لرد سیاه میخواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع میکنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه.
یک زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد و زندانی با دیدن همدیگه خوشحال می شن.
....................................
اسکورپیوس که کلا خوشش می آمد لحظات احساسی و زیبا را خراب کند جلو رفت و پرسید:
- ارباب... ایشون کی باشن؟
سر " ایشون" کاملا پایین بود و کسی صورتش را درست نمی دید. لرد سیاه هم کمی خم و راست شد... ولی ندید!
- راستش... نمی دانیم! بسیار مرموز است.
اسکورپیوس مزاحم، سوال دیگری داشت.
- پس رو چه حسابی فرمودین مرید وفادار شماست؟
لرد سیاه به طرف اسکورپیوس رفت و یقه اش را گرفت و او را به ته دره پرتاب کرد. لرد اصلا خوشش نمی آمد بازجویی بشود.
چند ثانیه صبر کرد تا صدای برخورد اسکورپیوس به ته دره را بشنود. بعد لبخند رضایتمندی زد و به محض این که به طرف مرموز برگشت، صدای اسکورپیوس خیس که ظاهرا داخل رودخانه افتاده بود و حالا در حالی که از تارهای مویش آب می چکید برگشته بود، از پشت سرش به گوش رسید.
- ولی ارباب، مواظب باشین... شاید وفادار نباشه.
لرد رو به مرموز کرد!
- هویت خودت را افشا کن ما تصمیم بگیریم وفادار هستی یا نه.
یکی هم این اسکورپیوس را به جای دورتری پرتاب کنه. خیلی سریع برگشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










