جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 12:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه سوژه: داستان با خرابکاری اداری توسط دو کارمند تازه کار در وزارت سحر و جادو شروع شد. جایی که طبق پروتکل جدید و شتاب‌زده‌ی «فرم ۳۷ ب»، سه موجود خطرناک را هم‌زمان برای نابودی به کوره می‌فرستند: یک دمنتور غیرقابل‌کنترل، یک موجود ناشناخته و یک انگل جادویی که میزبانش را سرد، منطقی و بقا محور می‌کند. اما فرایند نابودی خراب می‌شود و از دل کوره، هیولایی ترکیبی و ناشناخته بیرون می‌آید. هم‌زمان در دفتر وزیر، هلگا هافلپاف با لرزش ساختمان، سقوط لوستر و هجوم کارمندان وحشت‌زده روبه‌رو می‌شود. خبر حمله‌ی هیولا به وزارت پخش می‌شود و شایعه‌ها از دخالت ولدمورت تا حمله‌ی ماگل‌ها بالا می‌گیرد. هلگا برای جلوگیری از آشوب، دستور تخلیه و جمع‌کردن نیروهای اصلی را می‌دهد تا مشخص شود وزارت دقیقاً با چه موجودی طرف است.


چای روی میز سرد شده بود.

البته این به خودی خود اتفاق عجیبی نبود. چای‌ها خیلی وقت‌ها سرد می‌شدن. مخصوصاً وقتی کسی که باید می‌خوردش، وسط فکر کردن به شکنجه، قتل، حکومت بر جهان یا هر سرگرمی سالم دیگه‌ای خوابش می‌برد. اما این یکی فرق داشت. نه چون سرد شده بود. چون کسی جرئت نمی‌کرد بهش دست بزنه.

فنجون درست وسط میز قرار داشت. یک فنجون چینی سفید، با گل‌های آبی کوچیک دور لبه‌اش. از اون فنجونایی که بیشتر به درد خونه‌ی مادربزرگ‌ها می‌خورد تا جلسه‌ی سری مرگخواران. کنار فنجون چند تا کاغذ پخش شده بود. بعضیاشون مهر وزارت داشتن. بعضیاشون گوشه‌هاشون سوخته بود. یکی‌شون هم آن‌قدر مچاله شده بود که انگار برای رسیدن به این میز، راه سختی رو پشت سر گذاشته بود.

روی یکی از کاغذها، با جوهر کم‌رنگی نوشته شده بود:

فرم ۳۷ ب.

مرگخواری که کنار میز ایستاده بود، نگاه کوتاهی به نوشته انداخت و خیلی سریع نگاهش رو دزدید. انگار خود کاغذ ممکن بود بلند شه و بهش حمله کنه. که البته با توجه به سابقه‌ی وزارت، خیلی هم غیرممکن نبود.

چند ماه از اون روز گذشته بود.

از روزی که وزارت سحر و جادو تخلیه شد. از روزی که چند تا کارمند وحشت‌زده وارد دفتر وزیر شدن و با هم سعی کردن توضیح بدن یک هیولا، یا شاید چند هیولا، یا شاید چیزی که بهتر بود اصلاً اسمش رو هیولا نذارن، به وزارت حمله کرده. از روزی که هلگا هافلپاف دستور داد ساختمون خالی بشه و فقط بهترین‌ها جمع بشن تا بفهمن با چی طرفن و چی کار باید بکنن.

مشکل اینجا بود که بهترین‌ها هم نفهمیدن.

وزارت همه‌جا رو گشته بود. راهروها، طبقات بسته‌شده، آسانسورها، اتاق‌های ممنوعه، کمدهای پرونده و حتی جاهایی که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دونست چرا وجود دارن ولی همه قبول کرده بودن بهتره بهشون دست نزنن. چند گروه بررسی فرستاده شده بودن. چند طلسم ردیابی اجرا شده بود. چند گزارش رسمی نوشته شده بود. یکی از گزارش‌ها آن‌قدر رسمی بود که حتی خود نویسنده‌اش هم وسط خواندنش خوابش برده بود.

ولی از موجود خبری نبود.

نه رد پا. نه رد جادویی. نه تکه‌ای از بدنش. نه حتی یک لکه‌ی عجیب روی دیوار که بشه دورش خط کشید و گفت «احتمالاً اینجاست». انگار چیزی که از کوره‌ی نابودی بیرون اومده بود، تصمیم گرفته بود بعد از ترسوندن نصف وزارت، مؤدبانه از جهان حذف بشه.

فقط دو چیز پیدا شد.

الیوت و مارن.

پیداشون کردن، نه خیلی دور از همون کوره. بدون زخم واضح. بدون خون. بدون سوختگی. حتی لباس‌هاشون هم نسبتاً مرتب بود، که برای دو نفری که آخرین بار نزدیک یک موجود ناشناخته دیده شده بودن، کمی بی‌ادبانه به نظر می‌رسید. انگار مرگ هم وقت گذاشته بود قبل از رفتن، یقه‌شون رو صاف کنه.

اما چیزی که همه رو ساکت کرد، شکل مردنشون نبود. چیزی بود که دیگه در وجودشون نبود.

جادو.

بدن الیوت و مارن هیچ فرقی با بدن دو ماگل معمولی نداشت. نه اثری از نیروی جادویی، نه پیوندی با چوبدستی، نه حتی همون رد ضعیفی که توی بدن پیرترین جادوگرها هم باقی می‌موند. انگار کسی جادو رو از وجودشون پاک کرده بود و فقط بدن رو جا گذاشته بود.

در روزهای اول، این موضوع خیلی مهم به نظر می‌رسید.

بعد، مثل بیشتر چیزهای مهم، کم‌کم زیر چیزهای مهم‌تر دفن شد.

جامعه‌ی جادوگری درگیر جنگ، شایعه، حمله، انتقام، محفل ققنوس، مرگخوارها و ترس از لو رفتن جلوی ماگل‌ها شد. در دنیای ماگل‌ها هم جنگی جریان داشت که آن‌قدر بزرگ بود که حتی جادوگرها هم نمی‌تونستن کامل نادیده‌اش بگیرن. مردم هر روز نگران چیز تازه‌ای بودن. وقتی هر هفته یک فاجعه‌ی جدید از راه می‌رسه، فاجعه‌ی قبلی خیلی زود ظاهر کهنه‌ای پیدا می‌کنه.

بعد هم هلگا هافلپاف ناپدید شد.

نه با اعلامیه‌ی رسمی. نه با خداحافظی. نه حتی با یکی از اون جمله‌های آرام و عاقلانه‌ای که همه بعداً نقلش کنن و وانمود کنن از اول معنیش رو فهمیده بودن. یک روز بود. روز بعد نبود.

بعضی‌ها گفتن استعفا داده. بعضی‌ها گفتن مجبور شده بره. بعضی‌ها هم گفتن هلگا هیچ‌وقت واقعاً نمی‌ره و فقط جایی می‌شینه که نور کمتری بهش بخوره و بقیه رو نگاه می‌کنه. وزارت، مثل همیشه، هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو تأیید نکرد. چون وزارت اگر در یک چیز استعداد داشت، تأیید نکردن چیزهایی بود که همه می‌دونستن.

و درست وقتی اوضاع وزارت از همیشه بی‌صاحب‌تر به نظر می‌رسید، وزیر جدید منصوب شد.

کرنلیوس فاج از همان لحظه‌ای که دوباره پشت میز وزارت نشست، مطمئن بود ماجرای فرم ۳۷ ب بیشتر از حد بزرگ شده. البته فاج معمولاً از چیزهایی مطمئن بود که کمترین اطلاعی ازشون داشت. این یکی هم فرق خاصی نداشت.

به نظر او، هیولایی در کار نبود. یا اگر هم بود، آن‌قدرها مهم نبود. یا اگر مهم بود، تقصیر دولت قبلی بود. یا اگر تقصیر دولت قبلی نبود، قطعاً طوری می‌شد گفت که مردم فکر کنن بوده. فاج این چهار مرحله را با چنان آرامشی طی می‌کرد که آدم حس می‌کرد سال‌ها تمرین کرده.

در اولین جلسه‌ی رسمی‌اش، با همان لبخند آشنای احمقانه و کلاه بولر سبزش اعلام کرد که حادثه‌ی وزارت، نتیجه‌ی «فضای بیش از حد امنیتی و تصمیم‌های نمایشی دولت پیشین» بوده. بعد هم اضافه کرد که مردم نباید اجازه بدن خاطره‌ی چند حادثه‌ی نامشخص، اعتمادشون رو به وزارت از بین ببره.

هیچ‌کس از او نپرسید اگر حادثه نامشخص بوده، چرا دو کارمند مرده بودن.

هیچ‌کس هم نپرسید اگر چیزی پیدا نشده، چطور با اطمینان می‌شه گفت خطری وجود نداره.

چون در وزارت، سؤال درست پرسیدن همیشه خطرناک‌تر از جواب اشتباه دادن بود.

پرونده‌ی فرم ۳۷ ب از روی میزهای تحقیقاتی جمع شد. عنوانش عوض شد. طبقه‌بندیش پایین اومد. چند صفحه‌اش گم شد. چند صفحه‌ی دیگه‌اش «برای وضوح بیشتر» بازنویسی شد، که در زبان اداری معمولاً یعنی «برای اینکه کمتر شبیه حقیقت باشد». در نهایت، پرونده به بایگانی فرستاده شد. جایی که وزارت چیزهایی رو می‌ذاشت که نمی‌خواست نابود کنه، ولی دلش هم نمی‌خواست کسی دوباره یادشون بیفته.

فاج به این چیزها اهمیت نمی‌داد.

مرگخوارها اهمیت می‌دادن.

برای همین بود که حالا، چند ماه بعد، چند کاغذ دزدیده‌شده از وزارت روی میزی تاریک قرار گرفته بود. کنار یک فنجون چای سرد شده. دور میز چند نفر ایستاده بودن و هیچ‌کدوم دوست نداشتن اولین کسی باشن که اعتراف می‌کنه از یک پرونده‌ی اداری ترسیده.

بلاتریکس لسترنج یکی از برگه‌ها را جلو کشید و با بی‌حوصلگی گفت:

- چیزی که از اون دو نفر مونده بوده، دیگه جادوگر نبوده.

دراکو مالفوی که سعی می‌کرد خیلی بیشتر از چیزی که واقعاً هست، آرام به نظر برسه، پرسید:

- یعنی چی؟

سوروس اسنیپ نگاهش را از روی کاغذ برداشت.

- یعنی بدنشون هیچ تفاوتی با بدن دوتا ماگل نداشته. جادو کاملاً از وجودشون پاک شده.

برای چند لحظه، سکوت افتاد.

لرد ولدمورت پشت میز ننشسته بود. کنار پنجره ایستاده بود و به تاریکی بیرون نگاه می‌کرد، طوری که انگار تاریکی هم باید از نگاهش حساب ببرد.

بعد آرام برگشت.

- جالبه!

همین یک کلمه کافی بود تا اتاق سردتر شود.

بلاتریکس لبخند زد. دراکو چیزی نگفت. اسنیپ دوباره به کاغذها نگاه کرد.

ولدمورت قدمی به طرف میز برداشت و نگاهش روی نوشته‌ی کم‌رنگ فرم ۳۷ ب ماند.

- وزارت چیزی رو ساخته که خودشم نفهمیده چی بوده و چه قدرتی داشته. الان هم نمی‌فهمه چه چیز با ارزشی رو گم کرده.

کسی جرئت نکرد جواب بده.

ولدمورت انگشتش را روی برگه گذاشت. جوهر زیر انگشتش برای لحظه‌ای لرزید، یا شاید هم فقط نور اتاق این‌طور نشان داد.

- پیداش کنید.

بعد مکث کوتاهی کرد.

- چیزی که بتونه جادو را از بدن یک جادوگر جدا کنه، ارزش پیدا شدن داره.

پاسخ: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 7 دی 1404 12:05
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
هلگا در حالی که دست به کمر نگاهش بین جمعیت زیاد کارکنانی که به داخل اتاقش هجوم آورده بودند در حرکت بود می‌پرسد:
- خب؟ یکی نمی‌خواد توضیح بده علت این آشفتگی چیه؟

کارکنان بدون این که چیزی بگویند ابتدا نگاهی به یکدیگر می‌اندازند و سپس به صورت ناگهانی همه به طور همزمان شروع به پاسخگویی می‌کنند. همه در تلاش بودند تا در بلندتر گفتن حرفشان گوی سبقت را از دیگران بربایند. انگار هرکه خبر را به گوش وزیر می‌رساند برنده می‌شد و ترفیع می‌گرفت!

هلگا از میان سخنان پراکنده‌ای که به گوشش می‌رسید تنها چند کلمه‌ی هیولا، وزارتخانه و حمله را می‌تواند تشخیص دهد. شاید چون پرتکرارترین به نظر می‌رسیدند. اما کلمات عجیبی بودند که درکی از وقوع آن نداشت. پس با تاسف دستش را روی پیشانی‌اش می‌گذارد تا از سردرد حاصل از فریادهای مکرر کارکنانش بکاهد.
- صبر کنین...

سپس یکی از دستانش را برای دعوت جمع به سکوت برای مدتی بالا می‌گیرد تا مطمئن شود همه می‌بینند و حتی دورترین فرد هم دست از سخن گفتن می‌کشد. وقتی دوباره سکوت در میان لرزه‌ای که هم‌چنان پابرجا بود برقرار می‌شود، هلگا با اشاره به یکی از حضار می‌گوید:
- وقتی همه با هم حرف می‌زنین نمی‌تونم بفهمم چی می‌گین! یکی یکی! تو... توضیح بده.
- یه هیولای ناشناس به وزارتخونه حمله کرده.

حالا که این حرف در شرایط آخرالزمانی وزارتخانه به صورت رسا توسط همه شنیده شده بود، کارکنان که دیگر نجات جانشان را در درجه‌ی بالاتری می‌دیدند، این‌بار با حرف‌شنوی از خانم وزیر پیش می‌روند.

- می‌گن لرد سیاه خشمگین از اتفاقاتی که افتاده این هیولا رو برای انتقام فرستاده.
- ولی من شنیدم ماگلا از وجود دنیای ما آگاه شدن و این هیولاییه که به صورت آزمایشگاهی و با شکنجه جادوگران دستگیر شده ساختن.
- چرا می‌گین هیولا انگار که یکیه؟ مگه یه گله نیستن که حمله کردن؟

به نظر می‌آمد همان کلمات پراکنده‌ای که هلگا پیش‌تر از میان سخنان درهم آن‌ها بیرون کشیده بود، تمام چیزی بود که می‌دانستند و هنوز هیچ‌چیز نشده، شایعات از کنترل خارج شده است. با شنیدن صدای جیغ و فریادهایی که همراه با صدای هیولا مانند از قعر وزارتخانه به گوش می‌رسید، هلگا لازم می‌بیند سریع دستوری برای کنترل اوضاع صادر کند.
- هشدار تخلیه ساختمون رو صادر کنین. فقط بهترین‌ها رو جمع کنین تا یه گروه تشکیل بدیم و بتونیم بفهمیم با چی طرفیم و چی کار باید کرد!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 7 دی 1404 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا در حالی که نسخهٔ جدید پیام امروز را می‌خواند، لبخندی آرام روی لبانش نشست؛ لبخندی که از گزارش‌های اخیر دربارهٔ عملکرد خوب وزارت‌خانه در سراسر انگلستان می‌آمد. شاید این تغییرات مثبت را همهٔ جادوگران کشور به یک اندازه حس نمی‌کردند، اما پرداخت چند هزار گالیون به گزارشگرها به‌خوبی می‌توانست واقعیت را از زاویه‌هایی نشان دهد که در آن، جامعهٔ جادوگری تحت فرمان هلگا هافلپاف سرشار از خوشبختی، شادی و آرامش به نظر برسد. شاید هم وزیر مهربان واقعاً قدم‌های مثبتی برداشته بود و تغییرات واقعی در جریان بود و خبری از رشوه و بزک‌کردن واقعیت نبود. شاید جادوگران واقعاً در دنیایی طلایی زندگی می‌کردند؛ طلایی به رنگ زرد و نارنجی محبوب خود هلگا. به هر حال، او پیام امروز را ورق زد تا به صفحهٔ ویژهٔ اخبار هاگوارتز برسد و ببیند سالازار در چه وضعیتی است که ناگهان لیوان قهوه روی میزش شروع به لرزیدن کرد.

هلگا خیلی آرام روزنامه را پایین آورد و به اطرافش نگاه کرد؛ نگاهش بیش از همه به لوسر بالای سرش افتاد که به نرمی در حال تکان خوردن بود. شاید یک لرزش کوتاه زمین؟ این فکر هنوز کامل نشده بود که لرزش شدت گرفت، لیوان قهوه از روی میز سر خورد و روی لباسش ریخت و لوسر از جایش کنده شد و جلوی پایش افتاد. صدای غرش موجودی عظیم از اعماق زیر وزارت‌خانه به گوش رسید و همین برای هلگا کافی بود تا بفهمد اتفاق مهمی در راه است؛ اتفاقی که می‌توانست تمام نقشه‌هایش برای وزارت‌خانه را تحت تأثیر قرار دهد، نقشه‌هایی که هنوز جهتشان مشخص نبود، اما برهم خوردنشان بی‌تردید حال هلگا را تیره می‌کرد. هنوز در همین افکار بود که موجی از کارکنان وزارت‌خانه، در حالی که منشی هلگا را کنار می‌زدند، با شتاب و بی‌قرار وارد اتاق شدند تا بدون هیچ قرار قبلی با وزیر سحر و جادو دیدار کنند. ترس و آشفتگی در چهرهٔ تک‌تکشان موج می‌زد.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 7 دی 1404 00:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سوژه جدید: فرم ۳۷ ب!

انجمن نابودی موجودات خطرناک یکی از معدود ادارات وزارتخانه بود که کمتر کسی از آن حرف می‌زد. حتی شاید بعضی از کارمندان وزارت سحر و جادو از وجود آن خبر نداشتند. به خصوص در زمان وزیر قبلی این اداره تقریباً متروکه شده بود و فقط یک کارمند پیر کارهای آن را پیش می‌برد و بعد از بازنشست شدن او برای مدتی کارها در آنجا راکد مانده بود. حالا اما حضور دو کارمند جدید در این قسمت، آن را دوباره به یک مجموعه فعال تبدیل کرده بود.

الیوت یقه‌ی ردای کاری‌اش را صاف کرد و گفت:
- هنوز عادت نکردم. قبلا بخش ثبت گزارش بودم. نهایت خطری که داشتیم، اشتباه تایپی بود.

آرام از بین قفسه‌هایی که در دو سمت اتاق بود قدم زد و به سمت همکارش رفت. در هر یک از قفسه‌ها یک کپسول‌ با سایزهای متفاوت قرار داشت. بعضی از آن‌ها به اندازه چند کتاب قطر داشتند، اما بودند کپسول‌هایی که در آن‌ها یک انسان بالغ هم جا می‌شد. 

مارن لبخند کوتاهی زد، اما چشم از قفسه‌ها برنداشت.
- من از اداره ساماندهی موجودات نیمه‌هوشمند اومدم. اون‌جا حداقل باهاشون حرف می‌زدیم. این‌جا فقط نابود می‌کنیم.

روی میز فلزی وسط سالن، چند فرم پخش شده بود. فرم‌های جدید، با حاشیه‌های باریک‌تر و دستورالعمل‌های خلاصه‌تر. بالای همه‌شان یک عنوان تکرار می‌شد: فرم ۳۷ ب.

الیوت یکی از برگه‌ها را بلند کرد. نگاهی به آن انداخت و گفت:
- طبق این، دیگه نیازی به تایید جداگانه نیست. تشخیص، تایید، اجرا. همه با هم.

مارن که همچنان نگران به نظر می‌رسید گفت:
- میگن برای تسریع کارها این پروتکل جدید ابلاغ شده. اما یه جوری به نظر میرسه انگار نمی‌دونن اینجا با چه موجوداتی سر و کار داریم!

الیوت پوزخندی زد
- یا شاید اصلاً خیلی به این چیزا فکر نکردن و فقط می‌خواستن کار سریع‌تر انجام بشه. ظاهراً وزیر این روزا وقتش رو جای دیگه‌ای می‌گذرونه!

در امتداد قفسه‌هایی که کپسول‌های مهر و موم شده درون آن‌ها قرار دادشت، دقیقاً در قسمت انتهایی اتاق، چیزی شبیه به کوره قرار داشت. در نگاه اول فقط چهار ستون سنگی که روی آن‌ها محفظه‌ای بزرگ از همان جنس و با دریچه‌ای آهنی مشبک که شیشه‌ی آبسیدین آن را پوشانده بود به چشم می‌خورد. اما تلألو نور آتش جادویی آبی رنگی که از پشت شیشه به چشم می‌خورد باعث می‌شد که هر انسانی ناخودآگاه از آن فاصله بگیرد. 

سه کپسول کنار کوره قرار داشت. هر کدام علامت هشدار مخصوص خودش را داشت. مارن نزدیک اولین محفظه رفت. سایه‌ای داخلش تکان خورد، انگار به دیواره‌ها چنگ می‌کشید.

- این همون دمنتوره‌س؟

صدایش آرام بود، اما کنجکاوی در آن موج می‌زد.

الیوت سری تکان داد.
- آره. وحشی شده! از اون‌هایی که دیگه به فرمان وزارت جواب نمی‌دن. همه خاطرات آدم‌ها رو هم جذب می‌کنه!
- فکر می‌کردم دمنتورها فقط شادی رو می‌گیرن.
- این یکی نه. طبق گزارش‌ها، خاطره می‌گیره. همه‌چی رو. خوب، بد، حتی چیزهایی که طرف فکر می‌کرد فراموش کرده.

مارن به محفظه نگاه کرد.
- پس برای همین حکم نابودی گرفته.

الیوت همانطور که به نشانه تأیید سر تکان می‌داد به محفظه‌ی دوم اشاره کرد و گفت:
- حالا تازه این یکی رو ببین. چند وقت توی ادارات مختلف گشته. نه تونستن بفهمن چیه، نه اینکه حتی اثری ازش توی کتاب‌ها و اسناد معتبر پیدا کردن. حتی معلوم نیست از کجا اومده!

مارن جلو رفت. موجود داخل محفظه شبیه یک توده‌ی زنده بود با پوسته‌ای ترک‌خورده که نور کم‌جانی از زیرش رد می‌شد. با ارفاق می‌شد آن را شبیه به یک انسان دانست. اما بدون این‌که هیچ حرکت یا نشانه‌ی زنده بودنی داشته باشد.

- پس نفهمیدن چیه و فقط تصمیم گرفتن نابودنش کنن؟!

 الیوت نیشخندی زد و جواب داد:
- دقیقاً! از همون راه حل‌های همیشگی!

محفظه‌ی سوم اما تقریبا خالی به نظر می‌رسید. خیلی هم از دو کپسول قبلی کوچک‌تر بود! مارن این‌بار خودش نزدیک شد و برچسب توضیحات محفظه را با صدای بلند خواند:

انگل جادویی. به خودی خود بی‌خطر محسوب می‌شود. اما با نفوذ به بدن میزبان می‌تواند غریزه بقا را در آن تا حد بسیار زیادی تقویت کند. در نتیجه همه تصمیمات میزبان، کاملاً منطقی، بقا محور و بدون هیچگونه احساسات و عواطف می‌شود. در مشاهداتی دیده شده میزبان به شکل قابل توجهی باهوش‌تر می‌شود.

مارن با خنده گفت:
- این یکی که بد نیست! آدم رو انگار عاقل می‌کنه!

الیوت این بار با سردی جواب داد:
-یا فقط زنده‌تر!

مارن که از جواب همکارش خیلی خوشش نیامده بود به سمت میز آهنی رفت و فرم را برداشت و دوباره خواند.
- اینجا نوشته می‌تونیم نابودی هم‌زمان انجام بدیم. سطح خطر مشابهه.

الیوت به کوره نگاه کرد. خیلی از این ایده خوشش نیامده بود. اما از آن دسته کارمندانی هم نبود که بخواهد از پروتکل تخطی کند. در نتیجه تکانی به چوبدستی‌اش داد و به کمک مارن یکی یکی کپسول‌ها را به سمت کوره هدایت کردند. به ترتیب هر بار دریچه کوره باز می‌شد، دهانه یکی از محفظه‌ها به دریچه می‌چسبید و عملیات انتقال انجام می‌شد. بعد از سه تکرار، مارن با چوبدستی‌اش ضربه‌ای به کوره زد تا فعال شود.

چند ثانیه اول، همه‌چیز عادی بود. نور کوره یکنواخت. صدا ثابت.

جند لحظه بعد اما ستون‌های سنگی شروع به لرزیدن کردند.

مارن که از شروع شیفت خیلی احساس خوبی نداشت با بدگمانی گفت:
- این صدا طبیعیه؟

الیوت نیشخند استهزا آمیزی زد و جواب داد:
- نترس بابا. می‌دونی این کوره چند ساله داره کار می‌کنه؟ از یکی شنیدم جادوی باستانی توش وجود داره!

سپس خودش به کوره نزدیکتر شد و دوباره طلسم را اجرا کرد. جادو کامل شکل نگرفت. مثل این که چیزی آن را می‌کشید.

دمنتور محو نشد. سایه‌اش فشرده‌تر شد. موجود پوسته‌دار نور را جذب کرد. انگل دیده نمی‌شد، اما حضورش حس می‌شد.

کوره صدا داد. نه صدای شکست، نه انفجار. صدایی شبیه نفس کشیدن.

مارن طلسم مهار را اجرا کرد. نور چوبدستی‌اش لرزید و خاموش شد!
- جادوم… درست نیست! انگار حسش نمی‌کنم!

این بار ترس به شکل جدی در صدایش شنیده می‌شد!

الیوت سعی کرد طلسمی برای کنترل اوضاع اجرا کند. نور ضعیفی بیرون آمد ولی قدرت چندانی نداشت. برای اولین بار حالا ترس در چهره‌ی او هم دیده می‌شد!

هر دو عقب رفتند.

در کوره با صدای گوشخراشی باز شد.چیزی از دل آن بیرون آمد. قامتش انسانی بود، اما نه کاملا. سایه‌ای شبیه ردای دمنتور به بدنش چسبیده بود. بخش‌هایی از پوستش شفاف بود و زیرش جریان جادو دیده می‌شد. سایه‌اش مستقل حرکت می‌کرد.

چشم‌هایی که نگاه می‌کردند.
نه مثل حیوان.
نه مثل دمنتور.

هیولا قدمی جلو آمد.

و کوره، پشت سرش، خاموش شد.


خب دوستان عزیزم. همونطور که خوندید به دلایلی یک هیولای عجیب و غریب از ترکیب سه موجود خطرناک تشکیل شده و این می‌تونه از جهات مختلفی توسعه پیدا کنه. نیروهای این موجود جدید می‌تونه ترکیبی از اون سه موجود باشه و یا اینکه چیزهای جدیدی هم داشته باشه. می‌تونه شروع به کشتار توی وزارت کنه و یا حتی فرار کنه و از وزارت خارج بشه تا بتونه آماده حمله بشه. شاید این موجود از جادو تغذیه می‌کنه و شاید هم اصلاً قصدش کشتار جادوگرانه! تصمیم با شماست و هر جوری که دوست دارید داستان رو پیش ببرید. اگر هم چیزی توی ذهنتون بود که شاید برای نفر بعدی می‌تونه مفید باشه، مثل من می‌تونین آخر پستتون به عنوان یه پیشنهاد یا سرنخ بنویسین.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1393 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بنا به تصمیم مشترک وزیران جهت اخذ پاره ای تصمیمات پلمپ شد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1393 04:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد مسئول، با صدای پاق در انجمن نابودی موجودات خطرناک ظاهر شد و با مهارت خاصی چوبدستیشو کشید و اینطرف و اونطرف رو نشونه گرفت و سرشو کرد تو کُتِش و آروم گفت:
_ کو؟ کجان؟

صدای داخل کت همراه با ویز ویز:
_ همین جاهان! مواظب باش! همین جاهان!

پیرمرد آرام و آهسته قدم برمیداشت که ناگهان در ورودی انجمن باز شد، هیکلی سراپا سیاه وارد شد و پووووووف!.. پیرمرد لحظه ای تامل نکرد و بلافاصله طلسمی روانه فرد تازه وارد کرد که او هم با شدت به در خورد و جا در جا روی زمین ولو شد...

پیرمرد چوبدستیش را غلاف کرد و سرش را داخل کتش کرد و آرام گفت:
_ بیا بیرون! اوضاع امنه!

یه پیکسی آبی، بال زنان از داخل کت پیرمرد درآمد و سپس به شکل واقعیش یعنی لینی وارنر درآمد...

پیرمرد:
_ برو ببین اینکه زدمش جزو همون گربه نماهای خطرناک بود؟!

لینی بالای سر طرف رفت، کمی چانه اش را خاراند و با خونسردی گفت:
_ نه این دالاهوفه! من از اتاق بیرونش کرده بودم که سمت اون دختره گربه هه خوشگله نره! انگار دوباره اومده بوده تو ببینه چه خبره!

پیرمرد:
_ اوکی، اینکه بیخیالش...اونا حتما جیم زدن...باید انجمن رو بررسی کنیم ببینیم نشانه ای چیزی ازشون پیدا میکنیم یا نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1393 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اما آنتونین بی توجه به حرف یاکسلی همچنان به شکل به گربه ی دخترشکل یا دختر گربه ای زل زده بود. البته شاهدین در صحنه اظهار نمودن که علاوه بر پر شدن فضای اتاق توسط لاوهای آنتونین، پاهایش نیز لرزان و به صورت مورچه ای به سمت همون جانور عجیب مذکور در حرکت بود!

لینی که میبینه که فراخوندن آنتونین در این شرایط به جای مفید بودن داره جواب عکس میده، سریع جلو میاد و درحالی که سعی میکنه قلبارو کنار بزنه، شروع به هل دادن آنتونین به بیرون از اتاق میکنه.

نویسنده قسم میخوره که هدایت آنتونین به بیرون از اتاق و برگشت لینی، تها 5 ثانیه وقت برده اما ورود لینی به اتاق و مواجه شدنش با جایی که انگار توش زلزله اومده و یاکسلی که از سقف آویزون شده و گربه هایی که تنها سبدشون باقی مونده بود، اعتبار قسم های نویسنده به کلی زیر سوال میره.

لینی با تعجب و شگفتی و درحالیکه با دو دستش تو سرش میزنه که وای بدبخت شدم، سعی میکنه دنبال گربه ها یا همون موجودات فوق مخوف بگرده و با یافتن پنجره ی باز، حس میکنه که به جواب رسیده! جلو میره و تا کمر از پنجره آویزون میشه و درست لحظه ای که یکی از گربه های ملعون سعی میکنه پنجره رو ببنده و اونو از وسط دو قاچ کنه، تبدیل به پیکسی میشه و پرواز کنان از اونجا دور میشه.

باید هرچه زودتر خبر ولو شدن این سه موجود عجیب و فوق خطرناک رو به گوش مسئولین میرسوند!

آن طرف، خانه گریمولد:

- من دارم ویبره میرم، تو چی؟

نفر دوم دستشو رو جیبش میذاره و میگه: منم!

هردو برای چند لحظه به هم نگاه میکنن و بعد سرشونو یه ور دیگه میکنن و خودشونو سرگرم اطراف میکنن تا توجهی به ویبره نکنن. بالاخره بعد از چند ثانیه یکیشون دوباره به اون یکی زل میزنه.

- فک نمیکنی بهتره بریم؟ اینا سرکارمون گذاشتن دامبلدور اینور بیا نیست!

اون یکی مرد هم که از این ویبره ها احساس خطر کرده، نگاهی به ساعتش میندازه و میگه: ولی دستور وزیرگانت چی میشه؟ ما باید هرچه زودتر ققنوس...

مرد اول منتظر تموم شدن حرفای اون نمیمونه و با جهشی از جاش میپره.

- تو اینجا بمون! منم برمیگردم انجمن ببینم چه خبر شده ... اوه اوه پیغام فوق خطرناک فرستادن. خدافظ!

مرد آخرین جمله رو بعد از در آوردن پیجر و نگاه کردن به صفحه ش اضافه میکنه و به سرعت راهشو میکشه و از خانه گریمولد به مقصد انجمن موجودات جادویی خطرناک آپارات میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1393 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان در انجمن باز شد و لینی وارنر از خواب پرید!...

از مهرماه سال پیش هیچ خبری در انجمن نبود...لینی که از خواب زمستانی برخاسته بود صندلیش از زیرش در رفت و با پشت به زمین خورد و وقتی بلند شد دید یه سبد جلوشه که روش نوشته اینا موجودات خیلی خطرناکی هستن! خوب مراقبشون باش:...

تصویر تغییر اندازه داده شده


لینی دور و برشو خوب نگاه کرد و وقتی هیچکسی رو ندید با خود اندیشید: اینا چه خطری ممکنه داشته باشن؟ اینا خیلی نازن، اینارو باید درستی بلعید! اما در مقابل حس بلع و کشش آن مقاومت کرد و به یاد دوست سیاهی شناسش افتاد و علامت شوم روی دستش را لمس کرد تا او را احظار کند!

سی ثانیه بعد آنتونین دالاهوف با صدای پاق در آنجا ظاهر شد!

لینی: میبینم که هنوز علامت شومتو داری!
آنتونین: این یه یادگاری از رولینگه! همیشه رو دستم باقی میمونه! حالا تو بگو چی شده که یاد ما افتادی بعد سالی و ماهی؟
لینی: یاد نصیحت هات افتادم که هر وقت یه چیز خیلی ناز و معصومانه دیدی یه کم شک هم بهش بکن! این شد که گفتم اول خودتو خبر کنم تا ببینی قضیه این سبده چیه! یکی اومده اینو اینجا گذاشته رفته که نمیدونم کیه فقط روش نوشته مواظب اینا باش خیلی!

آنتونین اومد به سبد نزدیک شه که ناگهان در انجمن دوباره باز شد و یه شخصی گفت: _ ایست! دست نگه دارید!

لینی و آنتونین گرخیدند و به طرف شخص تازه وارد برگشتند، او کسی نبود جز مرگخوار کارکشته یاکسلی!

یاکسلی با طمانینه به سبد نزدیک شد و گفت:_ بچه ها مراقب باشید من خیلی وقته دنبال اینا هستم به ظاهرشون نگاه نکنید!...

یاکسلی به سبد نزدیک شد و اومد رو سر گربه کوچولوی زردرنگ دست بکشه که ناگهان گربه به یک زن تبدیل شد: ...

تصویر تغییر اندازه داده شده


دستانش را جلوی صورتش گرفت و گفت:_ به من نزدیک نشو مرگخوار!

چشمان یاکسلی برق زد، چشمان لینی تنگ شد و آنتونین که محو ظاهر زیبای زن شده بود گفت: _ اوه! چه خانم با شخصیتی!
تصویر تغییر اندازه داده شده


یاکسلی:_ آنتونین جو نگیره! این موجودات میتونن خطرناکترین موجودات روی کره خاکی باشن!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1392 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مقر محفل:

- بله؟ امرتون؟ آقای بلوپ گشنه شه و من سریعا باید برم بش غذا بدم. پس خیلی مزاحم نشین.

جیمز ب تندی اینو رو به مرد کلاهپوش میگه. مرد که همراه دو نفر دیگه از مامورین وزارتخونه به اونجا اومده بود، شوکه میشه. اما بعد سرکی به توی خونه میکشه و میپرسه:

- دامبلدور هست؟ فوکس چطور؟

جیمز شروع به بالا و پایین پرتاب کردن یویوش میکنه و جواب میده:

- نچز! نیست. مرلین فظ.

و میاد درو ببنده که مرد مانع میشه.

- میشه داخل منتظرش بمونیم؟ ما از وزارتخونه اومدیم ... از طرف هلگا هافلپاف.

جیمز با بیخیالی شونه هاشو بالا میندازه و زیرلب میگه: به هر حال حتی اگه دزدم باشین چیزی برا دزدیدن پیدا نمیکنین.

و با ورود سه مرد به داخل خونه، درستی حرف جیمز به سرعت به همگان اثبات میشه. جیمز اونارو به سمت اتاق بزرگی هدایت میکنه.

- آه چه بوووی خوبی!

یکی از مامورا با رد شدن از کنار آشپزخونه اینو میگه، اما سریعا با چشم غره ی مرد کلاهپوش به خودش میاد و سوت زنان به راهش ادامه میده.

جیمز با آشفتگی نگاهی به ساعتش میندازه و سرعتشو بیشتر میکنه و در نهایت جلوی اتاقی بزرگ متوقف میشه.

-

سه مرد با تعجب به موکتی که کف اونجا پهن شده و تنها شیء درون اتاق خیره میشن ... یه میز خاک گرفته وسط اتاق.

- همینجا منتظر بمونین، میبی تا یکم وقت دیگه عمو دامبل برسه.

مامورای وزارتخونه نگاهی به هم میندازن و ناچارا یه گوشه روی زمین ولو میشن تا دامبلدور همراه ققنوسش سر برسه.

یکی از مامورا سرفه کنان گرد و خاک نشسته رو رداشو میتکونه و میگه:

- مطمئنی اینطوری به نتیجه میرسیم؟ ما الان وسط خاک دشمنیم. اگه موفق نشیم بد میشه ها.

مرد کلاهپوش اطراف رو برانداز میکنه و میگه: کتاب که دروغ نمیگه، حتما میشه. اما اگه نشد هم، به نظرت کسی هست که بخواد مانعمون بشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1392 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد کلاهپوش که گویی در زمان بچگیش خرخون بوده،اولین راه برای حل مسئله رو کتاب میدونه.پس به سمت یکی از کتابخانه ها حرکت میکند.

کتابخانه پروفسور اسلینکرد-کوچه دیاگون-ساعت:حوالی ظهر
ویلبرت جلوی در کتابخونه ایستاده بود و از نبود افراد کتابخون خسته شده بود.دیگر میخواست کتابخونه رو تعطیل کنه.چشمش به کوچه دیاگون بود که آنجا هم دیگر مشتری چندانی نداشت.کسبه کوچه همه مثل ویلبرت بودند.
ناگهان مردی را در کتابخونه دید که داشت از بخاری در می آمد.
ویلبرت: :yoho:
آن مرد:
ویلبرت: :zogh:
مرد کلاهپوش:این جا چه قدر تار عنکبوته.خب من یه کتاب درباره ققنوس ها میخوام.
ویلبرت که به فکر فوکس افتاده بود گفت:به ققنوس دامبلدور ربطی داره؟
-نه.یکی برای خودم میخوام.
ویلبرت:
ویلبرت او را راهنمایی کرد.قفسه کتابهای راهنمای جانوران-راهنمای جانوران جادویی-راهنمای پرنده های جادویی
او کتاب مرجع پرندگان جادویی رو به او داد.

جلد ۷(ققنوسها)-فصل ۱۹(اخلاقیات ققنوسها)-بخش ۳۴(عصبانیت ققنوس ها)
هرگز در هنگام غذا خوردن صاحب ققنوس به لیوان صاحبش دست نزنید.این کار موجب وحشی شدن و خطرناک شدن ققنوس میشود.
مرد کلاهپوش:
مرد کلاهپوش از کتابخونه خارج شد و به سمت محفل راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!