هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بنیاد مورخان
پیام زده شده در: ۲:۱۶:۴۷ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
#1
نتیجه ۴۸ امین دوره ترین های تالار خصوصی ریونکلاو (زمستان ۱۴۰۰)


بهترین عضو ریونکلاو: لینی وارنر.

بهترین تازه‌وارد ریونکلاو: سوزانا هسلدن.


» پست اعلام نتایج.


لک لک ارباب!


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۵۸ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰
#2
سلام ارباب!

ارباب بی‌زحمت می‌نقدین؟

در ضمن اگر براتون مقدوره پیام شخصی باشه.


سلام لک لک!

نقد شما رو مچاله و پرتاب کردیم توی لونه تون.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۸ ۰:۲۰:۴۰

لک لک ارباب!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۳۳ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰
#3
مرگخواران مفلوک و سردرگم که هر از چند گاهی ریش های بلندشان در زیر پایشان قرار می‌گرفت، اشک در چشمانشان که پر از شاخ و برگ درخت شده بود، حلقه زد. البته این حلقه‌ی اشک چندان معلوم نبود، اما این مورد بخاطر غرور مرگخواریشان نبود، بلکه بخاطر شاخ و برگ موجود در چشمانشان بود.

- بلا، می‌گم نظرت چیه اول خودمونو تمیز کنیم؟ ببین چشام کاسه خون شدن! تازه اگه ارباب می‌فهمید ما چنین ریشی در آوردیم... یه ریش مثل دامبلدور... خیلی ناراحت و عصبانی می‌شدن... البته اصلا نمی‌خوام فکر کنم که چه تنبیهی برامون در نظر می‌گرفتن!

بلاتریکس نگاه خشمگینی به مرگخوار مذکور انداخت. لب و لوچه‌اش حالت عجیبی گرفت. چشمانش حالت عجیب تری گرفت. دستانش مانند بیدی در زمستان می‌لرزید. اما چیزی نگفت. یعنی هیچ چیز نمی‌توانست بگوید زیرا حرفِ مرگخوار حقیقت بود. اربابشان هر جمعه به جمعه، سر مرگخوارانش را با حداکثر حالت ممکن، کوتاه می‌کرد. حتی گهگاهی ابرو هایشان را نیز می‌تراشید. البته آن برای حالات خاص بود که وصف آن شرایط فقط از یک مرگخوار که آن را تجربه کرده بود، برمی‌آمد. حتی از مرگخواری که آن را به چشم دیده بود نیز برنمی‌آمد زیرا آن را تجربه نکرده بود.

- باشه، پس مرگخوارای مرد شروع کنن به کندن ریش سیبیلاشون و ما زنا هم اربابو برمی‌داریم و می‌ریم پیش شارژر فروش تا حساب رو از حلقومش بیرون بکشیم.

اما دستور بلاتریکس باب میل مرگخواران زن نبود.
مرگخواران زن لب از دهان گشودند:
- اما بلا، ببین پشت لب ما هم سبز شده. به نظرم ما هم باید بشینیم و اینا رو بکنیم. چون بالاخره ما زنا برترینیم.
زنی که لب از دهان گشوده بود، یک فمنیست بود.

بلاتریکس اندیشید. آن زن هم راست می‌گفت. راهی باید می‌بود. راهی که در نهایت باب میل او فقط رخ بدهد. یعنی راهی که سبب شارژ شدن ارباب بشود و مو های مرگخواران نیز کوتاه و آراسته شود. برای مورد دوم نیز چنین راهی وجود داشت.
- همه‌تون میاین جلو و خودم موهاتون رو می‌کنَم.

این راه باب میل هیچ یک از مرگخواران، نه مرد و نه زن، نبود. تام جاگسن که در میان جمعیت ایستاده بود و یکی از دستانش را که کنده بود تا ته در گوشش فرو برده بود، ایده‌ای داشت. این پسر پر از ایده های نوین و کار آمد و نا کار آمد بود.
- هی بلا! چرا کندَن؟ چرا خشونت؟ خب همینجا مو هامونو اصلاح کنیم دیگه! آخه اینجا سلمونیه!

تام راست می‌گفت. آنها پریز برق را در آرایشگاهی پیدا کرده بودند، که هنگام ورود یکی از کارکناش با نامِ عبدالله، فریاد می‌زد: "اینجا رعایت آسلام واجبه! برو بیرون خواهر مو فرفری من!". البته او پس از اینکه این سخن را بر زبان خویش آورد، توسط بلاتریکس خشمگینی که دیگر بی‌نگاه کروشیو رها می‌کرد، قلع و قمع شد و بی هیچ چون و چرایی آنها را به درون آرایشگاه راه داد.

بلاتریکس فکر کرد. می‌خواست نه بگوید، تهدید کند، کتک بزند؛ اما هیچ کدام را نکرد. به نظرش می‌آمد که تام چندان بد نیز نمی‌گفت. او با حالتی حق به جانب گفت:
- بخاطر کاهش اتلاف انرژی از من، اجازه‌ی چنین کاری رو صادر می‌کنم. این عبدالله و اون شاگردشو صدا کنین بیان.

مرگخواران عبداللهی را که بر روی زمین افتاده بود و هر از گاهی دستانش می‌لرزید را به همراه شاگردش که به او خنده های هیستریایی دست داده بود را، به نزد بلاتریکس بردند.
بلاتریکس انگشت اشاره‌اش را به سمت عبدالله گرفت.
- هوی مردک. همین الان موی همه‌رو می‌تراشی. فهمیدی چی گفتم؟

او نفهمید. زیرا به نظر می‌آمد فلج شده باشد. او مانند لرد ولدمورت بر روی زمین افتاده بود و هیچ کلامی را بر زبان نمی‌آورد.
شاگرد که هنوز هم دیوانه‌وار می‌خندید، با صدای نامفهومی گفت:
- شارژش... هــــاهاهاها!... تموم شده... هــــــاهاهــاهاها!... یکی یه دهن کفتر کاکل به سر براش بخونه حالش جا میاد... دوباره شارژ می‌شه... هــــــاهــــاهـــاهــا!

بلاتریکس، با شنیدن این حرف شاگرد، فکری به ذهنش رسید. شاید راه شارژ اربابش نیز نه شارژ الکتریکی، بلکه شارژ این چنینی بود.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۴:۴۱:۳۴
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۵:۵۷:۲۱
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۵:۵۸:۵۸
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۶:۰۲:۳۹
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۶:۰۷:۲۹
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۶:۱۷:۲۶
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۱۷:۵۸:۱۰
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ۲۳:۳۲:۵۳

لک لک ارباب!


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۳۱ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#4
- باشه کوچولو، من میرم تو هم اینجا باش!
این آخرین کلماتی بود که هاگرید به مامور فلک زده گفته بود.
هاگرید در حالی که چیپسی که در دستش بود را سر می کشید، به سمت در اتاق بازجویی قدم بر می داشت.
- پس کلید این در کوجاست؟

نگهبان که از ترس زرد شده بود، کلیدی را به هاگرید داد و به حالت تعظیمی در آمد.
هاگرید در ابتدا سعی کرد با کلید در را باز کند. اما او هالو تر و گنده تر از آن بود که بتواند چنین کاری را انجام دهد. او در را کند!
- اوی بابا! چه در بی خاصیتی! حالا اوتاگ جلسه کوجا هستش؟
- رئیس محترمِ مکرمه، طبقه بالا، اتاق هشت هزار! می خوایین راهنماییتون کنم؟ اما اول باید به سر و وضعتون برسیم.
- مگه سر و وضع من چشَه؟


مامور اته پته کرد.
- حقیقتش یکمی ناجورین... فقط یکم البته... یه کوچولو... ببینین می تونیم بریم اتاقتون، اونجا چند دست کت و شلوار دارین.

هاگرید دیگر چیپسش را تمام کرده بود. نمی دانست سر و وضعش چطور بود. اما فرصت فقط یک بار پیش می آمد و او هم باید از آن استفاده می کرد. پس هاگرید به دنبال مامور راه افتاد.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۹:۱۹:۳۶

لک لک ارباب!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵:۵۳ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#5
هر مرگخوار به سمتی رفت. سویی را برگزید و عده ای را به همراه خود به آن سمت می برد. نوع بردن نیز بستگی داشت، اگر مرگخوار درجه قسی القلبی اش بالا بود، جادوآموزان را از ماهیچه های عنبیه می گرفت و اگر درجه قسی القلبی اش پایین بود، از مو می گرفت و می برد. اما این وضعیت برای برخی از مرگخواران فرق داشت؛ بخصوص مرگخوارانی مانند نالک.
- وایــــســــیـــن! در نـــریــــن! کـــلـــاسمون رو باید شروع کنـــــیـــــم!

او به صورتی کاملا جنون آمیز در طول سرسرا می دوید. اما خب به دلیل اینکه پاهای چندان عادی نبودند، سرعتش به حد یک لاکپشت به نظر می آمد. وگرنه حقیقتی جز اینکه نارلک یک لک لک بی نظیر و سریع است نبود.
نارلک دیگر طاقتش طاق شده بود. بال هایش خسته و گرفته شده بود. پر هایش در حال ریختن بود، حتی پر های سرش. بخاطر همین دستانش دائم به سرش بود. بالاخره او نگران خوشتیپی اش بود. هر چند که بدون پر هم او بسیار خوشتیپ بود.

- منو دیگه مجبور کردین از پلن بی استفاده کنم.
نارلک عصبی شده بود. در حقیقت پلن بی معلوم نبود که چه است. البته اگر که خود نارلک می دانست که اصلا پلن بی به چه معنا است.
- اَاااااااااااااا! بگیرین که اومد!

او چند تخم را از زیر پوستش درآورد. البته همه این تخم مرغ ها خراب و فاسد بودند. به نظر می آمد که او قصد پرتاب آنها را به سمت جادوآموزان دارد.


لک لک ارباب!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۴۵ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#6
لرد به پیش پای سردسته انقلابیون رسید. سردسته بسیار قد کوتاه بود، به حدی که وقتی لرد را دید، با شادی شیطانی ای به او گفت:
- هوی، داداش، نردبونو گفتی زکی! سفارت رو با تو در عرض دو ثانیه فتح می کنیم!

لرد ولدمورت از تعریف سردسته‌ی قد کوتاه خوشش آمده بود. البته نه زیاد، به این دلیل که تنها ویژگی ای که او دوست داشت از آن تعریف بشنود، شرارت بود. پلیدی بود. سیاهی ای تاریک تر از نیمه شب بودن، بود. کثیف بودن... نه، جدا این یکی دیگر نبود. لرد بسیار بسیار به نظافت شخصی اش احترام می گذاشت.
- متشکرم، جنابِ قد کوتاه. البته به نظرم پس از فتح، اون موقع ویژگی بارز و قابل تعریف تر ما را در می یابید. صد البته که ما نه فقط این دو، بلکه ویژگی های خوب غیر قابل شمارش دیگری داریم.

یکی از انقلابیون ارزشی که در میان جمعیت ایستاده بود، با صدای کلاغ مانندی گفت:
- تواضع اصل اول دینه، منافق!

اما کسی از انقلابیون نسبت به حرف فرد اهمیتی ندادند. اگر کسی انقدر قاطع در فتح سفارت بود، قائدتاً از پس آن نیز بر می آمد. چون مسئله چندان آسانی نبود، و حتی می توان گفت که بسیار سختی نیز بود. از یک طرف پلیس و از طرف دیگر جان. البته مورد اول برای لرد و یارانش اهمیتی نداشت، چرا که می توانستند به حساب آنها نیز برسند و آنها را قلع و قمع کنند. و دومی نیز برای لرد اهمیت نداشت، چرا که او بسیار جان داشت. غول مرحله آخر بود.

لرد چوبدستی اش را در آورد.
- حال این سفارت کذایی کجاست؟
او بسیار جدی بود.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۹:۲۲:۰۳

لک لک ارباب!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵:۰۰ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#7
رزرو


لک لک ارباب!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸:۰۸ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#8
لرد بلند شد. دنیا در مقابل چشمانش تار شده بود، اما تشخیص بلاتریکس از پشت آن مو های بلند و پر پشت فرفری اش، چندان سخت نبود. لرد بسیار عصبی شده بود.
- بلا، چه بلایی به سر ما آمده؟ کدوم ملعون از ما بی خبری چنین بلایی را به سر ما آورد؟

بلاتریکس پس از این حرف لرد، نگاهی به جمعیت عظیمی از کودکان قد و نیم قد حاضر در سالن انداخت. بخصوص به آن سری که به همراه بچه متشنج پرده را بر روی خود لولیده بودند.
اگر هر کس دیگری بود، دلش برای جادوآموزان می سوخت. اما خب، بلاتریکس هم هر کسی نبود.
- این ملعون ها ارباب!

لرد ولدمورت تعادلش را بدست آورده بود. بلند شد و چندین قدم با ابهت برداشت. از آن قدم ها که صدای خوردن پاشنه کفش بر زمین، لرزه بر اندام آدم و جن و پری می انداخت.
چوبدستی اش را برداشت. این بار گردبادی بوجود نیامد. وسیله ای جمع نشد. بلکه کتبی بر روی سر جادوآموزان پدید آمد. البته سر چندان مکان مناسبی نبود برای فرود کتب، اما او لرد ولدمورت بود. ارباب تاریکی، اربابی که فقط نامش مرگ را می ترساند؛ پس کتاب را می توانست هر جا که می خواهد فرود آورد.

بلاتریکس وقتی دید که بجای "آوداکداوارا"، فقط تعدادی کتاب بر روی سر جادوآموز مقصر و همدستان فسقلی اش پدید آمده است، به سمت لرد رفت و گفت:
- ارباب، احیانا نمی خواستین مقصر رو بکشین؟

لرد در درونش ولوله ای بود. گذشت؟ آن هم از او؟ بهانه تراشی برای کار سفید؟ اصلا از او امکان نداشتند. پس لرد باید دلیل دیگری را بیان می کرد:
- ما آن ها را داریم تنبیه می کنیم، بلا. اما نه به روش آن پیر خرفت. ما نوینیم و نوین رفتار می کنیم.

خدا می دانست که چه چیز هایی در آن کتب در انتظار جادوآموزان است!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۹:۲۳:۲۳
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۹:۲۴:۵۴

لک لک ارباب!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۱۰ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#9
رزرو


لک لک ارباب!


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۱۲:۲۷ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#10
ایوانوا، با چشمانی غمگین و محزون به نقاش نگاهی انداخت. به نظر آدم کلک باز و حیله گری می آمد، اما خب ایوانوا هرطور و از هر راهی که شده، باید غذا پیدا می کرد. پس این افکار را با اردنگی جانانه ای که از استعمال غذای نقاش تصور کرده بود، از ذهنش بیرون انداخت.
- چطوری وایسم؟
- شیر. مثل یه شیر. صد البته شیر جنگل. تازه غرشم کن!


ایوانوا غرش شیر را ندیده بود. هر چند که هر از چند گاهی به او القابی مانند حیوان، شیر درنده و گراز را به او می دادند، اما حقیقت این بود که او تاکنون هیچ حیوانی را ندیده بود و نهایتا با حشرات معاشرت داشت. آن هم به این خاطر که در نزدیکی خانه ریدل ها، ازدحام حشرات بر روی اجساد کشته شده توسط مرگخواران بود. یا نهایتا دیگر مرغ و گوسفند هایی که در غذا هایش برای او می آوردند.
ایوانوا به نقاش نیم نگاه مظلومانه ای انداخت. او می دانست که به هیچ طور نباید نقاش بفهمد که او نمی داند شیر چیست و چگونه غرش می کند. پس او خم شد. می خواست چهار دست و پا راه برود، که صدایی شنید.
- ای عشق روزگار من! تو اونجا چی کار می کنی؟
صدای نگهبان بود. اما نه با لباس های قبلی اش، بلکه با لباس فرشتگی!


لک لک ارباب!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.