انجمن نابودی موجودات خطرناک یکی از معدود ادارات وزارتخانه بود که کمتر کسی از آن حرف میزد. حتی شاید بعضی از کارمندان وزارت سحر و جادو از وجود آن خبر نداشتند. به خصوص در زمان وزیر قبلی این اداره تقریباً متروکه شده بود و فقط یک کارمند پیر کارهای آن را پیش میبرد و بعد از بازنشست شدن او برای مدتی کارها در آنجا راکد مانده بود. حالا اما حضور دو کارمند جدید در این قسمت، آن را دوباره به یک مجموعه فعال تبدیل کرده بود.
الیوت یقهی ردای کاریاش را صاف کرد و گفت:
- هنوز عادت نکردم. قبلا بخش ثبت گزارش بودم. نهایت خطری که داشتیم، اشتباه تایپی بود.
آرام از بین قفسههایی که در دو سمت اتاق بود قدم زد و به سمت همکارش رفت. در هر یک از قفسهها یک کپسول با سایزهای متفاوت قرار داشت. بعضی از آنها به اندازه چند کتاب قطر داشتند، اما بودند کپسولهایی که در آنها یک انسان بالغ هم جا میشد.
مارن لبخند کوتاهی زد، اما چشم از قفسهها برنداشت.
- من از اداره ساماندهی موجودات نیمههوشمند اومدم. اونجا حداقل باهاشون حرف میزدیم. اینجا فقط نابود میکنیم.
روی میز فلزی وسط سالن، چند فرم پخش شده بود. فرمهای جدید، با حاشیههای باریکتر و دستورالعملهای خلاصهتر. بالای همهشان یک عنوان تکرار میشد: فرم ۳۷ ب.
الیوت یکی از برگهها را بلند کرد. نگاهی به آن انداخت و گفت:
- طبق این، دیگه نیازی به تایید جداگانه نیست. تشخیص، تایید، اجرا. همه با هم.
مارن که همچنان نگران به نظر میرسید گفت:
- میگن برای تسریع کارها این پروتکل جدید ابلاغ شده. اما یه جوری به نظر میرسه انگار نمیدونن اینجا با چه موجوداتی سر و کار داریم!
الیوت پوزخندی زد
- یا شاید اصلاً خیلی به این چیزا فکر نکردن و فقط میخواستن کار سریعتر انجام بشه. ظاهراً وزیر این روزا وقتش رو جای دیگهای میگذرونه!
در امتداد قفسههایی که کپسولهای مهر و موم شده درون آنها قرار دادشت، دقیقاً در قسمت انتهایی اتاق، چیزی شبیه به کوره قرار داشت. در نگاه اول فقط چهار ستون سنگی که روی آنها محفظهای بزرگ از همان جنس و با دریچهای آهنی مشبک که شیشهی آبسیدین آن را پوشانده بود به چشم میخورد. اما تلألو نور آتش جادویی آبی رنگی که از پشت شیشه به چشم میخورد باعث میشد که هر انسانی ناخودآگاه از آن فاصله بگیرد.
سه کپسول کنار کوره قرار داشت. هر کدام علامت هشدار مخصوص خودش را داشت. مارن نزدیک اولین محفظه رفت. سایهای داخلش تکان خورد، انگار به دیوارهها چنگ میکشید.
- این همون دمنتورهس؟
صدایش آرام بود، اما کنجکاوی در آن موج میزد.
الیوت سری تکان داد.
- آره. وحشی شده! از اونهایی که دیگه به فرمان وزارت جواب نمیدن. همه خاطرات آدمها رو هم جذب میکنه!
- فکر میکردم دمنتورها فقط شادی رو میگیرن.
- این یکی نه. طبق گزارشها، خاطره میگیره. همهچی رو. خوب، بد، حتی چیزهایی که طرف فکر میکرد فراموش کرده.
مارن به محفظه نگاه کرد.
- پس برای همین حکم نابودی گرفته.
الیوت همانطور که به نشانه تأیید سر تکان میداد به محفظهی دوم اشاره کرد و گفت:
- حالا تازه این یکی رو ببین. چند وقت توی ادارات مختلف گشته. نه تونستن بفهمن چیه، نه اینکه حتی اثری ازش توی کتابها و اسناد معتبر پیدا کردن. حتی معلوم نیست از کجا اومده!
مارن جلو رفت. موجود داخل محفظه شبیه یک تودهی زنده بود با پوستهای ترکخورده که نور کمجانی از زیرش رد میشد. با ارفاق میشد آن را شبیه به یک انسان دانست. اما بدون اینکه هیچ حرکت یا نشانهی زنده بودنی داشته باشد.
- پس نفهمیدن چیه و فقط تصمیم گرفتن نابودنش کنن؟!
الیوت نیشخندی زد و جواب داد:
- دقیقاً! از همون راه حلهای همیشگی!
محفظهی سوم اما تقریبا خالی به نظر میرسید. خیلی هم از دو کپسول قبلی کوچکتر بود! مارن اینبار خودش نزدیک شد و برچسب توضیحات محفظه را با صدای بلند خواند:
انگل جادویی. به خودی خود بیخطر محسوب میشود. اما با نفوذ به بدن میزبان میتواند غریزه بقا را در آن تا حد بسیار زیادی تقویت کند. در نتیجه همه تصمیمات میزبان، کاملاً منطقی، بقا محور و بدون هیچگونه احساسات و عواطف میشود. در مشاهداتی دیده شده میزبان به شکل قابل توجهی باهوشتر میشود.
مارن با خنده گفت:
- این یکی که بد نیست! آدم رو انگار عاقل میکنه!
الیوت این بار با سردی جواب داد:
-یا فقط زندهتر!
مارن که از جواب همکارش خیلی خوشش نیامده بود به سمت میز آهنی رفت و فرم را برداشت و دوباره خواند.
- اینجا نوشته میتونیم نابودی همزمان انجام بدیم. سطح خطر مشابهه.
الیوت به کوره نگاه کرد. خیلی از این ایده خوشش نیامده بود. اما از آن دسته کارمندانی هم نبود که بخواهد از پروتکل تخطی کند. در نتیجه تکانی به چوبدستیاش داد و به کمک مارن یکی یکی کپسولها را به سمت کوره هدایت کردند. به ترتیب هر بار دریچه کوره باز میشد، دهانه یکی از محفظهها به دریچه میچسبید و عملیات انتقال انجام میشد. بعد از سه تکرار، مارن با چوبدستیاش ضربهای به کوره زد تا فعال شود.
چند ثانیه اول، همهچیز عادی بود. نور کوره یکنواخت. صدا ثابت.
جند لحظه بعد اما ستونهای سنگی شروع به لرزیدن کردند.
مارن که از شروع شیفت خیلی احساس خوبی نداشت با بدگمانی گفت:
- این صدا طبیعیه؟
الیوت نیشخند استهزا آمیزی زد و جواب داد:
- نترس بابا. میدونی این کوره چند ساله داره کار میکنه؟ از یکی شنیدم جادوی باستانی توش وجود داره!
سپس خودش به کوره نزدیکتر شد و دوباره طلسم را اجرا کرد. جادو کامل شکل نگرفت. مثل این که چیزی آن را میکشید.
دمنتور محو نشد. سایهاش فشردهتر شد. موجود پوستهدار نور را جذب کرد. انگل دیده نمیشد، اما حضورش حس میشد.
کوره صدا داد. نه صدای شکست، نه انفجار. صدایی شبیه نفس کشیدن.
مارن طلسم مهار را اجرا کرد. نور چوبدستیاش لرزید و خاموش شد!
- جادوم… درست نیست! انگار حسش نمیکنم!
این بار ترس به شکل جدی در صدایش شنیده میشد!
الیوت سعی کرد طلسمی برای کنترل اوضاع اجرا کند. نور ضعیفی بیرون آمد ولی قدرت چندانی نداشت. برای اولین بار حالا ترس در چهرهی او هم دیده میشد!
هر دو عقب رفتند.
در کوره با صدای گوشخراشی باز شد.چیزی از دل آن بیرون آمد. قامتش انسانی بود، اما نه کاملا. سایهای شبیه ردای دمنتور به بدنش چسبیده بود. بخشهایی از پوستش شفاف بود و زیرش جریان جادو دیده میشد. سایهاش مستقل حرکت میکرد.
چشمهایی که نگاه میکردند.
نه مثل حیوان.
نه مثل دمنتور.
هیولا قدمی جلو آمد.
و کوره، پشت سرش، خاموش شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج




به گربه ی دخترشکل یا دختر گربه ای زل زده بود. البته شاهدین در صحنه اظهار نمودن که علاوه بر پر شدن فضای اتاق توسط لاوهای آنتونین، پاهایش نیز لرزان و به صورت مورچه ای به سمت همون جانور عجیب مذکور در حرکت بود!










