جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 20:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جان جیمز مرگبو و فراستی

جنابِ جریان باد داشت تو همون حوالی گذر می‌کرد و چشمش به دوربینی خورد که بالای ابری که مرگناظر و مرگلوسک جا خشک کرده بودن حرکت می‌کرد و شات‌های جریستوفر نولانی و جارانتینویی می‌گرفت.

البته فقط خود دوربین فکر می‌کرد که تو چنین سطحی فیلم می‌گیره، درواقع انقدر به فیلم‌برداری سریال‌های جدا جیمایی با بودجه کم و فضاهای بسته عادت کرده بود که نمی‌دونست چطور آسمون پهناور و سینماتیک پشت سر مرگناظر و مرگلوسک رو به تصویر بکشه.

پس فقط روی مرگناظر و همتای لوسش زوم کرده بود. جریان باد جریان عادی‌ای نبود. جریانی بود نقاد، جریانی بود استاد، جریانی بود با ریش و موهای سفید هنری. استاد مَسباد فراستی سیگاری که بر لب داشت رو با یه نفس کامل خاکستر کرد و دود بزرگی تو داد.

اُسباد فراستی نیاز به مدرک بیشتری نداشت؛ دوربینی مقابلش بود با ارزش هنری و سینمایی پایین، پس کاری رو کرد که هر بادْنقاد دیگه‌ای می‌کنه، کل دودی که ذخیره کرده بود رو تو راستای منتهی به دوربین بیرون داد و با لحن کنترل‌شده و خش‌دار گفت:
- هنوز فیلمشو ندیده مطمئنم یه آشغال همه پسند دیگه‌ست.

دوربین که شیء نحیفی بود با شدت دود به عقب رونده می‌شد. دودها هی دوربینو هل می‌دادن و عقب‌تر می‌بردن. چیزی که دوربین نمی‌دونست این بود که بعد از اینکه دودها حسابی ارتفاعشو کم کردن و به طرف جنگلی در اون نزدیکی‌ها بردنش قراره با یه فراستی و مرگ دیگه ملاقات کنه.

کمی آن طرف‌تر، در دل جنگلی سبز و بلند درخت:

مرگبو پشت درخت تنومندی کمین کرده بود، روی تکه پارچه‌‌ی بلندی که پشم‌های سیاهشو پوشونده بود، شاخه‌های پربرگ چسبونده بود تا استتار کرده باشه. گوشه‌های تک داسی که در دست داشت تراش خورده بود و فرورفتگی‌های نیم‌دایره‌ای متوالی داشت.

- تمومه مرگبو! وقتشه بیرون بیای. لعنتی همه‌پسند...
- اسمت توی لیستم نیست. ادامه نده وگرنه می‌میری.

کلانتر ویل‌عود یاهْسَتی... این چیزی بود که تگ اسم پلیسی که مرگبو رو تهدید کرده بود نشون می‌داد. یک ردیف چند نفره از پلیسای زیر دستش که همه یونیفرم‌های قهوه‌ای با کلاه‌های لبه‌دار سفید پوشیده بودن دورشو گرفته بودن.
- هه... درست‌بشو نیستی آشغال هالیوودی.

پلیسا تفنگاشونو توی دست داشتن و تو یه خط و هم‌قدم به مرگبو نزدیک می‌شدن. مرگبو عبور پلیسا از لابه‌لای درختا رو حس می‌کرد و داس رمبویی‌ش رو جلوی صورتش اورده بود؛ اما ناگهان دوربین دو‌د‌زده رو مقابل خودش دید که داشت سقوط می‌کرد.

مرگبو که کهنه‌سرباز جنگ جیتنام بود فرصتو غنیمت شمرد و دوربینو تو دست گرفت و با قدرت بازوی جیلوستر استالونه‌ایش به طرف کلانتر ویل‌عود پرتاب کرد. دوربین با چنان ضربی پرت شده بود که در کسری از ثانیه به شکم جلو اومده‌ی کلانتر خورد و کلانتر رو روی زمین انداخت.

خود دوربین هم طبق قانون سوم نیوتن به آسمون برگشت، تو راهش صدای جیغ و فریاد پلیس‌های وحشت‌زده که مورد حمله مرگبو قرار گرفته بودن رو می‌شنید...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/14 20:58:09
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/14 20:58:48
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 00:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان ایونت سایه مرگ!
پ.ن: سوژه همچنان ادامه دارد.


- خجالت! خجالت!
- چقد زشت! چقد زشت!
- نچ نچ نچ!
-

مورد آخر شخصی بود که در زمان روایت سناریو، کسی به سناریوش توجه نکرده بود و تسمه تایم پاره کرده بود و همین‌طور که گیربکسش تند تند اسکرین شات می‌گرفت، کلاچ و گاز رو تخته کرده بود و هی کات آف می‌زد و کسی نبود که بیاد و همینطور که این کلاچ گرفته بود بهش دنده بده و براش بمیره. خلاصه که شخص آخر که معلوم نبود کی بود خیلی اوضاعش خیت بود و نهایتا مرگ اومد و بهش دنده داد و منتهی چون مرگ عشق سرعت بود، بهش دنده معکوس داد و فرد با سرعت با دیوار برخورد کرد.
روحش شاد و یادش گرامی!

مرگردان بعد از اینکه به فرد مذکور دنده داد، رفت و به روی صندلیش نشست. دوربین روی مرگردان زوم کرد. خیلی زوم کرد. خیلی خیلی زوم کرد. خیلی خیلی خیلی زوم کرد. مرگ قلبش بوم بوم کرد. مرگ لج کرد و دوربین راهشو کج کرد عمدا. دوربین هم دوربین‌های قدیم! قدیما کلی زور می‌زدی که دوربین رو کج کنی ولی دوربین که انگار تعصب بسیار زیادی روی زاویه مستقیم داشته بود، کج نمی‌شد. الان همه دوربین‌ها انگار رابطه مستقیمی با برج پیزا دارن و خود به خود همه کجن، ماشاالهافل!

دوربین که راهشو کج کرده بود، بالا رفت. بالای بالا! خیلی بالا! از صدای فیت و فوت باد گذشت. یکی دوتا لانه کبوتر رو انداخت. بادبادک چندتا بچه رو سوراخ کرد و آرزوهای بچه‌ها رو باد برد. دوربین بعد از خرابکاری‌های بسیار به بالای یه ابر رسید. جایی که مرگناظر نشسته بود و داشت با مرگلوسک گفت و گو می‌کرد.
- چه‌قد حال می‌ده که این ویژگی تبدیل به نسخه‌های دیگه‌ی مرگ رو پیدا کردیم!
- آره! مرگردان واقعا کارش خوبه!

مرگلوسک درحالی‌که روی ابر خوابیده بود، پاهاشو تکون تکون می‌داد و به پایین خیره شده بود، دستاشو زیر چونه‌ش گذاشت.
- یعنی بقیه مرگ‌ها دارن چیکار می‌کنن؟
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین

-ببخشید، ببخشید، بذارید من رد شم.

تانکس پس از تلاش های بسیار و چپاندن خودش در جمعیت بالاخره به سایه بانی که مرگ زیرش نشسته بود رسید.

عینک آفتابیش را در آورد و دسته اش را به دندان گرفت و ساک سیاه رنگش را روی میز جلوی مرگ گذاشت:« چند می گیری یه نفر رو زودتر بکشی؟»

مرگ که بعد از چند ساعت هنوز به نظر خودش وسط جلسه ی تهیه ی سناریو بود زوزه ای کشید و با داسش یک ضربه ی محکم به ساک زد و آن را به زمین انداخت:« اجل هر کسی به موقعش. الآن هم دارم فیلم مستندم رو می سازم. اگر سناریو داری رو کن وگرنه هرری.»

تانکس به حاشیه ای رفت و منتظر ماند. 

یک ساعت گذشت. 

هیچ اتفاقی نیفتاد.

دو ساعت گذشت، مرگ پاهایش را روی میز انداخت.

سه ساعت گذشت، پیرزنی چند متر آنورتر سکته زد و با وجود تمام موج مکزیکی زدن هایش مرگ به او هیچ محل نذاشت‌.

تانکس نگاهی به آدمهای دورتادور مرگ انداخت که هر کدام در حال مگس پراندن و زل زدن به در و دیوار بودند:« خوب از زندگی همین آدما مستند بساز.»

مرگ آه کشید.

- اینها اگر کار و زندگی داشتن نه خودشونو علاف می کردن نه منو.

تانکس دستی به چونه ش زد:« خوب از فقر و گرفتاریشون یه مستند درام بساز. نشون بده تا چه حد تو زندگی سختی می کشن و چقدر بهت نیاز دارن!»

مرگ نچ نچی کرد:« این مفت خورا فقیر نیستن، همین حالاشم از من پیش پرداخت گرفتن.»

نیمفادورا با چشمانی که برق می زد روی میز خم شد:« خوب همه شون رو اخراج کن. من تغییر شکل می دم ! می تونم جای هر بازیگری که بخوای برات بازی کنم.

حتی می تونم پولای این ساک رو بدم به بقیه ی صاحبکاراشون تا اونا هم اخراجشون کنن.

بعد یه مستند غم انگیز سیاه و سفید از بی کاری و فقر می سازیم. هر چقدر هم دوربینات آشغال تر باشن فضا پردازی رو بهتر در میارن. تهش هم با کشتنشون می تونی به همشون لطف کنی.

نظرت چیه؟ »

خنده ی شیطانی نیمفادورا با حس سنگینی ده ها نگاه روی خودش محو شد.

شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بحث بین جمعیت بالا گرفته بود که تصمیم گرفتم تا شومینه داغه پاتیل رو بچسبونم، پس دستم رو بالا بردم تا من هم نظری بدم. مرگ که با دیدن موی سفیدم خوشحال شده بود که این‌بار حداقل یه نظریۀ عاقلانه می‌شنوه گفت: «بیا پدر جان، بیا وسط جمعیت و حرفت رو بزن.»
دست‌پاچه اومدم وسط جمعیت و با صدای خیلی آرومی گفتم: «خیلی ممنونم که...»

- یه لحظه صبر کنید. پدر جان یه مقدار بلندتر صحبت کن اگه ممکنه.

صدام همچنان آروم بود: «بنده می‌خواستم از...»

- پدر جان، بلند صحبت کنید.

با شنل خود عالیجناب مرگ عرق‌های روی پیشونی‌م رو پاک کردم و همچنان با صدای آرومی گفتم: «بـ... بـ... بله... همون‌طور که می‌گفتم...»
مرگ که حسابی کفری شده بود، یکی از بوم‌های صدابرداری سر صحنه رو کند و چسبوند به حلق ما. بعدش با صدای خشمگینی گفت: «د جون بکن تا جونت رو نکندم پیر خرفت. چی می‌خوای بگی؟»
من هم که هزارتا آرزو داشتم و هنوز عمر اندکی به سر برده بودم، با تته پتۀ بیش‌تر گفتم: «بـِ... ببینید جناب مَـ مرگ عزیز. کُـ کُـ کُـ کلّ این جمعیت منتظر اینن که از خَـ خَـ خدمات شما به رایگان و به نفع خُـ خُـ خُـ خودشون استفاده کنن.
مرگ که انگار داشت از حرف‌های من خوشش میومد، با داسش شروع کرد به خاروندن پوزۀ گرگی پشمالوش و گفت: «جانا سخن از زبان ما می‌گویی.»

- برای همین... جِـ جِـ جِـ جسارته ها البته، خیلی ببخشید، روم سیا درد و بلاتون تو کاسۀ سرم، شرمنده‌م من با مزاحت‌هامون، اگر زحمتی براتون نَـ نَـ نداره می‌خوام بهتون یه لوکِیـ کِیـ کیشن پیشنهاد بدم.

عالیجناب مرگ که گل از گلش شکفته بود و خوشحال از این‌که به‌به، بالاخره یکی این‌جا اومده تا دستم رو بگیره نه این‌که بهم رو دست بزنه گفت: «خب خب خب، نیوت جان می‌گفتی، کجا رو می‌خوای بهم پیشنهاد بدی؟»
چمدونم که همیشۀ مرلین همراهم بود رو گذاشتم زمین و درش رو باز کردم: «بفرمایید چَـ چَـ چَمدون گردی کنید مرگ عزیز.»
مرگ که حسابی از پیشنهاد من کف کرده بود خواست چیزی بگه که یهو یکی از بین جمعیت داد زد: «آقا یعنی چی بفرمایید چمدون گردی؟ اصلاً مگه قرار نبود فیلم‌برداری توی پریت درایو انجام بشه. چی می‌گی شما کفترباز؟ آقای مرگردان، درست مرگردانی کن.»

- حق با شُـ شماست البته، عذر می‌خوام من، ولی چمدون درحالی تبدیل به لوکِیـ کِیـ کیشن فیلم‌برداری می‌شه که همچنان وسط پریوت دِ درایو درش رو باز کردیم. پس از نظر تکنیکی هَـ همچنان تو مکان وعده داده شده‌ایم.

به نظر می‌رسید که همه‌چیز داره درست پیش می‌ره و دیگه هیچ مشکلی باقی نمونده، پس حالا وقتش بود که از نیت اصلی خودم پرده‌برداری کنم.

- فَـ فَـ فقط عالیجناب مرگ، اگر باعث مزاحمت و آزار شُـ شما نمی‌شه، بفرمایید از این هم توی فیلم‌برداری‌تون استـ تِ تفاده کنید.

یک بسته‌بندی شکیل از چای‌عسلی نیوت و حیوانات به غیر از نجینی رو به دست عالیجناب مرگ دادم و گفتم: «مرگ عَـ عَـ عزیز. اگر براتون مقدوره و ایرادی نداره، برند تازه تأسیس بنده رو به عنوان اِ اِ اسپانسر برنامه‌تون معرفی کنید.»
مرگ که داشت موقعیت رو سبک سنگین می‌کرد، در آخر سری تکون داد و گفت: «هوم، هوم.»
در آخر کسی نفهمید که من چطور تونستم ایدۀ ساخت یک مستند تبلیغاتی دربارۀ برند چای عسلی خودم رو توی ذهن مرگ بکارم.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 11:56
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه:
مرگ بعنوان کارگردان (که شده مرگردان) با یه تیم کامل مستندسازی به پریوت درایو اومده تا از حیات وحش پریوت درایو، یه راز بقای ملس در بیاره. اما تا الان هیچ‌کدوم از پیشنهاداتی که برای سناریوی مستند داده شده رو پسند نکرده...


~~~~~~~

- اهم اهم...

مرگردان صدای هلنا که سعی داشت توجه مرگو به خودش جلب کنه نمی‌شنوه چون حسابی تو خیالاتش غرق شده بود. اون همیشه خیال می‌کرد سخت‌ترین کار در تهیه‌ی یک مستند، تشکیل تیم مستندسازیه و نه آماده کردن خود سناریو! به خیال خودش بخش سختِ ماجرا رو انجام داده بود و بخش ساده‌ش مونده بود. اما سناریوهایی که می‌شنید و با مورد پسند قرار نگرفتنش یکی پس از دیگری رد می‌شدن، نشون می‌داد زهی خیال باطل.

- هی؟ من یه سناریوی تکمیلی برای ارائه دارم.

این‌بار هلنا منتظر نمی‌شه و همین که می‌بینه سر مرگ به سمتش برمی‌گرده رو به معنای آمادگی برای شنیدن سناریو برداشت می‌کنه و نطقش رو آغاز می‌کنه.
- خب ببینین ما مستند بارون خون‌آلود رو می‌سازیم که به کشتن من می‌رسه. همین‌جا یه صحنه خلق می‌کنیم که هلنا، جلوش بارون و پشت بارون مرگ ایستاده و همگی به ترتیب قد هستن و به ترتیب بوی گل، شکوفه و لیمو می‌دن و سناریوی آیلین محقق می‌شه. بعدش در یک سری تحقیقات که به کشف علت این حرکت بارون می‌پردازیم، سناریوی کاراگاهی تلما رو دنبال می‌کنیم. در همین حین مجبوریم مستند رو در هاگوارتز ادامه بدیم که روح بارون مث استاکر روح هلنا رو تعقیب کرده. اینجا جاییه که سناریوی وین میاد وسط. این که چطور در ساخت هاگوارتز مشارکت داشته. حتی می‌تونیم برای ورود به هاگوارتز از هاگزمید عبور کنم تا اونجا رو هم به نام وین سند بزنیم.

آیلین، تلما و وین که از شریک شدن سناریوهای پیشنهادیشون حسابی خوش‌حال شده بودن، شروع به کف دست هورا برای هلنا می‌کنن. همزمان مرگ همچون کیانوش توی برره که پوکرفیس‌وارانه به دوربین زل می‌زد، همین حرکت رو تکرار می‌کنه. باورش نمی‌شد هلنا تونسته بود این‌چنین زیبا سناریوهای همه رو کنار هم قرار بده و در عین حال چنین چیز چرتی رو ازش در بیاره.

نسیم ملایمی شروع به وزیدن می‌کنه و مرگ با نگاهش برگ‌هایی که در دست باد از این سو به اون سو می‌رفتن رو دنبال می‌کنه تا این که چشماش با خانواده‌ای ماگل تلاقی پیدا می‌کنه. شاید وقتش بود تیمشو برداره و بره مستند رو با فیلم‌برداری از همین خانواده آغاز کنه بلکه یه چیزی ازش در بیاد؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی سکوت بر جمعیت حکمفرما شد. بعدش همه شروع به صحبت درباره سناریوهای پیشنهادی و نقد اونا کردن.

-خب... گپ و گفت کافیه! تا الان سناریوهای زیادی گفتین ولی هنوز کافی نیستن و به سناریوهای بیشتری نیاز داریم. کی داوطلب میشه اینبار؟

جمعیت حاضر به فکر فرو رفت. همه داشتن به مغزشون فشار می‌آوردن تا برای تهیه مستند یه سناریوی مناسب پیشنهاد بدن، ولی هیچکس چیزی به ذهنش نمی‌رسید. این جماعت واقعا قوه تخیل ضعیفی داشتن!

-چیزی ندارین بگین؟ من نمیدونم کاربرد اون دریاچه توی هاگوارتز چی بوده... باید آبزیاشو میگرفتن به خوردتون میدادن تا یکم فسفرتون بره بالا و خلاقیت و هوشتون زیاد شه!
-خب، من یه ایده خیلی خوب برای مستند دارم.

نگاه ها به سمت وین برگشت. اون برخلاف لباس های ساده همیشگیش، کت و شلوار مشکی پوشیده و قسمتی از موهاش رو بصورت دم هیپوگریفی (!) بسته بود. سر و وضعش نشون می‌داد برای یه مراسم مهم و رسمی آماده شده.
-من شنیدم که اینجا قصد دارن مستندی پر کنن و موضوعی هم براش ندارن. پس بهترین لباسامو پوشیدم برای پر کردن مستند "پدر دنیای جادوگری مدرن".
-وایسا ببینم، اون دیگه کیه؟
-بله بله، کامل معرفیش میکنم. اسم اون وین هاپکینزه، طراح و مجری بیش از نصف تاسیسات و سازه های دنیای جادوگری. بسیاری از مغازه دارای دیاگون، کسب و کارشون رو مدیون وی هستن چون بدون اون اصلا کوچه ای به نام دیاگون وجود نداشت! اگر وزیر سحر و جادو میتونه با تکبر و تفخر وارد ساختمون مجلل وزارت سحر و جادو بشه، بخاطر اونه که این ساختمانو در سخت ترین شرایط و به هوشمندانه ترین شکل ممکن ساخت!
-ببخشید مزاحم خودستاییات میشم، ولی سن کوچه دیاگون از مجذورِ مجموعِ سن تمام حاضرای جمع بیشتره ها! دقیقا چطور اونموقع حضور داشتی که بسازیش؟

وین که تازه فهمیده بود چه سوتی ای داده و در حالی که سرخ شده بود، آب دهانش رو قورت داد و لبخند احمقانه ای زد که به خوبی نشون میداد خیت شده.

-چی فرمودین آقای مرگردان؟ گفتید بعدی؟ بسیار عالی عزیزان، این بود سناریوی ما، بدرود!
تصویر تغییر اندازه داده شده


خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه

Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد مجهول الهویه که جیمز نام داشت و دید بقیه هم انقدر راحت نظراتشون رو بیان کردن شیر شد و جلو امد و از مجهول الهویه ای در امد و گفت!

- راست میگه دیگه برای چی با این خرت و پرتا میخوای ازمون فیلم بگیری، کار مستند باید با کیفیت باشه تا راز واقعی رو به بقا برسونه
- ای جیمز پاتر، نظراتت محترم هست اما مهم نیست شاید حتی محترم هم نباشد

جیمز به این حرف مرگ پاسخی نداد و کاری کرد که هم به نعل بزند و هم به میخ و گفت:

- خانم ویولا، ردای مرگ شاید کهنه و قدیمی باشه اما ردای مرگ یک یادگاری خانوادگی ماست و نمیذارم به همین راحتی ردای به این با ارزشی رو زیر سئوال ببرید

مرگ از تعریف جیمز خوشش اومد و گفت.

- خب جیمز بنظرت برای بالاتر بردن کیفیت باید چکار کنیم؟از کی کمک بگیریم؟
- بله راه حلش پیش منه اما خب ممکنه شما از این پیشنهاد خوشتون نیاد
- چی هست بگو شاید قبول کردیم
- بله داشتم میگفتم همونطور که اعتراض خانم ریچموند به ردا به جه نبود اما رد کردن اون وسایل قدیمی بجا بود چون یک کلکسیونر معروف خریدشون و الان بودجه به اندازه کافی داریم اما..
- اما چی؟
- اما دوربین های موجود در بازارجادوگرها نمیتونه به دوربین های موجود تو بازار ماگ..
- جملتو کامل کن تا داسم بره زیر گلوت
- خب جناب مرگ نظرتون چیه از مردم بپرسی از کیفیت اخرین سریالی که با همین دوربین ها ساخته شده راضیترن یا رندوم ترین ویدئوی توی جوتیوب؟

همچنان که جمعیت دور حلقه زده بودند و دایره ای منظم تشکیل داده بودند مرگ فریاد زد.
- واقعا شما از کیفیت این دوربین ها ناراضی اید؟
و همچنان که دست به داس بود دور حلقه داشت دور میزد که ویولا به داد جیمز رسید و گفت!

- تو به چی این میگی کیفیت اقائه؟

جمعیت دورم همه شیر شدن و گفتن:
- اره بابا کدوم کیفیت
- از کی تا حالا جدا و جیما کیفیت داشته که بخواد بار دومش باشه؟

جیمز که دید اوضاع الان بکامه رو کرد به مرگ و گفت:
- من میشناسم کسی رو که دوربین های توی بازار ماگلا رو میشناسه و میتونه کمکمون کنه
- خب جیمز اینی که میگی کی هست؟ بریم چند تا دوربین بخریم با اون بودجه ای که میگی ویولا کمکمون کرده به دست بیاریم
- اره اشناست من پدر بزرگم رو میگم
ارتور ویزلی

و با خوشحالی ای که فکر میکرد بخاطر پیروزی به دست اومده با دستش نماد v رو نشون داد و برگشت به سوی جمعیت
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/1/29 17:35:56
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 02:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اما نه. این قصه سر دراز داشت. جادوگری که ردایش می‌خارید یا گویا بازیگری که خیلی ادعایش می‌شد یا شاید هم فشفشه‌ای که از گرما به ستوه آمده بود از آخر صف داد زد:
- ولی راست میگه آقا! این همه آدمو علاف خودت کردی که با این آهن قراضه‌ها ازمون فیلم بگیری؟ فکر کردی کی هستی!

مرگ که روی وسایلش تعصب داشت آمد که به دفاع از عزیز دردانه‌هایش بشتابد.
- مرگ این. خیلی هم عصبی این.

بلندگوی دستی کارگردان‌مابش که به داس‌کلیدی، داس‌هایی که درون حلقه‌ای رفته بودند و مثل جاکلیدی به خرت و پرت‌ های وی جلوه مرگ‌ناک می‌دادند، مزین شده بود را کنار گذاشت و سینه‌اش را شدید و خشمگین جلو داد اما اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد؛

مرگردان گرگ فیتی بود و سینه‌اش همیشه خود به خود جلو بود، حالا که نفس گرگ‌آسایی تو داده بود و عمداً تنه‌اش را جلوتر باد کرده بود، به پرندگان فسقلی مستند حیات وحش می‌مانست، همان‌ها که کله‌اشان کوچک است اما سینه‌اشان بسیار بزرگ و پف‌کرده.

تازه با چنین حجم هوایی که در خود گنجانده بود می‌توانست همانطور که نیل جارم‌اِسترانگ، فصانورد سازمان جاسا، روی ماه می‌پرید بپرد و الحق که چنین می‌کرد و سیس فضانوردی به خود گرفته بود. پرید و رفت تا یقه فرد مجهول‌الهویه را بگیرد.

بدانید و آگاه باشید که پرچمی نیز با خود حمل می‌کرد و قصد داشت آن را روی زمین بکارد، اما پرچم جاسا یا ایالات متحده نبود بلکه پرچم سیاه مرگ بود. پرچمی که بدون اجازه ناظر مربوطه در کل لندن پخش کرده بود، سر چهارراه‌ها ایستاده بود و زوری به ملت ماگل و جادوگر و فشفشه انداخته بود و نیز وعده داده بود که اگر کد پشتش را در جامانه وارد کنند و برای پنج نفر بازاِرسال کنند برایشان برتی باتز می‌فرستد.

به هر تقدیر، مرگ بالای سر صف ملل جادویی پرواز کرد و برایشان دست تکان داد و آن‌ها نیز جیغ و داد و هورا سر کشیدند و سالها بعد عده‌ای بخیل غیرجادویی شایعه پراکنی کردند و گفتند انسان هرگز به ماه قدم نگذاشته و مرگ پرواز نمی‌کند و همه‌اش جلوه‌های ویژه بوده و این‌سان حرافی‌ها.

مرگ بالاخره به آخر صف رسید و پرچمش را کاشت و هرچه منتظر ماند جناب مجهول‌الهویه سخن نگفت، شاید جرأت نمی‌کرد که سخن بگوید. اما هلنا از آن جلو جلوها چیزی گفت.
- اها! یه ایده روونایی به ذهنم رسید. چرا یه مستند راز بقا از مرگنده نسازیم؟

شوک سرمایی ایده خانم روونا زاده، سبب شد دهان مرگ که در آغاز مرگردان شده بود سپس مرگ‌نورد و حال نیز مرگنده گشته بود باز شود.

در پی این اشتباه مرگ‌بار مرگنده، وی به‌ سان بادکنکی رها شده زیگزاگی و کاتوره‌ای و سپس سینوسی در هوا چرخ زد، بادش حسابی خالی شد و روی صندلی پایه بلندش فرود آمد. برای خودش مرگ‌کنکی شده بود...
- این سناریو هم بررسی می‌شه. بعــــدی!
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/29 2:54:02
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/29 2:57:19
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 01:37
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مرگ عصبانی شد:
- آخه چیکار به وسایل من داری؟ ولم کن، اصلا نخواستم سناریو بدی.

اما ویولا ول کن معامله نبود:
- ولی فقط نگا کنید...

مرگ سعی کرد ارامش خودشو حفظ کنه:
- لطفا بیخیال شو. جنس بهتر از این تو گذر دیاگون گیر نمیاد.

ویولا که فهمید قضیه از چه قراره، از سر را کنار میره تا نفر بعدی جلو بیاد؛ ولی هلنا میگه:
- ایده بدی هم نیستا، میتونیم سناریوی تهیه لوازم جدیدو بسازیم و ازشون استفاده کنیم تا صحنه مرگ منو برسی کنیم.

مرگ خواست موافقت کنه، ولی تا چشمش به صف طولانی پیشنهاد سناریو افتاد، نظرش عوض میشه و میگه:
- ایده خوبیه، ولی به نظرم نظر بقیه رو هم توی سناریو ادغام کنیم که جادوگرا صداشون در نیاد. شما هم به کارت ادامه بده. به زودی سراغ سناریو ی تکمیل شده خواهیم رفت تا بهش بپردازیم. در ضمن، برای شروع سناریو به تلما هم خبر بده، لازممون میشه.

سپس رو به صف می کنه:
- نفر بعدی.

صف، اهسته اهسته به جلو حرکت می کنه. هوا گرم و مرطوبه و باعث به هم ریختن مو های ساحره ها و کلافگی جادوگرا شده. ولی با اینحال، جادوگرا تو صف حرکت می کنن و سناریو پیشنهاد میدن تا در نهایت، بتونن به یه سناریو ی مناسب برسن.
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1405 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب حرف بزن دیگه دختر! چند ساعته اینجا ایستادی و به ناخونات زل زدی. اگه سناریویی داری بگو؛ اگه نداری هم از صف برو بیرون کار و کاسبی ما رو کساد نکن!

ویولا با اکراه فراوان، دست از برانداز کردن ناخن هایش برداشت و آنها را از جلوی صورتش پایین آورد و به جای آنها، سر تا پای مرگ را برانداز کرد.
- رداشو نگاه کن... چقدر زشت و بی‌کلاس. چرا انقدر پاره شده؟ اصلا این پارچه مال عهد اژدهاست؟

سپس ناگهانی و بدون هشدار قبلی، جلو پرید و گوشه ی ردای مرگ را با دو انگشت و چهره ای متاسف، نگه داشت.
- تار و پود این پارچه داره از هم می‌پاشه. این چه وضعشه واقعا.

مرگ که دیگر با رها کردن نقش مرگردان صبور و مشتری‌مدار و مردم دوستی که قول داده بود در جریان تهیه مستند جان کسی را نگیرد، تنها چند لحظه فاصله داشت، ردایش را از دست ویولا کشید و فریادش به هوا رفت.
- تو چیکار ردای من داری! گفتم بیا اینجا برای مستند سناریو بده، نه که پارچه ردای منو آنالیز کن. اصلا پارچه ردای من به خودم مربوطه. دلم خواسته پاره‌پاره باشه. همینه که هست!

اما ویولا که به نظر می‌رسید اصلا فریادها و اعتراض‌های مرگ را نمی‌شنود، بی توجه به او و با آرامشی عجیب، در صحنه‌ی فیلم برداری به راه افتاد.
- آخه به اینم میگین دوربین؟ می‌دونین چند ساله دیگه کسی از لنزهای بالدار استفاده نمی‌کنه؟ طلسمی که برای پرواز روشون گذاشتن خیلی قدیمی شده. وسط فیلم برداری میفته روی سر بازیگرا.

مرگ دیگر تصمیم داشت کم‌کم داسش را بیرون بکشد.
- چیکار اون دوربین... نکن اون جعبه ها از وسایل صحنه ان!

ویولا در حالی که داشت جعبه‌های پر از وسایل را یکی‌یکی با چوبدستی به ناکجا آباد می‌فرستاد، دستش را در هوا تکان داد؛ انگار می‌خواست نشان دهد که این اتفاق اهمیت خاصی ندارد.
- نگران نباشین اینا به درد نمی‌خورن. به‌ نظر من قبل از گشتن دنبال سناریو، اول یه فکری به حال تجهیزاتتون بکنین. با این چیزای زشت که نمی‌شه مستندِ خوب ساخت.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying