جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1391 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاق دیگری ایوان که مسئول گزینش بود پشت میزی نشسته بود و مورفین هم کنارش ایستاده و درگوشش وزوز می کرد:

- باباژون! چرا نمی فهمین شماها؟ این حق قانونی منه. وقتی یکی می میره هر چی داره به خانوادش ارث میرسه. الانم طبق قانون من تنها وارث خواهرزادمم. چرا منو لرد نمی کنین؟ الان خونه ی ریدل مال منه، شکنجه گاه مال منه، خونه ی گانت ها از همون زمان زنده بودن اون خدابیامرز مال من بود. لرد شدن حق منه. من حقمو میخوام. تو مدیری. باید کمک کنی اعضا به حقوقشون برسن.
- مورفین! اینقد دم گوش من وزوز نکن صدات تو سوراخ گوشم می پیچه قلقلکم میاد، بعدش هم کل جمجمه ام می لرزه. صدبار هم گفتی گفتم نه! نمیشه! نفر بعدی!

در وا شد و یه جوجه، پرید و اومد تو کوچه... یعنی پرید و اومد روی صندلی مقابل ایوان نشست: جیک جیک!
ایوان:ببخشید؟
ناگهان پرهای جوجه ریخت و بزرگ شد و تبدیل شد به یک جادوگر چاق مسن سبیلو با سری تقریبا کچل. جادوگر قهقهه ای زد و گفت: اوه! ایوان! پسر خوبم. منو ببخش. یادم رفته بود از شکل انیماگوسم خارج شم. اوه! خدای من! مورفین هم که اینجاست! چطوری همشاگردی قدیمی؟ اوضاع کار و کاسبیت چطوره؟

ایوان که غافلگیر شده بود، لبخندی تصنعی زد: اوه! پرفسور اسلاگهورن! فکرشم نمی کردم شما رو بین داوطلبا ببینم.
مورفین دوباره در گوش ایوان زمزمه کرد: حقتونه! وقتی دایی اربابو پس میزنین بایدم هوریس سیبیل بیاد لردتون بشه. تعجب نمی کنم اگه نفر بعدی مالی ژله ای باشه!

ایوان بی توجه به مورفین گفت: خب، پرفسور! قصدتون برای لرد شدن جدیه؟اصلا چی باعث شد تصمیم بگیرین داوطلب شین؟
- هوممممم! آره. جدیم. بعد از اینکه شنیدم تام مرده، وظیفه ی خودم دونستم بیام و باشگاه مرگخوارانشو از نابودی نجات بدم. شاید ندونی ایوان ولی تام، ایده ی گروهی به نام مرگخوارانو از باشگاه من گرفت و حتی تو خیلی از موارد و ماموریتاش با من مشورت می کرد. هر چند من گاهی نصیحتش می کردم که کارای بد نکنه و مردم بی گناهم نکشه ولی از طرفی نمی تونستم جلوی شکوفا شدن استعدادهای یه همچین نابغه ای رو بگیرم. تام یکی از محبوب ترین دانش آموزان من بود. از مرگش خیلی متاسف شدم.

اسلگهورن دستمال بزرگی از جیبش درآورد و فین کرد. مورفین دوباره در گوش ایوان گفت: بابا! ایوانژون! تو وزارت که حقمو خوردن! تو جام آتش هم که کله چرب بهم 3 داد، باز حقمو خوردن! حالا اینجا هم که ارث خواهرزادم حق قانونیمه، میذاری هاپولیش کنن؟!
- وزوز نکن مورف!... خب، پرفسور، چه برنامه ای برای بعد از لرد شدن دارین؟ اهداف و چشم اندازتون چیه؟
- هوممممممم!... خب، تصمیم دارم همون اهداف باشگاه اسلاگهورنو دنبال کنیم. یعنی جمع شیم دور هم و بگیم و بخندیم و بنوشیم. نخبه های دنیای جادویی رو دور هم جمع کنیم و یه کلوب شاد و پرانرژی بسازیم. خیلی عالیه نه؟
- بله پرفسور! خیلی عالیه!:worry:

مورفین غرید: هیچم عالی نیست، هوریس خیکی! خام حرفای این سیبیل نشو ایوان! گول رخت و لباس شیکش و تیریپ استعدادیابیشو نخور! این یه خنگیه که دومیش خودشه! این چمبه تو هاگوارتز هم میزی خودم بود. با هم ردیف آخر می نشستیم. به جون خودم هیچی حالیش نبود! هیچی هیچی هیچی! من که سر کلاسا چرت میزدم، ولی هر وقت چرتم پاره می شد، می دیدم هوریس یا پشت میز قوز کرده داره ساندویچ کالباس می لمبونه یا لوله ی خودکار ورداشته، ماش شلیک می کنه تو چش و چال ملت! آخر سرم چون باباش تو وزارتخونه بود قبولش کردن و بلافاصله با پارتی باباش رفت تو وزارت استخدام شد و خدمتشم پشت میز گذروند و حقوقشم گرفت و بعدم تدریس هاگوارتز بهش دادن و روز بروز خیکش بزرگتر شد تا رسید اینجا که می بینی. ولی من بدبخت با هزار التماس و درخواست، ناپلئونی فارغ التحصیل شدم و بعدش دو سال تمام رفتیم خدمت که همزمان با جنگ جهانی دوم بود، همش هم من بدبختو میفرستادن خط! خدمت هم که تموم شد گشتم دنبال کار. کار کجا بود؟! دو سه جا آبدارچی میخواستن تا فهمیدن نواده ی اسلیترینم تو گزینش ردم کردن! گفتن طبق پیشگویی ها در مورد نواده ی اسلیترین، تو خطرناکی! استخدامت نمی کنیم!
اصلا بخشنامه ی استخدام نکردن نواده ی اسلیترینو بابای همین خیکی صادر کرده بود. خب من بدبخت باید چیکار می کردم؟ بالاخره این شکم لامصبو باید یه جوری پر کرد دیگه. رفتم طرف خلاف. با بدبختی خودمو کشیدم بالا. حالا که بعد مدت ها شانس بهم رو کرده و ارث خواهرزادم باید به من برسه، باز سر و کله ی این خیک سیبیل پیدا میشه.

ایوان رو به اسلاگهورن پرسید: راسته پرفسور؟
- نه! دروغ میگه!
- چرا دروغ میگی مورف؟
- بابا! به روح سالازار همش حقیقته! مدارکش تو هاگوارتز موجوده! این خیکی خودش داره دروغ میگه!
- یعنی واقعا تو توقع داری من تهمتای یه معتاد مفنگی در مورد یه جادوگر محترم و فرهیخته رو باور کنم؟ برو بیرون مورف! قبلا هم همه ی مرگخوارا در مورد لرد شدن تو نظرشونو گفتن و به اتفاق آرا تصویب شد که مادام پامفری لرد بشه ولی مورفین گانت نشه. چون صبح فردای لرد شدنش، همه بیدار میشن و در بهترین حالت می بینن با لباس زیر تو یه بیابون برهوت ول شدن. چون مطمئنا همه چیزو می بری می فروشی و خرج اعتیادت می کنی! بچه ها! بیاین این معتادو از اینجا ببرین.

دو مرگخوار ممد در حد و اندازه های تیم ملی وارد شدند و یخه ی مورفین را گرفتند و کشان کشان از اتاق بیرون بردند.

- بابا نامردا! من کلی نقشه برای لرد شدن داشتم. حتی برای خودم یه اسم شیک و با ابهت ساختم. ببین!

مورفین به سختی، چوبدستی اش را درآورد و روی هوا نوشت "مورفین گانت" و بعد با یک حرکت چوبدستی همه ی حروف کلمه به هم ریخت و به طرز معجزه آسایی که در وصف نگنجد عبارت "آی ام لرد ولدمورف!" را تشکیل داد.

مورفین را بردند و ایوان بی توجه به عبارت لرد ولدمورف که در حال محو شدن بود به اسلاگهورن گفت: خب پرفسور! من فعلا اسم شما رو اینجا می نویسم تا بعدا با بچه ها در مورد شما مشورت کنیم. نفر بعد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1391/6/20 13:01:06
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1391/6/20 13:10:20

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1391 07:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه من نمیزارم به لرد سیاه خیانت کنید هیچکس تو دنیا زیبایی و ابهت و جذبه و دانش و قدرت لرد رو نداره اگه قرار باشه کسی جایگزین ارباب بشه من خودمو پرت میکنم پایین

- خوب پرت کن!

- جدا پرت کنم؟!

- آره پرت کن

- مگه دیوونم که خودمو پرت کنم اول اون آدم گستاخی که میخواد جای ارباب رو بگیره رو میکشم بعدم بقیه کسایی که فکر میکنن کسی باید جایگزین ارباب بشه .

- تو پیشنهاد دیگه ای داری بلا؟ حرفات درسته ولی الان که دیگه ارباب مرده

- نخیر ارباب جاودانه اس! من مطمئنم برمیگرده.

- خوب تا وقتی که برنگشته چی؟

- خوب تا اون روز ... همین که گفتم! جانشین تعیین نمیکنیم، کسی مخالفه؟


ساعتی بعد - زیرزمین

سال های سال بود که هیچ موجود زنده ای پایش را داخل زیرزمین نمور ویلای بلک ها نگذاشته بود. در و دیوار را تار عنکبوت هایی همسن سالازار پر کرده بود. ناگهان در با شدت باز شد و یک جفت موش در حالی که زیر لب صیغه محرمیت با عمه موشی که آن مکان را معرفی کرده بود میخواندن از صحنه متواری شدند. صدای جیغ و داد در زیرزمین پیچید و زندانی آخرین طلسمهایش را نیز تا لحظه بسته شدن در شلیک کرد.
صدایی از پشت در شنیده شد که میگفت: تا هر وقت که خواستی از کرامات ارباب برای عنکبوت ها تعریف کن بلاتریکس، حوصله ات هم سر رفت میتونی شکنجه اشون کنی .
بلادر حالی که در و دیوار را کروشیو میکرد فحش آبداری نثار ریگولوس کرد و به زجه زدن ادامه داد ...
ریگول هر طلسم امنیتی که بلد بود اجرا کرد و سپس به همراه لی به طبقه بالا بازگشت و به جمع مرگخواران پیوست.

- چند تا تلفات دادیم؟

- خوشبختانه یک طلسم مرگبار موفق بیشتر اجرا نکرده که اونم به روفوس اصابت کرد و کارشو تموم کرد اما اکثر ساحره ها دچار مصدومیت های جزئی و کلی شدن که سوروس مشغول انجام مسائل درمانیه. ایوان هم به طور کلی تمام بدنش از هم پاچیده بود که با پیچ و مهره دوباره سرپا شد

- ارزش خلاص شدن از دست بلا رو داشت! بگذریم، بیش از 100 متقاضی داریم که پشت در منتظرن! یعنی چه مسابقه ای برای این همه آدم تدارک ببینیم؟ :hyp:

- قطعا 100 نفر صلاحیت ریاست ارتش سیاه رو ندارن! باید عده محدودی رو گلچین کنیم ...


نیم ساعت بعد

هر کدام از مرگخوار ها در یکی از اتاق های پرشمار ویلای بلک ها مستقر شده بودند برای مصاحبه.
لودو فریاد زد: نفر اول بیاد داخل ... نفر اول گم شه بیرون نفر دوم بیاد تو
نفر اول مقاومت کرد و گفت: آخه برای چی ای فرزند روشنایی؟! من صلاحیت این کارو دارم! میخوای توجیهت کنم؟ :pretty:
لودو طلسم مجهول الهویه ای به سمت دامبلدور ول داد و دامبلدور خودش را از اتاق بیرون پرتاب کرد و در حالی که فریاد میزد: خوب بابا میرم پسره ی وحشی ... ایشــــ
نفر بعدی وارد شد و روی صندلی مقابل لودو نشست.
لودو گفت: خوب پدر جان یه بیو بده ببینیم چند چندی!
پیرمرد چنگ زد و سیبی از روی میز ورداشت و گفت: با خودم نیوردم پسر جان! و سپس با یک گاز نیمی از آن را در حلوقمش جای داد.

- چیو نیاوردی؟

- بیلو نیوردم همراهم کلنگ اگه بخوای تو جیبم هس :pashmak:

- انگیزه شما برای ریاست ارتش سیاه چیه؟

- شنیدم یه مار داشته رییس قبلی! گفتم اینه ول بدیم داخل مزارع بلکه موجودات موزیره خورد محصولمان زیاد شد

- آواداکداورا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/6/20 8:02:11
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/6/20 8:03:30
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/6/20 8:06:26
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1391 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سواحــــل مالاگــــــا


آفتاب تابان در آن تابستان داغان(داغ و گرم) با شدت هر چه تمامتر ساحل زیبا را نور افشانی میکرد و علاوه بر گرما و نور به خیلی از مسافران و جهانگردان کمک میکرد خود را برنزه کنند.

یکی از آن جهانگردان که از شدت سفیدی علاقه زیادی به برنزه شدن داشت، مایو پوشیده بود، چوب دراز عجیبی در دست گرفته بود، عینک دودی زده بود، روی تختی دراز کشیده بود و در حالی که لیموناد مینوشید آرام با پا به پشت یک موجود نحیف که بنظر میرسید انسان باشد میزد و حال میکرد( )

آن موجود: ارباب ... اوووخ اربــاب ... اوووووخ اربـــــاب

ارباب: مرگ! مـــرگ! مــــــرگ! تو اومدی اینجا که اسباب تفریح ما رو فراهم کنی! حوصله م سر رفته حال میکنم بهت لگد بزنم! اینجا مشنگ زیاده نمیشه کروشیو زد!()


ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

بلاتریکس بالای پشت بام ویلا رفته بود و تهدید میکرد که اگر فردی چه مرگخوار چه غیر مرگخوار را به جای لرد به لردیت بگمارند خود را بلا درنگ به پایین میفکند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1391 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


شبی تاریک و سیاه...

ویلای بزرگ بلک ها میزبان عده زیادی از جادوگران و ساحره های شناخته شده بود.با وجود جمعیت زیاد، سکوت عجیبی خانه را فرا گرفته بود که گهگاهی با آهی سرد یا نفسی عمیق شکسته میشد.
ریگولوس بلک که میزبان آن شب به شمار میرفت وسط تالار بزرگ رفت و رو به مهمانانش کرد.
-دوستان قدیمی.به ویلای بلکها خوش اومدین.همونطور که میدونین مشکلات زیادی در این مدت داشتیم.در این مدت کوتاهی که از درگذشت جانسوز...

صدای فریاد و به دنبال آن هق هق بلاتریکس سخنرانی ریگولوس را قطع کرد.
-ارباااااااااااااااب...آه...ارباب شجاع و مقتدر و با ابهت و زیبا و جذاب و تنومند و خوش چهره و...

ریگولوس:اهم اهم...بلای عزیز...شما یک بانوی متاهل هستی.حداقل ظاهرو حفظ کن.فرصت برای آبرو ریزی زیاده...خب.داشتم میگفتم.بعد از درگذشت ارباب و تصمیم همه ما به اینکه ارتش سیاه باید راهشو ادامه بده بحثهای زیادی سر کسب مقام لرد ایجاد شد.به دنبال حوادثی که داشتیم، از جمله شکستن سه استخوان دنده ایوان روزیه، ناپدید شدن نصف گوش چپ لوسیوس و اضافه شدنش به گوش لی جردن،کنده شدن دسته ای از موهای بلاتریکس-که البته باید اضافه کنم که باعث زیباتر شدنشون شده-و خروج مغز لودو از بینیش-که واقعه بسیار عجیبی بود.نه به خاطر اینکه بعد از خروج مغز، لودو به زندگیش ادامه داد...به این دلیل که همه فهمیدن اون تو خالی نبوده- و حوادثی مشابه، تصمیم گرفته شد که مقام ریاست ارتش به شخصی خارج از گروه داده بشه.همه با این تصمیم موافقین؟

مرگخواران با تکان سر و زمزمه هایی نامفهوم موافقتشان را اعلام کردند.ریگولوس ادامه داد:
-شاید شخص مناسب، جایی همین نزدیکی ها منتظر فرصت باشه.شخصی مثل ارباب سابقمون....اه...بس کن بلا!:vay:...با کسب مجوزی از جناب وزیر(لودو لبخند زد و برای احترام کلاهش را از سر برداشت، ولی کسی تشویقش نکرد)قرار شد همینجا، در ویلای بزرگ و با امکانات ما، رقابت انتخاب لرد رو شروع کنیم.متقاضیان کسب مقام لرد-که هیچکدوم مرگخوار نیستن- اون بیرون منتظرن.با همکاری شما بهترینشون رو انتخاب میکنیم.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1389 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه شـــطرنج همایــــــونی

لرد ولدمورت همچنان مشغول فکر کردن بود.

آنتونین: ارباب جسارتا میشه یه چیزی بگم؟
لرد: هووم؟
آنتونین: یک ساعته دارید به مغز مبارکتون فشار میارید در حالی که شما هشت تا وزیر دارید ولی من فقط یک پیاده دارم!
لرد: تو از این تاکتیک های استراتژیک سر در نمیاری.
آنتونین:

یک سال گذشت ...

آنتونین: خُـــــــــــر پُـــــــــــف
لرد: یافتم! یافتم!

آنتونین با ترس و لرز از روی صندلی افتاد و با پشت سر به زمین خورد. بعد از اینکه توانست خودش را جمع و جور کند، در حالی که پشت سرش را میمالید دوباره روی صندلی نشست و گفت: ارباب چی شده؟

لرد: فهمیدم باید چیکار کنم، با این وزیرم تنها پیاده باقی مونده تم زدم. حالا دیگه غیر از شاه هیچ مهره ای برات نمونده. نوبت توئه یالا بازی کن میخوام ماتت کنم، کار دارم میخوام برم.

آنتونین به صفحه شطرنح نگاه کرد، چند ثانیه ای سرش را خاراند و سپس به لرد گفت:

_ارباب شاه من هیچ حرکتی نمیتونه بکنه. هر جا برم با وزیرهاتون کیش میشم و غیر از شاه مهره دیگه ای هم ندارم که حرکتش بدم.

لرد: خب یعنی نتیجه بازی چی شد؟
آنتونین: پات!
لرد: پای من؟ چطور جرات میکنی بگی پات؟ باید بگی پاهاتون. بعدم پای من طوری نیست که!
آنتونین: ارباب پات یعنی مساوی شد بازی.
لرد: چی؟ مســــــــاوی؟ امکان نداره من هشت تا وزیر دارم!
آنتونین:

لرد: نگهـــــــــبان، بیا این پدر سوخته رو ببر!

نگهبان ها سریع دویدند دست آنتونین را گرفتند و جسم سخت را بالا آوردند که بر سرش بکوبند.
آنتونین تقلا کرد و گفت:

_ نه نه ... ارباب غلط کردم. پات یعنی همون مات، یعنی شما منو بردید.

لرد: میدونستم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1389 08:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونين سعي مي كنه انگشتش رو تا دماغش برسونه. تلاش زيادي مي كنه و تا جايي كه مي تونه، خم مي شه اما نمي شه. خارش هر لحظه شديدتر مي شه...

چند دقيقه قبل

- ببين، من يه كار فوري دارم. بهم اشاره مي كنن بايد برم.
لرد پا مي شه و از اتاق خارج مي شه. آنتونين هم كه پاش خواب رفته، گريه كنان يه ذره راه مي ره. وسط راه، به ديوار تكيه ميده و ديگه مي ره: همون جا روي زمين، خوابش مي بره.
لرد از دست به آب بر مي گرده. مي بينه جا تره و بچه نيست. اين طوريه كه چندتا سيلي به صورت مرگخوار بيچاره نواخته مي شه و بعد بيدار شدن يا به هوش اومدن، مي بينه دست هاش چسب مالي شدن به صندلي.

دوباره شروع مي شه. لرد اين دفعه دور گرفته:
- مي ريم با بزرگان شطرنج دوشط* مي كنيم! چرا راه دور برم و كلي پول فرستادن دعوت نامه از جيب بره؟ همين دامبول خودمون! اين بچه محفليا خوبن!
حواسش پرت مي شه و با اسبش، سه خونه مي آد مستقيم جلو. آنتونين هم سخت مشغول تلاش براي خاروندن دماغشه. اهميت نمي ده. چند دفعه كمك خواسته از ملت اما هيچ كس جرئت نداره جلو چشم لرد سياه ظاهر بشه. يهو ديدي اون رو چسب زد به صندلي!
آنوتنين، اينجا، براي تنازع بقا، مغزش در حال كاره، به شدت. هرچي لرد مي گه، تو ذهنش به اين فكر مي كنه كه چجوري جون سالم به در ببره. مثلا الان داره مي فكره كه قبلش به دامبلدور نوشيدني انرژي زا تعارف كنه تا تمركز پيرمرد به هم بخوره و مرلين رو چه ديدي، شايد بال در آورد، تا مدتي شرش كم شد...

بومب!

ولدمورت همچين با مشت زد تو سر ميز شطرنج كه همه از گوشه موشه ها سرك كشيدن چه خبره. لرد كه همون دستش رو انداخته بود پايين ( اندازه توپ فوتبال شده بود)، داد زد:
- عاليه.
و يك چرخش 25 درجه اي به چوب دستي اش مي ده و... .
چند ثانيه بعد، همه ي مرگخوارا چسبيده بودن رو صندلي ها. اين دفعه، همه جاشون چسبي بود. حتي پشت دستاشون.
چند تا طلسم كروشيو براي تخليه ي هيجان، فرستاده مي شه هوا. به سقف مي خورن و تا چند سانتي متري خود ولدمورت بر مي گردن اما جرئتش رو ندارن طلسم ها! با تغيير جهت، پخش و پلا مي شن. به يكي مي خورن اون وسطا.

مدتي بعد
- ارباب... يك لحظه! من بايد برم...
و همون موقع، زير همه شون يه سطل ظاهر ميشه ().
ولدمورت: اين، چند ساعت نگهتون مي داره اينجا!!

--------------------------------
* دوئل + شطرنج

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1389 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت: از اولم آموزش این مارها دست گرمی بود. من و جد بزرگوارم باید رو در رو با هم مسابقه بدیم.

لرد و سالازار به مسابقات شطرنج مشنگ ها رفتند، در آنجا با هم مسابقه دادند و به ویلای بلک ها بازگشتند. در بازگشت، مرگخواران باستقبال لرد و سالازار آمدند ...

آنتونین نود درجه خم شد و به لرد گفت: ای جــــــــــــــــانم. ارباب میشه بپرسم نتیجه مسابقه چی شد؟
لرد ولدمورت: پات.
آنتونین: پام؟ پام چی شده ارباب؟
لرد: پات شد. یعنی مساوی شد!
آنتونین: متاسفم ارباب. میخواین یه کروشیو به من بزنید که حالتون جا بیاد؟
لرد: آره ... کروشـــــیـو!
آنتونین: اوووووووخ، ارباب فقط تعارف کردم.
لرد: تعارف اومد نیومد داره دیگه.

لرد ولدمورت بعد از استقرار کامل در ویلا و رفع خستگی، مجددا آنتونین را احضار کرد.

آنتونین نود درجه خم شد، صحبت های همیشگی را بیان کرد و بعد از اینکه دو سه تا کروشیو میل کرد، خبردار جلوی لرد ایستاد.

لرد: اینکه من با این پیرمرده مساوی کنم خیلی آبروریزیه. برا همین، آنتونین تو از این به بعد باید بیای و به من خصوصی شطرنج یاد بدی. اولین جلسه از همین الان شروع میشه. برو بشین پشت میز شطرنج.

شطــــرنج همایــــــونی

لرد ولدمورت مهره های سفید را انتخاب کرده بود و لاجرم آنتونین در طرف سیاه نشسته بود. لرد پیاده جلوی شاه خود را دو خانه به جلو آورد، آنتونین نیز این کار را کرد. بعد از پانزده حرکت، آنتونین با اسبش کیش دوگانه ای به شاه لرد ولدمورت داد و سپس وزیر لرد را زد.

لرد: چی؟ وزیر منو زدی پدرسوخته؟
آنتونین: هووم، ارباب بازیه دیگه. تمرینیه.
لرد: نه وایسا ببینم وزیر منو زدی پدر پدر سوخته؟ آهای نگهبان ها، بیاین اینو ببرید.

نگهبان های بیرون اتاق سریع آمدند، دست آنتونین را گرفتند و خواستند با یک جسم سخت بر سر او بزنند که آنتونین گفت:
_نه ارباب غلط کردم، اشتباه شد.

آنتونین فقط حق داشت مهره هایش را تکان بدهد و حق نداشت مهره های لرد را بزند. در آخر بازی، برای آنتونین فقط یک شاه و یک پیاده مانده بود و برای لرد ولدمورت یک شاه و هشت وزیر.

لرد ولدمورت بعد از اینکه بیست دقیقه فکر کرد، دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: عجب بازی پیچیده ای شده! نمیدونم چه حرکتی انجام بدم.

آنتونین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آبان 1389 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
_ اون که مطمئنا اما این که چطوری خدا میدونه....

اونور میز سالازار داره پز باسیلیسک رو میده....

_آره ندیدی چطوری اون سرباز و اسب رو خورد کرد!فقط باید میدیدی!!هی بگو نجینی نجینی.....نجینی نه میتونه خشک کنه...نه میتونه شطرنج بازی کنه و کیش کنه...

لرد:
_ چرند نگو.مگه تو نمیدونی که نجینی اسنیپ رو مات کرده؟میدونی که اسنیپ خیلی شطرنجش خوبه....میگه وقتی دبستان مشنگی میرفته مدال شطرنج گرفته...باسیلیسک تو میتونه مات کنه؟اون نمیتونه مات کنه...تنها کاری که ازش بر میاد اینه که مدام صاحبشو خشک کنه!!هاهاها

اینجا لودو که از کارش بی نهایت پشیمون بود گفت:
_ خب!فکر کنم با این اوصافی که از لرد خطیرو سالازار کبیر و اسنیپ حقیر و آنتونین...چیز آنتونین صغیر شنیدیم،متوجه میشیم که باید بالاخره این دو مار رو به مسابقه بفرستیم.
البته من قبلش سه چهار تا حرف دارم که باید بزنم.
اجازه هست ارباب؟

لرد:

لودو:
_اهم ..اهم...1.اگه این دوتا مار برن مسابقه برای گفتن کیش و مات مترجم احتیاج دارن..که فکر کنم این مسئله به راحتی با رفتن سالازار و لرد حل بشه.پس ازش میگذرم و تصمیم گیری رو به ارباب واگذار میکنم.ارباب؟

لرد: من که میرم و سالازار هم باید بیاد

لودو:
_ ممنونم.2.امیدوارم پاداش من با این فکر خوبم فراموش نشه...

لرد:
_حتما ..حتما.

لودو با دیدن نگاه اسنیپ و دالاهوف خودشو میبازه و میگه:
_ و البته پاداش سیوروس و آنتونین...

لرد با بدخلقی:
_اونا که مسلمه!!مطلب دیگه ای داری؟

لودو:
_بله...مهم ترین موضوع اینه که چجوری بدون نقض کردن قانون راز داری و جلب توجه مشنگ ها این دوتا مار رو تو مسابقه ی مشنگی شرکت بدیم و شما هم ترجمه کنین؟

همه ی مرگخوار ها:




سالازار:

لرد:روح اونا وخودمون به جز قسمت حرف زدن رو برای مدت موقت بیرون میاریم و روح اونا رو تو بدنمون میذاریم و روح خودمون رو یه جایی حبس میکنیم و من وسالازار توی مسابقه شرکت میکنیم و با همدیگه مسابقه میدیم.....



اینطوری بازم با روح خودش مسابقه میداد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1389 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- مردک بوقی مگه نمیفهمی که میگه کیــــــــــــش!

آنتونین که در حال و هوای خودش بود و به سختی حس رها کردن سوسک آبی را در خودش سرکوب می کرد، با شنیدن صدای سالازار که به آرامی وارد اتاق شده بود، شصت متر به هوا پرید و با دو پشت وارو به جای خودش برگشت.

- خب... ام... واقعا... کیش! چطور مم...ممکنه...بذار ببینم...
دالاهوف متحیر به صفحه شطرنج نگاه کرد. درست بود واقعا کیش شده بود اما نه در قالب یک شطرنج جادویی. مهره سرباز جادویی او به همراه اسب در کنار ان بطور کامل از صفحه محو شده بود و تنها ذرات آن دو بر جا مانده بود. ظاهرا اینبار باسیلیک تمرکز زیادی به خرج داده بود!

آنتونین چند لحظه متفکرانه به میدان بازی نگریست و برای لحظاتی خود را در هیبت آن سرباز بخت برگشته دید.

- درسته جد بزرگوارِ سرورم! حق با شماست من کیش شدم!

آن سوی خانه پشت میز شطرنج و در حال آموزش شطرنج

اسنیپ بهت زده اول به ناجینی و بعد به صفحه بازی خیره شد. این امکان نداشت!

- مات! من نمیتونم باور کنم... مطمئنم اینبارم شانسی شد!

باور نکردنی بود اما حقیقت داشت. ناجینی موفق شده بود برای بار دوم ظرف مدت کوتاهی اسنیپ را شکست دهد.

اسنیپ گیج و منگ از این تغییر و تحول ناگهانی از جای خودش برخاست. دیگر فضای اتاق کاملا غیر قابل تحمل شده بود. بایستی بیرون میرفت و کمی به ذهنش استراحت میداد. نیاز داشت تا کمی با خودش خلوت و این اتفاقات را تجزیه و تحلیل کند!

- بسار خوب شما بردید...با اجازه من دیگه مرخص میشم.

- هیس... هیس...هیسا

یک دقیقه بعد

لرد سیاه به آرامی بروی صندلیش جابجا شد، چشمانش را گشود، دستان لاغر و کشیده اش را که به هم قفل کرده بود باز کرد و همزمان لبخندی بر چهره مار مانندش نقش بست. چه تصمیم عاقلانه ای بود که ناجینی را به عنوان هورکراکس در نظر گرفته بود... هنوز چهره متحیر اسنیپ، زمانی که دومین شکستش را تجربه می کرد در جلوی چشمش بود.

بیچاره اسنیپ!

سر میز شام

- آنتونین باور کن یه جای کار این ماره می لنگید! مطمئنم یه کاسه ای زیر نیم کاسش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/8/19 0:22:50
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1389 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در این گیر و دار صورتی بازار، لرد و سالازار هم در حال پرتاب انواع طلسمهای مختلف به سمت هم بودند و جد و آباد مشترک یکدیگر را مورد مرحمت قرار میدادند.

همه از نگاه های مرگبار باسیلیسک غافل شده بودند. باسیلیسک که در تمام عمری که با سالازار گذرانده بود جز رنگ سیاه و سبز رنگ دیگری ندیده بود و به رنگ های جلف مثل صورتی عادت نداشت از خود بیخود شده بود و فششششششششش فششششششش کنان به اینور و آنور میخزید و سبیلش تاب میخورد. چیزی که مزید بر علت شده بود و باسیلیسک کاملا رم کرده بود، سوسکی بالداری بود که در اتاق پرواز میکرد.

در این گیر و دار ناگهان چشمهای باسیلیسک با چشمهای اسنیپ بخت برگشته تلاقی کرد و اسنیپ که داشت به هوا میپرید تا از طلسم سالازار جاخالی بدهد در همان حالت پرش، روی هوا خشک شد و به سنگ تبدیل شد.

بعد از اسنیپ، آنتونین و سالازار هم تبدیل به سنگ شدند. ولی لرد ولدمورت زرنگ تر از این حرفا بود و در حال انجام حرکات ماتریکسی بود تا از نگاه های باسیلیسک در امان بماند اما بالاخره یک چشم لرد هم به باسیلیسک افتاد و سمت راست بدنش تبدیل به سنگ شد.

در آخر سوسک بالدار هم سنگی شد و البته نجینی طوری نشد! شاید چون از نسل خود باسیلیسک بود و در واقع باسیلیسک جد بزرگش محسوب میشد. مانند فیل که میگویند از نسل ماموت است.

نجینی، هنوز محو رنگ صورتی اتاق بود و روبانی صورتی رنگ نیز به سرش بسته بود.

لرد ولدمورت که نصف بدنش خشک شده بود با نصف دیگر بدنش و با نصف دهانش که حالا کج شده بود مشغول مسخره کردن، جد بزرگش سالازار بود و البته صداهای نامفومی که مدام تکرار میشدند از مجسمه سنگی سالازار به گوش میرسیدند:"کیه؟ کیییه؟ کییییییییه؟ کییییییییییییه؟"

فردا صبح

لرد ولدمورت و سالازار در حال خوردن صبحانه، با یکدیگر کل کل میکردند و لرد ولدمورت اصرار داشت که اگر با همان نیمه فلج نشده بدنش چوبدستیش را برنداشته بود و همه را از حالت سنگی درنیاورده بود، الان میتوانست مجسمه سنگی سالازار را به عنوان اثر باستانی و زیر خاکی به موزه وزارت سحر و جادو بفروشد و با پول آن یک عمارت دیگر هم بخرد!

در سوی دیگر میز آنتونین و اسنیپ در حال خوردن صبحانه و نفرین کردن به جان باسیلیسک و نجینی بودند.

آنتونین: این پاستیل! با این چشای ورقلمبیده ش تا منو نگاه کرد سنگ شدم! کور شه اشالا!

اسنیپ: همش تقصیر این نینی صورتی بود! لرد ولدمورت هم برای خودش مار انتخاب کرده!

و اما در سوی دیگر میز باسیلیسک و نجینی در حال استراق سمع صحبتهای آنتونین و اسنیپ بودند. پس از چند دقیقه باسیلیسک سبیلش را تابی داد و به به نواده اش، نجینی گفت:

_ فشششششششش فیشششش (بذار الان حالشو میگیرم)

سپس باسیلیسک رو کرد به آنتونین و مدام فش فش کرد که یعنی "منو ببین!". اما آنتونین که مار زبان نبود متوجه نمیشد و همچنان در حال صحبت با اسنیپ بود.

سالازار که متوجه شده بود به آنتونین گفت:" هووووووی مررررررتیکه خرررررس گنده! به باسیل نگاااااه بیَکُن! کارت دااااااره."

تا آنتونین به باسیل نگاه کرد دوباره تبدیل به سنگ شد و باسیلیسک و نجینی شکم هایشان را گرفتند و فشششش فششششش کنان روی زمین از خنده غلت میرفتند.

لرد ولدمورت با ناراحتی از اینکه مرگخوارش ضایع شده دوباره آنتونین را به حالت عادی برگرداند. آنتونین هم که عصبانی شده بود و نقطه ضعف باسیلیسک را میدانست سوسک بالدار داخل اتاق را گرفت و بسمت باسیلیسک انداخت. باسیلیسک هم مانند فیلی که وقتی موش میبیند از ترس از درخت بالا میرود! اینور و آنور خزید و دوباره همه را تبدیل به مجسمه سنگی کرد.

فردا صبح- پشت میز شطرنج و در حال آموزش شطرنج

باسیلیسک: فششششش

آنتونین: نخیر خودتی! عمرا تو چشات نگاه کنم.

باسیلیسک سبیلش را تاب داد و دوباره گفت:
_فشششششش

آنتونین: کوففففففففت!

باسیلیسک: فشششششششش

آنتونین: مرض!

باسیلیسک: فشششششششششششش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!