جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[educate]] کارگاه داستاننویسی
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۸
فکر کنم دوباره توی دردسر افتادم.نصفه شب هرماینی از خواب بیدارم کرد و گفت که گربش رو گم کرده اون از ترس میلرزید و گفت نمیتونه تنها بره بیرون با اینکه خوابم میومد ولی بلند شدم و کمکش کردم لباس پوشیدیم و به سمت خوابگاه پسرا رفتیم آروم وارد شدیم اما من دم در منتظر موندم اصلا دلم نمیخواست با یه سال بالایی پسر اونم توی تخت خوابش ملاقات کنم هرماینی تنها رفت دنبال پسر ها و بعد چند دقیقه به همراه اونها برگشت تمام تالار رو دنبال اون گربه زشت گشتیم از هم جدا شده بودیم تا بتونیم جاهای بیشتری رو بگردیم البته ایم پیشنهاد هری بود داشتم به سمت تالار غذا خوری میرفتم که صدای پایی رو شنیدم وبعد رون رو دیدم که داره میدوئه طرفم :فرار کن زودباش...مک گوناگل پیدامون کرده.وقتی بهم رسید دوتامون با ترس به سمت خوابگاه دویدیم اما دقیقا قبل از رسیدن به خوابگاه یه گربه اومد جلومون.رون:ای وای!این گربه آقای فیلیچ عه.
دوباره به عقب برگشتیم و دیدیم مک گوناگل بهمون رسیده چند دقیقه بعد توی دفترش بودیم هر چهارتامون
پرفسور مک گوناگل:امیدوارم خطری که به جون خریدید رو درک کرده باشید...به خانواده هاتون خبر داده میشه و فکر کنم بتونید برای کمک به هاگرید و آقای فلیچ به جنگل ممنوعه برید .
همه سعی کردیم اعتراض کنیم اما فیلیچ مارو پیش هاگرید برد نمیفهمم مگه نباید از جنگل دور بمونیم هاگرید بهمون گفت که دنبال اسب تک شاخ بگردیم :هرماینی اصلا مگه اسب تک شاخ وجود داره؟
هرماینی : نمیدونم قبل از جنگ اونها همراه بودن اما خیلی وقته کسی اونا رو ندیده ....حداقل زنده.بعد به جلوش نگاه کرد و یه اسب تک شاخ مرده دید که خون نقره ای از گردنش میریخت هاگرید سریع بهمون رسید :آفرین یکی پیدا کردید...خب ما یه حیوون پیدا کردیم که راستش مطمئن نیستیم حیوون باشه اما هرچی که هست از این حیوون های بیچاره تغذیه میکنه .
رون :هاگرید پس چرا جلوش رو نمیگیریم؟.
هاگرید :اگر پیداش کردی جلوش رو بگیر آقای ویزلی.
تا نزدیک صبح گشتیم و دو جسد دیگه پیدا کردیم توی راه برگشت رون قسم میخورد که یه اسب تک شاخ بزرگ و زنده دیده کاملا سفید و درخشان میگفت توی اون تاریکی مثل یه مشعل روشن بوده اما جالبه چون هری هم با رون بوده اما همچین چیزی ندیده من هنوزم برام سواله اون موجود پلید توی جنگل چیه؟
---
مگه نباید از جنگل دور بمونیم رو خوب اومدی.
یکم داستانت رو سریع پیش برده بودی. بهتر بود یک یا دو از ماجراها رو با جزئیات بیشتری توضیح میدادی تا این که یه عالمه اتفاق رو با سرعت ازشون رد شی. اما چون اولین نفر در راهاندازی طرح جدید هستی، نمیخوام سختگیری کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
فکر کنم دوباره توی دردسر افتادم.نصفه شب هرماینی از خواب بیدارم کرد و گفت که گربش رو گم کرده اون از ترس میلرزید و گفت نمیتونه تنها بره بیرون با اینکه خوابم میومد ولی بلند شدم و کمکش کردم لباس پوشیدیم و به سمت خوابگاه پسرا رفتیم آروم وارد شدیم اما من دم در منتظر موندم اصلا دلم نمیخواست با یه سال بالایی پسر اونم توی تخت خوابش ملاقات کنم هرماینی تنها رفت دنبال پسر ها و بعد چند دقیقه به همراه اونها برگشت تمام تالار رو دنبال اون گربه زشت گشتیم از هم جدا شده بودیم تا بتونیم جاهای بیشتری رو بگردیم البته ایم پیشنهاد هری بود داشتم به سمت تالار غذا خوری میرفتم که صدای پایی رو شنیدم وبعد رون رو دیدم که داره میدوئه طرفم :فرار کن زودباش...مک گوناگل پیدامون کرده.وقتی بهم رسید دوتامون با ترس به سمت خوابگاه دویدیم اما دقیقا قبل از رسیدن به خوابگاه یه گربه اومد جلومون.رون:ای وای!این گربه آقای فیلیچ عه.
دوباره به عقب برگشتیم و دیدیم مک گوناگل بهمون رسیده چند دقیقه بعد توی دفترش بودیم هر چهارتامون
پرفسور مک گوناگل:امیدوارم خطری که به جون خریدید رو درک کرده باشید...به خانواده هاتون خبر داده میشه و فکر کنم بتونید برای کمک به هاگرید و آقای فلیچ به جنگل ممنوعه برید .
همه سعی کردیم اعتراض کنیم اما فیلیچ مارو پیش هاگرید برد نمیفهمم مگه نباید از جنگل دور بمونیم هاگرید بهمون گفت که دنبال اسب تک شاخ بگردیم :هرماینی اصلا مگه اسب تک شاخ وجود داره؟
هرماینی : نمیدونم قبل از جنگ اونها همراه بودن اما خیلی وقته کسی اونا رو ندیده ....حداقل زنده.بعد به جلوش نگاه کرد و یه اسب تک شاخ مرده دید که خون نقره ای از گردنش میریخت هاگرید سریع بهمون رسید :آفرین یکی پیدا کردید...خب ما یه حیوون پیدا کردیم که راستش مطمئن نیستیم حیوون باشه اما هرچی که هست از این حیوون های بیچاره تغذیه میکنه .
رون :هاگرید پس چرا جلوش رو نمیگیریم؟.
هاگرید :اگر پیداش کردی جلوش رو بگیر آقای ویزلی.
تا نزدیک صبح گشتیم و دو جسد دیگه پیدا کردیم توی راه برگشت رون قسم میخورد که یه اسب تک شاخ بزرگ و زنده دیده کاملا سفید و درخشان میگفت توی اون تاریکی مثل یه مشعل روشن بوده اما جالبه چون هری هم با رون بوده اما همچین چیزی ندیده من هنوزم برام سواله اون موجود پلید توی جنگل چیه؟
---
مگه نباید از جنگل دور بمونیم رو خوب اومدی.

یکم داستانت رو سریع پیش برده بودی. بهتر بود یک یا دو از ماجراها رو با جزئیات بیشتری توضیح میدادی تا این که یه عالمه اتفاق رو با سرعت ازشون رد شی. اما چون اولین نفر در راهاندازی طرح جدید هستی، نمیخوام سختگیری کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/6 0:03:07
جزئیات کاربر

<تصویر شماره ۱۹>
کلاس پیشگویی:
در یکی از روز های آفتابی در کلاس خانم تریلانی بخش تفاله های چای رو تمرین میکردین هر نفر یه فنجان چایی داشت و بادقت اونهارو چک میکرد بعد باید با استفاده از نماد ها مشخص میکردین که چی دیدین؛همه خسته و سردرگم بودن جوری که انگار قرار بود سخت ترین معمای عمرشون رو حل کنن یهو از یکی از میز ها صدایی میاد
-فهمیدم این علامت خورشید عه که نماد پاکی و سرزندگی عه
-عالی بود فرزندم کسی دیگه نتونست پیدا کنه؟
-خانم تریلانی فنجون من اسنیچ رو نشون میده معنیش چیه؟
-خب شاید امسال جام کوییدیچ رو بردی؟
-میشه یه دقیقه بیاید اینجا من مشکل دارم
-آوه عزیزم نه نه نه تو تو تو علامت شو شوم داری
-علامت شوم دیگه چیه؟
-علامت م مرگه
همه کلاس <ها> میکشن و کلاس جو سنگینی رو به خودش میگیره
-خب خب بچه های عزیزم برای جلسه بعد یه مقاله سه صفحه ای در باره چیزایی که دیدید بنویسید
با وجود اتمام کلاس پچپچ ها ادامه پیدا کرد
---
طبق پیام شخصیای که ازم دریافت کردی، فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Azula.Blair در 1405/3/4 15:49:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:53:18
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:53:52
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:53:18
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:53:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 02:02
از: گودریگس هالو
پستها:
5

*تصویر شماره ی 3*
سوروس به ارامی در تالار بزرگ و تاریک قدم برمیداشت و شنل سیاه بلندش در پشت سرش پیچ و تاب میخورد.
سوروس میدانست او همه چیز را میدانست و به همین خاطر بود که حالا در تاریکی شب تنها در نور کوچک چوبدستی به این تالار قدم گذاشته بود.
در همه جا سرما احساس میشد سرمایی که ناشی از برف زمستانی بود.
سوروس به سمت شیء قدیمی در انتهای تالار سرد و تاریک گام برداشت و پارچه ی سفید رنگ خاک گرفته ی روی آن را محکم کشید.
پارچه ی خاک گرفته را به زمین انداخت و بدون اینکه سرش را بچرخاند محو تماشای آینه ی قدیمی شد.
چوبدستی اش را جلو اورد و با دقت بیشتری به آینه نگاه کرد.
میدانست این تنها یک آینه ی شکسته ی قدیمی نیست. میدانست رازی در پشت خود پنهان کرده است و درست همان لحظه چیزی در آن دید که اورا بی شک بسیار شوکه میکرد.
لحظه ای مکث کرد و با لب هایی که می لرزید و صدایی که از شدت بهت حتی خودش هم نشنید لب زد:
_ل..لیلی؟..
سری به اطراف چرخاند در جستجوی چیزی که دیده بود..اما اورا نیافت پس دوباره سرش را به سمت اینه چرخاند و اینبار عشقی که همیشه در قلبش داشت را در آغوش خود یافت.
او مانند گلی شکفته و زیبا در آغوش او با لبخندی چشمانش را بسته بود و این رویایی بود که سوروس هرگز حتی در خواب هایش هم ندیده بود.
مدت زمان طولانی ای میگذشت و او نمیدانست چقدر گذشته.
شاید چند ساعت و شاید حتی چند روز.
قلبش فقط برای این صحنه میتپید و بغضی که سالها در گلوی خود خفه کرده بود پیدایش شده بود.
این بغض اما اجازه نمیداد تا سوروس دوباره آن را خفه کند و اشک هایی که سالها ریخته نشده بودند به ارامی روی گونههایش جاری شدند.
میدانست که از وقتی لرد اورا احضار کرده بود مدت زمان زیادی گذشته است اما دلش نمیخواست برورد.
میتوانست تا عمر دارد بایستد و به رویای محالش نگاه کند.
اما باید میرفت.. باید میرفت که شاید در اغوش مرگ این رویا واقعی شود.
پس از آینه چشم برداشت و با اندوه فراوانی که روی قلبش سنگینی میکرد گام هایی اهسته به سمت در خروجی تالار برداشت.
او می دانست که این آخرین دیدار او با لیلی عزیزش است.
---
چقدر غم انگیز...
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
سوروس به ارامی در تالار بزرگ و تاریک قدم برمیداشت و شنل سیاه بلندش در پشت سرش پیچ و تاب میخورد.
سوروس میدانست او همه چیز را میدانست و به همین خاطر بود که حالا در تاریکی شب تنها در نور کوچک چوبدستی به این تالار قدم گذاشته بود.
در همه جا سرما احساس میشد سرمایی که ناشی از برف زمستانی بود.
سوروس به سمت شیء قدیمی در انتهای تالار سرد و تاریک گام برداشت و پارچه ی سفید رنگ خاک گرفته ی روی آن را محکم کشید.
پارچه ی خاک گرفته را به زمین انداخت و بدون اینکه سرش را بچرخاند محو تماشای آینه ی قدیمی شد.
چوبدستی اش را جلو اورد و با دقت بیشتری به آینه نگاه کرد.
میدانست این تنها یک آینه ی شکسته ی قدیمی نیست. میدانست رازی در پشت خود پنهان کرده است و درست همان لحظه چیزی در آن دید که اورا بی شک بسیار شوکه میکرد.
لحظه ای مکث کرد و با لب هایی که می لرزید و صدایی که از شدت بهت حتی خودش هم نشنید لب زد:
_ل..لیلی؟..
سری به اطراف چرخاند در جستجوی چیزی که دیده بود..اما اورا نیافت پس دوباره سرش را به سمت اینه چرخاند و اینبار عشقی که همیشه در قلبش داشت را در آغوش خود یافت.
او مانند گلی شکفته و زیبا در آغوش او با لبخندی چشمانش را بسته بود و این رویایی بود که سوروس هرگز حتی در خواب هایش هم ندیده بود.
مدت زمان طولانی ای میگذشت و او نمیدانست چقدر گذشته.
شاید چند ساعت و شاید حتی چند روز.
قلبش فقط برای این صحنه میتپید و بغضی که سالها در گلوی خود خفه کرده بود پیدایش شده بود.
این بغض اما اجازه نمیداد تا سوروس دوباره آن را خفه کند و اشک هایی که سالها ریخته نشده بودند به ارامی روی گونههایش جاری شدند.
میدانست که از وقتی لرد اورا احضار کرده بود مدت زمان زیادی گذشته است اما دلش نمیخواست برورد.
میتوانست تا عمر دارد بایستد و به رویای محالش نگاه کند.
اما باید میرفت.. باید میرفت که شاید در اغوش مرگ این رویا واقعی شود.
پس از آینه چشم برداشت و با اندوه فراوانی که روی قلبش سنگینی میکرد گام هایی اهسته به سمت در خروجی تالار برداشت.
او می دانست که این آخرین دیدار او با لیلی عزیزش است.
---
چقدر غم انگیز...
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/3 19:27:58
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

تصویر شماره شش:
«تتتتو داری گگگریه میکنی ؟»
این صدای وحشت زده میرتل گریان بود
اگر هرکس دیگری به جای دریکو ملفوی اونجا در حال گریه کردن بود بی شک میرتل هم همراه اون میزد زیر گریه...
ولی الان ناباورانه و وحشت زده به مغرور ترین دانش آموز هاگوارتز که شونه هاش میلرزید و در حال گریه کردن بود خیره شده بود
هر کس دیگه ای هم جای میرتل بود وضع بهتری نداشت
دریکو ملفوی و گریه ؟
به حق چیزای ندیده و نشنیده
دریکو با پشت آستینش چشماشو پاک کرد و گفت:«چرا باید با روح احمق و دهن لقی مثل تو درد و دل کنم؟
تا دو روز دیگه کل هاگوارتز مشکلمو بفهمن؟
»
میرتل که مطمئن شده بود ملفوی هنوز خودشه نفس راحتی کشید و گفت:
«نه نه نه اصلااااا نگران نباش
من روح راز داریم
مثلا هیچوقت به کسی نگفتم که آقای فیلچ از شکلات های محبوب دامبلدور برای گربش میدزده و اونا رو توی کمدش قایم میکنه
یا اینکه اسنیپ از عمد موهاشو نمیشوره تا هیچ دختری عاشقش نشه...
البته من بارها بهش گفتم که نیازی به این کارا نیست و همینجوریشم کسی عاشقش نمیشه...»
ملفوی از روی تاسف سری تکون داد
و سعی کرد حرفای میرتل رو نشنیده بگیره:
–بابا دچار مشکل میشه...
–چی؟
–همیشه هر کاری که میخوام انجام بدم هر حرفی که میخوام بزنم یا با هر کسی که میخوام دوست بشم این جمله مثل چراغ قرمز جلومو میگیره...
دریکو شک کرده بود...
به همه چیزایی که تا قبل از اون ازشون به معبد ساخته بود و شب و روز بهشون تعظیم میکرد
جادوی سیاه، عمارت ملفوی ها، ارباب تاریکی و مهم تر از همه لوسیوس ملفوی...پدرش!
«فقط...
میدونی؟
هرچیزی که تا الان بهم گفته بودن درسته
و من با تمام وجود پذیرفته بودم
یهو خیلی وحشتناک و بی معنی به نظر اومدن ...»
دریکو دیده بود...
که چطور وفاداری خانواده به لرد سیاه نه تنها نفعی براشون نداشت بلکه زندگیشون رو سخت و وحشتناک کرده بود...
اعتباری که خانوادش سالها با تلاش جمع کرده بودن به یکباره از بین رفته بود
و الان ...
پدرش توی آزکابان زندانی بود
و لرد سیاه؟
ککش هم نمیگزید...
«بعد از تمام بی محبتی های یه نفر به خانوادم اونا هنوز هم عاشقانه دوستش دارن و بهش وفادارن...
و من...
نمیدونم چرا»
بیشترین چیزی که دریکو رو اذیت میکرد
این بود که مطمئن نبود...
قدرت این رو نداشت که با اطمینان اعلام کنه که کدوم سمت ایستاده ...
واقعا کدوم سمت ایستاده بود؟
سمت خانوادش و ارزش هایی که از قبل براش تعریف کرده بودن؟
یا کسایی که از موقعی که چشماشو باز کرده بود بهش یاد داده بودن که باید ازشون متنفر باشه؟
میرتل که از هیچی سر در نیاورده بود سرفه تصنعی کرد و دریکو به خودش اومد و گفت:
–من چرا باید با ماگل زاده کثیف و بی خاصیتی مثل تو صحبت کنم؟
با عصبانیت پاهاشو به زمین کوبید و بیرون رفت
و سعی کرد صدای گوش خراش گریه های میرتل رو نشنیده بگیره
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
«تتتتو داری گگگریه میکنی ؟»
این صدای وحشت زده میرتل گریان بود
اگر هرکس دیگری به جای دریکو ملفوی اونجا در حال گریه کردن بود بی شک میرتل هم همراه اون میزد زیر گریه...
ولی الان ناباورانه و وحشت زده به مغرور ترین دانش آموز هاگوارتز که شونه هاش میلرزید و در حال گریه کردن بود خیره شده بود
هر کس دیگه ای هم جای میرتل بود وضع بهتری نداشت
دریکو ملفوی و گریه ؟
به حق چیزای ندیده و نشنیده
دریکو با پشت آستینش چشماشو پاک کرد و گفت:«چرا باید با روح احمق و دهن لقی مثل تو درد و دل کنم؟
تا دو روز دیگه کل هاگوارتز مشکلمو بفهمن؟
»میرتل که مطمئن شده بود ملفوی هنوز خودشه نفس راحتی کشید و گفت:
«نه نه نه اصلااااا نگران نباش
من روح راز داریم
مثلا هیچوقت به کسی نگفتم که آقای فیلچ از شکلات های محبوب دامبلدور برای گربش میدزده و اونا رو توی کمدش قایم میکنه
یا اینکه اسنیپ از عمد موهاشو نمیشوره تا هیچ دختری عاشقش نشه...
البته من بارها بهش گفتم که نیازی به این کارا نیست و همینجوریشم کسی عاشقش نمیشه...»
ملفوی از روی تاسف سری تکون داد

و سعی کرد حرفای میرتل رو نشنیده بگیره:
–بابا دچار مشکل میشه...
–چی؟
–همیشه هر کاری که میخوام انجام بدم هر حرفی که میخوام بزنم یا با هر کسی که میخوام دوست بشم این جمله مثل چراغ قرمز جلومو میگیره...
دریکو شک کرده بود...
به همه چیزایی که تا قبل از اون ازشون به معبد ساخته بود و شب و روز بهشون تعظیم میکرد
جادوی سیاه، عمارت ملفوی ها، ارباب تاریکی و مهم تر از همه لوسیوس ملفوی...پدرش!
«فقط...
میدونی؟
هرچیزی که تا الان بهم گفته بودن درسته
و من با تمام وجود پذیرفته بودم
یهو خیلی وحشتناک و بی معنی به نظر اومدن ...»
دریکو دیده بود...
که چطور وفاداری خانواده به لرد سیاه نه تنها نفعی براشون نداشت بلکه زندگیشون رو سخت و وحشتناک کرده بود...
اعتباری که خانوادش سالها با تلاش جمع کرده بودن به یکباره از بین رفته بود
و الان ...
پدرش توی آزکابان زندانی بود
و لرد سیاه؟
ککش هم نمیگزید...
«بعد از تمام بی محبتی های یه نفر به خانوادم اونا هنوز هم عاشقانه دوستش دارن و بهش وفادارن...
و من...
نمیدونم چرا»
بیشترین چیزی که دریکو رو اذیت میکرد
این بود که مطمئن نبود...
قدرت این رو نداشت که با اطمینان اعلام کنه که کدوم سمت ایستاده ...
واقعا کدوم سمت ایستاده بود؟
سمت خانوادش و ارزش هایی که از قبل براش تعریف کرده بودن؟
یا کسایی که از موقعی که چشماشو باز کرده بود بهش یاد داده بودن که باید ازشون متنفر باشه؟
میرتل که از هیچی سر در نیاورده بود سرفه تصنعی کرد و دریکو به خودش اومد و گفت:
–من چرا باید با ماگل زاده کثیف و بی خاصیتی مثل تو صحبت کنم؟
با عصبانیت پاهاشو به زمین کوبید و بیرون رفت
و سعی کرد صدای گوش خراش گریه های میرتل رو نشنیده بگیره
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Gorgali در 1405/2/31 19:46:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/31 21:21:01
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/31 21:21:01
جزئیات کاربر


قطار هاگوارتز آرام روی ریل میلرزید. بخار پشت شیشهها نشسته بود و همهچیز بوی هیجان اولِ سال میداد.
جیمز پاتر روی صندلی ولو شده بود و با لبخند همیشگیاش به سیریوس نگاه میکرد.
سیریوس پاهایش را دراز کرده بود و میگفت:
«شرط میبندم تا آخرِ راه یه دردسر درست میکنی.»
جیمز خندید.
«فقط یکی؟ این یه توهینه.»
ریموس، که تا آن لحظه ساکت بود، زیر لب گفت:
«شما دوتا حتی هنوز نرسیدید، دعوا رو شروع کردید.»
سیریوس برگشت سمت او.
«تو هم الان از ما شکایت میکنی؟»
ریموس لبخند کوچکی زد.
«نه. فقط دارم برای بعد آماده میشم.»
جیمز از خوشحالی چشمهایش برق زد.
«پس همه موافقیم که امسال هم قراره سال خوبی باشه.»
صدای سوت قطار بلند شد.
هیچکس چیزی نگفت، اما هر سهشان میدانستند که این فقط شروعِ چند دردسر حسابی است.
---
یه خورده کوتاه و خلاصه وار بود اما برای شروع خوبه
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/25 11:18:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/25 11:18:29
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/25 11:18:29
جزئیات کاربر

لینک پست تصویر انتخاب شده
یا درواقع، تصویر شمارهی ۱۸
تا جایی که یادم میاد، از بچگی استعداد بینظیری در گم شدن داشتم و قانون شکنی امشب با همدورهایهام، به پایان رقتانگیز گم شدن ختم شده.
اینجا همه چیز به شکل هولناکی در حال سپری شدنه ولی برای فردی مثل من که فقط یک خط خونی از پدربزرگ و مادربزرگها و والدینش جادوگر به حساب میان و عملا یه ماگلزادهی به تمام معناست، اینجا شبیه یک خواب غیر قابل پیش بینیه.
میدونم که اگر امشب هم به خوابگاه برنگردم، ولی حتما خورشید فردا رو میبینم. بیاعتمادی نسبت به شهود و اونچه که بهطور ناخواسته میبینم، تا همین امروز هم به اندازهی کافی برام گرون تموم شده.
رویای پدرم برای تبدیل کردن من به یک پاپ استار، به لطف تکیه به نپو بیبی بودنم، امروز شبیه خواب شیرین دوران کودکی به نظر میرسه.
هالهی یخی اما ملایمی رو چندمتر دورتر میبینم. این هالهی یک انسان نیست اما در عین حال، سنگین و متراکم هم هست. اون یه اسبه، اسبی جادویی؟ اسب تکشاخ!
اگر همکلاسیهای بورژوا و لوسم در لسآنجلس میدونستن که دارم چه چیزایی رو از نزدیک میبینم حتما دوبرابر گذشته تلاش میکردن که تحقیر و اذیتم کنن. هالهی اسب تکشاخ، زخم زیر چشمم رو لمس میکنه، زخمی که برخلاف زخم نمادین و افسانهای هری پاتر، فقط نتیجهی برخورد لبهی یه لیوان استیل و دعوا در مدرسه است و هیچ پیوندی بین من و چیزهای مثبت زندگیم ایجاد نمیکنه.
سعی میکنم پشت درختی پنهان بشم تا اسب نقرهای و زیبا، از دیدن من نترسه و فرار نکنه. چطور میدونم که اینجا زنده بمونم؟ و چطور در همچین شب تاریکی، اینقدر احساس امنیت دارم؟ چطور اینقدر به اینجا احساس تعلق پیدا کردم؟
۷ سال سرکوب قدرتهای جادویی، بهحدی زندگی رو برام غیر قابل تحمل کرد که دیگه نمیتونستم وضعیت بهتری رو تجسم کنم. شاید تا پایان حضورم در این مدرسه یا حتی تا پایان زندگیم در دنیای جادویی هم احساس تنهایی داشته باشم اما استفاده از آتشی که درونم هست، کمک میکنه تا به جای آسیب زدن به خودم، دنیایی رو برای خودم بسازم که دوست دارم.
صدای نفس های اسب تک شاخ، خیلی نزدیکتر به نظر میرسه. نور نقرهای رنگ بسیار ناچیزی رو میبینم که از جنس هالهی اسبه و در عین حال، گویا سعی داره مسیر برگشت رو نشون بده.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
یا درواقع، تصویر شمارهی ۱۸
تا جایی که یادم میاد، از بچگی استعداد بینظیری در گم شدن داشتم و قانون شکنی امشب با همدورهایهام، به پایان رقتانگیز گم شدن ختم شده.
اینجا همه چیز به شکل هولناکی در حال سپری شدنه ولی برای فردی مثل من که فقط یک خط خونی از پدربزرگ و مادربزرگها و والدینش جادوگر به حساب میان و عملا یه ماگلزادهی به تمام معناست، اینجا شبیه یک خواب غیر قابل پیش بینیه.
میدونم که اگر امشب هم به خوابگاه برنگردم، ولی حتما خورشید فردا رو میبینم. بیاعتمادی نسبت به شهود و اونچه که بهطور ناخواسته میبینم، تا همین امروز هم به اندازهی کافی برام گرون تموم شده.
رویای پدرم برای تبدیل کردن من به یک پاپ استار، به لطف تکیه به نپو بیبی بودنم، امروز شبیه خواب شیرین دوران کودکی به نظر میرسه.
هالهی یخی اما ملایمی رو چندمتر دورتر میبینم. این هالهی یک انسان نیست اما در عین حال، سنگین و متراکم هم هست. اون یه اسبه، اسبی جادویی؟ اسب تکشاخ!
اگر همکلاسیهای بورژوا و لوسم در لسآنجلس میدونستن که دارم چه چیزایی رو از نزدیک میبینم حتما دوبرابر گذشته تلاش میکردن که تحقیر و اذیتم کنن. هالهی اسب تکشاخ، زخم زیر چشمم رو لمس میکنه، زخمی که برخلاف زخم نمادین و افسانهای هری پاتر، فقط نتیجهی برخورد لبهی یه لیوان استیل و دعوا در مدرسه است و هیچ پیوندی بین من و چیزهای مثبت زندگیم ایجاد نمیکنه.
سعی میکنم پشت درختی پنهان بشم تا اسب نقرهای و زیبا، از دیدن من نترسه و فرار نکنه. چطور میدونم که اینجا زنده بمونم؟ و چطور در همچین شب تاریکی، اینقدر احساس امنیت دارم؟ چطور اینقدر به اینجا احساس تعلق پیدا کردم؟
۷ سال سرکوب قدرتهای جادویی، بهحدی زندگی رو برام غیر قابل تحمل کرد که دیگه نمیتونستم وضعیت بهتری رو تجسم کنم. شاید تا پایان حضورم در این مدرسه یا حتی تا پایان زندگیم در دنیای جادویی هم احساس تنهایی داشته باشم اما استفاده از آتشی که درونم هست، کمک میکنه تا به جای آسیب زدن به خودم، دنیایی رو برای خودم بسازم که دوست دارم.
صدای نفس های اسب تک شاخ، خیلی نزدیکتر به نظر میرسه. نور نقرهای رنگ بسیار ناچیزی رو میبینم که از جنس هالهی اسبه و در عین حال، گویا سعی داره مسیر برگشت رو نشون بده.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/24 14:49:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 18:27
پستها:
0

*داستان شماره ی بیست و یک*
باد سردی از روی دریاچهی سیاه رد میشد و لبهی شنلها را به حرکت درمیآورد. محوطهی هاگوارتز آن شب عجیب ساکت بود؛ نه از آن سکوتهای آرام، بلکه از آن سکوتهایی که انگار همه منتظرند چیزی را به یاد بیاورند.
من وسط جمعیت ایستاده بودم؛ بین دهها دانشآموز، چند استاد، و حتی بعضی از خدمتکارهای قلعه که کمتر کسی آنها را بیرون از راهروها میدید. هیچکس بلند حرف نمیزد. فقط صدای خشخش لباسها و گاهی نفسهای کوتاه و بریدهای که در هوای سرد بخار میشد.
در مرکز حیاط، جایی که معمولاً دانشآموزها با عجله از کنارش رد میشدند، یک نیمکت چوبی گذاشته بودند. روی نیمکت، نه تاجی بود، نه سنگ قبری، نه حتی یادبودی رسمی. فقط یک کلاه دستهدوم وصلهدار، یک جفت دستکش چرمی سوخته، و یک فانوس خاموش.
آنها وسایل آقای «فیلبِرن» بود؛ پیرمرد نگهبان گلخانههای هاگوارتز.
هیچکس اسمش را توی قصههای بزرگ نشنیده بود. نه جادوگر مشهوری بود، نه در نبرد افسانهای شرکت کرده بود، نه کسی دربارهاش کارت شکلاتی جمع میکرد. اما همه ما او را میشناختیم. همان مردی که هر زمستان قبل از طلوع آفتاب میرفت شیشههای یخزدهی گلخانه را پاک میکرد. همان که اگر دانشآموز سالاولی نیمهشب گم میشد، بدون غر زدن او را تا خوابگاه همراهی میکرد. همان که همیشه بوی خاک خیس و برگ نعناع میداد.
سه شب قبل، وقتی یکی از موجودات جادویی از جنگل ممنوعه بیرون زده بود و به سمت باغچههای دارویی حمله کرده بود، او جلویش ایستاده بود تا گیاهانی را نجات بدهد که برای درمان دانشآموزان لازم بودند. استادها دیر رسیدند. موجود مهار شد، اما آقای فیلبِرن دیگر برنگشت.
و حالا، برای اولین بار، همهی هاگوارتز برای کسی جمع شده بود که هیچوقت مرکز توجه نبود.
مکگوناگال قدمی جلو آمد. صورتش از همیشه جدیتر بود، ولی صدایش وقتی حرف زد، لرز خیلی خفیفی داشت.
«بعضی آدمها قلعه را با جادو حفظ میکنند،» گفت، «و بعضیها با ماندن. با حاضر بودن. با اینکه هر روز، بیآنکه دیده شوند، نگذارند چیزی از هم بپاشد.»
هیچکس کف نزد. هیچکس تکان نخورد. نیازی هم نبود.
بعد یکی از دانشآموزهای سالاول، پسربچهای که احتمالاً آقای فیلبِرن یک بار از گریهی شب اول نجاتش داده بود، چوبدستیاش را بالا برد. دستش میلرزید. انگار مطمئن نبود اجازه دارد یا نه.
اما همان یک حرکت کافی بود.
کنارم، دختری از ریونکلاو آرام چوبدستیاش را بالا آورد. چند نفر از هافلپاف دنبالش کردند. بعد اسلیترینیها، که معمولاً هیچوقت در احساسات جمعی پیشقدم نمیشدند. در چند ثانیه، صدها چوبدستی رو به آسمان رفت.
من هم دستم را بالا آوردم.
نمیدانم دقیقاً برای چه چیزی ادای احترام میکردیم. برای مرگ یک مرد؟ برای شجاعتش؟ برای تنهاییِ آدمهایی که بیسروصدا بار یک دنیا را به دوش میکشند؟ شاید برای همهی اینها.
نوک چوبدستیها یکییکی روشن شد. نه با نورهای تند و نمایشی. هر کدام نوری نرم و گرم داشت، مثل چراغی که در پنجرهی خانهای دور روشن باشد. نورها بالا رفتند و در تاریکی شب جمع شدند. از پایین، انگار ستارههایی تازه متولد شده بودند؛ ستارههایی که کسی اسمشان را در کتابها نمینوشت، ولی نبودنشان آسمان را خالی میکرد.
من به نور چوبدستیام خیره شدم و ناگهان فهمیدم چرا گلویم اینقدر میسوزد.
چون غم فقط برای از دست دادن آدمهای بزرگ نیست. گاهی برای این است که تازه میفهمی یک نفر چقدر بزرگ بوده، درست در لحظهای که دیگر نیست.
درونم احساس عجیبی بود؛ ترکیبی از اندوه، شرم، و قدردانی. اندوه برای اینکه دیگر قرار نبود او را ببینم که با دستکشهای کهنهاش گلدانها را جابهجا میکند. شرم برای اینکه تا قبل از مرگش، هیچوقت واقعاً به او نگاه نکرده بودم. و قدردانی برای اینکه دستکم حالا، در این لحظه، همهی ما فهمیده بودیم بعضی ستونهای یک دنیا، بیصدا آن را نگه میدارند.
نسیم شدیدی وزید. نورها لرزیدند، اما خاموش نشدند.
کنار نیمکت، فانوس خاموش ناگهان خودبهخود روشن شد. شعلهای کوچک، طلایی و آرام. کسی وردی نخوانده بود. هیچکس هم تعجب نکرد. انگار خود قلعه تصمیم گرفته بود در این وداع شریک شود.
برای چند دقیقه، هیچکس چوبدستیاش را پایین نیاورد.
نه چون منتظر دستور بودیم، نه چون رسم اینطور میگفت. چون هیچکداممان دلش نمیخواست اولین نفری باشد که این نور را تمام میکند.
آن شب، ادای احترام ما فقط برای آقای فیلبِرن نبود. برای تمام آدمهایی بود که قهرمان نیستند، اما اگر نباشند، دنیا از جاهای کوچکش شروع به فروریختن میکند.
وقتی بالاخره چوبدستیام را پایین آوردم، حس کردم چیزی درونم عوض شده. غم هنوز بود، اما خالی نبودم. انگار آن نور کوتاه، چیزی را در تاریکترین گوشهی دلم روشن کرده بود.
برای اولین بار فهمیدم احترام فقط به کسانی تعلق ندارد که تاریخ اسمشان را حفظ میکند؛
گاهی باید چوبدستیات را برای کسی بالا ببری که مهربانیاش، بیسر و صدا، تو را تا همین امروز رسانده است.
و من؟
بله، در آن ادای احترام شرکت کردم.
نه به خاطر رسم.
نه برای اینکه بقیه هم بودند.
بلکه برای اینکه بعضی آدمها اگرچه با جادوی عظیم شناخته نمیشوند، اما خودِ دلیلِ زنده ماندنِ جادو در یک مکاناند.
و آن شب، زیر آسمان سرد هاگوارتز، ما برای یکی از همان آدمها نور شدیم.
---
خیلی خوب نوشته بودی! لذت بردم واقعا.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
باد سردی از روی دریاچهی سیاه رد میشد و لبهی شنلها را به حرکت درمیآورد. محوطهی هاگوارتز آن شب عجیب ساکت بود؛ نه از آن سکوتهای آرام، بلکه از آن سکوتهایی که انگار همه منتظرند چیزی را به یاد بیاورند.
من وسط جمعیت ایستاده بودم؛ بین دهها دانشآموز، چند استاد، و حتی بعضی از خدمتکارهای قلعه که کمتر کسی آنها را بیرون از راهروها میدید. هیچکس بلند حرف نمیزد. فقط صدای خشخش لباسها و گاهی نفسهای کوتاه و بریدهای که در هوای سرد بخار میشد.
در مرکز حیاط، جایی که معمولاً دانشآموزها با عجله از کنارش رد میشدند، یک نیمکت چوبی گذاشته بودند. روی نیمکت، نه تاجی بود، نه سنگ قبری، نه حتی یادبودی رسمی. فقط یک کلاه دستهدوم وصلهدار، یک جفت دستکش چرمی سوخته، و یک فانوس خاموش.
آنها وسایل آقای «فیلبِرن» بود؛ پیرمرد نگهبان گلخانههای هاگوارتز.
هیچکس اسمش را توی قصههای بزرگ نشنیده بود. نه جادوگر مشهوری بود، نه در نبرد افسانهای شرکت کرده بود، نه کسی دربارهاش کارت شکلاتی جمع میکرد. اما همه ما او را میشناختیم. همان مردی که هر زمستان قبل از طلوع آفتاب میرفت شیشههای یخزدهی گلخانه را پاک میکرد. همان که اگر دانشآموز سالاولی نیمهشب گم میشد، بدون غر زدن او را تا خوابگاه همراهی میکرد. همان که همیشه بوی خاک خیس و برگ نعناع میداد.
سه شب قبل، وقتی یکی از موجودات جادویی از جنگل ممنوعه بیرون زده بود و به سمت باغچههای دارویی حمله کرده بود، او جلویش ایستاده بود تا گیاهانی را نجات بدهد که برای درمان دانشآموزان لازم بودند. استادها دیر رسیدند. موجود مهار شد، اما آقای فیلبِرن دیگر برنگشت.
و حالا، برای اولین بار، همهی هاگوارتز برای کسی جمع شده بود که هیچوقت مرکز توجه نبود.
مکگوناگال قدمی جلو آمد. صورتش از همیشه جدیتر بود، ولی صدایش وقتی حرف زد، لرز خیلی خفیفی داشت.
«بعضی آدمها قلعه را با جادو حفظ میکنند،» گفت، «و بعضیها با ماندن. با حاضر بودن. با اینکه هر روز، بیآنکه دیده شوند، نگذارند چیزی از هم بپاشد.»
هیچکس کف نزد. هیچکس تکان نخورد. نیازی هم نبود.
بعد یکی از دانشآموزهای سالاول، پسربچهای که احتمالاً آقای فیلبِرن یک بار از گریهی شب اول نجاتش داده بود، چوبدستیاش را بالا برد. دستش میلرزید. انگار مطمئن نبود اجازه دارد یا نه.
اما همان یک حرکت کافی بود.
کنارم، دختری از ریونکلاو آرام چوبدستیاش را بالا آورد. چند نفر از هافلپاف دنبالش کردند. بعد اسلیترینیها، که معمولاً هیچوقت در احساسات جمعی پیشقدم نمیشدند. در چند ثانیه، صدها چوبدستی رو به آسمان رفت.
من هم دستم را بالا آوردم.
نمیدانم دقیقاً برای چه چیزی ادای احترام میکردیم. برای مرگ یک مرد؟ برای شجاعتش؟ برای تنهاییِ آدمهایی که بیسروصدا بار یک دنیا را به دوش میکشند؟ شاید برای همهی اینها.
نوک چوبدستیها یکییکی روشن شد. نه با نورهای تند و نمایشی. هر کدام نوری نرم و گرم داشت، مثل چراغی که در پنجرهی خانهای دور روشن باشد. نورها بالا رفتند و در تاریکی شب جمع شدند. از پایین، انگار ستارههایی تازه متولد شده بودند؛ ستارههایی که کسی اسمشان را در کتابها نمینوشت، ولی نبودنشان آسمان را خالی میکرد.
من به نور چوبدستیام خیره شدم و ناگهان فهمیدم چرا گلویم اینقدر میسوزد.
چون غم فقط برای از دست دادن آدمهای بزرگ نیست. گاهی برای این است که تازه میفهمی یک نفر چقدر بزرگ بوده، درست در لحظهای که دیگر نیست.
درونم احساس عجیبی بود؛ ترکیبی از اندوه، شرم، و قدردانی. اندوه برای اینکه دیگر قرار نبود او را ببینم که با دستکشهای کهنهاش گلدانها را جابهجا میکند. شرم برای اینکه تا قبل از مرگش، هیچوقت واقعاً به او نگاه نکرده بودم. و قدردانی برای اینکه دستکم حالا، در این لحظه، همهی ما فهمیده بودیم بعضی ستونهای یک دنیا، بیصدا آن را نگه میدارند.
نسیم شدیدی وزید. نورها لرزیدند، اما خاموش نشدند.
کنار نیمکت، فانوس خاموش ناگهان خودبهخود روشن شد. شعلهای کوچک، طلایی و آرام. کسی وردی نخوانده بود. هیچکس هم تعجب نکرد. انگار خود قلعه تصمیم گرفته بود در این وداع شریک شود.
برای چند دقیقه، هیچکس چوبدستیاش را پایین نیاورد.
نه چون منتظر دستور بودیم، نه چون رسم اینطور میگفت. چون هیچکداممان دلش نمیخواست اولین نفری باشد که این نور را تمام میکند.
آن شب، ادای احترام ما فقط برای آقای فیلبِرن نبود. برای تمام آدمهایی بود که قهرمان نیستند، اما اگر نباشند، دنیا از جاهای کوچکش شروع به فروریختن میکند.
وقتی بالاخره چوبدستیام را پایین آوردم، حس کردم چیزی درونم عوض شده. غم هنوز بود، اما خالی نبودم. انگار آن نور کوتاه، چیزی را در تاریکترین گوشهی دلم روشن کرده بود.
برای اولین بار فهمیدم احترام فقط به کسانی تعلق ندارد که تاریخ اسمشان را حفظ میکند؛
گاهی باید چوبدستیات را برای کسی بالا ببری که مهربانیاش، بیسر و صدا، تو را تا همین امروز رسانده است.
و من؟
بله، در آن ادای احترام شرکت کردم.
نه به خاطر رسم.
نه برای اینکه بقیه هم بودند.
بلکه برای اینکه بعضی آدمها اگرچه با جادوی عظیم شناخته نمیشوند، اما خودِ دلیلِ زنده ماندنِ جادو در یک مکاناند.
و آن شب، زیر آسمان سرد هاگوارتز، ما برای یکی از همان آدمها نور شدیم.
---
خیلی خوب نوشته بودی! لذت بردم واقعا.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/17 20:15:36
جزئیات کاربر

تصویر شمارۀ 12
رون به هری گفت: «نه نه نه! اگه امشب هم دیر برسیم هرماینی من رو زنده زنده میپزه. به جای شام کریسمس، من رو میذاره جلوتون.»
هری تصور رون که بریان شده و سیبی در دهانش گذاشتهاند لبخند زد. ساعت جیبیاش را نگاه کرد و گفت: «هرماینی و جینی هم هنوز به خونه نرسیدن. تو ساعتم مشخصه که دارن جلوی ویترین کلاهفروشی وقت میگذرونن. اگه عجله کنیم به موقع میرسیم.»
- اگه عجله کنیم؟ اگه عجله کنیم؟ هری فکر کردی دارم چیکار میکنم؟ چطوری میتونم بیشتر از این عجله کنم هری؟
هری با ناامیدی نگاهی به رون انداخت. پس از سالها پشت فرمان ماشین پرنده نشسته بود و به یادش میآمد که بار آخر هم، چنین نگرانیهایی داشت.
- حداقل امسال قرار نیست از یه درخت قدیمی کتک بخوری. البته مطمئن نیستم که هرماینی بلای بدتری سرت نیاره.
- بدجنسی نکن هری! حالا مطمئنی کادوها رو درست خریدی؟
هری با نیشخندی گفت: «هدیههایی خریدم که بچّهها از شادی تو پوست خودشون نگنجن.»
رون، از شیشۀ ماشین، به منظرۀ پایین زل زد، سپس با همان صدای لرزان همیشگیاش گفت: «هری! ما چرا داریم بالای هاگوارتز پرواز میکنیم؟»
حق با رون بود. آنها درحال پرواز بالای مدرسۀ قدیمیشان بودند. جایی که برای هردوی آنها مظهر خاطرات تلخ و شیرین بود.
- ما قرار نبود اینجا باشیم هری!
- به من داری اینو میگی؟ تو کسی هستی که داری ماشین رو میرونه.
- ولی تو کسی بودی که بهم گفت ماشین رو برونه! وای! ما به موقع نمیرسیم هری. دوست خوبی بودی ولی امشب آخرین شبیه که ما همدیگه رو دیدیم. زنهامون با پودر استخونهای ما ژله درست میکنن.
- اینقدر حرف نزن رون! از بس حرف زدی ما رو اشتباهی اوردی به هاگوارتز. هنوز یکم دیگه وقت داریم. سریع باش.
- چطوری از این سریعتر...
- رون!
رون دیگر حرفش را ادامه نداد. حق با هری بود. آنها چند دقیقه زودتر از هرماینی و جینی به خانۀ پاترها رسیدند. زمان کافی برای آن بود که همهچیز را طبیعی جلوه بدهند و ادعا کنند که بسیار پیشتر از این در خانه بودند. جشن خوبی میگرفتند، شام خوبی میخوردند و شب، خواب خوبی میدیدند. بهنظر میرسید که همهچیز دارد خوب پیش میرود. همهچیز، غیر از یکچیز.
رون درحالی که سعی میکرد پناه بگیرد تا طلسم کروشیوی هرماینی به او برخورد نکند، زیر لب به هری بد و بیراه میگفت و هری از شوخی کوچکی که با رون کرده بود، میخندید.
- هری! مگه نگفتی هدیهها رو بررسی کردی؟
- هاهاها. درسته. بررسی کردم. هیچ اشتباهی پیش نیومده.
هرماینی حسابی سرخ شده بود: «رونالد ویزلی! با چه فکری برای من شربت آب دماغ ترول خریدی؟»
رون که نمیدانست از دست هرماینی باید به کجا پناه ببرد، با خودش فکر میکرد که دفعۀ پیش، ماشین پرنده او را به مقصد بهتری رسانده بود!
---
خیلی ماجرای بانمکی بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
رون به هری گفت: «نه نه نه! اگه امشب هم دیر برسیم هرماینی من رو زنده زنده میپزه. به جای شام کریسمس، من رو میذاره جلوتون.»
هری تصور رون که بریان شده و سیبی در دهانش گذاشتهاند لبخند زد. ساعت جیبیاش را نگاه کرد و گفت: «هرماینی و جینی هم هنوز به خونه نرسیدن. تو ساعتم مشخصه که دارن جلوی ویترین کلاهفروشی وقت میگذرونن. اگه عجله کنیم به موقع میرسیم.»
- اگه عجله کنیم؟ اگه عجله کنیم؟ هری فکر کردی دارم چیکار میکنم؟ چطوری میتونم بیشتر از این عجله کنم هری؟
هری با ناامیدی نگاهی به رون انداخت. پس از سالها پشت فرمان ماشین پرنده نشسته بود و به یادش میآمد که بار آخر هم، چنین نگرانیهایی داشت.
- حداقل امسال قرار نیست از یه درخت قدیمی کتک بخوری. البته مطمئن نیستم که هرماینی بلای بدتری سرت نیاره.
- بدجنسی نکن هری! حالا مطمئنی کادوها رو درست خریدی؟
هری با نیشخندی گفت: «هدیههایی خریدم که بچّهها از شادی تو پوست خودشون نگنجن.»
رون، از شیشۀ ماشین، به منظرۀ پایین زل زد، سپس با همان صدای لرزان همیشگیاش گفت: «هری! ما چرا داریم بالای هاگوارتز پرواز میکنیم؟»
حق با رون بود. آنها درحال پرواز بالای مدرسۀ قدیمیشان بودند. جایی که برای هردوی آنها مظهر خاطرات تلخ و شیرین بود.
- ما قرار نبود اینجا باشیم هری!
- به من داری اینو میگی؟ تو کسی هستی که داری ماشین رو میرونه.
- ولی تو کسی بودی که بهم گفت ماشین رو برونه! وای! ما به موقع نمیرسیم هری. دوست خوبی بودی ولی امشب آخرین شبیه که ما همدیگه رو دیدیم. زنهامون با پودر استخونهای ما ژله درست میکنن.
- اینقدر حرف نزن رون! از بس حرف زدی ما رو اشتباهی اوردی به هاگوارتز. هنوز یکم دیگه وقت داریم. سریع باش.
- چطوری از این سریعتر...
- رون!
رون دیگر حرفش را ادامه نداد. حق با هری بود. آنها چند دقیقه زودتر از هرماینی و جینی به خانۀ پاترها رسیدند. زمان کافی برای آن بود که همهچیز را طبیعی جلوه بدهند و ادعا کنند که بسیار پیشتر از این در خانه بودند. جشن خوبی میگرفتند، شام خوبی میخوردند و شب، خواب خوبی میدیدند. بهنظر میرسید که همهچیز دارد خوب پیش میرود. همهچیز، غیر از یکچیز.
رون درحالی که سعی میکرد پناه بگیرد تا طلسم کروشیوی هرماینی به او برخورد نکند، زیر لب به هری بد و بیراه میگفت و هری از شوخی کوچکی که با رون کرده بود، میخندید.
- هری! مگه نگفتی هدیهها رو بررسی کردی؟
- هاهاها. درسته. بررسی کردم. هیچ اشتباهی پیش نیومده.
هرماینی حسابی سرخ شده بود: «رونالد ویزلی! با چه فکری برای من شربت آب دماغ ترول خریدی؟»
رون که نمیدانست از دست هرماینی باید به کجا پناه ببرد، با خودش فکر میکرد که دفعۀ پیش، ماشین پرنده او را به مقصد بهتری رسانده بود!
---
خیلی ماجرای بانمکی بود.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/7 11:32:45

جزئیات کاربر

تصویر ۱۹:
روی صندلیم تو کلاس فالگیری نشستم و معلم همینطور گرفته داره دربارهی فلان و بهمان وراجی میکنه.
راستش این چیزهای فالگیری خیلی حوصلهسربره، ولی خندهداره که اینهمه آدم بهش باور دارن. شاید باید دور و بر مدرسه یه کار جنگیری پولی راه بندازم، ولی حدس میزنم جواب نده، چون کل اینجا جنزدهست و انگار همه هم مشکلی باهاش ندارن.
واقعاً اصلاً به معلم گوش نمیدم، یعنی لازم هم ندارم گوش بدم، چون پدرم "جِی.جِی. ریکنولز" کاری کرد منو تو این مدرسه قبول کنن، چون یه کتابخونه یا همچین چیزی به اینجا اهدا کرده.
خلاصه نوبت من میشه که یه تمرین فالگیری انجام بدم، واسه همین رو میکنم به پسری که کنارم نشسته؛ فکر کنم اسمش دارکو یا همچین چیزیه.
- خب دارکو...
- اسمم دریکوئه.
- باشه هرچی، بذار برات فال بگیرم، کلهتخممرغی.
این یارو بوی مرگ و تنهایی میده، وااای. خلاصه چشمهامو میبندم و سعی میکنم براش فال بگم و تا جایی که میتونم قانعکننده باشم.
- اووووممممم...
- اینجا کلاس یوگا نیست.
- خفه شو آشغال!
چشمهامو تند تند باز و بسته میکنم و خیلی نمایشی دستمو به سمت آسمون دراز میکنم.
- من پیشبینی میکنم... نه، من دیدم! اووو بله من آیندهات رو دیدم.
- واو.
- واو واقعاً! غمگین و تنهایی، و تازه، قراره گازت بگیرن… مثل یه سیب.
- چی؟
دهنمو اونقدر باز میکنم که حس میکنم فکم در رفت، ولی به هر حال بازوشو گاز میگیرم! من عاشق گاز گرفتن آدمهام و ظاهراً اگه همینطور هی کتابخونه اهدا کنی، کادر مدرسه دیگه براش مهم نیست کی رو یا چی رو داری گاز میگیری. خلاصه دریکو از درد مثل یه دختر جیغ میکشه:
- بابام از این موضوع خبردار میشه!
جیغ میزنه، و من تو دلم میگم: خب اشکالی نداره، اونم گاز میگیرم، چیز مهمی نیست.
---
همهش منتظر بودم بالاخره دراکو یه جا پای باباشو بکشه وسط که آخر رسیدم بهش.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
روی صندلیم تو کلاس فالگیری نشستم و معلم همینطور گرفته داره دربارهی فلان و بهمان وراجی میکنه.
راستش این چیزهای فالگیری خیلی حوصلهسربره، ولی خندهداره که اینهمه آدم بهش باور دارن. شاید باید دور و بر مدرسه یه کار جنگیری پولی راه بندازم، ولی حدس میزنم جواب نده، چون کل اینجا جنزدهست و انگار همه هم مشکلی باهاش ندارن.
واقعاً اصلاً به معلم گوش نمیدم، یعنی لازم هم ندارم گوش بدم، چون پدرم "جِی.جِی. ریکنولز" کاری کرد منو تو این مدرسه قبول کنن، چون یه کتابخونه یا همچین چیزی به اینجا اهدا کرده.
خلاصه نوبت من میشه که یه تمرین فالگیری انجام بدم، واسه همین رو میکنم به پسری که کنارم نشسته؛ فکر کنم اسمش دارکو یا همچین چیزیه.
- خب دارکو...
- اسمم دریکوئه.
- باشه هرچی، بذار برات فال بگیرم، کلهتخممرغی.
این یارو بوی مرگ و تنهایی میده، وااای. خلاصه چشمهامو میبندم و سعی میکنم براش فال بگم و تا جایی که میتونم قانعکننده باشم.
- اووووممممم...
- اینجا کلاس یوگا نیست.
- خفه شو آشغال!
چشمهامو تند تند باز و بسته میکنم و خیلی نمایشی دستمو به سمت آسمون دراز میکنم.
- من پیشبینی میکنم... نه، من دیدم! اووو بله من آیندهات رو دیدم.
- واو.
- واو واقعاً! غمگین و تنهایی، و تازه، قراره گازت بگیرن… مثل یه سیب.
- چی؟
دهنمو اونقدر باز میکنم که حس میکنم فکم در رفت، ولی به هر حال بازوشو گاز میگیرم! من عاشق گاز گرفتن آدمهام و ظاهراً اگه همینطور هی کتابخونه اهدا کنی، کادر مدرسه دیگه براش مهم نیست کی رو یا چی رو داری گاز میگیری. خلاصه دریکو از درد مثل یه دختر جیغ میکشه:
- بابام از این موضوع خبردار میشه!
جیغ میزنه، و من تو دلم میگم: خب اشکالی نداره، اونم گاز میگیرم، چیز مهمی نیست.
---
همهش منتظر بودم بالاخره دراکو یه جا پای باباشو بکشه وسط که آخر رسیدم بهش.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/2 17:40:22
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۹
آزمایش ۴۴۵، مبحث :ثابت کنید پروفسور پیشگویی نمی تواند پیشگویی کند
جایزه ی برنده: یک شیشه آمورتنشیای مرغوب
امضا: برادران مخوف
لونا لاوگود احترام خاصی برای برادران مخوف قائل بود اما از هیچ چیز بیشتر از خواهر به اصطلاح نمکین آنها نمی ترسید. جینی ویزلی یک طره از موهایش را توی دهانش گذاشته و بی حواس می جوید. و همینطور با پاهایش مدام روی زمین ضرب می گرفت. چشمانش را ریز کرده بود و سایه ی تاریکش تا چند میز آنورتر را پر از سوتوواتاری کرده بود. البته اگر لونا شرایطش را تعریف می کرد عده ی کمی از مردم سوتوواتاری ها را باور می کردند و حتی عده ی کمتری روی ترسناک جینی ویزلی را. پس تصمیم گرفت در کار دوستش دخالت نکند و به جای آن از کلاس مورد علاقه اش لذت ببرد.
کلاس پیشگویی رسما بهشت لونا بود. نور کم محیط آرامش بخش بود و دود عود صندل مثل ابر از بین دانش آموزان عبور می کرد. مبل های راحتی دورتا دور میزهایی با رومیزی های ساتن حاشیه دوزی شده چیده شده بودند. با چای تازه دم مورد پذیرایی قرار می گرفت و از همه مهم تر سیبل تریلانی هرگز درباره ی بیسکوییت های رژیمی که لونا با خودش به کلاس می آورد غر نمی زد.
چه خیال باطلی. سایه ی تاریک اطراف دوستش ناگهان انقدر بزرگ شد که حتی دود عود را هم از میز آنها فراری داد:« نگاشون کن، دارن روی صندلی تریلانی پونز میذارن، نمی تونیم بذاریم این اتفاق بیفته. این معجون نباید به دست رومیلدا وین برسه.»
لونا آه کشید. فاصله ی مورد علاقه ی اون نسبت به دراماهای مدرسه به قدری بود که بتونه تماشاشون کنه اما درگیرشون نشه، اما به نظر میومد چنگال های تقدیر به حتم قصد کرده بودند او را به این منجلاب بکشند. دوستش نیاز به کمک داشت و در هاگوارتز کمک باید همیشه می رسید. این یک اصل بود. پروفسور تریلانی با قدمهایی آشفته وارد کلاس شد:«امرووووز... امکان داره یاد بگیرییید .... چطوررررر آینده ی خیلییی نزدیک یا شاید هم گذشته ی ناواقع رو احتمالا در گوی ها جادوییتون ببینید. به یاد داشته باشید بدون ابر، بارونی در کار نیست... هر ابری هم بارش زا نیست. افکار پوچ و گل رو از خودتون دوووور کنید و بذارید.... پرده های زمان ...و مکان شما رو در خودشون بکشن. نفس هاتون رو کنترل کنید. دمممم....بازززدمممم.....دممممم...-سرفه سرفه- بازدمممم... -ناگهان کل صورت پروفسور از عصبانیت آتشین شد -فرفری ای که اون پشت نشستی، اگر بخوای انقدر تند نفس بکشی مدت زیادی عمر نمی کنی..... باززززدممم...حتی یک لحظه از گوی هاتون غافل نشید.»
و بعد پروفسور همینطور کنار میزش ایستاد. لونا زیر لب گفت:«شاید هیچ وقت نشینه.» جینی سرش رو به نشانه ی نفی تکون داد:«همیشه نیمه اول کلاس رو ایستاده می خوابه، نیمه ی دوم رو نشسته.»
لونا با کنجکاوی به سمت پروفسور موردعلاقش برگشت و با کج کردن سرش سعی کرد دید بهتری به چشم های بزرگ پشت شیشه عینک داشته باشه. پروفسور انگار داشت به اونها نگاه می کرد اما چشمانش تمرکز نداشتند. شاید اگر لونا هم یاد می گرفت با چشمان باز بخوابد می توانست نارگل ها را پیدا کند.
«در عشق و در جنگ انجام هرکاری منصفانه است».
با شنیدن صدای جینی گردن لونا آنقدر تند برگشت که صداش حتما باید در طالعش ثبت می شد. جینی چوبدستیش رو از زیر میز به سمت رومیلدا گرفته بود و زیر لب شروع به خوندن یه افسون کرد. لونا دستش را روی دست او گذاشت و چوبدستی را پایین آورد:«اگر همچین کاری کنی جنگ سرد بینتون پر از حرارت میشه.»
جینی فقط در جواب ابرو بالا داد و منتظرانه به لونا خیر ماند، لونا گلوش رو صاف کرد و قوطی چوبی معرق کاری شده را از کیفش درآورد:«بیا به جای روش های سخت از ظرافت زنانه مون استفاده کنیم و از دانشی که از آینده به دست میاریم علیهش استفاده کنیم.»
-تاروت جزو پیشگویی معتبر محسوب نمیشه.
لونا شانه بالا انداخت:«کی تعیین می کنه؟»
خیلی زود دسته ای از کارت ها روی میز چیده شده بودند. :«پنج کارت انتخاب کن.»
جینی بدون وقفه اولین کارت رو برگردوند. دو جام. :«کارت اول نیت تو رو نشون میده.» جینی نگاه چپ چپی به زن و مرد روی کارت انداخت. و با لحنی که هر لحظه عصبانی تر میشد غرید:« به نظرت من نیت خودم رو نمی دونم؟» لونا تصمیم گرفت راجع به تفاوت خودآگاه و ناخودآگاه بعدتر ها که دوستش از خطر انفجار دور شده بود به او تذکر بدهد. کارت دوم پاپ اعظم رو نشون میداد:« این کارت وضعیت حال رو نشون میده. نشون میده که نسبت به شرایط نگران و ناراضی هستی و بهت توصیه می کنه نسبت به خودت و دیگران کمتر قضاوت و سرزنش انجام بدی.» جینی دیگر چشمهایش را بسته بود و تلاش می کرد نفس هایش کنترل کند. لونا با افتخار در ذهنش یادداشت کرد که جینی بیشتر از آنکه وانمود می کند به درس اهمیت می دهد:«کارت سوم نوباوه ی جامه، کارت چهارم مرگه ، و کارت پنجم نه چوبدسته.»
چشمهای جینی حالا باز باز بود:« اینا یعنی چی؟»
لونا چند لحظه تامل کرد:«نوباوه ی جام می تونه نشون دهنده ی یه مرد نوجوون ، شوخ طبع خوش مشرب و با تخیل بالا باشه. به نظرت این ویژگی ها با هری مطابقت داره؟»
جینی چند لحظه بی حرکت شد و بعد یه لبخند دراز روی صورتش پهن شد:« هری بیشتر به شوالیه می خوره تا نوباوه.»
-خوب پس معنی باطنیش رو در نظر می گیریم. این کارت آینده ی نزدیک رو پیش بینی می کنه و می تونه نشون دهنده ی اعتراف عشقی یه دختر به یه پسر باشه.
-امکان نداره.
-گفتم شاید
-قطعا امکان نداره. کارت مرگ چیه؟
لونا فقط نیم نگاهی به اسکلت روی کارت انداخت:«احتمالا تغییر. مال آینده ی دوره شاید اصلا لازممون نشه. کارت آخر هم توصیه ای هست که تاروت بهت داره. اینکه صبر داشته باشی و آروم آروم از سختی ها عبور کنی.»
جینی زیر لب چیزهایی راجع به چرند بودن پیشگویی گفت و رویش را از لونا گرفت. دقایقی بعد رومیلدا وین روی زمین افتاده بود و از بینی اش خفاش ها بیرون می زدند و به خاطر فضای کوچک کلاس به دانش آموزان اصابت می کردند. صدای فریاد جینی به سختی از ما بین جیغ دانش آموزان قابل افتراق بود:«لونا، بدو بریم.»ولی به محض شروع به دویدن یکی از دوستان رومیلدا پاهای جینی را ژله ای کرد و حالا دخترک مغرور عاشق پیشه هم روی زمین ولو شده بود. لونا به کارت پنج چوبدست که از دستش روی زمین افتاده بود نگاه کرد و بعد به پروفسور که در کمال آرامش بدون هیچ تغییری آنجا ایستاده بود و گه گاه صدای نفس هایش شبیه به خرخر به نظر می رسیدند. سیبل تریلانی تا ابد الگوی زندگی لونا باقی می ماند.
---
چقد جالب یه کلاس درس با حضور جینی و لونا رو شرح دادی. دوستیای که میدونیم تو کتاب وجود داشت اما فرصتی برای از نزدیک دیدنش تو کلاس درسی رو نداشتیم.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
آزمایش ۴۴۵، مبحث :ثابت کنید پروفسور پیشگویی نمی تواند پیشگویی کند
جایزه ی برنده: یک شیشه آمورتنشیای مرغوب
امضا: برادران مخوف
لونا لاوگود احترام خاصی برای برادران مخوف قائل بود اما از هیچ چیز بیشتر از خواهر به اصطلاح نمکین آنها نمی ترسید. جینی ویزلی یک طره از موهایش را توی دهانش گذاشته و بی حواس می جوید. و همینطور با پاهایش مدام روی زمین ضرب می گرفت. چشمانش را ریز کرده بود و سایه ی تاریکش تا چند میز آنورتر را پر از سوتوواتاری کرده بود. البته اگر لونا شرایطش را تعریف می کرد عده ی کمی از مردم سوتوواتاری ها را باور می کردند و حتی عده ی کمتری روی ترسناک جینی ویزلی را. پس تصمیم گرفت در کار دوستش دخالت نکند و به جای آن از کلاس مورد علاقه اش لذت ببرد.
کلاس پیشگویی رسما بهشت لونا بود. نور کم محیط آرامش بخش بود و دود عود صندل مثل ابر از بین دانش آموزان عبور می کرد. مبل های راحتی دورتا دور میزهایی با رومیزی های ساتن حاشیه دوزی شده چیده شده بودند. با چای تازه دم مورد پذیرایی قرار می گرفت و از همه مهم تر سیبل تریلانی هرگز درباره ی بیسکوییت های رژیمی که لونا با خودش به کلاس می آورد غر نمی زد.
چه خیال باطلی. سایه ی تاریک اطراف دوستش ناگهان انقدر بزرگ شد که حتی دود عود را هم از میز آنها فراری داد:« نگاشون کن، دارن روی صندلی تریلانی پونز میذارن، نمی تونیم بذاریم این اتفاق بیفته. این معجون نباید به دست رومیلدا وین برسه.»
لونا آه کشید. فاصله ی مورد علاقه ی اون نسبت به دراماهای مدرسه به قدری بود که بتونه تماشاشون کنه اما درگیرشون نشه، اما به نظر میومد چنگال های تقدیر به حتم قصد کرده بودند او را به این منجلاب بکشند. دوستش نیاز به کمک داشت و در هاگوارتز کمک باید همیشه می رسید. این یک اصل بود. پروفسور تریلانی با قدمهایی آشفته وارد کلاس شد:«امرووووز... امکان داره یاد بگیرییید .... چطوررررر آینده ی خیلییی نزدیک یا شاید هم گذشته ی ناواقع رو احتمالا در گوی ها جادوییتون ببینید. به یاد داشته باشید بدون ابر، بارونی در کار نیست... هر ابری هم بارش زا نیست. افکار پوچ و گل رو از خودتون دوووور کنید و بذارید.... پرده های زمان ...و مکان شما رو در خودشون بکشن. نفس هاتون رو کنترل کنید. دمممم....بازززدمممم.....دممممم...-سرفه سرفه- بازدمممم... -ناگهان کل صورت پروفسور از عصبانیت آتشین شد -فرفری ای که اون پشت نشستی، اگر بخوای انقدر تند نفس بکشی مدت زیادی عمر نمی کنی..... باززززدممم...حتی یک لحظه از گوی هاتون غافل نشید.»
و بعد پروفسور همینطور کنار میزش ایستاد. لونا زیر لب گفت:«شاید هیچ وقت نشینه.» جینی سرش رو به نشانه ی نفی تکون داد:«همیشه نیمه اول کلاس رو ایستاده می خوابه، نیمه ی دوم رو نشسته.»
لونا با کنجکاوی به سمت پروفسور موردعلاقش برگشت و با کج کردن سرش سعی کرد دید بهتری به چشم های بزرگ پشت شیشه عینک داشته باشه. پروفسور انگار داشت به اونها نگاه می کرد اما چشمانش تمرکز نداشتند. شاید اگر لونا هم یاد می گرفت با چشمان باز بخوابد می توانست نارگل ها را پیدا کند.
«در عشق و در جنگ انجام هرکاری منصفانه است».
با شنیدن صدای جینی گردن لونا آنقدر تند برگشت که صداش حتما باید در طالعش ثبت می شد. جینی چوبدستیش رو از زیر میز به سمت رومیلدا گرفته بود و زیر لب شروع به خوندن یه افسون کرد. لونا دستش را روی دست او گذاشت و چوبدستی را پایین آورد:«اگر همچین کاری کنی جنگ سرد بینتون پر از حرارت میشه.»
جینی فقط در جواب ابرو بالا داد و منتظرانه به لونا خیر ماند، لونا گلوش رو صاف کرد و قوطی چوبی معرق کاری شده را از کیفش درآورد:«بیا به جای روش های سخت از ظرافت زنانه مون استفاده کنیم و از دانشی که از آینده به دست میاریم علیهش استفاده کنیم.»
-تاروت جزو پیشگویی معتبر محسوب نمیشه.
لونا شانه بالا انداخت:«کی تعیین می کنه؟»
خیلی زود دسته ای از کارت ها روی میز چیده شده بودند. :«پنج کارت انتخاب کن.»
جینی بدون وقفه اولین کارت رو برگردوند. دو جام. :«کارت اول نیت تو رو نشون میده.» جینی نگاه چپ چپی به زن و مرد روی کارت انداخت. و با لحنی که هر لحظه عصبانی تر میشد غرید:« به نظرت من نیت خودم رو نمی دونم؟» لونا تصمیم گرفت راجع به تفاوت خودآگاه و ناخودآگاه بعدتر ها که دوستش از خطر انفجار دور شده بود به او تذکر بدهد. کارت دوم پاپ اعظم رو نشون میداد:« این کارت وضعیت حال رو نشون میده. نشون میده که نسبت به شرایط نگران و ناراضی هستی و بهت توصیه می کنه نسبت به خودت و دیگران کمتر قضاوت و سرزنش انجام بدی.» جینی دیگر چشمهایش را بسته بود و تلاش می کرد نفس هایش کنترل کند. لونا با افتخار در ذهنش یادداشت کرد که جینی بیشتر از آنکه وانمود می کند به درس اهمیت می دهد:«کارت سوم نوباوه ی جامه، کارت چهارم مرگه ، و کارت پنجم نه چوبدسته.»
چشمهای جینی حالا باز باز بود:« اینا یعنی چی؟»
لونا چند لحظه تامل کرد:«نوباوه ی جام می تونه نشون دهنده ی یه مرد نوجوون ، شوخ طبع خوش مشرب و با تخیل بالا باشه. به نظرت این ویژگی ها با هری مطابقت داره؟»
جینی چند لحظه بی حرکت شد و بعد یه لبخند دراز روی صورتش پهن شد:« هری بیشتر به شوالیه می خوره تا نوباوه.»
-خوب پس معنی باطنیش رو در نظر می گیریم. این کارت آینده ی نزدیک رو پیش بینی می کنه و می تونه نشون دهنده ی اعتراف عشقی یه دختر به یه پسر باشه.
-امکان نداره.
-گفتم شاید
-قطعا امکان نداره. کارت مرگ چیه؟
لونا فقط نیم نگاهی به اسکلت روی کارت انداخت:«احتمالا تغییر. مال آینده ی دوره شاید اصلا لازممون نشه. کارت آخر هم توصیه ای هست که تاروت بهت داره. اینکه صبر داشته باشی و آروم آروم از سختی ها عبور کنی.»
جینی زیر لب چیزهایی راجع به چرند بودن پیشگویی گفت و رویش را از لونا گرفت. دقایقی بعد رومیلدا وین روی زمین افتاده بود و از بینی اش خفاش ها بیرون می زدند و به خاطر فضای کوچک کلاس به دانش آموزان اصابت می کردند. صدای فریاد جینی به سختی از ما بین جیغ دانش آموزان قابل افتراق بود:«لونا، بدو بریم.»ولی به محض شروع به دویدن یکی از دوستان رومیلدا پاهای جینی را ژله ای کرد و حالا دخترک مغرور عاشق پیشه هم روی زمین ولو شده بود. لونا به کارت پنج چوبدست که از دستش روی زمین افتاده بود نگاه کرد و بعد به پروفسور که در کمال آرامش بدون هیچ تغییری آنجا ایستاده بود و گه گاه صدای نفس هایش شبیه به خرخر به نظر می رسیدند. سیبل تریلانی تا ابد الگوی زندگی لونا باقی می ماند.
---
چقد جالب یه کلاس درس با حضور جینی و لونا رو شرح دادی. دوستیای که میدونیم تو کتاب وجود داشت اما فرصتی برای از نزدیک دیدنش تو کلاس درسی رو نداشتیم.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/30 11:15:15
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج