تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
انتخاب بهترینها
هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
عاشقانههای وزارت

- الان دقیقا اینجا چه خبره؟ کو عاشقانه؟ کو وزارت؟… این کف پارتی چیه گرفتین؟
از آنجایی که کسی جوابش را نداد، بلاتریکس نفس عمیقی کشید، موهای فرش را پشت سرش جمع کرد و گوجه ایی بست. آستینهایش را بالا زد و گفت:
- الان وقت خلاصه است… بیایین باهم مرور کنیم….
تلما یه بنگاه ازدواج باز کرده و میخواد عقاب های تنها رو به کفترهای عاشق جامعه تبدیل کنه. وقتی که تلما میره دنبال اسنیپ که اولین مشتریشو خوشبخت کنه، هرپوی کثیف بنگاه ازدواج رو به نفع وزارت خانه فتح میکنه. در کنار حضور تلما، بلاتریکس و دوست اجتماعیش ورنون، اسنیپ در حمله به هرپوی کثیف کشته میشه. در اوج ناامیدی همه، سدر صحت وارد داستان میشه که هرپوی کثیف رو تمییز کنه و الان همه در کف فرو رفتن…
بلاتریکس حباب کفی را قورت داد و گلویش را صاف کرد:
- اینجوری که نمیشه… یا بزنین همو بکشین یا اینکه دعواتون رو ببرین بیرون! من و ورنون اینجا کار داریم!… اومدیم واسه کار خیر… ورنون؟ ووورنووووون!
ورنون با جیغ بلاتریکس از میان کف ها سر برآورد. موهای جوگندمی اش به کف سرش چسبیده بود و لپهایش از شدت تمییزی برق میزد و گل انداخته بود. قیافه مظلوم پسر بچه ایی را داشت که با وعده شکلات گولش زده و به حمام برده شده بود.
ورنون که فقط سرش پیدا بود و هنوز بدنش در کف بود، خمیازه ایی کشید و گفت:
- خوابم میاد!
بلاتریکس دندانهایش را قفل کرد و گفت:
- آخخخ… الهی قربونت برم!
بعد رو به صحت جومونگ و هرپو تسو کرد و گفت:
- دیدین چیکار کردین؟… بچه خوابش میاد!
هرپو تکه ایی کف را از چشمش پاک کرد گفت:
- اصلا این اقا خودش رد صلاحیته!… برین از بنگاه بیرون! آخ چشمم میسوزه!
صحت در بالای سرش را محکم بست و گفت:
- معلومه که میسوزه! اون شامپو بچست که نمیسوزه!.. بعدم شما خودت رد صلاحیتی چون…
جمله صحت نیمه ماند و جهان ایستاد.
باد دیگر نمی وزید و پرنده ها دیگر نمیخواندند. هزار حباب کف مانند چراغهایی شفاف و لرزان در هوا شناور مانده بودند و نور خورشید همانند نواری نازک و طلایی میان انبوه حجمشان میشکست.
و جایی فراسوی همه کف ها، فراسوی دعوایی بر سر بنگاه عشق، کسی ایستاده بود.
زیرپوش سفید و شلوار کردی به پا داشت و موهای سفیدش در اسلوموش نگاه صحت موج برمی داشت و همان موج وجود صحت را از آن خودش کرده بود. حرکات موزون ورزشی اش، صورت خواب آلودش و بادی که در آن شلوار کردی می وزید صحت را دیوانه میکرد.
صحت که محو وجود تازه وارد شده بود گفت:
- چقدر سفید و تمیزه… اون کیه؟… چقدر ازش تمیزی و پاکیزگی میباره…
همه با تعجب به فرد جدیدی که داشت کمی دورتر از بنگاه ورزش میکرد نگاه کردند. بلاتریکس با تعجب پرسید:
- این؟…گلرت رو میگی؟
صحت عاشقانه تکرار کرد:
- آه گلرت… حتی اسمش هم تمیزه…
گلرت که بلاخره متوجه نگاه خیره چند نفر و دهان از تعجب باز بلاتریکش شده بود گفت:
- سلاااااام صبحتان بخییییر!
بعد مشغول حرکت پروانه با شلوار کردی شد.
@گلرت گریندلوالد
افرادی که لایک کردند

- هوی هنر نشناسِ کثیفی نفهم!
از سود سوزآور درونت یه کپی بگیر که دارم میـــام!
غودااا!
تلما به همهچیز مشکوک شد، بلاتریکس هورا کشید و ورنون رفت فرمهای ازدواج را نجات دهد، یک صندلی افتاد، مهر وزارت رفت توی کف، و در کمتر از چند دقیقه دم در بنگاه ازدواج (که قرار بود امشب، مجلس دعای مرلین کبیر هم باشد و ساحرگان عزیز نیز حضور داشته باشند
) تبدیل شد به آزمایشگاه سفیدکنندهای که فقط منتظر بود یک نفر از بالا سر برسد و بپرسد اینجا دقیقا چه خبره. تلما هنوز داشت به سقف نگاه میکرد و با خودش حساب میکرد که اگر اینجا فردا باز هم بنگاه ازدواج باقی بماند، معجزه است.آنچه بعدش اتفاق افتاد را هیچکدام از حاضرین بعداً نتوانستند دقیق تعریف کنند، چون هرکدامشان فقط بخشی از آن را دیده بودند، از پشت دستی که جلوی صورتشان گرفته بودند تا کف داخل چشمشان نرود. آنچه مسلم بود این بود: سدر صحت و هرپو، بهشکلی که فقط میشد آن را واکنش زنجیرهای کنترلنشده نامید، دم در بنگاه افتادند به جان هم — یکی با کف، یکی با ناخنهای چرکگرفته — و هر ضربه، بهجای صدا، یک ابر کوچکِ آشغال/کف تولید میکرد.
دوئلشان به داخل بنگاه کشیده شد. هیچکس نمیدانست درِ بنگاه کجا رفته. آخر مگر در بنگاه جایی میرود؟ خب رفته حالا! نمیشود کاریش هم کرد.
بلاخره... دروازه ناپدید شده بود. فرمهای ازدواج، پروندهها، مهر وزارت، همه در هوا معلق شدند، خیس از کف، و بعد روی زمین چسبیدند.
- یا خودِ بیگباس!
کل پروندههام صابونی شدن!
نــــــــــــــه!
از قدیم گفتند در شرایط سخت، مغز آدم بهتر کار میکند! و برای تلما، همین هم شد! غمِ از دست رفتن آن همه پرونده ازدواج (شما بخوانید «نتایج سرک کشیدن در زندگی ملت!») باعث شد لامپِ بسیار بسیار پرمصرفی بالای سرش ظاهر شود؛ به این صورت
- یافتم!
آنقدر بلند گفت که هرپو و سدر صحت لحظهای دست از کشیدن موهای یکدیگر کشیدند؛ البته همچنان آماده حمله بودند...
آها! از پشت صحنه اطلاع دادند که وقتش است از ایده تلما رونمایی کنیم...
- چی چیو رونمایی کنیم؟! مگه نمیبینی من هنوز دارم سعی میکنم هرپو رو بشورم؟!
- اهم اهم... به ما ربطی نداره جناب هرپو، تهیهکننده میگه بیشتر بنویسی پولتون رو نمیدم.
- که این طوره! اصلا حالا که اینطوره من دیگه بازی نمیکنم! نه بازی نمیکنم! من رفتم.
در کسری از ثانیه، دم در بنگاه که تا الان میدان نبردی تمامعیار بین پاکیزگی و کثیفی بود، از فیلمبرداری خارج شد و الان وقت خوبیست که بگوییم هرپو و سدر صحت، بلاتریکس و ورنون، تلما و بنگاه ازدواج و... به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی...
- نـــه خانوم راوی! دیگه ادامه نده!
تلما رویش را برگرداند سمت سدر صحت، و از آخرین ترکش تفنگش استفاده کرد...
- ببینین جناب صحت، روی پیراهن شما نوشته شده: «ساخته شده از عصاره گیاهی» مگه نمیدونید که اگه این به گوشِ کجول هات برسه، چه بلایی به سرتون میاد؟
- نه!
- پس میگم که بدونی! @کجول مرگخواره و من میتونم همین الان احضارش کنم بیاد اینجا! حالا دو تا انتخاب پیش روت داری: یا دوباره توی فیلم بازی میکنی و غر نمیزنی، یا اینکه کجول میاد و احتمالاً همون ساعت داخل دادگاه دفاع از حقوق برگ و ریشه حاضر بشی!
حالا همکاری میکنی یا نه؟
افرادی که لایک کردند

این مورد را هرکسی میتوانست از داستان زندگی اش بفهمد. در واقع هرکسی دیگری جای او بود و توسط جیمز پاتر بولی میشد، نقش پسر تنهای نیازمند توجه را برای لی لی بازی میکرد و دل دختر قصه را می ربود ولی او با غرور عجیب و بی جا قهرمان بازی درآورد و ادعای پرنس بودن داشت و همه چیز را از دست داد.
همین عقل نداشته اش هم درست در بزنگاه شوت شدن از بنگاه ناگهان به پا خواست و همان غرور و تعصب بی جا وجودش را پر کرد. به همین خاطر هم با ژستی که اصلا به او نمی آمد و بیشتر مخصوص بلاتریکس بود، برآشفت و فریاد زد:
- منو میندازی بیرون عمویی چرک؟ منو؟... میام بالاسرت پرتا (پرهایت را) قیچی موکونم!
بعد قبل از اینکه یک ابروی بلاتریکس درست بالا برود و قیافه "بهت نمیخوره این گنده معجونا جوجویی" خاصی به خود بگیرد، چوبدستی اش را بیرون کشید و به داخل بنگاه یورش برد.
بلاتریکس دستهایش را در هم گره کرد و خطاب به ورنون گفت:
- همیشه جوگیره... این لی لی هم مرد جوگیر بود! صد دفعه گفتم بابا یارو شوهرش، دامبل، دوستاش و هزار و پونصد نفر دیگه مسئولیتش رو برعهده نگرفتن، بعد تو میای میگی مرگش تقصیر منه و اینا؟! مگه گوش کرد؟ نه!... رفت معتاد شد! الانم...
جمله بلاتریکس کامل نشده بود که در بنگاه باز شد و جنازه تیکه تیکه شده سوروس اسنیپ به پرواز درآمد و درست روبروی ورنون بر زمین افتاد. رنگ از رخ ورنون و تلما پرید و با دهانی باز به جنازه خیره شدند و بعد ورنون نگون بخت که خیلی زیاد ماگل بود بالا آورد. اما این کشت و کشتار که برای بلاتریکس عادی بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب... یه جای مرگخوار خالی شد... ورنون جونم؟ قشنگم؟... میشه اون ور تر بالا بیاری؟... ام... میگم بالا آوردنت تموم شد... میخوای مرگخوار شی؟ یه جا اسنیپ قشنگ خالی داریم ها!
تلما با حالت چندشی از ورنون و محتویات معده اش دور شد و به سمت بلاتریکس آمد. عصبی و ترسیده گفت:
- میگم فهمیدی چی شد؟... یارو با مهر وزارت خونه اومده تو بنگاه من! الانم یکی از مشتریامو کشته!... یعنی چی آخه؟ مگه میشه؟!... این مرده ها!
بلاتریکس نوک پایی به جنازه اسنیپ زد و جواب داد:
- اره مرده دیگه!... ولی میدونی خوشم اومد... یارو عجیب کثیفه ولی خوب اسنیپ رو کشت!
تلما با ناباوری گفت:
- تو اصلا ناراحت نیستی؟... ناراحت هیچی! برات مهم نیست؟!
بلاتریکس سرش را تکان داد و گفت:
- نه برای چی مهم باشه!... حتما اسنیپ اذیتش کرده و اونم کشتتش! منم کسی اذیتم کنه میکشمش!
تلما آب دهانش را قورت داد. اصلا بلاتریکس و خونسردی عجیبش را درک نمیکرد. در نظر او اینکه کسی از سمت وزارتخانه اینقدر راحت کسی را کشته بود قابل قبول و حتی قابل باور نبود.
- یا مرلین... من الان برم وزارتخونه شکایت کنم؟ برم پیش لرد سیاه؟... من چیکار کنم؟
- راه نجاتت منم!
ناگهان صدایی محکم طنین انداخت و مانند خورشیدی درخشان به ابرهای تیره و تار زندگی تلما تابید. هر سه و نیم نفر ( بلاتریکس، ورنون، تلما، محتویات معده ورنون) به سمت صدا برگشتند. فرد صاحب صدای هیکلی چهار شانه و سری بسیار استوانه ای داشت. کلاه و پیراهن سبز بر تن داشت و عکس چند برگ بر پیراهنش بود. برخلاف هرپو شدیدا بوی گیاهان معطر و تمییزی میداد. فرد عجیب که صورتی بسیار سفید داشت کمی جلو آمد و گفت:
- من سدر صحت ام!... به هرپو بگین... اومدم بشورمش!
افرادی که لایک کردند

@تلما هلمز با ذوقی که فقط از ترکیب یه بنگاه ازدواج، یه سوروس اسنیپ بیدفاع و یه @بلاتریکس لسترنج داوطلب به دست میاومد، خودش رو به کوچه رسوند.
قدمهاش تندتر از همیشه بود. توی ذهنش داشت صحنه رو تصور میکرد. سوروس نشسته پشت میز، فرم ازدواج جلوش، بلاتریکس بالای سرش با چوبدستی داره تشویقش میکنه که به زندگی برگرده. بعضی روزها زندگی خودش همهچیز رو میذاشت کف دست آدم. فقط کافی بود اونجا باشی و کار رو یه سره کنی.
اما وقتی رسید جلوی بنگاه، لبخندش یه کم شل شد.
تابلوی بنگاه هنوز سر جاش بود، ولی یه کاغذ زرد و چرک روش چسبونده بودن. کاغذی که مهر وزارت سحر و جادو داشت و با یه خط کج و کوله روش نوشته شده بود:
«بنگاه ازدواج وزارت سحر و جادو - با مدیریت جدید»
تلما چند ثانیه به کاغذ زل زد.
بعد به شیشهها نگاه کرد. پردهها کج آویزون بودن. چندتا پرونده روی زمین ریخته بود. یه چیزی هم که خیلی شبیه جوراب کهنه بود، از دسته صندلی مشتریها آویزون شده بود. تلما نفس عمیقی کشید، دستگیره رو گرفت و در رو باز کرد.
نفس عمیق اشتباه بزرگی بود.
بویی که از داخل بنگاه زد بیرون، مستقیم نشست وسط صورتش. بویی که نه دقیقاً بوی راسو بود، نه دقیقاً بوی معجون گندیده، نه دقیقاً بوی جورابی که سه ماه زیر تخت مونده باشه. یه چیزی بود بین همه اینا، با یه تهمزه نامعلوم که تلما حس میکرد نباید تلاش کنه بفهمه که قبلاً کجا حسش کرده!
یه قدم عقب رفت. بعد خودش رو جمع کرد و وارد شد.
داخل بنگاه، اوضاع از چیزی که فکر میکرد بدتر بود.
@هرپوی کثیف پشت میز تلما نشسته بود. دقیقاً پشت میز تلما. روی صندلی تلما. با یه اعتمادبهنفسی که انگار از اول دنیا اونجا مال خودش بوده. جلوی روش چندتا فرم ازدواج، دو تا مهر وزارت، یه لیوان مشکوک و یه تیکه کاغذ نیمخورده گذاشته بود.
اون طرفتر، سوروس اسنیپ روی صندلی نشسته بود و جلوی دهنش رو گرفته بود. قیافهش از همیشه هم مردهتر بود. بلاتریکس کنار دیوار وایساده بود و معلوم بود با تمام قدرت داره جلوی عق زدنش رو میگیره. ورنون هم دستمالی رو چسبونده بود به بینیاش و رنگ صورتش بین سبز و خاکستری نوسان میکرد.
تلما در رو پشت سرش بست.
- اینجا چه خبره؟
صدای تلما اونقدر تیز بود که هرپو برای یه لحظه از جویدن گوشه یکی از فرمها دست کشید. سرش رو بالا آورد و با صدای جیغ مانندی گفت:
- اصلاحات! 
تلما یه قدم جلو رفت.
- تو پشت میز من چی کار میکنی؟
هرپو با انگشت چرکش به کاغذ روی میز اشاره کرد.
- پشت مینِ تو؟ واقعا همین شوت بازیا رو در آوردی که عزلت کردن دیگه! این میزه بچه جون. بعدم طبق این کاغذ مدیر جدید اینجا منم! 
تلما کاغذ رو برداشت. مهر وزارت پایینش بود. امضای کورنلیوس فاج هم بود. متن حکم پر بود از کلمههایی مثل ساماندهی، نظارت، جلوگیری از بیبندوباری عاطفی و اصلاح روند پیوندهای جادویی.
تلما لبخند زد. از اون لبخندایی که معمولاً بعدش یکی میفهمید نباید صبح از تخت بلند میشده.
- فاج بدون اجازه من بنگاه منو داده به تو؟
هرپو شونه بالا انداخت.
- اجازه تو جزو مدارک لازم نبود. 
بلاتریکس که هنوز بینیاش رو گرفته بود، جلو اومد و گفت:
- گوش کن پیرمرد کپکزده، اینجا ما داشتیم یه کار خیلی مهم انجام میدادیم! من داشتم به یک بحران 20 ساله پایان میدادم!
هرپو حتی بهش نگاه هم نکرد. دستش رو سمت سوروس دراز کرد.
- فرم رو بده ببینم.
سوروس با بیمیلی فرم رو جلوش پرت کرد. احتمالاً فقط به این امید که هر چی زودتر ماجرا تموم شه و از اون بوی لعنتی فرار کنه. هرپو فرم رو برداشت، اول یه کم بوش کرد، بعد شروع کرد به خوندن.
- همسر ایدهآل: ساکت، بیسؤال، بیاحساس، علاقهمند به تاریکی، ترجیحاً فاقد حضور فعال در زندگی روزمره.
سوروس یه سیگار روشن کرد و با لحن سردی گفت:
- به نظر من کامله.
هرپو اخم کرد.
- نه! ایراد ارشادی داره. نگاهت به ازدواج ناسالمه. نیتت مشکوکه. تیرگی عاطفیت از حد مجاز بالاتره. به نظر میرسه مشکل اعتیاد هم وجود داره! ضمن اینکه موهات هم صلاحیت تشکیل خانواده نداره! 
سوروس چشم باریک کرد.
- موهام؟
- بله. پرونده رد میشه. فاقد صلاحیت.
سوروس که تا چند لحظه قبل فقط میخواست رد شه، حالا انگار بهش برخورده بود.
بلاتریکس پرید جلو.
- تو حق نداری درباره صلاحیت سوروس نظر بدی! فقط من حق داریم تحقیرش کنیم! کاری نکن بگم ارباب بیاد...
هرپو حرف بلاتریکس رو قطع کرد و گفت:
- ببین خانم به ظاهر محترم! من احترام سنت رو دارم که درباره خندههای جلفت، رفتار اغواگرت، تهدیدهای بدنی و وضعیت کلی سلامت روانت چیزی نمیگم! نذار دهنمو باز کنم گند بزنم به سر تا پات!
چشمهای بلاتریکس گرد شد. تا حالا کسی باهاش اینجوری حرف نزده بود!
ورنون که انگار این رو فرصت مناسبی برای درخشیدن دیده بود، سینهش رو داد جلو.
- اوی یارو! تو حق نداری با یه بانوی به این جذابی اینجوری حرف بزنی! اونم تو که فامیلت یه کتگوری ناجوره! عذرخواهی کن از خانم وگرنه با من طرفی! 
- تو دیگه کدوم تسترالی هستی؟
- ورنون دورسلی. مردی که هنوز به شرافت، عشق و وقار باور داره.
- ماگلی؟ 
ورنون ساکت شد. هرپو شروع کرد روی کاغذ چیزی نوشتن و همزمان جیغ جیغ کنان گفت:
- ماگل متأهل با ادعای طلاق عاطفی! نفوذ فرهنگی! متساعد کننده بوهایی نامطبوع! رد صلاحیت حضور! درخواست نیروی پشتیبانی جهت معرفی به مراجع ذی صلاح و اخراج از بنگاه ازدواج! 
تلما دستش رو روی میز کوبید.
- کسی از بنگاه من بیرون نمیره جز تو!
هرپو از جاش تکون نخورد. فقط مهر وزارت رو برداشت و محکم کوبید روی یه کاغذ سفید.
- همهتون بیرون. امشب شب پنجشنبهس. خواهرا میان. مجلس دعای مرلین کبیر داریم. محیط باید پاکسازی شه.
چند دقیقه بعد، تلما، سوروس، بلاتریکس و ورنون بیرون بنگاه وایساده بودن. در از داخل قفل شد و بوی بد همچنان از زیرش میزد بیرون.
چهار نفر به هم نگاه کردن. هیچکدومشون از اون یکی خوشش نمیاومد.
ولی حالا، برای اولین بار، هر چهارتاشون دقیقاً یه هدف داشتن.
هرپوی کثیف باید پایین کشیده میشد.
افرادی که لایک کردند

تلما از فهمیدن اینکه بلاتریکس خودش سوروس رو به بنگاهش برده و نیاز نیست که برای راضی کردن سوروس زحمت بکشه، شاد و بشّاش بود. بنابرین بدون توجه به ویولا که داشت دربارهی تناقض رنگ پوستش و رژ گونهای که استفاده کرده نظر میداد، میرا رو روی زمین میذاره و به سمت در خروجی راه میوفته تا هر چه سریعتر به بنگاهش برسه. اما درست وقتی که میخواد از در خارج بشه، صدای بلندی میشنوه.
- مرتیکهی بیدرخت! دارم بهت میگم ولشون کن!

- تو ولشون کن!

- نخیر تو!

- نخیرشم تو!

گفتگویی که تلما میشنوه، برای همهی اهالی عمارت عادی شده بود و به سادگی از کنارش رد میشدن. اما تلما که مثل بقیه نبود... اون باید از اینکه اون صداها از منبعی که فکر میکرد بودن، مطمئن میشد. پس به سمت صدا حرکت میکنه و مثل همون چیزی که فکرش رو میکرد، با کجول و آکی مواجه میشه که به شکل عجیبی با هم درگیر بودن. هر کدومشون یک طرف سبزیجات و هویجها رو گرفته بود و اصلاً همقصد نداشتن رهاشون کنن...
- میگم ول کن! باید اینا رو بشورم و آماده کنم تا کاتانا باهاشون سالاد درست کنه. اینجوری به غذا نمیرسه ها...

- نه!

تلما آهی میکشه و سرفهای میکنه تا توجه اونا رو جلب کنه.
- اهم... دارین چیکار میکنین؟ بازم...

کجول با بغض به گوجههای خرد شدهی توی کاسه نگاه میکنه.
- میبینی تلما؟ میبینی؟! این بیچارههایی رو که از خونوادشون جدا کردن و به قسمتهای ریز تقسیمشون کردن رو میبینی؟
الانم میخوان همینکار رو با این سبزیها انجام بدن! قاتلها! 
آکی با افتخار به کاتانا نگاه و جملهی کجول رو تصحیح میکنه.
- قسمتهای مساوی! کاتانا سرتیفیکیت سالاد سازی داره بچهام...

و به آرومی دستش رو به سمت فلفل قرمزی که روی سر کجول رشد کرده بود، دراز میکنه که با ضربهی محکم شاخهی کجول، دستش رو میکشه.
- دست نزن آقا! مگه من شاخههام رو به سر تو میزنم که تو به سر من دست میزنی؟!

- میخواستم یدونه فلفل بردارم. فلفلهام برای سالاد کمه خب...

تلما بدون توجه بیشتر به دعوا و جنگ بین اون دوتا، آشپزخونه و عمارت رو ترک میکنه و به سمت بنگاهش راه میوفته. توی ذهنش به نمونههای مناسب ازدواج با سوروس فکر میکنه.
از سمت دیگه توی بنگاه تلما، سوروس به اجبار روی صندلی نشسته بود؛ از اون جهت که نتونسته بودن هیچ قلم پری رو توی بنگاه پیدا کنن، خودکار خمیدهی ورنون رو دست سوروس داده بودن. بلاتریکس برگهای رو که از میون کوه ورقهها پیدا کرده بود و به نظر فرم شرایط همسر ایدهآل میومد رو با دست سوروس میده.
- پرش کن! L-:
سوروس پکی به سیگارش میزنه.
- من مرد تنهای شبم... مهر خموشی بر لبم...
تنهای تنها، غمگین و رسوا... تنها و بی فردا منم…🚬
بلاتریکس اولین چیزی رو که به دستش میاد به سمت سوروس پرتاب میکنه.
- یه کاری نکن که نه تنها مرد تنهای شب نباشی، بلکه از روی زمین هم محو بشی سوروس... گفتم پرش کن!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/3/1 12:25:43

خیلی مشکوکی!


- عشق نیازمند رهاییست!… ولش کن!
بلاتریکس در حالی که یقه سوروس را گرفته بود و سوروس در حالی که یقهاش به دست بلاتریکس بود به در بنگاه، جایی که صدا از آنجا برخاسته بود، نگاه کردند.
هیکلی عظیم تمام درگاه را پر کرده بود و بدنی گرد و چاق داشت. صورتش ابهت خاصی داشت و سبیل و موهای جوگندمی و گونههای سرخ از خشمش مردانه دلبری میکرد. پیراهن چهارخانه سبز و سفید و شلوار قهوهای به تن داشت و وایب «بابا استایل» از او ساطع میشد. چشمان ریز و شیطانیاش را با نگاه «how you doing» به بلا دوخته بود و خرخر کمجانی از ریز سیبیلهای پرپشتش به گوش میرسید.
بلا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چی؟… به تو چه ربطی داره؟ کی هستی؟
مرد که کوه تستوسترون بود، با صدای کلفتی گفت:
- من ورنونم… ورنون دروسلی… کسی که خیلی چیزها بهش ربط داره… و دوست دارم تو هم بهم ربط داشته باشی…
بلا که حوصله نداشت، چوبدستیاش را بیرون آورد و گفت:
- میری یا کاری کنم بخوای هم نتونی بری؟
ورنون با حماقتی که آمیزه تستوسترونش بود، قدی جلو آمد و گفت:
- تو از اون دلبرایی هستی که هرکسی بهش رسیده رفته… از اونهایی که اونقدر تنها بودن که دیگه یاد گرفتن از مردم بخوان که برن… اونجوری درد نمیکشن و فکر میکنن کمتر تنها میشن… ولی بیبی گررررل! من قرار نیست برم! من باد میشم میرم تو موهات… فکر میشم برم تو کلهات… بیبی گرررل…
یقه اسنیپ رها شد و بلاتریکس تمام قد روبروی ورنون ایستاد. اسنیپ که تنها پست موهای فر بلا را میدید پوزخندی زد و دلش به حال ورنون نگونبخت سوخت که قرار بود قیمه قیمه شود. به هر حال اعصاب بلاتریکس چیزی نبود که بشود با این جملات بیمعنی با آن شوخی کرد.
بلاتریکس با صدا و چهرهای ناخوانا گفت:
- تو زن داری؟
ورنون خرخرکنان باز هم قدمی جلو آمد و گفت:
- اره یه بچهام دارم… ولی طلاق عاطفی گرفتیم… الان مجرد عاطفیام…
بلا دوباره پرسید: -
-نومزد داری؟
ورنون با قدمی دیگر به بلا رسید و گفت:
-گوسفند خوشگلم… الان گفتم زن دارما… اخ خدا، میمیرم برای زن خنگ!
اسنیپ و سیگارش هر دو از شدت خطرناک بودن اوضاع فروریختند. ورنون دورسلی تستوسترونی نه تنها وقت گرانبهای بلا را گرفته بود، حرفهای چرت و پرت زده بود و او را گوسفند و خنگ خوانده بود. اسنیپ دیگر شک نداشت که حتی یک خاطره نیز از ورنون باقی نخواهد ماند.
اما…
در کمال تعجب اسنیپ، خوانندگان و حتی رولینگ، بلا با صدایی ذوقزده گفت:
- واییی من میخوام گوسفند خنگ تو باشم ورنون! همش برام از این جملههای جوجولی بگو!… فدات بشممممم! تپل کی بودی تو؟
بعد با شدت لپ ورنون را کشید.
اسنیپ برای اولین بار در زندگیاش سیگار از لبش افتاد. فریاد زد:
- چی؟؟؟؟ بلا؟؟؟؟
بلا با صورت برافروخته به سمتش برگشت و کروشیویی روانه اسنیپ کرد.
اسنیپ که از درد به خود میپیچید، زجه زد:
- من چرا؟…. چرا اینقدر غیرقابل پیشبینی زن؟
بلاتریکس بدون توجه به اسنیپ، دوباره لپ ورنون را کشید و با ناز فراوان گفت:
- ورنونم…. بیا برای این میکروب زن پیدا کنیم… با هم… آشنا بشیم…
ورنون خرخری کرد:
- اوکی بیبی گررررل!
افرادی که لایک کردند


- نه ببین، تو متوجه نیستی. این شکلات یکی از گرون قیمتترین...
اما خودش، جملهاش را ناتمام رها کرد. چند لحظهای به تلما خیره شد و ناگهان بنا به داد و فریاد کرد.
- تلما! مگه بهت نگفته بودم دیگه این گوشوارهها رو نندازی؟
خیلی بیکلاس...قبل از آنکه جمله به پایان برسد، تلما که بوی خطر را حس کرده بود و خوب میدانست که اگر به ویولا فرصت دهد، باید مدتی نه چندان کم به حرفهای بی سر و تهاش گوش دهد، دست ویولا را گرفت و شکلات را دوباره در دهانش چپاند.
- فقط بگو گفتی بلا چرا رفته بنگاه من؟

- داشت میگفت میخوان پروفسور اسنیپ رو زن بدن.

همان لحظه، بنگاه تلما:
- آخ! نکن ساحرهی حسابی!

سوروس درحالی که یک تکه چوب را از چشمش بیرون میکشید، سعی میکرد بلاتریکسی را که گوشهی ردای او را گرفته و او را با صورت روی زمین میکشید، متوقف کند.
- آه... چشم سوراخم به کنار... دیدی بلا؟ تلما نیست. اصلا قسمت نیست. من باید تا آخر عمر کوتاهی که بدون اون دارم، مجرد باقی بمونم. 🚬
- بیخود! الان یعنی میخوای با تصمیم خردمندانهی من مخالفت کنی؟

سوروس دهانش را باز کرد که جوابی بدهد، اما صدایش با حرکت بلاتریکس به سمت میز تلما و کشیده شدن مجدد صورتش روی زمین، محو شد.
پس از چند لحظه سکوت، بلاتریکس که متفکرانه به پروندههای روی میز خیره شده بود، سوروس که حالا صورتش طرح کاشی های روی زمین را گرفته بود، را از یقه گرفته و از زمین بلند کرد.
- اینم از پروندهی منحوس تو سوروس. بذار ببینم... نوشته دلیل افسردگی، عشق نافرجام به... کی؟ این اسم که خط خورده!

بلاتریکس یقهی سوروس را محکمتر نگه داشت و چوبدستیاش را به بینی او چسباند.
- خودت با زبون خوش بگو ببینم، کی؟
افرادی که لایک کردند
Tomorrow will be dying

- اه، بجنب دیگه!
چوبدستی کمی لود شد و پس از اینکه بلاتریکس چند بار آن را رفرش کرد، بالاخره اعلان بزرگ و قرمزی جلوی چشم بلاتریکس سبز شد که میگفت:
- بیشتر از حد مجاز!
سوروس به او پوزخندی زد و روی تختش که پر از لکههای ناخوشایند بود ولو شد.
- من عمرا زن بگیرم. قلب من هنوز در گرو اون عشق سرد گیر افتاده. 🚬
- عشق سرد و درد بیدرمون! تو منجلاب داری غرق میشی! محاله بزارم همینطوری ادامه بدی.
و قبل از اینکه سورس فرصت مخالفت پیدا کند، بلاتریکس چیز سنگ مانندی را که بغل دستش دیده بود به سمت سر سوروس پرت کرد.
- بیهوشت رو بهتر میشه تحمل کرد.
چندی بعد، نزدیک بنگاه:
سوروس در سرش احساس درد فراوانی کرد و قبل از اینکه بتواند چشمهایش را باز کند، سرش به جایی کوفته شد و دوباره از هوش رفت. بلاتریکس، که کل راه سورس را کول کرده بود، ( جادو قطبی و سورس از شدت چربی ناقطبی بوده و در هم حل نمیشدند که بلاتریکس بتواند او را با جادو حمل کند. ) حالا دیگر اهمیتی به این نمیداد که کمی هم به در و دیوار برخورد کند.
- تلما؟ هستی؟
بلاتریکس، محتاتانه وارد بنگاه شد و به اطراف نظری انداخت.
- هستی؟ اومدم واسه این یارو یه زن پیدا کنم.
کمی جلو رفت تا آنجا را برانداز کند. روی میز شلوغ بود، انگار که کسی وسط تحقیقات ناگهان از جایش بلند شده و از آنجا رفته باشد.
- اینجا نیستی؟
در همین لحظه، خانه ریدلها:
- بلاتریکس؟ اینجایی؟ اومدم واسه سوروس زن پیدا کنم.
- عه تلما، اینجایی؟
تلما به سمت صدا برگشت و با ویولا مواجه شد که در حال خوردن یک شکلات عربی گران قیمت بود.
- همین یکم وقت پیش از اینجا رفتن.
- کجا؟
- اومدن بنگاهت.
- چرا؟
- که واسه سوروس زن پیدا کنن.
افرادی که لایک کردند
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات

- سوروس!
و البته این شخص از زمین تا آسمان با تلما فرق داشت و فریادش اصلا برای مزدوج کردن اسنیپ نبود، بلکه بیشتر دلش میخواست او را از وسط به دو نیم تقسیم کند و او کسی جز بلاتریکس نبود.
بلاتریکس با حالت چندش، آینه دستی اش را بالا برد و نگاهی به آن انداخت. آینه نگون بخت به جای جاسیگاری استفاده شده و کاملا نابود شده بود. بلاتریکس با فرو دادن بوی سیگار بهمن عقی زد و گفت:
- مرتیکه سیاه چرب! به چه حقی به آینه من دست زده!… اسنیپ یه کپی از دماغت بگیر که دارم میام!
بلاتریکس جمله آخر را فریاد زد و به سمت اتاق اسنیپ حمله ور شد. به در اتاق که رسید، با لگدی جانانه (عوداااا) در را از جای درآورد و وارد اتاق شد. اما این حمله قدرتمند درست در مرز ورودی اتاق اسنیپ متوقف شد و بلاتریکس با دیدن صحنه روبرویش خشکش زد.
اتاق استیپ دیگر هیچ شباهتی به بقیه اتاق های خاله ریدلها نداشت.
کف اتاق با چند سانت پوست تخمه پوشیده شده بود و دیوارها و سقف از شدت دود سیاه و لکه دار شده بودند. پوستر بیناموسی از یک رقصنده با لباس قرمز براق در ابعاد بزرگ به دیوار اویخته شده بود که البته مرلین را شکر بر اثر دود کمی پوشیده شده و مناسب چشمان معصوم بلاتریکس گشته بود. شورت سبزی از پنکه سقفی آویزان بود و کپه ای از دیگر لباسها در گوشه اتاق تلنبار شده بود. در تمام نقاط اتاق ته سیگار و آشغال پوست پرتقال به چشم میخورد و اتاق بویی مخلوط از عرق و دود میداد.
بلاتریکس قدمی عقب تر رفت و سعی کرد به این فکر نکند که زیر قسمتهای دوده گرفته پوستر چه چیزی پنهان شده است. چند بار پلک زد و با عصبانیت گفت:
- دیگه فایده نداره!… سوروس!… دیگه تحمل این کاراتو ندارم! باید برات یه زن بگیریم جمعت کنه! کجایی؟
چند ثانیه بعد، سوروس از قسمتی از دیوار دوده گرفته که ظاهرا در حمام بود وارد اتاق شد. زیرپوش آبی نخ نما و شلوار کردی پوشیده بود و حوله کوچک قرمزی را روی موهای خیسش انداخته بود. سوروس که سیگاری به لب داشت و از میان دریای پوست تخمه به سمت تختش شنا میکرد، بلاخره متوجه بلاتریکس شد.
- اوخیییی… تریکسی جون من چطوره؟
بلاتریکس مجددا عق زد و گفت:
- تریکسی و زهر مار! مگه اینجا خوابگاهه با شلوار کردی میگردی؟… بیا ببرمت بنگاه… مگر اینکه اونا یه بدبختی رو برای جمع کردنت پیدا کنن!
-اوخییییی… جونننن….
- میام اون پوست تخمه ها رو میکنم تو حلقت ها!
- اوخییییی جوننن… پوست تخمه فرو شده تریکسی جونم!
-سوروس!

- اگه مشتری نمیاد، خودم میرم دنبالش!

اما درست وقتی که داشت از بنگاه خارج میشد، سوالی توی ذهنش شکل میگیره. مگه زن/شوهر سیبزمینی و پیاز بود که از هر کسی که از بغلش رد میشه بپرسه نمیخوان؛ یا هندونه بود که بریزه پشت وانتش و توی میدون شهدای محفل، بساط کنه و با شرط تست بکنه توی ردای ملت؟ معلومه که نبود! باید یه راه دیگه برای پیدا کردن مشتری جدید به ذهنش میرسید. تلما برمیگرده و روی صندلیش مینشینه. دستاش رو زیر چونهاش میذاره و فکر میکنه. تلما چند ثانیه فکر میکنه؛ حتی چند دقیقه هم فکر میکنه. اما وقتی میخواد چند ساعت فکر کنه، مغزش که دیگه توان تحمل اون حجم از فشار رو نداشت، آلارمی منتشر میکنه.
- ظرفیت اندیشه پر شده! لطفاً حافظهی خود را تخلیه کنید!
اما خب طبیعتاً تلما نمیدونست که حافظهی خودش رو خالی کنه. برای همین مغز که داغ کرده بود، شروع به قلقل کردن میکنه. در اثر این عمل، بدن تلما ویبره میره و از گوشهاش بخار میزنه بیرون. تلما همونطور ویبره کنان لیوانی که روی میزش بود رو با آب خنک توی پارچ پر میکنه و یه نفس سر میکشه. مغزش که جوش آورده بود، با رسیدن این آب به خودش، کمکم به حالت عادی برمیگرده.
- خب... هنوز هم نمیدونم باید چجوری مشتری گیر بیارم...
- دِ آخه ساحرهی عاقل! بذار دو دقیقه دمام به حالت عادی برسه بعداً دوباره شروع کن!

متاسفانه تلما نمیتونه صدای اعتراض مغزش رو بشنوه. اما وقتی میخواد فکر کردن رو شروع کنه، میرا رو میبینه که داره سعی میکنه توجه اون رو جلب کنه.
- هان؟!
میرا با دم نارنجی رنگش به گوشهی اتاق اشاره میکنه. تلما با دنبال کردن مسیری که دمش نشون میده، به کمدی که پروندههاش رو داخلش گذاشته میرسه. و لبخند خبیثانهای به صورتش مینشینه.
- آفرین میرا!
تلما یکی از پروندههای کلفت و قطور توی کمد رو برمیداره و روی میز کارش میذاره.
- توی این پرونده لیست همهی کسایی که میشناسم و زندگینامهشون وجود داره.
حالا که اونا خودشون برای ازدواج پیشقدم نمیشن، مجبورم خودم دست به کار بشم. کسی هم نمیتونه مخالفت کنه!
تلما توی ذهنش آتوهایی که از بقیه داشت رو مرور میکنه. پرونده رو ورق میزنه تا اینکه به اسم و عکس یه نفر میرسه. هرکسی اون لحظه تلما رو میدید، میفهمید که داره نقشههای شومی توی ذهنش میکشه.
- سوروس!

خیلی مشکوکی!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج