بلاتریکس لسترنج
از گور برخاسته
- تولد نقش
- 1405/01/03
- آخرین ورود
- جمعه 8 آبان 1405 20:40
- عضویت
- 1405/01/03
- پستها
- 59
افتخارات
بلاتریکس مهران مدیری طور بعد چهارم را شکست و به چشمان مخاطب زل زد و سوالی که در ذهن همه بود را پرسید:
- الان دقیقا اینجا چه خبره؟ کو عاشقانه؟ کو وزارت؟… این کف پارتی چیه گرفتین؟
از آنجایی که کسی جوابش را نداد، بلاتریکس نفس عمیقی کشید، موهای فرش را پشت سرش جمع کرد و گوجه ایی بست. آستینهایش را بالا زد و گفت:
- الان وقت خلاصه است… بیایین باهم مرور کنیم….
تلما یه بنگاه ازدواج باز کرده و میخواد عقاب های تنها رو به کفترهای عاشق جامعه تبدیل کنه. وقتی که تلما میره دنبال اسنیپ که اولین مشتریشو خوشبخت کنه، هرپوی کثیف بنگاه ازدواج رو به نفع وزارت خانه فتح میکنه. در کنار حضور تلما، بلاتریکس و دوست اجتماعیش ورنون، اسنیپ در حمله به هرپوی کثیف کشته میشه. در اوج ناامیدی همه، سدر صحت وارد داستان میشه که هرپوی کثیف رو تمییز کنه و الان همه در کف فرو رفتن…
بلاتریکس حباب کفی را قورت داد و گلویش را صاف کرد:
- اینجوری که نمیشه… یا بزنین همو بکشین یا اینکه دعواتون رو ببرین بیرون! من و ورنون اینجا کار داریم!… اومدیم واسه کار خیر… ورنون؟ ووورنووووون!
ورنون با جیغ بلاتریکس از میان کف ها سر برآورد. موهای جوگندمی اش به کف سرش چسبیده بود و لپهایش از شدت تمییزی برق میزد و گل انداخته بود. قیافه مظلوم پسر بچه ایی را داشت که با وعده شکلات گولش زده و به حمام برده شده بود.
ورنون که فقط سرش پیدا بود و هنوز بدنش در کف بود، خمیازه ایی کشید و گفت:
- خوابم میاد!
بلاتریکس دندانهایش را قفل کرد و گفت:
- آخخخ… الهی قربونت برم!
بعد رو به صحت جومونگ و هرپو تسو کرد و گفت:
- دیدین چیکار کردین؟… بچه خوابش میاد!
هرپو تکه ایی کف را از چشمش پاک کرد گفت:
- اصلا این اقا خودش رد صلاحیته!… برین از بنگاه بیرون! آخ چشمم میسوزه!
صحت در بالای سرش را محکم بست و گفت:
- معلومه که میسوزه! اون شامپو بچست که نمیسوزه!.. بعدم شما خودت رد صلاحیتی چون…
جمله صحت نیمه ماند و جهان ایستاد.
باد دیگر نمی وزید و پرنده ها دیگر نمیخواندند. هزار حباب کف مانند چراغهایی شفاف و لرزان در هوا شناور مانده بودند و نور خورشید همانند نواری نازک و طلایی میان انبوه حجمشان میشکست.
و جایی فراسوی همه کف ها، فراسوی دعوایی بر سر بنگاه عشق، کسی ایستاده بود.
زیرپوش سفید و شلوار کردی به پا داشت و موهای سفیدش در اسلوموش نگاه صحت موج برمی داشت و همان موج وجود صحت را از آن خودش کرده بود. حرکات موزون ورزشی اش، صورت خواب آلودش و بادی که در آن شلوار کردی می وزید صحت را دیوانه میکرد.
صحت که محو وجود تازه وارد شده بود گفت:
- چقدر سفید و تمیزه… اون کیه؟… چقدر ازش تمیزی و پاکیزگی میباره…
همه با تعجب به فرد جدیدی که داشت کمی دورتر از بنگاه ورزش میکرد نگاه کردند. بلاتریکس با تعجب پرسید:
- این؟…گلرت رو میگی؟
صحت عاشقانه تکرار کرد:
- آه گلرت… حتی اسمش هم تمیزه…
گلرت که بلاخره متوجه نگاه خیره چند نفر و دهان از تعجب باز بلاتریکش شده بود گفت:
- سلاااااام صبحتان بخییییر!
بعد مشغول حرکت پروانه با شلوار کردی شد.
@گلرت گریندلوالد
- الان دقیقا اینجا چه خبره؟ کو عاشقانه؟ کو وزارت؟… این کف پارتی چیه گرفتین؟
از آنجایی که کسی جوابش را نداد، بلاتریکس نفس عمیقی کشید، موهای فرش را پشت سرش جمع کرد و گوجه ایی بست. آستینهایش را بالا زد و گفت:
- الان وقت خلاصه است… بیایین باهم مرور کنیم….
تلما یه بنگاه ازدواج باز کرده و میخواد عقاب های تنها رو به کفترهای عاشق جامعه تبدیل کنه. وقتی که تلما میره دنبال اسنیپ که اولین مشتریشو خوشبخت کنه، هرپوی کثیف بنگاه ازدواج رو به نفع وزارت خانه فتح میکنه. در کنار حضور تلما، بلاتریکس و دوست اجتماعیش ورنون، اسنیپ در حمله به هرپوی کثیف کشته میشه. در اوج ناامیدی همه، سدر صحت وارد داستان میشه که هرپوی کثیف رو تمییز کنه و الان همه در کف فرو رفتن…
بلاتریکس حباب کفی را قورت داد و گلویش را صاف کرد:
- اینجوری که نمیشه… یا بزنین همو بکشین یا اینکه دعواتون رو ببرین بیرون! من و ورنون اینجا کار داریم!… اومدیم واسه کار خیر… ورنون؟ ووورنووووون!
ورنون با جیغ بلاتریکس از میان کف ها سر برآورد. موهای جوگندمی اش به کف سرش چسبیده بود و لپهایش از شدت تمییزی برق میزد و گل انداخته بود. قیافه مظلوم پسر بچه ایی را داشت که با وعده شکلات گولش زده و به حمام برده شده بود.
ورنون که فقط سرش پیدا بود و هنوز بدنش در کف بود، خمیازه ایی کشید و گفت:
- خوابم میاد!
بلاتریکس دندانهایش را قفل کرد و گفت:
- آخخخ… الهی قربونت برم!
بعد رو به صحت جومونگ و هرپو تسو کرد و گفت:
- دیدین چیکار کردین؟… بچه خوابش میاد!
هرپو تکه ایی کف را از چشمش پاک کرد گفت:
- اصلا این اقا خودش رد صلاحیته!… برین از بنگاه بیرون! آخ چشمم میسوزه!
صحت در بالای سرش را محکم بست و گفت:
- معلومه که میسوزه! اون شامپو بچست که نمیسوزه!.. بعدم شما خودت رد صلاحیتی چون…
جمله صحت نیمه ماند و جهان ایستاد.
باد دیگر نمی وزید و پرنده ها دیگر نمیخواندند. هزار حباب کف مانند چراغهایی شفاف و لرزان در هوا شناور مانده بودند و نور خورشید همانند نواری نازک و طلایی میان انبوه حجمشان میشکست.
و جایی فراسوی همه کف ها، فراسوی دعوایی بر سر بنگاه عشق، کسی ایستاده بود.
زیرپوش سفید و شلوار کردی به پا داشت و موهای سفیدش در اسلوموش نگاه صحت موج برمی داشت و همان موج وجود صحت را از آن خودش کرده بود. حرکات موزون ورزشی اش، صورت خواب آلودش و بادی که در آن شلوار کردی می وزید صحت را دیوانه میکرد.
صحت که محو وجود تازه وارد شده بود گفت:
- چقدر سفید و تمیزه… اون کیه؟… چقدر ازش تمیزی و پاکیزگی میباره…
همه با تعجب به فرد جدیدی که داشت کمی دورتر از بنگاه ورزش میکرد نگاه کردند. بلاتریکس با تعجب پرسید:
- این؟…گلرت رو میگی؟
صحت عاشقانه تکرار کرد:
- آه گلرت… حتی اسمش هم تمیزه…
گلرت که بلاخره متوجه نگاه خیره چند نفر و دهان از تعجب باز بلاتریکش شده بود گفت:
- سلاااااام صبحتان بخییییر!
بعد مشغول حرکت پروانه با شلوار کردی شد.
@گلرت گریندلوالد


از سود سوزآور درونت یه کپی بگیر که دارم میـــام!
غودااا!
) تبدیل شد به آزمایشگاه سفیدکنندهای که فقط منتظر بود یک نفر از بالا سر برسد و بپرسد اینجا دقیقا چه خبره. تلما هنوز داشت به سقف نگاه میکرد و با خودش حساب میکرد که اگر اینجا فردا باز هم بنگاه ازدواج باقی بماند، معجزه است.
نــــــــــــــه!











الانم میخوان همینکار رو با این سبزیها انجام بدن! قاتلها! 



خیلی بیکلاس...


