ارشد گریفیندور
تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!- پسرم بلند شو که وقت رفتنه!
آرسینوس صدای پدرش را شنید، اما خسته تر از آن بود که بخواهد از رخت خواب گرم و نرمش بلند شود. پس تنها غلتی زد و پتو را بیشتر روی خود کشید.
اما لحظه ای بعد، با ورود بی امان نور آفتاب از پنجره به اتاق، ناچار شد چشمانش را باز کند. برگشت و به پدرش که با چوبدستی به سوی پنجره اشاره کرده بود نگاهی کرد. حتی از زیر نقاب هم میتوانست لبخند وی را تشخیص دهد.
پدرش جلو آمد و اندکی شانه هایش را نوازش داد تا سرحال بیاید. سپس او را از تخت بلند کرد و گفت:
- انقدر خواب آلو نباش... امروز اول سپتامبره! تا دو ساعت دیگه باید توی سکوی نه و سه چهارم باشیم.
خواب آرسینوس با شنیدن این حرف پرید. یک هفته پیش همراه خانواده به کوچه دیاگون رفته بود تا کتاب ها و چوبدستی اش را بخرد. و حتی با وجود شلوغی کوچه، همه با دیدن خانواده "جیگِر" که همگی نقاب بر چهره و کراوات بر گردن داشتند، از سر راه کنار میرفتند.
آرسینوس با به یاد آوردن چهره دیگران در کوچه دیاگون، لبخندی زد. سپس رفت و دست و نقابش را شست.
اکنون که خوابش پریده بود، به شدت برای رفتن به هاگوارتز هیجان زده بود. هیچ ایده ای نداشت که در چه گروهی خواهد افتاد. به خصوص که مادرش ریونکلاوی بود و پدرش گریفیندوری. حتی با فکر کردن به گروهبندی و کلاهی که قرار بود سرش گذاشته شود، حس میکرد عنکبوتی در حال راه رفتن روی مغزش است.
صبحانه را در کنار خانواده، در آشپزخانه خورد. نان تست با کره بادام زمینی و آب پرتقال.
و پس از آن، همگی سوار ماشین "بنتلی" سیاه رنگ شدند و به سمت ایستگاه کینگز کراس حرکت کردند...
یک ساعت بعد:خانواده جیگر وارد ایستگاه شلوغ و پر دود شدند. و آرسینوس با راهنمایی پدر و مادرش به سمت دیواره بین سکوی شماره نه و ده به راه افتاد.
پدرش قبلا برایش از این سکو گفته بود. و به شدت تاکید کرده بود که مراقب اطرافش باشد تا در دیدرس ماگل ها قرار نگیرد. هرچند که آن روز ایستگاه آنقدر شلوغ بود که حتی کسی به نقاب ها، کراوات ها و رداهای رسمی شان هم توجه نمیکرد!
پس از آنکه همراه چرخ دستی و چمدان آرسینوس به مقابل دیوار رسیدند، پدرش گفت:
- اول آرسی بره... صاف و مستقیم برو به سمت دیوار. از سرعتت هم اصلا کم نکن. من چمدون رو میارم با خودم.
آرسینوس نگاه دیگری به مادر و پدرش انداخت. و سپس با تمام سرعت دوید. در لحظه برخورد به دیوار اندکی ترسید، اما متوقف نشد. فقط چشمانش را بست...
و سپس باز کرد.
اکنون منظره مقابلش متفاوت بود... قطار سرخ رنگ و بزرگی مقابلش بود و خانواده های جادوگرانی که درحال بدرقه دانش آموزان بودند.
یک لحظه بعد، پدر و مادرش هم وارد سکو شدند. و سپس آرسینوس به ساعت نگاه کرد. تنها پنج دقیقه دیگر زمان باقی مانده بود. با پدر و مادرش نقاب بوسی کرد و پدرش به او کمک کرد تا چمدانش را به داخل قطار انتقال دهد.
و چند دقیقه بعد، قطار سرخ رنگ به سوی هاگوارتز به حرکت در آمد...
آرسینوس موفق شد خیلی زود کوپه ای پیدا کند که در آن تنها یک دانش آموز حضور داشت. به نظر بزرگتر از او می آمد. موهایش سیاه بود، چشمانش مشکی و پیراهن و شلوار نو و تمیزی پوشیده بود.
وقتی آرسینوس در کوپه را باز کرد، با حالتی مشکوک به وی نگاه کرد.
آرسینوس در چشمان او که با شک تنگ شده بودند نگاه کرد، و در حالی که میکوشید اعتماد به نفس داشته باشد، گفت:
- میشه اینجا بشینم؟
- چرا؟ بقیه کوپه ها تقریبا خالین!
- خوشم نمیاد به نقابم زل بزنن راستش...
دانش آموز بزرگتر تنها شانه ای بالا انداخت. و آرسینوس نیز این را به عنوان پاسخ مثبت در نظر گرفت و وارد شد، و درست رو به روی او نشست.
- چرا نقاب و کراوات داری؟
- تموم خونوادمون دارن... هیچوقت کنجکاو نشدم راستش.
سپس هر دو برای مدتی دیگر سکوت کردند و از پنجره به تماشای مناظر اطراف نشستند.
هر کدام غرق در افکار خود بودند که ناگهان در کوپه به شدت باز شد.
دختری وارد شد، چشمان بادامی اش نشان میداد که اهل شرق است. موهای سیاهش اندکی فر بود و پوست سفیدش کک و مک داشت.
آرسینوس و آن پسر از جا پریدند و به او نگاه کردند.
- سلام بچه ها... شرمنده مزاحم شدم... بقیه کوپه ها خیلی پر سر و صدا بود. میشه اینجا باشم؟ اسمم هم رزا هست. ماگل زا...
- ادامه نده... فقط بشین.
آرسینوس و رزا با تعجب به آن پسر نگاه کردند. و رزا که سعی میکرد رنجش در چهره اش مشاهده نشود، کنار آرسینوس نشست. در کوپه قبلی وقتی بحث خانواده ها وسط کشیده شد و او گفت که پدر و مادرش ماگل هستند، او را به طرز بی ادبانه ای از کوپه بیرون کرده بودند.
- تو اسمت چیه؟ تو هم مثل منی؟
- آرسینوس جیگِر... مثل تو؟ مگه چه فرقی داری تو؟ فقط پدر و مادرت ماگلن دیگه!
دختر به طرز مشکوکی اخم کرد. از نام خانوادگی و نقاب و لباس های عجیب آرسینوس میتوانست بفهمد که او اصیل است. اما این رفتار عادی... این برایش غیرقابل قبول بود.
آرسینوس به آن پسر رو به رویش نگاه کرد. زیر چشمان وی گود افتاده بود. شاید به خاطر کم خوابی. بهرحال آرسینوس از درون جیبش مقداری تنقلات، شامل پسته و بادام خارج کرد و به او تعارف کرد.
اما پسر دست او را پس زد و با عصبانیت گفت:
- من توی یه جا با گند زاده ها غذا نمیخورم! به تو هم پیشنهاد میکنم باهاش صحبت نکنی... ذهنتو داغون میکنه. و شاید چند سال دیگه وقتی به خودت اومدی ببینی که با یه مشنگ ازدواج کردی و بچه هات فشفشه از آب در اومدن!
- تو دیگه کی هستی؟! مگه چیکارت کردن؟!
- برادر من به خاطر یکی از همینا فشفشه بار اومد... فقط چون مادرم با آدم اشتباهی ازدواج کرد!
آرسینوس به رزا که به نظر میرسید به شدت تلاش میکند جلوی گریه اش را بگیرد نگاه کرد.
- بیا بریم از چرخ دستی یه چیزی بخریم... و حتی شاید یه کوپه دیگه پیدا کنیم.
دختر غمگین با لهجه نه چندان خوب انگلیسی از او تشکر کرد...
و آرسینوس در زیر نقاب لبخند زد. شاید اگر در همان لحظه کسی به او میگفت آینده برایش چه چیز در چنته دارد لبخندش محو میشد، و شاید اگر میدانست که سال ها بعد قرار است دنباله روی یکی از بزرگترین جادوگران سیاه شود، و سپس به ناگه اربابش را از دست دهد، و تمام باورهایش مقابلش فرو بریزند، همان لحظه دچار جنون میشد...