جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 11 فروردین 1389 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد

سري جديد برنامه ي جادوگران آهنين از هفته ي ديگراغاز ميشود . فرصت را از دست ندهيد !تنها يك روز براي ثبت نام باقي مانده است !با حضور جادوگران برجسته اي از جمله آلبوس دامبلدور به همراه محفل ققنوس... علاقه مندان براي شركت در اين برنامه بايد به ورزشگاه شهر لندن مراجعه كرده و پس تست گيري ، ميتوانند در مسابقه حضور پيدا كنند .

لرد تاريكي به همراه مرگخواران در حال بررسي موارد جنگي و تعيين نقاط استراتژيك براي حمله به محفل ققنوس بودند ولي صداي بلند راديو مانع از تمركز آنها ميشد .
به همين دليل لرد چوبدستي اش را در آورد و به سمت روفوس گرفت و گفت : يا همين الان راديو رو خاموش ميكني يا ميزنم ميكشمت !
- ارباب ، چرا خشمگين ميشي؟ چشم ! الان خاموش ميكنم .
روفوس از روي صندلي اش بلند شد و به سمت راديو رفت ولي باز هم همان صدا از راديو بلند شد ...

سري جديد برنامه ي جادوگران آهنين از هفته ي ديگراغاز ميشود . فرصت را از دست ندهيد !تنها يك روز براي ثبت نام باقي مانده است !با حضور جادوگران برجسته اي از جمله آلبوس دامبلدور به همراه محفل ققنوس... علاقه مندان براي شركت در اين برنامه بايد به ورزشگاه شهر لندن مراجعه كرده و پس تست گيري ، ميتوانند در مسابقه حضور پيدا كنند .

روفوس پس از شنيدن اين جمله بلافاصله از هوش رفت و ...

ده دقيقه بعد ...

ماركوس ليواني را در دست گرفته بود و مدام چند قطره از آن را به صورت روفوس ميپاشيد .
- بسه ديگه ! الان سرما ميخوره .
ماركوس بلافاصله رو كرد به ايوان و گفت : سرما بخوره بهتر از اينه كه ديگه هيچوقت به هوش نياد !
سرانجام روفوس پس از چند دقيقه بي هوشي ، به هوش آمد و چشمهايش را باز كرد ... نگاهي به اطراف انداخت و فقط ماركوس و ايوان را بالاي سر خود ديد.
- سالازار رو شكر به هوش اومد !خوبي؟
روفوس با اينكه سرش گيج ميرفت به زحمت بلند شد و هنگامي كه ايستاده بود ، رو كرد به آن دو و گفت : هر چه زودتر بايد ارباب رو ببينم ! ارباب كجاست ؟
- ارباب هنوز جلسه اش تموم نشده و توي سالن جلسات هستن .
روفوس بدون معطلي به سمت سالن جلسات به راه افتاد و وقتي به در سالن رسيد ، خيلي آهسته در زد .
- بيا تو !
روفوس وارد سالن شد ... سالني كه داراي كاغذ ديواري هايي سياه بودكه نقش آنها را تعدادي علامت شوم تشكيل ميداد .سالني كه نشان از شكوه و عظمت سياهي ميداد .
او قدري جلو رفت و مقابل لرد ايستاد و پس از تعظيم ، شروع كرد به صحبت كردن ...

- ارباب ، ببخشيد كه مزاحم وقت گرانبهاتون شدم ولي بايد به عرضتون برسونم كه هرساله مسابقه اي با عنوان جادوگران آهنين برگزار ميشه كه توي اون قوي ترين جادوگران از لحاظ فيزيكي شركت ميكنند ولي امسال دامبلدور و محفل ققنوس هم توي اين مسابقه شركت كردند ... خواستم بگم كه اگر اون و گروهش شركت كنه و مقامي كسب كنه ، جادوگران بسيار زيادي به سمت اونا ميرن و جذب اونا ميشن !
لرد به روفوس خيره شده بود و منتظر ادامه ي حرف هايش بود به همين دليل روفوس با اعتماد به نفسي مثال زدني در مقابل لرد و چندين مرگخوار ، ادامه ي برنامه اش را براي لرد شرح داد ...

-اصلا منم به همين دليل از هوش رفتم ولي مسئله ي عجيب اينه كه توي مسابقه ، وزنه هاي سنگيني استفاده ميشه كه بايد بدون جادو اونا رو حمل كرد . حالا نظر شما چيه ؟
لرد پس از قدري تامل ، گفت : حالا كه اينطوره ما هم هممون توي مسابقه شركت ميكنيم . فردا با ايوان و آنتونين ميري هممون رو ثبت نام ميكني ! نگران سنگيني وزنه ها هم نباشيد . من خودم يه فكر هايي دارم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/1/11 16:25:49
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 22 اسفند 1388 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو بايد هيچ مشنگ و خون كثيفي رو نكشي و بهش توهين نكني تا اين تهمت ها تموم بشه. از مشنگ زاده ها حمايت كن تام!
- حالت خوبه جد بزرگوار؟ تو دشمن اصلي مشنگ زاده ها به من دستور ميدي كه از مشنگ زاده ها دفاع كنم؟
- خوب آبروي من كه مهم تره!
- آبروي تو با اين دستورت ميره جد من. تو كل عمرتو صرف مبارزه با مشنگ زاده ها كردي و اونموقع هم پشت سرت حرف ميزدن، سركارمون گذاشتي؟

- آره!
- يعني چي؟
- هيچي باو من حوصله ام سر رفت گفتم يه ذره تو رو نگران كنم كه با گيريف و بروبكس دور هم حال كنيم!
- تو جالت نميكشي مردك خرفت؟ به جاي اين كه چند تا كار سياه بكني منو سركار ميذاري؟
- خوب تو خودتو بذار جاي من، مردي و هميشه هم روحت اين ور و اون ور وله! حوصله ات سر نميره؟
- يني اون همه دردي كه من تحمل كردم الكي بود؟
- در كل اگه كاري نداره من برم با گودريك يه دس شطرنج بزنيم!

پايان فوق ارزشي سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 22 اسفند 1388 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله سرورم !

- برو بیارش دیگه ! فقط بله سرورم که کافی نیست !

روفوس : « آخه چیزه ارباب . . . راستش . . . من از چینی ها چندشم می شه ! »

- غلط میکنی ! کروشیو ضرب در 100 ! این یه دستوره روفوس !

- چشم ارباب . . . !

دقایقی بعد

روفوس به سمت مرد چینی رفت و گفت :

- هوی بوقی سوزنی ! برو پیش ارباب کارت داره .

دکتر چینی که لودو حسابی دستانش را بسته بود فریاد زنان جواب داد :

- هوانگ سو ! سینگوا سانگ ! سونگ سان وون !

- بوقی یه طور حرف بزن بفهمیم ! در ضمن وولوم صداتو هم کنترل کن . من عجله دارم . پیش مورفین کلاس چیزکشی دارم ! ( )

- کین هو سینگ ! سونگ مان هین ! رائو سونگ هوو ! سینگ سانگ سونگ ! سونگ سو . . .

اما حرف او در همین جا ختم شد زیرا لودو بلافاصله با یک چسب قوی دهان دکتر را چسبکاری کرد !

دقایقی بعد ، اتاق لرد

- آی ! کروشیو ! داد ! کروشیو ! باو آرومتر ! ارباب مرد ! جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ! کروشیـــــو !

روفوس تند تند گفت : « شرمنده ارباب ! می دونم سوزنا خیلی تیزه ولی الان تموم می شه ! شما خودتونو ناراحت نکنین ! همه چی درست می شه و شما دوباره می تونین سالازار کبیر رو ملاقات کنین . . . »

- آوادا کداورا روفوس ! آی ! کروشیو تو آل به جز روفوس چون دیگه الان مرده ! وای ! آخ ! باب آرومتر !

- غلط کردم ارباب من نمیخوام بمیرم ! تو رو خدا طلسمو پس بگیرین ! دیگه تکرار نمیشه !

- باشه فقط اینبارو بخشیدم !

صدای لرد رفته رفته ضعیف تر شد .

دقایقی بعد ، در خواب

سالازار : « کجا بودی تام ؟! منتظرت بودم . »

لرد : « اوه ! یا جد من ! دلم براتون تنگ شده بود ! حالا میخواین اون کاری که باید انجام بدم رو بهم بگین ؟

- خیله خب . خوب گوش کن . تو باید . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی از بودن آغاز میشود و تا شدن ادامه می یابد . . .[i][b][size=large][font=Arial]پ
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اسفند 1388 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه:هوم؟؟س...سو...سوزن؟
- بله ارباب ، سوزن ! با استفاده از طب سوزنی ، این چینیه کاری میکنه که سالازار که هیچ ، جد سالازار هم جلوت ظاهر میشه !
لرد با عصبانیت از روی صندلی اش بلند شد و با صدایی بلند نعره زد : کروشیو ، ارباب هیچ سوزنی رو امتحان نمیکنه . همین که گفتم .
- ولی ارباب ...
- کروشیو روفوس ، به چه جرئتی روی حرف ارباب حرف میزنی ؟
در همان لحظه ناگهان سر لرد گیج رفت و ...

خواب و بیداری
مردی که ماری در دستانش داشت ، به او نزدیک شد و با عصبانیت به او زل زد . چهره ی او چقدر آشنا بود ... آری ... درست حدس زده ام ... او جدم بزرگوارم سالازار اسلیترین است .
در همان لحظه اسلیترین شروع کرد به صحبت کردن ...
- تو ، تو چطور نواده ای هستی که حاظر نیستی به خاطر من درد را تحمل کنی ؟ تو که خود را بزرگترین جادوگر قرن نامیده ای ، حاضر نیستی تن به یک جسم کذایی بدهی ؟ تو ...

لحظاتی بعد ...
او قدری چشمانش را باز کرد . تصویری تار در مقابل چشمانش پدیدار شده بود . او قدری بیشتر چشمانش را باز کرد و متوجه شد که تمام مرگخواران بالای سر او ایستاده اند و حالتی مضطرب دارند .
بلا گفت : سالازار رو شکر ارباب حالش خوبه ... ارباب نمیخواد بلند شید !
ولی لرد بدون توجه به صحبت های بلا بلند شد و رو کرد به روفوس و گفت : زود باش برو اون مرد چینی رو بیار ... همین حالا !
- بله سروروم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اسفند 1388 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست(به دلیل دو تکه شدن سوژه اجبارا تا آخر این پست خلاصه کردم):

لرد سیاه یک شب خواب سالازار کبیرو میبینه.سالازار بهش میگه بعضیا پشت سرش حرف میزنن و میخواد وظیفه ای درباره این موضوع به لرد بده که همون موقع لرد از خواب میپره.لرد میخواد راهی پیدا کنه که بتونه مجددا همون خوابو ببینه وبفهمه وظیفش چیه.روفوس دو روش هیپنوتیزم و طب سوزنی رو پیشنهاد میکنه.روفوس و بلیز و آمیکوس به دستور لرد راهی چین میشن.اونجا با فرد ویزلی و لودو بگمن روبرو میشن و به کمک اونا یه متخصص چینی طب سوزنی رو میدزدن و به خانه ریدل میارن...ولی لرد سیاه از سوزن وحشت داره!
__________________________
فرد و لودو وارد مطب شدند.دکتر چینی از جا بلند شد و تعظیم کرد.لودو در حالیکه که سعی میکرد حالتهای مختلف دلپیچه را به خوبی اجرا کند روی صندلی مخصوص نشست.

فرد با اشاره به لودو شروع به حرف زدن کرد.
-سینگسوان سونگاسوسیانگینگ.

دکتر با دهان باز و چشمانی گرد شده به لودو خیره شد.لودو نگاه مشکوکانه ای به فرد انداخت.
-چی بهش گفتی؟چرا اینطور به نظر میرسه که این یارو داره از شدت فشار خنده منفجر میشه و سعی میکنه جلوی خندشو بگیره؟

قبل از جواب فرد در با صدای مهیبی از جا کنده شد و سه مرگخوار قهرمان درحالیکه شنلهای سیاهرنگشان پشت سرشان موج میخورد وارد مطب شدند و چوب دستی هایشان را بطرف دکتر گرفتند.
-تو!باید با ما بیای!


خانه ریدل:

-کی بود؟اون کی بود گفت زل بزنم به عکس سالازار؟من الان دو ساعته دارم عکسشو نگاه میکنم.نمیاد که نمیاد.تک تک اعضای صورتشو حفظ کردم.اون کی بود؟عکس خودمو بدم سه شبانه روز زل بزنه بهش!

صدای بلا که از لابلای جمعیت بالا و پایین میپرید به گوش رسید:
-ارباب من بودم.به سالازار من بودم.پیشنهاد خودم بود.

درست در همین لحظه چهار مرگخوار قهرمان با شنلهای مواج و فرد ویزلی که از پاچه دکتر آویزان شده بود با صدای پاق بلندی به خانه ریدل آپارات کردند.

آمیکوس جلو رفت و تعظیم کرد.
-ارباب دکترو آوردیم.اینم اشانتیونش بود البته(اشاره به ویزلی ذکر شده).میتونیم کارمونو شروع کنیم.نگران نباشین.مشکلتون به زودی حل میشه.روفوس سوزنای دکترو بیار.

لرد سیاه:هوم؟؟س...سو...سوزن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1388 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در افکار سه مرگخوار:
- حالا کی خودشو به مریضی بزنه؟
- معلومه دیگه! روفوس بوقی!
- من؟ عمرا! اگه واقعا بگیره سوزن فرو کنه تو من اونوقت چی کار کنم؟
- ینی سوزنو به آواداکداورای ارباب ترجیح نمیدی؟
- خوب اصلا گیریم من این کارو بکنم، نمیگه تو که تا الان خوب بودی، چرا یکهو مریض شدی؟
- خوب این که کاری نداره! برو دستشویی بعد بیا بیرون بگو دلپیچه دارم بریم پیش دکتر سوزنی!
- دستشویی از کجا بیارم حالا؟

فرد با تعجب به چهره ی مرگخوار ها که از شدت تمرکز سرخ شده بود نگاه کرد و سعی کرد با ارسال پارازیت حواس آن ها را پرت کند!
- خشششش خششش فیزززززز
- چیززززز میزززززی بوقششششش!
روفوس با تعجب به آمیکوس و بلیز نگاه کرد!
لرد که موفق شده بود با صدای بلند گفت: از این طرف!
همین که چهار جادوگر به سمت چپ پیچیدند چشمشان به یک دستشویی عمومی بزرگ خورد.
روفوس تا چشم غره ی آمیکوس را دید گفت: من برم دستشویی

خانه ریدل

بلاترکس به آرامی وارد اتاق لرد شد و پس از یک تعظیم بلند بالا خطاب به لرد گفت: لرد سیاه، ما یک راه خوب پیدا کردیم، شما باید به این عکس سالازار کبیر خیره بشین تا خوابتون ببره، اونوقت، خواب جدتون اسلیترن رو میبینید.
- مطمئنی بلا؟
- بله مای لرد.
لرد تصویر را از بلاترکس گرفت و سپس با یک اشاره کوچک انگشت به او فهماند که باید برود. پس از خروج بلاتریکس لرد روی تختش دراز کشید و سپس نجینی را در آغوش گرفت. آن گاه گفت: فسسسشیوفسسساخس (بیا عکس جد عزیزم رو با هم ببینیم نجینی عزیز)
لرد به عکس سالازار خیره شد و سعی کرد که آرام به خواب برود.

یک ربع بعد - در خواب لرد

- اوه، جد عزیزم، زود باش بگو من باید چی کار کنم؟
- نمیگم!
- چرا؟
- بهت که گفته بودم دیگه به خوابت نمیام!
- حالا که اومدی که!
- اوه راست میگی! خوب حالا که اومدم دلم نمیاد نواده ام رو بذازم تو خماری، بهت میگم. تو باید...
شترق
- بوقی ها نکنید دیگه! بابا یک بار نگذاشتید ارباب خواب آروم داشته باشه! اوی نویسنده ی بوقی، فکر نمیکنی این که یکی درو باز کنه و خواب لردو بپرونه خیلی خز شده؟ هی سوژه رو بپیچونا!
نویسنده:

چین - دستشویی عمومی!

روفوس داخل شد و سعی کرد راه فراری پیدا کند که بلافاصله یک شخص آشنا از یکی از دستشویی ها خارج شد.
- روفوس! تو این جا چیکار میکنی؟
- خودت این جا چی کار میکنی بوقی؟
- من اومده بودم با رئیس کنفدراسیون کوییدیچ چینیا جلسه برگزار کنم ولی مترجم بوقیش نتونست بیاد اونم فقط قدقد کرد. منم پیچوندمش که برم ببینم لرد کاری ماموریتی چیزی نداره. حالا بگو تو این جا چی کار داری.
- من اومدم که خودمو ... من اومده بودم دنبال تو! لازم نیست بری خونه ریدل، لرد یه دستوری داده که باید اجرا کنی. تو خودتو به شدت به مریشی بزن و با من بیا. بقیشو من درست میکنم. یادت باشه نمیتونی حرف بزنی.
- ببینم این ماموریت رو ارباب داده؟
- نه پس من دادم! خوب ارباب دستور داده دیگه. بدو بیا.

در همین حین بلیز سعی میکرد سر فرد را با حرف های بی سر و ته و چرت و پرت گرم کند.
- راستی شنیدی وزارتخونه داره جشنواره مخترعان جوان رو برگزار میکنه؟ اختراعات سرکاری هم یکی از رشته های جشنواره ست و از اونجا که هیشکی اونجا نیست تو میتونی جایزه 200 گالیونیشو ببری! این خبرو ولش کن این یکیو بچسب، قراره توی هاگوارتز...
فرد:
آمیکوس:
- ... یک سری دوره های ... اه! روفوس اومد! اون دیگه کیه رو دوشش؟

روفوس درحالی که لودو را روی دوشش گذاشته بود و به خاطر هیکل ورزشی لودو داشت له میشد از دستشویی خارج شد و به سمت آن ها آمد.
صورت لودو سرخ شده بود و پر از لکه های کبود بود و دهانش باز مانده بود و قیافه اش کاملا چپرچلاق شده بود.
- سلام! باید بریم پیش یک دکتر طب سوزنی. حال لودو خیلی خرابه. افتاده بود تو دستشویی سرشم رفته بود یه جای نامناسب لنگش هوا بود. معلوم نیست چشه!
لودو با همان حال خراب لگدی به پشت روفوس زد و سپس چشم غره ای به او رفت. آن گاه از طریق سیگنال های ذهنی به او گفت: بوقی سر من رفته اون جا؟ حالا بهت میگم...
و بقیه حرف هایش هم خوشبختانه به دلیل پارازیت دریافت نشد وگرنه ممکن بود به خاطر حرف های فرا رکیک به پزش های طب سوزنی مستقر در جزایر بالاک ارجاع داده شود.

فرد گفت: چرا دکتر طب سوزنی؟ من خودم یک پزشک چینی خیلی عالی سراغ دارم!
بلیز گفت: نه آخه ما دوست داریم طب سوزنی رو هم ببینیم!
فرد که مشکوک شده بود گفت: آخه مطب اون خیلی دوره. الان میرسونمتون مطب که حال برادر لودو خیلی وخیم نشه.
آمیکوس که اعصابش وخیم شده بود چوبدستیش را کشید و فریاد زد: گفتیم دکتر طب سوزنـــــــــــــــــــــــــــــــــــی
- باشه، منم که همینو گفتم، چرا میزنی؟ الان میبرمتون طب سوزنی!

ده دقیقه بعد

- نمیشه بریم همون دکتر عادیه؟ من زیر این بشکه له شدم!
فرد نگاهی به روفوس که قدش نصف شده بود انداخت و با ترس و لرز گفت: الان میرسیم روفوس جان... آهان! ته همین کوچه ست. من دیگه مزاحم نمیشم. تشریف ببرید. خداحافظ.
- شر کم!
همین که فرد رفت روفوس لودو را پایین انداخت و گفت: نمیتونی یک کمی کمتر بخوری؟ له شدم! خوب با جارو میومدی دیگه! سوار من بدبخت شده!
- سوار جارو بیام بگم از مریضی دارم میمیرم؟
- بسه دیگه! تا جفتتونو با همین منوی مدیریتبلاک نکردم برید تو!

داخل مطب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/12/10 17:13:10
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1388 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس سقلمه ای به پهلوی بلیز میزنه و میپرسه:ببینم به نظرت ما الان داریم چیکار میکنیم؟داریم دنبال یه سفید راه میوفتیم؟
بلیز با حالت عصبانی در گوشش جواب میده:به من میگی؟خودت گفتی بریم دربارش صحبت کنیم!
روفوس با اعتراض گفت:نه نه من نبودم!اون جمله مشخص نشده مال کی بوده!پس حتما امیکوس گفته!

فرد همان طور که موجود چشم بادامی ریز نقش و زرد رنگی لبخند میزد گفت:حالا اینجا چیکار میکنین؟چین به مقدار از خانه ریدل دوره ها!
امیکوس نگاهی به بلیز میندازه و میگه:هیچی برای تفریح.دلیل خاصی نداره!راستی تو زبون این زبون نفهم ها رو بلدی؟
فرد:اوهوم آره بلدم!

سه مرگخوار بدون اینکه بهم نگاه کنند از ذهن یکدیگر خبر داشتند!درس ذهن خواهی اینجا بدرد میخورد!
بلیز در ذهنش:ایده خوبیه!این زبون این ملت زردمبو رو بلده.میتونیم ازش استفاده کنیم.
روفوس در ذهن بلیز:موافقم ولی چطوری بهش بگیم دنبال چی میگردیم؟شک میکنه!
امیکوس در ذهن روفوس:براش بهانه میاریم.میگیم یکی از ما مریضیه باید بریم پیش اون یارو سوزن سوزنیه!بعد پیداش که کردیم سریع اپارات میکنیم خانه ریدل!

هر سه نفر سرشان را تکان دادند و به راهشان ادامه دادند.به نظر میرسید فعلا لازم است فرد را تحمل کنند!

در سمت دیگر در خانه ریدل وضعیت قرمز اعلام شده بود.با وجود اینکه سه مرگخوار برای پیدا کردن کسی که طب سوزنی بلد باشد به چین رفته بودند اما لرد به این اکتفا نکرده بود و دستور داده بود بقیه مرگخواران بر روی راه های دیگر فکر کنند.

انی مونی در حالی که به قابله غذایش زل زده بود گفت:شاید راه زل زدن کمک کنه!من هر وقت به قابلمه غذا زل میزنم شب خوابشو میبینم!
رودولف که به شدت علاقه داشت ساطور دسته سیاه اصل جن ساز را به سمت انی مونی پرتاب کند گفت:بوقی ما سالازار کبیر رو چطوری پیدا کنیم که لرد بهش نگاه کنه؟
بلاتریکس که داشت کتاب کهنه ای را ورق میزد، سرش را بالا گرفت و با شک گفت:ببینم یعنی با عکس سالازارم میشه این کارو کرد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 15 بهمن 1388 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
_ روفوس من همه جا رو سیاه میبینم! تو چی؟!!

_ نوکرتم! منم همه جا رو سیاه میبینم!

_ الان تو نوکرم باشی چه دردی رو از من دوا میکنه؟!

_ همینجوری گفتم دور هم روحمون شاد شه!

_ !!!!!!!!


ارباب یه کم قدم میزنه و نگاهی به بلیز و روفوس میندازه که سرو ته آویزون شده بودن و صورتاشون عینهو لبو شده بود! و با خودش فک میکنه که:

" هی هی هی روزگار! پاپا بزرگ سالی گفت آخرین باریه که می یاد به خوابم! حالا پس باید بذارم اینا برن چین! و الا چجوری بفهمم باید از حیثیتش دفاع کنم! اوووه سااااالی!!!!! "

توضیح نویسنده: بله من قبل از اینکه این پستو بنویسم به ولدی یک عدد قرصی خورانیدم! که کودک درونشو فعال میکنه! و نتیجتا این حرفا رو توی دلش زد! شما به دل نگیرین!



و بعد بلند میگه :

_ شما دو تا....!

روفوس: ئه ارباب زشته از این حرفای مورد دار نزنین دیگه! بچه میخونه براش بدآموزی داره! ئه!

_ ها راست میگی! خب! شما دوتا ...!

بلیز: ارباب این که بدتر شد که! دیگه منم معنیشو نمیدونستم!

_ ای بابا! نمیذارین آدم راحت باشه! صب کن...


نویسنده: لرد این کارو نکن! خیلی نامردی! چرا توی گوشای من پنبه میذاری؟!! بابا بذار من بشنوم دامنه لغاتم بره بالا! لرد؟! لرد؟!؟!!... اهان! مرسی برداشتیشون!

گویا چهره ی بلیز و روفوس از شدت مورد دار بودن سخنان ارباب رو به کبودی گذاشته! واقعا که !


_ خب! حالا شما دوتا همون حرفا! پا میشین میرین کجا؟ چین! با کی؟؟ با آمیکوس! چرا؟!! چون اونم پست زده! میرین اونجا، یه طب سوزنی پیدا میکنین ورش میدارین می یارین اینجا! حالا برین!


پاق... پاق! ( افکت غیب شدن!)



*** چین... پائین دیوار بزرگش!***


_ هوووی نگهبان! درو وا کن منو جا کن!

نگهبان از اون ور:
_ سینگ سون وون؟!!

_ کروشیو! خودت سینکی! بی حیا!... میگم درو وا کن! نمیتونیم غیب بشین اون ور!


_ سوونگ وون سینگ!

_ زبون نفهم!



پــــــــاق!

_ سونگ وسون سین وون!

در باز میشه و شخصی که به تازگی ظاهر شده بود، میره به سمت در!

_ هی بلیز! اینکه فرد ویزلیه!!!! ... فــــــــــــــرد؟!!!

فرد که یه کوله پشتی به دوشش انداخته بود، با خوشحالی وای میسته و داد میزنه:

_ هییییییی! روفوس! بلیز! مرگخوارای مامانی! اینجا چیکا میکنین؟!!

_ تو اینجا چیکا میکنی فسقلی؟!

_ بابا من مغازم اینجا شعبه داره! دارم میرم سر بزنم! مغازمون توی تمام کشورای 5+1 شعبه داره!

_ ئه؟ نه بابا! خب حالا بیا بریم تو برامون بیشتر صحبت کن!

_ باشه! بریم! اتفاقا من خونم همین نزدیکیاست، بریم شما رو به رفقام معرفی کنم باهم یه نوشیدنی کره ای هم بزنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 2 بهمن 1388 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخه ارباب
- آخه نداره .مغز پیچیده ی من پر از اسراره ، نمیذارم کسی اینطوری موجودیت منو زیر سوال ببره.اونم کی...دامبلدور! میرین
یه ماگل گیر میارین که اینکاره باشه ، بلیز باید بدونه کجا ها می شه همچین کسی رو پیدا کرد.کارمونم که تموم شد یه حالی می کنیم با هاش بعدشم

روفوس با چرب زبانی فریاد زد " آواداکداورا"

- آره البته بعد از کروشیو ،اینطوری روح سالازار کبیر شاد می شه، حالا گم شو از جلو چشم.می خوام بخوابم.
-

روفوس بلافاصله با حالت تعظیم از اتاق خارج شد و لرد روی تختش دراز کشید.هندزفری جادوگری اش را روی گوشش گذاشت و با پلیرش آهنگ هوی متال گروه مرگخواران سیاه را انتخاب کرد،بلکه بتواند کمی بخوابد.دقایقی بعد لرد در میان مه غلیظی قدم می زد، داشت خواب می دید.صدایی از فاصله ی نچندان دوری سکوت را شکست.

- تام؟ تام؟ پسرم ؟
- یا سالازار!
- این آخرین باری هست که من برای گفتن این موضوع مهم که وظیفته به خوابت میام.
- بله بگو
- تو باید اذهان...

بوووووم( در اتاق لرد به شدت بسته شد)

- ها؟ چی بود؟ روفوس!
- معذرت می خوام ارباب،بلیز می گه باید به چین بریم.
-
- گفته تب سوزنی بهترین راهه!البته هیپنوتیزمم امتحان می کنیم!
-بلیز غلط کرد با تو،کروشیو!

بلیز،روفوس راهی شرق می شوند؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/11/2 14:54:49
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/11/2 15:08:23
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1388 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
و اون اینه که...

لرد که شکاف های چشمانش از پیدا شدن راهی برای رسیدن به خواب مرموز جدش شکفته بود به سختی خود را کنترل کرد که لب خند نزند گفت:

- بگو دیگه نفله ! چه راهی؟ چرا خفه شدی؟
- راستش ارباب آخه یه مشکلی وجود داره .

- چه مشکلی روفوس؟ نکنه می خوای دوباره بکشمت؟ زود باش حرف بزن بوقی !!!
- آخه ارباب این کار فقط یه روش ما..ماگ..گلی داره
- کِروشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ده دقیقه بعد...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیو ! چطور جرات می کنی روفوس به ارباب روش های ماگلی پیشنهاد کنی؟ با همه تون، باید همین الان یه روش ارائه کنین که.. بقیه شو دیگه خودتون می دونین.

مرگخواران که اکنون خشانت محض را در چشمان قرمز اربابشان می دیدند شروع به انجام آزمایشات تئوری و عملی کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردند تا آنجا که لرد با صدایی که با جادو تقویت شده بود فریاد برآورد:

- بسه !
- شیم آن یو! مرگخوارای ارباب، اینقدر یکی بود یکی نبود هوش؟ برین سر کاراتون اصلا نخواستیم.

مر گخواران که به دستور لرد سرسرا را ترک می کردند زیر لب به خود تبریک می گفتند که باری دیگر از زیر کروشیو های اربابشان گریخته بودند.

- روفوس !
روفوس برگشت، لبخندش خشک شد .
-بله ارباب ؟

- بیا اتاق من بات کار دارم.
- بله ارباب

ملت همچنان که با نگرانی روفوس و لردی که به سمت اتاقش برمیگشت را نظاره می کردند.

صحنه ی بعد، اتاق شخصی ارباب


- خب روفوس. بگو ببینم اون راه که میگفتی چی بود؟
- ولی اربا..

-ساکت شو و حرفتو بزن (!)
- بله ارباب. ماگلا یه روش دارن که بهش میگن هیپنوتیزم. با هیپنوز میشه همه کاری کرد. مخصوصا اینی که شما میخواین.

- خب روفوس. هیزپونیتمی که گفتی رو میتونی انجام بدی؟
- نه ارباب. ولی یه نفرو میشناسم که میتونه این کارو انجام بده. ولی فکر نمیکنم ازش خوشتون بیاد.

- اون کیه روفوس؟
- آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور !

- کی ؟ پشمک؟ عمرا !

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/10/28 12:28:46
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/10/29 1:47:11
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!