جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1390 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تکه کاغذی در دستم بود.
باز هم نگاهی به آن انداختم.آن طرح سیاهو سفید با امضای زیرش برایم خیلی جالب بودند.
از پنجره به بیرون نگاه کردم.ذهنم حسابی مشغول بود.
ناگهان نگاهم به نقطه ای معطوف شد.بیرون کافه پیرمردی ژولیده با ترس اطرافش را می پایید.دوباره نگاهی به طرح انداختم و اینبار متوجه شباهت بین طرع عکس و پیرمرد شدم.
با این تفاوت که پیرمرد بیرون کافه،در دستش فانوسی بود.مدام سعی میکرد آن را جلوی صورتش بگیرد.گویی می خواست پشت آن هویتش را مخفی کند.
در یک لحظه زوایای صورتش را از نظر گذراندم.چهره ای خسته و رنگ پریده داشت.
جام روی میز را برداشتم و کمی از آن نوشیدم.معجونش گلویم را میسوزاند.حسابی محو پیرمرد بودم.
گویی رازی بین او و نقاشی بود.رازی که باید آن را میفهمیدم.
از جا بلند شدم.قصدم این بود که با پیرمرد حرف بزنم.
در کافه را هل دادم.نگاهم به کوچه ی تاریک افتاد.همه چیز مثل قبل عادی و تا اندازه ای بیروح...
پیرمردی دیگر نبود.تکه کاغذ را روی میز جا گذاشته بودم.
باز هم وارد کافه شدم اما تکه کاغذ هم با پیرمرد رفته بود.


تایید شد!
متن شما هم دلچسب بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/24 17:59:50
بذارین حالا یه کم آشنا بشم با سایت!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1390 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در زندگی رازی دارند که مخفی اش کنند . رازی که ساعت ها برایش مشاجره کنند و طلسم های ردیاب قوی ای روی خانه اجرا کنند و برایش دروغ بگویند و یا حتی کاری کنند که خودشان با چهره ای ناراحت و پر از عذاب وجدان به خانه بر گردند .
این پیرمردی که بیمار و در آستانه ی مرگ بود هم رازی داشت رازی قدیمی بر روی دوشش سنگینی می کرد .
می دانست که دارد می میرد و می دانست باید قبل از مرگ راز را به کسی می گفت .
بالاخره به سختی از روی تخت بلند شد و راز را روی تکه کاغذی نوشت روی کاغذ نوشت من توماس ریدل پدر واقعی تام مارولو ریدل یک جادو گر هستم من توانستم یک جسد تقلبی درست و حافظه ی تنها پسرم را اصلاح کنم .
با خود فکر می کرد بقیه می گویند چه رازه ................ .
ناگهان نفسش دیگر بالا نیامد خاطرات با سرعت از جلوی چشمش می گذشتند خاطرات کودکی هنگامی که سرش را از پنجره های کافه (تنها خانه ی واقعیش ) بیرون می برد ، هنگامی که معجون عشق خورد و ابراز پشیمانی از این که زنش را ترک کرده بود .
اما دیگر چیزی نفهمید چون سیاهی به سراغش آمد


تایید شد!
خیلی خشنگ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/23 19:55:46
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مرداد 1390 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
با ردیابی که طرز استفاده اش را از مشنگ ها یاد گرفته بود، توانسته بود مکان او را کشف کند.

بنابراین به سمت پنجره ی کافه خزید تا پشت آن مخفی شود و بتواند به حرف های آن پیرمرد مشکوک گوش فرا دهد. خوشبختانه آن ها میزی را انتخاب کرده بودند که درست بغل همان پنجره بود و به راحتی میتوانست بفهمد چه میگویند. بالاخره میتوانست راز او را بفهمد.

صدای عجیبی باعث شد تا سرش را به آرامی بلند کند و به آن ها خیره شود. صدای آن ها رفته رفته بالا میرفت تا اینکه تبدیل به یک مشاجره شد. هردو با عصبانیت در حال بحث کردن بودند. به وضوح چهره ی سرخ پیرمرد عصبانی را میدید. اما توجهش به تکه کاغذی که درون دستان مرد بود جلب شد.

در همین حین بود که پیرمرد آخرین جرعه ی معجونش را نیز سر کشید و بعد از گفتن چیزی درون گوش مرد، به سمت در کافه حرکت کرد و او را با همان حالت تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مرداد 1390 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره - مشاجره - مخفی – ردیاب
كنار پنجره نشسته بود.خسته از مشاجره اي بود كه تو كافه راه افتاده بود.همه دعوا سر يه تكه كاغذ بود.كاغذي كه همه فكر ميكردند مطالب مهمي داره و بابت بدست آوردنش به هر كاري دست زدند. اما فقط اون راز تكه كاغذ رو ميدونست. چهره كساني كه بعد از دعوا تكه كاغذ رو ديده بودن، ديدني بود.هيچي روي كاغذ نبود به جز يه خط به علامت صاعقه.مرداي توي كافه بعد از ديدن اون تكه كاغذ خشكشون زد.هيچي نفهميده بودن.فقط خود مرد ميدونست اين علامت مربوط به 30 سال پيش هستش و نقش يه ردياب مخفي رو بازي ميكنه. پيرمرد كافه چي داشت با معجون سفارشيش نزديكش ميشد كه تكه كاغذ رو جمع كرد تا بيشتر جلب توجه نكنه....


تایید شد!
خیلی جالب بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/18 23:54:38
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره - مشاجره - مخفی - ردیاب


پیرمرد پنجره را بست، نگاهش را به تکه کاغذی که رو میز افتاده بود دوخت، آهی کشید...آخرین بار با دخترش به مشاجره ای شدید پرداخته بود.... چهره دختر از توی عکس به او لبخند می زد.....پیرمرد به عکس لبخند زد...شیشه ای از توی جیبش خارج کرد و معجون داخل شیشه ر اسر کشید...حالا میتوانست به طور مخفی خودش را به کافه ای که دخترک در آن مشغول به کار بود، برساند و در میان جمعیت به تشویق او بپردازد.......پیرمرد با آنکه با کار کردن او در کافه مخالفت کرده بود ولی از دور هوای دختر خودش راداشت و این تنها راز زندگیش بود


آو ... نه نه! شما نیازی به تایید در بازی با کلمات ندارین. فقط کافیه تو شخصیت خودتونو معرفی کنین، برای بازگردونده شدن دسترسی هاتون پست بزنین. خوش اومدین

لطفا شما هم نگین اینو میدونستین و فقط از روی علاقه بازی با کلمات پست زدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در 1390/5/16 22:24:42
ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در 1390/5/16 22:25:37
ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در 1390/5/16 22:27:20
ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در 1390/5/16 22:31:03
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/16 23:21:26
و ما بر می گردیم تا درس عبرتی باشد برای کسانی که بر نمی گردند!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 10 مرداد 1390 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:

پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره - مشاجره - مخفی - ردیاب


نقل قول:

پرفسور کوییرل نوشته:
يک داستان كوتاه و زيبا بنويسيد:
1) از 10 كلمه فوق حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود.
2) از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3) كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود.
4) برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 8 مرداد 1390 03:19
نمایش جزئیات
آفلاین
غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم

طلسم مفیدی بود . باعث شد نور خیره کننده ای همه جا را فرا گیرد و رد پاها را نشان بدهد . اگر چه خسته بودند اما باز هم می توانستند بفهمند که رد پاها متعلق به یک گرگینه است . خون های ریخته شده در کنار رد پاها این پیام را می رساند که آن موجود به مرگ نزدیک است. مطمئنا تا غروب دوام نمی آورد . خسته اما مطمئن به مسیرشان ادامه دادند . جنگل اگر چه سکوت وهم انگیزی داشت اما خش خش برگ های زیر پاهایشان هر از چند گاهی سکوت را می شکست . هدف نزدیک بود .


تایید شد!
خیلی عالی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/8 12:05:51
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نور طلایی و خیره کننده غروب ، از میان شاخ و برگ های درختان جنگل، چون شراره های طلسمی سوزان، هوا را میشکافت و در زمین فرو میرفت ...

بوی خون می آمد، آنجا، در کنار درخت بلوط کهنسالی، پیکری خسته و زخمی افتاده بود و خون زیادی از او میرفت، در کنارش، ردپای شوم گرگینه ای مشخص بود ... سوسوی نوری از کلبه کوچک بیرون جنگل به میان درختان می رسید، و مرد در حالی که خودش را روی زمین میکشید، و در خش خش مرگبار برگ ها غرق میشد، سعی میکرد خودش را به کلبه برساند ...

خورشید، آخرین تیر های فروزانش را رها کرد ...مشرق، در تاریکی فرو رفته بود ... بوی خون می آمد، آنجا، در کنار درخت بلوط کهنسالی، پیکری مرده روی زمین افتاده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
*غروب آفتاب نزدیک بود.*جنگل تاریک وتاریگ تر میشد.*گرگینه *خسته بود و از تاریکی میترسید. ولی با این حال به راه خویش ادامه داد،او روزها راه رفته بود. پاهای او دیگرنای راه رفتن را نداشت او آنقدر راه رفته بودکه رسید به یک*کلبه،وقتی صبح بلند شد از کلبه بیرون رفت و ناگهان*نور خیره کننده ای به چشم او برخورد کرد.از شب پیش چیزی بخاطر نداشت به راهش ادامه *خش خشبرگ ها را زیر پاهایش احساس می کرد.ناگهان بخاطر آورد جادوگراو را درشب پیش*طلسم کرده او از جادوگر پرسیده بود:چطور مراپیداکردی جادوگر گفته بود:*ردپا هایت.حال گرگینه منتظر*مرگ بود.


بعضی جاهارو خیلی سریع پیش بردین و بیشتر میتونستین روی متنتون کار کنین، ولی با این حال ...
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/6 12:33:49
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 03:17
نمایش جزئیات
آفلاین
*گرگینه *خسته بدون توجه به اینکه چقدر از *کلبه دور شده بود در جنگل پیش میرفت و صدای *خش خش برگ‌ها را احساس میکرد . مهم نبود که چقدر *غروب آفتاب نزدیک است ، باید آن راه راه طی‌ میکرد ، باید به او میگفت که آن *طلسم مرگبار از چوب دستی‌ او نبود . خورشید کم کم به خوابگاه خود میرفت و شب چادرش را پهن میکرد . آن شب ماه کامل بود و او به اصل خود باز میگشت ، به یک گرگینه خطر ناک ولی‌ همچنان در جنگلی‌ قدم میگذاشت که ورود گرگینه ها ممنوع بود .

دیگر تبدیل شده بود . *نور خیره کنند‌ای توجهش را جذب کرد ولی‌ نمیدانست همان نور او را به سوی *مرگ می‌کشاند . دیگر هیچ چیز نفهمید ...


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/6 11:25:47
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"