هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۵۶ شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۰
#1
خلاصه:

تام ریدلِ جوان قصد داره گروه مرگخوارا رو تشکیل بده. از اونطرف جیمز پاتر و دامبلدور هم دارن برای محفل ققنوس عضو جمع میکنن. تام ریدل جوان که تو راه به اونا بر خورد میکنه، تصمیم میگیره برای سر در آوردن از کار گروه مقابل، بهشون بپیونده. سر راه فنریر، رز و ایوا و پلاکس هم بهشون ملحق می شن.
همگی با هم تصمیم می گیرن به خونه شماره 12 گریمولد برن و اونجا رو مقر خودشون بکنن.

***


تام، دامبلدور، جیمز، ایوا، پلاکس و فنریر قدم هایی بر می داشتند و قدم به قدم، پی در پی و پیوسته پیش می رفتند.
برای مدتی این قدم برداشتن و سکوتی که در اثر آن پدید آمده بود، ادامه داشت؛ تا اینکه با قار و قور های معده ایوا که شبیه غرش های شیر بود، شکست.
- میگما... چیزی برا خوردن نداریم؟

تام نگاه پوکر فیسانه ای به ایوا انداخت. اما پیش از آن که او بتواند دهان بگشاید، فنریر که هنوز گرگینه نیمه بالغی بود و سیبیل های کرکی داشت، گفت:
- منم خیلی گرسنه امه! تازه خیلی ام سخت هست تحمل... چون اینجا یه عالمه گوشت تازه و یه عالمه نودل سفید هستش!

دامبلدور نیز دست های فرتوتش را به شکمش، که در اثر پیری بیرون زده بود و به زور با گن های مردانه آن را نگه داشته بود، گرفت. اما پیش از آنکه از گرسنگی اش چیزی بگوید، دستش را به سمت افق گرفت.
- باباجانیان اونجا رو...

حضار همه به سمت انگشت اشاره دامبلدور توجه کردند.

- قربان احیانا اونجا چیزی غیر از نور کور کننده هست؟
- نه دیگه. همینجاست... مگه نمی بینین؟ همون ساختمون گنده هه!


هر یک به سمتی نگاه کردند. تام باز هم پوکر فیس وارانه به سمت ساختمان بزرگ دستش را گرفت.
- اونجا رو می گین، قربان؟
- آره دیگه! مگه دستمو نمی بینین؟


دامبلدور اشتباه می کرد. دست او به سمت ساختمان نبود. بلکه در جهت مخالف آن بود.

- پروفسور حتما در اسرع وقت به مادام پامفری مراجعه کنید!
- باشه تام، دلت برای مرده ها... یعنی زنده ها نسوزه تام! دلت برای مرده ها بسوزه!


پیش از آنکه تام دوباره ری اکشنی نشان دهد، ایوا شروع به مک زدن یکی از سنگ های روی زمین کرد و در همین حین فنریر با دهان باز پلاکس را نزدیک و نزدیک تر می کرد، اما پیش از اینکه به مرحله بلع پلاکس برسد، پرندگانی با سر و صدا شروع به پرواز کردند.

- لـــک! برو گمشو اونور!
- تو گمشو! لک لک بی اصل و نسب!

- به منم تخم بدین! تروخدا! تروخدا!
- برو اونور بچه جون! اینجا تخمی برای تو نیست!

دو لک لک، در حال پرواز با یکدیگر دعوا می کردند و دو لک لک دیگر نیز به آنها نزدیک می شدند.
یکی از دو لک لکی که به آنها نزدیک می شد، بچه لک لک بود و دیگری یک لک لک خشن.
لک لک خشن بچه را که به پایش چسبیده بود، به سمت دیگری پرت کرد و یکی از بال هایش را به سمت دامبلدور گرفت.
- هی توی عیاش! رفتی عمل زیبایی نوک کردی؟ ای لک لک عیاش! زود باش این تخمو بگیر و برو. ده دقیقه هم تاخیر داشتی! نارلک تو هم هر چه سریعتر گمشو! دیگه نمی خوام این ورا ببینمت! هر وقت بزرگ شدی برگرد!

تمامی افراد، به همراه نارلکِ بچه، در بهت فرو رفتند.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۲۱ ۰:۰۴:۵۶
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۲۱ ۷:۴۷:۵۲
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۲۱ ۱۰:۱۳:۳۱

لک لک ارباب!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#2
۳.


نارلک با تعجب سرش را برگرداند.
چیزی که پشت سرش بود، یک فرد نبود... حتی به صورت حقیقی هم نبود! بلکه یک تلویزیون بسیار بزرگ بود!
- تو کی هستی؟

فردی که در تلویزیون بود، بادی به غبغب انداخت و گفت:
- من خود تو ام!
- اگه تو منی؛ پس من کیم؟
- خب... تصحیح می کنم، من وجدان تو ام!


نارلک دوباره شروع به خاراندن سرش می کند.
- من نفهمیدم... مگه تو نباید با کاری که من می گم موافق باشی؟
- اصولا آره... اما تو این دنیا نه! اینجا دستور، دستورِ منه!


نارلک که مرگخوار باهوشی بود، زود متوجه موضوع شد و انگشت سبابه اش را با حالت "اینجا باس ماس!" در هوا تکان می دهد و فریادزنان شروع به صحبت می کند:
- ببین! آره تو ببین! اینجا باس ماس! یعنی کلش باس ماس! ملتفته؟

وجدان پوزخندی می زند و حالت متین خودش را نگه می دارد.
- هه! ببین!

در یک لحظه تمام اتاق سیاه شد. کلاغ هایی پس از چند لحظه در اتاق حاضر شدند و شروع به قار قار کردند.

- خفه شون کن! با تو ام! خــفـــه شـــون کـــن!

اما وجدان به حرف او گوش نکرد.

نارلک بر روی زانو هایش افتاد. او شروع به جیغ و داد کرد و اشک هایش مانند ابر بهار شروع به بارش کرد.
- اینجا دنیای آرزوهاعه یا دنیای ترس ها! من مامانمو می خوام! تخمای طلامو می خوام!


لک لک ارباب!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۹:۱۶ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#3
۲.


نارلک در حالی که هنوز جیغ و دادش به هوا بود، با صورت بر روی زمین فرود آمد. این واقعه باعث شد تا نکش کج بشود.
- آخ نُــکَـــم! نُـــک خــوشــگلم!

او پس از اینکه چند بار با دستش نوکش را ماساژ داد، بلند شد و به اطراف نگاه کرد.
او در خانه‌ی ریدل ها نبود. حتی در تمام مکان هایی که پیش از آن بود نیز نبود. او در یک اتاق بود. اتاقی پر از تخم طلا!
- وای! عـا... تــخــ... طــ... وای!

او از دیدن آن همه تخم طلا زبانش بند آمده بود!
تخم های طلا در همه جا بود... در دیوار، سقف و کف! این آرزوی دیرینه نارلک بود. حال او و یک عالم تخم طلا در یک جا بودند!

نارلک که حال دیگر درد نوکش را نیز فراموش کرده بود، با سرخوشی و آغوشی باز به سمت یکی از دیوار هایی که تخم های طلا در آن جا خشک کرده بود، رفت.

- به اونا دست بزنیا، با من طرفی!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۱ ۹:۳۵:۰۹

لک لک ارباب!


پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰
#4
لینی زیر چشمی نگاهی به عنکبوت انداخت.
- عه... خب، بهتره این قسمت رو فراموش کنیم جناب عنکبوت! میشه؟ میشه؟ میشه؟ لطفا!

اما عنکبوت هیچ توجهی به حرف او نکرد.
آب دهان او از دهانش سرازیر شده بود و چشمانش از حالت قرمز تیره و خسته، تبدیل به قلب و سرخ باطراوت شده بود.
او با ولع و سرخوشی گفت:
- به به! اسپایدی عزیزم وقتی بفهمه دسرم آوردم، خیلی خوشحال میشه!
- به ما اینگونه نگاه نکن عنکبوت ملعون!


اما عنکبوت متوجه هیچ چیز نبود. او در حالی که لینی را بالای سرش داشت، جهشی به سمت لرد زد و با دو پای دیگرش، لرد را نیز در کنار لینی نگهداشت.

- ما رو ول کن! مــا رو ول کــــن مـــلــــعـــــون! همین الان بهت دستور می دهیم... مــا رو ول کـــن حــشـــره نــــالـــایـــــق!

یکی از مرگخواران با صدای نگران و مضطربی گفت:
- اربــــاب حــــالــــا چــــی کـــار کـــنــــیـــم؟
- یــعـــنـــی چــی چـی کــــار کنین؟ مــگـــه وضـــعــــیــت ما رو نمی بین؟ هــر چــه زود تــر مــا رو نـجــات بـدیـن!
- ارباب اما شما گفته بودین قدم بر ندارین!
- این برای آن موقع بود! حالا ما دستور می دهیم ما را نجات دهید!


یکی از مرگخواران شروع به خاراندنِ سرش کرد.
- اما ارباب چطوری شما رو از دست عنکبوت نجات بدیم؟ عنکبوت نیش داره! اون مجهزه!
- شما جادوگرین خیر سرتون!
- خب بهش از این حشره کش ها بزنین! برای انسان هم ضرر نداره... حتی شاید باعث بشه اربابتون یکم شل کنه!

گابریل تیت که هنوز مشغول به خوردن برگ کاهو های سالاد بود، پیشنهادی برای نجات لرد از دست عنکبوت داده بود!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۰ ۲۳:۰۳:۵۹

لک لک ارباب!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰
#5
۱.


قدم های آرامی بر می داشت، این عادتش بود. البته نه از آن عاداتی که دوستش داشت، از آن عاداتی که خود به خود در مغزش جا خشک می کردند. مثل وقت و بی وقت پرسه زدنش در راهرو های خانه‌ی ریدل ها، یا ریختن پر هایش. البته این مورد به احتمال زیاد برای پا به سن گذاشتنش بود اما خب بالاخره این هم از مواردی بود که همیشه اذیتش می کرد.

- نـــــارلــــک! دوباره داری پرسه می زنی؟ این دفعه نمی ذارم از دستم فرار کنی! پراتم که همه جا ریخته!

نارلک با شنیدن صدای بلاتریکس هر چهار سمتش را بررسی کرد. هنوز به او نرسیده بود؛ اما از آنجایی که صدایش را شنیده بود، به احتمال زیاد فاصله زیادی با او نداشت.
قدم هایش را تند تر کرد، اما بدلیل اینکه یک لک لک بود، چندان سریع هم نمی توانست برود. شاید بگویید اگر لک لک بود، چرا پرواز نمی کرد؟ پاسخ این سوال چیزی جز این نبود: یادش رفته بود!
شاید او لک لک بود، اما به این خاطر که سال ها بود از جامعه لک لک ها فاصله گرفته بود، پرواز را فراموش کرده بود.

نارلک پس از اینکه چند بار سکندری خورد، بالاخره به اتاقی رسید. صدای بلاتریکس برایش واضح تر شده بود، به همین خاطر وارد اتاق شد.
در اتاق هیچ چیز جز یک آینه نبود. نارلک به سمت آینه چند قدمی برداشت و با ترس و لرز به آن نگاهی انداخت. آینه قدیمی بود و در بالای آن "آینه نفاق انگیز" نوشته شده بود. نارلک کمی ترسید. همیشه از داستان هایی از این آینه در سرزمین لک لک ها گفته شده بود و نتیجه آن همیشه این بود که فرد، یا دیوانه می شود یا وابسته.

نارلک با شنیدن صدای قدم ها و غرولند های فردی که حال وارد اتاق شده بود، به خود آمد و با دستپاچگی به درون آینه پرید.
- لـــک! بــلــا، من نــمــی خــوام زجر بکـــشــــم! من هنوز از دیدن تخمای طلام ســـیــر نــشـــدم! مــن نـــمـــی خــوام نــاقــص شــم!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۰ ۱۵:۲۳:۴۹
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۰ ۱۹:۵۵:۵۷
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۰ ۱۹:۵۷:۴۳

لک لک ارباب!


پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#6
- نکشین! نکــشـــیــن! نکــــشــــــیــن زبون نفهما!

گابریل دلاکور و مرگخواران که از یک سمت لرد را می کشیدند و گابریل تیت و محفلی ها که از سمت دیگر او را می کشیدند، هیچ کدام متوجه صدای لرد نشدند.

لرد سعی کرد عصبانی نشود، هر چند که عصبانی شدن در اینجا راهکار منطقی تری برای رهایی از رنج کشیدن بود، اما از سوی دیگر نیز معلوم نبود که اگر لرد دوباره عصبانی شود، چه عواقبی گریبان گیر او خواهد شد.
او سعی کرد توصیه های دکتر ملانی را به یاد آورد... و اولین توصیه ای که به یادش آمد، نفس عمیقی بود که باید در شرایط استرس زا و عصبی می کشید.
- هـاهــه... هــاهـــــه! آرامش... باید بگذاریم که طبیعت به سوی ما آید... آه، چقدر هم تاثیر گذاره... احساس می کنیم دیگر کشیده نمی شویم!

لرد درست می گفت. بوی بدی که پس از تنفس لرد بوجود آمده بود، باعث شده بود هم محفلی ها و هم مرگخواران دست از کشیدن او بردارند. اما حال مشکل جدیدی بوجود آمده بود، لرد در حال سقوط از میان زمین و آسمان بود.

- ما را نجات دهید! ما داریم سقوط می کنیم!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۹ ۲۳:۰۱:۱۲

لک لک ارباب!


پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#7
بلاتریکس با شنیدن این حرف پلاکس، عصبی شد.
- تــ... تــو... تــــو به حریم خصوصی من تجاوز کردی؟ تو به چه جرأت... به چه جرأت چنین کاری کردی؟
- عه... ببین بلا... بهتره این موضوع رو با صحبت حل کنیم... من همین الان با ارباب میرم و هیچی به هیچ کس نمیگم... تو هم... تو هم کار به کار من نداشته باش... خوبه دیگه؟ معامله برد برده!


بلاتریکس به سمت او چند قدم برداشت و به او نزدیک شد.
او طبق محاسباتش فهمیده بود که باید اول لرد را نجات دهد و سپس پلاکس را تنبیه کند.
- ارباب پیش من می مونه، بعدم انقدر بهت کروشیو می زنم تا دلم خنک شه. ملتفتی؟
- اما بلا این چه سودی برا من داره؟ معامله باید برا هر دو طرف سود داشته باشه!
- که اینطور!
- حالا لازم نیست اونطوری نگاه کنی... ارباب رو میدم بهت... فقط از اون قسمت کروشیو فاکتور بگیر. باشه؟


قبل از اینکه بلاتریکس پاسخ پلاکس را بدهد، صدایی از طرف چوب بلند شد.

- بس است دیگر! انقدر ما را در هوا نگه ندارید! ما اینگونه نمی توانیم عصبی نشیم!
- ارباب اصلا عصبی...


پیش از اینکه جمله بلاتریکس تمام شود، جرقه ای از سوی چوب بلند شد و لرد دوباره تغییر شکل داد.

- وای ارباب تغییر شکل داد!
- ارباب رو شکر!
- ارباب خیلی خوبه تغییر شکل دادینا... اما یه سوال، چرا دست ندارین؟ و چرا دو تا دست داره پرواز می کنه اونجا؟


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۹ ۱۴:۰۷:۱۲
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۹ ۱۴:۳۲:۱۲

لک لک ارباب!


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۳۵ جمعه ۱۴ آبان ۱۴۰۰
#8
سلام ارباب!
چطورین ارباب؟
سیاه و شرور و پلید هستید؟

میشه نقد کنید ارباب؟

بسیار بسیار بسیار ممنون!


لک لک ارباب!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
#9
مرگخواران پاهایشان خسته و شانه هایشان کوفته شده بود. آنها کاسه صبرشان لبریز شده بود، اما در همین حال هم بخاطر اربابشان تن صدایشان را کنترل می کردند تا مبادا فرمانده با ملاقه در سر او بزند.

- جناب فرمانده... قصد توهین ندارما، اما ما هم نوبتی وایسادیم هم پله پله! تازه کوه هم شدیم! میشه دیگه اون شیء خطرناک رو بذارین کنار؟

فرمانده نگاه سرزنشگرانه ای به مرگخواران انداخت.
این به چه معنا بود که آنها دستور او را نادیده بگیرند و دستور یک مامور جزء را مو به مو بی کم و کسری انجام دهند؟
او با حالت "حالا چی؟ بازم جرئت داری انجام ندی؟" ملاقه را به سرِ لرد نزدیک کرد.
- اگه تا دو ثانیه دیگه دستور منو انجام ندین، می زنم با این ملاقه کله این کچلک رو می ترکونم!
- ما را اینگونه خطاب نکنید! ما دوست نداریم!


مرگخواران که فهمیده بودند چاره ای جز انجام دستور فرمانده نداشتند، دست هایشان را بر روی سرشان گذاشتند و شروع به پامرغی راه رفتن، کردند.

- قود قود قود قودا! قود قودا!

صدا های مرغ مانندی به ‌گوش مرگخواران و فرمانده رسید.

- هوی، با شمام! هر کی نمکش گرفته صدای مرغ از خودش در میاره، همین الان بس کنه! دستور میدم بهتون!
- اما ما که صدا درنمیاریم!


اما صدا باز هم قطع نشد.

فرمانده دوباره انگشت اشاره دست آزادش را به سمت مرگخواران گرفت.
- همین الان بهتون دستور میدم این مسخره‌بازی رو تموم کنین وگرنه بدون رحم و مروت این ملاقه رو تو سر کچلک فرود میارم!

مرگخواران باز هم سرشان را با حالت بی اطلاعی تکان دادند.

تا اینکه فریاد سرباز اردنگی خورده از چند فرسخ آن ور تر به گوش رسید.
- فرمانده! فــرمــانده! نیرو کمکی های دشمن رسیدن! یه عالمم هستن! زدن حلقه‌مون رو ترکوندن! تازه مرغم هستن... به گفته خودشون یه دوز واکسن آنفولانزام زدن!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۲ ۲۳:۵۷:۱۹
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۲ ۲۳:۵۷:۲۳
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۳ ۸:۴۸:۱۱

لک لک ارباب!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴ شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰
#10
خلاصه:

اوضاع اقتصادی موزه خرابه و مدیر موزه قصد داره وسایل قدیمی و با ارزش مردم رو بخره.
هر کسی چیزی برای فروش میاره. گابریل سالازار اسلیترین رو آورده و لرد هم متوجه این موضوع شده.


***



لرد دیگر خسته شده بود. هم از دست گابریل که رگ شرلوک هلمز بازی اش گرفته بود و هم از دست مدیر که تعادل روحی اش را از دست داده بود.
او با خشم سطل سالازار را در دست گرفت.
- گب... بس است دیگر! به دنبال ما راه بیفت و این ملعون را ول کن! تا همین الان هم وقت گرانبهایمان را بسیار تلف کرده ای!

گابریل دوست نداشت که دست بردارد... حداقل در آن زمان دوست نداشت که دست بردارد.
او دهانش را مانند ماهی ای که از آب بیرون آمده باشد، باز و بسته کرد، ولی چیزی نگفت. او نه دوست داشت که جایگاهش را در نزد لرد از دست بدهد و نه دوست داشت مجرمی را که گرفته بود، از دست بدهد. اما باید یکی را انتخاب می کرد... یا لرد یا مجرم!
- ارباب... میشه منو لا پوست گردو نذارین؟ من برای شما خیلی ارزش قائلم... اما از یه طرف این اولین پرونده ای هست که توش موفق بودم... میشه این یه بار رو به خاطر من دستورتونو عوض کنین؟
- خیر!


گابریل ناراحت شد. گابریل سر خورده و غمگین شد. او می دانست چون و چرا روی حرف لرد بی نتیجه بود... پس در حالی که بغض کرده بود به سمت لرد رفت.
او با اینکه می دانست نمی شود، اما برای اینکه شانسش را دوباره امتحان کند و سهمیه شانسش تمام شود، گفت:
- اصلا امکان نداره ارباب؟
- خیر، اصلا امکان نداره!


لرد در حالی که هنوز سطل سالازار در دستش بود، در موزه را سفت کوبید و از آن بیرون رفت و در پی آن گابریل با حالت ناامید از زندگی، از موزه خارج شد.

مدیر موزه که شاهد این ماجرا بود، غم دوباره وجودش را فرا گرفت.
«اگر موزه را می بستند چی می شد؟»، «اگر به او بخاطر ناکارآمدی اش دیگر مقام و منصب نمی دادند، چه می شد؟» و سوالات بسیار زیاد دیگری در ذهن او نقش بستند. او نیز حال مانند گابریل از زندگی ناامید شده بود.

تا اینکه صدا هایی از روی سقف موزه به گوش رسید.

- لـــک! لــــــک! ولم کنین! این تخم حق منه... تخم طلای منه!

صدا هی نزدیک و نزدیک تر می شد. اما مدیر که از زندگی سیر شده بود، برایش اهمیت نداشت که بیرون چه خبر است.

- شـــپلــــق!

پرنده ای از پنجره‌ی پشتی موزه، جلوی پای مدیر فرود آمد!
مدیر وحشت زده شد. او با چشمانی از حدقه درآمده به پرنده ای که جلوی پایش فرود آمده بود، خیره شد.

پرنده که گویا لک لک بود، نشست. او سرفه ای کرد و با بهت و حیرت اطراف خودش را بررسی کرد. او تخمی را که در دستش بود، به سمت مدیر گرفت.
- بگیر! سریع! ازش به خوبی مراقبت کن... اگه مراقبت نکنی، به خاندان لک لکیوس می گم نفرینت کنن!

لک لک تخم را در دستان مدیر رها کرد و دوباره از همان راهی که آمده بود، برای رفتن شروع به پرواز کرد.

مدیر با تعجب به تخم خیره شد. تخم، طلایی رنگ و بسیار سنگین بود.
او پس از چند دقیقه تازه توانست بفهمد چه رخ داده است... مرلین به مدیر رو کرده بود!

- یــا ریــش مرلیــن! می دونستم لطف و کرمت رو نصیب همه می کنی!

اشک شوق در چشمان مدیر حلقه زد.
او حال عتيقه ای داشت که می توانست موزه را از مرز ورشکستگی نجات دهد.

- گروه بی! با من میاین! این موزه رو باید بررسی کنیم!
- ما چی کار کنیم قربان؟
- شما مغازه های اون راسته خیابون رو بررسی کنیم!

گروهی لک لک، با کت و شلواری شق و رق، در خیابان می دویدند.
حالت آنها، مانند افرادی بود که در تعقیب و گریز بودند.

- سروان... در رو باز کن!

گروهی از لک لک ها وارد موزه شدند.

مدیر که داشت تخم را می بوسید، با حیرت به آنها خیره شد.

- هی، تو! این نارلک متقلب... از اون خاندان لک لکیوسو ندیدی؟

دهان مدیر خشک شده بود. او تخم را با دستانش در پشتش قرار داد تا از دیدرس لک لک ها خارج شده باشد.

- عـه... ا... امری داشتید؟
- دوباره می پرسم... تو اون نارلک خیر ندیده رو ندیدی؟ همون لک لکه که یه تخم طلا دستش بود...


مدیر مانده بود چه بگوید. اگر راستش را می گفت، لک لک ها حتما تخم را از او می گرفتند. و اگر خود را به کوچه علی چپ می زد؛ آن موقع احتمال داشت لک لک ها به او شک نکنند و او و تخمش را راحت بگذارند.
- ا... نــه! اصــلـا! امکان نداره... یعنی اینجا؟ اصلا! اصلا!

رئیس لک لک ها، که داشت با شک و تردید به او نگاه می کرد، دستش را بالا برد و با حالت رئیس مآبانه ای ‌گفت:
- که اینطور... از نظرم اگه ما اینجا رو بگردیم، اون موقع خیال ما هم راحت میشه! لک لکا همه جا رو بگردین!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۸ ۱۱:۰۷:۰۹
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۸ ۱۷:۳۹:۱۱

لک لک ارباب!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.