شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ریتا با قلم پرش به لیسا علامتی داد که باعث شد جفتشون با لبخندای شیطانی از دو طرف به لایتینا نزدیک بشن.
- بده من اینو! - نه!
لیسا بی توجه به جیغ لایتینا هدفون رو از روی سرش کشید و به دست ریتا داد.
- بچه خوبی باشی شاید بهت بدیمش. - نه! بدش به من.
لایتینا سعی کرد هدفون رو از دست ریتا بگیره اما در همون لحظه قلم پر ریتا تو هوا جلوش ظاهر شدو راهش رو سد کرد. لایتینا با دستش قلم پر رو کنار زد و سعی کرد خودشو به ریتا برسونه اما قلم سمج تر از این حرفا بود. - ببین اون هدفون گناه داره، چیزی برای از دستش دادن نداره اصلا. بی خانمانه، من به پدر و مادرش قول دادم ازش نگهداری کنم و نذارم آسیبی ببینه. -
لایتینا بالاخره قلم پر رو با هزاران زحمت کنار زد و دوان دوان خودشو به ریتا رسوند. - ببین میتونم کمکتون کنم. وسایل به درد بخور زیادی دارم فقط بچهمو بده بم. - تا کمکت چی باشه لایت.
لایتینا کیفی رو جلوی پاش انداخت و بهش اشاره کرد. - هرچیزی، هر وسیلهای که بخواین رو میدم بهتون، یخچال، درباز کن، اره برقی، کامیون.
ریتا سری از روی تاسف تکون داد و با لبخندی شیطانی-خونسرد به هدفون توی دستاش نگاه کرد. - متاسفم که سیم بچت از همه مفیدتره.
- فراموش کردین مارو؟ بیاین بهمون آب برسونید!
ریتا با شنیدن صدای لرد، به سرعت به سمت آوارها دوید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
✔ لینی به انگشت لرد نزدیک شد. ✔ رودولف دستش را به سمت قمهاش برد که در شکم زشت و بیریختش فرو رفته بود. ✔ ادوارد ببخشید گویان از بین جماعت مرگخوار راه خود را باز کرد و درحالی که قسمتی از موهایش جلوی یکی از چشمانش را گرفته بود، با چشم دیگرش با نگرانی به انگشت لرد خیره شده بود. ✔ رز خارهای اطراف غنچههایش را بیرون داد و یک جهش دیگر کرد و به انگشت لرد نزدیکتر شد.
- چرا ساکتید؟ چرا جواب ما رو نمیدید؟ ما لردیم!
- من که با شما قهرم ارباب. میدونید از کی تا الان انگشتتون رو سمت لایتینا گرفتید؟ پس من چی؟!
ریتا که آماده بود با قلمپرش به گزینههای روی میز اضافه شود، با حرفِ لیسا توجهش به لایتینا جلب شد، که همانجا که ایستاده بود با حرکت دادنِ پایش ضرب گرفته بود، صدای موزیکی که گوش میداد با کمی دقت شنیده میشد. ریتا ولی بیتوجه به موزیک و درحالی که به سیم هدفون لایتینا زل زده بود گفت:
تشنگى حاصل از ساقه طلايى شوخى بردار نبود و مرگخواران فورا بايد فكرى به حال اربابشان مى كردند. در حالى كه مرگخواران سخت درگير پروژه آبرسانى به لرد سياه بودند، هكتور قدمى جلو رفت و در مقابل چشمان بهت زده سايرين، دم نجينى را گرفت و او را بيرون كشيد.
رز كه از ترس غنچه هايش خودشان را به مردن زده بودند، نفس عميقى كشيد تا اكسيژن كافى به گلبرگ هايش برسد. -آخ... ارباب... ميگم من آوند دارم. -چه خبر خوشحال كننده اى رز! ما هميشه آرزو داشتيم كه وقتى زير آوار مدفون شديم و ساقه طلايى تو گلومون گير كرده، خبر آوند داشتن تو رو بشنويم!
خب... گويا رز منظورش را درست نرسانده بود. -نه ارباب... منظورم اينه كه من آوند دارم. يعنى اينا ميتونن يه ليوان آب بريزن پاى من و من از طريق ساقه هام اون آب رو منتقل كنم به شما!
مرگخواران نمیدانستند چکار باید بکنند...لرد زخمی و گرسنه زیر آوار مانده بود و آنها ایده ای برای نجات لرد یا حتی غذا رساندن به او نداشتند. بناگاه لینی همانند دانشمندی که یک فرمول ریاضی را کشف کرده باشد، فریاد زد: _یافتم...یافتم! _اگه چیزی که یافتی گرونه، مال منه! _اگه چیزی که یافتی ساحره اس مال منه! _مگه تو چاقو تو شیمکت نیست و نصف مغزت نپریده همسر عزیزم؟ _ _میذارین بگم چی یافتم یا نه!
مرگخواران اهمیت نمیداند که آنچه لینی یافته چه بود...همین که نفع شخصی برایشان نداشت، مهم نبود...اما برای لرد به نظر می آمد که مهم باشد! _امیدوارم چیزی که یافتی راه حلی برای گرسنگی ما باشه لینی! _همینطوره ارباب!👀
مرگخواران هم حالا به یافته لینی علاقه مند شده و همه به لینی خیره شده بودند..لینی هم ادامه داد: _ارباب..سمت راست شما چیه؟👀 _سیاهی و تاریکی! _عه؟ خب سمت چپتون چیه؟👀 _سیاهی و تاریکی...صبر کن ببینم...یه چیز براق قرمز هم میبنم!
لینی از خوشحالی شبیه هکتور شد و شروع به ویبره زدن کرد... _خودشه ارباب...همینه...بیسکویتی هست که چند روز پیش خریدم...از اون بخورین سر دلتون رو بگیره فعلا تا ما چاره ای برای گرسنگی شما و آوار برداری پیدا کنیم! _امیدوارم شکلاتی باشه...بذار بخورم ببینم چیه!
چند ثانیه ای در سکوت گذشت...تنها صدا، صدای جویده شدن آن بیسکویت توسط لرد بود...اما پس از یک دقیقه صدای لرد به سختی و به صورتی که انگار خفه شد بود، به گوش رسید... _ای هکتور تو معجون آبپزت کنه لینی...این چی بود خوردیم؟ یه گاز زیدم هنوز تو دهانوم داره پودر پورد میشه..انگار دهانوم کویره اینقدر که خشکه و تشنه شدیم، از گلومم پایین نمیره! _ساقه طلاییه ارباب! _بهم آب برسونید!
لرد گرسنه، حالا تشنه هم شده بود..و این خبر خوبی برای مرگخواران نبود!
بلاتریکس پس از نصف کردنِ مغز رودولف، قمه را درون شکم رودولف فرو کرد و بیتوجه به جیغهای گوشخراش ِ او، سریع جلو آمد و کنار انگشت لردسیاه روی سنگهایی که روی هم انباشته شده بودند نشست. موهای انبوهش را گرفت و سعی کرد خونهایی که روی انگشت لرد پاشیده بود را خشک کند!
در اثر حرکت بلاتریکس، صدای از سنگها بلند شد و سنگها کمی جابجا شدند. سنگ بزرگی از نیم متریِ انگشت لرد لغزید و قسمتی از دُم نجینی بیرون افتاد.
- پرنسسِ ارباب! - بانو نجینی! - دخترِ ارباب! - ما رو که بیرون نیاوردید! یک لقمه غذا هم که نمیدین! دقیقن دارید چه غلطی میکنید؟! زودتر ما رو نجات بدین صدای نفس کشیدن دخترمون رو به سختی میشنویم! فکر کنیم بخاطر نرسیدن شام داره از دست میره!
مرگخوارا به جایی که انگشت لرد از زیر آوار بیرون زده بود خیره شدن. با توجه به جای انگشت، بدن لرد باید توی یه دایره حدود دومتری همون اطراف میبود.
- هکتور... بیا سر این سنگه رو بگیر فک کنم سر لرد زیرش باشه. - فقط به خاطر لرد حرفتو گوش میکنم!
هکتور ویبره زنان جلو اومد. به انگشت لرد نزدیک تر و نزدیک تر شد. لرد انگشت اشاره شو خم کرد. و با خم شدن انگشت لرد، هکتور چندین متر به عقب پرت شد. شوخی بود مگه. داریم راجب انگشت بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ صحبت میکنیم مثلا. دهه.
- اینو اوردی ویبره بزنه ما پس لرزه زده شیم؟ - نه ارباب... من فقط میخواستم سرتونو... - - ارباب با اینکه چهرتون معلوم نیس ولی حدس میزنیم که الان شکل خودتون شده باشید. میرم پس. میرم از اون دور دورا، از پشت کوه ها، انار بیارم براتون سیر بشین.
انگشت لرد مجددا به حالت ریلکس در اومد. اونور تر از شعاع تخمین زده شده ی لرد، بلاتریکس داشت با ته قمه ی رودولف میزد تو سرش. وینسنت داشت زیر آوار دنبال ریملش میگشت و بانز دیده میشد!! لباس تنش نبود ولی خب اون وسط آوار خاکی شده بود و خب... خاکا دیده میشد. این وسط، رز با پرش های ملایم گلدون به انگشت لرد نزدیک شد.
- ارباب میخواین حالا که خرج تحصیلمو میدین براتون سرم بزنیم به همین انگشت؟ - سرم ماگلی؟ - امم... خب... از اون جادوییاش بزنیم؟ از هموناش که اون شب که نجینی بابابزرگمو خورد زدن بش؟ - خیر! ما گشنه مونه! نیاز به خوردن داریــ...
شپلخ
صدای پخش شدن نصف مغز رودولف با قمه توسط بلا، مسلما کمکی به حال لرد سیاه نمیکرد.
رودولف قصد فكر كردن داشت. واقعا داشت! اما با وجود بلاتريكسى كه با پايش روى زمين ضرب گرفته و نگاهش به او، بى شباهت به صداى تهديد آميز لرد نبود، كار بسيار سختى بود.
-فكر كن رودولف! همه... همه فكر كنين. بايد غذا به ارباب برسونيم. فكر كنيد!
ملت مرگخوار شروع به فكر كردن كردند. -بايد آوار بردارى كنيم. -بدون چوبدستى؟ -مثل مشنگا؟! -بريم مشنگ بياريم. -مشنگ از كجا بياريم الان آخه؟
- ارباب بیاین از تو منو انتخاب کنین چی میخورین. - به نظرت ما میتونیم زیر این آوار منوی غذا مطالعه کنیم؟
مرگخواران دوباره نگاهی به هم انداختن. جواب دادن به سوالات لرد از ظرافت خیلی زیادی برخوردار بود. اونا باید حواسشون رو جمع میکردن تا جواب درست بدن.
- به نظرمون نه ارباب. درست گفتیم؟ - نه! درست نگفتید. - یعنی شما میتونید حتی زیر آوار هم منوی غذا رو بخونین؟ - ما قابلیت هرکاری رو داریم.
مرگخواران نگاهی حاکی از تحسین و "ارباب خودمونه" به هم انداختن. رودولف خواست منوی غذا رو از بین آوار به لرد برسونه که متوجه شد مشکلی وجود داره. - ارباب... - نه رودولف، الان غر نزن. - اما ارباب یه مشکلی هست. - الان نه رودولف!
رودولف میخواست از شدت بی اهمیتی لرد جامه بدره که متوجه شد جامهای نداره که بدره پس سرجاش موند. - ارباب ما نمیدونیم از کجا منو رو به دستتون برسونیم. - فقط بگو چه غذاهایی تو اون منوتون نوشته شده!
رودولف برگشت و به مرگخواران نگاه کرد تا منو رو ازشون بگیره و برای لرد بخونه که متوجه مشکل دیگهای شده. - ارباب آخه منویی هم وجود نداره. - فقط یه چیزی بیارید ما بخوریم!
و حتی از زیر آوار هم میشد لحن تهدید آمیز لرد رو تشخیص داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
مرگخواران برای دقایقی همچنان به یکدیگر نگاه کردند تا شاید کسی جرئت جواب دادن به سوال لرد را پیدا کند. اما هیچکس نتوانست جرئتش را پیدا کند. به نظر میرسید جرئت همه شان زیر آوارهای خانه ریدل گم شده بود!
چهره مرگخواران پر از عرق شرم شد. آنها امیدوار بودند لرد به طور کامل در زیر آوار مدفون شده باشد، اما نتواند چیزهایی را که در مدت مرگخواریشان مخفی کرده بودند را بیابد.
- اوه... پس از شدت ترستونه که جواب نمیدید. جرئت هاتون رو پیدا کردیم اینجا. و قصد داریم بکشیم همشون رو. - نههههههه! - کشتیمشون دیگه. همشون اندازه مورچه بودن کلا. پامون رفت روشون.
قطرات عرق شرم، روی صورت مرگخواران، تبدیل به آبشار شد!
- حالا میاید خارجمون کنید یا نه؟ مرگخوارید خیر سرتون. جادوگر و ساحره اید!
فکر مرگخواران، مستقیم به سوی چوبدستی هایشان رفت. با فرمان مغز، دستانشان نیز به سوی جیب ها و غلاف چوبدستی هایشان. اما تنها چیزی که یافتند، تار عنکبوت بود. به نظر میرسید آراگوگ زمانی به جیب تک تکشان سرک کشیده است تا شاید غذایی بیابد!
- ارباب... چوبدستی نداریم. - پس لااقل یه چیزی بیارید بخوریم زیر این آوار!
_رودولف؟ آواربرداری کن! _چرا من؟ هر وقت داستان تسترال حمالی میشه میایین سراغ من؟ به این بدن نگاه نکنید...همه اش باده...آمپوله...چربیه...کمر درد دارم من! _ما ارباب نیستیم برامون غر میزنیا...بعدشم...تقصیر تو بود که تلسکوب رو انداختی رو سقف خونه ریدل تا سقف هم زارت بیوفته روی سر ارباب! _نخیرم...تقصیر بلاست! _چی گفتی همسر عزیزم؟
در همین حین که نزدیک بود دوباره همگی شاهد دعوای زن و شوهری رودولف و بلاتریکس باشند، ادوارد جلو آمد و گفت: _برین کنار..خودم دونه دونه آوار ها رو برمیدارم و ارباب رو از زیر آوار نجات میدم! _آفرین ادوارد...حقا که تو یه مرگخوار نمونه ای! _ماشالا ادوارد...تو میتونی! _باریکلا مرد بزرگ..ادوارد تو قهرمانی! _ادوارد همه آوارا رو بردار!
ادوارد نفس عمیقی کشید...هندوانه های زیر بغلش را زمین گذاشت و پس از نوشیدن نوشابه هایی که برای او باز کرده بودند، با اعتماد به نفس به سمت آوار رفت و قصد نمود تا سنگ اول را بردارد که...
چق!
_چی شده؟ادوارد پاره شد؟ _کاغذه مگه؟ نخیر...قیچیش شکست! _معلومه در کودکی زیاد سنگ کاغذ قیچی بازی نکرده...همه میدونن که سنگ قیچی رو میشکونه! _ولی کاغذ سنگ رو چیز نمیکنه که...آم...چرا کاغذ از سنگ میبرد؟ _بیا اینور اداورد...از اولم معلوم بود تو این کاره نیستی بچه! _ _شکلک من رو پس بده ادوارد، برای آوازم نیازش دارم...میگه که...توی سنگ کاغذ قیچی نقش من سنگه، قیچی رو میشکونم کاغذه راحت شه، در آغوش بگیره سنگ رو واسه بُردن، سنگ خیالش از این باخت راحته!
مرگخواران گوش های خودشان را گرفته بودند تا کمتر از آلودگی صوتی ساطع شده از رودولف که او به آن آواز میگفت بهره مند شوند! _خب...برگردیم سر لرد..ارباب شما راحتین اون پایین؟ _ما رو از اینجا خارج میکنید یا نه؟
مرگخواران نگاهی به هم انداختند...به نظر میرسید هنوز کسی ایده ای برای نجات لرد، نداشت!