سالی ماردست لنگ قرمزش را در هوا چرخاند و ضربه ی شلاقی ای با آن به تخته ی زیرش زد.
- مرامتووو عشقههه!
- بشمووور!
دینگ
مشتی توماس دوبار زنگ قهوه خانه را زد این بار نه برای آنها. اوضاع خط خطی تر از آن شد که شگی و سالی انتظار داشتند. گودریک و بر و بچِ پیروی راه گودریک، باهم وارد قهوه خانه شدند. گودریک لحظه ای دم در ایستاد تا با نگاهش یک به یک چهره ها را شناسایی کند و در جایی که جست و جو میکرد فرد مورد نظرش را یافت.
- به بهه بیبینین کی اینجاس! سالی ماردست، تو کوجا این جا کوجا؟ مگه نگفتم دفعه بعد این دور و بر بیبینمت کاری میکنم تسترالای هِلی عقاب باز، به حالت گریه کنن؟ باز که اومدی!
سالی ماردست حتی سرش را هم بر نگرداند تا گودریک بوق نفس را نگاه کند. سری تکان داد؛ با یک دست سیبیل های پر پشتش را بالا نگه داشت و با دست دیگر چایش را بالا آورد و هورت کشید. شگی اما به عشق سالی ماردست به هوا خواهی او ایستاد.
- درست نشنفتم، چی واسه مار به سر ما، تاج سر ما، بلغور کردی؟
اما درست قبل آنکه دو طرف تیغی و تیزی بکشند، سالی مار دست بلند شد و دستی بر روی شانه ی شگی گذاشت.
- جون تو اگه بذارم. جواب عیالتو چی بدم اگه یه تار از سیبیلت کم شه؟
- تار سیبیل ما همش واس شوماس سالااار، نفرمااا. اصلا شوما جون بخواه ما همونجا میکنیم فدات، میخوریم برات تک تک غصههات!
گودریک که تیزی اش را از توی کلاهش بیرون آورده بود و برق می انداخت، نیم نگاهی به سالی و شگی کرد که همچنان سیبیل و نفس و چشم هم دیگر را با تعارف از این دست به آن دست میکردند!
- تمام شد؟
- نه هنوز. ماچ به اون مار رو شونه هات. الهی تب کنم مارم تو باشی. خب حالا تمام شد.
- قربون داش شگی هفت خط. درآر تیزیو که انگار بدجور تن این گودریک بوق نفس میخاره!
- حملههههه!
- نه. عه! صبر کنیییید اینجا چه خبرههه؟ چی چیو حمله؟ شما اینجا چیکار میکنید پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ...
دلفی که بعد از دریافت جغدی در راه از طرف لرد متوجه شده بود سالازار از خانه ریدل با رفیق نابابش بیرون رفته در به در همه ی لندن را گشت تا بلاخره جد بزرگش را در قهوه خانه، درحالی یافت که با گودریک گریفیندور برای هم شاخ و شانه میکشیدند. متحیر از اینکه آنجا چه خبر است لحظه ای ماتش برد اما وقت برای تلف کردن نبود پس او که تازه از راه رسیده بود نهایت سعیش را کرد که با طولانی صدا کردن جد بزرگش کمی وقت کشی کند تا بقیه از راه برسند. حتی با آنکه داشت نفس کم می آورد و رنگش همچون ذغال روی منقل شده بود، ادامه داد.
- پدرِ پدرِ پدرِ...
- کافیست دلفی چش قشنگ! نواده عزیزمون اینجا چیکار میکنی؟ قهوه خونه که جای ضعیفه نیست.
هرطور شده بود دلفی باید کمی بیشتر آنها را معطل میکرد تا بیش از این آبروی خاندان اسلیترین نرفته بود. به همین صورت اولین ایده ای که به ذهنش رسید بر زبان آورد.
- اومدم اینجا دنبال خواستگار بگردم! کجا بهتر از اینجا یه مرد واقعی پیدا میشه؟
خب کمی وقت تلف کنی فیالبداهه دلفی خاص بود...زیادی خاص! شاید هم ذره ای آبروی اسلیترین را بیشتر برد.