جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار نگاهی به دلفی انداخت و بعد نگاهی به قهوه‌خونه انداخت که همه به این صورت به دلفی خیره شده بودن و هر کدومشون شصت دستشون رو به زبون کشیده و بعد سیبیلشون رو باهاش صاف می‌کردن که قدم بردارن. سالازاری که با این صحنه روبه‌رو شد، غده‌ی غیرتش یه‌دفعه درد گرفت. غیرت؟ این احساس از کجا اومده بود؟ در طول این هزار سال عمرش چنین حسی تجربه نکرده بود. حس محدود کردن افراد رو همیشه می‌شناخت و حتی ازش لذت هم می‌برد، اما این یکی فرق داشت. انگار دوست داشت وانمود کنه که برای سرنوشت و آبروی خود دلفی پا پیش می‌ذاره و همه‌ی حاضرین رو نابود کنه، در حالی که در عمق ماجرا، نگرانی از این بود که ماجراجویی‌های دلفی به آبروی خودش در محل و بین اطرافیان لطمه بزنه. حس عجیبی بود. انتظار نداشت اولین احساسی که بعد از این تغییر تجربه می‌کنه، همچین چیزی باشه. با این حال، واقعیت این بود که غیرتی شده بود. همزمان به خودش قول داده بود که برای مدتی کسی، مخصوصاً ماگل‌ها، رو نکشه تا بتونه ازشون یاد بگیره. در نتیجه گیر کرده بود؛ چه بکنه که هم این حس آروم بگیره و هم کسی آسیب نبینه؟

اینجا بود که همچون این ایده‌ای به ذهنش رسید… اما قبل از اینکه بتونه ایده‌ش رو پیاده کنه، دلفی که ماموریتش رو کامل فراموش کرده بود و حالا با موجی از خواستگارها روبه‌رو شده بود، تصمیم گرفت مسیر داستان رو به‌تنهایی تغییر بده. (این ایده ناب سالازار، که قطعا خیلی هم هوشمندانه و جذاب بود، به خاطر دخالت دلفی برای همیشه از دسترس شما خواننده‌ها خارج شد. لطفاً شکایات خود را مستقیماً به خود دلفی ارائه دهید. )

- خب خب آقایون محترم، می‌خواین بیاین خواستگاری من... ولی وایسید ببینیم چرا همتون دست خالی‌اید؟

به نظر می‌رسید مشکلات لرد ولدمورت حالا دقیقاً دو برابر شده باشه. قبل از این فقط با سالازار طرف بود، و حالا دلفی هم به معادله اضافه شده. نتیجه؟ دو برابر دردسر، دو برابر سردرگمی.

باید دید این حس غیرتی تازه‌وارد سالازار، قراره به کجا برسه…

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 22:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سالی ماردست لنگ قرمزش را در هوا چرخاند و ضربه ی شلاقی ای با آن به تخته ی زیرش زد.

- مرامتووو عشقههه!
- بشمووور!

دینگ

مشتی توماس دوبار زنگ قهوه خانه را زد این بار نه برای آنها. اوضاع خط خطی تر از آن شد که شگی و سالی انتظار داشتند. گودریک و بر و بچِ پیروی راه گودریک، باهم وارد قهوه خانه شدند. گودریک لحظه ای دم در ایستاد تا با نگاهش یک به یک چهره ها را شناسایی کند و در جایی که جست و جو می‌کرد فرد مورد نظرش را یافت.
- به بهه بیبینین کی اینجاس! سالی ماردست، تو کوجا این جا کوجا؟ مگه نگفتم دفعه بعد این دور و بر بیبینمت کاری میکنم تسترالای هِلی عقاب باز، به حالت گریه کنن؟ باز که اومدی!

سالی ماردست حتی سرش را هم بر نگرداند تا گودریک بوق نفس را نگاه کند. سری تکان داد؛ با یک دست سیبیل های پر پشتش را بالا نگه داشت و با دست دیگر چایش را بالا آورد و هورت کشید. شگی اما به عشق سالی ماردست به هوا خواهی او ایستاد.
- درست نشنفتم، چی واسه مار به سر ما، تاج سر ما، بلغور کردی؟

اما درست قبل آنکه دو طرف تیغی و تیزی بکشند، سالی مار دست بلند شد و دستی بر روی شانه ی شگی گذاشت.
- جون تو اگه بذارم. جواب عیالتو چی بدم اگه یه تار از سیبیلت کم شه؟
- تار سیبیل ما همش واس شوماس سالااار، نفرمااا. اصلا شوما جون بخواه ما همونجا میکنیم فدات، میخوریم برات تک تک غصه‌هات!

گودریک که تیزی اش را از توی کلاهش بیرون آورده بود و برق می انداخت، نیم نگاهی به سالی و شگی کرد که همچنان سیبیل و نفس و چشم هم دیگر را با تعارف از این دست به آن دست می‌کردند!
- تمام شد؟
- نه هنوز. ماچ به اون مار رو شونه هات. الهی تب کنم مارم تو باشی. خب حالا تمام شد.
- قربون داش شگی هفت خط. درآر تیزیو که انگار بدجور تن این گودریک بوق نفس میخاره!
- حملههههه!
- نه. عه! صبر کنیییید اینجا چه خبرههه؟ چی چیو حمله؟ شما اینجا چیکار میکنید پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ...

دلفی که بعد از دریافت جغدی در راه از طرف لرد متوجه شده بود سالازار از خانه ریدل با رفیق نابابش بیرون رفته در به در همه ی لندن را گشت تا بلاخره جد بزرگش را در قهوه خانه، درحالی یافت که با گودریک گریفیندور برای هم شاخ و شانه میکشیدند. متحیر از اینکه آنجا چه خبر است لحظه ای ماتش برد اما وقت برای تلف کردن نبود پس او که تازه از راه رسیده بود نهایت سعیش را کرد که با طولانی صدا کردن جد بزرگش کمی وقت کشی کند تا بقیه از راه برسند. حتی با آنکه داشت نفس کم می آورد و رنگش همچون ذغال روی منقل شده بود، ادامه داد.
- پدرِ پدرِ پدرِ...
- کافیست دلفی چش قشنگ! نواده عزیزمون اینجا چیکار میکنی؟ قهوه خونه که جای ضعیفه نیست.

هرطور شده بود دلفی باید کمی بیشتر آنها را معطل میکرد تا بیش از این آبروی خاندان اسلیترین نرفته بود. به همین صورت اولین ایده ای که به ذهنش رسید بر زبان آورد.
- اومدم اینجا دنبال خواستگار بگردم! کجا بهتر از اینجا یه مرد واقعی پیدا میشه؟‌

خب کمی وقت تلف کنی فی‌البداهه دلفی خاص بود...زیادی خاص! شاید هم ذره ای آبروی اسلیترین را بیشتر برد.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 23:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چند کیلومتر آن‌سوتر از فرهنگستان ریدل - ناف جنوب لندن!

پیکان گوجه‌ای کفی‌ای با سیستم فراصوت در حال دور دور در میان کوچه‌های کثیف و دود آلود جنوب شهر بود. از ضبط ماشین آهنگ "به او بچه قرتی بگو امشو میخوام مست بکنم... امشو میرم محل‌شون یک شری بر پا می‌کنم... امشو قیامت می‌کنم!" با صدای بلندی در منطقه به گوش می‌رسید و خیابان را به لرزه می‌انداخت.

ناگهان پیکان مذکور، رو به روی یک قهوه‌خانه کهنه بید زده توقف کرد و دو مرد از داخل ماشین پیاده شدند.
- مارموسا راه نداره! اصلا تو مرام ما نیست بذاریم تو حساب کنی داش شگی!
- قربون مرامت برم آق سالی! خاک زیر پاتیم ما! پوست مارتیم اصلا! بریم داخل حالا بعدا فکر می‌کنیم کی حساب کنه جون تو!

دو مرد، همانطور که لُنگ قرمزی در دست داشتند و آن را تاب می‌دادند وارد مغازه شدند. صاحب قهوه‌خانه مش توماس، زنگوله زورخانه‌ای بالای سرش را به سلامتی ورود سالازار و داش شگی تابی داد و فریاد زد:
- سلامتی دو کس! آق شگی‌ و سالی ماردست!

سالازار با کت و شلوار سیاهش شانه‌ای لاتی بالا انداخت و جلوی کلاه جاهلی‌‌اش را کمی پایین کشید و همراه شگی که او هم کت و شلوار مشکی پوشیده بود، جلو رفتند و روی تخت چوبی‌ای نشستند. سالی مار دست، شلنگ قلیان وسط تخت چوبی را مانند ماری در دستش تاب داد و قبل از استعمال‌ آن، فری به سبیل قجری‌اش داد.
- دیرو این گودریک بوق نفسو دوباره کف خیابون دیدم. بهش گفتم اگر برا همه لاتی واسه ما شوکولاتی عمویی! امشب واسش قرار تیزی گذاشتم. گفتم بچه محلای اداییت رو جمع کن بیار بینم چند مرده شیر هستی شیر پاکتی! قرار دعوامونم جلوی خونه ریدله. می‌خوام نواده‌م ببینه و یاد بگیره با تیزی چطو شکم سفره می‌کنن!

شگی با شنیدن اسم گودریک تفی حسابی خلط‌دار بر زمین انداخت.
- جون تو انقده خاطرت برام عزیزه که امشب این گودریک بوق نفسو خط‌خطی نکنم شگی هفت‌خط نیستم!

به نظر می‌رسید فرهنگستان خانه ریدل با وجود این شرایط فرهنگی جدید سالازار اسلیترین و دوست نابابش شگی، کار سختی در پیش دارد.
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1405/1/8 23:29:16
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1405/1/8 23:30:06
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


- بابابزرگ؟

لرد همین‌طوری در خانه‌ی ریدل قدم می‌زد و هرچقدر بیشتر طول می‌کشید سالازار اسلیترین را که چند شب پیش برای «سر زدن کوتاه» آمده بود پیدا کند، یک کریشیو نصیب یکی از مرگخوارانش می‌کرد.
- جد بزرگوار ما؟

این گردش در خانه کاملاً بی‌نتیجه بود. سالازار انگار در هیچ‌کجا حضور نداشت، حتی اثری هم از خودش باقی نگذاشته بود. این یعنی چه؟ کم‌کم عصبانیت لرد داشت به نقطه‌ای می‌رسید که خانه را به آتش تبدیل کند که ناگهان نگاهش به باسیلیسک افتاد. باسیلیسک حتماً می‌دانست.
- این ددی شما کجاست؟ قرار بود درباره‌ی بهترین روش درآوردن زبان از دهان دشمنان مشورت کنیم، به‌طوری که بیشترین درد رو داشته باشه.

باسیلیسک سرش را کمی کج کرد و با آرامش خاصی پاسخ داد:
- هیس هیس هیس… (دوستای جدیدش با یه پیکان تمیز سرخ اومدن دنبالش، رفت. )

لرد چند لحظه در سکوت ماند.
- دوست؟ جدید؟ … پیکان چیه دقیقاً؟

به نظر می‌رسید سالازار اسلیترین، در راستای مأموریت جدیدش برای تجربه‌ی زندگی‌های متفاوت، این بار دل به جوات‌های جنوب لندن سپرده بود. لرد با تصور اینکه این تصمیمات جدید چه بلایی ممکن است سر جنوب لندن، آبروی خاندان اسلیترین و ابهت ارتش تاریکی بیاورد، تنش مورمور شد. و وقتی تن لرد مورمور می‌شد، به‌صورت کاملاً اتوماتیک، تمامی مرگخواران در سراسر جهان متوجه آن می‌شدند و پیش از آنکه این مورمور به عصبانیتی بی‌انتها تبدیل شود، خودشان را مثل میگ‌میگ جلوی لرد ظاهر می‌کردند. البته اگر می‌دانستند مأموریت امروز شامل کنترل رفتارهای جوات‌گونه‌ی سالازار اسلیترین است، احتمالاً با این میزان از اشتیاق ظاهر نمی‌شدند.
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1405/1/8 22:01:17
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت همچنان در سکوتی سنگین، میان دودهای بنفش سیبل و برق مصنوعی موهای لوسیوس، به فکر فرو رفته بود. نگاهش آرام از یکی به دیگری حرکت می‌کرد، انگار که نه فقط پیشنهادها، بلکه خودِ پیشنهاددهنده‌ها را وزن می‌کرد. هوای سالن کمی سنگین‌تر شده بود؛ مرگخواران نفس‌هایشان را آهسته‌تر می‌کشیدند، چون هر تصمیمی که گرفته می‌شد، می‌توانست سرنوشت چند نفر را به شکل جالبی تغییر دهد. ناگهان، لرد چوبش را کمی بالا آورد. همین حرکت کوچک کافی بود تا تمام زمزمه‌ها خاموش شوند و حتی دودهای سیبل هم انگار مؤدبانه‌تر در هوا پخش شوند.

–هر دو پیشنهاد... ارزش بررسی دارند.
صدایش آرام بود، اما آن آرامش همان چیزی بود که باعث می‌شد چند نفر ناخودآگاه صاف بایستند.
–ما یک رقابت برگزار می‌کنیم. هم فرهنگی... و هم ذهنی.

چشم‌هایش کمی باریک شد و لبخند محوی روی لبش نشست.
–هر مرگخواری که شرکت می‌کند، باید اثری ارائه دهد... اثری که هم خلاقیت داشته باشد، هم تأثیر. نمایشنامه، نقاشی، شعر، یا هر چیز دیگر... اما این اثر باید در دنیای واقعی هم ردپا بگذارد و داوری... توسط خود ما انجام می‌شود.

بلا که تا آن لحظه از شدت هیجان در حال لرزیدن بود، لبخندی کش‌دار زد. سیبل سیبیلش به شکل علامت سؤال درآورد. لوسیوس هم با رضایتی کنترل‌شده، چانه‌اش را کمی بالاتر گرفت. اما لرد هنوز تمام حرفش را نزده بود.
–و برنده... نه تنها پاداش می‌گیرد، بلکه به مرحله‌ای بالاتر دعوت می‌شود. مرحله‌ای که فقط افراد خاص به آن دسترسی دارند.

این‌بار سکوت، سنگین‌تر از قبل برگشت. حتی آن‌هایی که تا چند لحظه پیش هیجان‌زده بودند، حالا کمی محتاط‌تر به هم نگاه می‌کردند. چون «مرحله بالاتر» از زبان لرد، معمولاً یعنی چیزی فراتر از یک بازی ساده. چیزی که هم می‌تواند قدرت بیاورد، هم... دردسر.

لرد آرام برگشت و بدون اینکه منتظر واکنش بیشتری بماند، شروع به حرکت کرد. ردایش روی زمین کشیده می‌شد و مرگخواران خودشان را از مسیرش کنار می‌کشیدند.
–آماده شوید... ما انتظار داریم نتایج... دیدنی باشند.

با خروج او، سالن دوباره پر از صدا شد. بلا با حرص به سیبل نگاه کرد، سیبل همچنان در حال تفسیر آینده خودش بود، و لوسیوس با دقت داشت به این فکر می‌کرد که چطور این رقابت را به نمایشی کاملاً باشکوه تبدیل کند. هر کدام در ذهن خودشان نقشه‌ای می‌کشیدند اما هیچ کدام نمیدانستند که این رقابت هیچ برنده‌ای نخواهد داشت و همه به نوعی بازنده خواهند بود.


پایان سوژه
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد درحال سبک‌سنگین کردن پیشنهاد سیبل بود. از یک طرف دلش نمی‌خواست کسی تو ذهن پیچیده و شیکش وول بخوره، از طرف دیگه جمله‌ی «ایده‌های تاریک و سیاه» به شدت جذاب بود. مخصوصاً اون‌جاش که گفت ذهن شما باز میشه! کسی چه می‌دونه، شاید پشت یه ذهن باز، یه نقشه‌ی کشتار جمعی خلاقانه هم پنهون باشه.

اما پیش از آن‌که لرد تصمیمی بگیرد، صدای خش‌خش‌مانند عبور یک موجود خوش‌پوش از میان جمع به گوش رسید. مرگخواران به طور غریزی خودشان را کنار کشیدند؛ چون کسی داشت می‌اومد که اگه پاتکش به ردای یکی از مرگخوارای بخت‌برگشته می‌خورد، طرف باید بقیه عمرش رو با نیش‌گون‌های ممتد زندگی می‌کرد.

ارباب…
صدایی صاف، کشیده، و همراه با طنین کلاس بالا بلند شد.
–اجازه بدید من پیشنهادی بدم... بدون دخالت تفاله‌های چای و بخارهای اسطوخودوس!

همه برگشتند. لوسیوس مالفوی مثل یک جلد مجله‌ی تبلیغاتی ویزنگاموت وارد صحنه شده بود. موهای صاف و براقش در نور سالن مثل آب‌نبات نعنایی می‌درخشید، و ردای سیاهش با هر حرکت مثل پرده‌ی تئاتر بالماسکه باز و بسته می‌شد.

–ما هم می‌خواستیم ببینیم کجا موندی! گفتیم نکنه وسط راه، برق مویتو قطع کرده باشن!

لوسیوس نگاهی از بالا به پایین به بلا انداخت، که داشت از حسادت دندان می‌سایید.
–ارباب، چه کاری فرهنگی‌تر از برگزاری یک رقابت رسمی، با نظم، داوری و امتیازدهی دقیق؟
او یک قدم جلو آمد و ادامه داد:
–ما می‌تونیم یک «جشنواره‌ی هنری مرگخواری» برگزار کنیم. نمایشنامه، نقاشی، آوازهای جادویی، و مثلاً… هنرهای مفهومی با اجزای بدن دشمنان!
(همان‌جا دو سه تا مرگخوار با اشتیاق خاصی پلک زدند.)

سیبل که همچنان دود اسطوخودوسش را به هوا می‌فرستاد، زیر لب زمزمه کرد:
–اما من دیدم که تو آینده قراره یه شعر عاشقانه از ارباب بخونید که...

–سکوت کن سیبل!
لوسیوس اخم‌ناکی نثارش کرد.
–جشنواره فرهنگی من با شعرهای تو خراب می‌شه. نمی‌خوام وسط اجرا یه‌دفعه بوی جوهر قهوه‌ای و تفاله‌ی نعناع بلند شه.

لرد آرام دست به چانه زد. معلوم نبود از پیشنهاد لوسیوس خوشش آمده یا داشت فکر می‌کرد بین این دو تا کیو اول کروشیو بزنه.
–رقابت فرهنگی؟ با نمایشنامه و آواز و اجزای بدن؟... ما علاقه‌مند شدیم!

جمع با صدای آه کشیده‌ای به نشانه‌ی هیجان واکنش نشون داد. بلا از شدت خشم موهاشو جوید. سیبل با دودهای بنفش رنگ، تصویر یه قلب شکسته تو هوا کشید. و لوسیوس، با لبخند متکبرانه‌ای، راضی از اینکه لرد نظرش رو پسندیده، کمی بیشتر یقه‌ی رداش رو مرتب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 16:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی حرف و سخن از ذهن خونی به میون میاد، یک نام هستش که همیشه میدرخشه... یکی که همیشه میپره وسط و زمام کارو دست میگیره. میخواید بپرسید کی؟ واقعا میخواید بدونید کی؟ اصلا زشته که نمیدونید! اصلا هم به اینکه ندونستن عیب نیست، نپرسیدن عیبه اعتقاد ندارم. حالا که به اندازه‌ی کافی وقت تلف کردیم بریم سراغ دامه داستان.

بعد از پایان جمله‌ی لرد از اون انتهای صف مرگخواران در هم گره خورده، سری با موهای وزوزی با هر زوری که بود خودشو جلو میکشه.
- اربابا من بگم؟

الان میتونم تو چشماتون بخونم که همه فکر کردین این بلا بوده. ولی سخت در اشتباهین. چون این اصلا بلاتریکس نبود. یه مو وزوزیه دیگه بود به نام سیبل تریلانی!

سیبل در حالی که چهار تا گوی پیشگویی رو جلوی پای لرد پهن میکنه، یه فنجون چای اسطوخودوس رو زیر چونه لرد میگیره.

- این الان چیه دقیقا؟
- ارباب اینو بنوشید تا از تفاله های چایتون به آینده سیاهتون پی ببرم و هر چیزی که در ذهنتون میگذره رو برای بقیه بازگو کنم!
- ما نمیخوایم بیقه بدونن تو ذهنمون چی میگذره!
- ولی ارباب شما خودتون گفتید حدس بزنیم ایده تو ذهنتون چیه!
- گفتیم حدس بزنید ایده ما چیه نگفتیم توی ذهن ما وول بخورید!

اما سیبل فرصت به دست اومده رو حاضر نبود به این سادگی ها از دست بده. در حالی که با تلاش زیاد دود سفیدی که از زیر رداش بیرون میزد و مشخص بود یکی از افکت های خفن به نظر رسیدن پیشگویی هاشه رو به سمت لرد هدایت می‌کرد، دستش رو روی یکی از گوی های پیشگویی کشید و با صدایی گرفته و لحنی مرموز شروع به صحبت کرد.
- ارباب من دارم در آینده ی نزدیکی از شما نوشیدن یک فنجون اسطوخودوس میبینم. نوشیدنی که موجب میشه ذهن شما باز بشه و ایده های تاریک و سیاهی به ذهنتون بیاد!

به نظر میومد سیبل تونسته بود با ین حرف کمی لرد رو نرم کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1404 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد خوشنود از جماعت مرگخواری که جلوش ردیف شده بودن و برای رسیدن بهش همدیگه رو زیر دست و پا له می‌کردن، دقایقی به مرگخوارانش وقت می‌ده تا نظم خودشون رو پیدا کنن و بعد...

خب این بعد هنوز نرسیده متاسفانه. از خوانندگان محترم تقاضا می‌کنیم کمی بیشتر صبر پیشه کنن. چون یکم مرگخوارا بیشتر از حالت معمول درگیر مرتب و منظم شدن، شدن. بالاخره جلوی اربابشون برای خدمت کردن حضور پیدا کردن کم چیزی نیست که.

اما شاید شما صبرتون زیاد باشه، ولی مال لرد نه! لرد که می‌بینه مرگخوارا خیلی دیگه دارن لفت می‌دن، با صدای بلندی گلوش رو صاف می‌کنه تا توجه همگان رو به خودش جلب کنه.

ولی همگان اونقد درگیر بودن که متوجه نمی‌شن!

پس لرد این‌بار خشن‌تر از قبل دوباره فریاد می‌زنه:
- مرگخوارانمان!

و این‌بار دیگه جوابه! مرگخوارا در کسری از ثانیه در همون جایی که هستن مرتب و منظم می‌ایستن و گوش به فرمان برای اجرای دستورات لرد می‌شن.
لرد برای بار دوم خوشنود می‌شه و آرامش به وجودش باز می‌گرده.
- مرگخوارانمان؟

مرگخوارا یک صدا جواب می‌دن:
- بله ارباب.

لرد حتی راضی‌تر از قبل هم می‌شه.
- ما ایده‌ای در ذهن برای انجام یک کار فرهنگی خفن داریم. کدومتون می‌تونه حدس بزنه ایده‌ی ذهن ما چیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1403 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ولی تلما بعد از اینکه رفت توی اتاقش دیگه از اتاق بیرون نیومد. کسی هم نمیدونه که چرا بیرون نیومد. شما هم نپرسین که چرا بیرون نیومد. زشته توی کارای بقیه دخالت کنین! عه... بی‌ترادبا! خب دیگه کتاب اخلاق رو ببندیم و بریم سراغ اصل مطلب...

لرد دید که درصد فرهنگی بازی و با فرهنگ بودن و این چیزاش کم شده، خواست به این فکر کنه که چه‌جوری می‌تونه درصد با فرهنگ بودن و اینجور مسائل رو بالا ببره. ولی نه خودش به فرهنگ اهمیت می‌داد، نه اصلا علاقه‌ای داشت به این مسائل، نه حال داشت که فکر کنه.

بالاخره اون لرد بود. کارش فقط لردیت بود و بس. خرده کاری‌ها رو باید مرگخوارانش انجام می‌دادن. کار اون فقط نظارت بود و ایرادگیری و تخریب و شکنجه و آسیب زدن و کروشیو زدن و در مواردی هم قر دادن و حتی قهر کردن. دیگه بالاخره لرد هم در برهه‌ای از دوران زندگیش ناخواسته قلب داشته بود. گناه داره، به روش نیارین!

پس یکی از مرگخوارانش رو صدا زد.
- یکی از مرگخوارانمان!

کسی نیامد. پس دوباره صدا زد.
- یکی از مرگخوارانمان!

باز هم مورد اهمیت واقع نشد و کسی نیامد. پس تصمیم گرفت عصبانی شود و رخی نشان دهد و با رخش قلعه حریف رو بزنه و بعد بره برای کیش و مات. پس فریاد زد.
- مرگخوارنمان!

در کسری از ثانیه لشکر انبوهی از مرگخواران درحالی که از سر و کول و کله‌ی همدیگه بالا می‌رفتن جلوی لرد ظاهر شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

توی فرهنگستان خانه ریدل، مرگخوارا مشغول کارای فرهنگی هستن.

____________


-امروز آسمون آبی بود. خورشیدم طلایی بود. زمینم دور خورشید میچرخید. تاحالا همچین روزی دیده بودین؟
-آره. هر روز!

مرگخواران با ترکیبی از تاسف و دل بهم خوردگی، صندلی های خود را از صندلی گابریل دور کردند. گابریل برای مرگخوار بودن زیادی عجیب بود. او بر خلاف سایر ساکنین خانه ریدل ها، سوزن روی صندلی معلمان هاگوارتز نمی گذاشت. مشنگ هارا در دستگاه آبمیوه گیری نمی انداخت و گربه هارا سلاخی نمی‌کرد.

-هی هی... صندلیتو نزدیک من نیاریا! من که میدونم پشت اون لبخند معصومانت چه نقشه شومی داری! می‌خوای بغلم کنی و از پشت بهم خنجر بزنی. بعدم جسدمو قطعه قطعه کنی و بندازی تو چرخ گوشت بانو مروپ. لابد بعدشم می‌خوای به عنوان نذری ببریم بدی محفلیا تا از قحطی نجات پیدا کنن! نه؟ دیدی دستتو خوندم؟
-من فقط میخوام روباهتو بغل کنم تلما. چه نارنجی و خوشگله!

تلما روباهش را دور گردنش انداخت و به سرعت از سر میز شام برخاست. در حالی که چنگالش را برای دفاع از خودش به سمت گابریل نگه داشته بود، آرام آرام به اتاقش برگشت و در را پشت سرش بست‌.

-اینطوری نمیشه...من باید فرهنگ دوست داشتن رو بین مرگخوارا رواج بدم. مطمئنم همشون یه قلب مهربون تو وجودشون دارن، فقط باید دوست داشتنو یادشون بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!