این مورد را هرکسی میتوانست از داستان زندگی اش بفهمد. در واقع هرکسی دیگری جای او بود و توسط جیمز پاتر بولی میشد، نقش پسر تنهای نیازمند توجه را برای لی لی بازی میکرد و دل دختر قصه را می ربود ولی او با غرور عجیب و بی جا قهرمان بازی درآورد و ادعای پرنس بودن داشت و همه چیز را از دست داد.
همین عقل نداشته اش هم درست در بزنگاه شوت شدن از بنگاه ناگهان به پا خواست و همان غرور و تعصب بی جا وجودش را پر کرد. به همین خاطر هم با ژستی که اصلا به او نمی آمد و بیشتر مخصوص بلاتریکس بود، برآشفت و فریاد زد:
- منو میندازی بیرون عمویی چرک؟ منو؟... میام بالاسرت پرتا (پرهایت را) قیچی موکونم!
بعد قبل از اینکه یک ابروی بلاتریکس درست بالا برود و قیافه "بهت نمیخوره این گنده معجونا جوجویی" خاصی به خود بگیرد، چوبدستی اش را بیرون کشید و به داخل بنگاه یورش برد.
بلاتریکس دستهایش را در هم گره کرد و خطاب به ورنون گفت:
- همیشه جوگیره... این لی لی هم مرد جوگیر بود! صد دفعه گفتم بابا یارو شوهرش، دامبل، دوستاش و هزار و پونصد نفر دیگه مسئولیتش رو برعهده نگرفتن، بعد تو میای میگی مرگش تقصیر منه و اینا؟! مگه گوش کرد؟ نه!... رفت معتاد شد! الانم...
جمله بلاتریکس کامل نشده بود که در بنگاه باز شد و جنازه تیکه تیکه شده سوروس اسنیپ به پرواز درآمد و درست روبروی ورنون بر زمین افتاد. رنگ از رخ ورنون و تلما پرید و با دهانی باز به جنازه خیره شدند و بعد ورنون نگون بخت که خیلی زیاد ماگل بود بالا آورد. اما این کشت و کشتار که برای بلاتریکس عادی بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب... یه جای مرگخوار خالی شد... ورنون جونم؟ قشنگم؟... میشه اون ور تر بالا بیاری؟... ام... میگم بالا آوردنت تموم شد... میخوای مرگخوار شی؟ یه جا اسنیپ قشنگ خالی داریم ها!
تلما با حالت چندشی از ورنون و محتویات معده اش دور شد و به سمت بلاتریکس آمد. عصبی و ترسیده گفت:
- میگم فهمیدی چی شد؟... یارو با مهر وزارت خونه اومده تو بنگاه من! الانم یکی از مشتریامو کشته!... یعنی چی آخه؟ مگه میشه؟!... این مرده ها!
بلاتریکس نوک پایی به جنازه اسنیپ زد و جواب داد:
- اره مرده دیگه!... ولی میدونی خوشم اومد... یارو عجیب کثیفه ولی خوب اسنیپ رو کشت!
تلما با ناباوری گفت:
- تو اصلا ناراحت نیستی؟... ناراحت هیچی! برات مهم نیست؟!
بلاتریکس سرش را تکان داد و گفت:
- نه برای چی مهم باشه!... حتما اسنیپ اذیتش کرده و اونم کشتتش! منم کسی اذیتم کنه میکشمش!
تلما آب دهانش را قورت داد. اصلا بلاتریکس و خونسردی عجیبش را درک نمیکرد. در نظر او اینکه کسی از سمت وزارتخانه اینقدر راحت کسی را کشته بود قابل قبول و حتی قابل باور نبود.
- یا مرلین... من الان برم وزارتخونه شکایت کنم؟ برم پیش لرد سیاه؟... من چیکار کنم؟
- راه نجاتت منم!
ناگهان صدایی محکم طنین انداخت و مانند خورشیدی درخشان به ابرهای تیره و تار زندگی تلما تابید. هر سه و نیم نفر ( بلاتریکس، ورنون، تلما، محتویات معده ورنون) به سمت صدا برگشتند. فرد صاحب صدای هیکلی چهار شانه و سری بسیار استوانه ای داشت. کلاه و پیراهن سبز بر تن داشت و عکس چند برگ بر پیراهنش بود. برخلاف هرپو شدیدا بوی گیاهان معطر و تمییزی میداد. فرد عجیب که صورتی بسیار سفید داشت کمی جلو آمد و گفت:
- من سدر صحت ام!... به هرپو بگین... اومدم بشورمش!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















الانم میخوان همینکار رو با این سبزیها انجام بدن! قاتلها! 




خیلی بیکلاس...









