جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 10:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چه باران زیبایی می‌آید! آدم فکر می‌کند آسمان اشک بلورین شوق می‌ریزد. چه بوی خوبی!

چه شده؟ چه می‌بینم؟ والتر جلوی آن بانوی نجیب‌زاده زانو زده. دامن آبی‌رنگش را گرفته، چرا؟


حدس می‌زنم بهر چه دخترک با این انزجار به والتر نگاه می‌کند. وقتی پسرم می‌گوید:《مادمازل دالیا، خواهش می‌کنم جون خودتون رو حفظ کنین.》چه اشمئزازی در آن چشمان سیاه موج می‌زند! کاش می‌توانستم از پنجره کتاب‌فروشی بیرون بپرم و بگویم منظور والتر آن نیست که دالیا می‌اندیشد؛ اما یارای این کار را ندارم.

چرا تصویر پسر خونی‌ام، سوروس به ذهنم آمده؟ خوب یادم هست، شانزده ساله بود؛ در فصل شکفتن و طراوت و بهار زندگانی.

اما نشکفته بود، شکسته بود. لاغراندام و نحیف‌تر از چیزی می‌نمود که باید می‌بود، با غمی در آن چشمان سیاه و درشت.

تصویر لی‌لی اونز دیگر چه می‌گوید؟ از وقتی سوروس سال پنجمش را تمام کرد، می‌دیدم در آن چشمان سبز هم انزجار همین چشمان سیاه هست. هرگز نفهمیدم قضیه از چه قرار است.

فرق داریا با لی‌لی این است که داریا، برخلاف لی‌لی و مانند والتر، از دنیای داستانی که من نوشتم آمده. می‌توانم مهارش...نه! آن‌ها دیگر تحت اختیار من نیستند!

والتر دارد نزدیک می‌شود. چرا اقای شیرینی‌فروش متوقفش می‌کند؟ چه؟ فقط می‌خواهد بپرسد:
- آب‌نبات نمی‌خری؟

مرد بیچاره! نمی‌داند که علاقه‌ی والتر به آب‌نبات‌هایش، کاملا بستگی به این دارد که داریایی که اولین بار این آب‌نبات‌ها را در دست او دیده، چه رفتاری نسبت به والتر در پیش گرفته.

انگار والتر به سختی می‌کوشد تبسمش، زهرخند نشود.

امروز نمی‌تواند؟ شاید هم امروزهای بیشتری نتواند!

چرا سوروس دوباره در ذهنم مجسم شده؟ چرا لحظه‌ای را مجسم کردم که با دیدن من که دارم شیرینی‌هایی که خانم اونز یادم داده بود، درآمد که فعلا نمی‌تواند شیرینی‌جات بخورد؟

والتر دارد می‌آید، باید عادی رفتار کنم، نباید بفهمد خوار و خفیف شدنش را دیده‌ام. دوست ندارم غرورش را بشکنم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 01:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسیر بی‌راهه شاهزاده دورگه

ماری هیس‌هیس‌کنان بر روی میز می‌خزید و جسد یک مرد جوان را از قسمت پایین تنه، می‌بلعید. پیتر با همان حقارت کثیف همیشگی‌اش، گُل کاشته بود و امشب، شام تر و تازه‌‌ای برای مار عزیز اربابش تدارک دیده بود. فکر اینکه خانواده بدبخت آن مرد چه مدت به دنبالش می‌گشتند را بلافاصله از اعماق تاریک ذهنش پاک کرد و با بی‌تفاوتی به انگشتان مرد نیمه‌جان که آخرین لرزه‌های حیات را در خود محو می‌کرد، خیره شد. قطره‌ای اشک داغ از چشم شام امشب، بر سطح میز چکید و نگاهش خیره به چلچراغ بلورین سقف، آخرین پلک را زد و تاابد منجمد شد.

- مالفوی شمارو ناامید کرد سرورم... و هیچکس نمی‌تونه شمارو ناامید کنه. اون گوی پیشگویی رو از دست داد و با رهبری احمقانه اون نمایش فضاحت‌بار در وزارتخونه، باعث شد تعداد زیادی از خادمان شما دوباره به زندان بیفتن. به نظر من همین که شما اجازه زنده موندن در زندان رو بهش دادین باید تا ابد سپاسگزار شما باشه.

نیشخندی را روی لب مخاطب احساس کرد اما نگاهش را از جسد جدا نکرد‌.

- پسرش قراره اشتباه باباشو جبران کنه وگرنه تاوان اشتباه پدرشو دو برابر پرداخت می‌کنه. ماموریتی برای اون در نظر دارم... ماموریتی بزرگ. و تو می‌دونی اون ماموریت چیه سوروس. اینطور نیست؟

سرش را به سمت او برگرداند؛ گویی با آن پرسش، اجازه نگاه مستقیم به آنکه نباید اسمش را برد را دریافت کرده بود. به چشمان سرخ مردمک عمودی‌ای که در میان کلاه شنلی سیاه به او دوخته شده بود نگاهی خونسرد انداخت. لحظاتی مکث کرد و بدون قطع کردن آن ارتباط چشمی... بدون بروز هیچ احساسی گفت:
- بله سرورم.

مرد شنل‌پوش از جایش برخاست. با قدم‌هایی بی‌صدا به سمت جسد رفت و پوزخندی زد. سر مار را نوازش کرد و اصواتی را با آن موجود که دیگر در مراحل پایانی شامش بود زمزمه کرد و بعد، دوباره مخاطب قبلی‌اش را خطاب قرار داد.
- تو مرد باهوشی هستی سوروس.

نجینی که حالا شامش را به پایان رسانده بود، به سوروس نزدیک شد و سرش را رو به او بلند کرد. ضربان قلب مرد حتی آرام‌تر از زمان‌های عادی بود. بوی خون تازه از روی فلس‌های مار در فضا می‌پیچید. چند بار زبانش را بیرون آورد و بعد بالاخره زیر نگاه‌های عبوس اسنیپ، تسلیم شد. از روی دستش بر روی زانوانش لغزید و بدون کوچک‌ترین صدا از روی میز بر روی سنگفرش مرمرین عمارت مالفوی‌ها ظاهر شد و به سمت صاحبش حرکت کرد. مرد شنل‌پوش، دست عنکبوت‌مانند رنگ گچش را روی پیشانی مار گذاشت و هر دو باهم در یک چشم بر هم زدن، از نظر ناپدید شدند.

پس از رفتن‌شان اسنیپ که هنوز روی صندلی‌اش باقی‌مانده بود سرش را پایین آورد و رد خون گرم مرد جوان را پشت دست و بر روی ردایش، درست در تمام نقاطی که آن موجود از روی آن عبور کرده بود دید. با دست دیگرش، چوبدستی‌اش را از داخل ردایش بیرون کشید و با حرکت دادن آهسته سر چوب روی رد‌‌های سرخ، شروع به زدودن آنها کرد. با هر قطره خون که از میان تار و پود پوسیده ردا محو می‌شد، به طور آگاهانه به قطرات خاطرات در ذهنش مجال ظهور مجدد می‌داد. این سوروس اسنیپ بو‌د که اجازه می‌داد خاطرات در ذهنش آشکار شوند و آن لوح سفید را دوباره انباشته از جوهر سیاه کنند.

فلش‌بک:

- نگاش کن سیسی! هه هه! انقدر تار و پود ردای کثیفش از هم جر خورده که مطمئنم با یکی از اون نخا می‌تونه خودشو دار بزنه.
- کاش خودشو دار بزنه. اون توی همین مدرسه هم زیادیه چه برسه توی اسلیترین. از روزی که کلاه گروهبندی، اونو توی گروه‌مون انداخته مثل یه لکه کثیف توی نقاشی قیمتی تالارمون شده. حیف این همه کاناپه چرم و سنگ‌های درخشان زمردین که باید توسط دستای کثیفش لمس بشن. کاش حداقل بره حموم... با اون موهاش...
- بس کنین دخترا. من باهاش حرف زدم... پسر خوبیه. اصلا اونقدری که فکر می‌کنین آدم عجیب و غریبی نیست.

بلاتریکس خنده بلندی کرد و از کنار خواهرش برخاست و به سمت پسر بلند قدی که نشان ارشدی سبز و نقره‌ای روی سینه‌ ردایش می‌درخشید رفت و خودش را روی کاناپه کنار او انداخت و شروع به بازی با نشان ارشدی کرد.
- به نظر می‌رسه جناب ارشد از مو روغنی خوشش اومده. کنجکاوم بدونم این گفتگوی دو نفره چقدر برای لوسیوس مالفوی ارزش داشته که حاضر شده فراموش کنه روغنی، نام خانوادگی یه مشنگ کثیفو با خودش به اسلیترین آورده.

لوسیوس اخمی کرد و نشان براقشو از دستان بلاتریکس بیرون کشید.
- اگر خیالتو راحت می‌کنه باید بگم موقع انجام تکالیف اسلاگهورن چندبن بار کمکم کرده. اون پسر، کتابای سطح پیشرفته معجون‌هارو خونده... حتی اگر بگم اونارو از حفظه مبالغه نکردم! و اگر از من می‌پرسی در حال حاضر باهوش‌ترین پسر اسلیترینه. آره بلا... من برعکس تو، آدم ظاهربینی نیستم. خودش گفت یه دورگه هست پس بالاخره قطره‌ای خون جادوگری خالص توی رگاش داره نه؟ به نظر من هوش و تواناییش فراتر از اونه که بخوام دوستی‌شو از دست بدم. اون منافع زیادی می‌تونه برام داشته باشه. پیشنهاد می‌کنم تو هم دست دوستی بهش بدی شاید بتونی به کمکش اون نمرات افتضاحی که از اسلاگهورن می‌گیری رو جبران کنی. نارسیسا می‌گفت دیگه توی کلاسش براش با یه دیوار دود زده فرقی نداری و هممون می‌دونیم هوریس خپلو با صفا، چقدر نفوذ توی وزارتخونه داره.

قیافه بلاتریکس مانند کسی بود که به تازگی سیلی محکمی دریافت کرده باشد. نگاهی خشمگین به خواهرش انداخت و نارسیسا با نگاه عذرخواهانه‌ پاسخش را داد. بلا موهای مشکی ژولیده‌اش را از روی پیشانی‌اش عقب زد و نفس خشمگینش را بیرون داد.
- برام نورچشمی شدن برای اون پیرمرد دلقک هیچ اهمیتی نداره چون من برای خودم آینده‌ای در وزارت سحر و جادو متصور نیستم. وزارتخونه به درد پاچه‌خوارا و ریاکارایی مثل تو می‌خوره لوسیوس.

با اخم از کنار پسر مو بور بلند شد و با نگاه تهدید‌آمیز دیگری به خواهرش راهی خوابگاه دختران شد. سر راه یک زیر پایی برای یک سال اولی گرفت و او را زمین زد و با خنده‌ای که نشان می‌داد حالش بهتر شده، از پله‌ها بالا رفت و در خوابگاه را محکم پشت سرش بست.

- نباید بهش می‌گفتی که اینو بهت گفتم.
- نباید انقدر از خواهرت بترسی.
- من نمی‌ترسم.
- واقعا؟!

لوسیوس نیشخندی به نارسیسا زد و به سمت او خم شد.
- پس حتما مشکلی نداری اگر سوروس هم از این به بعد وقتای آزادش رو کنار ما بگذرونه، خانم نترس!
- من... نه... اون... آخه... اصلا چرا انقدر برات مهم شده؟
- واضح بگم... می‌خوام هم‌گروهیامون دست از مسخره کردنش بردارن. به اندازه کافی توسط بقیه‌ گروه‌ها مورد تمسخر قرار می‌گیره. وقتی اسلیترینیا اونو کنار ما ببینن بخاطر نام‌های خانوادگی پر ابهت‌مون دست از سرش بر‌می‌دارن و می‌تونه توی خوابگاه یه نفسی بکشه.

دختر مو بور بازوانش را ضرب‌دری در هم کشید.
- زیادی بهش اهمیت می‌دی.
- شاید... شایدم نه. به هر حال من اونو بیشتر یه دوست می‌بینم تا یک دشمن. ما اسلیترینی‌ها باید متحد باشیم تا بتونیم قدرتمند باقی بمونیم. و بهم اعتماد کن... اون آدم لایقیه. شاید یه روز تو هم به کمکش احتیاج پیدا کنی.
- آه... خیلی خب. ولی خودت جواب غرغرهای بلا رو بده.

لوسیوس چشمکی به نارسیسا زد و از جایش برخاست و به سمت خوابگاه پسران رفت.

پایان فلش‌بک.

- پس حالا می‌دونیم لرد سیاه هم تقریباً مطمئنه که شکست دراکو قطعیه و این تویی که باید منو بکشی.
- تو زیادی مطمئنی که این کار رو انجام می‌دم.

در دفتر دایره‌ای دامبلدور نشسته بودند. پیرمرد، لبخندی مهربان بر لب داشت و یک آبنبات لیمویی گوشه لپش قرار داده بود. آرامشش آنقدر زیاد بود که اسنیپ را آزار می‌داد. چنان بود که گویی در مورد وضع هوا فردا حرف می‌زنند.
- چرا که نه؟ این‌کار فواید زیادی داره که خودت از تک‌تک‌شون با خبری.
- نه... نه برای من.

اسنیپ سرش را پایین انداخت. موهای چربش جلوی صورتش را پوشاند و او را در سایه فرو برد.
- ازم می‌خوای تنها کسی که حقیقت رو می‌دونه رو با دست خودم بکشم؟ ظالمانه‌س.
- پس می‌خوای بذاری اون پسر با کشتن من خودشو بکشه؟
- نه. من اینو نمی‌خوام.
- پس کمکش کن. نذار روحشو از بین ببره. دستشو بگیر و از پرتگاهی که ولدمورت براش ساخته بکشش بیرون. تو تنها کسی هستی که می‌تونه. من یه پیرمردم، همین الانشم سهمم از زندگی بیشتر از استحقاقم بوده اما اون هنوز خیلی جوون و بی‌گناهه.

با صدایی که پس از مدت‌ها نشانه‌ای از درد بروز می‌داد در حالی که همچنان در سایه‌ موهایش پنهان شده بود، زمزمه کرد:
- وقتی خبرو بشنون... وقتی جسدت رو ببینن... تمام تردید‌هاشون تبدیل به یقین می‌شه. همه اهالی این مدرسه... اونا خواهند گفت که ما در مورد اسنیپ عوضی حق داشتیم و اون همیشه یه هیولا بوده. و تو... و تو دیگه نیستی که بگی بهم اعتماد داری. و با اینکه می‌دونی چقدر این‌کار برام... برام سخته، بازم می‌خوای انجامش بدم؟
- بخاطر دراکو... بخاطر پدرش... یادت که نرفته لوسیوس بود که اسلیترینو برات تبدیل به یک خونه کرد. تمام این ارادتت به بچه‌های گروهت... برعکس هری بیچاره که همیشه مورد نفرتت بود، تو همواره به دراکو توجه داشتی. پس حالا وقتشه محکم‌تر از قبل دستشو بگیری. یه نوجوون ترسیده حتی برای خودشم خطرناکه چه برسه دیگران. کمکش کن. دینت رو ادا کن. و اگر مادرش ازت کمک خواست... اگر حتی ازت خواست که با جونت پیمانی رو ببندی اونو ببند چون تو مرد خوش قولی خواهی بود.

اسنیپ دیگر حرفی نزد. بحث با آن پیرمرد یکدنده بی‌فایده بود. فقط آهسته سرش را به نشانه تایید تکان داد و با خشم فروخورده، به سرعت از دفتر خارج شد.

ریسمان‌هایی از جنس آتش به دور دستان نارسیسا و اسنیپ می‌پیچید و بلاتریکس اصواتی از پیمانی از جنس خون را زمزمه می‌کرد. حق با لوسیوس بود. دوستی با آن پسر مو چرب لاغر مردنی، برعکس تصور نارسیسا، بزرگترین فایده عمرشان را هویدا کرده بود.

در میان میز‌ها قدم می‌زد. دانش‌آموزان کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه به سرعت کلمات و جملات را در برگه‌های امتحان‌شان می‌نوشتند. فقط یک دانش آموز بود که در میان آن جمعیت هراسان مانند طلسم فرمان شده‌ها به یک بنر آناتومی دوزخی خیره مانده بود.

اسنیپ آهسته در میان نیمکت‌ها پیش رفت. هرچه نزدیک‌تر می‌شد بیشتر می‌فهمید که پسر، این چند ماه چقدر رنگ پریده شده است. روز‌ها در سرسرای عمومی سر میز صبحانه تا شام، بارها و بارها او را تحت نظر گرفته بود. به سختی غذا می‌خورد و این اواخر بعد از نیمه‌شب و درست در هنگام شیفت گشت‌زنی، پسرک را بسیار دور از تخت خواب گرمش در دخمه تالار اسلیترین و در طبقه هفتم، به طور سراسیمه‌‌ای یافته بود.

بالای سرش ایستاد و به برگه خالی دراکو نگاه کرد. فکش منقبض شد و به چشمان هنوز خیره مانده پسر به بنر آناتومی اخمی کرد و با صدای بلند گفت:
- وقت امتحان تمومه. ویزلی، برگه‌هارو جمع کن.

دراکو که از صدای بلند بالاخره از اعماق افکارش بیرون آمده بود از جا پرید تا بدون دست زدن به برگه خالی، کیفش را جمع کند و برود که ناگهان اسنیپ دستش را روی شانه‌اش گذاشت و در سکوت وادارش کرد سرجایش باقی بماند. وقتی کلاس تقریبا خالی شد، نگاه اخم‌آلود اسنیپ به کراب و گویل افتاد که جلوی در کلاس با جسارت از سخت بودن سوالات غرغر می‌کردند و منتظر دراکو بودند.
- شما دو نفر... قبل از اینکه وادارم کنید از اسلیترین امتیاز کم کنم راهتونو بکشین برین و در کلاسو پشت سرتون ببندین. من با دراکو صحبت دارم.
- ولی من با شما صحبتی ندارم پروفسور.

دراکو به زور از جایش برخاست و کیف چرمی‌اش را در دستش گرفت.

- قبلا از اینکه بعد از کلاس صحبت کنیم استقبال می‌کردی.
- اون مال خیلی وقت پیش بود. الان وقتی برای این کارا ندارم.
- عادت ندارم حرفمو تکرار کنم. گفتم شما دو نفر بیرون...

کراب و گویل مردد به دراکو نگاه کردند اما خیلی طول نکشید که دراکو هم به آنها ملحق شد و جلوتر از آنها از در بیرون رفت. آن دو نیز عین احمق‌ها لحظه‌‌ای با گیجی به اسنیپ نگاه کردند و بعد به دنبال مالفوی از کلاس بیرون رفتند.

برگه دراکو را از روی میز برداشت و در دستش مچاله کرد. اگر هر دانش آموز دیگری بود... شاید هم زیادی به او رو داده! شاید باید برای مجازات احضارش می‌کرد؟ اما نه... همین حالا هم دو بار پیش‌تر احضارش کرده بود و نیامده بود.

باید در فرصتی مناسب‌تر با او صحبت می‌کرد. باید می‌فهمید دارد برای به ثمر نشاندن نقشه لرد سیاه چه بلایی سر خودش می‌آورد. باید قبل از آنکه خیلی دیر شود به دادش می‌رسید.

این فرصت آنقدر به دست نیامد تا کریسمس فرا رسید. وقتی فیلچ به شکل تحقیرآمیزی دراکو را از میان راهروها، بعد از زمان قانونی پیدا کرد و به مهمانی آورد و اسلاگهورن سخاوتمندانه گفت که دراکو هم می‌تواند بدون دعوتنامه در مهمانی بماند، اسنیپ بلافاصله حرف‌های اسلاگهورن را قطع کرد و به سمت دراکو رفت و او را کشان‌کشان از مهمانی به بیرون و به راهرویی بسیار دورتر از صدای جشن و آواز برد.
- داری چیکار می‌کنی دراکو؟
- به تو هیچ ربطی نداره.
- متاسفانه باید به اطلاعت برسونم که تو یه اسلیترینی هستی در نتیجه حتی نفس‌کشیدنت توی این قلعه به من ربط داره. پس یه بار دیگه با لحنی شمرده می‌پرسم... داری چه غلطی می‌کنی؟
- کاری که ازم خواستن رو انجام می‌دم.

یقه دراکو را گرفت و او را به دیوار چسباند. جایی که نور شمع مستقیم در چشمان پسر تابید. چشمان سیاه اسنیپ با تمرکز به چشمان دراکو خیره شده بود.
- خاله‌ت خوب بهت یاد داده جلومو بگیری.
- دقیقا. می‌بینی که بهتر از شاگرد سابق ذهن‌خونیت هم یادش گرفتم!
- نه اونقدر که بتونی همراه افکارت، این میزان از اضطراب و فشار رو مدیریت کنی. بگو... شاید بتونم بهت کمک کنم. مادرت حتما بهت گفته که من بخاطر تو حتی حاضر شدم یک پیمان ناگسستنی ببندم و قطعا معنی این پیمانو خوب می‌دونی.

دراکو پوزخندی به اسنیپ تحویل داد.
- برام مهم نیست که یهو انقدر فداکار و دلسوز شدی. می‌خوای بهت بگم که ماموریت‌مو ازم بدزدی؟ که فرصتمو ازم بگیری؟ می‌دونم براش له‌له می‌زنی. می‌دونم آرزوته که تو کسی باشی که انجامش می‌دی... ولی این فرصت منه. می‌فهمی؟ این کاریه که اون از من خواسته و من نمی‌ذارم این افتخارو ازم بدزدی!

یقه‌اش را محکم‌تر گرفت و پسر را بیشتر به دیوار فشار داد.
- بذار کمکت کنم.
- وقتی پدرم توی وزارتخونه به کمکت احتیاج داشت، تو اونجا نبودی. دست از سرم بردار.

با دست، اسنیپ را به عقب هُل داد و از او دور شد و لحظه‌ای بعد پشت راهرویی ناپدید شد.

نفس‌نفس‌های خشمگینش را کنترل کرد. له‌له زدن برای اینکار؟! چقدر جوان و احمق بود. آهی کشید و خودش هم مسیر بی‌راهه دراکو را در پیش گرفت و پشت همان راهرو ناپدید شد.

و بالاخره آن شب سرنوشت‌ساز فرا رسید. شبی که باید کاری را که تقریباً ماه‌های اخیر هر شب کابوسش را دیده بود به انجام می‌رساند. دامبلدور، بی‌دفاع و ضعیف‌تر از همیشه، نزدیک پرتگاه مرگ ایستاده بود و دراکو با دستانی لرزان، چوبدستی‌اش را پایین می‌آورد. فنریر گرگینه با خنده از لقمه گنده‌ای که امشب قرار بود نصیبش شود شادمان بود و با تحقیر به دراکو نگاه می‌کرد. سایر مرگخواران نیز در دل‌هایشان این میزان از ضعف پسر لوسیوس مالفوی را به باد تمسخر می‌گرفتند که اسنیپ با اخمی وارد برج ستاره‌شناسی شد. بلافاصله سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. جلو رفت و دراکو لرزان را به کناری راند و چوبدستی‌اش را بدون ذره‌ای لرزش به سمت پیرمردی که همواره بیشتر از تمام افراد زندگی‌اش به او اعتماد داشت گرفت.

- سوروس... خواهش می‌کنم.
- آواداکداورا.

و تمام شد. دیگر اثری از آن پیرمرد نبود. دامبلدور از پس درد‌هایی بی‌شمار بالاخره به آرامش رسیده بود؛ دراکو از پرتگاه رها شده بود و حالا آزاد و در امان بود اما... اما تنها او بود که بار گناه قتل و درد روحی عذاب‌آورش را به جان خریده بود. او بود که داوطلبانه از پرتگاه پایین پریده بود که در زندان نفرت جامعه‌ای که هرگز نخواسته بود او را بشناسد به زنجیر کشیده شود.

تنها او بود و او در این مسیر بسیار تنها بود.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1405 10:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چنان بارانی می‌بارد که می‌شود اندیشید قلب آسمان هم شکسته. سوز می‌آید، بهتر است پنجره را ببندم تا والتر اذیت نشود. سوز بیرون نباید به مسلول‌ها بخورد.

چهره‌ی تکیده و رنگ‌پریده‌اش آینه‌دار رنجیست که می‌برد. رنجی که اگر عدالتی در جهان وجود داشت.... صدای سرفه‌اش می‌آید!

نبضش چه‌قدر تند است! باید دمای بدنش را بگیرم...از تب می‌سوزد!

پسرک بیچاره‌ام! به محض خوردن معجون ضد تب خوابش برد. در خواب چه شیرین به نظر می‌رسد!

باید مواظب باشم سر و صدا نکنم. خوابش سبک است؛ مثل خودم... ماریوس لسترنج این جا چه می‌خواهد؟

آه، همان‌گونه که حدس می‌زدم! با جسم سالم و سلامت و چشمان بشاشش، آمده از حال شوهر ماگلم بپرسد. حتما دیدن فلاکت من برایش خوش‌حال‌کننده است!

خب، خوشم آمد که لبخندش محو شد وقتی گفتم از توبیاس جدا شده‌ام و سه سال است او را ندیده‌ام. صدای سرفه‌ی والتر می‌آید...

خون، خون! باید برایش دستمالی بیاورم و دارویش را بدهم‌.

لبخندش چه بی‌رمق است! بعید می‌دانم این بی‌رمقی، فقط از سل باشد.

هیچ وقت نفهمیدم چرا می‌گویند همه چیز دنیا با عدالت پیش می‌رود، آن هم وقتی که...

والتر دوباره دارد ضعف می‌کند؛ باید برایش سوپ بیاورم.

چه بی‌اشتها غذا می‌خورد! از سل است یا دوباره یاد درد و تنهایی‌اش افتاده؟

دوباره خوابش برد. بچه‌ی بیچاره! به سختی می‌تواند خودش را بیدار نگه دارد..شاید واقعا...مهم نیست. بهتر است مراقب والتر باشم‌.
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/2 10:25:47
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 13:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آخرین دونه‌ی تمشک وحشی رو روی کیک گذاشت. آخرین دونه از تمشک‌هایی که یکی‌یکی از بوته‌ای توی حیاط پشتی گریمولد برای کیک تولد آلنیس و جوزفین دستچین کرده بود. کنارش یک‌دونه بلوط شکلاتی هم قرار داد و به نتیجه‌ی کار نگاه کرد. جنگلی و سرشار از حس طبیعت. کیک شکلاتی با خامه‌های لیمویی و پر از تمشک‌های وحشی و چند دونه بلوط شکلاتی اون وسط. شکلات‌ها رو خودش یکی‌یکی با کارد مخصوص به شکل بلوط درآورده بود و البته، توشون از عصاره‌ی طبیعی بلوط هم استفاده کرده بود. می‌دونست که جو قطعا استقبال می‌کنه و خوشحال می‌شه.

یه چند روزی می‌شد که برای تولد برنامه می‌ریخت. از همون اول که به کوین و بعد به ویل گفته بود، داشت طرح کیک رو می‌ریخت و امیدوار بود که بقیه بپذیرن واسه تزئینات کمکش کنن. گرچه تقریبا مطمئن بود که ساکنین خونه‌ی شماره دوازده گریمولد، وقتی پای شادی یکی از اعضا در میون باشه، از کوچیک‌ترین کمکی دریغ نمی‌کنن. چه برسه که اون روز تولد باشه! اما باز هم ریموس بود و نگرانی‌های همیشگی‌ش از طبق برنامه پیش نرفتن اوضاع. به‌خصوص با حضور بچه‌ویزلی‌ها که هر آن ممکن بود خرابکاری‌ای به بار بیارن. کلی نقشه‌ی مختلف داشت.

لیموها رو به منظور آب‌گیری یکی‌یکی توی کاسه فشرده بود و بعد هم پوست‌شون رو رنده کرده بود تا برای عطر و تزئینات کیک ازشون استفاده کنه. شکلات‌ها رو با هم روی بخار کتری ذوب کرده بود و به باقی مواد کیک اضافه کرده بود تا همگی با هم برن توی فر و یک کیک پف کرده درست کنن. کیکی که بعدش از وسط به دو طبقه تقسیم می‌شد تا به خوبی با خامه‌های لیمویی محبوب پروفسور خامه‌کشی بشه. توت‌فرنگی‌های حلقه‌شده هم یکی‌یکی وسط خامه‌های میون دو طبقه جا خوش کرده بودن. همه‌ی این‌ها کنار هم قرار گرفته بودن و حالا، در قامت یک اثر هنری جلوی ریموس خودنمایی می‌کردن.

این سری سورپرایزی در کار نبود. تقریبا همه می‌دونستن که همیشه تولدشون قراره توسط هم‌خونه‌هاشون جشن گرفته بشه. و این، یک چیز خوب شمرده می‌شد. یک چیز ارزشمند. چون که همگی خیال‌شون از بابت عشق و محبت همدیگه راحت بود و هیچ جای شک و شبهه‌ای باقی نمی‌موند. البته از اونجایی که جوزفین توی عالم دیگه‌ای سیر می‌کرد، کسی مطمئن نبود که تولد خودش رو خاطرش مونده و براش انتظار می‌کشه یا نه. اما آلنیس از همون شب قبل با ریموس صحبت کرده بود. قبل از گفتن «شب به خیر» بهش اطمینان خاطر داده بود که فردا لباس سفید و گل‌دارش که محبوب ریموس بود رو می‌پوشه. و البته این هم بود که شاید این تنها تولدی در سال می‌بود که زحمت درست‌کردن کیکش به پای آلنیس نبود.

پیشبندش رو درآورد و به دسته‌ی صندلی پشت سرش آویزون کرد. میون همهمه‌ی آشپزخونه، دست توی کشوی کابینت برد و دوتا شمع سفیدرنگ و نارنجی‌رنگ رو درآورد و میون تزئینات کیک جا داد. کیک رو توی دست‌هاش گرفت و از دوتا فشفشه‌ای که بچه‌ویزلی‌ها به سمتش روونه کرده بودن جاخالی داد. به سمت دیگه آشپزخونه، جایی که آلنیس روی صندلی روی زمین و جوزفین روی صندلی معلق توی هوا و آویزون از سقف نشسته بود رفت. به یک‌باره همهمه‌ی آشپزخونه خوابید و همه شروع کردن به یک‌صدا خوندن.
- تولد، تولد، تولدت مبارک...

ریموس کیک رو با یک دست، بالاتر از میزی که بین آلنیس و جوزفین قرار داشت گرفت. تکونی به چوبدستی‌ش داد و کیک، کمی بالاتر رفت و جایی بین آلنیس و جوزفین توی هوا قرار گرفت. کیک دور خودش چرخید طوری که شمع سفیدرنگ سمت آلنیس و شمع نارنجی‌رنگ سمت جوزفین قرار گرفت.

- مبارک، مبارک، تولدت مبارک.

ریموس لبخندی زد و با تکون دیگه‌ای به چوبدستی‌ش، دوتا شمع روشن شدن. گادفری که کنار آلنیس نشسته بود، کمی صندلی‌ش رو از میز فاصله داد تا از نور و گرمای شمع‌ها دور بمونه. آیلینی که تا چند لحظه قبلش سر میز خواب بود، با صدای «تولدت مبارک» خوندن بقیه بیدار شده بود و با لبخندی مادرانه، به آرومی دست می‌زد. کوین زیر صندلی جوزفین بالا و پایین می‌پرید و سعی می‌کرد نخ بادکنک‌هایی که کمی پایین‌تر سقف و بالاتر از سر جوزفین معلق شده بودن رو بگیره. ویل هم از فشفشه‌ی آبی‌رنگی که میون هوا پرواز کرده و به سمتش اومده بود جاخالی داد و بال‌بال‌زنان از آشپزخونه خارج شد. هاگرید یک گوشه نشسته بود و از شوق بابت بزرگ‌شدن بچه‌ها گریه می‌کرد و توی حوله‌ی آشپزخونه فین می‌کرد. دابی رو هم با دست دیگه‌ش محکم تو بغلش گرفته بود تا سرش رو به جایی نکوبه. پروفسور دامبلدور اما، اون سمت میز و جایی پشت کادوها قراره گرفته بود و از پشت عینک نیم‌دایره‌ایش، آتیش‌بازی کوچیکی که لیلی و ویزلی‌ها راه انداخته بودن رو تماشا می‌کرد.
- بابا جان، آرزوهاتون رو کردین؟ شمع‌ها دارن آب می‌شن ها.

آلنیس به جوزفین نگاه کرد. به نظر آماده می‌رسیدن. هر دو رو به پروفسور کردن و سری تکون دادن.

- یـــک، دووو، ســـــه!

آلنیس رو به بالا و جوزفین رو به پایین، شمع‌هاشون رو فوت کردن و آشپزخونه پر شد از صدای دست‌زدن و تشویق و هورا کشیدن. کوین خیلی آروم به سمت ریموس رفت و دست راستش رو گرفت. ریموس رو به کوین، لبخندی زد و با دست چپش، موهای طلایی پسرک رو به هم ریخت. کوین با دستش به بادکنک قرمزرنگی که بالای سر ریموس بود اشاره کرد و ریموس، اون رو با دستش گرفت و به کوین داد. کوین هم بدون این که دست ریموس رو ول کنه، لبخند دندان‌نمایی زد و با خرسندی، با دست دیگه‌ش بادکنک رو گرفت.

کادوها، یکی‌یکی از روی تپه‌ای که یک سر آشپزخونه روی میز تشکیل داده بودن به پرواز دراومدن و به سمت صاحبان‌شون رفتن. کاغذکادوها یکی‌یکی پاره می‌شدن و هدیه درون‌شون نمایان می‌شد. دو کتاب با عنوان‌های «چگونه گرانش را به چالش بکشیم» و «مقدمه‌ای بر کیک‌پزی حرفه‌ای برای ساحره‌های زبده» از سمت آیلین، دو نقاشی کمی تاخورده با طرح محفلی‌ها کنار هم توی تولد از سمت کوین، گردنبندهای بافته‌شده با طرح‌های ستاره برای جوزفین و هلال ماه برای آلنیس از سمت پروفسور، دو پاکت کاغذی کوچیک هرکدوم حاوی یک کرم خاکی زنده از طرف ویل، دوتا بطری کتابی نقره‌فام با طرح‌های حک‌شده‌ی ماه و درخت از طرف گادفری، دوتا جورابی که قسمت‌های پاره‌شون دوخته شده بود از طرف دابی و دوتا بوتراکل کوچولو به عنوان حیوون خونگی از طرف هاگرید. آلنیس یواشکی بوتراکل خودش رو به جوزفین داد.
- پیش تو جاش امن‌تره.

نوبت به کادوی آخر، کادوی ریموس رسیده بود. یک بسته شکلات سفید با طرح ماه و مغزی تمشک برای آلنیس و یک بسته شکلات با طرحی رنگارنگ و درهم و برهم که موجب خطای دید می‌شد برای جوزفین. دوتایی لبخند زدن و شکلات‌ها رو کنار بقیه کادوهای بازشده‌شون گذاشتن. مونده بود دوتا پاکت زرشکی با طرح‌ها و خط‌های طلایی، که به نظر می‌رسید اون‌ها هم از سمت ریموس باشن. هر دو پاکت‌شون رو باز کردن و گوشه‌ی ورقی طلایی‌رنگ از پاکت بیرون اومد و برقی زد. ریموس دست‌هاش رو روی پاکت‌ها گذاشت و کمی پایین آوردشون. زمزمه کرد:
- الان نه. بعدا براتون توضیح می‌دم.

جوزفین و آلنیس نگاهی به هم انداختن و بعد پاکت‌ها رو داخل لباس‌هاشون جا دادن.

- خب دیگه، تا خامه‌ی روی کیک وا نشده باهاس ببریمش.

هاگرید درست می‌گفت. موقع بریدن کیک بود. ریموس سرتاسر آشپزخونه رو رصد کرد تا از حضور همه‌ی هم‌خونه‌هاش مطمئن شه. گوشه به گوشه رو از نظر گذروند، تا این که متوجه غیبت کلاغ محفل شد. رو به کوین کرد و دستی به سرش کشید.
- می‌ری ببینی عمو ویل کجاست؟ بهش بگو می‌خوایم کیک رو ببریم.

کوین سر تکون داد و در حالی که دست ریموس و نخ بادکنک رو رها کرده بود، از آشپزخونه خارج شد. بادکنک بالا رفت و کمی اون‌طرف‌تر از جای قبلش قرار گرفت. آلنیس که لپ‌هاش گل انداخته بود، ریزریز می‌خندید. جوزفین روی صندلی‌ش می‌رقصید و شکلک درمی‌آورد و لیلی براش دست می‌زد و شعر می‌خوند. گادفری بی‌صدا از بطری فلزی طلایی‌رنگش خون نسبتا تازه می‌نوشید و آیلین هم از خستگی سرش رو روی میز گذاشته و خوابش برده بود. ریموس چاقو رو به پروفسور داد تا دست‌به‌دست بشه و نهایتا به متولدین برسه. همه چاقو رو توی هوا تکونی می‌دادن و رسم رقص چاقو رو به جا می‌آوردن و بعد، دودستی تقدیم‌ش می‌کردن به نفر کنار دست‌شون. چاقو چند دور بین اعضا چرخید و درنهایت به آلنیس رسید. آلنیس ایستاد و جوزفین هم در حالی که یک دستش رو از پشته‌ی صندلی گرفته بود، خم شد تا دست دیگه‌ش رو روی دست آلنیس بذاره تا با هم کیک رو ببرن.

- عمو ریموش، عمو ویل رو آوردم.

کوین که ناگهان وارد آشپزخونه شده بود، بال ویل رو رها کرد و ویل هم بال‌بال زد تا روی سر پروفسور دامبلدور بشینه. وقت بریدن کیک رسیده بود.

- یک...

نگاه ویل به گیره‌ی موی لیلی که کنارش ایستاده بود افتاد. برق نقره‌ای رنگش، چشم ویل رو گرفته بود. پروفسور بینی‌ش رو خاروند و تکونی به خودش داد. ویل بعد از حفظ تعادلش، به آرومی نوکش رو به موهای لیلی نزدیک کرد و بعد کج‌کردن گردنش و تنظیم‌کردن زاویه، گیره‌ی مو رو گرفت و آهسته‌آهسته کشید.

- دو...

پروفسور بینی‌ش رو خاروند اما این بار نتونست خودش رو نگه داره. عطسه‌ای زد و با تکون ناگهانی سرش، ویل تعادلش به هم خورد و افتاد. گیره موهای لیلی که همچنان توی نوک ویل بود، با افتادنش موهای لیلی رو هم کشید. لیلی آخی گفت و صدای فشفشی میون شمارش حضار آشپزخونه گم شد. فشفشه‌ای سبزرنگ از میون دست‌های لیلی رها شده بود و توی هوا می‌چرخید.

- س‍-

فشفشه به دست جوزفین برخورد کرد و موجب شد که پشته‌ی صندلی رو رها کنه. روی صندلی سر خورد و جیغی کشید. افتاد و با کوبیده‌شدن سرش توی کیک، صدای جیغش قطع شد. همه مات و مبهوت، به کله‌ی خامه‌ای‌شده‌ی جوزفینی زل زده بودن که به نظر بی‌هوش شده بود. آلنیس خامه‌هایی که روی صورتش پاشیده شده بودن رو با دست پاک کرد، یک حلقه توت‌فرنگی روی گونه‌ش رو برداشت و به ریموس نگاه کرد. ریموس، به کیکش زل زده بود. حاصل زحماتی که حالا، روی دیوارهای آشپزخونه و جاهای مختلف میز پاشیده شده بود. انگار نگرانی‌هاش چندان هم بی‌جا نبودن.

نقشه‌های ریموس نقش بر آب شده بودن. پلن بی‌ای وجود نداشت.
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
۶ صبح - حیاط خلوت خانه‌ی شماره دوازده گریمولد.

پنج کلاغ نم کشیده، پا در گِلِ شُلِ باغچه گذاشته بودند و منقارهایشان را در جست و جوی کرم‌های چاق و چله‌، درون گل فرو می‌بردند. هر کسی که زود‌تر کرمی پیدا می‌کرد، بقیه کلاغ‌ها روی سرش می‌پریدند و در کمال وحشی‌گری و با جیغ و داد و سر و صدایی تند و تیز، کرم بیچاره را از چند جهت می‌کشیدند و هر کسی تکه‌ای از آن را می‌خورد.
جشن کوچکی بود از گِل و پَر و کرم‌های تکه تکه شده.

در ایوان کوچک رو به حیاط خلوت، ویل روی یک گونی سیب زمینی نشسته بود، پا روی پا انداخته بود و سیگار برگی که از جیب سیریوس کش رفته بود را دود می‌کرد و به بی‌نزاکتی هم‌نوعانش نگاه می‌کرد.
از نظر ویل کلاغ‌ها نمودی از پلیدی و بی‌نزاکتی دنیا بود‌ه‌اند‌، هستند و خواهند‌ بود. دزدی در ذاتشان جای دارد، وحشی‌گری خویشان است و جاسوسی شغلشان.

ویل به شدت از تمام این ویژگی‌های منفی بدش نمی‌آمد. اتفاقا که عاشقشان بود. اما به این نتیجه رسیده بود که باید از هوش فراوانی که در اختیار دارند بهتر استفاده کنند و ذات کثیفشان را در پس یک رفتار مودبانه، لطفی دوستانه، تملقی نهان به انسان‌ها مثل چند بیت شعر لطیف عرضه کنند تا آزادی عمل بیشتری داشته باشند. به نوعی بازی فریب را خوب بازی کنند. بدین شکل به راحتی می‌شد به نقطه‌ی امن آدم‌ها سر زد و رازهایشان را پیدا کرد و یا آن‌ها را دزدید یا ازشان سواستفاده کرد.

ویل دود اخر سیگارش را به شکل یک گالیون در هوای سرد دم صبح بیرون داد، ته سیگارش را روی گونی سیب‌زمینی خاموش کرد و درون باغچه انداخت.
کلاغ‌های داخل باغچه بلافاصله ساکت شدند‌. تعظیم کوتاهی به ویل کردند و سریع به آسمان بلند شده و از خانه شماره دوازده گریمولد دور شدند‌.

ویل منقارش را خاراند و بعد عطر زنانه‌ی خانوم ویزلی را که به تازگی گم کرده بود از جیب پالتوی پرش در آورد. یک پاف به زیر بالش، یک پاف به دمش و یک پاف در دهانش زد. خودش را صاف و صوف کرد و با جستی تند و تیز از پنجره آشپزخانه وارد شد و مستقیم روی پشتی یکی از صندلی‌های دور میز نشست.

آیلین پشت میز مشغول خمیازه کشیدن بود و ریموس پای گاز پنکیک می‌پخت.
ویل سینه اش را صاف کرد و رو به ریموس گفت:
- صبح دل انگیزیه ریموس عزیز و بوی پنکیک‌های تو پرهام رو می‌لرزونه.

ریموس لبخندی شکلاتی زد و یک پنکیک رو جلوی ویل گذاشت. رویش شکلات رنده شده پاشید که بلافاصله شروع به آب شدن روی پنکیک کرد.
- البته که صبح قشنگیه ویل و همون‌طور که دیشب بهت گفتم روز استثنایی‌ای هم هست. طبق برنامه، همه برای خرید روز آخر عید از دیروز به لندن رفتن و من تو و آیلین...

ریموس میان صحبت سرش را به سمت آیلین برگرداند که لبخندش را با او شریک شود اما آیلین سرش را روی میز گذاشته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود. آب دهانش هم روی میز جاری بود.
- اوه البته هنوز برای آیلین صبح نشده انگار. به هر حال باید کارمون و شروع کنیم.

ریموس از زیر میز آشپزخانه کارتون خاک خورده‌ای را بیرون کشید، بلندش کرد که روی میز بذاردش، اما کف کارتون در رفت و کلی ریسه‌ی رنگی، چراغ و کلاه‌های جشن تولد روی زمین ریخت و بلند صدا داد و گرد و خاکی به هوا کرد.

آیلین که توی خواب از صدا ترسیده بود با صندلی به پشت روی زمین افتاد.
ویل هم که درست همان لحظه پنکیک شکلاتی توی گلویش پریده بود با سرفه‌ای پنکیک لزج شده با آب دهانش را به پیشانی ریموس تف کرد.

پنکیک به آهستگی از پیشانی ریموس پایین می‌آمد. آیلین دست و پا می‌زد و ویل در میان گرد و خاک بلند شده سرفه می‌کرد.

تیم آماده سازی تولد بسیار عالی بود!



ساعت ۱۱ صبح، خانه شماره دوازده

ریموس کیک تولد را از فر درآورده بود و خامه مالی می‌کرد و زیر لبش آواز امشب شب مهتابه می‌خواند.
آیلین سر ریسه‌ها را می‌گرفت و ویل پر می‌کشید و به سقف وصلشان می‌کرد. در همین حین هر وقت فرصتش پیش می‌آمد به اتاق های خالی می‌رفت و کشو‌ها، گنجه‌ها، صندوقچه‌ها، پشت قاب عکس‌ها و هر جایی که ممکن بود گالیونی مخفی شده باشد را جست و جو می‌کرد. اما گویا وضع محفل خیلی خوب نبود. تنها چیزی که گیرش آمده بود، یک شانه‌ی شکسته، چند تیله‌ی شیشه‌ای، چند خلال دندان و تعدادی جوراب سوراخ بود. از قضا هیچکدام نه برقی داشتند نه زیبا بودند نه به کار می‌آمدند، تنها دلیل انتخابشان هم این بود که احتمال گزارش مفقودیشان وجود نداشت. و کسی به آنها اهمیت نم‌یداد. باید پلن بی را پیاده می‌کرد.

شب از راه رسید و محفلی‌ها با لباس‌های خوشگل، دست‌های پر از کیسه‌ی خرید و لب‌های خندان وارد شدند. همه از زرق و برق خانه‌ی شماره دوازده گریمولد ابتدا انگشت به دهان بردند و بعد دانه دانه وسایلشان را در اتاق‌ها گذاشتند تا زود‌تر به جشن تولد ملحق شوند.

پس همراه با همهه‌ای شیرین شامل صدای به هم خوردن ظرف‌ها، جیغ و داد مالی، خنده‌های ویزلیچه‌ها، تق و تق های غیب و ظاهر شدن های متوالی دابی و صحبت‌های بلند به پشت میز آشپزخانه آمدند.

هاگرید از این که در این جمع دوست داشتنی بود به وجد آمده بود و حوله‌ی آشپزخانه را برداشته بود و درونش فین می‌کرد.
آیلین از خستگی مجددا سرش درون بشقاب خالی کیک خوری افتاده بود و چرت می‌زد.
ریموس آخرین دانه‌های میوه را با احتیاط روی کیک دو طبقه و خامه کشی شده‌اش می‌گذاشت.
ویزلیچه‌ها دور میز بدو بدو می‌کردند و لیلی بلند بلند می‌خندید و سر‌دسته‌‌شان بود.
تابلو ها آواز می‌خواندند و مهمان داشتند. مادر سیریوس که داشت ناسزا می‌داد هم با رژ گونه‌ای که دابی برایش کشیده بود آرام شده بود و احساس خوشگلی می‌کرد. دابی این را جزء بخشی از وظایفش می‌دانست که باید انجام می‌داد. آراستگی شب عید و زیبایی جشن تولد.

بالاخره زمان روشن کردن شمع‌ها رسید.
دو صندلی یکی روی زمین و دیگری آویزان از سقف رو به روی کیک ریموس پز قرار داشت. جوزفین که ابتدا به مضحک بودن صندلی روی سقف اعتراض کرده بود بعد از تشویق حضار و پا کوبی‌های ویزلی وار، راضی به نشستن روی صندلی آویزان از سقف و هنر نمایی شد.

آلنیس که لباس سفید و پر شکوفه‌ای پوشیده بود با لپ‌های گل انداخته و خنده‌های بلند و پر انرژی روی صندلی زمینی نشست و همراه با جوزفین آماده‌ی فوت کردن شمع‌ها شد.
همه با هم و با صدای بلند شمردند.
ـ یکک... دوو... سهه...


بعد از ترکیدن سالن آشپزخانه، ویل بدون آنکه کسی متوجه غیبتش شده باشد دم پنجره‌ی طبقه‌ی بالا ایستاده بود و دوستان کلاغش را وارد خانه شماره دوازده می‌کرد. در بین جشن و پای‌کوبی کسی خبر نداشت که عده‌ای کلاغ آن بالا دکمه‌های درخشان لباس‌های عیدی، پولک‌های براق روی کفش‌های نو، گالیون‌های آماده شده برای عیدی دادن سر سفره و هر چیز با ارزش دیگری که برای عید خریده بودند را می‌دزدند.

ویل از حضورش در محفل بسیار خرسند بود. و از این که فردا صبح بگویند به محفل دزد زده هم احساس غرور می‌کرد‌ آن هم وقتی خودش جزو آن کسانی است که دزد بهشان زده اما لانه اش پر شده از آنچه ما می‌دانیم.

ویل در رویا بود که کوین روی پاهایش دم پنجره ایستاد و به کلاغ‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند نگاه کرد.
- عمو ویل شیکار میکنی؟ اینژا شه خبره؟

ویل به سرفه افتاد.
- اهِه... اِهه... کوین تو این بالا چکار می‌کنی؟ مگه نمیدونی دارن کیک و می‌برن؟ باید زودتر بریم کیک بخوریم مگه نه هاگرید همشون و میخوره!

کوین بال عمو ویل را گرفت و بدون اینکه جواب سوالش را گرفته باشد با شوق کیک خامه‌ای در دلش به سمت آشپزخانه رفت.

ویل از پشت سر به دار و دسته‌اش نشانه‌ای داد. کلاغ های بیچاره هر چه برداشته بودند برگرداندند و سر جایش گذاشتند.
دکمه ها دوخته شد، گالیون‌ها لای کتاب فال مرلین برگشت، پولک‌ها سر جایش چسبید و جارویی هم زده شد طوری که هیچ پری روی زمین نمانده باشد.
پلن بی هم شکست خورده بود.
ویرایش شده توسط ویل در 1404/12/28 21:56:52
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 09:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست به شیوه "جریان سیال ذهن" نوشته شده. ممنون میشم با نقدش، بهم بگین برای اولین بار،چه‌جوری عمل کردم.
شفق آینه‌دار رنج بشر است. چرا هر چه رنج است؛ برای خوبان است و هر چه عیش و مستی و شادکامیست، برای پلیدان؟

لعنت به آن که برای اولین بار، به انسان‌ها یاد داد که بینی‌اشان را بالا بگیرند و چنان رفتار کنند که انگار ناقص‌آدم‌ها از آنان پایین‌ترند.

ماریوس لسترنج آمد! خدا به فریادم برسد! همین را کم داشتم که با قلدر دوران مدرسه‌ام رو به رو شوم.

آن‌وقت‌ها هنوز هجده سالم نشده بود؛ ولی چند تار موی سفید داشتم. مادرم می‌گفت از درس‌هاست؛ ولی خودم فکر می‌کردم چیزهای دیگری هم در آن نقش دارند.

لعنت به من که حتی نتوانستم با سردی، او را متوجه کنم که هنوز نتوانسته‌ام کارهایش را از خاطر ببرم. چرا نمی‌فهمد وقتی زمانی مرا تا مرز مرگ برده، دیگر حق ندارد به شب سپید بیاید و این‌گونه تهوع‌آور صحبت کند؟

پارچه گلدوزی‌ بینوایم سوراخ سوراخ شد! آخر این چه عدالتیست؟ چرا استلای بینوا با آن همه خوبی، باید این‌قدر رنج می‌برد، با فیبروز سیستیک می‌سوخت و می‌ساخت و من، با تمام شرارت، نصف او هم رنج نمی‌بردم؟ شفق به راستی آینه‌دار رنج خوبان است!

حتی در رفتار مردم با ما هم برتری او آشکار بود. در هاگوارتز، کنار هم که می‌رفتیم، کسی به من محل نمی‌گذاشت یا نهایتا سلامی می‌کردند؛ اما با او دست می‌دادند و از کمک‌هایش تشکر می‌کردند. او قطعا بهتر از من بود؛ اما جوانمرگ شد و من هنوز اکسیژن حیف می‌کنم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1404 09:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هری، رون و هرمیون در راهروهای هاگوارتز قدم می‌زدند.
_پس یعنی تو می‌گی یه نفر دفترچه خاطرات تو رو خونده؟

هرمیون سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. با دستان لرزانش به جلد دفتر دست کشید.
_ گفتم که، وقتی اومدم تو خوابگاهمون دفترچه وسط زمین افتاده بود! درحالی که من اونو دیشب سر جاش گذاشتم. همه ی دخترای خوابگاه هم امروز رفته بودن هاگزمید. کسی نبود تو اونجا.
_ صد درصد کار بچه‌های اسلیترینه. همه ی آدما می‌دونن نباید دفترچه خاطرات کسی رو خوند. این کارا فقط از اونا برمی‌آد.
_ ولی ما نباید انقد سریع نتیجه‌گیری کنیم رون!
_ به نظر من هم برای اولین بار حق با رونه. الخصوص اون دختره. چند وقته که اون و دوستش رو می‌بینم که به من نگاه می‌کنن و پچ پچ می‌کنن. بعد هم که متوجه‌شون میشم وانمود می‌کنن که به من نگاه نمی‌کردن. حتما کار اوناست.

هری مطمئن نبود اینکه بی‌دلیل به کسی اتهام بزنند کار خوبی باشد. اما رون گفت:
_ امروز بعد از اینکه همه‌شون از خوابگاهشون اومدن بیرون، ما هم می‌ریم سراغ خوابگاه اونا.
_ بچه‌ها، بهتر نیست بریم باهاشون صحبت کنیم؟ شاید اصلا کار اونا نباشه.
_ شوخی می‌کنی؟ معلومه که کار خودشونه. مگه اونا اومدن با ما حرف بزنن که مثلا: اجازه می‌دی یه صفحه از دفتر خاطراتت رو بخونیم. ؟ پس ما هم مثل خودشون میشیم.

آن روز، بالاخره رون بهشان خبر داد که کسی در خوابگاه آنها نیست. هری با رون و هرمیون نیامد. سرش درد می‌کرد.
رون گفت:
شاید بهتر باشه دفترچه رو هم برداریم. الان میام.

وقتی رون برگشت، تکه کاغذی را به دست هرمیون داد.
_ این چیه؟
_ این کاغذ از لای دفترت افتاد. چی هست؟
_ نمی‌دونم. مثل یه جور نقشه میاد. مال من نیست. ولی انگار از کاغذ های دفترچه‌ست.
هری در سکوت در کنار رون و هرمیون ایستاده بود و فکر می‌کرد. پرسید: هرمیون... تو این دفترچه رو از کجا آوردی؟
هرمیون جواب داد:
روز اولی که اومدم این رو تو خوابگاهمون پیدا کردم. یه نظر قدیمی می‌اومد. فکر کردم شاید مال جادو‌آموزی بوده که گمش کرده. از بقیه درباره ی صاحب دفتر پرسیدم اما گفتن احتمالا مال جادوآموز های قبلی بوده و دیگه مهم نیست که پسش بدم. به هری حال کسی توش چیزی ننوشته بود. من هم برای خودم برش داشتم.
هری گفت: شاید خطرناک باشه. ما باید محتاط باشیم. نباید با عجله تصمیم بگیریم.

_ هری! انقدر ترسو نباش. ما مثلا تو گریفیندوریما. گروهی که به شجاعت معروفه.
_ شجاعت یعنی حرکت کردن به جلو، با عقل و وجدان. وقتی پای خطر درمیونه، باید با عقل و دقت عمل کنیم.
_ حق با هریه رون. ما صبح هم عجولانه تصمیم گرفتیم.

رون گفت: این نقشه انگار از راهروهای مخفی و اتاق های فراموش شده ی هاگوارتزه... انگار کسی می‌خواد ما یه چیزی رو پیدا کنیم.

هری، رون و هرمیون، مطمئن بودند که به هدفشان می‌رسند، چون وقتی که اتحاد وجود داشته باشد،
آنها برنده هستند.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1404 13:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تقدیم به تک تک اعضای محفل ققنوس:
آیلین بازوان نحیف ریموس را گرفت و آن‌ها را به حالت آغوش پروانه‌ای درآورد.
- نفس عمیق بکشین. تصور کنین الان تو یه ساحلین، باد آروم به صورتتون می‌وزه و...

قلبش لحظه‌ای چنان تیر کشید که کم مانده بود غش کند؛ لیکن آب دهانش را قورت داد و به دردش توجهی نکرد.
- و صدای دریا تو گوشاتون می‌پیچه. تصور کنین...

به سرفه افتاد و خون از دهانش بیرون ریخت. دستمالش را درآورد تا جلوی سرفه‌اش را بگیرد؛ لیک دریغ از فایده‌ای اندک! رنگش بیشتر به برف شباهت می‌یافت. نفهمید چه شد که جهان در سیاهی و تاریکی خلاصه گشت و او بیهوش بر زمین افتاد.

وقتی به هوش آمد؛ خود را در اتاقش یافت. همان اتاق کوچک و سرد که دیوارهایش با نقاشی زینت داده شده بودند.

چیزی به قلبش چنگ انداخت و در وجودش عربده کشید که چه‌طور توانسته به دیگران زحمت دهد؟ چرا باید اعضای محفل، خودشان را برای بیهوشی موجود بی‌ارزشی چون او به کمترین مشقتی می‌انداختند؟

خواست برخیزد که دو دست متفاوت روی شانه‌های لاغرش قرار گرفتند: دست سرد یک خون‌آشام و دست چروکیده‌ی رهبر محفل ققنوس. با دیدن آن دو، رنگ از رخش پرید. چرا باید این انسان‌های واقعی برایش زحمت می‌کشیدند؟

- ج...جناب میدهرست...پ..پروفسور دامبلدور!

دامبلدور از پشت عینک هلالی‌اش، نگاهی به آیلین انداخت؛ از همان نگاه‌ها که روح انسان را می‌کاویدند.
- آیلین، دو روز بیهوش بودی. خوشحالم که الان حالت بهتره.

و گادفری افزود:
- شفادهنده‌ای که آوردیم بالای سرت، بهمون گفت به خاطر نفرین خونی پرینس به این روز افتادی. چرا درباره‌ی مریضیت چیزی نگفتی؟

آیلین نگاهش را از چشمان آبی و کهربایی آنان دزدید.
- نمی‌خواستم نگرانتون کنم.

باز خواست بلند شود و اطمینان یابد حال همه خوب است که بازوی جوزفین او را به خوابیدن روی تخت هدایت کرد.
- بگیر بخواب!

آیلین به سقف خیره شد. قلبش هنوز درد می‌کرد؛ لیک دیدن هیکل کوچکی که به سویش می‌دوید، خورشیدی بود بر یخ درد.
- جناب کارتر!

با صدا زدن کودک به شیوه‌ای که معمولا طفل سه ساله را صدا نمی‌زنند، او را به آغوشش دعوت کرد. به آرامی موهای طلایی کوین را نوازش نمود.
- حالتون چه‌طوره؟

کوین لبخندی به سان عسل زد.
- خاله آیلین، من باید اینو اژ شما بپلسم.

آیلین لبخندی بی‌رمق زد.
- بهترم، جناب کارتر، بهترم.

دو دختر جوان وارد شدند؛ یکی با چهره‌ی معشوق قدیمی پسرش و دیگری با موهای طلایی و چشمانی به عمق دریا. به آنان نگریست.
- دوشیزه پاتر...دوشیزه لاوگود!

دو دختر دو سینی قرص را روی زمین گذاشتند. لی‌لی لونا لبخندی زد.
- داروهاتون رو آوردیم. من از لونا کمک خواستم، چون می‌ترسیدم خودم بزنم شیشه‌هاشون رو بشکنم.

صورت آیلین اندکی شکفت و در همین حین، مرد بلندقدی خم شد تا داخل بیاید. آیلین سرش را تکان داد.
- سلام، آقای تال.

آقای تال لبخندی زد.
- نبینم کسی دلگیر نشسته باشه!

آیلین به تک تک اعضای محفل نگریست. کاش می‌توانست بار تمام غم و اندوه آنان را خودش به دوش بکشد! کاش می‌توانست آن روح‌های پاک را برای همیشه از هر احساس تلخ خالی کند!
- نمی‌دونین چه‌قدر خوشحالم که پیشتونم. امیدوارم هرگز باعث رنجش و آزارتون نشم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آذر 1404 21:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- عینک، چک! کلاه، چک! ریش، چک! لبخند ملیح و پدرانه، چک! آب نبات لیمویی... ایناهاش... چک!

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور به تصویر خودش در چرک آبه ی درون سطل لبخندی زد و سپس دستمالش را در آن چلاند و تصویر را مخدوش کرد. پیرمرد در میان خرابه های یک نیمه ویرانه چمباتمه نشسته بود و تکه زمینی در مقابلش را با جدیت میسایید و قدم به قدم پیش می رفت. اگرچه لبخند به لب داشت اما کمرش تیر می کشید و مفاصل کتف و زانوهایش زق زق می کردند. چندین قطره ریز عرق نیز به پیشانی پر چین و چروکش نشسته بود و اگر سرکوبش نمی کرد اخمی بین دو ابرویش ظاهر می شد که ریشه در درد داشت.

چرا از جادو استفاده نمی کرد؟

شاید اگر در خانه گریمولد بود چنین کاری می کرد و با یک حرکت موجی الوارها و لوازم مختلف را به رقص وا می داشت و به طرفه العینی همه چیز را سامان می داد. یا حتی اگر در هاگوارتز بود برای درست کردن هر چیزی کافی بود یک بشکن بزند و یا حتی کارها را به یکی از اساتید قابل آن جا بسپارد. حتی در پناهگاه نیز همیشه می توانست روی کمک کسی حساب کند. اما اینجا نه گریمولد بود، نه هاگوارتز و نه پناهگاه، نه جایی که کسی را داشته باشد و نه جایی که بخواهد آن را با کسی شریک شود. ویرانه ای بود برای خودِ خودِ خودش.

- اینجورا هم نیست باباجان.

چجوری؟

پیرمرد به سختی از جایش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد که صدای ترق و تروق استخوان هایش را در آورد و اجازه داد اخمی به میان ابروانش بخزد و در حالی که گویی سعی می کرد چیزی را به درستی به خاطر بیاورد، بدون آن که به نقطه خاصی نگاه کند گفت:
- اینجوری نیستش که اینجا رو فقط برای خودم بخوام...

در میان خرابه به راه افتاد و واگویه اش را از سر گرفت.

- البته که اینجا قابلی نداره. یه چیزای ارزشمند این طرف و اون طرفش شاید پیدا بشه.

در همان لحظه دسته لوله ای از کاغذهای پوستی که در حفره ای چپانده شده بودند را دید و با احتیاط آن را بیرون کشید. تصاویر متحرکی بودند از آدم هایی آشنا. بعضی ها نوتر از بعضی های دیگر بودند و روی چندتایی هم آثار سوختگی جزئی دیده می شد. پیرمرد نگاهی سرسری به آن ها کرد و لبخندش کمی رنگ واقعیت گرفت.

- می گفتم که... چیزای ارزشمندم این دور و برا پیدا می شه. ولی واقعا فعلا نمی تونم بذارم کسی پاش به اینجا باز بشه.

خررررش

در همان لحظه یک ستون کج شده سقوط کرد و پیرمرد هم به نشانه این که «دیدی گفتم» کف دو دستش را تا شانه هایش بالا آورد. ولی تا کی می توانست چنین کند؟

- درستش می کنم باباجان.

این را گفت و یک لبخند عریض روی صورتش گذاشت که خیال می کرد پدرانه، اطمینان بخش است، ولی در عوض فقط داد می زد که الکی است.

- واقعا الکی نیست.

ولی بود.
با این حال در همان لحظه ناگهان جوشیدن گرمایی را درون سینه اش احساس کرد. بدون اینکه هیچ دلیل منطقی برای آن وجود داشته باشد. شاید صدایی را از دور شنیده بود، صدایی آشنا که یادآور روزهای زیبا بود، یا شاید صدای دوستانی که بودنشان هر تاریکی را روشن می کرد و یا شاید حتی صدای آواز ققنوسی در دوردست ها بود تا قوّت قلبی باشد برای جنگنده های روشنایی.

- فکر کنم دیگه باید برم باباجان. بهم اجازه می دی؟

پیرمرد فعلا می توانست برود.
ناگهان مثل جوهری که در آب حل شود، در فضای اطرافش حل شد و رفت.
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
می خواهم بخوانم، مرگی را که حیات می بخشد

وارد آشپزخانه می شوم. موجی بر من فرود می آید. دستی نامرئی که بر قلبم نهاده می شود و آن را نوازش می کند. لبخند می زنم، هم آغشته به شیرینی و هم تلخی. شاید یک نوع حس دلتنگی است. هم برای خود سابقم و هم برای روزها و شب هایی که اینجا گذرانده ام.

جلو می روم و پشت میز می نشینم. در ذهنم فقط تالویر، پری آب ها نیست که به خشکی آمد تا شور آن را بچشد. گذشته ی دیگری هم هست. گادفری. با فکر کردن به این اسم انگار سوزنی بر قلبم کشیده می شود، اما فرو نمی رود. می دانم. آن چشمان کهربایی گربه وار، آن نگاه تیز، مشتاق و تشنه همواره با من خواهد بود. تا ابد.

و حالا؟ عطش برای آن سرخ‌مایع گرانبها نیست. اما میلی دیگر هست. و گمگشتگی. فقط بین آرامش دریا و شور خشکی نیست. آن هم هست. آنکه می خواهم عقبش برانم. اما نمی توانم. کاش فقط می ترسیدم. اما اشتیاق هم دارم. به تصویر داخل ذهنم، روحم. یک پری دریایی که فقط آرام در کف اقیانوس نمی زی اد. نه آن طور که بود و نه آن طور که خانواده و هموطن هایش هستند. پری ای مثل آنان که تنها داستان هایشان به گوشش رسیده. آنان که از کف آب ها بالا می آیند و بر سطح آب می خوانند. با صدایی که هم زندگی است و هم مرگ. اما در نهایت دومی غلبه می کند.

من در خواب هایم، در بیداری می بینم که چه طور می خوانم. با صدایی که قلبم را می فشارد در چنگالش. می بینم که او، آن اویی که چهره اش محو است برایم، چه طور قایقش را به سمتم می راند. چه طور از آن پایین می آید و خودش را به آغوش من می سپارد، به آغوش مرگ.

نمی دانم که تشنه ی او هستم یا تشنه ی خواندن برایش. اما می خواهم بدانم، آیا هرگز خواهم توانست بخوانم و او را زنده کنم؟ روحش را که مثل مردگان است؟ یا نکند زندگی او در مرگ است؟

کاش می فهمیدم او کیست. کاش برایش بخوانم، با اطمینان از اینکه دستش در دست من خواهد ماند، گرم و پر از تپش.

لحظاتی بی حرکت به سطح صاف و صیقلی میز چوبی نگاه می کنم. و می گذارم افکارم کم کم معطوف شود به گرمای آشپزخانه. این حس لطیف و در خانه بودن که حتی سردی و تیرگی اشرار هم نتوانسته محوش کند.

می دانم که به اینجا تعلق دارم، حتی اگر نشان ققنوس بر روحم حک نشده باشد. و وقتی اینجا هستم، می توانم امید را نفس بکشم. و روشنی خورشید که از آسمان به کف تاریک اقیانوسم می تابد.

افرادی که لایک کردند