هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۵ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
_بریزین پایین
جادو اموزان از در به پایین سرازیر شدند. اما منظره ای که دیدند چندان خوشایند نبود. اتوبوس روی صخره ای سنگی رو به دریایی متلاطم پارک شده بود. اسمان ابری و تاریک بود و هر از گاهی صدای رعد و برق از مرکز هیبت در مه فرو رفته برجی به گوش می رسید.
_ اینجا کجاست؟
نارلک که خودش هم دقیقا نمی دانست به اسکورپیوس طعنه ای زد تا اظهار نظر کند. اسکورپیوس با لبخند رضایتی گشاد دستی بر کمر زد و گفت:
_ نزدیکی ازکابان! از توی زیگیل مپ پیداش کردم.
چند جادو اموز از این ور و ان ور جمعیت به محض شنیدن این که در چه مختصاتی قرار دارند جیغی کشیدند و غش کردند.
_ اخی از خوشحالی به رحمت مرلین رفتن!
نارلک با دست نداشته اش یکی کوبید توی سر بی کرک و پرش.
اسکورپیوس اشک شوقش را از گوشه چشم پاک کرد و خطاب به جادو اموزان گفت:
_ زود باشین دیگه چرا وایسادین؟ می دونم تاحالا این همه امکانات تفریحی یه جا ندیده بودین ولی فرصتو از دست ندین... در ضمن فقط حق دارین تا جایی که نشونه گذاری کردیم شنا کنین. ای بابا گله نکنین خب واسه ی امنیت جانی خودتونه!!
و انگشتش را به سمت موانع نشانه گذاری (سه سوسمار غول پیکری که از چند متر ان طرف تر خر خر کنان لبخند می زدند) گرفت.
_ اها اینم دمنتورا ! بالاخره رسیدن. قراره توی اون دکه هه ازتون پذیرایی کنن. خوش باشین.
و همان طور که جادواموزان از دست پاچگی زیر کتاب هایشان پناه گرفته و با صورت هایی احمقانه این ور و ان ور می دویدند و جیغ می کشیدند، نفس راحت و اسوده ای کشید و کرم ضد افتابش را از سبد پیکنیک در اورد .



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۹:۳۵ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۷ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
بچه ها یکی یکی سوار اتوبوس شدند.
خوبی ماجرا این بود که وزارت خونه اتوبوس دیگه ای به نام پیکارگر در کنار اتوبوس شوالیه برای خدمات رسانی راه اندازی کرده بود که بسیار امن و آروم تر بود.
درسته این یک جورایی اهانت ماگلی محسوب میشد، اما دسته کم احتمال به وقوع پیوستن اتفاقات ناگوار از جمله مرگ و میر رو به حداقل میرسوند‌.
اتوبوس درست مثل اتوبوس های ماگلی خیلی آروم شروع به حرکت کرد.
یکی از جادو آموز ها که بی شباهت به موش های ساکن فاضلاب نبود پرسید:
_میشه خوراکی هامون رو بخوریم؟
_اگر تضمینی وجود داشته باشه که خورده هاتون رو بالا نمیارید اشکالی نداره؛ به قول وزیر جادو مثلا شریف مون بخورید و بیاشامید اگه چیز موند اصراف نکنید.
کمی گذشت و همهمه بچه ها شروع شد.
یه عده وسط اتوبوس راه می‌افتادند، و تا خوراکی با بقیه داد و ستد نکنند و در تمام بحث ها شرکت نکنند سر جاشو نمی‌نشستن.
یه عده دیگه در حالی که سر جاهاشون نشسته بودن آتیش میسوزوند و گهگاهی به سمت صندلی عقب برمیگشتن و خوراکی کش میرفتن.
ته اتوبوس هم جادو اموزایی بسیار مشکوک جمع شده بودن و بدون اینکه با کسی کاری داشته باشند جلسه ای تشکیل داده بودن
نارلک بیشتر از همه از عقبی ها هراس داشت و خودش رو برای انفجاری دیگه و چپ کردن اتوبوس اماده کرده بود.
دیگر نمیشد اون همه سر و صدا و بلوا رو تحمل کرد. پس رو به جادو آموز ها فریاد کشید:
_زود تند سریع بشینید سرجاتون تا دماغ های خوشگل تون با کف اتوبوس یکی نشده
بچه ها در حالی که زره ای برای حرف نارلک ارزشی قائل نشده بودن یک صدا می‌خوندن:
_ما جادو آموزا میکنیم شرارت
از استاد نارلک مون میباره وقاحت
_حالا از من وقاحت میباره؟
حیف ک کتف و بالم بسته ست
وگرنه چنان کاری میکردم مثل همون وقاحت، اشک از چشمای تک تک تون مثل ابر بهار بباره
قبل از اینکه نارلک از شدت عصبانیت پراش بریزه و پس بیوفته اتوبوس متوقف شد
از قراره معلوم به مقصد رسیده بودن..



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۸:۱۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 704
آنلاین
- سه ثانیه وقت دارین برین و به صفِ بقیه‌ی جادوآموزا واسه اردو بپیوندین. اگه سه ثانیه تموم بشه و شما هنوز اینجا باشین بهتون قول میدم که اتفاقای خوبی براتون نمیفته!

ظاهرا تهدیدهای نارلک برای جادوآموزانِ به شدت سیاه شده کوچکترین اهمیتی نداشت. زیرا بدون اینکه حتی سرشان را بالا بیاورند، همچنان مشغول ور رفتن با وسایل آشپزخانه و منفجر کردنشان بودند.

نارلک می‌خواست تهدیدش را عملی کند، اما یادش آمد اجازه ندارد جادوآموزانِ لرد سیاه را بکشد. فقط اربابش و بلاتریکس اجازه‌ی این کار را داشتند. و حالا که دیگر نه تهدیدهایش پاسخگو بودند و نه می‌توانست با خشونت پیش برود، تصمیم گرفت آخرین شانسش را امتحان کند.
- شما رو به مرلین قسم بیاین بریم. دیره!

جادوآموزان این بار که از لحن سوزناک استادشان متعجب شده بودند، سرشان را بلند کرده و با چشمان پر اشک نارلک مواجه شدند. و دلشان به حال او سوخت.
- آخی...پروفسور گریه نکنین حالا.

پس از ابراز همدردی تعدادی از جادوآموزان و درد و دل کردن نارلک در آغوش یکی از آنها و صحبت کردن درمورد سختی‌ها و مشکلاتی که در کودکی داشته و مسیر سختی که طی کرده تا به این جایگاه برسد، بالاخره بلند شدند و به طرف در ورودی رفتند تا به اتوبوس اردو برسند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 643
آفلاین
و متاسفانه‌تر، نارلک جمله پیشین را بلند بلند گفته بود.
ببینید، مهم نیست جادوگر باشید یا نه، مرگخوار یا محفلی، در قرن 21ام و آن هم در انگلستان، نباید جمله‌ای بر زبان بیاورید که بتوان از آن برداشت نژادپرستانه کرد. وگرنه چوب در منقارتان فرو خواهند کرد.

دقیقا بعد از آنکه نارلک بلند بلند گفت «جادوآموزا زیادی سیاه شدن»، صدای جیغی از آخر کلاس بلند شد. ناگهان جادوآموزان به شکل تونل وحشت وار کنار رفتند و چهره‌ی جادوآموزِ کودکِ سیه‌چرده‌ای که موبایل به دست داشت و صحنه مذکور را ضبط کرده بود و برای آزار روحی و نژادپرستانه‌ای که دیده بود جیغ می‌کشید، نمایان شد.

برای نارلک درک کردنی نبود. در دنیای لک‌لک‌ها سیاه خطاب کردن کسی کار بدی نبود. انتظار نداشت در دنیای آدم‌ها هم تفاوتی وجود داشته باشد. نارلک سعی کرد صورت مسئله را پاک کند.
- ب... ببین. من خودمم سیاهم. هاو آر یو مای نیگا اصن؟

استفاده از کلمه نیگا انتخاب بدتری بود.
جادوآموز بدتر به گریه کردن افتاد و این بار جیغ‌هایش بنفش تر شدند.

نارلک تا به اینجای کار به این فکر نکرده بود که جادوگر است خیر سرش، و درست همینجا که حرف های راوی از 170 کلمه تجاوز کرد، به یاد آورد که می‌تواند ورد فراموشی‌ای بزند و کار تمام شده است.

و این کار را کرد.
حالا تنها مشکلی که باید حل میشد، بیش از حد شرور شدن جادوآموزان بود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
-استاد یعنی نمره نمیدید؟
-استاد قرار بود کوییز بگیرید.

نارلک پوکرفیس شد. او قاطع و خشمگین و رک گفته بود که عجله کننده اما دانش آموزان بر و بر نگاهش می کردند و چند تا هم به قاطی کردن مواد مختلف ادامه داده بودند و انفجارهای کوچک دیگری در جای جای اشپزخانه اتفاق می افتاد.

-گفتم که قراره براتون اردو به یه جای ترسناک و خفن برگزار کنیم. یعنی شما دوس دارید باز مشق بنویسید؟
-اقا اجازه؟ نه آقا. ما مشقمونو نوشتیم آقا. شما نمره ندادید.
-آقا مگه اردو برای پایان ترم نیست؟ ما که تازه ترممون شروع شده.
-آقا تازه تکلیفامونم ندیدید.
-آقا آلنیس خط کش منو برداشته نمیده.

یک آقا گفتن دیگه کافی بود تا نارلک ریزش پر بگیرد و کهیر بزند. به راستی سر و کله زدن با دانش آموزان هاگوارتز اعصاب فولادینی میخواست که ظاهرا او نداشت.

-آقا دروغ میگه خودش اول چوبدستی منو برداشت.

نارلک کهیر زد.
-ساکت! حرف نباشه. تکلیف هاتونو همونجا که هستن ولشون کنید، من بعدا بهشون نمره میدم، فعلا با نظم و ترتیب و دسته به دسته برگردید به کلاس تا حسابتون رو... یعنی نمره هاتونو کف دستتون بذارم.

-آقا آقا کی نمره ش تو کلاس از همه بهتر شد؟

نارلک به سمت جادوآموز مورد نظر خیز برداشت تا بهترین نمره را به او بدهد اما کله پا شد. خنده همه بلند شد. نارلک به پاهایش که بدون اینکه بفهمد با نخ به هم بسته بودند نگاه کرد.
ظاهرا جادوآموزان زیادی سیاه شده و از او حساب نمی بردند.


بپیچم؟


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۸:۱۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 704
آنلاین
- پناه بر مرلین! چرا انسان انقدر موجود خنگیه؟ البته دور از جون ارباب...ولی آخه ببین کاراشونو! وقتی گفتم داریم می‌ریم اردو یعنی تکلیف قبلی تموم شده دیگه. کجای این قضیه اینقدر سخته که اینا نمی‌فهمنش؟

نارلک همینطور با خودش حرف می‌زد و با عجله، درحالی که سعی می‌کرد توجه کسی را به سمت خودش جلب نکند، به طرف آشپزخانه می‌رفت.
- اگه پیداشون نکنم چی؟ نمی‌تونم به ارباب بگم همین روز اولی چندتا از بچه‌ها رو گم کردم که...از اونور بلاتریکس هنوزم عصبانیه و ترکیب بلاتریکس و ارباب اونم هردو عصبانی اصلا چیز خوبی نیست!

نارلک به آشپزخانه رسید و با قیافه‌ی پنج جادوآموز که گوش تا گوش لبخند زده و با افتخار بالای فاجعه‌شان ایستاده بودند، مواجه شد.
- دارین چه غلطی می‌کنین اینجا؟ نفهمیدین تدریس مبحث قبلی تموم شد و الان وارد فاز عملی، یعنی اردو شدیم؟

جادوآموزان با تعجب به نارلک خیره شدند. انتظار تشویق و تمجید از سوی استادشان بابت چنین انفجار بی‌نقصی را داشتند، اما نارلکِ خشمگین تنها چیزی بود که نصیبشان شد.

- زود باشین تا کسی نیومده برین بیرون ببینم. قراره یه جای خفن و تیره و خیلی ترسناک بریم. عجله کنین!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۸:۳۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
بلاتریکس لحظه ای سدریک را نگاه کرد و سپس به لرد نگاه کرد.

- بله سرورم. من پیشنهادش رو دادم.
- برایمان اهمیت ندارد کی پیشنهاد داده. ما میرویم آماده شویم. در ضمن مسئولیت این اردو بر عهده اسکورپیوسه. محل اردو رو هم اون انتخاب می‌کنه.

بعد از رفتن لرد، بلاتریکس که به دلیل اینکه لرد مسئولیت اردو رو داده به اسکورپیوس و به اون نداده از عصبانیت قرمز شده و میره که دنبال اون بگرده تا حقشو بزاره کف دستش.

نارلک که خیالش راحت شده تازه میفهمه شاگرداش گم شدن و چیزی به شروع اردو نمونده و تا اون موقع باید شاگردا رو پیدا کنه چون اگه نکنه قطعا باید پاسخگو لرد سیاه باشه.

نارلک سعی می کنه فکر کنه شاگرداش الان کجا هستن ولی از اونجایی که اون لک لک هست و شاگرداش انسان این مقدور نیست پس باید راه حل دیگه ای پیدا کنه.

- بوم.

نارلک صدای بوم رو می‌شنوه و تازه می‌فهمه چه اتفاقی افتاده اون دستور تموم شدن مهلت تکلیف رو نداده و الان دانش آموزانش آشپزخونه رو منفجر کردن.
اون باید هر چه زود تر اونا رو پیدا کنه تا کسی نفهمه کار شاگردانی اونه.





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۸:۱۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 704
آنلاین
خلاصه:
لرد سیاه می‌خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن. هر مرگخواری چندتا جادوآموز برداشته و یه گوشه از خانه ریدل برده تا بهشون اصول جادوی سیاه یاد بده.
نارلک به جادوآموزاش گفت یکی از دروس سیاه اینه که به هر نحوی می‌تونن به یکی آسیب برسونن. و یکی از بچه‌ها هم روی صندلی بلاتریکس پونز گذاشت و الان بلاتریکس به شدت عصبانیه‌.
نارلک هم برای آروم کردن اوضاع اعلام کرد قراره همگی برن اردو.
________________________

راهکاری که نارلک برای فرار از دست بلاتریکس خشمگین انتخاب کرد، چندان پاسخگو نبود. زیرا برخلاف انتظارش، نه تنها بلاتریکس مانند دیگر مرگخواران سراغ جمع کردن وسایلش برای اردو نرفت، بلکه به دلیل اینکه نارلک تنهایی و بدون مشورت با او تصمیم‌گیری کرده بود، شدت عصبانیتش ده برابر شد.

- حقته دونه دونه پرهاتو بکَنم تا زجرکش شی! اول به جادوآموزات میگی پونز بذارن زیرم، بعدشم از خودت تصمیم می‌گیری همگی بریم اردو؟ از کی تاحالا مسئول برگزاری اردوها تو شدی؟ کی گفته بشینی واسه خودت برنامه بچینی؟

بلاتریکس همینطور فریاد می‌کشید و نارلک نگران قوه‌ی شنوایی‌اش بود. اگر دقایقی دیگر نیز به همین ترتیب می‌گذشت، قطعا باید با گوش‌های سالمش خداحافظی می‌کرد. اما نگذشت.
زیرا درست در همان لحظه، لرد سیاه از جایش بلند شده و به سمت آنان آمد.

- سرورم.
- قرار است اردویمان کجا برگزار شود؟ می‌خواهیم بعنوان مدیر هاگوارتزِ تازه تاسیسمان، اردویی مهیج برای جادوآموزان فراهم کنیم. نه مثل اردوهای لوس و بی‌مزه‌ی آن پیرمرد وسط دهکده‌ای پر از شکلات!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

بادراد ریشو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۰۴ پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تام جاگسن کلا چرت و پرت زیاد میگوید توجه نکنید.

بلاتریکس آدمی نبود که بهش توهین کنند و بشیند بر و بر نگاه کند. بلاتریکس باید منقار نارلک را در چشمش فرو میکرد و از گوشش بیرون میاورد و سپس بال هایش را با با... ولش کنید. کلا باید بلاهای زیادی سرش میاورد. او که خون جلوی چشم هایش را گرفته بود گویی که عازم جنگ جهانی جادوگران باشد با موهای آشفته و چوبدستی محکم در دست گرفته شده در تالار هاگوارتز جدیدشان قدم میزد تا به نارلک برسد.

- بــــَــــــــه بانو بلاتریکس! مشتاق دیدار.

بلاتریکس تمام تلاشش را میکرد تا مودبانه ترین کلمات ممکن را به زبان بیاورد و پرده احترام را جرواجر نکند، ولی نمیشد. ما هم دیالوگ های بعد از اتمام فحشهایش را برایتان پخش میکنیم تا به جرم مورد دار بودن پستهایمان بلاکمان نکنند یک وقتی. گناه داریم.
- خیر سرت بچه تربیت کردی؟! پونز از کجاش آورده بود اصلاً؟!

نارلک آب دهانش را قورت میداد و تلاش میکرد بهونه ای جور کند برای اینکه بلاتریکس را راضی کند از جانش بگذرد.



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 643
آفلاین
«هرچی وسیله نیاز دارید» جمله‌ی زیاد از حد کلی‌ای است. یعنی اگر در نظر بگیریم که بخواهیم محفل و مرگخواران را با هم به سفری بفرستیم و این جمله را به آنها بگوییم، احتمالاً رودولف لسترنج شلوارکی برمیدارد و دو قمه در دست می‌گیرد و می‌گوید برو که رفتیم.
اما از سویی دیگر، خانم ویزلی احتمالاً تا 8 تابه، سرویس 12 پارچه‌ی لیوان بلوری، جهیزیه‌ی خواهرشوهر و کادوهای پسرخاله عروس و 55 بچه ویزلی و 30 شیشه شیر را در کوله‌اش جا ندهد، اصلاً نمی‌تواند عزم سفر کند.

خلاصه که آری... بسیار جمله‌ی کلی ای است و نباید در مکان‌های که افراد زیادی وجود دارند به زبان آورد.
اما بلاتریکس این کار را کرده بود. این اتفاق سبب شد تا همهمه‌ای به وجود بیاید؛ به راستی هرچی وسیله نیاز دارید چیست؟ چه وسیله‌هایی نیاز و چه وسیله‌هایی خواسته اضافه هستند؟ شهوت و زیاده خواهی بشری تا کجا نفوذ کرده است و تا چه حد در حال شکست دادن آن هاست؟ سوالات در ذهن بچه‌ها که نه، در ذهن نیکلاس بیکاری که ایستاده بود نگاهشان می‌کرد می‌گذشت.

واگرنه بچه‌ها داشتند وسایلشان را جمع می‌کردند طفلکی ها.


آروم آقا! دست و پام ریخت!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.