جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] خاطرات مرگخواران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

- هی پلاکس، مطمئنی مشکلی برات پیش نمیاد؟
- نه کتی، هیچ مشکلی ندارم فقط این دهنتو بسته نگه دار، باشه؟
-باشه پلاکس به کسی نمیگم، حتی علی!
-خب نه بیا بگو!
- پلاکس به من اعتماد نداری؟
- خب باشه، برو باید ماموریتمون درست انجام بشه وگرنه راهمون نمیدن.
- باشه خب من رفتم، مواظب خودت باش.
- تو هم، فعلا!
هر دو برای مرگخوار شدن درخواست داده بودند و شرط قبول شدنشان این بود:
باید پایگاه محفل را منفجر میکردند!
آخر این چه شرطی بود؟ پلاکس درونش مانده بود که باید چه کنند و مثل همیشه کتی پرسیده بود:
- نقشه ای داری؟
و مثل همیشه پلاکس پاسخ داده بود:
- آره یک نقشه عالی!
و مثل همیشه نقشه ای نداشت! تنها نقشه ای که به ذهنشان رسیده بود این بود: نقشه دردسر ساز!
لحظه آخر از هری کش رفته بودند تا کمی ازش استفاده کنند. پس از بار ها ممکن بود نقشه شان نقش بر آّب نشود و عمل کند؟
طبق نقشه باید پیش میرفتند، بله مطمئنن اول که گفتند قصد آتش زدن محفل را داریم نقشه عمل نکرد و به جایش رویشان پودر عطسه آور ریخت. باز هم البته، همه سازندگان آن نقشه عضو محفل بودند. ( به جز پیتر پتی گرو) که به شدت بچه ها از او متنفر بودند! بنابراین باید حیله ای به کار میبردند! این نقشه ای بود که به ذهن کتی رسید:
- ای نقشه ما میخواهیم یک شوخی خیلی خیلی بزرگ بکنیم کمکمان میکنی؟
و صد البته عمل کرد!
حالا طبق نقشه باید به پایگاه میرفتند.( به زور مکان پایگاه را از زیر زبون اسنیپ درآورده بودند) کمی ترقه و بمب ساعتی هم همراهشان برده بودند.( پلاکس پیشنهاد داد) قرار بود آنجا را اینجوری منفجر کنند. باید تبدیل به حیوان میشدند.( هر دو حیوان نما بودند برای همین نقشه این پیشنهاد را داد) و صد البته پلاکس باید تبدیل میشد چون کتی یک شیر سفید ماده بود و پلاکس مار بود و مار هم حیوانی انعطاف پذیر بود. قرار بود سپر لوپین را بشکنند و نقشه هم پیشنهاد داده بود: قلقلکش کنید!
پس باید لوپین را بیرون بکشند و قلقلکش بدهند!
- پلاکس مطمئنی جواب میده؟
- آره کتی مطمئنم! برو اون پر دو متری رو بیار که درست کردم.
- باشه الان میارم... بیا اینم از پر.
- خوبه! خب شروع کنیم.
- آره، شروع کنیم.
اول نقشه برای بیرون آمدن لوپین باید از شیری سفید رونمایی میشد!
- آفرین کتی برو .
و البته باید موقعی را انتخاب میکردند که فقط لوپین در سالن باشد و بقیه در جا های دیگر!
- کتی برو، الان موقشه!
کتی غرشی کوتاه کرد که فقط تا لوپین برود.
همان طور که انتظار میرفت، لوپین از جایش جهید و به بیرون دوید.
- کی اونجاست بیا...
ناگهان شیری ماده و سفید دید!
-چقدر زیبایی!
همان طور که کتی داشت لوپین را سرگرم میکرد پلاکس پر را جلو برد.
- چه شیر باشکوهی! بیا این طرف تر.
کتی چه باید میکرد؟ پلاکس داشت تقلا میکرد که پر به لوپین برسد ولی لوپین هی آن طرف تر میرفت... فکری به ذهنش رسید!
غرشی کرد به معنای اینکه: من بچه دارم و چه عجیب که لوپین فهمید چه میگوید!
- آخی تو بچه داری؟
کتی سرش را تکان آرامی داد و به سمت پلاکس حرکت کرد.
-خب بچه ها کجان؟ آهان دارم میام!
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! پلاکس روی لوپین افتاد پر را نصف کرد و تا میتوانست لوپین را غلغلک کرد!و در آن لحظه جلوی چشم لوپین کتی دوباره انسان شد!
- بدو پلاکس فقط برو!
سپر از بین رفته بود و با فریاد های لوپین همه داشتند می آمدند. پلاکس سریع بلند شد. بمب ساعتی بزرگ را برداشت و کوک کرد در 10 ثانیه!
- بدو پلاکس دیگه نمیتونم نگهش دارم!
- باشه کتی الان...
پلاکس ماری سبز رنگ شد و بمب را در دهانش گرفت. نباید میفشردش.
- پلاکس!
روی دمش کمی بلند شد و بمب را پرتاب کرد...
- کتی فرار کن!
ناگهان لوپین دید که جلوی چشم او هر دو فرار کردند!
- از ترسشون، این دوتا جغله را فرستاد...
ناگهان چیزی یادش اومد، سپر!
تا برگشت پایگاه منفجر شد. هر دو کارشان را خوب انجام داده بودند.
- نه کتی، هیچ مشکلی ندارم فقط این دهنتو بسته نگه دار، باشه؟
-باشه پلاکس به کسی نمیگم، حتی علی!
-خب نه بیا بگو!
- پلاکس به من اعتماد نداری؟
- خب باشه، برو باید ماموریتمون درست انجام بشه وگرنه راهمون نمیدن.
- باشه خب من رفتم، مواظب خودت باش.
- تو هم، فعلا!
هر دو برای مرگخوار شدن درخواست داده بودند و شرط قبول شدنشان این بود:
باید پایگاه محفل را منفجر میکردند!
آخر این چه شرطی بود؟ پلاکس درونش مانده بود که باید چه کنند و مثل همیشه کتی پرسیده بود:
- نقشه ای داری؟
و مثل همیشه پلاکس پاسخ داده بود:
- آره یک نقشه عالی!
و مثل همیشه نقشه ای نداشت! تنها نقشه ای که به ذهنشان رسیده بود این بود: نقشه دردسر ساز!
لحظه آخر از هری کش رفته بودند تا کمی ازش استفاده کنند. پس از بار ها ممکن بود نقشه شان نقش بر آّب نشود و عمل کند؟
طبق نقشه باید پیش میرفتند، بله مطمئنن اول که گفتند قصد آتش زدن محفل را داریم نقشه عمل نکرد و به جایش رویشان پودر عطسه آور ریخت. باز هم البته، همه سازندگان آن نقشه عضو محفل بودند. ( به جز پیتر پتی گرو) که به شدت بچه ها از او متنفر بودند! بنابراین باید حیله ای به کار میبردند! این نقشه ای بود که به ذهن کتی رسید:
- ای نقشه ما میخواهیم یک شوخی خیلی خیلی بزرگ بکنیم کمکمان میکنی؟
و صد البته عمل کرد!
حالا طبق نقشه باید به پایگاه میرفتند.( به زور مکان پایگاه را از زیر زبون اسنیپ درآورده بودند) کمی ترقه و بمب ساعتی هم همراهشان برده بودند.( پلاکس پیشنهاد داد) قرار بود آنجا را اینجوری منفجر کنند. باید تبدیل به حیوان میشدند.( هر دو حیوان نما بودند برای همین نقشه این پیشنهاد را داد) و صد البته پلاکس باید تبدیل میشد چون کتی یک شیر سفید ماده بود و پلاکس مار بود و مار هم حیوانی انعطاف پذیر بود. قرار بود سپر لوپین را بشکنند و نقشه هم پیشنهاد داده بود: قلقلکش کنید!
پس باید لوپین را بیرون بکشند و قلقلکش بدهند!
- پلاکس مطمئنی جواب میده؟
- آره کتی مطمئنم! برو اون پر دو متری رو بیار که درست کردم.
- باشه الان میارم... بیا اینم از پر.
- خوبه! خب شروع کنیم.
- آره، شروع کنیم.
اول نقشه برای بیرون آمدن لوپین باید از شیری سفید رونمایی میشد!
- آفرین کتی برو .
و البته باید موقعی را انتخاب میکردند که فقط لوپین در سالن باشد و بقیه در جا های دیگر!
- کتی برو، الان موقشه!
کتی غرشی کوتاه کرد که فقط تا لوپین برود.
همان طور که انتظار میرفت، لوپین از جایش جهید و به بیرون دوید.
- کی اونجاست بیا...
ناگهان شیری ماده و سفید دید!
-چقدر زیبایی!
همان طور که کتی داشت لوپین را سرگرم میکرد پلاکس پر را جلو برد.
- چه شیر باشکوهی! بیا این طرف تر.
کتی چه باید میکرد؟ پلاکس داشت تقلا میکرد که پر به لوپین برسد ولی لوپین هی آن طرف تر میرفت... فکری به ذهنش رسید!
غرشی کرد به معنای اینکه: من بچه دارم و چه عجیب که لوپین فهمید چه میگوید!
- آخی تو بچه داری؟
کتی سرش را تکان آرامی داد و به سمت پلاکس حرکت کرد.
-خب بچه ها کجان؟ آهان دارم میام!
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! پلاکس روی لوپین افتاد پر را نصف کرد و تا میتوانست لوپین را غلغلک کرد!و در آن لحظه جلوی چشم لوپین کتی دوباره انسان شد!
- بدو پلاکس فقط برو!
سپر از بین رفته بود و با فریاد های لوپین همه داشتند می آمدند. پلاکس سریع بلند شد. بمب ساعتی بزرگ را برداشت و کوک کرد در 10 ثانیه!
- بدو پلاکس دیگه نمیتونم نگهش دارم!
- باشه کتی الان...
پلاکس ماری سبز رنگ شد و بمب را در دهانش گرفت. نباید میفشردش.
- پلاکس!
روی دمش کمی بلند شد و بمب را پرتاب کرد...
- کتی فرار کن!
ناگهان لوپین دید که جلوی چشم او هر دو فرار کردند!
- از ترسشون، این دوتا جغله را فرستاد...
ناگهان چیزی یادش اومد، سپر!
تا برگشت پایگاه منفجر شد. هر دو کارشان را خوب انجام داده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/10 11:37:18
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/18
تولد نقش: 1399/05/31
آخرین ورود: پنجشنبه 7 مرداد 1400 01:46
از: ارباب دورم نکن
پستها:
123

_اربابم کجایییی ؟ اربابممممممممممممممممممممم کجایی؟ دقیقا کجایی...

زمزمه نا موزونی خانه ریدل ها رو در بر گرفت:
_کجایی تو بی من دقیقا کجایی .

و صدای ضجه ای اهنگ رو قطع کرد.
_ارباببببببب بدون شما چیکار کنممممم. ارباااااااااااااابا کجایین؟ چرا مارو تنها گذاشتین

سدریک که چند وقتی بود کاملا بیدار بود به طرف لینی ای دوید که بعد از چند سال به شکل جانور نما نبود تا ارومش کند.
چند هفته بود که خانه ی ریدل ها در جو بدی قرار گرفته بود . با غیب شدن لرد ولدمورت ،ایزا دیگر گاز نمیگرفت، پلاکس نقاشی نمی کرد و حتی از اسنیپ حرف نمی زد، اگلا پیپ ش را( حتی خاموش )نمی کشید، هکتور معجون نمی ساخت، سو چند هفته بود که کلاهش را گوشه اتاقش ول کرده بود و سراغ ش رو نمیگرفت، ملانی با غم به کیف پزشکی مملو از وسایل پزشکی اش خیره شده بود و مروپ تمام میوه هایش رو در سطل خالی کرده بود.
دوباره اهنگ سوزناک خانه رو در بر گرفت.
_یه پاییز زرد و زمستون سرد و
یه خانه ی تنگ و یه زخم مار شکلو
رو دستم گذاشتی.
غم جمعه عصر و غریبیه جادو
یه دنیا سوالو تو مغزم گذاشتی
جهانی دروغ و یه دنیا ی بی جادو
یه درد عمیق و یه تیزی تیغ و
یه قلب مریض و یه آه غلیض
یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی
اربام کجایی دقیقا کجایی؟
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
_ما همین جاییم پاتریشیا

مرگخوران بی توجه به صدایی که بسیار شبیه به ارباب بود توجهی نکردند زیرا چند روز بود ارباب رو در همه جای خونه میدیدند ولی ارباب سرابی بیش نبود.
_کجاییی ارباب . کجا رفتی ارباب
_من همینجا ایم پاتریشا . اکه بار دیگه...
مرگخواران در جای خود خشک شدند و در صدم ثانیه به سوی اربابی که دعا می کردند واقعی باشد دویدند . ایزابلا که مثل یوز ایرانی می دوید زود تر از همه به لرد رسید.
_واقعیه . وااااااقعیهههههههه . ارباب اومدن. ارب...
_شلیل مامان برگشتی شلیل مامان برگشته.
پاتریشیا در حالی که برگ هایش جوانه می زد جیغ زد:
_ارباب. واقعا خودتونین؟
_بله پاتریشیا خودمونیم

_اربابااااااااااب فدای جان پیچ هاتون بشیم
نیم ساعت بعد.
_حالا بیا وسط.
ربکا با رقص بندری و هکتور ویبره کنان به وسط خانه ی ریدل ها امدند.
_خجالت هم خوب چیزیه.

_زمان سالازار اگه یه نفر خوب بندری نمی رقصید، سالازار با یه کروشیو حساب شو می رسید
_بفرما شلیل مامان، گیلاس ارگانیک .
_مادرمان هنوز هم باید میوه بخوریم

_بخور گیلاس مامان . بخور جون بگیری.

و این گونه بود که با آمدن لرد تمام غم های خانه ریدل ها رفتن پی کارشون.
ایزا هر که دم دستش بود گاز می گرفت، پلاکس نقاشی تمام مرگخواران می کشید، اگلا پیپ ش را روشن کرده بود و می کشید، هکتور معجون می پروند، سو کلاهش را از زاویه های مختلف برسی می کرد ، ملانی با شادی تمام مرگخواران رو ویزیت می کرد و مروپ تمام میوه هایش رو در حلق لرد فرو کرده بود.
امروز بود که ارباب مرگخواران برگشته بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
Risk of biting
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/06
تولد نقش: 1398/09/09
آخرین ورود: شنبه 19 اردیبهشت 1405 18:13
از: توی دیوار
پستها:
72

سحرگاه بود. مه نازکی بر روی زمین قرار گرفته بود. هوا کمی سرد بود. درختان هنوز از باران دیشب خیس بودند و قطرات آب، از برگ هایشان بر روی زمین می افتاد. خورشید هنوز در کشمکش طلوع بود و پرندگان در هوای گرگ و میش سحر، فعالیت روزانه شان را شروع کرده بودند و صدای جیغ و دادشان تمام فضا را برداشته بود.
دو جادوگر یکی با ردای سیاه و قامتی خمیده و در انتهای روزگار خود و دیگری جوان و راست قامت با استواری تمام، روبروی یکدیگر ایستاده بودند. پیرمرد چوبدستی اش را در دست می فشرد، اما لرزش دستش مانع از تمرکز او می شد. جادوگر جوان اما به خوبی پیرمرد را نشانه گرفته بود و منتظر کوچکترین حرکتی از او بود.
- آواداکداورا!
پیرمرد، نور سبزی را دید که نشانگر همیشگی طلسم مرگ بود. از چند لحظه ای که قبل از برخورد طلسم داشت، استفاده کرد. نفس عمیقی کشید و بوی خاک باران خورده را وارد ریه هایش کرد. همیشه از این رایحه خوشش می آمد. بوی چمنی که زیر پا له شده و عطرش فضا را آکنده می کرد. چشمانش را بست و به صدای اطرافش گوش داد. طبیعت... آخرین چیزی بود که قبل از مرگش آن را حس می کرد.
با برخورد طلسم مرگ، جسم بی جان پیرمرد بر روی زمین افتاد. جادوگر نگاهی به جسد جلوی رویش انداخت و با پوزخندی گفت:
- تو بودی می خواستی از لرد ولدمورت دفاع کنی؟ حتما پیش خودت می گفتی که ارزش این همه فداکاری اینا رو هم داره. نه؟
صدای پرنده ای در دوردست طنین انداز شد. طبیعت، بدون توجه به اتفاقی که افتاده بود، روند طبیعی خودش را در پیش گرفته بود. چند دقیقه بعد خورشید طلوع می کرد و جانوران جنگل کارهای زیادی داشتند تا انجام دهند.
- اون خیلی وقته که مرده. می فهمی؟ مُرده! اون تا الان باید پوسیده باشه! فکر کردی همینطوری بخوای از یه قاتل حمایت بکنی، بی جواب می مونه کار هات؟
جادوگر جوان این را گفت و بر روی زمین تف کرد. از هر فردی که کوچکترین ارتباطی با لرد ولدمورت داشت، متنفر بود. چند روزی بود که پیرمرد را دنبال می کرد و امروز، به مقصودش رسیده بود. توانسته بود انتقام بگیرد.
- حالا تو هم همینجا می مونی. مثل اون که تو اون خرابه موند! می پوسی! کسی حتی از مرگت هم خبردار نمیشه.
پیرمرد، چشمانش را باز کرد. نگاهی به جادوگر بالای سرش انداخت، گوشش سوت می کشید و به خوبی نمی توانست حرف های او را بشنود. سرش را تکان داد تا شاید صدای گوشش کمتر شود. تاثیری نداشت. نگاهی به اطرافش انداخت. همه چیز همانگونه بود که چند لحظه پیش قبل از اینکه خوابش ببرد، دیده بود.
کمی فکر کرد... جادوگر جوان با او فاصله داشت، ولی الان بالا سر او ایستاده بود و با او حرف می زد. چه اتفاقی افتاده بود؟ کمی فکر کرد...
- مطمئن باش با افتخار میگم که من کشتمت! وقتی که فهمیدن نیستی، وقتی که فهمیدن غیبت زده، اون موقع با افتخار اعلام می کنم که کشتمت!
به آرامی به یادش آمد. نور سبز رنگی که به سرعت به سمتش می آمد و در نهایت، به او برخورد کرد. اما مگر با طلسم مرگ، نباید می مرد؟ اگر مرده بود، پس چگونه می توانست حرکت کند؟ چرا جادوگر جوان به او مشکوک نمی شد؟ حرکاتش را نمی دید؟ دستش را بالا آورد و جلوی صورتش گرفت. دستش شفاف بود. دست دیگرش را نگاه کرد، آن هم شفاف بود.
- من روح شدم... ولی من که کار نیمه تمومی ندارم... چرا باید تو این زمین لعنتی گرفتار بمونم؟
- فهمیدی؟! اربابت مُرد! دیگه هم برنگشت. این بار دیگه واقعا مُرد، نه مثل دفعه های قبلی که هر بار ناقص تر میشد و برمی گشت!
این بار حرف های جادوگر را شنید. اربابش برنگشته بود؟ تمام این مدت به این انتظار ایستاده بود. تنها امیدش این بود که روزی اربابش برگردد و دوباره بتوانند دنیا را تصاحب کنند. اگر برنگشته بود... دلیلی نداشت که در این دنیا بماند... کار نا تمامی نداشت...
بینز نگاهی به صورت جادوگر جوان که از شدت خشم و غرور، قرمز شده بود، انداخت. نگاهش را بالاتر برد و به آسمان نگاه کرد. خورشید بالاتر آمده بود و روز جدیدی شروع شده بود. نور آفتاب چشمانش را زد، دستش را جلوی چشمانش گرفت تا سایه بانی برای نور آفتاب شود، اما یادش رفته بود که روح شده و دیگر نور از او عبور می کرد.
- پس چرا اینطوری میشم؟
به دستش دقیق تر شد. به آرامی در حال رنگ باختن بود. از خاکستری به سمت بی رنگ بودن می رفت. بقیه بدنش را نیز نگاه انداخت. آن ها نیز در حال بی رنگ شدن بودند. زمانش فرا رسیده بود. چشمانش را بست و خودش را در هوا رها کرد تا آخرین لحظات حضورش در این دنیا را نیز به سرانجام برساند.
.
.
.
چشمانش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و به آرامی چشمانش را به جهان دیگری که به احتمال زیاد، جهان زیرین بود، گشود. اما چیزی که می دید، قابل باور نبود... . هنوز همانجایی بود که چند لحظه پیش قرار داشت. نگاهی به اطراف انداخت. چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. اشتباه نمی کرد. هنوز داخل همان جنگل بود. به سرعت به سمت جایی که جادوگر جوان ایستاده بود، چرخید. اما او آنجا نبود. برگشت به جنازه خودش نگاه کرد. مرتب و آراسته دراز کشیده بود و چوبدستی اش درون دستانش و بر روی سینه اش قرار گرفته بود. اما او به آن آراستگی بر زمین نیفتاده بود... یک جای کار ایراد داشت... .
- دوباره برگشتی بچه؟
- کی اونجاسـ...
باور نمی کرد. درست رو به رویش ایستاده بود. دقیق تر نگاه کرد. خودش بود. با لکنت گفت:
- شما؟ ولی آخه چطوری...
- ما همیشه برمی گردیم. قبلا برگشتیم، این بار هم بر می گردیم. ولی این بار برگشتیم که تا همیشه بمونیم. الانم کار نا تموم جنابعالی خدمت به ماست. جسدتم ما درست کردیم. جمع کن بریم.
خندید... اربابش بازگشته بود... .
دو جادوگر یکی با ردای سیاه و قامتی خمیده و در انتهای روزگار خود و دیگری جوان و راست قامت با استواری تمام، روبروی یکدیگر ایستاده بودند. پیرمرد چوبدستی اش را در دست می فشرد، اما لرزش دستش مانع از تمرکز او می شد. جادوگر جوان اما به خوبی پیرمرد را نشانه گرفته بود و منتظر کوچکترین حرکتی از او بود.
- آواداکداورا!
پیرمرد، نور سبزی را دید که نشانگر همیشگی طلسم مرگ بود. از چند لحظه ای که قبل از برخورد طلسم داشت، استفاده کرد. نفس عمیقی کشید و بوی خاک باران خورده را وارد ریه هایش کرد. همیشه از این رایحه خوشش می آمد. بوی چمنی که زیر پا له شده و عطرش فضا را آکنده می کرد. چشمانش را بست و به صدای اطرافش گوش داد. طبیعت... آخرین چیزی بود که قبل از مرگش آن را حس می کرد.
با برخورد طلسم مرگ، جسم بی جان پیرمرد بر روی زمین افتاد. جادوگر نگاهی به جسد جلوی رویش انداخت و با پوزخندی گفت:
- تو بودی می خواستی از لرد ولدمورت دفاع کنی؟ حتما پیش خودت می گفتی که ارزش این همه فداکاری اینا رو هم داره. نه؟
صدای پرنده ای در دوردست طنین انداز شد. طبیعت، بدون توجه به اتفاقی که افتاده بود، روند طبیعی خودش را در پیش گرفته بود. چند دقیقه بعد خورشید طلوع می کرد و جانوران جنگل کارهای زیادی داشتند تا انجام دهند.
- اون خیلی وقته که مرده. می فهمی؟ مُرده! اون تا الان باید پوسیده باشه! فکر کردی همینطوری بخوای از یه قاتل حمایت بکنی، بی جواب می مونه کار هات؟
جادوگر جوان این را گفت و بر روی زمین تف کرد. از هر فردی که کوچکترین ارتباطی با لرد ولدمورت داشت، متنفر بود. چند روزی بود که پیرمرد را دنبال می کرد و امروز، به مقصودش رسیده بود. توانسته بود انتقام بگیرد.
- حالا تو هم همینجا می مونی. مثل اون که تو اون خرابه موند! می پوسی! کسی حتی از مرگت هم خبردار نمیشه.
پیرمرد، چشمانش را باز کرد. نگاهی به جادوگر بالای سرش انداخت، گوشش سوت می کشید و به خوبی نمی توانست حرف های او را بشنود. سرش را تکان داد تا شاید صدای گوشش کمتر شود. تاثیری نداشت. نگاهی به اطرافش انداخت. همه چیز همانگونه بود که چند لحظه پیش قبل از اینکه خوابش ببرد، دیده بود.
کمی فکر کرد... جادوگر جوان با او فاصله داشت، ولی الان بالا سر او ایستاده بود و با او حرف می زد. چه اتفاقی افتاده بود؟ کمی فکر کرد...
- مطمئن باش با افتخار میگم که من کشتمت! وقتی که فهمیدن نیستی، وقتی که فهمیدن غیبت زده، اون موقع با افتخار اعلام می کنم که کشتمت!
به آرامی به یادش آمد. نور سبز رنگی که به سرعت به سمتش می آمد و در نهایت، به او برخورد کرد. اما مگر با طلسم مرگ، نباید می مرد؟ اگر مرده بود، پس چگونه می توانست حرکت کند؟ چرا جادوگر جوان به او مشکوک نمی شد؟ حرکاتش را نمی دید؟ دستش را بالا آورد و جلوی صورتش گرفت. دستش شفاف بود. دست دیگرش را نگاه کرد، آن هم شفاف بود.
- من روح شدم... ولی من که کار نیمه تمومی ندارم... چرا باید تو این زمین لعنتی گرفتار بمونم؟
- فهمیدی؟! اربابت مُرد! دیگه هم برنگشت. این بار دیگه واقعا مُرد، نه مثل دفعه های قبلی که هر بار ناقص تر میشد و برمی گشت!
این بار حرف های جادوگر را شنید. اربابش برنگشته بود؟ تمام این مدت به این انتظار ایستاده بود. تنها امیدش این بود که روزی اربابش برگردد و دوباره بتوانند دنیا را تصاحب کنند. اگر برنگشته بود... دلیلی نداشت که در این دنیا بماند... کار نا تمامی نداشت...
بینز نگاهی به صورت جادوگر جوان که از شدت خشم و غرور، قرمز شده بود، انداخت. نگاهش را بالاتر برد و به آسمان نگاه کرد. خورشید بالاتر آمده بود و روز جدیدی شروع شده بود. نور آفتاب چشمانش را زد، دستش را جلوی چشمانش گرفت تا سایه بانی برای نور آفتاب شود، اما یادش رفته بود که روح شده و دیگر نور از او عبور می کرد.
- پس چرا اینطوری میشم؟
به دستش دقیق تر شد. به آرامی در حال رنگ باختن بود. از خاکستری به سمت بی رنگ بودن می رفت. بقیه بدنش را نیز نگاه انداخت. آن ها نیز در حال بی رنگ شدن بودند. زمانش فرا رسیده بود. چشمانش را بست و خودش را در هوا رها کرد تا آخرین لحظات حضورش در این دنیا را نیز به سرانجام برساند.
.
.
.
چشمانش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و به آرامی چشمانش را به جهان دیگری که به احتمال زیاد، جهان زیرین بود، گشود. اما چیزی که می دید، قابل باور نبود... . هنوز همانجایی بود که چند لحظه پیش قرار داشت. نگاهی به اطراف انداخت. چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. اشتباه نمی کرد. هنوز داخل همان جنگل بود. به سرعت به سمت جایی که جادوگر جوان ایستاده بود، چرخید. اما او آنجا نبود. برگشت به جنازه خودش نگاه کرد. مرتب و آراسته دراز کشیده بود و چوبدستی اش درون دستانش و بر روی سینه اش قرار گرفته بود. اما او به آن آراستگی بر زمین نیفتاده بود... یک جای کار ایراد داشت... .
- دوباره برگشتی بچه؟
- کی اونجاسـ...
باور نمی کرد. درست رو به رویش ایستاده بود. دقیق تر نگاه کرد. خودش بود. با لکنت گفت:
- شما؟ ولی آخه چطوری...
- ما همیشه برمی گردیم. قبلا برگشتیم، این بار هم بر می گردیم. ولی این بار برگشتیم که تا همیشه بمونیم. الانم کار نا تموم جنابعالی خدمت به ماست. جسدتم ما درست کردیم. جمع کن بریم.
خندید... اربابش بازگشته بود... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

داشت دیوانه میشد چرا اینقدر داد میکشید؟ هر دو دقیقه یک بار فریادی بیخ گوشش میکشید!
-کتی! رولت باید عالی باشه میفهمی؟
هنوز در مرحله ایفای نقش بود، یک ماه هم از آمادنش نگذشته بود! داشت عین (بوق) ازش کار میکشید!
- چرا 2 دوتا اینتر زدی؟ باید 1 و نصفی بزنی!
- پلاکس ولی اخه یکی و نصفی اینتر نداریم!
- اون کاری که میگمو بکن! این جا منم که حرف میزنم!
- خب حداقل...
- گفتم... ساکت!
داشت منفجر میشد! یک داد دیگر مساوی بود با منفجر شدن کتی! حال میداد، با آن خشم میتوانست یک پاترونس درست حسابی بسازد که در گینس هم بنویسندش!
و حال دادن دیگر این بود که شیرش پلاکس را بخورد! همه با شادی پاترونس میسازن اونوقت کتی باید خشمش فوران کنه تا پاترونسش گل کنه!
همون وقت بود که پلاکس گفت:
- تو یک عجوبه کشف نشده ای!
هیچ کسی نبود که آموزش کتی را به عهده بگیرد پس وقتی پلاکس این مسئولیت را قبول کرد در پوست خودش نمیگنجید! البته بعد با خودش گفت:
- من واقعا غلط کردم اصلا همون مربی نداشته باشم بهتره!
شاید پلاکس مربی کاملی نبود اما با هم عهد بسته بودند که با هم تلاش کنند و پیشرفت کنند!
البته خودتان وقتی با یک مربی مرگ خوار تازه کار روبه رو شوید کلکتان کنده است!
- کتی! دوباره رفتی توی فکر؟
- خب...
- من اینجا حرف میزنم!
- خب بزار حداقل جواب سوالتو بدم!
- گفتم من فقط اینجا حرف میزنم. حالا بگو ببینم نقطه کجا میاد در رول؟
- ببین در...
- گفتم من فقط اینجا حرف میزنم!
- پلاکس، سوال پرس...
- گفتم من فقط اینجا حرف میزنم، حالا هم بدلیل اینکه جواب سوالمو ندادی منفی میگیری!
- ولی پلاکس...
- یک منفی دیگه برای حرف زدن زیادت!
واقعا اگر در هفته اینده دیوانه نمیشد کم بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/9 10:32:35
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/22
تولد نقش: 1399/05/25
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:07
از: من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
پستها:
132
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

- مروپ؟ مروپ هوی! معلوم نیست کدوم گوری رفته که نمیاد این خریدا رو از دست پدر پیرش بگیره. اصلا غلط میکنه تنها و بی اجازه جایی رفته باشه! مگه مردای این خونه غیرت ندارن؟
همان طور که جورابش را تا میکرد تا به گوشهای بیندازد، در حالی که گاه زیر لبی غرولند میکرد و گاه اوج میگرفت و فریاد میزد، عرض کوتاه خانهی محقرشان را طی کرد تا به اتاق دخترش برسد.
- یه زمانی پدر ارج و قرب داشت ... صدای پاش که میاومد همه صف میکشیدن تا استقبال کنن و بارشو از دستش ... پدرسوخته تو که اینجایی! چرا جواب نمیدی پس؟!
مروپ کنج تختش، رو به پنجره نشسته بود، اما بی آن که به آن نگاه کند، سرش را انداخته بود پایین و به زانوهای جمع شدهی خودش تکیه داده بود.
- ببــ... ببخشید پدر ... حـــ حواسم نبود.
- صدات چرا این شکلی شده دختر؟ وقتی با من حرف میزنی اون ورو نیگا نکن ... کری؟!
- چـ... چشم.
بر خلاف انتظار مروپ، خبری از سیلی نبود. فروکش کردن خشم ماروولو را میشد در خوابیدن ورم رگهای گردنش، سفید شدن چهرهی کبودش و پایین آمدن شانههایش دید. مانند بادکنکی که آرام آرام بادش خالی میشود، تمام نفسی که برای فریاد زدن آماده کرده بود را با صدایی که بی شباهت به «آه» نبود از دماغش بیرون داد.
- واس چی ...؟ تو گریه کردی دختر؟
مروپ واکنش او را درک نمیکرد. روزی نبود که پدرش اشک او را درنیاورد و بعد با نیشخند و تمسخر گریههایش را به تماشا بنشیند. انگار ماروولو نیز متوجه سوالی شد که در ذهن مروپ ایجاد کرد.
- تو عین ننه خدابیامرزتی. اونم اشکش دم مشکش بود. چیز غریبی هم نی! گریه سلاح زنه ... هق هق میکنه که جلب توجه کنه و خواستشو بشونه به کرسی یا بگه من مظلومم! اما ...
حرفش را قطع کرد و رفت کنار دخترش نشست. مروپ اشکهایش را به محض ورود پدرش پاک کرده بود اما هنوز بغض در چهرهاش مشهود بود.
- به نظرت کسی تو تنهایی اسلحه میکشه؟ هان؟ دارم ازت سوال میکنم.
- نه پدر.
- باریکلا. پس این بارو نمیشه پای سلیطه بازی گذاشت! اشکت اشکه. راستکیِ راستکی!
مروپ حالا دیگر بغض فروخوردهاش را فراموش کرده بود. در تمام زندگیش تصور میکرد پدرش کوچکترین درکی نسبت به او و احساساتش ندارد. کمابیش مطمئن بود که برای او بیاهمیتترین موجود دنیاست. جرات نگاه کردن به چهرهی ماروولو را نداشت اما لحن ناآشنای پدرش کافی بود که بداند او جدیتر از همیشه است. لبانش از هم باز شد اما بهت راه تمام کلمات را سد کرده بود.
- نمیخواد بگی دردت چیه. فقط یه چی بهت میگم، خوب تو گوشت فرو کن. میشنفی؟
- بلـ... بله پدر.
- درسته که یه ضعیفهای ... رو همین حساب عقل درست و درمونی هم نداری ... اما خوب، این طبیعتته! به جاش همین طبیعت بهت یه دل گنده داده.
صدای ماروولو میلرزید. انگار زبانش از ادای این جملات ابا داشت. برای گفتن هر کلمه، با غرورش کشتی میگرفت و عرق روی پیشانیش خبر از چقر بودن این حریف میداد.
- و من پدرتم. دیدمش. خوب؟ دلت ... خیلی ... چیزه ... مهربونه! خیلی! کسی که همچین دلی داره ... اشکش گرونه. میفهمی چی میگم؟ ارزش نداره. هیشکی و هیچی، ارزش یه لحظه بغض راستکیتو نداره. خوب؟
پس از ثانیهای مکث، ناگهان مانند گلولهی رها شده از توپ بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
همان طور که جورابش را تا میکرد تا به گوشهای بیندازد، در حالی که گاه زیر لبی غرولند میکرد و گاه اوج میگرفت و فریاد میزد، عرض کوتاه خانهی محقرشان را طی کرد تا به اتاق دخترش برسد.
- یه زمانی پدر ارج و قرب داشت ... صدای پاش که میاومد همه صف میکشیدن تا استقبال کنن و بارشو از دستش ... پدرسوخته تو که اینجایی! چرا جواب نمیدی پس؟!
مروپ کنج تختش، رو به پنجره نشسته بود، اما بی آن که به آن نگاه کند، سرش را انداخته بود پایین و به زانوهای جمع شدهی خودش تکیه داده بود.
- ببــ... ببخشید پدر ... حـــ حواسم نبود.
- صدات چرا این شکلی شده دختر؟ وقتی با من حرف میزنی اون ورو نیگا نکن ... کری؟!
- چـ... چشم.
بر خلاف انتظار مروپ، خبری از سیلی نبود. فروکش کردن خشم ماروولو را میشد در خوابیدن ورم رگهای گردنش، سفید شدن چهرهی کبودش و پایین آمدن شانههایش دید. مانند بادکنکی که آرام آرام بادش خالی میشود، تمام نفسی که برای فریاد زدن آماده کرده بود را با صدایی که بی شباهت به «آه» نبود از دماغش بیرون داد.
- واس چی ...؟ تو گریه کردی دختر؟
مروپ واکنش او را درک نمیکرد. روزی نبود که پدرش اشک او را درنیاورد و بعد با نیشخند و تمسخر گریههایش را به تماشا بنشیند. انگار ماروولو نیز متوجه سوالی شد که در ذهن مروپ ایجاد کرد.
- تو عین ننه خدابیامرزتی. اونم اشکش دم مشکش بود. چیز غریبی هم نی! گریه سلاح زنه ... هق هق میکنه که جلب توجه کنه و خواستشو بشونه به کرسی یا بگه من مظلومم! اما ...
حرفش را قطع کرد و رفت کنار دخترش نشست. مروپ اشکهایش را به محض ورود پدرش پاک کرده بود اما هنوز بغض در چهرهاش مشهود بود.
- به نظرت کسی تو تنهایی اسلحه میکشه؟ هان؟ دارم ازت سوال میکنم.
- نه پدر.
- باریکلا. پس این بارو نمیشه پای سلیطه بازی گذاشت! اشکت اشکه. راستکیِ راستکی!
مروپ حالا دیگر بغض فروخوردهاش را فراموش کرده بود. در تمام زندگیش تصور میکرد پدرش کوچکترین درکی نسبت به او و احساساتش ندارد. کمابیش مطمئن بود که برای او بیاهمیتترین موجود دنیاست. جرات نگاه کردن به چهرهی ماروولو را نداشت اما لحن ناآشنای پدرش کافی بود که بداند او جدیتر از همیشه است. لبانش از هم باز شد اما بهت راه تمام کلمات را سد کرده بود.
- نمیخواد بگی دردت چیه. فقط یه چی بهت میگم، خوب تو گوشت فرو کن. میشنفی؟
- بلـ... بله پدر.
- درسته که یه ضعیفهای ... رو همین حساب عقل درست و درمونی هم نداری ... اما خوب، این طبیعتته! به جاش همین طبیعت بهت یه دل گنده داده.
صدای ماروولو میلرزید. انگار زبانش از ادای این جملات ابا داشت. برای گفتن هر کلمه، با غرورش کشتی میگرفت و عرق روی پیشانیش خبر از چقر بودن این حریف میداد.
- و من پدرتم. دیدمش. خوب؟ دلت ... خیلی ... چیزه ... مهربونه! خیلی! کسی که همچین دلی داره ... اشکش گرونه. میفهمی چی میگم؟ ارزش نداره. هیشکی و هیچی، ارزش یه لحظه بغض راستکیتو نداره. خوب؟
پس از ثانیهای مکث، ناگهان مانند گلولهی رها شده از توپ بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: امروز ساعت 01:08
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
644

هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.
- من واقعاً نمیفهمم این کتابای قلمبهسلمبه چی دارن آخه؟ چیشون جالبه که این ویلبرت شوندصتا ازشون داره؟
تام سرش را از کتابِ درون دستانش بیرون آورد و همانطور که مسیرِ خانهریدلها در لیتلهنگلتون را طی میکرد، کتاب را برای گربهی سفید و نارنجی رنگی، که در حال بازی کردن با تکهای چمنِ تازه سبز شده بود، پرتاب کرد.
- الان تو تالار چه خبره یعنی؟
احتمالاً دوباره ویلبرت داره با جوزفین کشتی میگیره که نیاز نیست برای یه اکیو زدن بره ریشه لاتینش رو پیدا کنه و سه تا کتاب درباره تاریخچهش بخونه تا با ویژگیهای شخصیتی مخترعش آشنا شه، دروئلا دوباره یه تیکه بالش زده زیربغلش نشسته داره کتاب میخونه و از غم تموم شدنش گالن گالن اشک میریزه، لونا عینک زده و داره زیر مبلایِ کنار شومینه رو دنبالِ اسنورککش میگرده، ری هم داره روانشناسی نوینی که شک دارم خودشم بفهمه چیه رو برای پاتریشیا تعریف میکنه و اونم هی برگاش میریزه... قابل پیش بینیان کاملاً. 
و خندان از تصورِ همگروهیانِ فارغ از دنیایش، به خانهیریدلها رسید.
- ها چیشده؟ کبکت خروس میخونه؟ نکنه تو مسیر با دامبلدور دستبهیکی کردی بیای خونهیریدلها رو منفجر کنی که انقدر شادی؟
تام امروز در مود خوبی بود و حوصله جر و بحث با اگلانتاین را نداشت. پس اولین و دمدستیترین راهکار خلاص شدنِ ممکن را به کار گرفت.
شوت کردنِ گلِ چسبیده به کفش به سمت لباس اگلا!
- مرتیکه اسب!
و سریعتر از آنکه اگلانتاینِ درگیر با لباسِ گلیشده به او برسد، "آگاوتاین" را فریاد زده و با دوندگی محل جرم را به سمت اصطبل ترک کرد.
هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.
- جمله بیمفهوم مینویسنا... خیر سرش شونصدتا جایزه هم برده این کتاب. چقدر بیدر و پیکره دنیای ماگلا.
تام هنوز بر روی آن کتاب قفل شده بود. آخر عادت داشتند، ویلبرت تیکهای به میان میانداخت و آنها رویش قفل میشدند.
- هوی بچه!
- تو چته سو؟
- هیچی. توی این زاویه راه نرو. سایه میکنی به کلاهم آفتاب نمیرسه، ناراحت میشه.
سو هم مثل همیشه بود... مثل همیشه به کوچیکترین و بیاهمیتترین چیزی که دم دستش میرسید برای گیر دادن به تام چنگ میزد.
همه چیز مثل همیشه بود.
تام سری به نشانه تاسف برای سو تکان داده و در حالی که زیر لب "کِی میمیری راحت شیم؟" را زمزمه میکرد، وارد اصطبلِ چوبیِ قدیمی شد.
سرش پایین و در حال خواندن شعر برای تسترالهای نامرئی بود، که صدای باز شدن در و به دنبالش، صدای یکزن توجهش را جلب کرد.
- تام مامان؟ جاروی پدرِ مامان چوبریزی داره و راه نمیره، گفتن میرن تعمیرش کنن. البته نمیدونم چجوری میخواستن ببرن راهش بندازن اما سوارش شدن و رفتن... ولی خب مامان از مسائل فنی سر در نمیاره.
مروپ بعد از کمی خاراندن سر ادامه داد.
- خلاصه که تامِ مامان علاقه داره مامان رو توی یه ماجراجویی هیجانانگیز همراهی کنه؟
تام از روزمرگی خسته بود.
تام هیجان میخواست.
تام ذوق زده شد.
تام از جا پرید.
- حتما حتما!
چه جور ماجراجویی ای؟! 
- سفر به اعماق بازار میوهها و نجاتِ میوههایِ پر خاصیت و لذیذ مامان از دستِ گونیهای کثیف و غیربهداشتی مامان!
-
اما مروپ از تام هیجانزدهتر بود. در نتیجه بههنگامِ تکان دادن مشتهایش در هوا، تام که پوکرفیس به گوشهای زل زده بود و به سوال "از کجا آمدهام؛ آمدنم بهر چه بود؟" فکر میکرد را ندید.
- پس مامان میره تا تامِ مامان داره شادیاش رو تخلیه میکنه و از لیست خرید رو آماده کن.
و باز هم تامی که اینبار دیگر حتا سوالی هم در نگاهش دیده نمیشد و به پوچی مطلق رسیده بود را، ندید.
"بازار میوه و ترهبار لندن"
- سیب تازه، انگور، کیوی، طالبی، هندونه؛ اینورِ بــــــــازار!
مروپ و تام با شنیدن این اصوات، سرشان را به طرف مردِ میوهفروش برگرداندند.
میوه فروش ظاهر چندان تمیزی نداشت.
این چیزی بود که تام در اولین لحظهی تلاقی نگاهش با سرووضع میوهفروش تشخیص داد.
اما اولین برداشت بهترین برداشت نیست! به واقع... میوه فروش نهتنها "ظاهر چندان تمیزی نداشت"، بلکه بسیار کثیف بود! دستهایش را در حفرهیهای بینیاش فرو میبرد و بعد، با هماندست، خوشه خوشه انگور برای مشتریان در کیسه میگذاشت و تحویلشان میداد.
حال تام بد شده بود.
- ام... بانو... میگم... به نظرتون یکمی کرکثیف نیستن؟
- تامِ مامان!
ظاهربینی؟! اینه چیزی که من توی این همه مدت تربیت کردنم یادتون دادم؟! نههمین لباس زیباست نشان آدمیت، تامِ تقریباً نافرزندِ مامان! 
تام دوباره نگاهی به میوهفروش که اینبار در حال خاراندن شپشهایِ متعددِ سرش و همزمان گذاشتن سیبها در مشمع بود انداخت.
- بانو آخه ببینید دستاش چقدر کثیفه.
- شاید میخواد خاکی باشه تا مشتریایِ مامان احساس غربت نکنن خب!
- ولی بانو ببینید داره عرقاشم میریزه تو دبه خیارشور!
- شما دکتری تامِ مامان؟!
- خب... نه. چطور؟
- اگر دکتر نیستی از کجا میدونی توی دبه خیارشور نباید عرق ریخت خب؟! شاید واسه سلامتِ مشتریای مامان لازم باشه!
- بانو آخه ببینید شپشای سرشم داره تو سیبا میریزه.
- از تو انتظار نداشتم تام مامان... اینکه دیگه واضحه! میخواد بدنِ مامان و مرگخوارای مامان و چوبدارچین مامان در برابر شپش مقاوم بشه و شپش نزنه!
تام دیگر حرفی نداشت.
* دقایقی بعد *
- اون پلاستیکو فراموش نکنی تام مامان. سیرترشیِ مخصوصِ نوهی طویلِ مامان توشه.
تام پلاستیک بعدی را هم برداشت.
اگر آنلحظه تام و پاتریشیا در کنار هم قرار میگرفتند، از یکدیگر قابل تشخیص نبودند. آنقدر پلاستیک و وسیله بر روی سر و دوش و دست تام آویزان بود که از دور به سان درخت دیده میشد.
اما کاری نمیشه کرد... مادر، مادر است.
همانطور که تام مطمئن بود اگر در همان حالتِ مشغول و شلوغشان، جملهای همچون "گشنمه." را بر زبان آورَد، مروپ از ناکجا ماهیتابهای خواهد ساخت و با گرمای خورشید هم که شده همانجا املتی برایش خواهد پخت تا گشنه نباشد؛ تام هم در هرصورت موظف به اطاعت از او بود.
چون مادر، مادر است.
- تامِ مامان اون صندوق هلوانجیری رو یادت نره. مامان میخواد ترشی هلوانجیری و بادوم زمینی بندازه.
تام نمیدانست هلوانجیری و بادوم زمینی چگونه قرار است ترشیای را تشکیل دهند، اما اهمیتی نداشت. تام تا قبل از ورود به خانهیریدلها فکرش را هم نمیکرد که غذایی به نام شفتالو پلو با خورش سکنجبین و هندونه وجود داشته باشد... ولی در خانهیریدلها وجود داشت!
این شد که سوال نکرد، فقط صندوق دیگری بر کانتینر انسانی متحرک خود اضافه کرد و به راه رفتن به دنبال بانو مروپ، ادامه داد.
- ...میگفتم برات تام مامان، مامان یه دورهای داشت با یه کارآموزی به اسم سامان گلریز... آخ که چه شاگرد خوبی برای مامان بود! حرف گوشکن، دیدِ باز و بیمحدودیت، تنها کسی بود که تا آخر کلاسها سر کلاس مامان میموند.
البته شاید اینکه مامان یهبار بعد از مخالفتش با حضور شلیل توی قیمه چوبدستی گذاشت زیر گلوش بیتاثیر نبود. 
تام گوش میداد و سعی میکرد به خاطر بسپارد هیچوقت با شلیل در قیمه مخالفت نکند!
دقایق میگذشتند و تام در مسیر خانه زیر فشار اجناس لهولهتر میشد، اما باید دوام میآورد.
بالاخره مسیر طاقت فرسا به پایان رسید و به خانهیریدلها رسیدند.
- آره خلاصه تام مامان، قیمت پوشک خیلی گرون شده... واقعا وزارت سحر و جادو چیکار داره میکنه؟
حس میکنم مامان باید بره یه ملاقه تو سر وزیرِ مامان بزنه!
تام هیچوقت نمیفهمید چگونه بحث به اینجاها میکشید، اما تقریباً هربار که با بانو مروپ به صحبت کردن مشغول میشد، در نهایت به تمامیِ مشکلات بریتانیا و جهان و کهکشان میرسیدند!
- خسته نباشی تام مامان؛ مامان نمیدونست اگه تام مامان نبود قرار بود چجوری این بارارو تا خونه بیاره.
تام لبخند عمیقی زد. همان همیشگیای که هنگام تعریف شنیدن میزد.
مثل همیشه!
تام وسایل و میوهها را در آشپزخانه گذاشت و تصمیم گرفت تا قبل از برگشت به اصطبل کاری کند.
ریسکی تقریباً بزرگ!
چندمدتی بود که بعد از تفی شدنش به وسیله رودولف، به حضور لرد سیاه نرفته بود و تمام ملاقاتهایشان یا از طریق واسطه بود یا از طریق پنجرهی اتاق لرد.
این شد که از درِ پشتی، آشپزخانه را به مقصد اتاق اربابش ترک کرد... نمیدانست این همه شهامت را از کجا آورده، اما حسی به او میگفت باید برود و حضوری اربابش را ملاقات کند.
پلهها را دوتا یکی بالا میرفت و نفسهایش یکی پس از دیگری با سرعت خارج میشدند و قلبش تند تند در جای خود میکوبید.
اگر اربابش از حضور او در آنجا عصبانی میشد چه؟ اگر درگیر کار مهمی بود و تام مزاحم شده بود چه؟
در همین افکار بود که خود را جلوی در اتاق اربابش دید.
نفسی عمیق کشید؛ در را باز کرد و با نهایت سرعت شروع به حرف زدن کرد.
- ارباب من اومدم که ببینم خوب هستین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چیزی...
و با جای خالی اربابش روبرو شد و تمام هیجانش خوابید.
- ارباب کجان پس؟
همانطور که سرش پایین را جستجو میکرد، چرخید تا از اتاق بیرون برود که ناگهان سرش به مانعی برخورد کرد.
مانعی بلند قد.
مانعی بلند قد و ردا پوش.
مانعی بلند قد و ردا پوش و در حال سرخ شدن از عصبانیت.
سر بالا آورد.
- آم... ارباب.
- ما مایل بودیم شما با کله در شکممان فرو بروی؟
تام که تازه یادش افتاده بود باید عقبتر بیاید، دو قدمی به عقب برداشت.
- آم... فکر کنم نه؟
- اگر فکر کنی نه پس چرا اکنون در شکم ما فرو رفته بودی؟
- ارباب راستش... گفتم... شاید ناراحت باشین.
اومدم ببینم ناراحت نباشین. بعد ام... چیز... حالتونو بپرسم... خوبین ارباب؟ 
- خیر! ناراحت نیستیم! ولی اگر تا پنج ثانیه دیگر تشریفت رو از اتاقمون نبری بیرون میدیم ایوامون یه دل سیر ازت بخوره دیگه قابلیت ناراحت کردنمون رو هم نداشته باشی!
"ناراحت نیستیم". همین کافی بود!
- واقعا؟!
واقعا نیستید؟!
چشم ارباب چشم ارباب. من میرم. 
و... در مسیر درستی نرفت متاسفانه... بیرون پریدن از پنجره طبقه سوم کمی درد داشت.
* شب-اصطبل *
- خب... امروزم مثل همیشه بودا.
چیز خاصی نداشت.
راست میگفت. برای تام پرت شدن از طبقه سومِ یکخانه بسیار عادی بود!
بعد چند ثانیهای که با تصور دوستانش از ته دل خندیده بود، لذت پرت کردن گل به سر و صورت اگلا، لبخند عمیقی که زده بود و حس خوبی که بعد از کمک به بانو مروپ داشت و خوشحالی بعد از ملاقات اربابش را به یاد آورد.
- ولی خب... هر چیزی که زیاد اتفاق میفته، تکراری نیست.
کتاب چرتوپرت نبود. کتاب مطلب درستی را بیان کرده بود. فقط چشمهای تام بود که باید باز میشد... شاید دچار روزمرگی شده بود، اما این روزمرگی برایش تکراری نبود.
او خانواده و دوستانی داشت... این همه چیز را تغییر میدهد!
با این افکار به خواب رفت و برای روز و روزها و هفتهها و ماههای آینده به رویا پردازی پرداخت.
- من واقعاً نمیفهمم این کتابای قلمبهسلمبه چی دارن آخه؟ چیشون جالبه که این ویلبرت شوندصتا ازشون داره؟

تام سرش را از کتابِ درون دستانش بیرون آورد و همانطور که مسیرِ خانهریدلها در لیتلهنگلتون را طی میکرد، کتاب را برای گربهی سفید و نارنجی رنگی، که در حال بازی کردن با تکهای چمنِ تازه سبز شده بود، پرتاب کرد.
- الان تو تالار چه خبره یعنی؟
احتمالاً دوباره ویلبرت داره با جوزفین کشتی میگیره که نیاز نیست برای یه اکیو زدن بره ریشه لاتینش رو پیدا کنه و سه تا کتاب درباره تاریخچهش بخونه تا با ویژگیهای شخصیتی مخترعش آشنا شه، دروئلا دوباره یه تیکه بالش زده زیربغلش نشسته داره کتاب میخونه و از غم تموم شدنش گالن گالن اشک میریزه، لونا عینک زده و داره زیر مبلایِ کنار شومینه رو دنبالِ اسنورککش میگرده، ری هم داره روانشناسی نوینی که شک دارم خودشم بفهمه چیه رو برای پاتریشیا تعریف میکنه و اونم هی برگاش میریزه... قابل پیش بینیان کاملاً. 
و خندان از تصورِ همگروهیانِ فارغ از دنیایش، به خانهیریدلها رسید.
- ها چیشده؟ کبکت خروس میخونه؟ نکنه تو مسیر با دامبلدور دستبهیکی کردی بیای خونهیریدلها رو منفجر کنی که انقدر شادی؟

تام امروز در مود خوبی بود و حوصله جر و بحث با اگلانتاین را نداشت. پس اولین و دمدستیترین راهکار خلاص شدنِ ممکن را به کار گرفت.
شوت کردنِ گلِ چسبیده به کفش به سمت لباس اگلا!
- مرتیکه اسب!

و سریعتر از آنکه اگلانتاینِ درگیر با لباسِ گلیشده به او برسد، "آگاوتاین" را فریاد زده و با دوندگی محل جرم را به سمت اصطبل ترک کرد.
هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.
- جمله بیمفهوم مینویسنا... خیر سرش شونصدتا جایزه هم برده این کتاب. چقدر بیدر و پیکره دنیای ماگلا.
تام هنوز بر روی آن کتاب قفل شده بود. آخر عادت داشتند، ویلبرت تیکهای به میان میانداخت و آنها رویش قفل میشدند.
- هوی بچه!

- تو چته سو؟

- هیچی. توی این زاویه راه نرو. سایه میکنی به کلاهم آفتاب نمیرسه، ناراحت میشه.

سو هم مثل همیشه بود... مثل همیشه به کوچیکترین و بیاهمیتترین چیزی که دم دستش میرسید برای گیر دادن به تام چنگ میزد.
همه چیز مثل همیشه بود.
تام سری به نشانه تاسف برای سو تکان داده و در حالی که زیر لب "کِی میمیری راحت شیم؟" را زمزمه میکرد، وارد اصطبلِ چوبیِ قدیمی شد.
سرش پایین و در حال خواندن شعر برای تسترالهای نامرئی بود، که صدای باز شدن در و به دنبالش، صدای یکزن توجهش را جلب کرد.
- تام مامان؟ جاروی پدرِ مامان چوبریزی داره و راه نمیره، گفتن میرن تعمیرش کنن. البته نمیدونم چجوری میخواستن ببرن راهش بندازن اما سوارش شدن و رفتن... ولی خب مامان از مسائل فنی سر در نمیاره.

مروپ بعد از کمی خاراندن سر ادامه داد.
- خلاصه که تامِ مامان علاقه داره مامان رو توی یه ماجراجویی هیجانانگیز همراهی کنه؟

تام از روزمرگی خسته بود.
تام هیجان میخواست.
تام ذوق زده شد.
تام از جا پرید.
- حتما حتما!
چه جور ماجراجویی ای؟! 
- سفر به اعماق بازار میوهها و نجاتِ میوههایِ پر خاصیت و لذیذ مامان از دستِ گونیهای کثیف و غیربهداشتی مامان!

-

اما مروپ از تام هیجانزدهتر بود. در نتیجه بههنگامِ تکان دادن مشتهایش در هوا، تام که پوکرفیس به گوشهای زل زده بود و به سوال "از کجا آمدهام؛ آمدنم بهر چه بود؟" فکر میکرد را ندید.
- پس مامان میره تا تامِ مامان داره شادیاش رو تخلیه میکنه و از لیست خرید رو آماده کن.

و باز هم تامی که اینبار دیگر حتا سوالی هم در نگاهش دیده نمیشد و به پوچی مطلق رسیده بود را، ندید.
"بازار میوه و ترهبار لندن"
- سیب تازه، انگور، کیوی، طالبی، هندونه؛ اینورِ بــــــــازار!

مروپ و تام با شنیدن این اصوات، سرشان را به طرف مردِ میوهفروش برگرداندند.
میوه فروش ظاهر چندان تمیزی نداشت.
این چیزی بود که تام در اولین لحظهی تلاقی نگاهش با سرووضع میوهفروش تشخیص داد.
اما اولین برداشت بهترین برداشت نیست! به واقع... میوه فروش نهتنها "ظاهر چندان تمیزی نداشت"، بلکه بسیار کثیف بود! دستهایش را در حفرهیهای بینیاش فرو میبرد و بعد، با هماندست، خوشه خوشه انگور برای مشتریان در کیسه میگذاشت و تحویلشان میداد.
حال تام بد شده بود.
- ام... بانو... میگم... به نظرتون یکمی کرکثیف نیستن؟

- تامِ مامان!
ظاهربینی؟! اینه چیزی که من توی این همه مدت تربیت کردنم یادتون دادم؟! نههمین لباس زیباست نشان آدمیت، تامِ تقریباً نافرزندِ مامان! 
تام دوباره نگاهی به میوهفروش که اینبار در حال خاراندن شپشهایِ متعددِ سرش و همزمان گذاشتن سیبها در مشمع بود انداخت.
- بانو آخه ببینید دستاش چقدر کثیفه.

- شاید میخواد خاکی باشه تا مشتریایِ مامان احساس غربت نکنن خب!

- ولی بانو ببینید داره عرقاشم میریزه تو دبه خیارشور!

- شما دکتری تامِ مامان؟!
- خب... نه. چطور؟

- اگر دکتر نیستی از کجا میدونی توی دبه خیارشور نباید عرق ریخت خب؟! شاید واسه سلامتِ مشتریای مامان لازم باشه!

- بانو آخه ببینید شپشای سرشم داره تو سیبا میریزه.

- از تو انتظار نداشتم تام مامان... اینکه دیگه واضحه! میخواد بدنِ مامان و مرگخوارای مامان و چوبدارچین مامان در برابر شپش مقاوم بشه و شپش نزنه!

تام دیگر حرفی نداشت.
* دقایقی بعد *
- اون پلاستیکو فراموش نکنی تام مامان. سیرترشیِ مخصوصِ نوهی طویلِ مامان توشه.

تام پلاستیک بعدی را هم برداشت.
اگر آنلحظه تام و پاتریشیا در کنار هم قرار میگرفتند، از یکدیگر قابل تشخیص نبودند. آنقدر پلاستیک و وسیله بر روی سر و دوش و دست تام آویزان بود که از دور به سان درخت دیده میشد.
اما کاری نمیشه کرد... مادر، مادر است.
همانطور که تام مطمئن بود اگر در همان حالتِ مشغول و شلوغشان، جملهای همچون "گشنمه." را بر زبان آورَد، مروپ از ناکجا ماهیتابهای خواهد ساخت و با گرمای خورشید هم که شده همانجا املتی برایش خواهد پخت تا گشنه نباشد؛ تام هم در هرصورت موظف به اطاعت از او بود.
چون مادر، مادر است.
- تامِ مامان اون صندوق هلوانجیری رو یادت نره. مامان میخواد ترشی هلوانجیری و بادوم زمینی بندازه.

تام نمیدانست هلوانجیری و بادوم زمینی چگونه قرار است ترشیای را تشکیل دهند، اما اهمیتی نداشت. تام تا قبل از ورود به خانهیریدلها فکرش را هم نمیکرد که غذایی به نام شفتالو پلو با خورش سکنجبین و هندونه وجود داشته باشد... ولی در خانهیریدلها وجود داشت!
این شد که سوال نکرد، فقط صندوق دیگری بر کانتینر انسانی متحرک خود اضافه کرد و به راه رفتن به دنبال بانو مروپ، ادامه داد.
- ...میگفتم برات تام مامان، مامان یه دورهای داشت با یه کارآموزی به اسم سامان گلریز... آخ که چه شاگرد خوبی برای مامان بود! حرف گوشکن، دیدِ باز و بیمحدودیت، تنها کسی بود که تا آخر کلاسها سر کلاس مامان میموند.
البته شاید اینکه مامان یهبار بعد از مخالفتش با حضور شلیل توی قیمه چوبدستی گذاشت زیر گلوش بیتاثیر نبود. 
تام گوش میداد و سعی میکرد به خاطر بسپارد هیچوقت با شلیل در قیمه مخالفت نکند!
دقایق میگذشتند و تام در مسیر خانه زیر فشار اجناس لهولهتر میشد، اما باید دوام میآورد.
بالاخره مسیر طاقت فرسا به پایان رسید و به خانهیریدلها رسیدند.
- آره خلاصه تام مامان، قیمت پوشک خیلی گرون شده... واقعا وزارت سحر و جادو چیکار داره میکنه؟
حس میکنم مامان باید بره یه ملاقه تو سر وزیرِ مامان بزنه!تام هیچوقت نمیفهمید چگونه بحث به اینجاها میکشید، اما تقریباً هربار که با بانو مروپ به صحبت کردن مشغول میشد، در نهایت به تمامیِ مشکلات بریتانیا و جهان و کهکشان میرسیدند!
- خسته نباشی تام مامان؛ مامان نمیدونست اگه تام مامان نبود قرار بود چجوری این بارارو تا خونه بیاره.

تام لبخند عمیقی زد. همان همیشگیای که هنگام تعریف شنیدن میزد.
مثل همیشه!
تام وسایل و میوهها را در آشپزخانه گذاشت و تصمیم گرفت تا قبل از برگشت به اصطبل کاری کند.
ریسکی تقریباً بزرگ!
چندمدتی بود که بعد از تفی شدنش به وسیله رودولف، به حضور لرد سیاه نرفته بود و تمام ملاقاتهایشان یا از طریق واسطه بود یا از طریق پنجرهی اتاق لرد.
این شد که از درِ پشتی، آشپزخانه را به مقصد اتاق اربابش ترک کرد... نمیدانست این همه شهامت را از کجا آورده، اما حسی به او میگفت باید برود و حضوری اربابش را ملاقات کند.
پلهها را دوتا یکی بالا میرفت و نفسهایش یکی پس از دیگری با سرعت خارج میشدند و قلبش تند تند در جای خود میکوبید.
اگر اربابش از حضور او در آنجا عصبانی میشد چه؟ اگر درگیر کار مهمی بود و تام مزاحم شده بود چه؟
در همین افکار بود که خود را جلوی در اتاق اربابش دید.
نفسی عمیق کشید؛ در را باز کرد و با نهایت سرعت شروع به حرف زدن کرد.
- ارباب من اومدم که ببینم خوب هستین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چیزی...
و با جای خالی اربابش روبرو شد و تمام هیجانش خوابید.
- ارباب کجان پس؟

همانطور که سرش پایین را جستجو میکرد، چرخید تا از اتاق بیرون برود که ناگهان سرش به مانعی برخورد کرد.
مانعی بلند قد.
مانعی بلند قد و ردا پوش.
مانعی بلند قد و ردا پوش و در حال سرخ شدن از عصبانیت.
سر بالا آورد.
- آم... ارباب.

- ما مایل بودیم شما با کله در شکممان فرو بروی؟

تام که تازه یادش افتاده بود باید عقبتر بیاید، دو قدمی به عقب برداشت.
- آم... فکر کنم نه؟

- اگر فکر کنی نه پس چرا اکنون در شکم ما فرو رفته بودی؟

- ارباب راستش... گفتم... شاید ناراحت باشین.
اومدم ببینم ناراحت نباشین. بعد ام... چیز... حالتونو بپرسم... خوبین ارباب؟ 
- خیر! ناراحت نیستیم! ولی اگر تا پنج ثانیه دیگر تشریفت رو از اتاقمون نبری بیرون میدیم ایوامون یه دل سیر ازت بخوره دیگه قابلیت ناراحت کردنمون رو هم نداشته باشی!

"ناراحت نیستیم". همین کافی بود!
- واقعا؟!
واقعا نیستید؟!
چشم ارباب چشم ارباب. من میرم. 
و... در مسیر درستی نرفت متاسفانه... بیرون پریدن از پنجره طبقه سوم کمی درد داشت.
* شب-اصطبل *
- خب... امروزم مثل همیشه بودا.
چیز خاصی نداشت. راست میگفت. برای تام پرت شدن از طبقه سومِ یکخانه بسیار عادی بود!
بعد چند ثانیهای که با تصور دوستانش از ته دل خندیده بود، لذت پرت کردن گل به سر و صورت اگلا، لبخند عمیقی که زده بود و حس خوبی که بعد از کمک به بانو مروپ داشت و خوشحالی بعد از ملاقات اربابش را به یاد آورد.
- ولی خب... هر چیزی که زیاد اتفاق میفته، تکراری نیست.

کتاب چرتوپرت نبود. کتاب مطلب درستی را بیان کرده بود. فقط چشمهای تام بود که باید باز میشد... شاید دچار روزمرگی شده بود، اما این روزمرگی برایش تکراری نبود.
او خانواده و دوستانی داشت... این همه چیز را تغییر میدهد!
با این افکار به خواب رفت و برای روز و روزها و هفتهها و ماههای آینده به رویا پردازی پرداخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

"همهی اتفاقات جهان یه دلیلی دارن. همهی کارایی که میکنیم، نتیجهای دارن که شاید الان بهشون نرسیم ولی بالاخره سراغمون میان.
هر کاری که انجام بدم، یه تاوانی هم داره که شاید الان پس ندم ولی بالاخره که میاد سراغم.
اما... هرگز نفهمیدم چرا وقتی دارم خوشبختی رو میچشم میاد سراغم؟ من براش هرگز دلیلی پیدا نکردم.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 77 / 24 دسامبر 2019"
-نه، عمرا اگه بذارم تو این بچه رو بکشی. این بچه برای منه. میفهمی؟ برای من، رزالین نایت!
-هوی درست حرف بزن! من اونو زودتر از تو پیدا کردم.
-نه خیر، من اونو تو زندان از دست شکنجههای روسیها نجات دادم.
-عه؟ خب پس چرا وقتی داشت به دست همون روسیها کشته میشد نرفتی دنبالش؟
همهجا تاریک و صداهای دخترانهای اطرافش را پر کرده بود. چیزی از حرفهای دخترها نمیفهمید و فقط صدایشان دلیل بیدار شدن ربکا بود.
سرما مانند عنکبوتهای آهنی روی ستون فقراتش در حرکت بود. میتوانست با تمام وجودش ترس را احساس کند.
آیا ربکا ترسیده بود؟
چشمانش را به سختی باز کرد. نور مانند تیر در چشمش فرو رفت. چینی به پیشانیاش داد و سعی کرد بلند شود.
روی آرنجش بلند شد و اطرافش نگاه کرد. با خودش فکر کرد:
-اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ اونا دیگه کین؟
نگاهش را روی دخترانی که با هم بحث میکردند انداخت. حالا که روز بود میتوانست صورت هر دو دختری که او را از دست روسیها نجات دادند، را ببیند.
رزالین، همان دختری که سربازرس را کشته بود، موهای گیس شدهی قرمزش را روی شانهاش انداخته بود. چشمان قرمز-قهوهای اش میدرخشید. چشم چپ رزالین با موهایش پوشیده و زیر سایهی آن گم شده بود.
دختر دیگری که روبه رویش ایستاده بود، قامت بلند و دست و پایی کشیده داشت. آنقدر لاغر بود که انگار همین الان میشکند. دو گیس از موهای سبز روشن دختر روی شانههایش افتاده بود. قسمتی از موهایش، روی پیشانیاش بود و با هر نسیمی که میوزیر تکان میخورد.
ربکا نفس عمیقی کشید و سرفهای کرد تا توجه دخترها را به خود جلب کند.
-میتونم بپرسم من برای چی اینجام؟
به دختر جدیدی که موهای سبز داشت اشاره کرد و پرسید:
-و تو کی هستی؟
رزالین چشمانش را در حدقه چرخاند و به سمت ربکا قدم برداشت؛ قدمهایی آرام و شمرده.
-خب خب، مامازل فرانسویِ عزیزم بالاخره از خواب بیدار شد. عزیزم! چقدر رنگت پریده! میخوای بهت قورباغه شکلاتی بدم تا یکم حالت بهتر شه؟!
رزالین انقدر به ربکا نزدیک شده بود که ربکا مطمئن بود همین الان بینیهایشان به یکدیگر برخورد میکند. اما دختر دیگر، شانهی رزالین را کشید و او را از ربکا دور کرد. ربکا نفس حبس شدهاش را رها کرد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.
-من ازت شکلات نخواستم. جواب سوالامو بدین.
-سوال؟
رزالین درحالی که دستانش را زیر چانهاش میبرد، پرسید. دختر مو سبز سرفهای کرد و دستانش لاغرش را روی شانهی ربکا گذاشت. انگشت شست دختر روی گردن ربکا تکان میخورد. دستانش مانند یخ، سرد بود.
-منو نمیشناسی و ازم پرسیدی که بهت بگم کی هستم، درسته؟
-اهوم...
-منو پاتریشیا صدا کن. این احمقِ درازیم که پشت منه، رزالینه.
رزالین با طعنه و اعتراض گفت:
-عه من احمق نیستم! درازم نیستم! تو درازتری!
-هوف، میبینی؟ احمقتر این دختر تا حالا تو عمرت ندیدی!
پاتریشیا این را به ربکا گفت و دستش را از روی شانهی او برداشت. دور زد و کنار گوش رزالین چیزی گفت. همان لحظه، حالت چهرهی پاتریشیا و رزالین، جدی و بیتفاوت شد. ربکا که متوجه این تغییر شده بود، بلند شد و تکانی به لباسش داد.
-خب ممنون که منو نجات دادین. اگه قراره انعامی چیزی بهتون بدم، میتونین منو اینجا پیدا کنین.
کاغذی را از جیب لباسش در آورد و رویش با قلم پر کوچکی آدرس خانهای را رویش نوشت. آن را به سمت پاتریشیا گرفت و لبخند زد.
-میبینمتون.
پاتریشیا کاغذ را گرفت و قبل از اینکه ربکا قدمی بردارد گفت:
-آدرس خونهی ریدلها رو دادی دیگه؟
-چی؟ چرا باید آدرس اونجا رو بدم؟ با اون خونه چیکار داری؟
-کار خاصی ندارم... فقط میخوام یه جسد رو بهشون تحویل بدم. البته به ارباب منظورمه.
رزالین تصحیح کرد:
-نه، من میدم.
پاتریشیا پوزخندی زد و به رزالین نگاه کرد.
-داری دست و پا گیر میشی دختر جون.
-چی داری میگی؟! من قراره اونو بدم به ارباب.
-رزالین منو عصبی نکن. قرارمون این بود من بکشمش و وقتی مرگخوار شدم، به ارباب بگم تو رو هم به عنوان مرگخوار قبول کنه.
-خفه شو پترا. من قراره بکشمش و بدم به ارباب. خودتم میدونی که هرکی اونو زودتر بکشه میتونه مرگخوار ارباب بشه.
پاتریشیا کاغذ ربکا را روی زمین انداخت و دست ربکا را محکم گرفت. ربکا را به خودش نزدیک کرد و به رزالین گفت:
-من زودتر از تو میکشمش، رز. زودتر از تو و دار و دستهی قاچاقچیت. فهمیدی؟
-نه پترا من اونو میکشم. اون تنها دلیل من برای ادامه زندگیه. اگه نکشمش باید زیر پلهای لندن عین حیوون بمیرم. من اونو میکشم.
ربکا تازه فهمید برای چه آن دو نفر او را نجات دادند.
هم رزالین و هم پاتریشیا، برای نجات جان ربکا به آنجا نیامدند، بلکه میخواستند برای مرگخوار شدن دلیل محکمی داشته باشند.
دلیلی محکم که به قیمت جان ربکا تمام میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

"نمیدونستم دست بعضی از دخترا، سرعت رشد بالایی داره!
سرعت رشد عجیبی که منو یاد درختای جنگل ممنوعه میندازه.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 68 / 18 دسامبر 2019"
به اطرافش نگاه کرد. هیچ راه خروجی نبود. قطعا تا الان تمام خروجیها را بسته بودند تا ربکا را دستگیر کنند.
-خدای من... من الان باید چیکار کنم؟ چطوری میتونم از دستشون فرا...
ناگهان نگهابانی با لهجهی غلیظ روسی گفت:
-اونجا رو نگاه کنین! همون دخترهس!
-لعنتی.
ربکا سریعتر بال زد. هم باید حواسش به گردنبند میبود و هم از دست طلسمهای شکنجهی نگهبانان فرار میکرد. در دلش تا میتوانست به آن دختر فحش داد. تمام بدبختیها و بدشانسیهای آن روز تقصیر آن دختر بود.
وزیر که شاهد طلسمهای پی در پی و بیهدف نگهبانان بود، بلند به زبان روسی گفت:
-احمقا، بزنینش! همین حالا! وگرنه دستور میدم شماها رو سه ماه شکنجه کنن.
دستور وزیر، ترس و دلهره را به جان ربکا و نگهبانان انداخت. با این دستور، قطعا او را گیر میانداختند؛ حتی شده به قیمت جانشان.
شخصی به سمت نگهبانان فریاد زد:
-اون وارد کابینه شده، اطلاعات سرّی ما دستشه. بزنینش دست و پا چلفتیا!
-عمرا اگه منو بزنین! من باید این اطلاعات رو به کابینه فرانسه بدم و بعد برگردم پیش ارباب.
این حرف را ربکا در دلش گفت. چون میدانست اگر بلند بگوید، نگهبانان چیزی جز اصوات خفاشگونه نمیشنوند. پس سریعتر بال زد و به سمت پنجرهی کوچکی که هنوز باز بود رفت.
-خواهش میکنم بذارین از این وزارتخونهی لعنتی برم بیرون! بعدا میتونین بیایین دنبالم!
نیشخندی زد و به سمت پنجره پرواز کرد. آنقدر حواسش پرت رسیدن به پنجره بود که نفهمید کی یکی از نگهبانان بالای سرش ظاهر شد و چوبدستیاش را به سمتش نشانه رفت.
-اوه بونسا!(لعنتی)
-استیوپفای.
ربکا جیغ بلندی کشید و باعث شد نگهبانان اطرافش گوشهایشان را بگیرند. صدایش کم کم آرام شد. چشمانش سیاهی رفت و احساس کرد دارد بیهوش میشود. نه، این پایان ربکا نبود. این پایانی نبود که ربکا میخواست.
نگهبانی که طلسم را به او زد، جلوتر آمد و کنار گوش ربکا زمزمه کرد:
-Ty samyy slabyy.(تو ضعیفترینی.)
-نه... اینطور نیسـ...
نمیتوانست چیزی بگوید، فقط ساکتتر و ساکتتر شد. اینبار حتما او را میکشتند و سلاخی میکردند. پوستش را برای خانوادهاش میفرستادند و این باعث میشد که پایان زندگی کوتاه ربکا دردناک باشد.
میخواست گریه کند و به همهجا چنگ بیاندازد. میخواست آن دخترِ دروغگو را پیدا کند و تا میتواند او را شکنجه کند. میخواست هرکسی که اطرافش بود را بکشد. اما جز رویای کشتن آنها کار دیگری نکرد.
در آن لحظه چیزی نمیفهمید؛ نه از اتفاقات اطرافش و نه از تعریفاتی که از مرد میشد. هیچکدام را نمیشنید. یا شاید هم میفهمید چه میگویند ولی میخواست خودش را به نفهمیدن بزند.
مرد بعد از تعریف و تمجیدهایی که از همکارانش شنید، خم شد تا ربکا را بردارد، اما زمین شروع به لرزیدن کرد و همه روی زانوهایشان افتادند.
-چه اتفاقی داره میوفته؟
-نکنه باز داره تلاش میکنه تا فرار کنه؟
-نه، مگه من مرده باشم و اون از این کارا بکنه!
-اوه آره! فرانک میتونه!
ربکا با خودش گفت:
-پس اسمت فرانکه، نه؟ اما اصلا بهت نمیخوره درباره قدرتت فرانک باشی.(فرانک یعنی صادق)
زمین بیشتر لرزید و نگهبانان بیشتر نگران شدند.
-فرانک یه کاری بکن!
-فرانک سریع باش!
فرانک سراسیمه به سمت ربکا چوبدستیاش را نشانه رفت.
-وینگاردیوم لهویوسا.
طلسم خطا رفت. سنگهای اطراف ربکا به حرکت در آمدند و روی هوا شناور شدند. فرانک سرش را تکان داد و در زمینلرزهی عجیبی که رخ داده بود، سعی میکرد طلسمش را روانه ربکا کند. او انقدر این کار را کرد که بالاخره طلسم به ربکا خورد و او را از روی زمینِ لرزان بلند کرد.
وقتی این اتفاق افتاد، صدای گنگ شخصی از زیر سایهها آمد که فریاد میزد:
-عمرا اگه بذارم شما اون دختره رو بکشین!
همین که این حرف به گوش نگهبانان رسید، شاخهها و ریشههای عجیبی از زمین سر درآوردند و پای نگهبانان را به زمین محکم کرد.
-لعنتی، فرانک یه کاری بکن!
-مگه من آچار فرانسهم مَرد؟!
ربکا خودش فکر کرد:
-میشه توی روسی، اسم آچار فرانسه رو خودت نذاری؟!
ربکا واقعا حالش بد شده بود! هم سعی داشت خودش را نجات بدهد و هم میخواست همانجا بنشیند و به آنها زل بزند. بدنش درد میکرد و خسته بود. هم هوای سرد او را خسته کرده بود و هم زمین لرزه ترس به جانش انداخته بود.
-من این زندگی رو نمیخوام.
وقتی این حرف را زد، شاخهای دور بدنش پیچید و او را از وزارتخانه بیرون آورد.
خیلی خسته بود. هرچقدر در برابر طلسم بیهوشی مقاومت کند، بالاخره طلسم کار خودش را میکند.
طولی نکشید که موقع بیهوشی، دختری را بالای سرش دید که باعث شد او هم تعجب کند و هم عصبی بشود.
بدنش از حالت خفاشی در آمد و گردنبند کار خودش را شروع کرد. لباسها تک تک بر تن ربکا ظاهر میشدند.
-میکشتمت... عوضیِ خنگ...
گرمایی که در لباسها احساس میکرد حس خوبی به او میداد. قطعا این حس در زمستانهای روسیه، حس دلنشینی بود.
دختر بالای سرش کنار گوشش زمزمه کرد:
-نگران نباش. زودتر از اینکه رزالین بفهمه تو رو از اینجا میبرم. هیچوقت فکر نمیکردم زودتر از رزالین دستم بهت برسه. اما حالا آیندهی زندگی تو دستای منه! یعنی تو، ربکا لانوییت لاکوود!
ربکا، بیهوش روی دستانش افتاده بود که قهقههی ترسناکش، را سر داد.
رزالین و این دختر عجیب، بر سر جان او شرط بسته بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

هر آدمی تو زندگیش چندین مدل درد رو تحمل میکنه.
اما یه دردی هست که فرق داره.
دردی که راهی واسه آروم کردنش پیدا نمیکنی.
دردی که نمیدونی از کجاس.
آدمهایی هستن که مهمن.
آدمهایی هستن که با ارزش.
اما همیشه یک نفر هست، که قابل مقایسه با هیچکس نیست.
روزهای زیادی رو هر آدمی تو زندگیش میبینه.
اما روزهایی هستن که درد دارن.
دردی که کل وجودت رو میگیره.
غصههای زیادی رو هرکسی ممکنه تحمل کنه.
غصههایی که بزرگن.
اما یه سری غصهها، کمرت رو خم میکنه.
همه از چیزی میترسن.
اما یه ترسی هست که از بچگی باهات بزرگ میشه.
ترسی که قابل مقایسه با هیچ چیزی نیست.
گاهی بزرگترین ترس زندگیت به وقوع میپیونده.
بزرگترین درد زندگیت رو تحمل میکنی.
با ارزش ترینت رو از دست میدی.
بدترین روز زندگیت رو میبینی.
این روز رو هیچوقت فراموش میکنی؟
زندگیت دوباره مثل قبل میشه؟
این درد از وجودت میره؟
اما یه دردی هست که فرق داره.
دردی که راهی واسه آروم کردنش پیدا نمیکنی.
دردی که نمیدونی از کجاس.
آدمهایی هستن که مهمن.
آدمهایی هستن که با ارزش.
اما همیشه یک نفر هست، که قابل مقایسه با هیچکس نیست.
روزهای زیادی رو هر آدمی تو زندگیش میبینه.
اما روزهایی هستن که درد دارن.
دردی که کل وجودت رو میگیره.
غصههای زیادی رو هرکسی ممکنه تحمل کنه.
غصههایی که بزرگن.
اما یه سری غصهها، کمرت رو خم میکنه.
همه از چیزی میترسن.
اما یه ترسی هست که از بچگی باهات بزرگ میشه.
ترسی که قابل مقایسه با هیچ چیزی نیست.
گاهی بزرگترین ترس زندگیت به وقوع میپیونده.
بزرگترین درد زندگیت رو تحمل میکنی.
با ارزش ترینت رو از دست میدی.
بدترین روز زندگیت رو میبینی.
این روز رو هیچوقت فراموش میکنی؟
زندگیت دوباره مثل قبل میشه؟
این درد از وجودت میره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

روزی بود از همان روزهای معمولی.
روی مبل نشسته و نگاهش روی رودولفی که مشغول تمجید از خودش مقابل آینه بود، قفل شده بود؛ اما او را نمیدید و در خاطرات گذشتهاش غرق شده بود.
-اهم اهم!
بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت.
-میگم ما الان ازدواج کردیم، نکنه جو خونه بهم بریزه؟ بریم از ارباب بپرسیم؟
منتظر پاسخ بلاتریکس نماند و رفت.
-پرسیدم... گفتن نه. با هم خوبین. اتفاقا خوبه اینجوری! البته من بیشتر خوبم و تو کمتر. اما خب... خوبیم دیگه!
و به موقع فهمید وقت فرار است.
جشن و سروری نزدیک بود. جشنی که بر عهده بلاتریکس بود.
-من! من میام کمکت میکنم. چرا تنها بری؟ اصلا مگه بلدی که تنها بری؟ زن من تنها بره؟ میام!
و آمد.
-بلا... کجایی؟
قرارشان دم ایستگاه جارورانی عمومی بود.
-من الان از جاروبوس پیاده شدم. نمیبینمت کوشی؟
-خب... ببین این جارو سفیده رو میبینی که جارو جلوییش جوش آورده؟
-آره... الان میام!
-اشتباه نیای ها! اون جارو سفیده من نیستم، اون که جوش آورده منم!
جشن تمام شده بود و اهالی خانه ریدل تلاش انکار ناپذیری برای نادیده گرفتن فریادهای گاه و بیگاه بلاتریکس میکردند.
-رودولف وایسا... وایسا کاریت ندارم که... وایسا میگم!
رودولف قطعا به دویدن ادامه داد.
-آره قطعا وقتی یکی با قمه به اون درازی دنبالت کنه کاریت نداره. بابا من به چشم خواهری نگاش میکردم. بلا بذار کنار اون قمه رو... گفتگو تمدنها... متمدن باش! اربااااااب!
سخت بود. اما رودولف جان سالم به در برد.
-دوئل میکنی؟
-خیر!
-بیا دوئل کنیم!
-خیر.
-اگه بیای دوئل کنیم من جلو همه ساحرههای خونه ازت خواستگاری میکنم!
-قبلا کردی. ما زن و شوهریم!
-واقعا؟ همه هم میدونن؟ لعنتی... به خشکی شانس! پس بیا دوئل کنیم!
روزها گذشتند و آنها هیچوقت دوئل نکردند.
-آتیییییش! آتیییییش!
آتش از دکه نگهبانی رودولف بود. دقیقا بعد از خروجش با ساحره بی نام و نشانی که معلوم نبود چگونه سر از آنجا درآورده بود، دکه سوخت و خاکستر شد و هیچوقت معلوم نشد چگونه آن حادثه رخ داده و چرا لباس بلاتریکس بوی دود میداد.
بالاخره نوبت روزهای بد رسید. آمدند و ماندند.
روزهایی که فقط آمدند تا خراب کنند.
اما آنها هم سرانجام عمرشان تمام شده بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بحث و جدل آن دو بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بودن رودولف بود. هر لحظه و هرجا که نیاز بود.
-بیا! بعد ارباب میگن زن داری... بابا ارباب کجایین که ببینین زنم تو هپروته! قدیمی و فرسوده شده! زن جدید میخوام. زنهای جدید... غلط کردم!
فریادهای بلاتریکس بار دیگر لرزه به شیشههای خانه انداخت و رودولف برای حفظ جانش تا جایی که توان داشت دوید.
روی مبل نشسته و نگاهش روی رودولفی که مشغول تمجید از خودش مقابل آینه بود، قفل شده بود؛ اما او را نمیدید و در خاطرات گذشتهاش غرق شده بود.
-اهم اهم!
بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت.
-میگم ما الان ازدواج کردیم، نکنه جو خونه بهم بریزه؟ بریم از ارباب بپرسیم؟
منتظر پاسخ بلاتریکس نماند و رفت.
-پرسیدم... گفتن نه. با هم خوبین. اتفاقا خوبه اینجوری! البته من بیشتر خوبم و تو کمتر. اما خب... خوبیم دیگه!

و به موقع فهمید وقت فرار است.
جشن و سروری نزدیک بود. جشنی که بر عهده بلاتریکس بود.
-من! من میام کمکت میکنم. چرا تنها بری؟ اصلا مگه بلدی که تنها بری؟ زن من تنها بره؟ میام!
و آمد.
-بلا... کجایی؟
قرارشان دم ایستگاه جارورانی عمومی بود.
-من الان از جاروبوس پیاده شدم. نمیبینمت کوشی؟
-خب... ببین این جارو سفیده رو میبینی که جارو جلوییش جوش آورده؟
-آره... الان میام!
-اشتباه نیای ها! اون جارو سفیده من نیستم، اون که جوش آورده منم!
جشن تمام شده بود و اهالی خانه ریدل تلاش انکار ناپذیری برای نادیده گرفتن فریادهای گاه و بیگاه بلاتریکس میکردند.
-رودولف وایسا... وایسا کاریت ندارم که... وایسا میگم!
رودولف قطعا به دویدن ادامه داد.
-آره قطعا وقتی یکی با قمه به اون درازی دنبالت کنه کاریت نداره. بابا من به چشم خواهری نگاش میکردم. بلا بذار کنار اون قمه رو... گفتگو تمدنها... متمدن باش! اربااااااب!

سخت بود. اما رودولف جان سالم به در برد.
-دوئل میکنی؟
-خیر!
-بیا دوئل کنیم!
-خیر.
-اگه بیای دوئل کنیم من جلو همه ساحرههای خونه ازت خواستگاری میکنم!
-قبلا کردی. ما زن و شوهریم!
-واقعا؟ همه هم میدونن؟ لعنتی... به خشکی شانس! پس بیا دوئل کنیم!
روزها گذشتند و آنها هیچوقت دوئل نکردند.
-آتیییییش! آتیییییش!
آتش از دکه نگهبانی رودولف بود. دقیقا بعد از خروجش با ساحره بی نام و نشانی که معلوم نبود چگونه سر از آنجا درآورده بود، دکه سوخت و خاکستر شد و هیچوقت معلوم نشد چگونه آن حادثه رخ داده و چرا لباس بلاتریکس بوی دود میداد.
بالاخره نوبت روزهای بد رسید. آمدند و ماندند.
روزهایی که فقط آمدند تا خراب کنند.
اما آنها هم سرانجام عمرشان تمام شده بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بحث و جدل آن دو بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بودن رودولف بود. هر لحظه و هرجا که نیاز بود.
-بیا! بعد ارباب میگن زن داری... بابا ارباب کجایین که ببینین زنم تو هپروته! قدیمی و فرسوده شده! زن جدید میخوام. زنهای جدید... غلط کردم!

فریادهای بلاتریکس بار دیگر لرزه به شیشههای خانه انداخت و رودولف برای حفظ جانش تا جایی که توان داشت دوید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

