جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس ماگلشناسی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/11
تولد نقش: 1395/04/14
آخرین ورود: سهشنبه 22 خرداد 1403 18:37
از: روی جارو
پستها:
140

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
در آن صبح سرد زمستانی که هرکی بیرون میومد به آدم یخی تبدیل میشد، الیشیا به کلاس میرفت. با روش های متعدد جادو، خودشو گرم نگه داشته بود. همین جوری که در فکر چیزی بود که دیروز توی کلاس دیده بود قدم میزد که ناگهان:
-بووومب!
الیشیا 10متر بالا پرید وتمرکزش بهم ریخت. به شیئی که کنارش افتاده بود نگاهی کرد. اوه این همون چیزی بود که امروز تو کلاس دیده بود. دوستاش میگفتن اسمش لوله بخاریه ولی وقتی بهش دست زد سوخت.
الیشیا به ارومی بهش دست زد. ولی این اصلا داغ نبود. حتی گرمم نبود. لبخندی زد وسریع اونو برداشت و به سمت خانه دوید. وقتی وارد شد با خوشحالی داد زد:
-مامان! مامان بیا ببین چی پیدا کردم.
مادر الیشیا که چند تکه پوست هفت میوه روی پوستش گذاشته بود، به سرعت به جلوی در آمد:
-چی شده؟ چی پیدا کردی؟
الیشیا با افتخار لوله بخاری رو جلو گرفت و گفت:
-نگا مامان چی پیدا کردم.
مادرالیشیا به ارومی به لوله بخاری دست زد. ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. بعد با بی اهمیتی گفت:
-خوب این به چه درد میخوره؟
الیشیا با نیش باز گفت:
-اتاقا روگرم میکنه.
مامانش که از حرفاش سردرنمیاورد، باعصبانیت گفت:
-الیشیا میری از هرجا پیدا کردی همونجا میذاریش. ما با جادو میتونیم خودمونوگرم کنیم.
الیشیا با ناراحتی برگشت اما بعد فهمید میتونه یواشکی اونو با خودش به اتاقش ببره تا برای اتاقش بخاری درست کنه. پس یواشکی به خانه برگشت. مادر روی مبل پذیرایی خواب بود و شال کاموایی درکنارش درحال بافته شدن بود. الیشیا پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفت. لباساشو عوض کرد و بعد با خودش فکر کرد که بخاری از کجا بیاره. بعد فکری به سرش زد:
-فهمیدم.
الیشیا رفت و یه سینی بزرگ اورد و هرچی کاغذ و کتاب اضافه داشت، داخلش ریخت. بعدم با جادو آتیششون زد. الیشیا به ابتکار خودش افرین گفت. به سراغ لوله بخاری رفت. اونو روی آتیش قرار داد و سرش رو از پنجره بیرون گذاشت و همونجا نشست. بعد از یک ساعت پدرش از سرکار بازگشت. ولی دید از اتاق الیشیا دود میاد بیرون. سریع به اتاقش رفت و دید که اتاق پر از دوده و الیشیا سعی داره خاموشش کنه. سریع با چوب دستی آتیشو خاموش کرد. مادر الیشیا که از سرصدا بیدار شده بود، به اتاق آمد و تا لوله بخاریو دید با عصبانیت گفت:
-مگه بهت نگفتم اینو همراه خودت نیار.
پدر الیشیا با تعجب به لوله بخاری دست زد و دستش سوخت و از روی عصبانیتش لوله رو از پنجره پرت کرد پایین که خورد تو سر یه مشنگ. بعد رو کرد به الیشیا و گفت:
-از امروز به بعد کلاس بی کلاس .
پدر و مادر الیشیا با ناراحتی از اتاق بیرون رفتند. الیشیا با خودش فکر کرد:
-من که کاری نکردم!
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
خوب خرتو پرت چیزیه که هیجا بدرد نمیخوره اصولا هیچ دردیم از ادم دوا نمیکنه فقط باید باشه که ادم احساس خالی بودن نداشته باشه.
مثلا خودکار یه خرتو پرتیه که به نظر من هیجا به کار نمیاد ولی از هیچی بهتره.
یا شکاف دیوار این که دیگه اصلا بدرد نمیخوره گرچه نمیدونم شکاف دیوار جزو خرتو پرت حساب میشه یانه.
ولی خوب به درد مارمولک ها وسوسکا میخوره..
گفتم سوسک یاد این سوسک چندش پلاستیکی ها افتادم اونا هم جزو خرتو پرت حساب میشن اصولا..
چون به هیچ دردی نمیخورن جزو خرتو پرتن بودنشون مهم نیس ولی نبودنش باعث میشه حس کنی چیزی نداره.
یا مثلا عروسک اگه داشته باشی مهم نیست گوشه اتاقه پیش بقیه خرتوپرت ها ولی اگه نباشه جاش خالیه.
خرتوپرت ها طرفدارای زیادی بین ماگل ها دارن.چون اون ها اصولا دوست دارن چیزای بیخودی که هیچوقت ازشون استفاده نمیکنن نگه میدارن وبراشون عزیز میشه.
مثلا من نمیدونم چرا بعضیا دکمه های رنگی جمع میکنن وبعدش موزه دکمه های رنگی میزنن.
ولی خوب اینجور که مشخصه اونا خرتو پرت دوس دارم وبعضی از ماگلا چیز هایی رو جمع میکنن وبعد که زیاد بشه قیمیتی میشه.
در آن صبح سرد زمستانی که هرکی بیرون میومد به آدم یخی تبدیل میشد، الیشیا به کلاس میرفت. با روش های متعدد جادو، خودشو گرم نگه داشته بود. همین جوری که در فکر چیزی بود که دیروز توی کلاس دیده بود قدم میزد که ناگهان:
-بووومب!
الیشیا 10متر بالا پرید وتمرکزش بهم ریخت. به شیئی که کنارش افتاده بود نگاهی کرد. اوه این همون چیزی بود که امروز تو کلاس دیده بود. دوستاش میگفتن اسمش لوله بخاریه ولی وقتی بهش دست زد سوخت.
الیشیا به ارومی بهش دست زد. ولی این اصلا داغ نبود. حتی گرمم نبود. لبخندی زد وسریع اونو برداشت و به سمت خانه دوید. وقتی وارد شد با خوشحالی داد زد:
-مامان! مامان بیا ببین چی پیدا کردم.
مادر الیشیا که چند تکه پوست هفت میوه روی پوستش گذاشته بود، به سرعت به جلوی در آمد:
-چی شده؟ چی پیدا کردی؟
الیشیا با افتخار لوله بخاری رو جلو گرفت و گفت:
-نگا مامان چی پیدا کردم.
مادرالیشیا به ارومی به لوله بخاری دست زد. ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. بعد با بی اهمیتی گفت:
-خوب این به چه درد میخوره؟
الیشیا با نیش باز گفت:
-اتاقا روگرم میکنه.
مامانش که از حرفاش سردرنمیاورد، باعصبانیت گفت:
-الیشیا میری از هرجا پیدا کردی همونجا میذاریش. ما با جادو میتونیم خودمونوگرم کنیم.
الیشیا با ناراحتی برگشت اما بعد فهمید میتونه یواشکی اونو با خودش به اتاقش ببره تا برای اتاقش بخاری درست کنه. پس یواشکی به خانه برگشت. مادر روی مبل پذیرایی خواب بود و شال کاموایی درکنارش درحال بافته شدن بود. الیشیا پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفت. لباساشو عوض کرد و بعد با خودش فکر کرد که بخاری از کجا بیاره. بعد فکری به سرش زد:
-فهمیدم.
الیشیا رفت و یه سینی بزرگ اورد و هرچی کاغذ و کتاب اضافه داشت، داخلش ریخت. بعدم با جادو آتیششون زد. الیشیا به ابتکار خودش افرین گفت. به سراغ لوله بخاری رفت. اونو روی آتیش قرار داد و سرش رو از پنجره بیرون گذاشت و همونجا نشست. بعد از یک ساعت پدرش از سرکار بازگشت. ولی دید از اتاق الیشیا دود میاد بیرون. سریع به اتاقش رفت و دید که اتاق پر از دوده و الیشیا سعی داره خاموشش کنه. سریع با چوب دستی آتیشو خاموش کرد. مادر الیشیا که از سرصدا بیدار شده بود، به اتاق آمد و تا لوله بخاریو دید با عصبانیت گفت:
-مگه بهت نگفتم اینو همراه خودت نیار.
پدر الیشیا با تعجب به لوله بخاری دست زد و دستش سوخت و از روی عصبانیتش لوله رو از پنجره پرت کرد پایین که خورد تو سر یه مشنگ. بعد رو کرد به الیشیا و گفت:
-از امروز به بعد کلاس بی کلاس .
پدر و مادر الیشیا با ناراحتی از اتاق بیرون رفتند. الیشیا با خودش فکر کرد:
-من که کاری نکردم!
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
خوب خرتو پرت چیزیه که هیجا بدرد نمیخوره اصولا هیچ دردیم از ادم دوا نمیکنه فقط باید باشه که ادم احساس خالی بودن نداشته باشه.
مثلا خودکار یه خرتو پرتیه که به نظر من هیجا به کار نمیاد ولی از هیچی بهتره.
یا شکاف دیوار این که دیگه اصلا بدرد نمیخوره گرچه نمیدونم شکاف دیوار جزو خرتو پرت حساب میشه یانه.
ولی خوب به درد مارمولک ها وسوسکا میخوره..
گفتم سوسک یاد این سوسک چندش پلاستیکی ها افتادم اونا هم جزو خرتو پرت حساب میشن اصولا..
چون به هیچ دردی نمیخورن جزو خرتو پرتن بودنشون مهم نیس ولی نبودنش باعث میشه حس کنی چیزی نداره.
یا مثلا عروسک اگه داشته باشی مهم نیست گوشه اتاقه پیش بقیه خرتوپرت ها ولی اگه نباشه جاش خالیه.
خرتوپرت ها طرفدارای زیادی بین ماگل ها دارن.چون اون ها اصولا دوست دارن چیزای بیخودی که هیچوقت ازشون استفاده نمیکنن نگه میدارن وبراشون عزیز میشه.
مثلا من نمیدونم چرا بعضیا دکمه های رنگی جمع میکنن وبعدش موزه دکمه های رنگی میزنن.
ولی خوب اینجور که مشخصه اونا خرتو پرت دوس دارم وبعضی از ماگلا چیز هایی رو جمع میکنن وبعد که زیاد بشه قیمیتی میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز
جزئیات کاربر

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
جسیکا با صدای خرت و پرت جدیدش از خواب پرید.
-اَه لعنتی الان ماسکم خراب میشه!
جسیکا این را گفت و گوشی مشنگی را به گوشه ایی پرت کرد.گوشی که خیلی بی جنبه بود، شروع کرد به پخش انواع آهنگ ها با صدای فوق العاده بلند!جسیکا با حرکتی خود را به سمت گوشی پرت کرد و سعی کرد تا صدایش را کم کند!اما متاسفانه توانایی استفاده از این اختراع مشنگی که به مانیتور تمام صفحه نیز مجهز بود، در جسیکا وجود نداشت!بنابراین جسیکا طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفت تا ماسک روی صورتش را فدای بیدار شدن پدرش بکند!
او خودش و گوشی مشنگی را از پنجره به حیاط پرت کرد و برای اولین بار توانست درد بی اندازه ولدمورت را در فیلم آخر درک کند!
جسیکا پیشانی اش را که اکنون کبودیی روی آن شکل گرفته بود را لمس کرد و با حاصل کردن اطمینان از ایجاد کبودی روی پیشانی اش قسم خورد که گوشیی را که استیو جابز که او نیز مشنگی بیش نبود اختراع کرده بود را در اولین فرصت دور بیندازد و خودش را از بدبختی نجات دهد.
اما دیگر دیر بود!جسیکا به گوشی مشنگی معتاد شده بود و دیگر حتی نمی توانست از شبکه های اجتماعی که در آن با دوستان هافلپافیش میتینگ های شبانه می گذاشت بیرون بیاید!
می دانست که اگر پدرش متوجه وجود کوچک ترین وسیله ی مشنگی در عمارت بشود، چه آتشی بر پا می کند! همین هفته پیش بود که دیش ماهواره و تلویزیون 123 اینچی مادربزرگ را از پنجره به بیرون انداخته و او را از دیدن سریال های مشنگی منع کرده بود!
و طبیعتا جسیکا نمی خواست سرنوشت گوشیش مانند سر نوشت تلویزیون مرحوم شود!
پس، از ارشد های های گروهش کمک خواست و با روش های مشنگی و غیر مشنگی گوشی اش را سایلنت کرده و مطمئن شد پدرش تا ابد متوجه وجود آن در خانه شان نمی شود.
من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متن تون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
در شرکت های تولید چیپس انواع چیپس ها تولید می شود!
شاید در اینجا برایتان سوالی پیش بیاید که هدف نویسنده که بنده باشم، از نوشتن جمله بالا چیست و آیا من یک نویسنده رماتیسمی هستم؟
جواب سوال شما خیر است!من سالمم! ماسکم هم سالم است! انسان های سالم ماسک سالم هم دارند!
و همینطور نویسنده های سالم...
متاسفانه این سوال مطرح شده در بالا یک نویسنده سالم را مجبور به رماتیسمی نوشتن می کند! بعله... و باز هم بعله!
چرا یک استاد آن هم یکی از استاد های هاگوارتز، خفن ترین شخصیت های ماسکدار تاریخ از جمله آرسینوس جیگر و بنده را (
) مجبور به رماتیسمی نوشتن می کند؟
واقعا چرا؟
چرا نویسنده ها باید در مورد چیپس بنویسند؟یا حتی فلش کارت های زبانی، که تلفظ حروف، روی نصفشان اشتباه نوشته شده است!
ملت غیور جامعه ی جادوگری باید زبان مادریشان را که عنگلیسی است را پاس بدارند! تا کی رنج؟ تا کی بدبختی؟ تا کی خمیدگی؟
مرگ بر آمریکا ....مرگ بر آمریکا!(تکرار کنید
)
بله! روی عروسک های ترامپ با خودکار سیبیل نقاشی کنید و فحش های بیناموسی بنویسید!رماتیسمی بازی در آورده و روی دیوار های سازمان ملل صابون و چسب همه کاره کرم فلوبر بریزید.
آمریکا هیچ غلط... اهم جمله تکراری شد!
آمریکا همه کار می تواند بکند!با جورج کلونی عکس بگیرید و لئوناردو دیکاپریو را ترور کنید با مسلسل مغز اما واتسون را در حلق برد پیت ریخته و در نهایت به من و ماسکم کاری نداشته باشید!
همین...
جسیکا با صدای خرت و پرت جدیدش از خواب پرید.
-اَه لعنتی الان ماسکم خراب میشه!
جسیکا این را گفت و گوشی مشنگی را به گوشه ایی پرت کرد.گوشی که خیلی بی جنبه بود، شروع کرد به پخش انواع آهنگ ها با صدای فوق العاده بلند!جسیکا با حرکتی خود را به سمت گوشی پرت کرد و سعی کرد تا صدایش را کم کند!اما متاسفانه توانایی استفاده از این اختراع مشنگی که به مانیتور تمام صفحه نیز مجهز بود، در جسیکا وجود نداشت!بنابراین جسیکا طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفت تا ماسک روی صورتش را فدای بیدار شدن پدرش بکند!
او خودش و گوشی مشنگی را از پنجره به حیاط پرت کرد و برای اولین بار توانست درد بی اندازه ولدمورت را در فیلم آخر درک کند!
جسیکا پیشانی اش را که اکنون کبودیی روی آن شکل گرفته بود را لمس کرد و با حاصل کردن اطمینان از ایجاد کبودی روی پیشانی اش قسم خورد که گوشیی را که استیو جابز که او نیز مشنگی بیش نبود اختراع کرده بود را در اولین فرصت دور بیندازد و خودش را از بدبختی نجات دهد.
اما دیگر دیر بود!جسیکا به گوشی مشنگی معتاد شده بود و دیگر حتی نمی توانست از شبکه های اجتماعی که در آن با دوستان هافلپافیش میتینگ های شبانه می گذاشت بیرون بیاید!
می دانست که اگر پدرش متوجه وجود کوچک ترین وسیله ی مشنگی در عمارت بشود، چه آتشی بر پا می کند! همین هفته پیش بود که دیش ماهواره و تلویزیون 123 اینچی مادربزرگ را از پنجره به بیرون انداخته و او را از دیدن سریال های مشنگی منع کرده بود!
و طبیعتا جسیکا نمی خواست سرنوشت گوشیش مانند سر نوشت تلویزیون مرحوم شود!
پس، از ارشد های های گروهش کمک خواست و با روش های مشنگی و غیر مشنگی گوشی اش را سایلنت کرده و مطمئن شد پدرش تا ابد متوجه وجود آن در خانه شان نمی شود.
من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متن تون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
در شرکت های تولید چیپس انواع چیپس ها تولید می شود!
شاید در اینجا برایتان سوالی پیش بیاید که هدف نویسنده که بنده باشم، از نوشتن جمله بالا چیست و آیا من یک نویسنده رماتیسمی هستم؟
جواب سوال شما خیر است!من سالمم! ماسکم هم سالم است! انسان های سالم ماسک سالم هم دارند!
و همینطور نویسنده های سالم...
متاسفانه این سوال مطرح شده در بالا یک نویسنده سالم را مجبور به رماتیسمی نوشتن می کند! بعله... و باز هم بعله!
چرا یک استاد آن هم یکی از استاد های هاگوارتز، خفن ترین شخصیت های ماسکدار تاریخ از جمله آرسینوس جیگر و بنده را (
) مجبور به رماتیسمی نوشتن می کند؟واقعا چرا؟
چرا نویسنده ها باید در مورد چیپس بنویسند؟یا حتی فلش کارت های زبانی، که تلفظ حروف، روی نصفشان اشتباه نوشته شده است!
ملت غیور جامعه ی جادوگری باید زبان مادریشان را که عنگلیسی است را پاس بدارند! تا کی رنج؟ تا کی بدبختی؟ تا کی خمیدگی؟
مرگ بر آمریکا ....مرگ بر آمریکا!(تکرار کنید
)بله! روی عروسک های ترامپ با خودکار سیبیل نقاشی کنید و فحش های بیناموسی بنویسید!رماتیسمی بازی در آورده و روی دیوار های سازمان ملل صابون و چسب همه کاره کرم فلوبر بریزید.
آمریکا هیچ غلط... اهم جمله تکراری شد!
آمریکا همه کار می تواند بکند!با جورج کلونی عکس بگیرید و لئوناردو دیکاپریو را ترور کنید با مسلسل مغز اما واتسون را در حلق برد پیت ریخته و در نهایت به من و ماسکم کاری نداشته باشید!
همین...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.

همین...




جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/03/29
تولد نقش: 1396/04/10
آخرین ورود: سهشنبه 9 مرداد 1397 14:52
از: کنار گوشیم
پستها:
43

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
مینروا مک گونگال به سختی کارتن قهوه ای رنگ کثیف را با خود حمل می کرد که بلاخره به محفل رسید. زنگ در را به سختی فشرد و دستش را از رویش بر نداشت.
دو هفته پیش وقتی جیسون از توی کیفش یه بلیط در آورده بود و گفته بود که بلیطش برای یک کشور خیلی باحال و مردمش همه خونگرم هستند تصمیم گرفت که ایندفعه بلیط رو از اون بگیره و بره به کشوری که نامش ایران هست.
در ایران دیده بود که بیشتر مردم دستشونو مدام روی زنگ نگه می داشتند. با خودش فکر کرده بود که اگر او هم کار اونارو تکرار کنه خیلی کار باحالی کرده ولی وقتی خانم فیگ با عصبانیت درو باز کرد از کارش پشیمون شد و از خانم فیگ کلی عذر خواهی کرد و خواهش کرد که اعصاب خودش رو خرد نکنه.
با خستگی کارتن قهوه ای رو روی میز گذاشت و با خودش فکر کرد که اگر از تاکسی ماگلی استفاده نمی کرد چقدر خسته تر می شد.
همه ی اعضای محفل جمع شده بودند تا برگشتن مینروا را جشن بگیرند. در آشپزخانه جای سوزن انداختن هم نبود. مینروا این ضرب المثل را از یک پیرمرد ایرانی شنیده بود که در صف گرفتن نان سنگی ایستاده بود و غر می زد.
رز زلر در حالی که ویبره کنان به کارتنی که مینروا با خود آورده بود نگاه می کرد گفت :
- کارتن چیه پوفسورتو؟
مینروا بعد از ده ثانیه حرف رز را در ذهنش درست کرد و گفت :
- اهم ... اهم ... خانم ها و آقایون این شما و این یک توالت دیگه برای محفل.
مینروا توالت ایرانی رو از کارتن در آورد و به محفلیون که با تعجب به آن شیء سفید که سوراخی در بالایش خودنمایی می کرد نگاه می کردند لبخندی زد.
دافنه مالدون که زودتر از همه به خودش آمده بود از مینروا پرسید:
-سوغاتی توالت ایرانی آوردین واسمون؟:confused:
مینروا در حالی که سعی می کرد لبخندشو نگه داره گفت:
واسه همتون سوغاتی جدا گرفتم ولی این برای محفله چون محفل با کمبود توالت مواجهه.
کتی بل در حالی که به بدنه ی توالت دست می کشید گفت:
- نحوه کارش چطوریه پروفسور؟
-دفترچه راهنماش توی جعبه هست. فروشنده تا فهمید من ایرانی نیستم این دفترچه رو گذاشت توش.
- پروفسور این موزا چین رو کارتن؟
-نمیدونم فرزندم. راستی باید تصمیم بگیریم که این توالت برای خانم ها باشه یا برای آقایون؟
ناگهان هرج و مرجی به راه افتاد و هر زن یا مرد سر این قضیه با هم درگیر شدند که البته بسیاری از مرد های زن ذلیل خیلی زود عقب کشیدند. جیسون که این وسیله برایش جالب به نظر نمی رسید، خودش را به مینروا رسوند و گفت:
- هر طرف که اینو برداشت امیدوارم بدونه که چه اشتباهی کرده.
و زود آن مکان را ترک کرد.
همان موقع کتی پرید روی میز و گفت:
- یا سوغاتیها یا این شیء کفیث.
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
کارت؟ منظورتون کدومه. ببینید اصولا سه نوع کارت داریم شایدم چهارتا. مثلا یکیش کارت ورود به جلسه کنکوره که مطمئنا مهم نیست و در ردیف آخر مهمترین کارت ها وجود داره کارت نوع دوم کارت شمارس که اون یا واسه کارای اداریه یا... خب بچه نشسته بهرحال یه نوع کارت هم کارت حسابه یعنی خیلی حسابیه. بدون اینکه جای بخصوصی رو بگیره حتی اندازه یک میلیارد هم در خودش جا میده و این خیلی عجیبه آخه پس پولای ما کجا میره؟
البته بهتر از پوله چون پول ممکنه در روز هزار بار دست به دست شده باشه ولی کارت حسابی دو بار، یه بار دست فروشنده کالا ، یه بارم دست خودت. کالا هم خودش یه نوع خرت و پرته حالا تولید رو نمی دونم. کالا رو میشه مثال زد مثلا... پوشک بچه... یه بوی خوبی می ده بعد استفاده هم آدم رو وادار به چرت و پرت گویی می کنه. راستی چرا همه آخر خرت و هم آخر چرت، پرته؟
یعنی خیلی کلمه مهمیه؟ یادم باشه به دفترچه لغاتم اضافه کنم. راستی این دفترچه لغاتی که من می گم واقعی نیستا راستش اصلا خرت و پرت نیست. بیشتر چرت و پرته که تو ذهنم میاد .
بهرحال خوشحال شدم که با خرت و پرت یه عالمه چرت و پرت گفتم.
مینروا مک گونگال به سختی کارتن قهوه ای رنگ کثیف را با خود حمل می کرد که بلاخره به محفل رسید. زنگ در را به سختی فشرد و دستش را از رویش بر نداشت.
دو هفته پیش وقتی جیسون از توی کیفش یه بلیط در آورده بود و گفته بود که بلیطش برای یک کشور خیلی باحال و مردمش همه خونگرم هستند تصمیم گرفت که ایندفعه بلیط رو از اون بگیره و بره به کشوری که نامش ایران هست.
در ایران دیده بود که بیشتر مردم دستشونو مدام روی زنگ نگه می داشتند. با خودش فکر کرده بود که اگر او هم کار اونارو تکرار کنه خیلی کار باحالی کرده ولی وقتی خانم فیگ با عصبانیت درو باز کرد از کارش پشیمون شد و از خانم فیگ کلی عذر خواهی کرد و خواهش کرد که اعصاب خودش رو خرد نکنه.
با خستگی کارتن قهوه ای رو روی میز گذاشت و با خودش فکر کرد که اگر از تاکسی ماگلی استفاده نمی کرد چقدر خسته تر می شد.
همه ی اعضای محفل جمع شده بودند تا برگشتن مینروا را جشن بگیرند. در آشپزخانه جای سوزن انداختن هم نبود. مینروا این ضرب المثل را از یک پیرمرد ایرانی شنیده بود که در صف گرفتن نان سنگی ایستاده بود و غر می زد.
رز زلر در حالی که ویبره کنان به کارتنی که مینروا با خود آورده بود نگاه می کرد گفت :
- کارتن چیه پوفسورتو؟
مینروا بعد از ده ثانیه حرف رز را در ذهنش درست کرد و گفت :
- اهم ... اهم ... خانم ها و آقایون این شما و این یک توالت دیگه برای محفل.
مینروا توالت ایرانی رو از کارتن در آورد و به محفلیون که با تعجب به آن شیء سفید که سوراخی در بالایش خودنمایی می کرد نگاه می کردند لبخندی زد.
دافنه مالدون که زودتر از همه به خودش آمده بود از مینروا پرسید:
-سوغاتی توالت ایرانی آوردین واسمون؟:confused:
مینروا در حالی که سعی می کرد لبخندشو نگه داره گفت:
واسه همتون سوغاتی جدا گرفتم ولی این برای محفله چون محفل با کمبود توالت مواجهه.
کتی بل در حالی که به بدنه ی توالت دست می کشید گفت:
- نحوه کارش چطوریه پروفسور؟
-دفترچه راهنماش توی جعبه هست. فروشنده تا فهمید من ایرانی نیستم این دفترچه رو گذاشت توش.
- پروفسور این موزا چین رو کارتن؟
-نمیدونم فرزندم. راستی باید تصمیم بگیریم که این توالت برای خانم ها باشه یا برای آقایون؟
ناگهان هرج و مرجی به راه افتاد و هر زن یا مرد سر این قضیه با هم درگیر شدند که البته بسیاری از مرد های زن ذلیل خیلی زود عقب کشیدند. جیسون که این وسیله برایش جالب به نظر نمی رسید، خودش را به مینروا رسوند و گفت:
- هر طرف که اینو برداشت امیدوارم بدونه که چه اشتباهی کرده.
و زود آن مکان را ترک کرد.
همان موقع کتی پرید روی میز و گفت:
- یا سوغاتیها یا این شیء کفیث.
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
کارت؟ منظورتون کدومه. ببینید اصولا سه نوع کارت داریم شایدم چهارتا. مثلا یکیش کارت ورود به جلسه کنکوره که مطمئنا مهم نیست و در ردیف آخر مهمترین کارت ها وجود داره کارت نوع دوم کارت شمارس که اون یا واسه کارای اداریه یا... خب بچه نشسته بهرحال یه نوع کارت هم کارت حسابه یعنی خیلی حسابیه. بدون اینکه جای بخصوصی رو بگیره حتی اندازه یک میلیارد هم در خودش جا میده و این خیلی عجیبه آخه پس پولای ما کجا میره؟
البته بهتر از پوله چون پول ممکنه در روز هزار بار دست به دست شده باشه ولی کارت حسابی دو بار، یه بار دست فروشنده کالا ، یه بارم دست خودت. کالا هم خودش یه نوع خرت و پرته حالا تولید رو نمی دونم. کالا رو میشه مثال زد مثلا... پوشک بچه... یه بوی خوبی می ده بعد استفاده هم آدم رو وادار به چرت و پرت گویی می کنه. راستی چرا همه آخر خرت و هم آخر چرت، پرته؟
یعنی خیلی کلمه مهمیه؟ یادم باشه به دفترچه لغاتم اضافه کنم. راستی این دفترچه لغاتی که من می گم واقعی نیستا راستش اصلا خرت و پرت نیست. بیشتر چرت و پرته که تو ذهنم میاد .
بهرحال خوشحال شدم که با خرت و پرت یه عالمه چرت و پرت گفتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

#اتحاد_گریف
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

#اتحاد_گریف
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/03/07
تولد نقش: 1396/03/09
آخرین ورود: پنجشنبه 10 اسفند 1396 23:40
از: یو ویش!
پستها:
127

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
آنجلینا شاید کاملاً در دنیای جادوگرانهی پدرش جا افتاده بود و آیندهی خودش را به طور تمام در دنیای جادوگری میدید، اما به همان میزان هم خودش را متعلق به دنیای ماگلی مادرش میدید و هرازگاهی سری به خیابان های ماگلی میزد، فقط برای آنکه چیز یاد بگیرد و از قافله عقب نماند. یکی از آن روزها، پشت ویترین یک مغازه، دستگاهی را دید که تعداد زیادی ماگل، از بچهی سه چهارساله گرفته تا چند جوان را دور ویترین جمع کرده بود. همه خیلی هیجان زده راجب آن صحبت میکردند. آنجلینا هم جلو رفت تا نگاهی بیاندازد. وسیله تقریباً اندازهی یک کتاب بود، در قسمت بالایی یک صفحه داشت که تصاویر متحرکی را نشان میداد. در قسمت پایینی چند دکمه داشت که با نشانهایی مانند مربع، دایره و ضربدر مشخص شده بودند. در کنار وسیله، کاغذی به چشم میخورد:
نقل قول:
در هر سنی که هستید، با هر سلیقهای که دارید، آتاری دستی شما را سرگرم میکند.
به همراه یک دست باتری: ۱پوند و ۸۰ پنس.
آنجلینا که خیلی کنجکاو شده بود، یک آتاری دستی سفید رنگ برای خودش خرید.
یک هفته بعد، خانهی آنجلینا.
- بسه دیگه دختر جون! از صبح تا شب پای اون بیصاحاب مونده آتاری نشستی. پاشو چمدون هاگوارتزت رو جمع کن که فردا مسافری.

- مامان این دست ببازم پا میشم، تا حالا انقدر خونه سازی رو نیومده بودم بالا، رکورده.
- از قد و هیکلت خجالت نمیکشی از روی برادر کوچیکترت خجالت بکش که همه چیزش برای فردا آماده توی چمدونشه. دختر بزرگ کردم خیر سرم.
- مادر جان چرا انقدر خودت رو ناراحت میکنی؟ چی میخواد بشه؟ فوقش هرچی رو جا گذاشتم برام پست میکنی دیگه.
- هر چی رو جا بزاری میدم دانگ ببره کوچه دیاگون بساط کنه بفروشه، با پولش هم برای خودم یه دست فنجون چای خوری میخرم، حالا خود دانی!
دو روز بعد، تالار خصوصی گریفندور.
-این چیه همش پاشی آنجلینا؟
- این اسمش آتاری دستیه، توش بیشتر از صد تا بازی داره، میخوای ببینی پروتی؟
- به چه درد میخوره حالا؟
- راستش... به هیچ درد. بیشتر براس سرگرمیه.
- چیزی که به هیچ درد نمیخوره رو چرا بخوام ببینم؟
- خوب توضیحش سخته، یه وقتایی یه چیزهایی به هیچ درد خاصی نمیخورن، ولی مشنگها دوست دارن دور خودشون جمعشون کنن. اینم یکی از اون چیزاست.
- میشه من باهاش بازی کنم؟ نقطه بازی داره؟

- اتفاقاً نقطه بازی هم داره. بیا بگیر کتی.
صبح زود روز بعد، موقع بیدار شدن برای تمرین کوییدیچ.
آنجلینا کش و قوسی به خودش داد و از تخت بیرون آمد. ردای کوییدیچش را پوشید، کتابهای درسی آن روزش را در کیفش گذاشت و دنبال آتاریاش گشت تا آن را هم بردارد. اما خبری از آتاری نبود. آنجلینا متفکرانه نگاهی به اینطرف و آنطرف انداخت تا چشمش به تودهای قلمبه شده زیر پتوی کتی افتاد که دست بر قضا نور سبز رنگی هم ساطع میکرد. آنجلینا جلو رفت و پتو را از روی کتی کشید.
- تو رو به گلوی بریدهی نیک بی سر، تو رو به شمشیر برهنهی گودریک، تو رو به طفلان یتیم موندهی آراگوگ، تو رو به حضرت دامبلدور قسمت میدم یه دقیقه واستا مرحلهی آخرم!
- کتی! از دیشب تا حالا داشتی بازی میکردی؟ هیچ نخوابیدی؟ آرسینوس زندهات نمیذاره. بده من اون ماسماسک رو!
- دِ میگم مرحلهی آخرم! عجب آدمیه.

- خیله خوب به آرسی میگیم رز صدامون کرده بود دفتر، برو اونور منم بشینم رو تخت ببینم مرحلهی آخر چه شکلیه.
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
من باب خرت و پرت و تأثیرات آن بر جامعه شناسی نوین
خرت و پرت از زمان پیدایش آن نقش پر رنگ و گاهاً زنندهای در جامعه شناسی ایفا کرده، بدین صورت که جوامع را به دوقسم کاپیتالیست و سوسیالیست تقسیم نموده است. مرحوم "سومبارت" به شدت به خرت و پرت عشق میورزید و رمز پیشرفت اقتصادی جوامع را، تولید خرت و پرت و بنجل آلات، و تزریق تب خرید آن در بازار می دانست. مرحوم به ریش مردم محروم تر "هر هر" خندیده و مالکیت و انحصار خصوصی خرت و پرت آلات را ترویج داد. جناب آقای "ترامپ" امروزه به همان خط مشی کاپیتالیست اتقّا کرده و همانگونه که در تصویر مشاهده میکنید، آمریکای ملعون که مرگ بر هفت جد و آبادش باد، کشور پولدار و سرمایه داری است خاک بر سر. در آن سوی دیگر، آقامون "مارکس" از خرت و پرت نفرت داشت به حدی که دوستانش برای دست انداختن او برایش خرت و پرت به عنوان کادوی تولد می آوردند و حضرت مارکس هم عصبی می شد و سیبیل های حضرت نیچه را میکند. کار به جایی کشید که حضرت مارکس از شدت خرت و پرت، به چرت و پرت گویی افتاد و این نفرت عظیم از خرت و پرت را به متون فلسفیشان انتقال داده و شالودههای سوسیالیست را بنا نهادند. این متون که دست برقضا، قدرت مرلین، حسن تصادف، متون کاپیتال مارکس نام داشتند، دستمایهی فرومایگان و خاک برسرانی چون "لنین" و امثالهم که لعنت مرلین و آلشان بر آنها و رهروانشان باد گشتند. لنین و امثالهم این متون را حلوا حلوا بر سر نموده، جوامع سوسیالیست را بر فرض "هر گونه خرت و پرت ممنوع، همهی املاک، زمین، نان شب و حتی لباس زیرتان از آن دولت باد" بنا نهادند. در این گونه جوامع، خوردن سیب زمینی بسیار مرسوم است. و در آخر عرایضم دوست دارم از همین تریبون اعلام کنم که شله! شله! شله! شله!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/6/6 19:27:23
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/6/6 19:28:09
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/6/6 22:03:50
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/6/6 19:28:09
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/6/6 22:03:50
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!

?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/03
تولد نقش: 1395/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 9 اسفند 1403 22:55
از: سفر برگشتم!
پستها:
234

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
- جیسون! این صدا ها چیه از اتاقت داره میاد بیرون؟!
این صدا، صدای الستور مودی بود که از صداهای عجیب و غریبی که از اتاق جیسون در خونه گریمولد میومد شکایت داشت. جیسون از اتاقش نعره زد:
- چیز مهمی نیست!
فلش بک - چند روز قبل:
جیسون در پیاده رو درحال قدم زدن بود که چشمش به چیزی در یک مغازه مشنگی افتاد. یک دی دی وی که روی اون با دست خطی خرچنگ قورباغه نوشته شده بود "مسافرت".
جیسون با خودش گفت:
- تو که دی وی دی لازم نداری...مشنگ نیستی که!
اما از جاش تکون نمیخورد و همینطوری به اون دی وی دی زل زده بود. دیگه نمیتونست مقاومت کنه. چند پوند که برای روز مبادا نگه داشته بود رو از جیبش درآورد و وارد مغازه شد.
پایان فلش بک:
جیسون بعد از بیرون اومدن از مغازه متوجه شد که چیزی به اسم دی وی دی پِلِیِر برای دیدن دی وی دی لازم داره. برای همین با کمی جستجو یه دی وی دی پلیر دسته دوم پیدا کرد و خرید و با همکاریِ مرلین که چند پریز برق تو خونه گریمولد ظاهر کرده بود دیگه مانعی برای دیدن ویدیو وجود نداشت.
بعد از وصل کردن دی وی دی پلیر به برق، دی وی دی رو داخلش گذاشت و انگشتش رو روی دکمه ی پِلِی زد.
چند ساعت بعد:
جیسون برای بار پنجم فیلم دی وی دی رو تموم کرد.
- باورم نمیشه...یه خرت و پرتِ دایره ای شکل که توش ویدیو های مسافرت آدم های مختلف دنیا هست...خیلی باحاله!
جیسون به سرعت پایین رفت و درحالی که اکثر بچه های محفل تو آشپزخونه بودن، رفت تو آشپزخونه و داد زد:
- این شما و اینمیتی کومان!... احترام بگذارید! تعظیم کنید! دی وی دی! 
محفلی ها:
میتی کومان:
دی وی دی:
دامبلدور شروع به صحبت کرد:
- فرزندم؟ میتونم بپرسم این چیه؟
- بهش میگن دی وی دی پروف. میتونم نگهش دارم دیگه نه؟
- البته که میتونی فرزندم! تو محفل ما با همه چیز از جمله وسایل مشنگی برخورد خیلی خوبی داریم!
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
تاحلا موس رو دیدین؟ بعضیا بهش میگن موشواره. ولی یکم مسخره میشه اسمش...نمیشه؟ موس برای اتصال و کار کردن با کامپیوتر های مشنگی لازمه. وسیله ی ارتباطیه. نباشه کاربرهای بدبخت اینترنت چطوری میخوان کارهاشون رو انجام بدن؟!
اینترنت الان همه چیزه. و اگه وسیله ارتباطی باهاش نباشه یعنی کلاً همه به فنا میریم.
و درباره ی اسمش...تن میکی موس داره تو گور میلرزه صد در صد. البته نمرده. میدونستید میکی موس صفحه اینستاگرام داره؟ منم تازگی فهمیدم.
و اما موس های بیسیم. خیلی خوبن. عالی. از سیم های دست و پا گیر خبری نیست. پس به چه نتیجه ای میرسیم؟ اینکه موس خیلی خفنه و باید هرجا که میریم یه موس همراه خودمون داشته باشیم.
- جیسون! این صدا ها چیه از اتاقت داره میاد بیرون؟!

این صدا، صدای الستور مودی بود که از صداهای عجیب و غریبی که از اتاق جیسون در خونه گریمولد میومد شکایت داشت. جیسون از اتاقش نعره زد:
- چیز مهمی نیست!

فلش بک - چند روز قبل:
جیسون در پیاده رو درحال قدم زدن بود که چشمش به چیزی در یک مغازه مشنگی افتاد. یک دی دی وی که روی اون با دست خطی خرچنگ قورباغه نوشته شده بود "مسافرت".
جیسون با خودش گفت:
- تو که دی وی دی لازم نداری...مشنگ نیستی که!
اما از جاش تکون نمیخورد و همینطوری به اون دی وی دی زل زده بود. دیگه نمیتونست مقاومت کنه. چند پوند که برای روز مبادا نگه داشته بود رو از جیبش درآورد و وارد مغازه شد.
پایان فلش بک:
جیسون بعد از بیرون اومدن از مغازه متوجه شد که چیزی به اسم دی وی دی پِلِیِر برای دیدن دی وی دی لازم داره. برای همین با کمی جستجو یه دی وی دی پلیر دسته دوم پیدا کرد و خرید و با همکاریِ مرلین که چند پریز برق تو خونه گریمولد ظاهر کرده بود دیگه مانعی برای دیدن ویدیو وجود نداشت.
بعد از وصل کردن دی وی دی پلیر به برق، دی وی دی رو داخلش گذاشت و انگشتش رو روی دکمه ی پِلِی زد.
چند ساعت بعد:
جیسون برای بار پنجم فیلم دی وی دی رو تموم کرد.
- باورم نمیشه...یه خرت و پرتِ دایره ای شکل که توش ویدیو های مسافرت آدم های مختلف دنیا هست...خیلی باحاله!

جیسون به سرعت پایین رفت و درحالی که اکثر بچه های محفل تو آشپزخونه بودن، رفت تو آشپزخونه و داد زد:
- این شما و این

محفلی ها:

میتی کومان:
دی وی دی:

دامبلدور شروع به صحبت کرد:
- فرزندم؟ میتونم بپرسم این چیه؟

- بهش میگن دی وی دی پروف. میتونم نگهش دارم دیگه نه؟

- البته که میتونی فرزندم! تو محفل ما با همه چیز از جمله وسایل مشنگی برخورد خیلی خوبی داریم!
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
تاحلا موس رو دیدین؟ بعضیا بهش میگن موشواره. ولی یکم مسخره میشه اسمش...نمیشه؟ موس برای اتصال و کار کردن با کامپیوتر های مشنگی لازمه. وسیله ی ارتباطیه. نباشه کاربرهای بدبخت اینترنت چطوری میخوان کارهاشون رو انجام بدن؟!
اینترنت الان همه چیزه. و اگه وسیله ارتباطی باهاش نباشه یعنی کلاً همه به فنا میریم.

و درباره ی اسمش...تن میکی موس داره تو گور میلرزه صد در صد. البته نمرده. میدونستید میکی موس صفحه اینستاگرام داره؟ منم تازگی فهمیدم.
و اما موس های بیسیم. خیلی خوبن. عالی. از سیم های دست و پا گیر خبری نیست. پس به چه نتیجه ای میرسیم؟ اینکه موس خیلی خفنه و باید هرجا که میریم یه موس همراه خودمون داشته باشیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
Night Of The Living Deadpool
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/27
تولد نقش: 1391/03/09
آخرین ورود: یکشنبه 24 خرداد 1405 17:21
از: آغازی که پایانم بود...
پستها:
508

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
پروتی در ورودی خونه رو به آرومی بست و نگاه نگرانی به اطرافش انداخت؛ مادرش نبود.
نفس عمیقی کشید و آروم به سمت پله ها رفت؛ حتی اگر مادر یا خواهرش میدیدنش هم نمی فهمیدن چی با خودش آورده ولی به هر حال استرس داشت؛ استرس شی مشنگی ای که زیر رداش پنهان شده بود.به در اتاقش که رسید لبخند زد اما قبل از اینکه دستش روی دستگیره بنشینه پادما در اتاقشو باز کرد و با صدای خواب آلودش گفت:
_کجا بودی تو؟
پروتی که از ترس لو رفتنش دستش در عرض چند ثانیه یخ کرده بود؛ آب دهنشو قورت داد و برگشت به سمت خواهرش، لبخند پر استرسی زد و گفت:
_سلام؛وقت خواب! گفته بودم که با جینی میرم بیرون.
_آها آره، مامان رفته دیدن دوست قدیمیش، ناهار اماده هست. من سرم درد میکنه یکم میخوابم تو خودت بخور.
_باشه.
پادما در اتاقش رو بست و آرامش رو به قلب پروتی که گرومپ گرومپ به استخوان های قفسه ی سینش میخورد برگردوند.
در رو باز کرد و به اتاقش پناه برد، چوب دستیشو درآورد و وردی رو زمزمه کرد؛ پادما عادت داشت بدون در زدن یکدفعه وارد اتاق بشه و پروتی این رو نمیخواست.
رداشو از تنش درآورد و با ذوق به پیس پیسی ای نگاه کرد که به زور توی جیب داخلی رداش چپونده بود.وردی خوند و پیس پیسی که کوچک شده بود به آرامی از جیب رداش بیرون اومد و به اندازه ی اصلیش برگشت.با ذوق برش داشت و رفت سمت کمدش، یکی از کشوها رو بیرون کشید و به روغن های مختلفی که به موهاش میزد نگاه کرد؛ لبخندی زد و روغن یاس رو برداشت. برای خوش بو شدن موهاش فوق العاده بود این روغن...
آب پاشی که پروتی اسمشو نمیدونست و بهش می گفت پیس پیسی قرار بود نقش روغن پاش رو براش ایفا کنه! روغن رو توی ظرف ریخت؛ درشو گذاشت و با ذوق رفت سمت آینه و کمی از روغن به موهاش زد.حالا دیگه مجبور نبود برای روغن زدن به موهاش اول کف دستشو چرب کنه و بعد موهاشو ماساژ بده...
بعد از اینکه کارش تموم شد به کمک جادو حفره ای توی دیوار پشت آینه ایجاد کرد و آب پاششو توی اون گذاشت. جلوی حفره رو پوشوند و با خیال راحت از اینکه مادرش یا پادما نمی بینن که از یه وسیله ی مشنگی استفاده میکنه از اتاقش بیرون رفت.
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
آقا اجازه؟ چرا ما به شما میگیم آقا؟شما خانومم نیستید آخه شما گیاهید!
خرت و پرت خودش خرت و پرته! یعنی ببینید خرت و پرت چون کلمه ای برای ابراز وجود خرت و پرته پس خودش خرت و پرت محسوب میشه؛ حالا اولین چیزی که به چشم من میاد و خرت و پرته گلدون شماست.
جسارت نشه توهین نکردم؛ به هر حال گلدونم خرت و پرت که تاریخ انقضا نداره البته مشنگا گلدونایی دارن که پلاستیکی می باشد و خب خیلی بیشتر از گلدونای سفالی مقاومت دارن! شمام میتونی تهیه کنیدا؛ گلدون دارن از همه رنگ از همه مدل... قشنگ به مد میشید.
تازه از اونجایی که خیلیم مشهورید، زوپس نشینید، بچه هرمیون گرنجرخرخون باهوشید میتونید به آدمای معروف دیگه اجازه بدید با خودکار روی گلدونای پلاستیکیتون امضا بزنن یا حتی یه جمله ی ادبی در وصف روی گل شما بنویسن.
بعد اونوقت شما بجز زوپس نشینی میتونید بگید محبوب قلب ها و هدیه ی عشاقید و میتونید به چین که کشور تولید خرت و پرت جهان مشنگی دستور بدید عروسک شما رو بسازن، بعدش شما قلب مشنگا رو هم تسخیر میکنید؛ بعدش خیلی خوب میشه!
وقتی شما قلوب مشنگا رو هم تسخیر کردید اونوقت میان فرت و فرت ازتون امضا میگیرن؛ عکستون روی خرت و پرتای مشنگی چاپ میشه و شما میشید الهه ی مردم که همش رو خرت و پرتا دیده میشه...
پروتی در ورودی خونه رو به آرومی بست و نگاه نگرانی به اطرافش انداخت؛ مادرش نبود.
نفس عمیقی کشید و آروم به سمت پله ها رفت؛ حتی اگر مادر یا خواهرش میدیدنش هم نمی فهمیدن چی با خودش آورده ولی به هر حال استرس داشت؛ استرس شی مشنگی ای که زیر رداش پنهان شده بود.به در اتاقش که رسید لبخند زد اما قبل از اینکه دستش روی دستگیره بنشینه پادما در اتاقشو باز کرد و با صدای خواب آلودش گفت:
_کجا بودی تو؟
پروتی که از ترس لو رفتنش دستش در عرض چند ثانیه یخ کرده بود؛ آب دهنشو قورت داد و برگشت به سمت خواهرش، لبخند پر استرسی زد و گفت:
_سلام؛وقت خواب! گفته بودم که با جینی میرم بیرون.
_آها آره، مامان رفته دیدن دوست قدیمیش، ناهار اماده هست. من سرم درد میکنه یکم میخوابم تو خودت بخور.
_باشه.
پادما در اتاقش رو بست و آرامش رو به قلب پروتی که گرومپ گرومپ به استخوان های قفسه ی سینش میخورد برگردوند.
در رو باز کرد و به اتاقش پناه برد، چوب دستیشو درآورد و وردی رو زمزمه کرد؛ پادما عادت داشت بدون در زدن یکدفعه وارد اتاق بشه و پروتی این رو نمیخواست.
رداشو از تنش درآورد و با ذوق به پیس پیسی ای نگاه کرد که به زور توی جیب داخلی رداش چپونده بود.وردی خوند و پیس پیسی که کوچک شده بود به آرامی از جیب رداش بیرون اومد و به اندازه ی اصلیش برگشت.با ذوق برش داشت و رفت سمت کمدش، یکی از کشوها رو بیرون کشید و به روغن های مختلفی که به موهاش میزد نگاه کرد؛ لبخندی زد و روغن یاس رو برداشت. برای خوش بو شدن موهاش فوق العاده بود این روغن...
آب پاشی که پروتی اسمشو نمیدونست و بهش می گفت پیس پیسی قرار بود نقش روغن پاش رو براش ایفا کنه! روغن رو توی ظرف ریخت؛ درشو گذاشت و با ذوق رفت سمت آینه و کمی از روغن به موهاش زد.حالا دیگه مجبور نبود برای روغن زدن به موهاش اول کف دستشو چرب کنه و بعد موهاشو ماساژ بده...
بعد از اینکه کارش تموم شد به کمک جادو حفره ای توی دیوار پشت آینه ایجاد کرد و آب پاششو توی اون گذاشت. جلوی حفره رو پوشوند و با خیال راحت از اینکه مادرش یا پادما نمی بینن که از یه وسیله ی مشنگی استفاده میکنه از اتاقش بیرون رفت.
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
آقا اجازه؟ چرا ما به شما میگیم آقا؟شما خانومم نیستید آخه شما گیاهید!
خرت و پرت خودش خرت و پرته! یعنی ببینید خرت و پرت چون کلمه ای برای ابراز وجود خرت و پرته پس خودش خرت و پرت محسوب میشه؛ حالا اولین چیزی که به چشم من میاد و خرت و پرته گلدون شماست.
جسارت نشه توهین نکردم؛ به هر حال گلدونم خرت و پرت که تاریخ انقضا نداره البته مشنگا گلدونایی دارن که پلاستیکی می باشد و خب خیلی بیشتر از گلدونای سفالی مقاومت دارن! شمام میتونی تهیه کنیدا؛ گلدون دارن از همه رنگ از همه مدل... قشنگ به مد میشید.
تازه از اونجایی که خیلیم مشهورید، زوپس نشینید، بچه هرمیون گرنجر
بعد اونوقت شما بجز زوپس نشینی میتونید بگید محبوب قلب ها و هدیه ی عشاقید و میتونید به چین که کشور تولید خرت و پرت جهان مشنگی دستور بدید عروسک شما رو بسازن، بعدش شما قلب مشنگا رو هم تسخیر میکنید؛ بعدش خیلی خوب میشه!
وقتی شما قلوب مشنگا رو هم تسخیر کردید اونوقت میان فرت و فرت ازتون امضا میگیرن؛ عکستون روی خرت و پرتای مشنگی چاپ میشه و شما میشید الهه ی مردم که همش رو خرت و پرتا دیده میشه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

1.
- آخ جون! این مغازه از این کش بامزه ها آورده! آقا اون کشا چند؟
- فانی بافت منظورتونه خانوم؟
- چی؟ ها! آره!
- بسته ای... اوم... خیلی دوس داری؟
- آره!
- بسته ای پنج تومن!
- بفرما!
برای فروشنده تعجب آور بود که دختری، بی توجه به گران فروشی اش، پنج هزار تومان فیکس کف دستش میگذارد. فکر کرد یکی از آن بچه پولدارهای این اطراف است.
- دخترجون؟
- هوم؟:
- اگه هرروز بیای اینجا از این کشا بخری، من بجای پنج تومن، فقط چهار تومن ازت میگیرم! قبوله؟
- قبوله!
=====
- این دختر باز کجا غیبش زده؟!
- خودتو اذیت نکن عیال! پيداش ميشه زود!
عصبانیت مادر فروکش کرد و به پدر خانواده نگاه حسرت آمیزی انداخت که «مرلینا! شوهر از این بیخیال تر نبود بهم بندازی؟»
درست در همین لحظه، در خانه باز شد و آملیا، درحالیکه کیف دستی اش را در دست گرفته بود، وارد شد. آن روی باسیلیسک مادرش بالا آمد و وردنه به دست، از آشپزخانه بیرون رفت و با عصبانیت گفت:
- همیشه لحظه ای که لازمت دارم غیبت ميزنه! مگه دیشب نگفتم بت که ظرفا رو بشوری؟!
و البته که ذهن آملیا را خواند و گفت:
- آخه دخترکم! مگه نمیبینی اطرافمون پر مشنگه! ما نمیتونیم اینجا جادو کنیم
... وايسا ببینم... از تو کیفت صدای خش خش پلاستیک مياد!
آملیا کیف را پشت سرش برد و بریده بریده گفت:
- نه... چیزی توش نی که!
مثل خیلی از مادرها، مادر آملیا هم گوشش به ای حرفها بدهکار نبود؛ وردنه اش را به حالت تهدید آمیزی در کف دستش کوبید و گفت:
- اون تو چيه؟
آملیا کهميدانست مطمئن بود مادرش تا از ته توی قضیه سر در نیاورد، ول کن نیست، با خنده ای زورکی گفت:
- از اون کشایی هست تو تلویزیون تبلیغ میکنن چهل و نه تومن... من خریدم پنج تومن.
مادر، کمی پوكر فيس به تماشای آملیا ایستاد، سپس با اخم گفت:
- تو فقط پول میسوزونی! بزنم این وردنه رو تو سرت بشکنم؟!
اینجا بود که آملیا فهمید تکنیک های دفاع شخصی اش را از چه کسی به ارث برده! خواست خودش را به کوچه هري چپ بزند که چشمش به وردنه مادرش افتاد؛ پس به خطر انداختن جانش را بیش از این جایز ندید و گفت:
- منظورت چيه پول میسوزونم؟! اينا خیلی کار میتونن بکنن! مثلا... گردنبند درست کنیم باهاشون!
- از بس تو هم گردنبند میندازی گردنت!
- خب، یا هم... دستبند!
- از کی تاحالا تو هم دستبند میپوشی؟
آملیا که دلیل دیگری نداشت، به نقطه ضعف های مادرش فکر کرد...
- ميتوني باهاشون لباسایی که میدوزی، تزیین کنیا!
- من لباس نمیدوزم!
- آم، خب...ميتوني وقتی ظرفا رو میشوری، بجای پر کردن جاظرفی، به اينا آویزونشون کنی!:
مادر که از اينهمه دلایل مزخرف خسته شده بود، اخمی کرد و گفت:
- يه دلیل موجه بيار که با وردنه خورد و خاکشیرت نکنم!
آملیا فکر کرد... هي فکر کرد... هي...
- آها! تازه رنگارنگ هم هستن!
مادرش که ظاهرا نرم شده بود، با لبخند مليحي گفت:
- زردم داره؟
خواهر کوچک آملیا، درست در همان لحظه سر رسید. بسته کشی در دستش بود و با خنده گفت:
- ببین لیا! من از اينا دوبسته خریدم چهارتومن!
آملیا که تازه متوجه قضیه شده بود، اخمی کرد و گفت:
- گفتی دوبسته، چند؟
- چهارتومن!
آملیا:
فردای آن روز
تیتر روزنامه ها:
نقل قول:
۲.
خواندن کتاب بسیار مفید است. هنگام کتاب خواندن باید از قوه تخیل کمک گرفت. خصوصا اگر کتابی مثل هري پاتر باشد. کتاب ها هم مثل ما جان دارند. کتاب ها میتوانند مارا به سفری ببرند که شاید در واقعیت هرگز نرویم. کتاب ها میتوانند دوست باشند، پزشک باشند، معلم باشند و... کتاب خواندن برای کسی که قوه تخیل قوی ای دارد، مانند تماشای فیلم است یا حتی بهتر! کتاب میتواند برای خودش یک دنیا باشد.
- آخ جون! این مغازه از این کش بامزه ها آورده! آقا اون کشا چند؟

- فانی بافت منظورتونه خانوم؟

- چی؟ ها! آره!

- بسته ای... اوم... خیلی دوس داری؟

- آره!

- بسته ای پنج تومن!

- بفرما!

برای فروشنده تعجب آور بود که دختری، بی توجه به گران فروشی اش، پنج هزار تومان فیکس کف دستش میگذارد. فکر کرد یکی از آن بچه پولدارهای این اطراف است.
- دخترجون؟

- هوم؟:
- اگه هرروز بیای اینجا از این کشا بخری، من بجای پنج تومن، فقط چهار تومن ازت میگیرم! قبوله؟

- قبوله!

=====
- این دختر باز کجا غیبش زده؟!

- خودتو اذیت نکن عیال! پيداش ميشه زود!
عصبانیت مادر فروکش کرد و به پدر خانواده نگاه حسرت آمیزی انداخت که «مرلینا! شوهر از این بیخیال تر نبود بهم بندازی؟»
درست در همین لحظه، در خانه باز شد و آملیا، درحالیکه کیف دستی اش را در دست گرفته بود، وارد شد. آن روی باسیلیسک مادرش بالا آمد و وردنه به دست، از آشپزخانه بیرون رفت و با عصبانیت گفت:
- همیشه لحظه ای که لازمت دارم غیبت ميزنه! مگه دیشب نگفتم بت که ظرفا رو بشوری؟!

و البته که ذهن آملیا را خواند و گفت:
- آخه دخترکم! مگه نمیبینی اطرافمون پر مشنگه! ما نمیتونیم اینجا جادو کنیم
... وايسا ببینم... از تو کیفت صدای خش خش پلاستیک مياد!
آملیا کیف را پشت سرش برد و بریده بریده گفت:
- نه... چیزی توش نی که!
مثل خیلی از مادرها، مادر آملیا هم گوشش به ای حرفها بدهکار نبود؛ وردنه اش را به حالت تهدید آمیزی در کف دستش کوبید و گفت:
- اون تو چيه؟

آملیا که
- از اون کشایی هست تو تلویزیون تبلیغ میکنن چهل و نه تومن... من خریدم پنج تومن.

مادر، کمی پوكر فيس به تماشای آملیا ایستاد، سپس با اخم گفت:
- تو فقط پول میسوزونی! بزنم این وردنه رو تو سرت بشکنم؟!

اینجا بود که آملیا فهمید تکنیک های دفاع شخصی اش را از چه کسی به ارث برده! خواست خودش را به کوچه هري چپ بزند که چشمش به وردنه مادرش افتاد؛ پس به خطر انداختن جانش را بیش از این جایز ندید و گفت:
- منظورت چيه پول میسوزونم؟! اينا خیلی کار میتونن بکنن! مثلا... گردنبند درست کنیم باهاشون!

- از بس تو هم گردنبند میندازی گردنت!

- خب، یا هم... دستبند!

- از کی تاحالا تو هم دستبند میپوشی؟

آملیا که دلیل دیگری نداشت، به نقطه ضعف های مادرش فکر کرد...
- ميتوني باهاشون لباسایی که میدوزی، تزیین کنیا!
- من لباس نمیدوزم!

- آم، خب...ميتوني وقتی ظرفا رو میشوری، بجای پر کردن جاظرفی، به اينا آویزونشون کنی!:
مادر که از اينهمه دلایل مزخرف خسته شده بود، اخمی کرد و گفت:
- يه دلیل موجه بيار که با وردنه خورد و خاکشیرت نکنم!

آملیا فکر کرد... هي فکر کرد... هي...
- آها! تازه رنگارنگ هم هستن!

مادرش که ظاهرا نرم شده بود، با لبخند مليحي گفت:
- زردم داره؟

خواهر کوچک آملیا، درست در همان لحظه سر رسید. بسته کشی در دستش بود و با خنده گفت:
- ببین لیا! من از اينا دوبسته خریدم چهارتومن!

آملیا که تازه متوجه قضیه شده بود، اخمی کرد و گفت:
- گفتی دوبسته، چند؟

- چهارتومن!

آملیا:

فردای آن روز
تیتر روزنامه ها:
نقل قول:
دیوانه شدن دست فروش
دست فروشی که در خیابان x دست فروشی میکرد، از دیروز دیوانه شده و فقط تکرار میکند "هر بسته فانی بافت، چهار تومن!"
گفته شده تلسکوپ شکسته ای، کنار مغازه اش دیده شده!
۲.
خواندن کتاب بسیار مفید است. هنگام کتاب خواندن باید از قوه تخیل کمک گرفت. خصوصا اگر کتابی مثل هري پاتر باشد. کتاب ها هم مثل ما جان دارند. کتاب ها میتوانند مارا به سفری ببرند که شاید در واقعیت هرگز نرویم. کتاب ها میتوانند دوست باشند، پزشک باشند، معلم باشند و... کتاب خواندن برای کسی که قوه تخیل قوی ای دارد، مانند تماشای فیلم است یا حتی بهتر! کتاب میتواند برای خودش یک دنیا باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

1.
- نعععع!
این یک جیغ بنفش بود، فرا بنفش حتی! جیغی که از این رز آمد و به آن رز رفت.
- چته؟ عه! نصف برگام مردن از ترس.
رزی که برگ نداشت، برگ های رزی که برگ داشت [چی شد؟
] را بررسی کرد. هیچ گونه مرض خاصی نزده بود و حتی از همیشه هم سالم تر بود.
- میکنم تکذیب!
- شده!
- نشده.
- شده!
- ن... باشه شده. بده حالا من اونا رو!
رز ویزلی بعد از نوشیدن یک لیوان آب و جان گرفتن برگ هایش جارو و خاک انداز را نشان داد و پرسید:
- اینا؟
- نه اونا!
- اونا؟
- نه اینا!
- کیا؟
- کیا نه علیرضا!
گیاه گیج به اطرافش نگاه کرد. اونا این ها بودند یا آنها؟ اصلا کی ها بودند؟ کیا بود؟ نو کیا بود؟
مغز هافلپافیاش شانه ای بالا انداخت و او برگشت سر تمیز کردن تالار.
- نعععع!
- الان چته؟ باید تا آخر امشب این خرت و پرت ها رو بریزم بیرون که هلگا نخواد برای کسی زیاد هم هستن! از صبح تا حالا دارم تمیز میکنم هنوز آپدیت جدید برگ هام رو هم نکردم!
- خب من چه؟ بده پس کیت کت هام رو.
ویزلی شوت کردن پوستههای کیت کت با برگهایش را متوقف کرد و پوکر فیس سوالی پرسید که جوابش را میدانست:
- اینا اونان؟
- آرههههه.
رز به پوسته ها نگاه کرد. اون موقع که تکلیف خرت و پرت میداد اصلا به خوابش هم نمیآمد که چنین چیزی تو تالار هافلپاف پیدا کند.
- یعنی نداری تو حشره کش خالی؟
گیاه پوسته ها را سرجایش گذاشت و بی آنکه جوابی بدهد از در تالار خارج شد.
2.
دیروز که میخواستم تکلیف مشنگی بنویسم، خودکارم گم شد.
چند ساعت بعد سر چهار راه دیدمش. وقتی ازش پرسیدم از اون موقع تا حالا کجا بوده گفت که رفته بوده سر کوچه کارخونه ی تولید چیس. ولی به خاطر کوچولو بودنش تو راهش ندادند.
من هم بردمش یه بستنی عروسکی دادم بهش که از دلش در بیاد و غصه نخورد که پوستش چروک میشود.بعدش با هم رفتیم خانه و من تکلیف زبانم را انجام دادم ودوباره نشستیم بستنی خوردیم.
دیگر هم توی کار من و خودکارم فوضولی نکنید. قصه های من و بابام نیست که صبح ظهر و شب نگاه تان روی ما باشد!
برین بخوابید. شب ها که ما می خوابیم رودولف بیدار است ما خواب خوش میبینیم او مشغول خواباندن عدهای سمج که نمیخوابند است. اصلا هم با پالی توی هاگزمید دیده نشده! همهاش شایعهست و من کاملا تکذیب میکنم.
- نعععع!
این یک جیغ بنفش بود، فرا بنفش حتی! جیغی که از این رز آمد و به آن رز رفت.
- چته؟ عه! نصف برگام مردن از ترس.
رزی که برگ نداشت، برگ های رزی که برگ داشت [چی شد؟
] را بررسی کرد. هیچ گونه مرض خاصی نزده بود و حتی از همیشه هم سالم تر بود. - میکنم تکذیب!
- شده!
- نشده.
- شده!
- ن... باشه شده. بده حالا من اونا رو!
رز ویزلی بعد از نوشیدن یک لیوان آب و جان گرفتن برگ هایش جارو و خاک انداز را نشان داد و پرسید:
- اینا؟
- نه اونا!
- اونا؟
- نه اینا!
- کیا؟
- کیا نه علیرضا!
گیاه گیج به اطرافش نگاه کرد. اونا این ها بودند یا آنها؟ اصلا کی ها بودند؟ کیا بود؟ نو کیا بود؟
مغز هافلپافیاش شانه ای بالا انداخت و او برگشت سر تمیز کردن تالار.
- نعععع!
- الان چته؟ باید تا آخر امشب این خرت و پرت ها رو بریزم بیرون که هلگا نخواد برای کسی زیاد هم هستن! از صبح تا حالا دارم تمیز میکنم هنوز آپدیت جدید برگ هام رو هم نکردم!
- خب من چه؟ بده پس کیت کت هام رو.
ویزلی شوت کردن پوستههای کیت کت با برگهایش را متوقف کرد و پوکر فیس سوالی پرسید که جوابش را میدانست:
- اینا اونان؟
- آرههههه.
رز به پوسته ها نگاه کرد. اون موقع که تکلیف خرت و پرت میداد اصلا به خوابش هم نمیآمد که چنین چیزی تو تالار هافلپاف پیدا کند.
- یعنی نداری تو حشره کش خالی؟
گیاه پوسته ها را سرجایش گذاشت و بی آنکه جوابی بدهد از در تالار خارج شد.
2.
دیروز که میخواستم تکلیف مشنگی بنویسم، خودکارم گم شد.
چند ساعت بعد سر چهار راه دیدمش. وقتی ازش پرسیدم از اون موقع تا حالا کجا بوده گفت که رفته بوده سر کوچه کارخونه ی تولید چیس. ولی به خاطر کوچولو بودنش تو راهش ندادند.
من هم بردمش یه بستنی عروسکی دادم بهش که از دلش در بیاد و غصه نخورد که پوستش چروک میشود.بعدش با هم رفتیم خانه و من تکلیف زبانم را انجام دادم ودوباره نشستیم بستنی خوردیم.
دیگر هم توی کار من و خودکارم فوضولی نکنید. قصه های من و بابام نیست که صبح ظهر و شب نگاه تان روی ما باشد!
برین بخوابید. شب ها که ما می خوابیم رودولف بیدار است ما خواب خوش میبینیم او مشغول خواباندن عدهای سمج که نمیخوابند است. اصلا هم با پالی توی هاگزمید دیده نشده! همهاش شایعهست و من کاملا تکذیب میکنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/6/5 21:42:12
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)
- سر ظهری بگیر بخواب انقدر شلوغ نکن تو کوچه!
کودکان که مشغول توپ بازی در کوچه تنگ و خلوت بودند، به سرعت با شنیدن این صدا متوقف، و سپس متفرق شدند. همه به سوی خانه های خود. و البته از شدت گرمای هوا، از جای هر قدمی که برمیداشتند، بخار از زمین بیرون می آمد.
اما در درون یک خانه بزرگ و مخفی شده در انتهای کوچه، پسری کوچک روی یک صندلی ایستاده بود و در حالی که دستانش را همچون دوربین دور چشمانش حلقه کرده بود، توپ بازی دیگر کودکان را که البته دیگر تمام شده بود، تماشا میکرد.
- آرسی؟ باز پشت پنجره ای؟
کودک نقابدار، در حالی که کراواتش را جمع میکرد که زیر پایش گیر نکند، از روی صندلی پایین آمد.
نگاهی به چشمان پدرش که در زیر نقاب پنهان بودند انداخت، سپس گفت:
- فقط داشتم آسمونو نگاه میکردم.
- مطمئن باش اون بچه ها هیچوقت مارو بین خودشون قبول نمیکنن. وگرنه منم بدم نمیاد با مشنگ های بزرگتر صحبت کنم. ولی موضوع اینه... اونا از جادو میترسن.
آرسینوس اگرچه که چندان قانع نشده بود، سرش را به تایید تکان داد و همراه پدرش از پنجره فاصله گرفت و به طبقه پایین رفت.
آن روز چندین بار دیگر از مقابل پنجره گذشت و بازی دیگر کودکان را دید.
کودکانی که مجبور نبودند فقط در مواقع خاص، آن هم فقط همراه با خانواده خود از خانه خارج شوند.
وی از این وضعیت خسته شده بود... میخواست آزاد شود.
پس تصمیمی گرفت.
آن روز را کاملا عادی رفتار کرد. مثل همیشه. اما حواسش جای دیگری بود... آنقدر حواسش پرت بود که حتی در اتاق معجون سازی پدرش، که عصرها به او آموزش معجون سازی میداد، مقداری بال سوسک جوشیده شده را روی دست پدرش ریخت و موجب شد دست وی تاول بزند.
و البته پس از آن، با مشاهده داد و فریاد پدرش که دور اتاق میدوید، دیگر نایستاد و با تمام سرعت از اتاق خارج شد و به تخت خواب خودش پناه برد و در راه هم چند بار کراوات قرمز طرح پستانکی اش زیر پایش گیر کرد و نزدیک بود کله پا شود.
خوشبختانه پدرش به سراغش نیامد.
ساعاتی گذشت، و او همچنان در تخت دراز کشیده بود، خود را به خواب زده بود و منتظر فرصت طلایی بود...
زمان گذشت و گذشت، تا اینکه بالاخره با خاموش شدن چراغ های راهروی بیرون از اتاق، زمانی که منتظرش بود رسید؛ پس با چابکی از تخت خارج شد، کراواتش را سه دور به دور گردنش گره زد، و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفت تا از خانه خارج شود.
در خانه را باز کرد و بیرون رفت... در اگر بسته میشد، تنها با جادو قابل باز شدن بود، پس تکه ای چوب از گوشه ای برداشت و میانش گذاشت، و سپس به سوی خانه ای که پسرک توپ دار همان روز ظهر واردش شده بود، حرکت کرد...
تنها چند دقیقه بعد مقابل در خانه بود. به اطراف نگاهی کرد، کراواتش را از دور گردن باز کرد، آن را چرخاند و سپس پرتاب کرد. کراوات به زیبایی به جایی بالای دیوار گیر کرد، و او به سرعت خود را بالا کشید.
هیچ ایده ای نداشت که چقدر زمان دارد. ساعت مچی داشت، اما هنوز یاد نگرفته بود آن را بخواند. نتیجتا فرض را بر این گذاشت که زمانی برایش نمانده است، پس به آرامی از روی دیوار پایین پرید، و سپس با حداکثر سرعت و بی صدا ترین حالت ممکن وارد خانه شد...
و تنها چند ثانیه بعد، در حالی که قلبش داشت از حلقش بیرون می آمد، از آن خانه خارج شد و دوان دوان به سوی خانه خودشان برگشت، وارد اتاقش شد...
و با حس پیروزی به توپ فوتبال چهل تکه ای که به دست آورده بود نگاه کرد.
توپ را در دستش چرخاند، و سپس با لذت و شادی آن را به دیوار رو به رویش پرتاب کرد.
توپ به دیوار برخورد کرد، و سپس صدایی بلند، همچون بوم از خود بیرون آورد، که حتی این هم موجب متوقف شدنش نشد، چرا که به سرعت به سمت آرسینوس برگشت و به او برخورد کرد.
صاف و مستقیم، میان دو چشم وی!
- آخخخخخ!
بلافاصله چراغ راهرو روشن شد، و تنها چند ثانیه بعد، پدر و مادرش، با لباس خواب و کراوات در اتاقش بودند. البته مادرش به موهایش بیگودی نیز پیچیده بود.
- این چیه؟!
- بمب! الان هممون میمیریم!
آرسینوس که خودش هم خوف کرده بود، به سرعت توپ را پرت کرد، که به موجب آن، توپ به سقف خورد و رفت، هیچکس هم ندانست تا کجا رفت. البته به سرعت فرود آمد و مستقیم خورد بر سر پدر آرسینوس، سپس دوباره کمانه کرد به سوی آرسینوس. و تنها مادر آرسینوس بود که به سرعت چوبدستی اش را از میان بیگودی های موهایش بیرون کشید و با یک "ریداکتو" شر توپ جهنده را از سر خانواده کم کرد.
- من غلط بکنم دیگه بی اجازه از خونه خارج شم.
- تا سه روز از کلاس معجون سازی خبری نیست!
- نزدیک بود هممون رو به کشتن بدی! تا یک سه روز از اتاقت خارج نمیشی!
و آرسینوس کاملا احساس میکرد که حقش است!
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
خرت و پرت اصولا چیز خوبی است. اما برای اینکه چیزی خوب باشد، نیاز به دلیل وجود دارد و برای وجود دلیل، ما اصلا باید بدانیم که آن چیز چه میباشد!
در واقع، از آنجایی که هیچ چیز غیرممکن نیست، اما همه چیز هم ممکن نیست، پس نتیجتا همه چیز خرت و پرت میباشد. برای مثال، در بعضی نقاط، خرت به چیزهایی گفته میشود که وقتی جویده میشوند، خرت خرت صدا میدهند، که چیپس نمونه ای از آن است.
اما خرت، تنها به همینجا ختم نمیشود. اصولا همه چیز خرت است! حتی خودکار، در زمانی که سر امتحان همچون تسترال گیر کرده ایم و به ناگه میبینیم که خرت و خرت در حال جویدن انتهای خودکارمان هستیم که در برخی مواقع حتی تا زمان تجزیه آن نیز ادامه میابد!
اکنون که در مورد خرت میدانیم، که چیز بسیار جالبی است، باید در مورد پرت صحبت کنیم.
مبحث پرت، بسیار تخصصی است و حتی رشته دانشگاهی و هاگوارتزی مخصوص به خودش را دارا میباشد.
پرت ها زنده میباشند. آنها موجوداتی هستند زنده، عجیب و خوفناک.
و آنها گوش میدهند. شما میتوانید تا سال ها با آنها صحبت کنید؛ بدون حتی لحظه ای توقف... و آنها در نهایت تنها خواهند گفت:
- هوم؟
در این مواقع، شما کاملا توانایی کوبیدن مشتی محکم در دهانشان را دارید که حتی کوبیدن این مشت، از واجبات است.
از آنجایی که هر چیزی یک روی مثبت و منفی دارد، پرت نیز چنین است. چرا که پرت نیز جزو همه چیز است.
مورد ذکر شده در بالا، روی منفی پرت بود، و اکنون باید روی مثبت آن را به نمایش بگذاریم.
روی مثبت پرت، توضیحی نیست. بلکه عملی است. اما چون نویسنده به آموزش در حین کار معتقد نیست، پس آن را به صورت تئوری بیان میکند.
روی مثبت پرت، اصولا در انحصار مادران است. مخصوصا در زمانی که فرزندان محترم و بچه های توی خانه گندی زده اند. در این زمان است که جادوی پرت خودش را در دمپایی مادران نشان میدهد، و هرگز هم خطا نمیکند...
با توجه به دو رو بودن پرت، و اینکه مثبت در منفی میشود منفی، پس پرت کاملا منفی است و تسترال و عخ حتی. اما خرت، کاملا مثبت است و گوگولی مگولی.
اما در اینجا، از قانون تاخر و تعقل استفاده میشود که چون خرت اول آمده، پس خرت و پرت به طور کامل مثبت است، و بدین ترتیب، نویسنده با این نتیجه گیری، خرت و پرت خود را به انتها میرساند و برای همگان آرزوی رستگاری مینماید.
- سر ظهری بگیر بخواب انقدر شلوغ نکن تو کوچه!

کودکان که مشغول توپ بازی در کوچه تنگ و خلوت بودند، به سرعت با شنیدن این صدا متوقف، و سپس متفرق شدند. همه به سوی خانه های خود. و البته از شدت گرمای هوا، از جای هر قدمی که برمیداشتند، بخار از زمین بیرون می آمد.
اما در درون یک خانه بزرگ و مخفی شده در انتهای کوچه، پسری کوچک روی یک صندلی ایستاده بود و در حالی که دستانش را همچون دوربین دور چشمانش حلقه کرده بود، توپ بازی دیگر کودکان را که البته دیگر تمام شده بود، تماشا میکرد.
- آرسی؟ باز پشت پنجره ای؟

کودک نقابدار، در حالی که کراواتش را جمع میکرد که زیر پایش گیر نکند، از روی صندلی پایین آمد.
نگاهی به چشمان پدرش که در زیر نقاب پنهان بودند انداخت، سپس گفت:
- فقط داشتم آسمونو نگاه میکردم.

- مطمئن باش اون بچه ها هیچوقت مارو بین خودشون قبول نمیکنن. وگرنه منم بدم نمیاد با مشنگ های بزرگتر صحبت کنم. ولی موضوع اینه... اونا از جادو میترسن.
آرسینوس اگرچه که چندان قانع نشده بود، سرش را به تایید تکان داد و همراه پدرش از پنجره فاصله گرفت و به طبقه پایین رفت.
آن روز چندین بار دیگر از مقابل پنجره گذشت و بازی دیگر کودکان را دید.
کودکانی که مجبور نبودند فقط در مواقع خاص، آن هم فقط همراه با خانواده خود از خانه خارج شوند.
وی از این وضعیت خسته شده بود... میخواست آزاد شود.
پس تصمیمی گرفت.
آن روز را کاملا عادی رفتار کرد. مثل همیشه. اما حواسش جای دیگری بود... آنقدر حواسش پرت بود که حتی در اتاق معجون سازی پدرش، که عصرها به او آموزش معجون سازی میداد، مقداری بال سوسک جوشیده شده را روی دست پدرش ریخت و موجب شد دست وی تاول بزند.
و البته پس از آن، با مشاهده داد و فریاد پدرش که دور اتاق میدوید، دیگر نایستاد و با تمام سرعت از اتاق خارج شد و به تخت خواب خودش پناه برد و در راه هم چند بار کراوات قرمز طرح پستانکی اش زیر پایش گیر کرد و نزدیک بود کله پا شود.
خوشبختانه پدرش به سراغش نیامد.
ساعاتی گذشت، و او همچنان در تخت دراز کشیده بود، خود را به خواب زده بود و منتظر فرصت طلایی بود...
زمان گذشت و گذشت، تا اینکه بالاخره با خاموش شدن چراغ های راهروی بیرون از اتاق، زمانی که منتظرش بود رسید؛ پس با چابکی از تخت خارج شد، کراواتش را سه دور به دور گردنش گره زد، و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفت تا از خانه خارج شود.
در خانه را باز کرد و بیرون رفت... در اگر بسته میشد، تنها با جادو قابل باز شدن بود، پس تکه ای چوب از گوشه ای برداشت و میانش گذاشت، و سپس به سوی خانه ای که پسرک توپ دار همان روز ظهر واردش شده بود، حرکت کرد...
تنها چند دقیقه بعد مقابل در خانه بود. به اطراف نگاهی کرد، کراواتش را از دور گردن باز کرد، آن را چرخاند و سپس پرتاب کرد. کراوات به زیبایی به جایی بالای دیوار گیر کرد، و او به سرعت خود را بالا کشید.
هیچ ایده ای نداشت که چقدر زمان دارد. ساعت مچی داشت، اما هنوز یاد نگرفته بود آن را بخواند. نتیجتا فرض را بر این گذاشت که زمانی برایش نمانده است، پس به آرامی از روی دیوار پایین پرید، و سپس با حداکثر سرعت و بی صدا ترین حالت ممکن وارد خانه شد...
و تنها چند ثانیه بعد، در حالی که قلبش داشت از حلقش بیرون می آمد، از آن خانه خارج شد و دوان دوان به سوی خانه خودشان برگشت، وارد اتاقش شد...
و با حس پیروزی به توپ فوتبال چهل تکه ای که به دست آورده بود نگاه کرد.
توپ را در دستش چرخاند، و سپس با لذت و شادی آن را به دیوار رو به رویش پرتاب کرد.
توپ به دیوار برخورد کرد، و سپس صدایی بلند، همچون بوم از خود بیرون آورد، که حتی این هم موجب متوقف شدنش نشد، چرا که به سرعت به سمت آرسینوس برگشت و به او برخورد کرد.
صاف و مستقیم، میان دو چشم وی!
- آخخخخخ!

بلافاصله چراغ راهرو روشن شد، و تنها چند ثانیه بعد، پدر و مادرش، با لباس خواب و کراوات در اتاقش بودند. البته مادرش به موهایش بیگودی نیز پیچیده بود.
- این چیه؟!

- بمب! الان هممون میمیریم!

آرسینوس که خودش هم خوف کرده بود، به سرعت توپ را پرت کرد، که به موجب آن، توپ به سقف خورد و رفت، هیچکس هم ندانست تا کجا رفت. البته به سرعت فرود آمد و مستقیم خورد بر سر پدر آرسینوس، سپس دوباره کمانه کرد به سوی آرسینوس. و تنها مادر آرسینوس بود که به سرعت چوبدستی اش را از میان بیگودی های موهایش بیرون کشید و با یک "ریداکتو" شر توپ جهنده را از سر خانواده کم کرد.
- من غلط بکنم دیگه بی اجازه از خونه خارج شم.

- تا سه روز از کلاس معجون سازی خبری نیست!

- نزدیک بود هممون رو به کشتن بدی! تا یک سه روز از اتاقت خارج نمیشی!

و آرسینوس کاملا احساس میکرد که حقش است!
2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)
خرت و پرت
خرت و پرت اصولا چیز خوبی است. اما برای اینکه چیزی خوب باشد، نیاز به دلیل وجود دارد و برای وجود دلیل، ما اصلا باید بدانیم که آن چیز چه میباشد!
در واقع، از آنجایی که هیچ چیز غیرممکن نیست، اما همه چیز هم ممکن نیست، پس نتیجتا همه چیز خرت و پرت میباشد. برای مثال، در بعضی نقاط، خرت به چیزهایی گفته میشود که وقتی جویده میشوند، خرت خرت صدا میدهند، که چیپس نمونه ای از آن است.
اما خرت، تنها به همینجا ختم نمیشود. اصولا همه چیز خرت است! حتی خودکار، در زمانی که سر امتحان همچون تسترال گیر کرده ایم و به ناگه میبینیم که خرت و خرت در حال جویدن انتهای خودکارمان هستیم که در برخی مواقع حتی تا زمان تجزیه آن نیز ادامه میابد!

اکنون که در مورد خرت میدانیم، که چیز بسیار جالبی است، باید در مورد پرت صحبت کنیم.
مبحث پرت، بسیار تخصصی است و حتی رشته دانشگاهی و هاگوارتزی مخصوص به خودش را دارا میباشد.
پرت ها زنده میباشند. آنها موجوداتی هستند زنده، عجیب و خوفناک.
و آنها گوش میدهند. شما میتوانید تا سال ها با آنها صحبت کنید؛ بدون حتی لحظه ای توقف... و آنها در نهایت تنها خواهند گفت:
- هوم؟
در این مواقع، شما کاملا توانایی کوبیدن مشتی محکم در دهانشان را دارید که حتی کوبیدن این مشت، از واجبات است.
از آنجایی که هر چیزی یک روی مثبت و منفی دارد، پرت نیز چنین است. چرا که پرت نیز جزو همه چیز است.
مورد ذکر شده در بالا، روی منفی پرت بود، و اکنون باید روی مثبت آن را به نمایش بگذاریم.
روی مثبت پرت، توضیحی نیست. بلکه عملی است. اما چون نویسنده به آموزش در حین کار معتقد نیست، پس آن را به صورت تئوری بیان میکند.
روی مثبت پرت، اصولا در انحصار مادران است. مخصوصا در زمانی که فرزندان محترم و بچه های توی خانه گندی زده اند. در این زمان است که جادوی پرت خودش را در دمپایی مادران نشان میدهد، و هرگز هم خطا نمیکند...
با توجه به دو رو بودن پرت، و اینکه مثبت در منفی میشود منفی، پس پرت کاملا منفی است و تسترال و عخ حتی. اما خرت، کاملا مثبت است و گوگولی مگولی.
اما در اینجا، از قانون تاخر و تعقل استفاده میشود که چون خرت اول آمده، پس خرت و پرت به طور کامل مثبت است، و بدین ترتیب، نویسنده با این نتیجه گیری، خرت و پرت خود را به انتها میرساند و برای همگان آرزوی رستگاری مینماید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

1.
دوربین از فاصلهی دوری شروع به فیلمبرداری میکنه و حشرهای آبی رنگ، سوار بر اسبی کوکی رو نشون میده. با نزدیک شدن دوربین، چهرهی پیکسی در حین اسبسواری بهتر نمایان میشه. چنان ذوقی سرتاسر وجودشو پر کرده بود که انگار سوار بر اسبی واقعی در دشتهای سرسبز جزایر قناری در حال گشت و گذاره.
- پیتیکو پیتیکو پیتیکـ... ها کیه؟
لینی با شنیدن صدای در، متوقف میشه و منتظر جواب نمیمونه. بلافاصله از اسب پیاده میشه و با یک حرکت سریع اونو پشت پرده پنهان میکنه... حداقل به خیال خودش پنهان میکنه!
به محض برگشت، با هکتوری مواجه میشه که در آستانهی در ایستاده.
- هی لینی. اونجا چی کار میکردی؟
لینی هیچ نیازی به دنبال کردن رد نگاه هکتور نداشت، چرا که کاملا مشخص بود منظور هکتور پردهس!
- هـ... هیچی! داشتم نظافت میکردم.
لینی همزمان با گفتن این حرف، به آرومی پاشو دراز میکنه و ضربهی آرومی به کلهی اسب که از پرده بیرون زده بود میزنه تا کاملا از دیدهها پنهان بشه.
- چی کار داری هکولی؟
- اول من پرسیدم چی کار میکردی.
هکتور اینو میگه و چند قدم به پرده نزدیکتر میشه. لینی که میدونست هکتور گیرتر از این حرفهاست و تا اون اسبو از پشت پرده بیرون نیاره و تا ته ماجرارو بره ول کن نیست، تصمیم میگیره از راه دیگهای وارد بشه. پرده رو کنار میزنه و اسب چوبی رو بیرون میاره.
- اینو تو اتاق پیدا کردم و میخواستم از شرش خلاص شم... که تو سر رسیدی.
هکتور جلو میاد و اسب کوکی رو از دست لینی میقاپه.
- عاو، حتما اون بینم گفتی بد نیست یه دور پیتیکو پیتیکو کنان ازش سواری بگیری... نه؟
پس هکتور حتی صداش رو هم شنیده بوده! لینی سرخ و سفید میشه، البته رو پوست آبی رنگش این تغییر رنگا دقیقا به همین شکلی که گفته شد دیده نمیشه، ولی به هر حال روشن و تیره شدن رنگ آبی پوستش، خبر از عادی نبودن حال و احوالش میداد. نقشهی لینی در حال شکست خوردن بود.
- نخیرم، صدا از خودش بود. کوکش کردم ببینم...
- چشمم روشن. از کی اینقد به وسایل ماگلی علاقمند شدی که من نمیدونستم؟
هکتور بلافاصله اسب رو کوک میکنه و روی میز میذاردش. اسب شروع به یورتمهرفتن میکنه، اما صدا؟ هیچ صدایی جز کوبیده شدن پاهای اسب و صدای ریز حرکت چرخدندههاش به گوش نمیخوره.
- که خودش پیتیکو پیتیکو میکنه!
- نخیرم حتما درست کوکش نکردی یا بگیر نگیر داره. به هر حال سالهاست یه گوشه افتاده بوده.
- حق با توئه!
لینی که انتظار هر واکنشی رو داشت به جز پذیرفته شدن حرفش توسط هکتور، اونم به این سادگی، میاد نفس راحتی بکشه که...
- به هر حال میخواستی دورش بندازی دیگه نه؟ داشتم میرفتم بیرون، تو راه اینم میندازم بیرون.
لینی نه تنها تو نفس عمیق کشیدن با شکست مواجه میشه، که از وحشت به نفسنفسزدن هم میفته. صحنه اسلوموشن میشه و دستهای هکتور به آرومی به سمت اسب دراز میشن. لینی که طاقت دوری از اسبش رو نداشت، فریادی بلند میکشه.
- نــــه! اون مال منــــه.
لینی با پروازی سریع، قبل از اینکه دست هکتور دور اسب نازنینش حلقه بشه، خودشو به اسب میرسونه و اونو تو آغوش میگیره.
واکنش هکتور هم چیزی نیست جز منفجر شدن از خنده.
- سوار اسب کوکی میشی؟ میری با حقوق مرگخواریت اسب کوکی میخری؟ پیتیکو پیتیکو میکنی؟
لینی دست نوازشی بر سر اسبش میکشه و جواب میده:
- چیه خب. دوسش دارم. خوشگله. سواری باهاش کیف میده...
چهرهی لینی ناگهان به چهرهای خشن و بیروح تبدیل میشه و ادامه میده:
- نبینم به کسی بگیا. وگرنه نیشت میزنم. حالام برو بیرون!
هکتور که خیلی تن و بدنش از این تهدید به لرزه در اومده بود، ویبرهزنان، قهقههزنان و زیرلب پیتیکو پیتیکوکنان، از اتاق خارج میشه. در راه به این فکر میکنه که شاید بد نباشه پاتیل اسباببازی کوچیکی برای زیباتر کردن دکوراسیون اتاقش بخره... !
2.
تا حالا به چیپس دقت کردین؟ محاله بتونین چیپسو بی سر و صدا باز کنین، یا ازون بدتر، حتی بی سر و صدا بخورینش، بدون اینکه صدای خش خش باز کردن بستهی پلاستیکش، یا صدای خرد شدن دونههاش زیر دندوناتون، همه جا پخش نشه. با این وجود اینقد براتون دوست داشتنیه که حاضرین شکستن سکوت تو جایی که نباید رو برای خوردنش به جون بخرین. اما در نهایت همهمون میدونیم که چیپس اونقدرا هم که باید چیز بی ضرری نیست و باید در میزان خوردنش محتاط بود. حالا تصور کنین... میشه قیاسی بین چیپس و روابط با بعضی آدما داشت...؟ بهترین برخورد با چیپسای زندگیمون چیه؟ ادامه دادن، یا متوقف شدن؟
شاید بهترین جواب، همون کاریه که با چیپس واقعی میکنیم، به اندازه خوردن! شاید هم اینجا حد و اندازه معنایی نداره و راهکار دیگهای باید در پیش گرفت. به هر حال بهتره سیب باشیم، که جز مواقع دندونلقی، ضرری برای کسی نداشته باشیم. روونارو چه دیدی... کی گفته؟ شاید خوردن سیب و گیر کردن دندون لقت لا به لاش، اونطور که تصور میکنیم بد نباشه و سیب حتی اینجا هم، در واقع به نفعمون کار کرده باشه...!
دوربین از فاصلهی دوری شروع به فیلمبرداری میکنه و حشرهای آبی رنگ، سوار بر اسبی کوکی رو نشون میده. با نزدیک شدن دوربین، چهرهی پیکسی در حین اسبسواری بهتر نمایان میشه. چنان ذوقی سرتاسر وجودشو پر کرده بود که انگار سوار بر اسبی واقعی در دشتهای سرسبز جزایر قناری در حال گشت و گذاره.
- پیتیکو پیتیکو پیتیکـ... ها کیه؟

لینی با شنیدن صدای در، متوقف میشه و منتظر جواب نمیمونه. بلافاصله از اسب پیاده میشه و با یک حرکت سریع اونو پشت پرده پنهان میکنه... حداقل به خیال خودش پنهان میکنه!
به محض برگشت، با هکتوری مواجه میشه که در آستانهی در ایستاده.
- هی لینی. اونجا چی کار میکردی؟

لینی هیچ نیازی به دنبال کردن رد نگاه هکتور نداشت، چرا که کاملا مشخص بود منظور هکتور پردهس!
- هـ... هیچی! داشتم نظافت میکردم.

لینی همزمان با گفتن این حرف، به آرومی پاشو دراز میکنه و ضربهی آرومی به کلهی اسب که از پرده بیرون زده بود میزنه تا کاملا از دیدهها پنهان بشه.
- چی کار داری هکولی؟
- اول من پرسیدم چی کار میکردی.

هکتور اینو میگه و چند قدم به پرده نزدیکتر میشه. لینی که میدونست هکتور گیرتر از این حرفهاست و تا اون اسبو از پشت پرده بیرون نیاره و تا ته ماجرارو بره ول کن نیست، تصمیم میگیره از راه دیگهای وارد بشه. پرده رو کنار میزنه و اسب چوبی رو بیرون میاره.
- اینو تو اتاق پیدا کردم و میخواستم از شرش خلاص شم... که تو سر رسیدی.

هکتور جلو میاد و اسب کوکی رو از دست لینی میقاپه.
- عاو، حتما اون بینم گفتی بد نیست یه دور پیتیکو پیتیکو کنان ازش سواری بگیری... نه؟

پس هکتور حتی صداش رو هم شنیده بوده! لینی سرخ و سفید میشه، البته رو پوست آبی رنگش این تغییر رنگا دقیقا به همین شکلی که گفته شد دیده نمیشه، ولی به هر حال روشن و تیره شدن رنگ آبی پوستش، خبر از عادی نبودن حال و احوالش میداد. نقشهی لینی در حال شکست خوردن بود.
- نخیرم، صدا از خودش بود. کوکش کردم ببینم...
- چشمم روشن. از کی اینقد به وسایل ماگلی علاقمند شدی که من نمیدونستم؟

هکتور بلافاصله اسب رو کوک میکنه و روی میز میذاردش. اسب شروع به یورتمهرفتن میکنه، اما صدا؟ هیچ صدایی جز کوبیده شدن پاهای اسب و صدای ریز حرکت چرخدندههاش به گوش نمیخوره.
- که خودش پیتیکو پیتیکو میکنه!

- نخیرم حتما درست کوکش نکردی یا بگیر نگیر داره. به هر حال سالهاست یه گوشه افتاده بوده.

- حق با توئه!
لینی که انتظار هر واکنشی رو داشت به جز پذیرفته شدن حرفش توسط هکتور، اونم به این سادگی، میاد نفس راحتی بکشه که...
- به هر حال میخواستی دورش بندازی دیگه نه؟ داشتم میرفتم بیرون، تو راه اینم میندازم بیرون.

لینی نه تنها تو نفس عمیق کشیدن با شکست مواجه میشه، که از وحشت به نفسنفسزدن هم میفته. صحنه اسلوموشن میشه و دستهای هکتور به آرومی به سمت اسب دراز میشن. لینی که طاقت دوری از اسبش رو نداشت، فریادی بلند میکشه.
- نــــه! اون مال منــــه.

لینی با پروازی سریع، قبل از اینکه دست هکتور دور اسب نازنینش حلقه بشه، خودشو به اسب میرسونه و اونو تو آغوش میگیره.
واکنش هکتور هم چیزی نیست جز منفجر شدن از خنده.
- سوار اسب کوکی میشی؟ میری با حقوق مرگخواریت اسب کوکی میخری؟ پیتیکو پیتیکو میکنی؟

لینی دست نوازشی بر سر اسبش میکشه و جواب میده:
- چیه خب. دوسش دارم. خوشگله. سواری باهاش کیف میده...

چهرهی لینی ناگهان به چهرهای خشن و بیروح تبدیل میشه و ادامه میده:
- نبینم به کسی بگیا. وگرنه نیشت میزنم. حالام برو بیرون!

هکتور که خیلی تن و بدنش از این تهدید به لرزه در اومده بود، ویبرهزنان، قهقههزنان و زیرلب پیتیکو پیتیکوکنان، از اتاق خارج میشه. در راه به این فکر میکنه که شاید بد نباشه پاتیل اسباببازی کوچیکی برای زیباتر کردن دکوراسیون اتاقش بخره... !
2.
تا حالا به چیپس دقت کردین؟ محاله بتونین چیپسو بی سر و صدا باز کنین، یا ازون بدتر، حتی بی سر و صدا بخورینش، بدون اینکه صدای خش خش باز کردن بستهی پلاستیکش، یا صدای خرد شدن دونههاش زیر دندوناتون، همه جا پخش نشه. با این وجود اینقد براتون دوست داشتنیه که حاضرین شکستن سکوت تو جایی که نباید رو برای خوردنش به جون بخرین. اما در نهایت همهمون میدونیم که چیپس اونقدرا هم که باید چیز بی ضرری نیست و باید در میزان خوردنش محتاط بود. حالا تصور کنین... میشه قیاسی بین چیپس و روابط با بعضی آدما داشت...؟ بهترین برخورد با چیپسای زندگیمون چیه؟ ادامه دادن، یا متوقف شدن؟
شاید بهترین جواب، همون کاریه که با چیپس واقعی میکنیم، به اندازه خوردن! شاید هم اینجا حد و اندازه معنایی نداره و راهکار دیگهای باید در پیش گرفت. به هر حال بهتره سیب باشیم، که جز مواقع دندونلقی، ضرری برای کسی نداشته باشیم. روونارو چه دیدی... کی گفته؟ شاید خوردن سیب و گیر کردن دندون لقت لا به لاش، اونطور که تصور میکنیم بد نباشه و سیب حتی اینجا هم، در واقع به نفعمون کار کرده باشه...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
