جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1393 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه اصلا شاید یه خانواده ی پولدار بیاد ببرنش، خوشبخت بشه! تو رفاه و آرامش زندکی کنه. اصل ما چرا باید آینده ی این طفل معصوم (؟) رو خراب کنیم؟

- والا! یه دانشگاه خوب میره! الآنم که مفت میخوابه، مفت میخوره! راحت داره زندگیشو میکنه!

- اصلا شما به من بگو کدوممون تو خونه ای با همچین امکانات زندگی میکنیم؟ جلو در اتاق کدوممون غول وایستاده نگهبونی بده؟ میپرسم از شما! جوابمو بدین!

مرگخواران توجیه بسیار به جایی داشتن، دلایلی بسیار قانع کننده که همگی بعد از دیدن یه همچین دژی حفاظت شده ای به ذهنشون رسیده بود.
مرگخوارها خیلی شیک همون راهی که اومده بودن رو برگشتن و رفتن خونه ی ریدل.


دقایقی بعد مقابل لرد سیاه

چوبدستی همه، از جمله لرد ولدمورت به دلایلی که دقیقا برای نویسنده معلوم نیست کار نمی کرد. اما لرد برای تنبیه مرگخواران نیازی به چوبدستی نداشت.

مرگخوارای لرزان به صف شده بودند و نجینی از سر تا ته صف را پیاده خزی می کرد. همین برای ایجاد رعب و وحشت دلیل کافی ای بود.
لرد چوبدستی اش را در دست گرفته بود و مقابل آنها نظارگرِ حوادث بود. هر از گاهی هم که از مرگخواری از خودش صدایی ایجاد می کرد چوبدستی رو لای انگشتانش گذاشته و انگشتانش را فشار میداد. می بینین؟ یه همچین کاربردی هایی هم داره چوبدستی.

لرد سیاه: که این طور؟ به فکر آینده ی آشا هستین شما!

یه مرگخواری: بلی ارباب!

لرد سیاه به مرگخوار نزدیک شد و قبل از اینکه چوبدستی اش رو به کار گیرد، خودش چوبدستی اش را لای انگشتانش گذاشته و دو انگشتش را فشار داد.

لرد سیاه لبخندی از روی رضایت زد و با قاطعیت گفت:
- ما کوچترین اهمیتی به اون مارمولک نمیدیم. ما بخاطر دختر دلبندمون، پرنسس نجینی میگیم که گشنشه. برین و اون مارمولکو برای دخترم بیارین.


دقایقی بعد - جلوی در یتیم خونه

و باز مثل قبل جمعیت مرگخوار درحالی که آب دهان خود رو قورت دادند به ساختمان یتیم خانه و مسیر منتهی به آن نگاه کردند. در آن لحظه ممد ها دریافتند تا چه نویسنده با انصاف و با مروت بوده و آن ها را در این مخمصه انداخته است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1393 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- کی حاضره؟
-
- گفتم کی حاضره؟
-

لودو یک بار دیگر نگاهی به جمعیت مرگخواران انداخت که به تازگی یادی از دوران جنگ کرده بودند. رودولف درحال صحبت کردن با سیوروس بود که بار دیگر لودو گفت:
- کی حاضره؟ :sharti:

یکی از ممد ها از درون جمعیت مرگخواران بیرون آمد و به سوی لودو رفت. دقایقی در سکوت گذشت و لودو و ممد چشم در چشم هم دوخته بودند و صحنه ی بسیار حساسی به وجود آورده بودند.

- میشه همه با هم بریم؟

لودو از این فرصت استفاده کرد و گفت:
- چرا که نه، ولی اون وقت اگه موفق بشیم افتخارش بین همه تقسیم میشه.

حرکت لودو نتیجه داد و در عرض چند دقیقه، صدای فریاد مرگخواران بالا گرفت. آن ها درحالی که از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند سعی کردند از در خانه ی ریدل خارج شوند.

- من میرم!
- من نجاتش میدم!

جلوی در یتیم خونه.

جمعیت مرگخوار درحالی که آب دهان خود رو قورت دادند به ساختمان یتیم خانه و مسیر منتهی به آن نگاه کردند. در آن لحظه ممد ها دریافتند تا چه نویسنده بوق بوده و آن ها را در این مخمصه انداخته است.

- میخوای تو بری؟ :worry:
- عمرا" من جسارت کنم، اول شما.

لینی به سیم خار دار های بالای دیوار نگاه کرد و لبش را گزید، بالا رفتن از دیوار یک بحث بود و عبور از سیم خار دار ها و سگ های نگهبان بحثی دیگر. لودو در حالی که لپرکانش را بالا و پایین می انداخت، گفت:
- خب؟ مگه نمیخواستین بیارمتون اینجا؟ شروع کنین دیگه. :sharti:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/7/27 21:44:53
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1393 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
چراغ کم سویی (در نبود نور لوموس چوبدستی!) چهره های مرگخوارها رو که روبه روی تخته سیاه نشسته بودن،روشن کرده بود...

لودو بگمن چوب بزرگی در دست داشت و اون رو روی نقشه هایی که روی تخته سیاه کشیده بود تکون میداد وگفت:
_خب!همه نقشه رو فهمیدن؟! ما اصلا برای وارد شدن به یتیم خونه نیازی به جادو نداریم.چون اونجا اصلا یه مکان ماگلی هست.خیلی ساده میروم تو آشا رو ورمیداریم و برمیگردیم...بله لینی؟!
_مطمئنی که اونجا یه مکان ماگلی هست؟!
_خب آره فکر کنم...یعنی طبیعتا باید اینجور باشه!سوالی داری رودولف؟!
_نه!فقط دارم خودم رو میخارونم!آخه میدونی...راستیتش زندگی بدون چوب دستی عذابه!

لودو در حالی که سرش رو به نشانه تاسف تکون میداد نقشه دیگه ای رو تخته گداشت و گفت:
_خوب به این نقشه دقت کنید! این خط ها دیواره که عرضش 40 سانت و طولش 3 متره...بالاش هم سیم خاردار گذاشتن.همچنین اونور دیوار هم 8 تا سگ نگهبان و وحشی هست که کوچکترین حرکتی رو تشخیص میدن...بعد از اینکه تونستین از دیوار بپریم و از شر سگ ها هم خلاص بشیم،تازه وارد حیاط میشیم...اون موقع باید حواسمون خیلی جمع باشه چون حیاط مین گذاری شده!مین رو که به سلامت بگذرونیم تازه میرسیم خندق آتیش!
_مطمئنی این ها نقشه یتیمخونه سنت دیاگونه؟!بیشتر شبیه نقشه زندان آلکاتراز هست!
_حرف نباشه!این نقشه ها رو از یه منبع موثق به دست اوردم...حالا گوش کنین...بعد از خندق به ساختمون اصلی میرسیم که ورود بهش خیلی راحته...فقط باید از دیوار صاف بالا بریم و از پنجره طبقه سوم وارد بشیم!چون در ورودی به شدت قفله...ولی خوشبختانه از پنجره طبقه سوم که وارد بشیم،فاصله مون با اتاقی که آشا توش هست یه راهرو بیشتر نیست اما متاسفانه اون راهرو با لیزر های برنده محافظت میشه...اما من میدونم شما از پس لیزر هم بر میاین و میرسین به اتاق آشا که البته یه غول ازش نگهبانی میکنه!
_غول؟!منظورت چیه؟!
_نمیدونم!تو نقشه جلوی اتاق آشا نوشته "غ" که توی راهنمای نقشه به معنی غول هست!بد به دلتون راه ندین...دیگه تمومه اونجا آشا رو پیدا میکنید و میارید...پس چی شد؟! اول دیوار،دوم سگ های وحشی و هار،سوم حیاط مینگذاری شده،چهارم خندق آتیش،پنجم دیوار صاف و پنجره طبقه سوم،شیشم راهروی لیزری و هفتم غول نگهبان...اصلا اینها معروفن به هفت خان سنت دیاگون...فقط فراموش نکنین که چوب دستی هاتون نمیتونن جادو کنن...خیلی خوب!کی حاضره این جانفشانی رو به خاطر ارباب انجام بده؟!

و این چنین بود که سکوت مرگباری بر فضا حاکم شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/7/27 20:18:37
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


لینی بشقاب حاوی مگسش را روی میز گذاشت. سس خردل را روی آنها ریخت و بعد از بستن پیش بند، چنگالش را برداشت.
-همیشه دلم می خواست صبحونه آشا رو امتحان کنم. مرلین؟ یه بار دیگه می گی؟ من هیچی نفهمیدم. همینجوری یهو اومدن و بردنش؟ آخه به چه بهانه ای؟

مرلین دستی به ریشش کشید.
-عجب ریش بلندی! برم تو گینس ثبتش کنم روی دامبل کم بشه؟...اوه...چی پرسیدی؟...آهان...بی بهانه که نه. گفتن آشا بی پدر و مادره!

-و تو در مقابل این توهین چیکار کردی؟ تماشا؟
-نه خب...بهشون حمله کردم! ولی اونا ضمن مهار حمله من توضیح دادن که منظورشون یتیمه!
-آخی آشا! طفلکی ارباب! حتما خیلی ناراحت شدن. عادت داشتن هر روز دم آشا رو از بیخ بکنن!

لینی قطره اشکی بر تنهایی و بی کسی لرد سیاه ریخت.

غیبت غیر عادی لرد سیاه بالاخره توجه مرگخواران را به خود جلب کرده بود. لرد از صبح همان روز ناپدید شده بود و حتی برای رهبری سرود ملی مرگخواران سر میز صبحانه هم حاضر نشده بود. مرگخواران هم از مرلین خواسته، بدون خواندن سرود به میز صبحانه حمله ور شده بودند. ولی بعد از سیر شدن شکمشان به خاطر آورده بودند که ارتش بدون ارباب نمی شود!

سیوروس که در حال تکثیر نسخه ای از پوستر سیریوس با دندان های خون آلود و بلند بود پرسید:
-حالا یعنی چی؟ مامورای وزارتخونه کله سحر اومدن و مارمولک مخصوص رو گرفتن و بردن؟! ارباب هم باهاشون رفت؟

لودو که همواره جادوگری بسیار سحرخیز بود و شاهد همه ماجرا، جواب داد:
-نه...ارباب تو اتاقشونن. زانوی غم به بغل گرفتن! می دونین که چقدر روی مارمولکشون حساس هستن. صبح که مامورا اومدن مجبور شدن باهاشون کنار بیان. آخه اونا هشت نفر بودن و به دلیل حفظ امنیت انتخابات وزارت جادوگرای سابقه دار یا تحت تعقیب تا پایان انتخابات اجازه جادو ندارن.

سیوروس چاپ پوستر را موقتا متوقف کرد!
-هی! بدون جادو امنیت من چطوری قراره تضمین بشه؟ منظورت جادوی سیاهه دیگه؟
-نه! هر نوع جادویی!

رودولف چوب دستیش را امتحان کرد.
-ای بابا...واقعا کار نمی کنه! حالا چطوری صورتمو بشورم؟ کی موهامو شونه کنه؟ پناه بر مرلین!....حالا باید چیکار کنیم؟

-خب...باید یه جوری آشا رو از اونجا نجات بدیم! شنیدم اونجا بچه ها مجبورن روزی دو بار مسواک بزنن! تو هیچ وعده ای هم آش نمی دن! آشا زیر بار این فشار له می شه!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه که سوژه می رفت در افق محو و ناپدید شود آسمان از ابرهای تیره پوشیده شد.رعد و برق آسمان را پوشاند و گرد و خاک عظیمی به هوا برخاست. از میان گرد و غبار شنل پوشی که زاغ سیاهی بالای سرش پرواز می کرد ظاهر شد.
عوامل داخل کادر و بیرون کادر:
کل جماعت در یک حرکت خودجوش در جستجوی راه فراری دیوانه وار به هر طرف دویدند. اما به خواست نویسنده در گوشه و کنار پایشان پیچ می خورد یا به هم برخورد می کردند و روی هم تلنبار می شدند. لحظه ای بعد آیلین پرنس در حالیکه موهایش را به طرز مخوفی از جلو روی صورتش ریخته بود از داخل دوربین فیلم برداری خود را به داخل کادر کشید تا روی هرچه فیلم حلقه و ساماراست را کم کند!
عوامل و دست اندر کاران با مشاهده آیلین که به فرمت وارد کادر شد دست از رد و بدل کردن کاغذ و قلم برای نوشتن وصیت نامه خود کشیدند.
عوامل پشت و روی صحنه:
آیلین نگاهی مخوف به دور و برش انداخت.اما یادش آمد که هنوز موهایش روی صورتش ریخته و نگاه های خوفناکش تاثیری ندارد. پس از جو حلقه و همذات پنداری با سامارا دست کشید و موهایش را مثل آدم پشت سرش ریخت.سپس با خونسردی چوبدستیش را کشید.
عوامل پشت و روی صحنه:مـــامــــــــان!
صحنه یک لحظه برفکی شد. ثانیه ای بعد دوربین در راستای عوض کردن جو خشونت بار برنامه خاله شادونه را جهت تلطیف روحیه بینندگان را پخش کرد.اما چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که ملت معترض با داد و فریاد و شعار تعطیلی برنامه به همراه چوب و چماق وارد شدند و دوربین را کلا بی خیال تلطیف روحیه بینندگان کردند.
صحنه بلافاصله به سر جای خودش برگشت.
عوامل پشت و روی صحنه:
آیلن درحالیکه نوک چوبدستیش را که از آن دود بلند میشد فوت می کرد گفت:
- حالا خوبتون شد...این چه وضعه سوژه ست؟چرا این سوژه اینجوری شده؟ می دونم که خیلی به دیدن من علاقه دارین ولی برای بقیه هم باید وقت بذارم. حالا هم بلند شین جمع کنین این منظره بی ناموسی رو تا منکراتو صدا نکردم!
ملت در یک لحظه از جا جستند و از بزرگ تا کوچک جلوی آیلین صف کشیدند.
آیلین:کارگردان!
کارگردان از صف بیرون پرید و به حال خبردار جلوی آیلین ایستاد.
- سوژه رو به نحو شایسته ای اصلاح می کنی وگرنه این آخرین پستیه که تو عمرت کارگردانی می کنی!
کارگردان:چش...چشم...خانم!

رو به روی ورودی یتیم خانه

با وزش باد سردی ناگهان فلور از جا جست و با حیرت به دور و برش نگاهی انداخت.
- ای بابا...یعنی همه اون پستای قبلی پرید؟یعنی من همه این مدت داشتم خواب میدیدم؟یعنی آندرو و مندی الان دارن یه غذای گرم می خورن و یه جای گرم و نرم می خوابن و من تو سرما یخ می زنم؟آخه این انصافه؟
درست در همان لحظه که فلور به متن وصیت نامه ای که می خواست پیش از مرگش به شکل دخترک کبریت فروش تنظیم کند می اندیشید باد تندی وزید و کاغذی را به صورتش چسباند.فلور با عصبانیت کاغذ را از صورتش جدا کرد.
- این دیگه چه بوقیه؟الان چه و...هوم؟

آیا از سرما و گرسنگی در عذابید؟آیا از خانه رانده شده اید و جایی برای ماندن ندارید؟شوهرتان نفقه نمی دهد و پول مهریه را ندارد بپردازد؟آیا تصمیم به خودکشی دارید؟اشتباه گرفتین خانم ما انجمن حمایت از ساحره ها نیستیم...
دیگر نگران نباشید!با داشتن کمی رو و قلبی سیاه دنیا را برایتان تضمین میکنیم.
موسسه کلاهچیان

فلور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 04:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بلطف پیتر، اینجوری شد که فلور، بهشتی شد... با چابکی به درون یتیم خانه رفت و دوستانش آماندا و آندرومدا را نجات داد...

آماندا و آندرومدا، فلور را درآغوش گرفتند و مقادیر زیادی اشک ریختند و سپس بینی هایشان را بالا کشیدند و آماده رفتن شدند!!

فلور: امممم... بچه ها دارید میرید؟
دو تا آ(منظور آماندا و آندرومدا است): آره دیگه!!
فلور: منو تنها میذارید؟!
دو تا آ: آره دیگه! چیه؟ نکنه میخوای بخاطر اینکه نجاتمون دادی منت بذاری سرمون؟
فلور: اووووم... نه خب...
دو تا آ: معلومه که نمیتونی بذاری! زورت که نکردیم! خودت خواستی!
فلور: آره حق با شماست...
دو تا آ: تو فقط در حد یک سنگ صبور بودی برای ما و در همه این سال ها بهت میگفتیم که برو دنبال دوستای بهتر ولی خودت نخواستی!
فلور: باشه، هر چی شما بگید
دو تا آ: میشه خواهش کنیم از زندگی ما بری بیرون؟ با دو تا آدم جدید آشنا شدیم و اگه تو رو ببینن ممکنه رابطمون به هم بخوره! بالاخره تو جهنمی هستمی خب... پدر و مادر خودتم دوستت ندارن... ما کلی دوست دور و برمون داریم ولی تو همیشه جز یکی دو نفر کسی دور برت نیست...
فلور: (سکوت)

دو تا آ رفتند و فلور تنها شد... حتی دیگر فرشته مهربانی که اسمش پیتر بود هم پیش فلور نیامد... هیچکس جز آن فرشته سیاه...

فرشته سیاه: چرا تنهایی؟ چرا گریه میکنی؟
فلور: تو مراقب من بودی؟
فرشته سیاه: من مراقب هیچکس نیستم! تو این دنیا هر کس باید خودش مراقب خودش باشه!
فلور: ایهیم....
فرشته سیاه: فقط برام سوال بود که چرا تنها و ناراحتی؟ پس دوستات کجان؟ فرشته سفید کجاست؟
فلور: دوستام رفتن! و گفتن وظیفه م بوده که مراقبشون باشم یا هر کاری کردم با خواست و اصرار خودم بوده...
فرشته سیاه: اوکی، گذشته ها گذشته دیگه از این به بعد اینجوری نکن که اینجوری بشه وضع و حالت...شبیه زامبی ها شدی! زندگی خودتو بساز...زیاد زمان نداری...فکر نکنم دوست داشته باشی آخرین حست وقتی داری میمیری تلخی مزه یه کوله آرزو و حسرت زیر زبونت باشه...
فلور: نمیدونم!.... نمیتونم، من بدون اونا هیچم. پاره های تنم هستند... همه زندگیمو با اونا میدیدم... یه روز دو روز که نبوده...
فرشته سیاه: هر کاری هر چقدر سخت تر و غیر قابل باورتر باشه باورپذیریت به خودت بیشتر میشه! همیشه همه بهت تلقین میکردن که هیچی نیستی، همه میخواستن شبیه خودشون بشی. اگه سو استفاده گر بودن، اگه دو رو بودن، اگه معتاد بودن، فقط چون راه خودتو میرفتی! چون خلاف جریان آب شنا میکردی چون یه جوجه اردک زشت بودی ولی الان باید بفهمی چی هستی...بقیه مسیر رو برو...
فلور: به این سادگیا نیست..
فرشته سیاه: میخوای همیشه بشینی گوشه اینجا و اشکت دم مشکت باشه؟ نمیخوای یه کم قوی بشی؟ نمیبینی زندگی چه جور شخصیتی طلب میکنه؟ میخوای مثل این آدم های مجنون گوشه همینجا بپوسی؟ فکر میکنی نهایتش چی میشه؟ زیر تابوتتو میگیرن و میگن حیف شد، حلوا و زرشک پلوی عزاتو میخورن و میرن دنبال زندگیشون...
فلور: نمیدونم چی بگم...
فرشته سیاه: مگه نمیگی خودشون بهت اینو گفتن؟ مگه نمیگی بهت گفتن مزاحمشونی؟ مگه نگفتن فقط تو اصرار میکنی و همه چیز این رابطه یه طرفه س؟ مگه نگفتن بدون تو زندگی بهتری دارن؟ مگه صد ها بار نگفتن برو دنبال دوستای دیگه؟ مگه مثل یه آشغال پرتت نکردن از زندگیشون بیرون؟
فلور: چرا!
فرشته سیاه: اوکی، من دیگه حرفی ندارم... تصمیمیه که خودت باید بگیری. آخرین کسی که پیشت میومد من بودم! از این به بعد از فلاکت بمیری هم کسی نمیاد پس تصمیمتو بگیر...


یک ماه بعد...
فلور دلاکور سراپا تغییر شده بود. شخصیتی جدید پیدا کرده بود. حتی بطرزی باورنکردنی برای اولین بار تو عمرش آرزوهای شخصی داشت!! دوست داشت جاهای دیگه دنیارو ببینه. حتی آرزوهایی برای خودش تعریف کرده بود و تلاش میکرد به اونا برسه... فلور دوباره زنده شده بود، در حالی که باورش نمیشد دیگه هیچوقت از خاکسترش، آتش زندگی ای روشن بشه... حتی دوست داشت زمانی اینقدر قوی بشه که بتونه به معدود دوستایی که داشت و همون ها باعث شده بودن فکر کنه هنوز آدم های واقعی نسلشون منقرض نشده، کمک کنه...

دو ماه بعد...
فرشته سفید و آماندا و آندرومدا برگشتند...
دو تا آ: فلور این چه وضعشه؟ چرا شبیه شیطون پرستا شدی؟ چرا بدون احساس شدی؟ چرا عشق و محبت رو از زندگیت گذاشتی کنار؟ چرا خودخواه شدی؟... از اولشم همینجوری بودی، هر روز دنبال دوستای جدید. نگو که چون ما ولت میکردیم و میرفتیم، تو هم میرفتی با بقیه دوست میشدی تا جای خالی ما پر بشه، چون این دروغه...ذاتت اینجوری بود. از اولش سیاه و نحس و خودخواه بودی...
فلور: باشه هر چی شما میگید درسته... من هم فقط به حرف خودتون گوش کردم و از زندگیتون رفتم بیرون...
فرشته سفید: فلور، عزیزم، بیا در آغوش نور...
فلور: خفه شو!!
فرشته سفید: عزیزم، عزیزم؟! چرا اینجوری صحبت میکنی؟ بیا و زیبایی های زندگی رو ببین...
فلور: دقیقا الان دارم همینکار رو میکنم و برام مهم نیست بقیه درباره م چی فکر میکنن...

و اینگونه شد که فلور در نهایت از دید فرشته سفید و آماندا و آندرومدا سیاه شد... احتمالا پایان داستان، حداقل از دید من...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1393 03:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک – 15 سال قبل – فلور دلاکور : 3 ساله

پدربزرگِ فلور دلاکور، واپسین دقایق عمرش را سپری می کند.بستگان دور و نزدیک بر گرداگرد او حلقه زده اند تا آخرین وصایای او را گوش کنند.سکوتی بر فضا حاکم است که گاهی با سرفه های خشک پدربزرگ، شکسته می شود.(اگر هِق هِق های مادر فلور را فاکتور بگیریم) یکی در ته تخت، کاغذ و قلم پری به دست دارد تا وصیت نامه ی او را یادداشت کند.با رعایت موازین اخلاقی، بر روی پدربزرگ خم شده است تا صدایش را بهتر بشنود.
-اوهو...اوهو...دیگه چیزی نمونده...
-(جیغ یکی از بستگان)
-تو این ثانیه ها، می خوام این خونه رو...اوهو...اوهو... واسه یه موسسه خیریه به ارث بذارم...
مادر فلور:
-شت!
-فقط یه حرف رو می زنم و ترکتون می کنم...
یکی از ممدهای دورِ خانوادگی ناگهان از راه رسید.از شدت اندوه به سمت تخت دوید و خود را پرت کرد.اما چون پرشش زیادی بود از بالای سر پدر بزرگ رد شد و به دیوار مقابل برخورد کرد و بیهوش شد.
-نمی دونستم که همچین جوونای بوقی رو هم توی خاندان پرورش دادیم...اوهو...اوهو...بله...یک سخن می گم و جمعتون رو ترک می کنم...عبادت به جز خدمت خلق نیست...اوهو...اوهو...دیدار به قیامت...

اوپس(افکت ترک روح از جسم!)

جیغ و شیون به هوا خاست!همه به سر و صورت خود می زدند.یکی پیراهن چرکی پدربزرگ را پاره می کرد.یکی خود را به دیوار می کوباند. :yoho:از آنجایی که همه وابستگان پریزاد بودند،از شدت ناراحتی و اندوه تبدیل به اژدها شدند.فلور با چشمانی گریان نظاره گر صحنه بود.این جمله در ناخودآگاهش به ثبت رسید.
پایان فلش بک

فلور جمله ی پانزده سال پیش را زیر لب زمزمه کرد.عبادت به جز خدمت خلق نیست.عزم خود را جزمید.دستانش را مشت کرد و با دلی آرام و قلبی مطمئن به سوی در ورودی یتیم خانه حرکت کرد.

فرشت ی سمت راست:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجا ماموریت بوده؟ یه وخ خلاصه نذارید خدا نکرده!

خب خلاصه:
فلور و آماندا و آندرومدا بنا به دلایلی! خواستند که به یتیم خانه سنت دیاگون پناهنده و وارد شوند که البته با سد سخت مدیر یتیم خانه مواجه شدند و متوجه شدند یتیم خانه فقط دو جای خالی دارد که در نهایت آماندا و آندرومدا با مظلوم نمایی موفق شدند دو جا را اشغال کنند و فلور دلاکور زیبا را پشت در منتظر بگذارند... فلور که پشت در منتظر مانده بود متوجه شد که دو مرد و زن که شبیه قاتل ها بودند به یتیم خانه وارد شدند و احتمالا قصد کشتن آندرومدا و آماندا(واج آرایی آ، م، ن و...) را دارند. نیمه بد و خوب فلور در جنگ بودند که در نهایت نیمه خوب پیروز شد و فلور رفت که به دوستانش کمک کند...


فلور چوبدستی اش را کشید، از جایش بلند شد و به سمت در ورودی یتیم خانه رفت و خواست آن را باز کند و به داخل هجوم ببرد که ناگهان سر جایش قفل شد. در آینه بی رحم و حقیقت نمای روبرویش شخصی را دید که سال ها از یاد برده بود، او خودش را دید:
http://s5.picofile.com/file/8125914726/1azfgh.png

فلور فراموش کرده بود که یک پریزاد است... چشمان سبزش...موهای طلاییش...پوست بی اندازه سپیدش...از زمانی که مرگخوار شده بود همه را فراموش کرده بود...

... در همین حین ناگهان دوباره فرشته مذکر و سپید و ریش دار و فوق العاده کوچک روی شانه سمت راستش ظاهر شد، سیخونکی به فلور زد و گفت:
_ یالا دختر! معطل نکن! برو دوستاتو نجات بده! بعدش میتونی دوباره خوب باشی! دوباره محفلی بشی، دوباره چشمات آبی بشه و موهات طلایی...بذار نشونت بدم وقتی آدم خوبی بشی، وقتی دوستاتو نجات بدی، وقتی محفلی بشی چه شکلی میشی عزیزم...فرشته با دست راستش بشگن زد و عکسی در هوا ظاهر شد:
http://s5.picofile.com/file/8125915142/3cghgfff.jpg

فلور که کلی ذوق کرده بود دست و دلش لرزید و چوبدستی در دستش محکم تر شد و خواست به جلو قدم بردارد که...

...فرشته مذکر و شاخدار و چشم سیاه روی شانه سمت چپ اش دوباره ظاهر شد و سوت زنان گفت:
_ میشه من یه چیزی بگم؟

فرشته سپید و ریش دار، عصایش را با حالت تهدید آمیزی بالا آورد و گفت:
_ نخیر تو ببند!

فلور که کنجکاو شده بود گفت:
_ نه بذار ببینم چی میخواد بگه!

فرشته سیاه گفت:
_ بذار منم نشونت بدم اگه سیاه بمونی و قوی باشی و کم نیاری چه شکلی میشی! اونوقت دیگه اشکت دم مشکت نخواهد بود و سریع کم نمیاری جلوی هر سو استفاده گری! همه قشنگ شعار میدن اما بذار بهت بگم همین فرشته به ظاهر سپید که به تو میگه جهنمی! خودش به خاطر یه دختر دین و دنیاشو باخته...
بذار بهت نشون بدم اگه سیاه بمونی چه شکلی میشی، فرشته سیاه دست چپش را بالا آورد و بشگن زد:
http://s5.picofile.com/file/8125914850/2btgjjg.jpg


فلور ایستاد، تاملی کرد و به فکر فرو رفت... فرشته سپید مدام اصرار میکرد اما فرشته سیاه گفت:
_ من عادت ندارم به کسی التماس کنم دختر! دیگه باید برم!... the choice is yours... فرشته سیاه با دست چپش بشگنی زد و غیب شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/7/16 16:30:09
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1392 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور کمی دیگر سپس یکم دیگر و یک ذره دیگر و اندکی دیگر فکر کرد سپس وقتی فهمید حافظه اش یاری نخواهد داد، آهی کشید و گفت: به من چه؟! گیریم این دو تا قاتل باشن،دارن میرن تو مندی و آندو رو بکشن...من که اصن باید ازشون تشکر کنم!

ناگهان دو فلور در مقیاس کوچک تر یکی با هاله ای بالای سرش و دو بال کوچک یکی با دو شاخ و یک دم و نیزه ای سه شاخه روی شانه هایش ظاهر شدند.

فلور فرشته مانند با ملایمت زمزمه کرد: اونا دوستاتــن فلور...!مگه همش در حال کمک بهت نبودن؟!مگه نه همیشه پشتت بودن؟!

فلور جهنمی با نیزه اش یکی بر سر فرشته کوباند و گفت: چرا اینقد کوری تو؟مگه ندیدی چه جوری پیچوندنش؟

-چرا اینقد شومی تو؟!خب اونا بیشتر از فلور زجر کشیدن!یکم به خودت بیا!

خود فلور جواب داد: نع خیر،این کارشون قابل قبول نیست!هنوزم میگم به من ربطی نداره!منو از خونه پرت کردن بیرون!این منم که به این وضعیت عادت ندارم...

فلور جهنمی سرش را در تائید تکان داد و زبانش را برای فرشته در آورد و زمزمه کرد: هه هه!ضایع شد در حده مسابقات جام اتش!

ناگهان فلور فرشته مانند که از شدت عصبانیت چشمانش سرخ شده بود آستین هایش را بالا زد،چوبش را در آورد و طلسمی به طرف جهنمی فرستاد و تهدید کرد:با من موافقت می کنی یا اون دو تا شاخ خوشگلتو نابود کنم؟!

جهنمی نالید: فلـور،فلــور!این فرشته راس میگه،اصن میدونی چیه؟!به نفع خودته این کار.اگه اونارو نجات بدی اونا مجبور میشن کمکت کنن حتی اگه شده تو اتاقشون واست یه جا پیدا کنن!

فلور کمی به فکر فرو رفت و گفت: آره...!درسته!

سپس از جایش بلند شد و فرشته و جهنمی از روی شانه هایش محو شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در حقیقت من هم تا پست ویلبرت رو که خوندم از فلور و آماندا و آندرومدا صحبت شده بود و خبری از دافنه نبود. پس منم سوژه رو با حضور این سه شخصیت ادامه میدم

شماره عینکم باید عوض شده باشه ناظر جان ببخشایید! من همیشه این سه تفنگدار رو با اون سه تفنگدار قاطی می کنم
----------------------------------------------------------------

فلور: این ناجوانمردانه ست!
-
-این مخالف نص صریح قوانین حقوق بشره!
-
-اصن..اصن حالا که اینطوره اینا جفتشون بالای هیفده سالشونه!
ولی خانم کول همچنان که آماندا و آندرو* رو در آغوش کشیده بود سالن رو ترک کرده بود. در جواب فریاد آخر فلور گلوله خاری از جلوی دوربین قل خورد و گذشت.
فلور:

[چند دقیقه بعد]

فلور جلوی در، روی پله های ورودی ساختمان نشسته بود و بی هدف علف های هرزی زا که لا به لای ترک های پله درآمده بودند می کَند. هیچ باورش نمی شد که اینطور نارو خورده باشد.
-آخ بیل اگه الان اینجا بودی .... بلایی به سرت میاوردم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن!! آخه کجا گذاشتی رفتی این موقع سال؟!
در همون حال که فلور نشسته بود و با خودش حرف می زد ، دو تا سایه ی بلند روی پله ها افتاد...
فلور سرش را بلند کرد و با صحنه ای اینچنینی مواجه شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


[افکار فلور: چقدر این دو تا آشنان! من اینا رو یه جا ندیدم؟ ]

آقای حاضر در تصویر گفت :
-این دیگه کیه؟
خانم حاضر در تصویر گفت:
-تو دیگه کی هستی؟
فلور که همچنان در کف بود که این دو نفر با لباس مشنگی اینجا چه کار می کنند جوابی نداد.
.
.
.
آقای حاضر در تصویر کمی به فلور خیره شد و بعد گفت :
-ولش کن، لابد یه دلیلی داره که راهش نداده تو...بریم!
خانم حاضر در تصویر برای فلور پشت چشمی نازک کرد و دنبال آقای حاضر در تصویر راه افتاد.

[افکار فلور: من یه جا اینا رو دیده بودما...مشکوکیوس! ]


*اسامی حالا دیه درسته؟
+ عجب سوژه ای دادم...اوف :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!