جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خانه اصیل و باستانی گانت‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 21 فروردین 1395 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه قسمت قبل:
.....
رابستن که بالای خیابان اصلی که به میدان گریمولد مشغول خریدن یک ساندویچ با پول مشنگی بود اما نه آن رابستن لسترنجی که می شناسید این رابستن آلوادور بود که از مغازی بیرون آمد و شروع به خوردن ساندویچش کرد و با خورد فکر کرد: ارباب نباید انقدر به آرسینوس رو بده مثلا با همین نقشه مسخره اس. حداقل یه معجونی به خوردشون میدادی که ناتوان میشدن یا اصلا یه معجونی که یک سره کلکشونو بکنه مطمعنم که میتونسته همچین معجونی درست کنه! ولی انگاه ارباب خودش هم با نظر من موافق بود ولی به زور قبول کرد... مگه آرسینوس رییس اربابه که بخواد بهش دستور بده؟!
رابستن از به رو به روی خانه شماره 12 گریمولد رسیده بود و دید که هیچ جنب و جوشی از کسانی که در خانه بودند دیده نمی شود. رابستن قفل در را با طلسم ساده ای باز کرد و وارد شد.خانه به معنای واقعی به هم ریفته بود: چندین میز واژگون شده بودند و شکسته بودند روی زمین هم انواع و اقسام اقلامی چون گوشی تلفن چند سیب زمینی و پرتقالی که ترکیده بود به چشم میخورد.پشم هایی که ظاهرا از مبل های پاره شده بیرون آمده بودند به لوستر شمعی گیر کرده بود.رابستن هیچ وقت در این جور شرایطی قرارنگرفته بود لرد معمولا رابستن را برای ساکت کردن کسانی که دهانشان زیادی گشاد بود میفرستاد.رابستن از خانه بیرون آمد.اما ظاهرا مدت زیادی از رفتن آن ها نگذشته بود زیرا یک مرد تاس با ریشی کم پشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی دنبال چیزی بود.معلوم بود کسی سر و صدا را شنیده باشد یا حتی اعضا محفل را دیده باشد.مرد پنجره را بست و از نظر ها ناپدید شد. رابستن قفل در را باز کرد (یا به عبارتی ترکاند!) و وارد سالنی تاریک و کوچک شد پس زیر لب گفت:
- لوموس
با چوبدستی اش که نوک آن روشن شده به طرف پذیرایی رفت که پشت یک پلکان مارپیچی بود. رابستن چوبدستی اش را کمی جلو آورد و ناگهان صورت چین و چروک دار پیرمردی را دید. او همان مردی بود که از پنجره بیرون را نگاه کرده بود اما نکته غیرقابل پیش بینی تفنگ لوله بلند دو لولی بود که پیرمرد در دست داشت.رابستن در موقعیتی نبود که بتواند او را طلسم کند پس بهترین فکری که به ذهنش رسید این بود که از پنجره به بیرون بپرد پس به سمت پنجره در یورش برد و لحظه ای در آن گیر کرد ولی توانست قبل از شلیک پیر مرد خودش را بیرون بکشد سپس با سرعت خود را غیب کرد.
خانه ریدل ها
رابستن که هنوز نفسی تازه نکرده بود تند تند گفت:
- ارباب اعضا محفل فرار کردن!
لرد سرش را به نشانی تاسف تکان داد.رابستن سرش را برگرداند و وقتی اعضا محفل را دید خوشحالی کرد وگفت:
- الان برشون میگردونم!
- نه!!!!
آرسینوس فریاد زد:
- میدونی چقدر زحمت کشیدیم تا معجون هارو به عنوان یه هدیه برای اعضا محفل بفرستیم؟!
اما دیگر دیر شده بود. رابستن با چرخش چوبدستی اش اعضا محفل را برگردانده بود و حتما میتوانید فکر کنید وقتی همچین اتفاقی بیفته لرد چقدر عصبانی میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 21 فروردین 1395 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه قسمت قبلی :
.....
لوییس در را با چند طلسم ابتدایی قفل کرد و به همان دلیلی که به آن اشاره شد (یعنی ابتدایی بودن طلسم) این در نمی توانست جلوی جادوگران زبردست محفلی را برای مدت زیادی بگیرد.
لوییس با خود گفت:
حالا چیکار کنم؟ باید یکی رو خبر کنم اما چطور؟ ولش کن! فعلا باید کاری کنم که به خودشون و بقیه آسیب نرسونند.خب... اونا قاعدتا دیونه شدن یاحداقل یه نوع دیوونگی پس باید گشنشون باشه!
لوییس با این نقشه در را به آرامی باز کرد و متوجه شد که اعضای محفل دیگر جلوی در نیستند و دوباره در سالن پایین مشغول جنگ و دعوا شده بودند.لوییس از این به بعد باید سریع عمل می کرد پس از روی پله ها دوید و از کنار دیواری که به آن چسبیده بود گذشت و خود را به آشپرخانه رساند.او قبلا چند وردی برای ظاهر کردن چند غذا از مادربزرگش یاد گرفته بود در نتیجه چند دقیقه بعد با چند بشقاب در دست که بعضی از آن هارا فقط با نوک انگشت نگه داشته بود از آشپزخانه بیرون آمد و بشقاب هارا روی میز انداخت. استقبال محفل از غذا بی سابقه و درواقع تهوع آور بود!
خانه ریدل ها
آرسینوس جیگرخود را روی مبل بنفش رنگ انداخته بود زیر لب چیزی میگفت.چند لحظه بعد مروپ گفت:
- میشه بگی دقیقا چرا لازم لوییس ویزلی رو بفرستیم دنبال نخود سیاه؟!
آرسینوس با غرور جواب داد:
- چون یکی رو لازم داشتم جلوی اعضای محفل رو بگیره تا خودشون رونکشند! گزینه دیگه هم بجز لوییس ویزلی دم دستم نبود
در همین لحظه لرد وارد اتاق شد. لرد آنچنان عصبانی بود که پره های بینی اش باز و بسته میشد (البته منظور از پره های بینی همون دو تا سوراخیه که ازشون باقی مونده!) لرد بدون مقدمه فریاد زد:
- آرسینوس!این چه نقشه ای بود آخه! قرار بود بیان اینجا من شکارشون کنم نه واسه اینکه نشون بدن وفادارن خودشون رو با کروشیو شکنجه کنند!
آرسینوس هاج و واج و من من کنان گفت:
- سرورم... یکم دیگه هم صبر کنید اومدن اینجا تازه بعد اینکه بیان اینجا میخواین بکوشینشون پس مرگخوار یا محفلیشون چه فرقی میکنه؟!
قرارگاه محفل ققنوس
لوییس به طبقه بالا رفت تا مطمعن شود محفلی در آنجا باقی نمانده است اما وقتی که به طبقه پایین برگشت اثری از محفلی ها نبود
خانه ریدل ها
ناگهان بیست محفلی رو به روی لرد ظاهر شدند و در یک لحظه بر سر لرد ریختند و سوال های احمقانه و حرف های احمقانه میزدند. هر کس بر سر و صورت آن یکی میزد تا فقط بتواند کنار لرد به ایستد (البته خوشبختانه موبایل با کیفیت برای سلفی موجود نبود!) آرسینوس و مروپ بیشتر و بیشتر به سمت پس زمینه میرفتند تا حضورشان به چشم نیاید و از کروشیوهای معروف لرد در امان بمانند.لرد با چند حرکت شلاقی محفلی هارا با طناب بست. لرد رو به آرسینوس کرد و گفت:
- راستی... من به رابستن گفتم اونجا کشیک بده پس چی شد؟
.....
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 21 فروردین 1395 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لوییس با جاروی 5 هزار کهکشانش روی سنگفرش های دور میدان گریمولد فرود آمد و خانه شماره 12 آن نگاه کردن سپس با خود گفت:
- باید خودش باشه نه؟! شماره 12 میدان گریمولد قرارگاه محفل ققنوس
نامه ای که با جغدی به دستش رسیده بود باز کرد و آن را بار دیگر خواند:
- لوییس ویزلی عزیز
مشکل بزرگی در قرارگاه محفل پیش اوده و متاسفانه این مشکل گریبان گیر همه از جمله خانواده تو رسیده و پس سریع بیاو یکم اینجا رو جمع و جور کن :vay:
" آرسینوس جیگر "
.....
لوییس ابروهایش را خم کرد و بار دیگر به فکر فرو رفت و با خود گفت: مشکل بزرگ؟! چه مشکلی هست که من بتونم حله اش کنم؟!...
اما صدای شکسته شدن چیزی که از قرارگاه بیرون میامد او را به خود آورد و باعث شد ناگهان چشم های لوییس به اندازه یک توپ تنیس شود. به سرعت به طرف در ورودی رفت و خود را به آن کوباند: داخل خانه به معنای واقعی آشوبی به تمام معنا بر پا بود: سیریوس دیوانه وار بر روی مبل بالا و پایین میکرد و با حرکت من درآوردی به سمت های مختلف و بدون هدف افسون پرانی میکرد. در طرفی دیگر مالی ویزلی هر چه که در آشپزخانه بود و به دستش میرسید از قابلمه و ماهیتابه گرفته تا چاقو و قاشق به بیرون پرتاب میکرد و میگفت:
_من به ارباب وفادار ترم!!!
دیگران هم مانند سیریوس و مالی ویزلی به صورت به شدت احمقانه ای با هم گلاویز شده بودند و قصد کشتن تا شکنجه کردن یکدیگر را داشتند و عبارت هایی مثل"ارباب منو نزدیگ ترین مرگخوارش میدونه!" یا "ارباب ارباب" را با ریتم آهنگ می خواندند.
لوییس که هاج و واج مانده بود به این امید که بتواند توجه ها را به خودش معتوف کند (که البته بسیار خطرناک بود!) به جلو دوید از چند پله اول پلکان بالا رفت دست هایش را بالا برد و نعره زد:
- بس کنید دیگه
در کمال تعجب ناگهان همه سر ها نود درجه به طرف لوییس چرخید لوییس دستو پایش را گم کرد برای بعدش برنامه ریزی نکرده بود چون فکر نمی کرد که نقشه اش جواب دهد. در این میان پرسی از پشت جمعیت نعره زد:
- تو دیگه کی هستی بچه جون؟!
لوییس به تندی جواب داد:
- تو عمو منی چطوری منو نمیشنسی؟ منم لوییس... لوییس ویزلی
سیریوس چوبدستی اش را بالا آورد و گفت:
- حتما نفوذیه!
اسنیپ تایید کرد:
- آره حتما نفوذیه!
در یک لحظه فریاد های "بگیرینش" و "نفوذیه" یا "آره!" به گوش رسید و جمعیت عصبانی و به عبارتی عصبانی ماکسیما به لوییس حمله ور شدند.لوییس نمی توانست از پله ها پایین رود پس به پش چرخید و پیچ پلکان را طی کرد و به سمت راهرو اتاق ها رفت. در پشت سرش اعضاء محفل سر و دست میشکاندند که لوییس را بگیرند اما این که پس از گرفتنش می خواستند با او چه کار کنند معلوم نبود.لوییس که به راهرو رسیده بود بدون هیچ انتخابی وارد یکی از اتاق ها شد و در را پشت سرش بر هم کوبید.
.....
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 فروردین 1395 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:

در اثر معجونی که آرسینوس و مروپ به خورد محفلی ها دادن، رفتار محفلی ها عوض شده و رفتار سیاه وارانه و خبیثانه ای دارن. آرسینوس از کارش پشیمون می شه و تصمیم می گیره اوضاع رو به حالت قبل برگردونه. هکتور پیشنهاد می کنه که سفید بودن رو از اول به محفلی ها آموزش بدن.

______________

آرسینوس بعد از بیان دیالوگ عمیقش به فکر فرو رفت... آیا واقعا این چیزی بود که می خواستند؟
در طی تاریخ همواره از مرگخواران به عنوان سیاه ترین جادوگران یاد می شد و حالا اعضای محفل در سیاهی از آن ها پیشی گرفته بودند!

-آخی!

با صدای لاکرتیا رشته افکار آرسینوس پاره شد.
-آخی؟

-آخی...پیشی گرفته بودن...پیشی نازه!

آرسینوس متاسف از برداشت سطحی و بسیار سبک و بی ارزش لاکرتیا، به گوشه ای دیگر از خانه رفت و به افکارش ادامه داد. ولی این بار با صدای بلند!
-یاران تاریکی! توجه کنید! محفلیا سیاه شدن...ما در طبیعت دست بردیم! دخالت کردیم. این سیوروسو ببینین. در طبیعتش دست برده شده. معلوم نیست سفیده یا سیاه! ببینین الان به چه روزی افتاده!

همه به سیوروس خیره شدند و سیوروس بسی خجالت زده شد و شروع به بررسی سرو وضعش کرد که بفهمد به چه روزی افتاده.
آرسینوس ادامه داد: ما باید این افتضاحی رو که به وجود اومده اصلاح کنیم! باید محفلی ها رو دوباره سفید کنیم و باهاشون بجنگیم! جنگیدن در خون ماست. کسی راه حلی سراغ داره؟ هر راه حلی بجز معجون های هکتور!

هکتور هیجان زده و لرزان، در حالی که انگشتش را بالا گرفته بود، از لابلای جمعیت بالا می پرید. آرسینوس با اشاره دست هکتور را رد کرد.
-گفتم بدون معجون هک! ما نمی خواییم اوضاع از این بدتر بشه!

ولی هکتور دست بردار نبود. آنقدر بالا و پایین پرید که صبر وینکی تمام شد.
-جادوگر لرزان خواست چی گفت؟ تونست به وینکی گفت که وینکی به وزیر منتقل کرد. وینکی جن منتقل کننده خوب. وینکی جن رسانا.

هکتور می دانست که هرگز توسط آرسینوس جدی گرفته نخواهد شد. برای همین در گوش وینکی زمزمه کرد:
-ما باید سفید بودنو دوباره یادشون بدیم!

جمعیت به طرف وینکی و هکتور برگشتند. جن مرگخوار با دلخوری دستش را روی گوشش گذاشت.
-این الان زمزمه بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
از اون ور ماجرا ارسینوس جیگر به همراه سورس از هیچ , دم در خونه مالی و بچه ها ظاهر شدند که صدایی توجه شان جلب کرد.

-ارباب دامبلدور,ارباب دامبلدور

ملت محفلی همه سیاه پوشان چهار دست و پا به به سمت دامبلدور که شیش تیغه کرد بود می رفتند و پایین ردای سیاه مارک شرکت جوانی او را می بوسیدند از اون ور هری که به مجسمه ققنوس مانندی در حیاط خانه ویزلی ها بسته شده بود فریاد زد :

-ای کنت منت دامبلدور, تو نمی تونی منو بکشی پرفسور ولدمورت از من محافظت می کنه, بگذریم از نیرو عشق عمو دروسلی که در خون من جاری.

از اون ور حیاط سورس و ارسینوس تاز به بدخیمی اوضاع پی برده بودن و موند بودن چه وردی به سرشون بزنن که روغن موی سورس نتونه انو بازتاب بده , ارسینوس که راه رو واسه نشان دادن اخرین معجونش باز می دید به سورس گفت:
- نظر من اینه که اخرین معجونم با یه طلسم به سمت دهان دامبلدور بفرستیم اون وقت دامبلدور به شکل هویج در میاد و ما اون به در خونه مالی اینا اویزون می کنیم تا, تا ابد به زندگی هویج وارش ادامه بده .

سورس که از چرندیات رفیق رقیبش چیزی سر درنیاور بود گفت :
-نظر من اینه ,همیشه و تا ابد

آرسینوس که در هنگ معنای جمله سورس مانده بود به این شکل به او زل زد که سورس ادامه داد:

-یه چیزی که شوما مرگخوارای اصیل ازش بوی نبردید ولی از اونجایی که رولینگ می خواست این لیلی ترشی پیاز جعفری رو بنداز به من و به زور معجون عشق از من دیالوگ بکش بیرون که می شه همون دیالوگ معروف همیشه و تا ابد که در مورد دامبلدور می شه گلرت بقیه این جمله به دلیل نقض قوانین اسلامی فلفل است تا 19 ثانیه دیگه به سایت ممد تسبیح من کجاست وارد می شوید اگر می خواهید در همین صفحه بمانید صلوات محمدی بفرستید.

- اون وقت گلرت باید چی کار کن
سورس به افق خیره شد و گفت :
-true loves سه نقطه, اون وقت هم طلسم شکسته می شه , هم ابرو دامبلدور می ره و ملت محفلی خود به خود به سمت کاملا اخلاقی لرد سیاه دارای ایزوله 2015 می پیوندند و ما هم ماموریت نجات می دیم و کلی بالا میریم.

ارسینوس بعد از کمی تامل گفت:
-نقشه خوبی فقط یه مشکلی داراونم اینه که چه جوری گلرت خدا بیامرز گیر بیاریم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/12 20:09:24
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اما گویی ظاحرا پشمک اینبار حسش نبود بره مرلینگاه.باخودش گفت بیاد یه سری بزنه به فرزندان روشنایی عزیزش،حالی بگیره احوالی بگیره.
دامبلدور همچنان در حال تفکر در این باره بود که چطور بود قبل از اینکه می امد چند تا خروس قندی و قاقالیلی هم برای گوجی موجی های ویزلی میگرفت که ناگهان در باز شد و نور داخل محفل به صورت دامبل تابید.
مالی ویزلی همچون پیرزن های بد اخلاق با چهره ای عبوس که اصلا به صورت خپلش نمی امد ملاقه بدست در را باز کرد.
ـ سلام مالی!
ـ سلام و کوفت!
دامبل با حالتی دوبل پوکر فیس به مالی زل زد.
ـ ها؟
ـ هیچی!من ازت بدم میاد!ازت متنفرم!دامبلدور حیا کن!مارورها کن!
ـ سربه سرم نذار مالی!الانم اگه زحمتی نیست یه لیوان اب بیار واسه بابایی.
ـ مگه من کلفتتم؟؟؟
ـ پس لااقل برو کنار بیام تو خب.
دامبلدور اینرا گفت و همچنان پوکر به مالی خیره شد.نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده است یا به عبارتی از منفی در منفی=مثبت،روحش هم خبردار نبود!
مالی چشم پشتی زد و از جلوی در کنار رفت.
دامبلدور وارد شد و با تعجب به محفلی های پر از عشقش چشم دوخت که:کتاب های علمی را اتش میزدند،جغد هارا رنده میکردند،وسایل مشنکی را میترکاندند و سایه یکدیگر را با اکسپلیار موس میزدند.
او نیز همچنان در این تفکربود که طلسم اکسپلیارموسی از بیخ گوشش رد شد و همراهش این فریاد بلند شد:
من رژیم دارم!من رژیم دارم!
دامبلدور سرش را طرف صدا برگرداند و هاگرید را دید که نعره زنان در حال فرار کردن از ظرف غذاست.
هاگرید نعره زنان اینرا گفت و خود را از نزدیک ترین پنجره به بیرون پرت کرد.
دامبلدور همچنان به هاگرید خیره شد و اورا در حالی که از پنجره به بیرون پرت میشد بدرقه کرد.
تشنه بود،با حواس پرتی بطری اب معدنی را که درست روبه روی دستش روی میز قرار داشت برداشت و انرا سر کشید.
دامبلدور ابتدا و سپس شد
پس از انکه حدودا چند ثانیه در نوعی خلسه فرو رفت برخواست و گفت...
ـ این ریش تراش کجاااااااااست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر 1394 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل!

- من کلفت این خونه نیستم. یکی بره درو باز کنه.
مالی ویزلی به کشیدن موهای فلور ادامه داد. فلور حالا بیشتر به یک نیمه غولزاد شبیه بود تا یک نیمه پریزاد.

- از بنفش متنفرم! فقط سیاه! گمشو اون ور گربه بی ریخت!
ویولت بودلر هم مثل بقیه اعضای محفل تغییر کرده بود. ویولت در چند ساعت گذشته تمام اتاقش را سیاه کرده بود و همه وسایل بنفشش را آتش زده بود؛ ماگت، گربه ی عزیزش، به چرخ گوشت پاتر پیوسته بود؛ ویولت حتی لقب ننگ روونا را هم بخشیده بود!

- دستکش چیز مزخرفیه. حالم از همه شون بهم می خوره!
اورلا کوییرک دستکش هایش را به کنار خاکسترهای نیمه سوخته کتاب های هرمیون پرتاب کرد. آتش روشنایی و عشق محفل بیشتر زبانه کشید.

هیچ کس با خود فکر نکرد، اگر آلبوس پشت در بود پس چه کسی در مرلینگاه به سر می برد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/9/11 20:05:21
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1394 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه آشوبی به پا بود. تمام افراد خانواده سر هم داد می زدند و هر چیز که دم دستشان بود را به سمت هم پرتاب می کردند. حتی بعضی از آن ها از چوب دستی شان طلسم هایی را هم به سوی هم پرتاب می کردند که در نتیجه آن موجب شکستن انواع اشیا و ظروف می شد. شیشه های شکسته، تلویزیون که دیگر نمی شد به آن تلویزیون گفت ، بشقاب ها و خیلی چیز های دیگر که شکسته بودند، سطح زمین را مزین می کردند.
- یوهاهاهاهاها... آره، اینام رو هم باید بندازم تو چرخ گوشت!
- نه، به مرلین قسمت می دم، اون جغد منه!
- آخیش گرم شدم! عجب آتیشیه!
- مرلییییییییییین خودت ظهور کن!

از صبح تا حالا وضع خانه به طور کامل دگرگون شده بود. بیشتر افراد از یکدیگر متنفر شده بودند و کافی بود سایه همدیگر را ببینند تا آن را با وسیله مشنگی ای به نام آر پی جی بزنند! هرمیون تمام کتاب هایش را آتش زده بود، آقای ویزلی تمام وسایل مشنگیش را شکسته بود، هری شروع به جغد رنده کردن کرده بود و...

تقریبا ساعت دوازده شده بود و داد و فریادها رو به اوج بود که در این حین زنگ در به صدا در آمد و همه را در جای خود میخکوب کرد. خانم ویزلی در حالی که داشت موهای نیمه کنده شده فلور را رها می کرد، با صدایی فریاد مانند گفت:
- کسی خونه نیست!:misblack:
- مالی، منم آلبوس!

خانه ریدل ها

- ارباب دو عالم، این همون مشکل بزرگه!
- واقعا ما به کدام سو می رویم؟!
- به سوی کرشیو!

و ولدمورت را به سوی وزیر بخت برگشت فرستاد. سپس در همین حین که آرسینوس زجر می کشید و از درد به خود می پیچید، ادامه داد:
- سه روز وقت دارید حلش کنین!
- اما...
- به نظرم نجینی چن وقتیه چیزی نخورده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1394 07:31
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به قدیمی بودن دو پست اول سوژه ... یه کوچولو خلاصه:

آرسینوس تصمیم میگیره با کمک مروپ که تبحر خاصی در خوراندن معجون عشق داره محفلی ها رو عاشق کنه و به خانه ریدل بکشونه. محفلی ها که ذاتی سرشار از عشق دارن، دچار حالتی تو مایه های «منفی در منیفی -> مثبت» میشن و رفتار های متناقض با شخصیتشون بروز میدن.

××××××××××


- من باور نمیکنم! بهت ذره ای اعتماد ندارم ... تو این دوره زمونه به هیچکس نمیشه اعتماد کرد.

- پروفسور بیاین خودتون ببینید خوب! وضع خیلی عجیبیه ... باورتون میشه هرمیون بگه از کتاب هاش متنفره؟!

دامبلدور در حالی که سومین قوطی خمیر ریش را باز میکرد پاسخ داد:

- آه! نفرت! هیچ میدونستی نیروی نفرت از هر جادویی قوی تر و بالاتره؟

-

هری ناامید از کمک دامبلدور برای حل مشکل عجیب محفلی ها او را در مرلینگاه تنها گذاشت و رفت تا بلکه خودش ریشه مشکلات را شناسایی کرده و بخشکاند!

____________


دو مرد در کوچه ای باریک که با نور ماه روشن شده بود، ظاهر شدند. برای یک لحظه کاملا بی حرکت ایستادند و چوب دستی هایشان را به سمت سینه یکدیگر نشانه گرفتند، اما بعد همدیگر را شناخته، چوبدستی ها را زیر ردا پنهان کردند و با گام هایی سریع همراه هم به سمتی راه افتادند.

جادوگر بلندقامت تر پرسید: «چه خبر؟»

سیوروس اسنیپ پاسخ داد: «بدتر از این نمیشه!»

پس از چند دقیقه هم قدمی در سکوت به مقصد رسیدند. آرسینوس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «لوسیوس همیشه بهترین هارو واسه خودش میخواد ... طاووس!»

دو مرگخوار وارد عمارت شده و پس از انجام تشریفات معمول به محضر اربابشان شرفیاب شدند. لرد روی تخت باشکوهش لمیده بود و دماغ نجینی را میخواراند.

- خوب آرسینوس ... شرح ماموریتت رو تقدیم کن.

- ارباب همه چیز طبق خواسته شما پیشرفت. معجون عشق رو به کمک والده گرامی تهیه کردیم و به مقر محفل فرستادیم. طبق اطلاعات من تا الان باید همه ...

- با اجازه ارباب! مشاهدات من خلاف این موضوع رو میرسونه ... اوضاع اونطور که باید پیش نمیره.

- چه توضیحی داری جیگر؟!

آرسینوس با تعجب به اسنیپ خیره شد و پرسید:

- میشه بگی پس چه طور پیش میره؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس:


ریموس لیوان آبی را که روی میز بود برداشت و یک نفس نوشید.
-آخییییش...چقدر زلال! چقدر شفاف! آب چاهمون کم کم داره تمیز تر می شه. شاید مالی از شستن بچه هاش تو چاه منصرف شده.

سیریوس با صدای بلند خندید.
-اونجوری که بدتره. ده تا کله قرمز چرب این دور و برا بگردن...ولی اونی که خوردی آب چاه نبود.

ریموس لیوان را برداشت و با دقت به ته مانده آن خیره شد.
-هی! بالاخره تونستن پول قبض آب رو جور کنن؟ آب لوله کشی داریم؟

این بار مالی بود که با پاتیلی که در دست داشت از آشپزخانه خارج شد. در حالیکه سوپ پیاز بدون پیازش را هم می زد جواب داد:
-خیلی بهتر از اون!...اینا رو یه مشنگ نیکوکار آورده...مرلین خیرشون بده. یه جعبه پر آب معدنی. فکرشو بکن. مواد معدنی به بدن بچه های ما هم می رسه بالاخره.

مالی که احساساتی شده بود چند قطره اشک داخل پاتیل ریخت...چرا که آشپزخانه محفل نمک هم نداشت!


صبح روز بعد:

-بدم میاد...از مشنگا بدم میاد! احساس نفرت عمیقی نسبت به اونا دارم. ازشون متنفرم! دلم میخواد اختراعاتشونو رو سرشون خرد کنم.

مالی که به سختی چشمانش را باز کرده بود و به جملات بی معنی آرتور گوش می کرد دوباره چشمانش را بست.
-ساکت باش آرتور. می خوام تا ظهر بخوابم. امیدوارم کسی از من انتظار نداشته باشه از خوابم بزنم و براتون ناهار درست کنم.

در اتاقی دیگر هرمیون گرینجر چوب دستیش را بطرف کوهی از کتاب های درسی اش که داخل شومنیه قرار داشتند گرفت و با اشاره ای آنها را روشن کرد.
-خوبه...اینجوری بهتره...کی دوست داره شماها رو بخونه! این خونه سرده. من به گرما بیشتر از علم احتیاج دارم...آفرین...بسوزین!


محفل همواره مملو از عشق بود. شاید کمی عشق بیشتر تاثیر خوبی روی ساکنان خانه نگذاشته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!