جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مغازه‌ی بورگین و بارکز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها به فکر فرو رفتن ، هر از گاهی کسی چیزی به ذهنش میرسید ولی خودش به این نتیجه میرسید که دلیل مسخره ای هست و حرفی نمیزد. اسنیپ که از این وضع کلافه شده بود بالاخره صداش در میاد و میگه :
-یعنی فک نمیکنید ما باید به این چیزا فکر میکردیم قبل از اینکه بیاییم اینجا ؟

بلا سریع پرید وسط حرف سوروس و با افتخار گفت:
-واسه همینه که ما به لرد سیاه نیاز داریم ، ما خودمون اینقد عاقل نیستیم که مثل اون تصمیم بگیره واسمون.
-لرد اینجا نیست که داره پاچه خواریش رو میکنی بلا ، آروم بگیر ببینیم چیکار باید بکنیم حالا.

در بین بحث مرگخوارها بود که بالاخره صاب(!) مغازه از اون پشت مشتا وارد میشه و نگاهی به جوون پشت دخل میکنه به نشانه اینکه اینا کین. مرگخوارها روشون رو برمیگردونن به طرف صاب مغازه و به محض دیدنش فکاشون به زمین میچسبه. چند نفر غش میکنن ، چند نفر دیوونه میشن سر به بیابون میذارن ، چند نفر بیابون میشن سر به دیوونه میذارن.
سوروس اولین نفریه که فک روی زمین افتادش رو جمع میکنه به صاب مغازه نزدیک میشه با صدای لرزان و آهسته ای میگه:
-لرد ولدمورت؟
-لرد ولدمورت کیه دیگه ؟ دیوونه اید شما ها اومدید وقت مارو تلف کنید ؟ ما فروشمون اینجا زیاده مدام وسایل قدیمی میفروشیم. نکنه شما از وزارت خونه اومدید مغازه مارو چک کنید ؟ اونایی که اونجاست وسایل دزدیده شده از خانه بلک نیست ، همش از چین وارد شده تقلبیه نگران نباشید. :worry:

بلاتریکس شونه سوروس رو میگیره و کمی به صاب مغازه نزدیک میشه ، کمی نزدیکیش بیشتر از حد میشه و تقریبا صورت به صورتش وایمیسه. با چشاش زل میزنه تو چشمای سبز صاب مغازه . بعد از مدتی به آهستگی دستش رو بالا میاره به سر کچلش دستی میکشه ، بعد به جایی که باید دماغی می بود دستی میکشه ، ناخن های بزرگ و کثیفش رو نگاهی میکنه. ردای پاره ولی سبزش رو نوازشی میکنه و بعد گریش میگیره و با سرعت از مغازه خارج میشه.
بعد نوبت سوروس میشه ، اون هم به فرد نزدیک میشه. بعد به صورت عصبی رو به صاب مغازه میگه :
-شما یعنی لرد ولدمورت نیستید ؟ تام ریدل ؟ بزرگترین جادوگر سیاه 50 سال دیگه ؟ ولی آخه هم کچلی ، هم دماغ نداری ، هم یه چوب جادو به طرز عجیبی مشابه به پاتر و لرد داری ، هم تو قیافت مشخصه که دوست داری همرو شکنجه کنی.
صاب مغازه نگاهی به کارمندش میکنه و میگه :
-آره از شکنجه که خیلی خوشم میاد

سوروس خودش رو از صاب مغازه دور میکنه ، برمیگرده به سمت مرگخواران که حالا بلا هم برگشته و جزیی ازشون بود و آب دهنی قورت میده و میگه:
-من فک کنم این الگوی لرد ما باشه ، فک کنم لرد این فرد رو خیلی قبول داشته بعد خودش رو شبیه این کرده.

صاب مغازه که حرفهای اونها رو میشنوه ، با بی اعتنایی و فقط واسه اینکه اینارو از مغازش بیرون کنه تا کار و کاسبیش بهم نریزه با صدای بلندی گفت:
-البته یه پسره هست که تمام کارهای منو کپی میکرد ، یه روزم با یه فرد خیلی ریشوی که به طرز عجیبی در طول 7 کتاب همیشه پیر بوده و هیچوقت سنش کم و زیاد نشده ، اومد اینجا و چند هفته واسم کار کرد ولی اینقد مشتری ها رو کریشیو میکرد که مجبور شدم سریع اخراجش کنم تا وزارت خونه نفهمیده.

مرگخوارها که از مشخصات داده شده مطمئن بودن که صاب مغازه در مورد اربابشون حرف میزنه ، با تمرکز بیشتر به حرفهاش گوش کردن تا شاید بتونن ازش کمک بگیرن لرد رو پیدا کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:مرگخواران از دیدن لرد با این چهره ناراحتن.پس تصمیم میگیرن تا به گذشته برگردن و لرد رو قبل از تغییر چهره پیدا کنن و نذارن تا دیگه به قیافه فعلیش دربیاد. طی فراز و فرودهایی که در زمان تجربه می کنن عاقب در کوچه دیاگون در 50 سال پیش ظاهر میشن و سر از مغازه بورگین و بارکز درمیارن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگخواران با نگاه هایی بی اعتنا به پسر جوان چشم دوختند. هکتور که از همه به پیشخوان نزدیکتر بود گفت:
- برو کنار پسرک! ما برای دیدن شخص مهمی اومدیم.

سپس درحالیکه نگاه تحقیرآمیزی به دور و برش می انداخت ادامه داد:
- اینجا مغازه ست؟من فکر کردم انبار جاروهای هاگوارتز در 50 سال پیشه.به هرحال نیازی به دیدن اجناس اسقاطی مغازه شما نداریم.پس زود برو بگو اون فرد مهم بیاد.

پسر جوان با خشم نگاهی به هکتور انداخت. نگاهی پر از نفرت و کینه. نگاهی به شدت آشنا!با این همه درحالیکه کاملا مشخص بود به سختی خودش را کنترل می کند مودبانه پرسید.
- در حال حاضر استادم در مغازه نیستن.باید کمی صبر کنین تا ایشون برگردن.راستی میتونم بپرسم مطمئنید شخص مورد نظرتون اینجا هستن؟

هکتور بادی به غبغب انداخت.
- البته که مطمئنیم.تو مارو چی فرض کردی پسرک؟که نمی دونیم کجا میریم و چیکار میکنیم؟حیف که کار داریم وگرنه یکی از معجونای جدیدمو روت آزمایش میکردم.ایشون فردی هستن بسیار متمایز از بقیه آدم ها...

ممد مرگخواری از میان جمع گفت:
- تا حدیکه حتی چهره شون هم متمایزه.

همزمان چهل چوبدستی به سمت مرگخوار مزبور نشانه رفت.لحظه ای مغازه از درخشش نور طلسم های گوناگون روشن شد و ثانیه ای بعد در جاییکه مرگخوار مزبور ایستاده بود تنها یک جفت کفش که مقادیری دود از آن بر میخاست برجای مانده بود.هکتور آهی کشید.
- کاش نگه ش می داشتین تا معجونمو روش امتحان کنم. ولی خب اجرای مجازات کساییکه به ارباب توهین میکنن رو نمیشد عقب انداخت. هرچند پر بیراهم نگفت همچین...همین موضوع بود که باعث شد ما برگردیم به گذشته دیگه. بگذریم بله اربا...یعنی فردی که ما دنبالشیم گفته شده تو 50 سال قبل اینجا کار می کرده هرچند نوزده سالم از همون 50 سال بعد گذشته ولی حالا این 19 سالو با دیده مسامحه ازش میگذریم.بعید میدونم دیگه چهره ش فرقی کرده باشه تو این فاصله.دماغش که مطمئنا دیگه درنمیاد به همین سادگی همینطور موهاش!

پیش از آنکه پسر جوان موفق به هضم این سخنان شده و پاسخی بدهد اسنیپ که در آن لحظه در تلاش بود به زور خود را وسط کادر بکشد میان صحبت هکتور پرید.
-چی میگی هکتور؟یه لحظه صبر کن من رد شم.چقدر این کادر تنگه.گمونم به خاطر کلاهمه بی خودی بزرگه و راحت نمی تونم رد شم.وگرنه من که لاغرم چربم هستم علی الاصول باید کارم راحت تر باشه...

اسنیپ بالاخره با زور خودش را به داخل سوژه کشید.سپس لحظه ای ایستاد تا کلاهش را روی سرش صاف کند.
- خوب شد...کجا بودیم؟آهان...چی داری میگی هکتور؟حرفای خودتو تو پست قبل یادت رفت؟یعنی تو واقعا منتظری الان اربابو مثل سالها بعدش ببینی؟ اگر ما تو 50 سال پیش شکل خودمون نیستیم ارباب هم حتما همین وضعیتو داره.

بلا با شیفتگی گفت:
- یعنی هنوز مو و دماغ دارن؟

اسنیپ بدون توجه به چشم غره ها و غرولندهای رودولف گفت:
- ممکنه ولی مهمتر از اون الان این مسئله ست که مشخص بشه ارباب در 50 سال پیش چه شکل و قیافه ای داشتن و دیگه اینکه شما طبق چه مدرکی مطمئنین که ارباب در 50 سال پیش اینجا کار میکرده که این همه آدمو در 50 سال پیش کشوندین تو این مغازه تنگ و تاریک؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/10/12 22:44:13
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/10/12 22:54:31
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
که ناگهان هکتور شروع کرد به ویبره زدن!

ولی از آنجایی که هکتور در خواب هم ویبره می زد کسی اهمیتی نداد. لرزش های هکتور شدید و شدیدتر شد. مرگخواران دیگر نمی توانستند حرکت هکتور را ندیده بگیرند. مورگانا با آرامش رو به هکتور کرد.
-چیه هک؟ مشکلی پیش اومده؟

هکتور لرزان جواب داد:
-خب اگه تو این مدتی که ما دنبال موضوع کم اهمیتی مثل ماسک می ریم، ارباب بزنن صورت خودشونو داغون کنن چی؟ مگه هدف ما از اومدن به گذشته همین نبود که جلوی تغییر چهره ارباب رو بگیریم؟

مورگانا هنوز آرامشش را حفظ کرده بود. دو دستش را روی شانه های هکتور گذاشت و او را ثابت نگه داشت.
-کم اهمیت؟ اگه با خودمون مواجه بشیم که خیلی بد می شه!

هکتور شاید برای اولین بار در زندگیش جمله ای منطقی به زبان آورد.
-خیلی از ما در دوران جوانی ارباب نبودیم! بقیه هم فکر نمی کنم در کوچه ناکترن باشن. این احتمال ضعیفیه که با خودمون روبرو بشیم. حتی اگه این اتفاق بیفته هم خود کوچیکمون ما رو در این سن و سال نمی شناسه.برای همین خیالتون راحت باشه و بچسبین به ارباب! حتی یه لحظه نباید ازش جدا بشیم.

مرگخواران قانع شدند. با این حال برای احتیاط کلاه شنل هایشان را روی سر کشیده، وارد مغازه شدند. طولی نکشید که پسر جوان خوش قیافه ای به آنها نزدیک شد.
-خوش اومدین. اجناس جادویی مغازه بورگین در خدمت شماست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید: (ادامه ی سوژه ی قبلی)

مرگخواران در زمان گذشته مشکلاتی داشتند از جمله اینکه باید ابتدا خودشان را از خودشان پنهان میکردند و سپس با تمام وجود و تمام وقت مراقب لرد میبودند تا بفهمند چه اتفاقی باعث تغییر چهره ی وی شده و سپس جلوی این اتفاق را میگرفتند.

مرگخواران به فکر فرو رفته بودند که ناگهان روونا با حالت فریاد گفت:
- یافتم! یافتم! باید با معجون مرکب خودمون رو تغییر بدیم!

سیوروس به سرعت جلوی روونا رو قبل از هر گونه جیغ و داد بیشتر گرفت و گفت:
- فکر کنم یادتون رفته، معجون مرکب پیچیده حدود شیش ماه طول میکشه تا آماده بشه و به مواد زیادی هم نیاز داره که ما نمیتونیم در حال حاضر بدستشون بیاریم.

رودولف که تا آن لحظه ساکت بود گفت:
- من یه ایده دارم!

جمیع مرگخواران ناگهان دور رودولف را گرفتند و همه باهم فریاد زدند:
- چیه؟ چیه؟ بگو تا بریم سریع انجامش بدیم و ارباب رو نجات بدیم.

- اهم.... یادم رفت فکر کنم.
-

بلاتریکس که دید چاره ی کار در دست خودش است گفت:
- خوب میتونیم صورتمون رو با ماسک بپوشونیم.

- آخه ماسکمون کجا بود تو این وضعیت؟ ما که هیچ کدوم ماسک هامون رو نیاوردیم. :vay:

مرگخواران به فکر فرو رفته بودند که هکتور گفت:
- خوب میتونیم از کوچه ی ناکترن بریم به کوچه ی دیاگون و بعدش از اونجا هم بریم بیرون و بریم تو دنیای مشنگ ها! فکر کنم بتونیم از مشنگ ها بدزدیم پیدا کنیم.

پس این حرف مرگخواران را به فکر فرو برد که ناگهان.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1393 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی گفت:
- در مورد پیغمبرا چی میدونی؟ چیزی ذکر شده؟

مرد دقایقی فکر کرد.
- اره میگن تو کتابا اومده یه جفت خل مشنگ بودن که ادعا میکردن با عالم بالا ارتباط دارن! نگو بعدا کشف میشه که اصن عالم بالایی نبوده! هرچی بوده مال عالم زیر زمین بوده!

موهای مورگانا که سرخ شد، یک چیزهایی هم بالای سر مرلین چرخ چرخ میزد! پیش از آنکه زوج عالم بالایی پاتیلشان به قل قل افتد و همچون ملتی جو زده با آپشن های عالم بالا مردک را چنان ریز در ریز کنند که تا سیصد سال بعد هم نشود سر همش کرد، سوروس زمان برگردان را از انگشت های به هم فشرده مرلین کش رفت و یا لرد و یا ارباب گویان، به کارش انداخت!
وقتی چرخش و کش و قوس های فراوان به پایان رسید و مرگخواران توانستند برای چند لحظه نفس راحتی بکشند, هوش ریونکلاوی ریونا اجازه نداد سر جایش آرام و قرار بگیرد.
- الان کجاییم؟ چه سالیه؟ کی میخواد بیاد سراغمون؟

خیلی طول نکشید که مرگخواران متوجه تابلوی کوچه ناترکن شدند! لااقل در جایی بودند که می شناختند. لودو میخواست حرفی بزند که متوجه شد حواس ساحره های گروه پرت جوان جذاب و خوش قیافه ای شده که شدیدا آشنا به نظر می رسد. مرلین ابروهای پرپشتش را در هم فرو برد و با صدایی که سعی میکرد با جذبه به نظر برسد غرید:
- مورگانا؟

مورگانا اما فقط سری تکان داد. چند بار پلک زد و لبخندی نه چندان هوشیارانه روی لبهایش جا خوش کرد. چند ثانیه بعد سه ساحره هم زمان نجوا کردند.
- ارباب!

و وقتی که مردان به سمتی نگاه کردند که نگاه های بلا، مورگانا و لینی را محاصره کرده بود، این هکتور بود که با تاخیری چند ثانیه ای با فرمت سکوت را شکست!
- اربابه!

میشد صدای نفس هایی را که از سینه رها شده بودند، به خوبی شنید! بلاخره به زمان معقولی رسیده بودند. سوروس زودتر از همه پرسید.
- حالا باید چکار کنیم؟ بریم جلو بهش بگیم اربااااااااااااااااب خواهش میکنیم مراقب باش چهره ات تغییر نکنه؟

- نه کله چرب! باید پیشش بمونیم!

- نمی مونیم! من هنوز ربط تغییر چهره ارباب به چهره بچه هامون رو هم نمیدونم.

- دلیلی نداره تو بدونی رودی؟ میشه یکی اینو ساکتش کنه؟

- ببخشید میشه از وسط کوچه دل بکنید و لااقل بیاید این ور بایستید؟

ملت مرگخوار:
هکتور: این چه ربطی به بحث الانمون داشت مور مور؟

- هک! اگه میخوای تبدیل به تخم شترمرغ نشی مراقب باش منو چی صدا میزنی و ربطش اینه که کوچه رو قبضه کردین! اینطور که پیداس ما اینجا موندنی هستیم . پس لااقل خودتونو از همین اول تابلو نکنید!

- مورا میدونی چیه؟

- چیه سنگ و چوب؟

- بعضی وقتا دلم میخواد با عصای خودت بزنم توی سرت! تو چرا اینقدر مامان همه ای؟

مورگانا به فرمت " الهی تبدیل به شلغم بشی " نگاهی به راک وود انداخت و خودش رفت گوشه ای ایستاد!
چند دقیقه بعد, مرگخواران برای فرار از تنه زدن های پیرزن های خون آشام هم که شده کنار مورگانا ایستادند!
- خوب تصمیمتون چیه؟

- می مونیم

اینکه تصمیم گرفته بودند در چندین سال قبل بمانند خودش موضوعی بود که جای بحث فراوان داشت؛ اما ....
- هیـــــ اون تو نیستی سیو؟

- من؟ هرگز لودو! من هرگز اینقدر زشت و چرب وچیلی نبودم!

ملت مرگخوار:
آشا گفت: ببخشید شما گفتید ما اینجا می مونیم؟

بلا غر زد: برای بار ششم می گم . می مونیم!

- خوب بمونیم ولی میشه بگی با خودمون باید چکار کنیم؟

- با خودمون؟

آشا با انگشت به سوروسی اشاره کرد که بیرون کوچه ناترکن پرسه میزد.
- با خودمون!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/9/26 23:42:41
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/9/26 23:50:51
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/9/27 21:31:30
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1393 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب جمعیت را کنار زد و جلو رفت. چند بار با حالتی هیجان زده پلک هایش را به هم زد.
-لطفا خوب فکر کنین. کراب ها چی شدن؟ بچه هاشون شبیه من بودن؟ مژه های به این بلندی داشتن؟

جادوگر دستی به ریشش کشید و به فکر فرو رفت. البته با صدای بلند فکر می کرد!
-کراب ها...کراب ها...همچین اسمی در تاریخ ندیدم!

کراب شکست...نابود شد...قلب حساسش هزاران تکه شد. ولی او قوی بود. به سختی دوباره آرامشش را به دست آورد و پرسید:
-خب...کمی بیشتر فکر کن. شاید بعد از ازدواج من قبول کردم فامیلیم بگمن بشه. بگمن ها چطور؟ بچه هاشون شبیه من شدن؟ یا چاق و زشت و کم مو؟ مثل لودو!

جادوگر دوباره فکر کرد...به این که آیا این کراب فکر می کند که خودش لاغر و زیبا و گسیو کمند است؟! ولی فکرش را برای خودش نگه داشت. این جماعت عجیب و غریب زیاد قابل اعتماد به نظر نمی رسیدند. به هر حال جوابی داد.
-اسم بگمن هم یادم نمیاد. حداقل نه به اندازه لسترنج ها! اونا دربان های بسیار معروفی بودن. همه درا بهشون سپرده می شد.

موهای بلا سیخ سیخ شد! بعد از آن همه جنگ و رشادت، زیر سایه رودولف اسمشان در تاریخ به عنوان دربان ثبت شده بود!
جادوگر ادامه داد:
-ولی یه زمانی خوب نبود جادوگرا دامن بپوشن...آرایش کنن. یه جادوگر شجاع اولین بار این کار رو انجام داده و بعدش این شکل و قیافه مد شده. ولی متاسفانه در تاریخ اسمشو نبردن! ظاهرا همسرش بسیار غیرتی بوده و اجازه نداده. حیف شد. مرد بزرگی بود! ما آسایشمونو مدیونشیم.

کراب از رو رفت! به گوشه ای پناه برد و بر بخت بد خودش لعنت فرستاد. در طول زندگی بی ثمرش یک حرکت تاثیرگذار انجام داده بود و آن هم به درستی در تاریخ ثبت نشده بود. کراب جادوگر بدبختی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1393 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با چهره بغض به گلو گفت:
-ارباب!
کراب رو به هکتور کرد:
-من کی گفتم ارباب؟! من گفتم لودو، گفتم عاقبت ازدواجون...
-ارباب!
رودولف نگاهش کرد:
-ببین پیچ پای من هنوز باز نشده. اون درسم رو هم حذف شدم. به بیماری تراورز هم که جدیدا مبتلا شدم. یه کاری نکن تو رو هم یه گره ای بزنم که باز نشی پیچ بخوریا!
-ارباب!
-ولم کنید بذارید من اینو بکشم. بذارید من اینو ریز ریزش کنم از دستش راحت بشیم. الان که ارباب هم نیست جلومونو بگیره. ولم کنید.

اشا نگاهی به رودولف انداخت:
-کسی تو رو نگرفته رودولف. اگه بخوای میتونی بری.
-ارباب
بلا با خشمی بی پایان غرید:
-کروشیو رودولف. این هکتور چرا انقدر ارباب، ارباب میکنه؟ فقط منم که اجازه دارم اینقدر ارباب رو صدا کنم. مگه این نمیدونه؟!

رودولف که پای نپیچیده اش هم در اثر کروشیوی بلا پیچیده شده بود، گفت:
-من نمیدونم عزیزم. من هنوز ربط تغییر چهره ارباب به چهره بچه هامون رو هم نمیدونم.
-کروشیو رودولف
-ارباب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1393 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
_منم میتونم پرواز کنم...
_منم میتونم....
_پرواز؟!خب منم میتونم!
_چه وضعشه؟!همه میتونن پرواز کنن غیر از من؟!
رودولف بعد از گفتن این جمله با بغض به دیگر مرگخوارها نگاه کرد...بلاخره سیوروس با همون تریپ وقار و طمانینه همیشگی() رو به رودولف کرد و طوری که صاحب رستوران نشنوه گفت:
_رودولف...همه ما مرگخواریم...ما میتونیم پرواز کنیم...این از قدرت اربابه که این قدرت رو به ما داده!

رودولف نگاهی به وینسنت کرد که باعث شده بود که فقط خودش به نظر احمق برسه!رودولف رو به سیوروس کرد و گفت:
_اما...خب یعنی اینها هم در اینده تونستن به قدرت ما برسن؟!

قیافه با وقار و طمانینه سیوروس هم نمیتونست جواب رودولف رو بده برای همین رو به صاحب رستوران کرد و گفت:
_خب...دقیقا شما چه جوری پرواز میکنید؟!
_مثل همه...با معجون تکثیر!
_معجون تکثیر؟! معجون تکثیر چه ربطی به پرواز داره؟!
_اسمش معجون تکثیره...ولی وقتی میخوری پرواز میکنی...
_پس چرا اسمش معجون تکثیره؟!
_دقیقا خودم هم نمیدونم...مثل اینکه سازنده اش میخواست معجون تکثیر درست کنه ولی اشتباها این معجون باعث پرواز شد...اسم سازنده اش چی بود؟!توی کتاب تاریخ خونده بودیم؟!هرکور؟!تکهور؟!کهروت؟! آها...هکتور! آره...اسم سازنده اش هکتور دگروث گرنجر بود...یادم اومد!

بعد از این جمله صاحب رستوران،نگاه همه مرگخوارها به سمت هکتور برگشت...اشک در چشم های هکتور حلقه زده بود...معلوم نبود اشک هکتور به چه دلیل بود!

_اتفاقا خیلی خوب شد.من خیلی دوست داشتم ببینم توی اینده چه بر سر ازدواج من لودو میاد؟!
همه نگاه ها از هکتور به سمت گوینده جمله یعنی کراب برگشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/25 20:53:18
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/25 20:54:22
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1393 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
وینسنت خیلی خوشحال بود. حتی دلش میخواست در همین زمان بماند و هرگز برگردد.ولی اربابش! به قول رودولف وینسنت هم به بهشت نمیرفت اگر ارباب آنجا نبود.برای همین وینسنت آه سردی کشید و به دامن های خوشگل و رنگارنگ جادوگران نگاه کرد.
صاحب مایکروفر بی درز هنوز در حال اصرار بود و ظاهرا آشا و لینی بی میل نبودند که سری به رستوران بزنند.ارباب مهم بود. ولی مرگخواران هم گرسنه بودند.گذشته از این از نگاه های خیره دیگران خسته شده بودند.برای همین به دنبال جادوگر به راه افتادند.همه با چشمانی متعجب به این گروه عجیب نگاه میکردند.

اولی:اونا رو ببین.چرا لباساشون اینجوریه؟!ردا پوشیدن! چقدر دست و پاگیر.
دومی:اونی که مسلح به نظر میرسه جنه؟ من عکساشونو تو کتابای پدربزرگم دیده بودم.
سومی:چقدر ساده این شما.اینا نمیتونن واقعی باشن.مطمئنم اعضای گروه تئاترسحرآمیز هستن.
آخری:به هر حال خیلی مسخرن!اون نقاشیا چیه رو دستاشون؟

صاحب رستوران در نقطه ای توقف کرد و دست هایش را به دوطرف باز کرد و گفت:خب!آماده پرواز هستین؟

رودولف که خیلی کلافه به نظر میرسید جواب داد:بله.ولی ما که جارو نداریم.

صاحب رستوران برگشت و به رودولف خیره شد.انگار میخواست از چهره اش بفهمد که حرفش شوخی بود یا جدی! و اگر جدی بود چرا جدی بود!در این دوره زمانه چه کسی ممکن بود با جارو پرواز کند؟!این وسیله ناراحت و آزار دهنده!ولی چیزی از قیافه نه چندان جذاب رودولف نفهمید.به جایش کمی کراب را تماشا کرد و از زیباییش بهره برد.بلاخره خسته شد و گفت:
یعنی چی؟اونقدر خسته این که نمیتونین پرواز کنین؟نمیشه که.رستوران ما کمی با اینجا فاصله داره!
لینی که کل ذهنش را مگس ها و پشه ها و سوسک های درشت آبدار پر کرده بودند شروع کرد به بال بال زدن:من میتونم!من میتونم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1393 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-خوبه!ما هم قصد نداشتیم خارج بشیم. دایناسورا اون بیرونن.
مرگخوارا از وضعیتشون راضین...تا وقتی که اورین دوباره شروع به توضیح دادن درباره نوه و نتیجه هاش میکنه.مرگخوارا کم کم شک میکنن که داخل غار فضای دلچسب تری داره یا خارجش.
مرلین که سنی ازش گذشته و صبر و تحمل زیادی نداره رو به مرگخوارا میکنه.
-لازم نیست از اینجا خارج بشیم.ولی از من پیرمرد انتظار نداشته باشین این بلک جدید رو تحمل کنم.
مرلین بدون اینکه منتظر نظر بقیه باشه زمان برگردان ملکوتیشو به کار میندازه و مرگخوارا غیب میشن و اورین رو تو غار دایناسورا تنها میذارن.

میچرخن و میچرخن و میچرخن...و بالاخره فرود میان!

اولین سوال رو لینی وارنر میپرسه:کجاییم!

ولی یه چیزی مهمتر از مکان وجود داشت... زمان!

مرگخوارا دور و برشونو نگاه میکنن. ظاهرا وسط یه شهر مشنگی هستن. آسمانخراش های بلند، وسایل نقلیه مشنگی ناآشنا! و عجیب تر از آن لباس های مشنگ ها! مردان مشنگ دامن هایی بسیار کوتاه به تن داشتند و زنان مشنگ شلوارهایی گل و گشاد!

وینسنت کراب از این وضعیت اصلا ناراحت نبود. چوب دستیشو با خوشحالی در دست گرفته بود. ولی مشنگی که از کنارش رد میشه وینسنت رو به دوستش نشون میده.
-اونو ببین! اون چوب دستیه؟ یعنی هنوز از اینا پیدا میشه؟
کراب مطمئنه که مشنگها چوب دستیشو با وسیله دیگه ای اشتباه گرفتن.

لینی و آشا سعی میکنن خودشونو از مشنگها قایم کنن ولی مشنگی به اونا نگاه میکنه و لبخندی دوستانه میزنه.
-به هاگزمید خوش اومدین. رستوران مایکروفر بی درز در خدمت شماست. مگس ها و حشرات لزج و چسبناک و دلپذیری براتون آماده میکنیم.

ملت مرگخوار با شنیدن کلمه هاگزمید کلی تعجب میکنن! پس اینجا هاگزمیده! ولی مطمئنا زمان عوض شده و این وضعیت نمیتونست مربوط به گذشته باشه. همه به مرلین زل میزنن. و مرلین متوجه این زل ها میشه.
-چیه خب؟ اسمش زمان برگردانه. ولی مال مرلین کبیره! طبیعیه که گاهی هم چند سالی ببره جلو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1393/9/24 19:45:49
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!