هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۱:۱۸ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
-سلام!

صدا برای رئیس موزه آشنا بود. انگار که همین چند دقیقه قبل آن را شنیده بود.سرش را که بالا گرفت، شکش به یقین تبدیل شد.
-تو که همین الآن رفتی! چی می خوای باز؟ پولتونم که دادم!
-اون مال من نبود. میراندا گفت بیاین این گردنبندا رو نشون بدین، بعدش می تونین بدون نوبت برین داخل. ما هم اومدیم.

سو با خونسردی، قدمی به طرف چوب لباسی درون اتاق رفت و با احتیاط، کلاهش را روی آن آویزان کرد. سپس نگاهی به صندلی های جلوی میز انداخت.
-پاشو.
-بله؟! با منی؟ چرا پا شم خب؟
- پاشو تا بفهمی.

رئیس موزه، با تردید از روی صندلیش برخاست و کنار آن ایستاد.
سو در حرکتی سریع، جای صندلی رئیس را با یکی از صندلی های چوبی عوض کرد و روی آن پرید.
-چرا نمی شینی؟ راحت باش.
-تو راحتی؟
-بد نیست... یکمی کهنه شده. باید عوض بشه.
-بگو چی آوردی که پولتو بدم، زودتر بری.

با این حرف، لبخند معنا داری روی لب های سو نشست. با غرور دستی به موهایش کشید و یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت.

-ادا اطوارات تموم نشد؟
-یه پیشنهاد برات دارم که نمی تونی رد کنی!

سو این را گفت و با حرکت چوبدستی، عکسی را جلوی چشم رئیس موزه گرفت.

-این چیه؟ چکارش کنم؟
-می فروشمش.

رئیس موزه پشیمان بود که در آگهی قید نکرده بود اجناس، باید جزو دارایی های خود فرد باشند. بالاخره خیلی ها ممکن بود دچار سوء تفاهم شوند!
-ببینید خانم محترم... عمارت کلاه فرنگی جزو اموال عمومیه؛ یعنی مال کل مردمه. سندش که به اسم شما نیست! نمیشه چیزی که نداری رو بفروشی!
-ولی من دارم. پس می تونم بفروشم!
-چی؟
-دارمش. همین امروز برش داشتم. حالا می خری یا نه؟!

رئیس موزه باورش نمیشد سو چنین کاری کرده باشد. اما به ظاهر موجه و موقر سو هم نمی خورد که مجنون و دیوانه باشد.
تصمیم گرفت تنها کاری که از دستش بر می آمد را انجام دهد.
کاغذی برداشت و روی آن، یادداشتی برای نیروی امنیتی وزارتخانه نوشت. سپس آن را به پای یک جغد پیشتاز بست و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۵۰ پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸

میراندا فلاکتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۱۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
رئیس موزه منتظر نفر بعدی موند.اما کسی وارد نشد!

-اوهوی.
رئیس موزه برگشت و پشت سرش شخصی غریبه رو دید.
-بهه؟! تو اینجا چیکار میکنی؟چطوری اومدی؟ اصلا شما؟
-من مراندا فلاکتون هستم.از در پشتی اومدم تو. والا. مگه همه باید از در اصلی بیان تو؟
-خوب. ولش کن. تو چی داری؟!...میراندا.
کلمه ی مراندا رو کاملا اروم و شمرده شمرده بیان کرد. انگار میترسید اشتباه بگه.

-عاها. نکته ی اصلی. اینو نگا.
میراندا دستش رو توی جیبش کرد و گردنبند رنگ و رو رفته ای رو در اورد.
-نگاش کن. این گردنبند مال قرن 19 هم میلادیه. مال مادر بزرگ مادر بزرگ مادربزرگمه که رسیده به من.
-خوب؟!
-خلی؟ گردنبند به این عتیقه ای دیگه جایی پیدا نمیکنی ها.
-خانم بفرما بیرون مزاحم ما نشو خودمون کلی بدبختی داریم. بر خداروزیـــــ...
هنوز حرفش کامل نشده بود که در باز شد و یه کلاه ازش بیرون زد. بعدش سو وارد شد. بعدش ریموند. و بعدش کریس. و بعدش چو. و بعدش تام.

- عِهه؟ بسه دیگه. کجا سرتونو انداختین پایین؟
همه دستاشونو تو جیبشون بردن و یه گردنبند رنگ و رو رفته ی دیگه در اوردن.
سو با صدای بلند گفت:
-اینا رو از میراندا گرفتیم. همه عتیقس هر کدوم 6 گالیونی می ارزه.
رئیس موزه با صدای بلند و تعجب زده ای گفت:
-چه خبره؟ 6 گالیون؟ 60 نات بیشتر نمیدم.
میراندا پرید وسط و گفت:
-خیلی خوب. بسه همونو بده.
و بعدش موزه دار ماند و ده ها گردنبند قدیمی.


Ravenclow for ever
Hp


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۷:۲۳ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 260
آفلاین
در باز نشد و نفر بعدی هم داخل نشد.

-شِعت! شاخه‌هه شیکست!

نفر بعدی، از لبه‌ی پنجره‌ی اتاق رئیس موزه آویزون شده بود و داشت خودشو میکشید بالا.

-

بالأخره خودشو کشید بالا و پرت شد کفِ اتاق.
- سلام داوشم! من جو هستم! اوضاع موضاعِ موزه‌ت چی‌طوره؟
-
- جنسِ مربوطه رو آوردم!
- کو؟
- ایناش.

دست کرد تو جیبش و یه جعبه‌ی انگشتر از توش درآورد. بازش کرد و گرفتش جلوی دماغ موزه‌دار.
- من فقط یه برگ می‌بینم.
- درسته.
- و یه جعبه‌ی حلقه.
- اوهوم.
- این دو تا چه ربطی به همدیگه دارن؟
- هیچگونه ربطی به هم‌دیه نئارن.
- قابلیت خاصی داره برگه؟
- بعله! فتوسنتز می‌کنه، بخار آب می‌ده بیرون، روش شبنم تشکیل می‌شه، شته می‌زنه، کفشدوزکا روش شته سِرو می‌کنن، کرما سوراخ‌سوراخش می‌کنن، خزون که شد، خشک می‌شه، بعد پودر می‌شه، بعدشم تبدیل به کود می‌شه!
- من یه نات بیشتر نمی‌دم.
- تو یه نات بده، خدا هم برکت بده!

یه ناتِش رو تو هوا قاپید و جعبه رو هم گذاشت تو جیبش. و قبل از اینکه مدیر موزه چیزی بگه، از رو پنجره پرید رو درخت و سُر خورد و اومد پایین.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
چند دیقه بعد از خروج کریس، در با جفتک باز شد و اشلی با یه گیتار درب و داغون وارد شد. و گیتارو با احتیاط تمام روی میز گذاشت تا کسی مشکوک نشه.
- واسه این چقد میدی!؟
- هیچی.

اشلی قرار نبود دست خالی برگرده، باید به اندازه کافی پول به جیب می زد که گیتار جدیدیو که تو ویترین مغازه دیده بود بخره.
- چی چیو هیچی!؟ میدونی این گیتار کیه!؟ سلستینا واربک! ده سال تموم با این گیتار میزده!
- به نظرمن که فقط یه گیتار اشغاله! اگه می تو نی ثابت کن مال خانم واربکه!
- دفعه اخرت باشه به یه ساز می گی اشغال! اگه خیلی علاقه مندی بهت ثابت می کنم!

اشلی گیتارو از روی میز برداشتو و ضربه ی محکمی به کله ی موزه دار زد.
- اول! این گیتار سلستینا واربکه!

و ضربه ی دیگه ای به سر موزه دار زد.
- دوم! دفعه اخرت باشه به یه ساز میگی اشغال.

و یه ضربه ی دیگه زد.
- سومیم همین طوری زدم! حالا زود دوازده نات بده برم!

موزه دار بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه دوازده ناتو به اشلی داد، و گیتاری که از قبل داغون ترم شده بود برداشت.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
مسئول موزه پول هایش را از گاوصندوق دراورد و دوباره بودجه ای مشخص برای خرید اشیا در نظر گرفت،در همین هنگام بیرون موزه کریس چمبرز سعی داشت در صف بزند.
-اهم...ببخشید ببخشید من از اقوام مسئول موزم!

کریس با همین جمله ساده و کمی ورد شکنجه توانست خود را به درون موزه برساند.

-سلام،بفرمایید؟
-سلام،من یه چیزی دارم که خیلی میارزه...

سپس جعبه ای طلایی رنگ از جیبش بیرون آورد،چشمان مدیر موزه به جعبه خیره شد،کریس در جعبه را به صورت اسلوموشن باز کرد و در همین هنگام این آهنگ به طور تصادفی پخش شد.
-آخ!

نور خیره کننده ای از جعبه بیرون زد و چشمان کریس درد گرفت،البته مسئول موزه فقط پوکر فیس به درون جعبه خیره شده بود.
-چسب یک دو سه؟این همون کالای گرونقیمت بود؟
-چی؟تو میدونی این چسب چقدر قدمت داره؟بدبخت این چسب برای چمبرز نخستینه که به لرد نخستین میچسبید!
-نمیخوام بخرم!دیگه زیر بار زور نمی...

اما حتی قبل از منعقد شدن کلام،مدیر با دیدن آرم مرگخواری کریس زیر بار زور رفت.
-بیا،فقط پولو بگیر و برو!
کریس پول را گرفت و با لبخند از اتاق خارج شد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۲:۰۷
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 520
آفلاین
تام گشنه بود... حدودا سه روزی میشد که غذایی نخورده بود و از شدت گرسنگی فلزات مختلف را خورده و به صورت شمش بالاآورده بود!

- بچه! بچه! بدو بریم موزه، میگن پول میدن!

تام نگاهی به هکتور که بچه به دست به سمت موزه میدوید انداخت. راستی از کی تا حالا هکتور بچه دار شده؟ ولی تام اهمیتی به این موضوع نمیداد و هنوز در حال تحلیل صحبت های او بود.
- هکتور گفت که تو موزه پول میدن، یعنی با پول میتونم غذا بخرم، یعنی سیر میشم. بزن بریم!

و به سمت موزه به راه افتاد...

در موزه

- جناب ما که نمیتونیم پول الکی به شما بدیم، یه وسیله بیارید تا پول بدیم. لعنت به این طرح!

تام دیگر طاقت نداشت، به سمت موزه یورش برد و عصایی طلایی رو برداشت و دوباره روی صندلی نشست.
- خب، بفرمایید اینم عصای طلایی. مال دوران جوانیِ مرلینه، ناقابل 10 گالیون!
- 10 گالیون! مگه جنگه؟
- اگه نمیخواید میتونم ببرمش.

مدیر موزه نگاهی به دخل موزه انداخت. با خرجی های امروز فقط 10 نات مونده بود.
نگاهی به چهره ی تام انداخت که درحال گاز زدن عصا بود، پخمه تر از این به نظر می اومد که فرق نات و گالیون رو بفهمه. بالاخره دلو زد به دریا و نات ها رو در دست مرد گذاشت.
- بفرمایید آقا، اینم 10 گالیونی که خواسته بودید!

تام به نات ها نگاه کرد و به خیال گالیون بودن آنها لبخندی به پهنای صورتش زد و عصا را به مدیر موزه داد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۷:۵۹:۲۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۸:۰۲:۴۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۸:۰۴:۰۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۱:۰۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 529
آفلاین
صف بالاخره آروم شد، به نظر نمیرسید دیگه مرگخوار یا شخص خطرناکی در اونجا باشه و ملت به ترتیب و با آرامش داشتن جلو میرفتن و مدیریت محترم موزه هم سعی میکرد اقلام درست و حسابی رو به کمترین قیمت بخره و نذاره ملت زیاد چیزای بنجل و الکی رو بهش بندازن.

و بعد، در انتهای صف بوی گندی به مشام ملت رسید. بد بود، ولی نه خیلی. قابل تحمل بود. اما بهرحال کنجکاوی کسایی که داخل صف بودن رو تحریک کرد و زمانی که به دنبال منبعش گشتن، یک عدد فنریر شاد و خوشحال رو دیدن که در حال نزدیک شدن به صف بود.

وقتی فنریر به صف رسید، بوی بدنش که ناشی از عدم رعایت بهداشت فردی بود، کل صف و محیط اطراف رو برداشت.
چندتا درختی که جلوی در موزه رو تزئین میکردن، خشک شدن و خرج بیشتری روی دست مدیریت محترم موزه گذاشتن.

ملت داخل صف که کم کم رنگ صورتشون داشت سبز میشد، همه شون روی این موضوع اتفاق نظر داشتن که بهتره راه رو برای فنریر باز کنن.
و فنریر بدون اینکه کسی مانعش بشه، یا اصلا توجهی بکنه به قیافه های پر از نفرت ملت، جلو رفت.
- حاضر نیستن دوتا درخت سالم بکارن جلوی در موزه حتی... بعد میگن چرا علاقه ملت به موزه کمه.

و بعد فنریر وارد دفتر مدیریت موزه شد.
به محض ورودش، سیستم تهویه جادویی هوشمند دفتر، با تمام قدرت شروع به کار کرد. ولی باز هم نتونست بوی فنریر رو به طور کامل از بین ببره.

- سلام آقا... ببخشید چه عطری استفاده میکنید که همچین بویی میده؟ :
- سلام بر مدیریت محترم موزه. عطری استفاده نمیکنم، بویی هم حس نمیکنم کلا.

مدیر موزه با نگرانی به سیستم تهویه کار گذاشته شده روی سقف دفتر نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی خب... بریم سر اصل مطلب، چه چیزی برامون آوردید؟

فنریر از داخل جیب رداش یه دفتر کوچیک رو بیرون آورد.
- این پوست محلی هست که توی بدن قربانی هام گاز گرفتم تا الان. به صورت کلکسیون جمعشون کردم.
-
- خب... چه قیمتی بابتش پرداخت میکنید؟
- هیچی آقا... بفرمایید بیرون، اینجا یک محل هنری و فرهنگی هستش!
- پس یعنی شب ماه کامل بیام یه سر بزنم و شما رو هم به کلکسیونم اضافه کنم؟
- خودم؟ یا پوستم؟! :
- جفتتون حتی...

پخخخخخخ!

سیستم تهویه بود که نفس آخرش رو کشید. دیگه نتونست بوی فنریر رو تحمل کنه و نابود شد.

- آقا بیا این هفت نات رو بگیر، برو فقط!

فنریر پول و دفترش رو برداشت و از جاش بلند شد.

- دفتر رو کجا میبری؟
- یعنی همین که گازت نمیگیرم و فقط ازتون پول گرفتم کافی نیست؟ دفتر رو هم میخواید؟
- نه نه، ممنون... بفرمایید بیرون فقط.

و فنریر با خوشحالی، در حالی که سکه هاش تو جیبش جیرینگ جیرینگ میکردن از موزه خارج شد تا نفر بعدی وارد بشه!



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۵:۲۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 657
آفلاین
-گرمه!
-خیلی گرمه!
-زیادی گرمه!... عجله کنین دیگه! چقدر مگه طول می‌کشه یه جنس فروختن؟ زود بفروشین بیاین بیرون دیگه. سه روزه تو این صف...

غر غر ملت یکباره ته گرفت... نه که نخواهند غر بزنند ها... نه... خشک شدند!
بلاتریکس زیاد اعتقاد به اضافه کاری نداشت. صاف می‌رفت سر اصل مطلب.
وارد شد. شخصی مشغول فروختن جنسش به مدیریت موزه بود.
شخص و جنس و مدیریت موزه را با هم از پنجره به بیرون پرتاب کرد. ولی با دیدن صندلی خالی پشت میز، متوجه شد گویا زیاده روی کرده. پس به صحنه قبل بازگشت... دوباره وارد شد. شخص و جنسش را به بیرون پرتاب کرد و با لبخندی روی صندلی نشست.
-سلام!

سلام هم کرده بود حتی. بلاتریکس مبادی آداب بود خب.
مدیر موزه نفس عمیقی کشید.
-سلام... چهرتون خیلی آشناست... کجا...

و یاد روزنامه‌ای که امروز خوانده بود افتاد...
چهره او را در تیتر صفحه جرم و جنایت دیده بود.
-...اهم... چه کمکی ازم ساخته است؟

بلاتریکس بسته همراهش را روی میز گذاشت.
درش را گشود و یک ردا، یک کلاه...نه...دو کلاه، یک پاتیل و مقادیری چیزهای دیگر را بیرون آورد.
-کلاه های سو‌ لی... ردای بانز... پاتیل هکتور و چیزهای دیگر لینی! چند؟

مرد نگاهی به وسایل انداخت.
-خب... باشه... ام... جسارتا اینا به چه درد می‌خورن؟
-به درد خاصی نمی‌خورن. ردا مال بانزه... مجبور می‌شه لخت بگرده، ارباب هم کروشیو بارونش می‌کنن. کلاه ها مال سو لیه... از گم شدنشون دق می‌کنه. پاتیل هم نو مونده... دیدم حیفه، آوردمش. اون بقیه اش هم لینی قایم کرده بود؛ لابد براش مهمن دیگه!

مدیر نمی‌خواست آنها‌را بخرد...
-به به... کیف کردم... دست شما درد نکنه بانو لسترنج...

اما خرید...
خواستن همیشه توانستن نیست که!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۷:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6202
آفلاین
-بکشین...بکشین...کنار...

اعتراض شدیدی به مردم حاضر در صف دست داد!

-چی چیو بکشین؟ ما دو ساعته تو گرما این جا وایسادیم!
-شما چه فرقی با ما دارین که می خوایین بی نوبت برین تو؟
-ما خیلی وقته منتظریم. خسته...گشنه...تشنه...روزه...نماز...زکات...حج...

این آخری ایرانی بود...ولی ایرانی حریصی بود و به محض شنیدن چنین فرصتی، کل مال و اموالش را فروخته و ویزا گرفته و برای ثروتمند شدن راهی هاگزمید شده بود!
ملت ساکتش کردند...چون داشت دور بر می داشت.

مردم معترض برای لحظه ای توقف کردند تا عکس العمل فرد عجول را ببینند که به اندازه کافی از خودش و هیکلش خجالت کشیده یا نه.

-اوا...من شخصا غلط کردم!
-این که اونه!
-عصبانی شد...چشاش قرمز شده...
-از اول قرمز بود ابله...ولی اون دودی که از سرش بلند می شه از اول نبود.

حاضرین در صف، فورا راه را باز کردند و لرد سیاه جلو رفت.
-ما با مدیریت موزه...

درها بسته شد و تابلوی "تعطیل است" در حالی که دو طرف دامنش را در دست گرفته بود، دوان دوان خودش را رساند و جلوی در موزه نصب شد.

لرد سیاه لگدی به تابلو زد.
-ما تعطیل معطیل سرمان نمی شود. ما جنس آورده ایم!

در موزه ترسید و بدون کسب اجازه از مدیریت محترم موزه، باز شد.
لرد سیاه جنسش را برد و روی میز گذاشت.
-لبخند بزن.

سخن لرد، خطاب به جنس بود...و جنس هم اطاعت کرد.
مدیر موزه که می خواست سریعا از شر این مشتری خلاص شود پرسید:
-ایشون...کی هستن؟

-مرلین! مرلین بزرگ! تو ارتشمون بود. ولی دیگه به درد نمی خوره. گفتیم حداقل تبدیل به پولش کنیم. قدیمیه ولی هنوز خوب کار می کنه. شبا کمی سرفه می کنه که دو ضربه بزنین وسط فرق سرش ساکت می شه. خورد و خوراک خاصی هم نداره. روزی یه برگ مو می خوره. اونم گاهی تف می کنه بیرون. آب هم نمی خواد. با همون شبنمای روی برگ مو سیراب می شه. پول ما رو بدین بریم! مایلیم آبکش بخریم.

-آبکش برای چی؟

لرد سیاه اهل توضیح دادن نبود.
-به شما چه ربطی داره؟ می خواییم آب بکشیم...آبکش های زیاد لازم داریم. وقتی طلسممونو اجرا می کنیم، جلوش یه آبکش می گیریم، طلسممون ازدیاد پیدا می کنه! چند شاخه می شه. به جای یه نفر ده نفرو می کشیم.

مدیر موزه خیال نداشت پولی بدهد. تمایلی هم نداشت. ولی این جنس، زنده و سر و مر و گنده جلوی چشمش بود و نمی توانست ایرادی روی آن بگذارد. اگر می توانست هم نمی توانست! از صاحب جنس می ترسید.

همکارش کمی به سمتش خم شد.
-پولشو بدین بره. به هر حال از بقیه جنسا اونقدر سود می کنیم که جبران شه. با این یکی نمی شه در افتاد. تازه...جنس، مرلینه. شاید به دردمون خورد...


و لرد سیاه خوشحال و خندان و راضی، از موزه خارج شد.




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۲۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- نفر بعد!

و با دیدن نفر بعد، نفس راحتی به نشانه اینکه "این یکی مشخصه خانومه" کشید.
- بفرمایید خانوم...
- سلام و درود ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها و کیهانها بر شما باد!
- سلام، بفرمایید.

آملیا با ذوق، جعبه قهوه ای رنگ بزرگی را نشان داد. چرا ملت اینقدر جعبه دوست شده اند و همه چیزشان را در جعبه میچپانند؟ گذشته از آن، در آن جعبه طلایی چیزی نبود، چطور میشد انتظار داشت در این جعبه قهوه ای چوبی، چیز با ارزشی باشد؟
- ... خب؟
- خب؟
- باید ببینم توی جعبه چیه دیگه!
-

او در جعبه را باز کرد و...

- همین؟!
- کمه؟
- یه تیکه سنگ؟!
- یه تیکه سنگ؟! این سنگ از مریخ اومده، میدونی چه مسافتی رو طی کرده تا به اینجا برسه؟ چندتا...
- از کجا بفهمم مال مریخه؟
- گوش کن...

و سنگ را روی گوش مسئول گذاشت.
- میشنوی؟
- نه...
- مال مریخه!

مسئول که کاملا قانع شده بود، سه نات بابت آن پرداخت کرد و به غرغر های آملیا توجه نکرد.
اما آملیا از درون، حال دیگری داشت...
- انداختم بهش!


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.