جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1397 19:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

سلام پروفسور دگورث گرنجر! امیدوارم خوب باشین.
......
_ من واقعا نمی دونم اون چه فکری باخودش کرده! تشریح لینی؟ چطور می تونم این کارو با هم گروهیم بکنم؟ امکان نداره! امکان نداره!
وبا این جیغ آخر، پنه لوپه لب هایش را گزید و روی تخت افتاد. تخت لینی که درست روبرویش قرار داشت، مثل همیشه مرتب و تمیز بود و برای بک گراوندِ موضوع لینی ِمعصوم و آرام در خیالاتش ظاهر شد.
_ من این کارو نمی کنم!
و این بار با دندان های به هم فشرده و قدم های مصمم از خوابگاه بیرون رفت.
_ اون... اون هکتور بی...
_ سانسور شده_
واقعا اینو به عنوان تکلیف قرار داده؟ به مرلین دهنشو صاف...
_سانسور شده_
_ آره لینی! و من اصلا نمی دونم باید چیکار کنم! اگه تو رو... تشریح نکنم منو فیل می کنه!
_ غل...
_ سانسور شده_
_ جون مرلین بگو چیکار کنم لینی!
لینی نفس عمیقی کشید و پوکر فیسانه به آسمان نگاه کرد. و ناگهان بشکنی زد.
_ فهمیدم! معجون مرکب پیچیده!
_ ها؟
_ ببین! ما فقط احتیاج به یه حشره مشره داریم. فرقم نمی کنه که چی باشه. بهش معجون مرکب پیچیده می دیم و اون... تبدیل میشه به من! اونوقت تو تشریحش می کنی، عکساتو می گیری و تکلیفتم کامل می کنی! حالا تا من می رم معجون رو درست کنم، توام برو اونی که گفتم رو بیار!
_ ایول لینی! عاشقتم!
و با فرستادن ماچ آبداری به سوی دوست پیکسی اش به حیاط مدرسه رفت.
_ وایسا بگیرمت دیگه! چه ملخ احمقیه ها.
پنه لوپه که بعد از نیم ساعت گشتن حالا درگیر گرفتن این ملخ بودبا عصبانیت جهش خطرناکی به سوی او زد و در یک حرکت خفن، اورا در دست هایش محصور کرد.
_ آره! خودشه!
چند ساعت بعد
_ خوب! اینم از من و بدلم! البته من خوشگل ترم ولی تو می تونی شروع کنی!
_ مطمئنی می خوای اینجا باشی؟
_ آره!
پنه لوپه لبخند ناآرامی زد و به آرامی تیغ را روی پهنای شکم ملخ بخت برگشته که بیهوش بود کشید و ناگهان خون سبز رنگی بیرون زد.
_ اَه... چقدر بدرنگه!
_ درست صحبت کنا!
_ اوه... ببخشید!
پنه لوپه کارش را ادامه دادو کم کم، شکم پیکسی تقلبی را سفره کرد.
حالااعضای بدن لینی از پوزیشن های خود خارج شدند و قلب موجود کم کم از حرکت ایستاد.
اما قلب او چندان شبیه قلب نبود؛ دایره ای شکل و آبی رنگ بود و درست در قسمت شکمش قرارداشت، نه قفسه سینه. نکته جالب تر اینجا بود که او قفسه سینی هم نداشت. به جای آن چند رشته ضحیم و درهم پیچیده وجود داشت که از داخل به محل اتصال بال هایش وصل بودند.
پنه لوپه کمی اعضا و جوارح بدن پیکسی را جابجا کرد. رو ده های آن بسیار باریک و بلند بودند و به جای صفاق، پرده آبی رنگ و نازکی آنهارا پشت قلب جمع کرده بود. کمی بالاتر و بین دوشش پیکسی که شبیه عدس بودند ّدایره غضروفی برای محافظت قرار گرفته بود.
کم کم پنی عکس های لازم را گرفت و تکالیفش را تکمیل کرد. لبخند اطمینان بخشی رو به لینی زد و شکم سفره شده بدل اورا دوخت زد و با افسوس رو به ملخ از دست رفته گفت:
_ ببخشید! مجبور بودم!
و اورا به طرف باغچه برای دفن بردند.
......
_ من واقعا نمی دونم اون چه فکری باخودش کرده! تشریح لینی؟ چطور می تونم این کارو با هم گروهیم بکنم؟ امکان نداره! امکان نداره!
وبا این جیغ آخر، پنه لوپه لب هایش را گزید و روی تخت افتاد. تخت لینی که درست روبرویش قرار داشت، مثل همیشه مرتب و تمیز بود و برای بک گراوندِ موضوع لینی ِمعصوم و آرام در خیالاتش ظاهر شد.
_ من این کارو نمی کنم!
و این بار با دندان های به هم فشرده و قدم های مصمم از خوابگاه بیرون رفت.
_ اون... اون هکتور بی...
_ سانسور شده_
واقعا اینو به عنوان تکلیف قرار داده؟ به مرلین دهنشو صاف...
_سانسور شده_
_ آره لینی! و من اصلا نمی دونم باید چیکار کنم! اگه تو رو... تشریح نکنم منو فیل می کنه!
_ غل...
_ سانسور شده_
_ جون مرلین بگو چیکار کنم لینی!
لینی نفس عمیقی کشید و پوکر فیسانه به آسمان نگاه کرد. و ناگهان بشکنی زد.
_ فهمیدم! معجون مرکب پیچیده!
_ ها؟
_ ببین! ما فقط احتیاج به یه حشره مشره داریم. فرقم نمی کنه که چی باشه. بهش معجون مرکب پیچیده می دیم و اون... تبدیل میشه به من! اونوقت تو تشریحش می کنی، عکساتو می گیری و تکلیفتم کامل می کنی! حالا تا من می رم معجون رو درست کنم، توام برو اونی که گفتم رو بیار!
_ ایول لینی! عاشقتم!
و با فرستادن ماچ آبداری به سوی دوست پیکسی اش به حیاط مدرسه رفت.
_ وایسا بگیرمت دیگه! چه ملخ احمقیه ها.
پنه لوپه که بعد از نیم ساعت گشتن حالا درگیر گرفتن این ملخ بودبا عصبانیت جهش خطرناکی به سوی او زد و در یک حرکت خفن، اورا در دست هایش محصور کرد.
_ آره! خودشه!
چند ساعت بعد
_ خوب! اینم از من و بدلم! البته من خوشگل ترم ولی تو می تونی شروع کنی!
_ مطمئنی می خوای اینجا باشی؟
_ آره!
پنه لوپه لبخند ناآرامی زد و به آرامی تیغ را روی پهنای شکم ملخ بخت برگشته که بیهوش بود کشید و ناگهان خون سبز رنگی بیرون زد.
_ اَه... چقدر بدرنگه!
_ درست صحبت کنا!
_ اوه... ببخشید!
پنه لوپه کارش را ادامه دادو کم کم، شکم پیکسی تقلبی را سفره کرد.
حالااعضای بدن لینی از پوزیشن های خود خارج شدند و قلب موجود کم کم از حرکت ایستاد.
اما قلب او چندان شبیه قلب نبود؛ دایره ای شکل و آبی رنگ بود و درست در قسمت شکمش قرارداشت، نه قفسه سینه. نکته جالب تر اینجا بود که او قفسه سینی هم نداشت. به جای آن چند رشته ضحیم و درهم پیچیده وجود داشت که از داخل به محل اتصال بال هایش وصل بودند.
پنه لوپه کمی اعضا و جوارح بدن پیکسی را جابجا کرد. رو ده های آن بسیار باریک و بلند بودند و به جای صفاق، پرده آبی رنگ و نازکی آنهارا پشت قلب جمع کرده بود. کمی بالاتر و بین دوشش پیکسی که شبیه عدس بودند ّدایره غضروفی برای محافظت قرار گرفته بود.
کم کم پنی عکس های لازم را گرفت و تکالیفش را تکمیل کرد. لبخند اطمینان بخشی رو به لینی زد و شکم سفره شده بدل اورا دوخت زد و با افسوس رو به ملخ از دست رفته گفت:
_ ببخشید! مجبور بودم!
و اورا به طرف باغچه برای دفن بردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1397 13:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

تکلیف:
- این بار با یک موقعیت میخوام رول بنویسید. موقعیتتون اینه:
قراره برای این جلسه ی جنگل شناسی، لینی وارنر رو تشریح کنید! بنابراین باید لینی رو پیدا کنید، گیرش بندازید و تشریحش کنید.
توضیح بدید که چجوری این کار رو می کنید؟ از چه راهی استفاده می کنید؟ کجا می بریدش و چجوری تشریحش می کنید؟
او به طرف جنگل حرکت کرد و من هم به دنبالش رفتم. وضعیت درختان و گل ها هم، چندان بهتر از بیرون جنگل، نبود. حتی کمی هم بدتر بود. به طوری که گیاه گوشت خواری، وقتی که من حواسم پرت بود، دهنش را باز کرد و نزدیک بود که دست من را قطع کند. اگر بخاطر هشدار لینی نبود، حتما دستم در دهان آن موجود بی رحم بود.
بالاخره پیکسی ایستاد و به من هم اشاره کرد که بایستم. او به دور و برش نگاه کرد. من بعد مدتی بسیار طولانی، فهمیدم که چطور او را گیر بی اندازم.حتما دوست هایش اینجا بودند. نباید می گذاشتم که دوستانش این دور اطراف باشند. پس گفتم:
- همینجاست؟
- نه! راهو اشتباهی اومدیم.
- اوه.
من سریع چوبدستیم را در آوردم. او به طرف من برگشت که حرف دیگری بزند، اما من با دو طلسم، مانع حرف زدن او شدم. او مانند پرنده ای ، تیر خورده، به زمین افتاد. چشمانش بسته بود. من او را بیهوش و کمی از حافظه اش را، پاک کردم. و بالاخره به بدترین لحظه رسیده بودم. تشریح!تیغک نداشتم. کاری از چوبدستیم هم، بر نمی آمد. مگر من عالم بودم؟
دور و برم را خوب نگاه کردم و یک چوب بسیار تیز دیدم. سریع آن را برداشتم و در دستانی که هنوز داشت می لرزید، گذاشتم. به شکم آبی و ظریف لینی نگاه کردم. به او گفتم:" ببخشید" و شکم او را بریدم. حس این را داشتم که یک قلم را بر روی شیشه ای بکشم. هر چه پایین تر می رفتم، خون بیشتری از او می رفت و شکمش، لزج تر میشد. اول های برش، بخاطر لرزش دست هایم، زیگزاگی می شکافتم، اما کم کم بهتر شد.
بالاخره تمام شد. شکم او مثل پنجره ای باز شده، به طور کامل شکافته شد و جایش را به چیز بدتری داد.وای خدا! تمام قسمت های او، آبی است. بسیار تعجب آور بود. حتی خونش هم آبی بود. من معمولا از خون بدم نمیاد، اما تا حالا عمل نکرده بودم.(خب شبیه عمله) و من خون آبی ندیده بودم! کمی عق زدم. اما به کار خود ادامه دادم. هکتور گفته بود که تمام کار های تشریحتان را، ذکر کنید.
پس من مجبور بودم که آن صحنه های چندش آور را، به خاطر بسپارم. دستم را به آرامی، داخل شکم او بردم. حالم خیلی بد شد. فکر کنم وقتی که به تالار هافل برسم، باید دستشویی آنجا را به مدت دو روز پلمپ می کردند! دستم به کلیه های او خورد که شبیه لوبیا بودند. فقط کمی آن را لمس کردم. نمی خواستم که کلیه هایش با یه حرکت من، جدا بشود و کار دستش بدهم.
از آن قسمت گذشتم و بقیه ی قسمت ها را دیدم. رگ، مویرگ، شاهرگ، روده بزرگ و کوچک، معده و در آخر، قلب... کاملا واضح بود که قلب به سمت بالا و پایین حرکت می کند. پس سعی کردم که کمی دستم را به آن سمت ببرم. تپش قلب، برای من، بسیار جالب و حیرت انگیز بود.
با فاصله ی دو سانتی از قلب، دستم را نگه داشتم. خیلی با شتاب تر و با شور بیشتری، از روی پوست می زد. فکر کنم پوست، مانع تپش زیبای او شده بودند. پس در این لحظه، بسیار خوشحال بود. دستم را پس کشیدم. دیگر چیز جالبی درون او وجود نداشت. با اینکه کمیاب بودند، اما با اینحال، غیر از آبی( یا هر رنگ دیگر)، هیچ فرقی با ما نمی کردند.
با کمک سحر، شکم را، بخیه زدم. خوب بود که این فن را بلد بودم. چون اگه خودم آن را بخیه می زدم، من هم مثل لینی می افتادم. بالاخره از این فکر وحشتناک در آمدم و خودم را جمع و جور کردم.از جایم برخاستم. لینی کمتر از ده دقیقه ی دیگر بلند می شود و هیچی هم از قضیه ی من، که با هم به جنگل آمده بودیم، به یاد نمی آورد.
بخیه ها هم با کمی سحر، پوشانده شده بود و هیچکس، حتی لینی هم از آن باخبر نمی شد. من باید سریع آنجا را ترک می کردم که مبادا پیکسی عزیزمون، من را نبیند. من خاک ها را از لباس خود، پس زدم و پروفسور وارنر را تنها گذاشتم!
- این بار با یک موقعیت میخوام رول بنویسید. موقعیتتون اینه:
قراره برای این جلسه ی جنگل شناسی، لینی وارنر رو تشریح کنید! بنابراین باید لینی رو پیدا کنید، گیرش بندازید و تشریحش کنید.
توضیح بدید که چجوری این کار رو می کنید؟ از چه راهی استفاده می کنید؟ کجا می بریدش و چجوری تشریحش می کنید؟
او به طرف جنگل حرکت کرد و من هم به دنبالش رفتم. وضعیت درختان و گل ها هم، چندان بهتر از بیرون جنگل، نبود. حتی کمی هم بدتر بود. به طوری که گیاه گوشت خواری، وقتی که من حواسم پرت بود، دهنش را باز کرد و نزدیک بود که دست من را قطع کند. اگر بخاطر هشدار لینی نبود، حتما دستم در دهان آن موجود بی رحم بود.
بالاخره پیکسی ایستاد و به من هم اشاره کرد که بایستم. او به دور و برش نگاه کرد. من بعد مدتی بسیار طولانی، فهمیدم که چطور او را گیر بی اندازم.حتما دوست هایش اینجا بودند. نباید می گذاشتم که دوستانش این دور اطراف باشند. پس گفتم:
- همینجاست؟
- نه! راهو اشتباهی اومدیم.
- اوه.
من سریع چوبدستیم را در آوردم. او به طرف من برگشت که حرف دیگری بزند، اما من با دو طلسم، مانع حرف زدن او شدم. او مانند پرنده ای ، تیر خورده، به زمین افتاد. چشمانش بسته بود. من او را بیهوش و کمی از حافظه اش را، پاک کردم. و بالاخره به بدترین لحظه رسیده بودم. تشریح!تیغک نداشتم. کاری از چوبدستیم هم، بر نمی آمد. مگر من عالم بودم؟
دور و برم را خوب نگاه کردم و یک چوب بسیار تیز دیدم. سریع آن را برداشتم و در دستانی که هنوز داشت می لرزید، گذاشتم. به شکم آبی و ظریف لینی نگاه کردم. به او گفتم:" ببخشید" و شکم او را بریدم. حس این را داشتم که یک قلم را بر روی شیشه ای بکشم. هر چه پایین تر می رفتم، خون بیشتری از او می رفت و شکمش، لزج تر میشد. اول های برش، بخاطر لرزش دست هایم، زیگزاگی می شکافتم، اما کم کم بهتر شد.
بالاخره تمام شد. شکم او مثل پنجره ای باز شده، به طور کامل شکافته شد و جایش را به چیز بدتری داد.وای خدا! تمام قسمت های او، آبی است. بسیار تعجب آور بود. حتی خونش هم آبی بود. من معمولا از خون بدم نمیاد، اما تا حالا عمل نکرده بودم.(خب شبیه عمله) و من خون آبی ندیده بودم! کمی عق زدم. اما به کار خود ادامه دادم. هکتور گفته بود که تمام کار های تشریحتان را، ذکر کنید.
پس من مجبور بودم که آن صحنه های چندش آور را، به خاطر بسپارم. دستم را به آرامی، داخل شکم او بردم. حالم خیلی بد شد. فکر کنم وقتی که به تالار هافل برسم، باید دستشویی آنجا را به مدت دو روز پلمپ می کردند! دستم به کلیه های او خورد که شبیه لوبیا بودند. فقط کمی آن را لمس کردم. نمی خواستم که کلیه هایش با یه حرکت من، جدا بشود و کار دستش بدهم.
از آن قسمت گذشتم و بقیه ی قسمت ها را دیدم. رگ، مویرگ، شاهرگ، روده بزرگ و کوچک، معده و در آخر، قلب... کاملا واضح بود که قلب به سمت بالا و پایین حرکت می کند. پس سعی کردم که کمی دستم را به آن سمت ببرم. تپش قلب، برای من، بسیار جالب و حیرت انگیز بود.
با فاصله ی دو سانتی از قلب، دستم را نگه داشتم. خیلی با شتاب تر و با شور بیشتری، از روی پوست می زد. فکر کنم پوست، مانع تپش زیبای او شده بودند. پس در این لحظه، بسیار خوشحال بود. دستم را پس کشیدم. دیگر چیز جالبی درون او وجود نداشت. با اینکه کمیاب بودند، اما با اینحال، غیر از آبی( یا هر رنگ دیگر)، هیچ فرقی با ما نمی کردند.
با کمک سحر، شکم را، بخیه زدم. خوب بود که این فن را بلد بودم. چون اگه خودم آن را بخیه می زدم، من هم مثل لینی می افتادم. بالاخره از این فکر وحشتناک در آمدم و خودم را جمع و جور کردم.از جایم برخاستم. لینی کمتر از ده دقیقه ی دیگر بلند می شود و هیچی هم از قضیه ی من، که با هم به جنگل آمده بودیم، به یاد نمی آورد.
بخیه ها هم با کمی سحر، پوشانده شده بود و هیچکس، حتی لینی هم از آن باخبر نمی شد. من باید سریع آنجا را ترک می کردم که مبادا پیکسی عزیزمون، من را نبیند. من خاک ها را از لباس خود، پس زدم و پروفسور وارنر را تنها گذاشتم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: سهشنبه 26 تیر 1397 03:22
جزئیات کاربر

دختری با موهای کوتاه بنفش در حال زیر و رو کردن صندوقی بود.
_ چه کار میکنی نیمفا؟
_ امم...دنبال حشره یاب مادربزرگ می گردم.
_ آها همون حشره یاب عتیقه؟ اون ته صندوقه.
سعی کردم به فردا، روزی که قرار بود به سکوی نه و سه چهارم بروم و سوار بر قطار به هاگوارتز بروم فکر نکنم؛ نه به دلیل اینکه بعد از تعطیلات عید شاید حوصله ی درس و مدرسه را نداشته باشم، بلکه به خاطر اینکه پرفسور گرنجر تکلیف سختی به ما داده بود.
گرفتن پرفسور وارنر و تشریح آن...
پرفسور وارنر چند وقتی است که پیدایش نیست، نمی دانم چه اتفاقی افتاده است اما شنیده ام که با پرفسور دامبلدور دعوایشان شده است. به خاطر همین پرفسور دامبلدور، پرفسور گرنجر را مامور گرفتن و تشریح کردن او کرد.
حشره یاب بسیار قدیمی مادربزرگ را هم در چمدان گذاشتم، چون می خواستم سعی کنم با آن پرفسور وارنر را گیر بی اندازم.
-فردا جنگل ممنوعه-هاگوارتز-
_ هی ببین تانکس، فکر نمی کنم این حشره یاب به درد تکلیف پرفسور گرنجر بخوره... هومم؟
_ اما رز، به امتحانش می ارزه.
_خیلی خب.
بیب...بیب...بیب...بیب...
_ هی رز اینجا ی حشره هست.
دستم را لای برگ های درختان کردم. چیزی را برداشتم و جلوی چشمانم گرفتم.
اما آن چیزی که دیدم حشره نبود. پرفسور وارنر هم نبود.
رز زلر دانش آموز ارشد هافلپاف بود.
آن چیزی هم که من گرفته بودم موهای وز وزیش بود.
_ نیمفادورا تانکس، موهایم رو ول کن.
صورت عصبانی رز را از خودم دور کردم.
_ اممم...تو حشره نیستی؟
_ نه، حالا ولم کن.
_ خیلی خب، بیا برگردیم به قلعه.
زیر پتوی زرد رنگم، روی تخت نرمی که جن های خوانگی آن را مرتب کرده بودند، دراز کشیده بودم، و به تکلیف پرفسور گرنجر فکر می کردم: خب اگر من دور و بر دریاچه و...
ماتیلدا وارد خوابگاه شد:
_ سلام تانکس...می دونستی ارنی شیرینی رو روی دماغش گذاشت و روی دست هایش راه رفت.
_ دفتر فیلیچ، البته اگر...
_ وین بوستاک هم خواست کار او را تقلید کند اما...
_ اجازه دهد از در دفترش بگذرم...
_ ولی افتاد روی هانا و از خجالت خودش را توی دستشویی حبس کرد
...هی تانکس به حرف من گوش می کنی؟
فریاد زدم:
_ آهان...فهمیدم.
و سریع از خوابگاه خارج شدم.
باید به بدعنق روح خرابکار هاگوارتز مراجعه می کردم.
او از همان ابتدا با فیلیچ در افتاده بود؛ و می توانست برای من شیطنت خوبی دست و پا کند تا به دفتر فیلیچ راه پیدا کنم.
چون دفتر فیلیچ کوچک و نا مرتب بود جای خوبی برای پنهان شدن پرفسور وارنر بود.
خیلی زود بد عنق را پیدا کردم که در حال پرت کردن گلوله های رنگ به بچه ها بود.
_ سلام بدعنق...میشه ی لحظه این طرف بیای؟
_ چی کارم داری نیمفی نصفی؟
این اسمی بود که بدعنق روی من گذاشته بود: نیمفی نصفی.
_ ببین بدعنق من می خوام کاری انجام بدم تا فیلیچ من رو به دفترش بفرسته.
خیلی زود من روی صندلی چوبی دفتر آرگوس فیلیچ سرایدار سخت گیر مدرسه نشسته بودم.
قرار بود یک دقیقه دیگر بد عنق جایی در طبقه ی بالا را خراب کند، تا آرگوس به طبقه ی بالا برود،و من دفتر را بگردم.
ببااممبب...
فیلیچ سرش را از روی پرونده ی من بلند کرد و به بالا نگاه کرد.
لحظه ی بعد من تنها در دفتر ایستاده بودم.
واقعا که بدعنق محشر کرده بود.
صدای نفس نفس ضعیفی در گوشه ای از اتاق شنیده می شد.
دستم را دراز کردم و بال ضعیف لینی وارنر را گرفتم.
خب دیگر در چنگ خودم بود...
_ هی تو کی هستی ولم کن...
او را توی ظرف سنگ های زیبایم گذاشتم. جایش مطمئن بود.
جنگل ممنوعه مناسب ترین مکان برای تشریح لینی بود.
او را روی سنگی گذاشتم و...
خب بهتر است دیگر نگویم چه کردم.
اما همین را بگویم که از درس پرفسور گرنجر نمره ی کامل همراه با امتیاز اضافه دریافت کردم.
_ چه کار میکنی نیمفا؟
_ امم...دنبال حشره یاب مادربزرگ می گردم.
_ آها همون حشره یاب عتیقه؟ اون ته صندوقه.
سعی کردم به فردا، روزی که قرار بود به سکوی نه و سه چهارم بروم و سوار بر قطار به هاگوارتز بروم فکر نکنم؛ نه به دلیل اینکه بعد از تعطیلات عید شاید حوصله ی درس و مدرسه را نداشته باشم، بلکه به خاطر اینکه پرفسور گرنجر تکلیف سختی به ما داده بود.
گرفتن پرفسور وارنر و تشریح آن...
پرفسور وارنر چند وقتی است که پیدایش نیست، نمی دانم چه اتفاقی افتاده است اما شنیده ام که با پرفسور دامبلدور دعوایشان شده است. به خاطر همین پرفسور دامبلدور، پرفسور گرنجر را مامور گرفتن و تشریح کردن او کرد.
حشره یاب بسیار قدیمی مادربزرگ را هم در چمدان گذاشتم، چون می خواستم سعی کنم با آن پرفسور وارنر را گیر بی اندازم.
-فردا جنگل ممنوعه-هاگوارتز-
_ هی ببین تانکس، فکر نمی کنم این حشره یاب به درد تکلیف پرفسور گرنجر بخوره... هومم؟
_ اما رز، به امتحانش می ارزه.
_خیلی خب.
بیب...بیب...بیب...بیب...
_ هی رز اینجا ی حشره هست.
دستم را لای برگ های درختان کردم. چیزی را برداشتم و جلوی چشمانم گرفتم.
اما آن چیزی که دیدم حشره نبود. پرفسور وارنر هم نبود.
رز زلر دانش آموز ارشد هافلپاف بود.
آن چیزی هم که من گرفته بودم موهای وز وزیش بود.
_ نیمفادورا تانکس، موهایم رو ول کن.
صورت عصبانی رز را از خودم دور کردم.
_ اممم...تو حشره نیستی؟
_ نه، حالا ولم کن.
_ خیلی خب، بیا برگردیم به قلعه.
زیر پتوی زرد رنگم، روی تخت نرمی که جن های خوانگی آن را مرتب کرده بودند، دراز کشیده بودم، و به تکلیف پرفسور گرنجر فکر می کردم: خب اگر من دور و بر دریاچه و...
ماتیلدا وارد خوابگاه شد:
_ سلام تانکس...می دونستی ارنی شیرینی رو روی دماغش گذاشت و روی دست هایش راه رفت.
_ دفتر فیلیچ، البته اگر...
_ وین بوستاک هم خواست کار او را تقلید کند اما...
_ اجازه دهد از در دفترش بگذرم...
_ ولی افتاد روی هانا و از خجالت خودش را توی دستشویی حبس کرد
...هی تانکس به حرف من گوش می کنی؟فریاد زدم:
_ آهان...فهمیدم.
و سریع از خوابگاه خارج شدم.
باید به بدعنق روح خرابکار هاگوارتز مراجعه می کردم.
او از همان ابتدا با فیلیچ در افتاده بود؛ و می توانست برای من شیطنت خوبی دست و پا کند تا به دفتر فیلیچ راه پیدا کنم.
چون دفتر فیلیچ کوچک و نا مرتب بود جای خوبی برای پنهان شدن پرفسور وارنر بود.
خیلی زود بد عنق را پیدا کردم که در حال پرت کردن گلوله های رنگ به بچه ها بود.
_ سلام بدعنق...میشه ی لحظه این طرف بیای؟
_ چی کارم داری نیمفی نصفی؟
این اسمی بود که بدعنق روی من گذاشته بود: نیمفی نصفی.
_ ببین بدعنق من می خوام کاری انجام بدم تا فیلیچ من رو به دفترش بفرسته.
خیلی زود من روی صندلی چوبی دفتر آرگوس فیلیچ سرایدار سخت گیر مدرسه نشسته بودم.
قرار بود یک دقیقه دیگر بد عنق جایی در طبقه ی بالا را خراب کند، تا آرگوس به طبقه ی بالا برود،و من دفتر را بگردم.
ببااممبب...
فیلیچ سرش را از روی پرونده ی من بلند کرد و به بالا نگاه کرد.
لحظه ی بعد من تنها در دفتر ایستاده بودم.
واقعا که بدعنق محشر کرده بود.
صدای نفس نفس ضعیفی در گوشه ای از اتاق شنیده می شد.
دستم را دراز کردم و بال ضعیف لینی وارنر را گرفتم.
خب دیگر در چنگ خودم بود...
_ هی تو کی هستی ولم کن...
او را توی ظرف سنگ های زیبایم گذاشتم. جایش مطمئن بود.
جنگل ممنوعه مناسب ترین مکان برای تشریح لینی بود.
او را روی سنگی گذاشتم و...
خب بهتر است دیگر نگویم چه کردم.
اما همین را بگویم که از درس پرفسور گرنجر نمره ی کامل همراه با امتیاز اضافه دریافت کردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: چهارشنبه 6 خرداد 1405 15:34
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

جلسه ی دوم درس شیرین جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
هکتور در حالی که پاتیلش رو زیر بغلش زده بود دانش آموز ها رو دنبال خودش راه انداخته بود و ظاهرا بی هدف مشغول گشت و گذار بود و حتی صدای پچ پچ اون ها رو نمیشنید.
- معلوم نیست داره ما رو کجا میبره. دو ساعته داریم دور خودمون میچرخیم. از اول هم گفتم این درسو بر ندارما.
- آره منم اگه میدونستم بازم استادش اونه بر نمیداشتم. جلسه ی اولم که نیومد.
- عقل درست و حسابی هم که ندا...
دنــــــــگ!
سر دانش آموز آخری محکم خورد به ته پاتیل هکتور که یک دفعه متوقف شده بود و یک اثر هنری از خودش به جا گذاشت.
- رسیدیم!
دانش آموز ها نگاهی به جایی که هکتور اشاره می کرد، کردند. اشاره اش دقیقا به کلاس لینی بود.
-کلاس استاد وارنر چه ربطی به جنگل شناسی داره؟
- حشرات عضوی از جنگلن و لینی هم حشره است. میریم مطالعه اش کنیم.
هکتور بعد از گفتن این جمله قدم زنون و با آرامش تمام رفت وسط کلاس لینی، که داشت با ناز و نوازش در مورد کرم فلوبر توضیح می داد، و با اشاره به اون گفت:
- معرفی میکنم، پیکسی! این نوع حشره بسیار کمیاب و دست نیافتنیه. آبی رنگه و سخنگوئه. برای استفاده در هر نوع معجونی کاربرد داره. شاخک، بال و پاهاش بخش های اصلی کاربردی در معجون سازی هستن.
هکتور با نام بردن هر عضو لینی، با صدای قیژی اون رو میکشید و تا آستانه ی کنده شدن پیش میبرد و بعد با صدای بینگویی رهاش میکرد تا همچون فنری سر جاش برگرده.
لینی مبهوت بود و هنوز از شوک حمله ی ناگهانی هکتور به خودش و کلاسش بیرون نیومده بود که هکتور پاتیلش رو برعکس روی زمین گذاشت و لینی رو دمرو چسبوند به ته پاتیل.
- حالا بیاید تشریحش کنیم تا خوب یاد بگیریم.
و همین جا بود که لینی کاملا از شوک بیرون اومده و با یک حرکت تکواندو با پا کوبید تو سر هکتور و جون خودش رو نجات داد. و از اون جایی که هکتور کاملا افقی شده و مستقیم به درمونگاه منتقل شد ادامه کلاس هم منتفی اعلام شد.
ولی این دلیل نمیشه که کلاس بدون تکلیف بمونه.
تکلیف:
- این بار با یک موقعیت میخوام رول بنویسید. موقعیتتون اینه:
قراره برای این جلسه ی جنگل شناسی، لینی وارنر رو تشریح کنید! بنابراین باید لینی رو پیدا کنید، گیرش بندازید و تشریحش کنید.
توضیح بدید که چجوری این کار رو می کنید؟ از چه راهی استفاده می کنید؟ کجا می بریدش و چجوری تشریحش می کنید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1397 01:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

امتيازات جلسه اول
هافلپاف:
ماتيلدا استيونز: ١٧
اولين موردى كه لازمه بهتون بگم، اينه كه ظاهر كلى پستتون يه كم ايراد داره. لازم نيست وقتى دو نفر تو يه صحنه، رو به روى هم ايستادن و صحبت ميكنن، بين ديالوگاشون فاصله بذاريم.
اگه به نوشته هاى بقيه اعضا توجه كنين، يه سبك و يه چارچوب خاص داره ظاهر پستشون.
ضمنا ديالوگ هاتون رو به يك شكل بنويسيد.
ماتيلدا گفت: "هى... به من نگاه كن."
ماتيلدا گفت:
-هى به من نگاه كن.
ماتيلدا گفت: هى به من نگاه كن.
به جاى اينكه بنويسيد صبح، ظهر يا شب، توصيف كنين. ولى جدا از اون، تيترها رو بولد كنين. با اين كار تيتر از نوشته جدا ميشه و ظاهر بهترى به پست ميده.
ضمنا از شكلك هايى كه تو سايت نيست، تو پستتون استفاده نكنين. ممكنه تو سيستم خيلى ها باز نشه و پستتون به هم ريخته بشه.
هدفم از اين تكليف، ديدن خلاقيت تو پست ها بود.
رول شما هم با اينكه خيلى طولانى بود، ولى ميتونست خيلى خلاقانه تر باشه.
نميفادورا تانكس: ١٧
نقل قول:
موقع صبحانه پدر قسمت حوادس روزنامه را بلند بلند می خواند.
حوادث درسته.
تانكس عزيز
تيترهاتون رو بولد كنين تا از بقيه متن جدا بشه. اينجورى پستتون ظاهر بهترى پيدا مى كنه. الان اون تق تق اول پست، بايد بولد ميشد.
نقل قول:
وقتی وارد اشپزخانه شدم، پدر روزنامه به دست سر میز؛ و مادر در حال قهوه درست کردن بود.
سركش الف رو فراموش نكنين و در مورد علائم نگراشى مراقب باشيد.
نقطه ويرگول، موقعى استفاده ميشه كه جمله تموم شده، ولى توضيحات در موردش ادامه داره. اينجا و بعضى جاهاى ديگه تو پستتون، جاش اشتباه بود.
شكل ديالوگ هاتون رو به يك شكل حفظ كنين. اين مورد تو ظاهر پست و يكدستيش اهميت داره.
گريفيندور:
اميلى تايلر: ١٦
سلام اميلى.
نقل قول:
قدرت تکان دادنش را نداشتم. درحالی که تلاش میکردم بیاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده بود و ما کجا بودیم به آرامی چشمانم را باز کردم.
به ياد.
به جاى اينكه تيتر بزنيد صبح يا شب، اين تغيير زمان رو توصيف كنين. اين كار خيلى بهتره. ولى جدا از اين، تيترهاتون رو با بولد كردن از متن جدا كنين تا پستتون ظاهر خوبي پيدا كنه.
پستتون هيچ ديالوگى نداشت. بهتره گاهى ديالوگ اضافه كنين به پست هاتون. اينجوري شبيه يه خاطره به نظر ميرسه و خب... كمى حوصله خواننده سر ميره.
خب پست شما كمى معادلات من رو به هم زد. شما از تو جنگل، سر از يه خونه درآوردين و بعد معلوم شد كه تو يه جنگل ممنوعه، يه شهر طلسم شده وجود داشته... هوم... خب... كمى با چيزى كه من ميخواستم تفاوت داشت.
هرميون گرنجر: ١٨.٥
نقل قول:
-اوه نه هرمی کوچولو، دلت نمیخاد منو ببینی.
دلت نميخواد درسته.
كلا فعل، خواستنه.
پست خوب و جالبى بود. استفاده از شخصيت ها هم جالب بود.
فقط يه موضوعى... وقتى پست رو مى نويسيد، حتما و حتما يك بار از روش بخونيد. تو پستتون يه سرى اشكالات وجود داشت كه معلومه مشكل تايپى و يا از روى سرعت تايپ كردن بود.
رون ويزلى: ١٤
رون عزيز... شما بهم پخ زدين و راجع به آخرين ويرايشتون توضيح دادين. در آخر تصميم گرفتيم كه بابت اين مشكل، ازتون ٥ امتياز كم كنيم. البته اجازه بدين اين توضيح رو بهتون بدم كه اگه اين اشتباه رو تو مسابقات يا دوئل بكنين، پستتون كلا امتيازدهى نميشه.
نقل قول:
یکجا دعوا بر سر راننده بودن بود و یکجا بحث بر سر جای نشستن، یکجا صحبت از کار هایی که باید در طول سفر انجام می دادند بود و ...
يك جا درسته.
نقل قول:
یه سوال ... چرا صبر کنیم تا طیاره رو تعمیر شه؟ میتونیم حرکت کنیم، بالاخره این جنگل یه جایی تموم میشه.
رون عزيز هميشه گفته ميشه جايى كه مهلت زمانى داريد، ارسال رو براى لحظه آخر نذاريد.
تو پستتون اشكالاتى ديده ميشه كه فقط و فقط به خاطر عجله پيش اومدن.
خوب بود پستتون.
ادوارد: ١٩
نقل قول:
اون یادش اومد که قورباغه ها استعداد زاتی تو موسیقی جاز دارن.
ذاتى درسته.
نقل قول:
ادوارد کنجکاو بود. خیی کنجکاو.
نقل قول:
و به میخواست که فرار کنه ولی چیزی که داخل دست تمساح دید که فکر فرار رو از سرش دور کرد.
نقل قول:
بعد از برخورد تو نوازنده و شروع مکامه کلیشهای "سلام. دوست من میشی؟" ادوارد قورباغه و تمساح ترومپت نواز که اسمش لوئیس بود به دنبال گیتاری واسه ادوارد رفتن.
ادوارد پست خوبى بود و لذت بردم از خوندنش.
اما با توجه به ساعت ارسال پست و اشتباه هاى تايپيتون، معلومه سريع نوشتين. به خاطر همين هميشه گفته ميشه كه ارسال پست رو براى لحظه آخر نذاريد.
فقط با توجه به اينكه من پست هاتون رو خوندم، از دو تا چيز تعجب كردم.
اول اينكه فاصله بين پاراگرافاتون چرا اينقدر زياد بود؟ پستتون تيكه تيكه شده بود و من همش منتظر بودم كه يه فاصله زمانى بين توضيحاتتون وجود داشته باشه كه نداشت.
دومين مورد هم اون وسط ها، بين ديالوگاتون فاصله گذاشته بودين. توضيح نميدم چون ميدونم كه ميدونين اين كار چه موقع انجام ميشه. اما اينجا اون موقع نبود.
ريونكلاو:
پنه لوپه كليرواتر: ١٩
پنه لوپه، شروع و پايان پستتون من رو خندوند. خوب بود.
خب...
تيترهاتون رو بولد كنين.
نقل قول:
_ چه صبح مزخرفی!
پنی این را گفت و بلند شد.
_ آخه هواروببین! چقدر داغونه!
_ آره راست میگی هوااصلا جالب نیست.
_ چه صبح مزخرفی!
پنی این را گفت و بلند شد.
_ آخه هواروببین! چقدر داغونه!
_ آره راست میگی هوااصلا جالب نیست.
با توجه به اينكه ظاهر پستتون درسته، فكر مى كنم اينجا از دستتون در رفته.
جاى شكلك تو پستتون خالى بود. گاهى ازشون استفاده كنين.
فكر مى كنم خيلى خلاقانه تر و راحت تر ميتونستين بنويسيد. سخت نگيريد... اينجا دنياى جادوييه و هر اتفاقى ممكنه بيوفته.
سدريك عزيز
پستتون به دليل اتمام مهلت ارسال، امتيازدهى نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/4/21 22:03:22
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/4/27 5:57:49
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/4/27 5:57:49
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1397 00:39
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

سلام پروفسور
*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!
در یک صبح گرم و آفتابی، من، نیمفادورا و ارنی کنار دریاچه نشسته و پاهایمان را درون آب فرو کرده بودیم. باهم مشغول صحبت کردن بودیم که ناگهان گویی برق مرا گرفته باشد، از جایم پریدم و با لحنی پر از استرس گفتم:
_ هی بچه ها، شما تکلیف جنگل شناسیو نوشتین؟
هردو با سر جواب مثبت دادند. آه بلندی از سر ناامیدی کشیدم و روی زمین ولو شدم.
_ خب پس با این حساب بازم فقط منم که ننوشتم. فردا صبح کلاس داریم، پروفسورو که دیدین با کسایی که تکلیفشونو ننوشته باشن چکار میکنه! میشه کمکم کنین بنویسم؟
نیمفادورا با خوشحالی سری تکان داد و گفت:
_ البته که میشه، همین الان دست به کار میشیم!
_ اره سدریک، ما کمکت میکنیم که هرچه زودتر بنویسی. اول از همه یه موضوعو انتخاب کن.
کمی فکر کردم و سپس گفتم:
_ موضوع "اگه تو جنگل ممنوعه گم میشدین چکار میکردین" فکر کنم موضوع خوبی باشه، نه؟
_ اره موضوع خوبیه!
دوباره گفتم:
_ خب، پس میشه باهم دیگه یه سر بریم جنگل ممنوعه؟ اگه بریم اونجا راحت تر میتونم تکلیفمو بنویسم، چون میتونم وانمود کنم که واقعا توی جنگل گم شدم!
نیم ساعت بعد، همگی در حاشیه ی جنگل ایستاده بودیم.
نیمفادورا با نگرانی گفت:
_ فقط یکم پیش میریم، زیاد نباید بریم تو جنگل!
_ نگران نباش نیمفادورا، من حواسم هست که خیلی جلو نریم.
این صدای ارنی بود که از پشت سر به گوش رسید.
کمی بعد، از میان درختان رد میشدیم و به جلو پیش میرفتیم. ارنی گفت:
_ سدریک، فکر کنم همینجا دیگه خوبه، هوا داره تاریک میشه!
_ نه اینجا خوب نیست، یکم دیگه جلو بریم بهتره.
به اندازه ای پیش رفتیم که درختان انبوه تر و بزرگتر بودند و شاخه هایشان اسمان را از نظر پنهان میکردند. در این قسمت نور افتاب نمیتابید و روشنایی کمی داشت. چوبدستی هایمان را روشن کردیم تا دید بهتری داشته باشیم.
گفتم:
_ همین جا خوبه، حالا باید شروع کنیم. الان باید وانمود کنیم که گم شدیم. خب اولین کاری که بعد از گم شدن میکنیم چیه؟
ارنی گفت:
_ خب، فریاد میزنیم و کمک میخوایم!
نیمفادورا ادامه داد:
_ بعدش دنبال راه فرار میگردیم، افسون های محافظتی رو دور خودمون اجرا میکنیم و...
تمام نکته ها و حرفای هردو را روی کاغذ نوشتم. پس از تمام شدن اینها، همه را جمع بندی کردم و تکلیفم را تمام کردم.
با خوشحالی به سمت نیمفادورا و ارنی برگشتم و گفتم:
_ وای مرسی بچه ها، خیلی عالی شد! اگه شما دوتا نبودید من هیچ وقت نمیتونستم این تکلیفو بنویسم!
خواستیم برگردیم که ناگهان متوجه شدیم هوا تاریک شده است. ان قدر سرگرم کار شده بودیم که متوجه نبودیم!
با وحشت به یک دیگر نگاه کردیم؛ هیچ وقت تو تاریکی تا این قسمت جنگل پیش نیومده بودیم.
سعی کردیم برگردیم اما هیچ کدام از راه ها مشخص نبود که به کجا میرود.
با درماندگی گفتم:
_ فکر کنم واقعا گم شدیم!
ارنی گفت:
کاریه که شده. باید سعی کنیم بیشتراز این تو دردسر نیفتیم. وقتشه که تکلیف سدریکو بطور واقعی مو به مو اجرا کنیم!
سپس همگی با تمام توان فریاد زدند؛ اما دریغ از حتی کوچکترین نشانه ی حیاتی در ان نزدیکی! بعد، پس از اطمینان از این که هیچ یک از راه ها در تاریکی امن نیستند، شروع کردند به اجرای افسون های محافظتی.
پس از اتمام این کار، به نوبت نگهبانی دادند.
فردا صبح، انگار کسی انها را از جایی که بودند به جایی دیگر انتقال داده بود؛ زیرا دور و اطرافشان بسیار نااشنا بود.
انگار دنیا رو سرشان خراب شد. حالا چطوری باید نجات پیدا میکردند؟
با ناراحتی فراوانی گفتم:
_ واقعا خیلی معذرت میخوام! همش تقصیر من بود، من گفتم که بیایم اینجا!
ارنی با همدردی گفت:
_ ناراحت نباش سدریک، تقصیر تو که نبود! ماهم باید حواسمون به وضعیت هوا می بود. پس ماهم مقصریم.
نیمفادورا سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و به ارامی دستم را فشرد.
مدت زیادی گذشته و حساب روزها از دستم در رفته بود. فکر کنم حدودا سه چهار روز بود که در جنگل گیر افتاده و به کمک قارچ های جنگلی و میوه های روی بوته ها خود را سیر میکردیم.
دیگر امیدی برای نجات نداشتیم؛ هر راهی که بود در همان روز اول امتحان کرده و به نتیجه ای نرسیده بودیم.
تا اینکه یک روز گذر یک سانتور به اینجا افتاد. سانتوری با بدنی قهوه ای روشن و یال های طلایی. اول به شدت از اینکه بی اجازه وارد قلمروشان شده بودیم، عصبانی شد. اما وقتی ماجرا را برایش شرح دادیم، وضعیت فرق کرد و دلش به حالمان سوخت.
او مارا به سوی هاگوارتز هدایت کرد. پس از پیمودن مسیری طولانی، بالاخره نوک برج های هاگوارتز نمایان شد.
پس از رسیدن به حاشیه جنگل، از سانتور تشکر کردیم و به سوی قلعه به راه افتادیم.
صبح فردا، به سراغ پروفسور رفتم و تکلیفم را تحویل دادم؛ تکلیفی که با رنج و زحمت فراوان بدست امده و چیزی نمانده بود که به قیمت جانمان تمام شود!
*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!
در یک صبح گرم و آفتابی، من، نیمفادورا و ارنی کنار دریاچه نشسته و پاهایمان را درون آب فرو کرده بودیم. باهم مشغول صحبت کردن بودیم که ناگهان گویی برق مرا گرفته باشد، از جایم پریدم و با لحنی پر از استرس گفتم:
_ هی بچه ها، شما تکلیف جنگل شناسیو نوشتین؟
هردو با سر جواب مثبت دادند. آه بلندی از سر ناامیدی کشیدم و روی زمین ولو شدم.
_ خب پس با این حساب بازم فقط منم که ننوشتم. فردا صبح کلاس داریم، پروفسورو که دیدین با کسایی که تکلیفشونو ننوشته باشن چکار میکنه! میشه کمکم کنین بنویسم؟
نیمفادورا با خوشحالی سری تکان داد و گفت:
_ البته که میشه، همین الان دست به کار میشیم!
_ اره سدریک، ما کمکت میکنیم که هرچه زودتر بنویسی. اول از همه یه موضوعو انتخاب کن.
کمی فکر کردم و سپس گفتم:
_ موضوع "اگه تو جنگل ممنوعه گم میشدین چکار میکردین" فکر کنم موضوع خوبی باشه، نه؟
_ اره موضوع خوبیه!
دوباره گفتم:
_ خب، پس میشه باهم دیگه یه سر بریم جنگل ممنوعه؟ اگه بریم اونجا راحت تر میتونم تکلیفمو بنویسم، چون میتونم وانمود کنم که واقعا توی جنگل گم شدم!
نیم ساعت بعد، همگی در حاشیه ی جنگل ایستاده بودیم.
نیمفادورا با نگرانی گفت:
_ فقط یکم پیش میریم، زیاد نباید بریم تو جنگل!
_ نگران نباش نیمفادورا، من حواسم هست که خیلی جلو نریم.
این صدای ارنی بود که از پشت سر به گوش رسید.
کمی بعد، از میان درختان رد میشدیم و به جلو پیش میرفتیم. ارنی گفت:
_ سدریک، فکر کنم همینجا دیگه خوبه، هوا داره تاریک میشه!
_ نه اینجا خوب نیست، یکم دیگه جلو بریم بهتره.
به اندازه ای پیش رفتیم که درختان انبوه تر و بزرگتر بودند و شاخه هایشان اسمان را از نظر پنهان میکردند. در این قسمت نور افتاب نمیتابید و روشنایی کمی داشت. چوبدستی هایمان را روشن کردیم تا دید بهتری داشته باشیم.
گفتم:
_ همین جا خوبه، حالا باید شروع کنیم. الان باید وانمود کنیم که گم شدیم. خب اولین کاری که بعد از گم شدن میکنیم چیه؟
ارنی گفت:
_ خب، فریاد میزنیم و کمک میخوایم!
نیمفادورا ادامه داد:
_ بعدش دنبال راه فرار میگردیم، افسون های محافظتی رو دور خودمون اجرا میکنیم و...
تمام نکته ها و حرفای هردو را روی کاغذ نوشتم. پس از تمام شدن اینها، همه را جمع بندی کردم و تکلیفم را تمام کردم.
با خوشحالی به سمت نیمفادورا و ارنی برگشتم و گفتم:
_ وای مرسی بچه ها، خیلی عالی شد! اگه شما دوتا نبودید من هیچ وقت نمیتونستم این تکلیفو بنویسم!
خواستیم برگردیم که ناگهان متوجه شدیم هوا تاریک شده است. ان قدر سرگرم کار شده بودیم که متوجه نبودیم!
با وحشت به یک دیگر نگاه کردیم؛ هیچ وقت تو تاریکی تا این قسمت جنگل پیش نیومده بودیم.
سعی کردیم برگردیم اما هیچ کدام از راه ها مشخص نبود که به کجا میرود.
با درماندگی گفتم:
_ فکر کنم واقعا گم شدیم!
ارنی گفت:
کاریه که شده. باید سعی کنیم بیشتراز این تو دردسر نیفتیم. وقتشه که تکلیف سدریکو بطور واقعی مو به مو اجرا کنیم!
سپس همگی با تمام توان فریاد زدند؛ اما دریغ از حتی کوچکترین نشانه ی حیاتی در ان نزدیکی! بعد، پس از اطمینان از این که هیچ یک از راه ها در تاریکی امن نیستند، شروع کردند به اجرای افسون های محافظتی.
پس از اتمام این کار، به نوبت نگهبانی دادند.
فردا صبح، انگار کسی انها را از جایی که بودند به جایی دیگر انتقال داده بود؛ زیرا دور و اطرافشان بسیار نااشنا بود.
انگار دنیا رو سرشان خراب شد. حالا چطوری باید نجات پیدا میکردند؟
با ناراحتی فراوانی گفتم:
_ واقعا خیلی معذرت میخوام! همش تقصیر من بود، من گفتم که بیایم اینجا!
ارنی با همدردی گفت:
_ ناراحت نباش سدریک، تقصیر تو که نبود! ماهم باید حواسمون به وضعیت هوا می بود. پس ماهم مقصریم.
نیمفادورا سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و به ارامی دستم را فشرد.
مدت زیادی گذشته و حساب روزها از دستم در رفته بود. فکر کنم حدودا سه چهار روز بود که در جنگل گیر افتاده و به کمک قارچ های جنگلی و میوه های روی بوته ها خود را سیر میکردیم.
دیگر امیدی برای نجات نداشتیم؛ هر راهی که بود در همان روز اول امتحان کرده و به نتیجه ای نرسیده بودیم.
تا اینکه یک روز گذر یک سانتور به اینجا افتاد. سانتوری با بدنی قهوه ای روشن و یال های طلایی. اول به شدت از اینکه بی اجازه وارد قلمروشان شده بودیم، عصبانی شد. اما وقتی ماجرا را برایش شرح دادیم، وضعیت فرق کرد و دلش به حالمان سوخت.
او مارا به سوی هاگوارتز هدایت کرد. پس از پیمودن مسیری طولانی، بالاخره نوک برج های هاگوارتز نمایان شد.
پس از رسیدن به حاشیه جنگل، از سانتور تشکر کردیم و به سوی قلعه به راه افتادیم.
صبح فردا، به سراغ پروفسور رفتم و تکلیفم را تحویل دادم؛ تکلیفی که با رنج و زحمت فراوان بدست امده و چیزی نمانده بود که به قیمت جانمان تمام شود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/25
تولد نقش: 1396/06/26
آخرین ورود: شنبه 16 خرداد 1405 13:22
از: باغ خانه ریدل
پستها:
197

«تبدیل شدن به قورباغه»
------------
نزدیک ظهر بود که ادوارد از خواب بیدار شد.طبق معول همهی هم اتاقی هاش صبح زود از خواب بیدار شده و به دنبال کار هاشون رفته بودن. به نظر میاومد که دچار توهم شده باشه, چون به نظرش همه چیز اطرافش از اون بزرگ تر بودن. با اکراه داشت بلند می شد که نگاهش به دستاش افتاد. اونا عجیب بودن. خیلی عجیب. اونا کچیک شده بودن. سبز شده بودن. و خبری از قیچی هاش نبود!
میخواست به طرف آیینه قدی اتاق بره, که دید راه رفتن خیلی مشکله. به پاهاش نگاه کرد. خبری از کفش های سیاه چسبیده به شلوارش نبود. پاهاش سبز شده بودن. کوچیک شده بودن. و شبیه کفش های غواصی شده بودن. با هر زحمتی که بود تو عرض تخت به راه افتاد تا به لبه تخت برسه. عرض تخت خیلی طولانی بود. خیلی. بعد چند دقیقه پیاده روی طولانی و طاقت فرسا تو زمین های نرم و معتدل تخت خواب, بالاخره به لبه تخت رسید.
مشکلی جدید به وجود اومده بود. نمی دونست که چطور به پایین تخت بره. ادوارد فکر کرد. بازم فکر کرد. همچنان فکر کرد. و میخواست همچنان به فکر کردن ادامه بده که یکهو یه ایده به ذهنش رسید. تو پیاده روی در مورد اتفاقی که براش افتاده بود فکر کرده بود و به نتیجهای هم رسیده بود. نتیجه ای که با وجود شواهد موجود چندان بعید هم نبود. دست هایی سبز و کوچیک. پاهایی کوچیک و سبز و شبیه به کفش غواصی. اون تبدیل به یه قورباغه شده بود.
با این فکر روی پاهاش نشست و سعی کرد که ژست پریدن بگیره.
نشست...
نشست...
و پرید...
و...
شپلق...
بعد از فرود آمدن با سر و بلند شدن و تکاندن گرد و غبار از روی شانه هایش, به طرف آیینه رفت تا تصویر خودش رو ببینه. البته هدفش این نبود که ببینه به چی تبدیل شده. هدفش این بود که ببینه قورباغه خوش قیافه ای شده یا نه. بعد از پرش تقریبا موفقش, برای فردایی بهتر و پرش هایی بهتر, تا رسیدن به آینه پرید و فرود اومد. و بالاخره به آیینه رسید.
وقتی خودش رو توی آیینه دید, بیشتر از تبدیل شدن به قورباغه تعجب کرد. اون خیلی قورباغهخوشگل خوش قیافه ای شده بود. خیلی خوش قیافه. همینجوری داشت به قیافه خیلی خوبش نگاه می کرد و باهاش کیف می کرد که یکهو یاد چیزی افتاد. با به خاطر آوردن این موضوع, از اینکه تبدیل به قورباغه شده بود خوش حال شد. اون یادش اومد که قورباغه ها استعداد زاتی تو موسیقی جاز دارن. اون فقط باید یه گیتار و دو تا همکار پیدا می کرد تا بتونه یک مورد از لیست فانتزی های سالمش رو خط بزنه. اون میتونست یه گروه جاز راه بندازه!
با این فکر عالی به سرعت به سمت در به راه افتاد. شانس خوبی داشت. چون در کاملا بسته نشده بود. پس به سرعت از لای در رفت بیرون و به سمت محوطه به راه افتاد. حیاط هاگوارتز خالی از دانش آموز بود و این برای ادوارد خیلی خوب بود. می تونست خیلی راحت واسه خودش مانور بده. بعد چند ساعت مانور دادن و لذت بردن از حیاط خالی مدرسه, چیز بزرگی رو دید که از زیر آب دریاچه بیرون اومد.
ادوارد کنجکاو بود. خیی کنجکاو. پس به سمت اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده رفت. بعد اینکه به لب دریاچه رسید فهمید که اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده یه تمساح بزرگ و چاقه. ادوارد ترسید. لرزید. و به میخواست که فرار کنه ولی چیزی که داخل دست تمساح دید که فکر فرار رو از سرش دور کرد. داخل دست های اون تمساحِ از زیر آب بیرون اومده چیزی بود که می تونست اون تمساح رو تبدیل به یکی از دو همکار مورد نیاز ادوارد بکنه. داخل دست های اون یه ترومپت بود.
ولی ادواردِ قورباغه هنوز شک داشت که نزدیک بره. ولی حرکت بعدی تمساح باعث شد که ادوارد, زوزه کشان همراه با چشم هایی قلب شده با سرعت زیاد روی آب بدوه و خودش رو به تمساح برسونه. تمساح در حال نواختن ترومپت بود!
ادوارد دوید و دوید و دوید و محکم با سر به شکم نرم و لیز تمساح خورد. بعد از برخورد تو نوازنده و شروع مکامه کلیشهای "سلام. دوست من میشی؟" ادوارد قورباغه و تمساح ترومپت نواز که اسمش لوئیس بود به دنبال گیتاری واسه ادوارد رفتن.
پیدا کردن یه گیتار واسهی یه قورباغه خیلی سخت بود. گیتار مورد نظر باید کوچیک و استاندار برای یه قورباغه میبود. لوئیس و ادوارد به این نتیجه رسیدن که گیتار مورد نظر رو نمیتونن داخل خشکی پیدا کنن. پس با پیشنهاد لوئیس به سمت بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. اما قبلش یه مشکلی وجود داشت. ادوارد نمیتونست شنا کنه.
_ هی هی… لوئیس. من نمیتونم شنا کنم.
_ پس… ام… بیا سوار من شو!
_ هوممم...بزن بریم.
پس، ادوارد سوار بر لوئیس بر فراز آب های آروم دریاچه هاگوارتز به طرف بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. بعد از لوئیس سواری نه چندان طولانی، به قسمتی از دریاچه رسیدن که توسط درخت های خم شده به صورت سر پوشیده در اومده بود.
_ خب، حالا کجا بریم؟
_ نمیدونم.
_ مرسی.
بزن بریم بگردیم.
_ خواهش میشه. بریم.
پس اونا رفتن تا تو یکی از دکه های بازار سیاه یه گیتار پیدا کنن. ولی بعد از چند ساعت گشتن، چیزی پیدا نکردن. تصمیم گرفتن که این رویا رو به فراموشی بسپرن و برن پِی خونه زندگیشون. ولی موقع خارج شدن از بازار، ادوارد چیزی دید که میخواست. بهترین و عالی ترین گیتار ممکن.
یه شاخه دو شاخه که بینش تار عنکبوت بود. ایدهآل ترین چیز ممکن. ادوارد پرید. جهید. و اون شاخه رو کَند.
_ اوه یههه... این همون چیزیه که میخواستم.
_ ایوولل...ایوولل...
_ بزن بریم لوئیس. بیا بریم خیلی کول و خفن باشیم!
_ بریم!
و ادوارد و لوئیس، با صرفنظر کردن از پیدا کردن عضو سوم گروه، رفتن که خیلی کول و خفن و... باشن.
------------
نزدیک ظهر بود که ادوارد از خواب بیدار شد.طبق معول همهی هم اتاقی هاش صبح زود از خواب بیدار شده و به دنبال کار هاشون رفته بودن. به نظر میاومد که دچار توهم شده باشه, چون به نظرش همه چیز اطرافش از اون بزرگ تر بودن. با اکراه داشت بلند می شد که نگاهش به دستاش افتاد. اونا عجیب بودن. خیلی عجیب. اونا کچیک شده بودن. سبز شده بودن. و خبری از قیچی هاش نبود!
میخواست به طرف آیینه قدی اتاق بره, که دید راه رفتن خیلی مشکله. به پاهاش نگاه کرد. خبری از کفش های سیاه چسبیده به شلوارش نبود. پاهاش سبز شده بودن. کوچیک شده بودن. و شبیه کفش های غواصی شده بودن. با هر زحمتی که بود تو عرض تخت به راه افتاد تا به لبه تخت برسه. عرض تخت خیلی طولانی بود. خیلی. بعد چند دقیقه پیاده روی طولانی و طاقت فرسا تو زمین های نرم و معتدل تخت خواب, بالاخره به لبه تخت رسید.
مشکلی جدید به وجود اومده بود. نمی دونست که چطور به پایین تخت بره. ادوارد فکر کرد. بازم فکر کرد. همچنان فکر کرد. و میخواست همچنان به فکر کردن ادامه بده که یکهو یه ایده به ذهنش رسید. تو پیاده روی در مورد اتفاقی که براش افتاده بود فکر کرده بود و به نتیجهای هم رسیده بود. نتیجه ای که با وجود شواهد موجود چندان بعید هم نبود. دست هایی سبز و کوچیک. پاهایی کوچیک و سبز و شبیه به کفش غواصی. اون تبدیل به یه قورباغه شده بود.
با این فکر روی پاهاش نشست و سعی کرد که ژست پریدن بگیره.
نشست...
نشست...
و پرید...
و...
شپلق...
بعد از فرود آمدن با سر و بلند شدن و تکاندن گرد و غبار از روی شانه هایش, به طرف آیینه رفت تا تصویر خودش رو ببینه. البته هدفش این نبود که ببینه به چی تبدیل شده. هدفش این بود که ببینه قورباغه خوش قیافه ای شده یا نه. بعد از پرش تقریبا موفقش, برای فردایی بهتر و پرش هایی بهتر, تا رسیدن به آینه پرید و فرود اومد. و بالاخره به آیینه رسید.
وقتی خودش رو توی آیینه دید, بیشتر از تبدیل شدن به قورباغه تعجب کرد. اون خیلی قورباغه
با این فکر عالی به سرعت به سمت در به راه افتاد. شانس خوبی داشت. چون در کاملا بسته نشده بود. پس به سرعت از لای در رفت بیرون و به سمت محوطه به راه افتاد. حیاط هاگوارتز خالی از دانش آموز بود و این برای ادوارد خیلی خوب بود. می تونست خیلی راحت واسه خودش مانور بده. بعد چند ساعت مانور دادن و لذت بردن از حیاط خالی مدرسه, چیز بزرگی رو دید که از زیر آب دریاچه بیرون اومد.
ادوارد کنجکاو بود. خیی کنجکاو. پس به سمت اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده رفت. بعد اینکه به لب دریاچه رسید فهمید که اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده یه تمساح بزرگ و چاقه. ادوارد ترسید. لرزید. و به میخواست که فرار کنه ولی چیزی که داخل دست تمساح دید که فکر فرار رو از سرش دور کرد. داخل دست های اون تمساحِ از زیر آب بیرون اومده چیزی بود که می تونست اون تمساح رو تبدیل به یکی از دو همکار مورد نیاز ادوارد بکنه. داخل دست های اون یه ترومپت بود.
ولی ادواردِ قورباغه هنوز شک داشت که نزدیک بره. ولی حرکت بعدی تمساح باعث شد که ادوارد, زوزه کشان همراه با چشم هایی قلب شده با سرعت زیاد روی آب بدوه و خودش رو به تمساح برسونه. تمساح در حال نواختن ترومپت بود!
ادوارد دوید و دوید و دوید و محکم با سر به شکم نرم و لیز تمساح خورد. بعد از برخورد تو نوازنده و شروع مکامه کلیشهای "سلام. دوست من میشی؟" ادوارد قورباغه و تمساح ترومپت نواز که اسمش لوئیس بود به دنبال گیتاری واسه ادوارد رفتن.
پیدا کردن یه گیتار واسهی یه قورباغه خیلی سخت بود. گیتار مورد نظر باید کوچیک و استاندار برای یه قورباغه میبود. لوئیس و ادوارد به این نتیجه رسیدن که گیتار مورد نظر رو نمیتونن داخل خشکی پیدا کنن. پس با پیشنهاد لوئیس به سمت بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. اما قبلش یه مشکلی وجود داشت. ادوارد نمیتونست شنا کنه.
_ هی هی… لوئیس. من نمیتونم شنا کنم.

_ پس… ام… بیا سوار من شو!

_ هوممم...بزن بریم.

پس، ادوارد سوار بر لوئیس بر فراز آب های آروم دریاچه هاگوارتز به طرف بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. بعد از لوئیس سواری نه چندان طولانی، به قسمتی از دریاچه رسیدن که توسط درخت های خم شده به صورت سر پوشیده در اومده بود.
_ خب، حالا کجا بریم؟
_ نمیدونم.

_ مرسی.
بزن بریم بگردیم._ خواهش میشه. بریم.
پس اونا رفتن تا تو یکی از دکه های بازار سیاه یه گیتار پیدا کنن. ولی بعد از چند ساعت گشتن، چیزی پیدا نکردن. تصمیم گرفتن که این رویا رو به فراموشی بسپرن و برن پِی خونه زندگیشون. ولی موقع خارج شدن از بازار، ادوارد چیزی دید که میخواست. بهترین و عالی ترین گیتار ممکن.
یه شاخه دو شاخه که بینش تار عنکبوت بود. ایدهآل ترین چیز ممکن. ادوارد پرید. جهید. و اون شاخه رو کَند.
_ اوه یههه... این همون چیزیه که میخواستم.

_ ایوولل...ایوولل...

_ بزن بریم لوئیس. بیا بریم خیلی کول و خفن باشیم!

_ بریم!

و ادوارد و لوئیس، با صرفنظر کردن از پیدا کردن عضو سوم گروه، رفتن که خیلی کول و خفن و... باشن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


نهی از معروف و امر به منکر.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/06
تولد نقش: 1396/07/08
آخرین ورود: جمعه 27 مهر 1403 17:46
از: میتوکندری به راکیزه!
پستها:
129

*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!
هوریس اسلاگهورن - مدیریت هاگوارتز - پیش از شروع ترم جدید هاگوارتز اعلام کرده بود که برای اعضای گروه قهرمان هاگوارتز، جایزه بزرگی در نظر گرفته است.
پس از اینکه امتیازات نهایی و گروه قهرمان مشخص شد، او در یک سخنرانی شگفت آور، اعلام کرد که تیم قهرمان را با یک طیاره جادویی - که با طیاره های ماگلی شباهت چندانی نداشت - به سفر تفریحی چند روزه به دور دنیا بفرستد.
هیچکس نمی دانست که این چه جور جایزه ای است ولی برای اعضای گریفیندور که قهرمان هاگوارتز شده بودند، هیجان انگیز به نظر می رسید.
مقر اعضای گریفیندور
- اون صندلی های آخر برا ما ویزلی هاست ها ...نبینم کسی اونجا رو اشغال کنه.
- صندلی آخر مال خودتون ... فرمون سفینه مال منه.
- پسر این لباس ها رو بگیر بذار تو چمدونت.
- بابا این همه لباس برا چی دیگه؟
- دور دنیا مگه جنگل ممنوعه عه که بری سٌک سٌک کنی برگردی؟ هر اتفاقی ممکنه بیفته.
در مقر گریفیندوری هایی که یک روز قبل از شروع حرکت همگی یکجا جمع شده بودند تا روز حرکت با مشکل تاخیر مواجه نشوند، غلغله ای بود. یکجا دعوا بر سر راننده بودن بود و یکجا بحث بر سر جای نشستن، یکجا صحبت از کار هایی که باید در طول سفر انجام می دادند بود و ...
روز حرکت، مکان از پیش تعیین شده
شیردلان گریفیندوری، همگی با یک تم مشخص، چمدان به دست و کروات زده، خبردار منتظر شروع صحبت های هوریس اسلاگهورن بودند.
اسلاگهورن با تشریفات عالی و چندین بادیگارد که اطرافش بودند، با جارو خود را جلوی ملت رساند. بادیگارد هایش به سرعت بساط تریبون را روبروی یک ساختمان کوتاه و طویلی آماده کردند. سپس هوریس پشت تریبون رفت و مشغول صحبت شد.
- خب دوستان. همانطور که می دونید، طبق قول من شما با این فضاپیما که پشت من قرار داره، قراره به دور دنیا سفر کنید ... چند تا کشور براتون در نظر گرفتیم ... بهتون بد نمی گذره.
سپس تم خود را از دوستانه و راحت به جدی تغییر داد.
- خب حالا می رسیم به نکات ... نکته اول : روی این طیاره خط بیفته خط خطی خواهید شد. نکته دوم: ندید پدید بازی در نخواهید آورد، جادوگرا آبرو دارن.
نکته سوم ...
گریفیندوری ها در بیرون:
گریفیندوری ها در درون: د بجنب دیگه!
ساعتی بعد
- و بالاخره میرسیم به نکات آخر ... دو در در جلو، دو در در عقب نداریم؛ یه در اون وسط داریم خودکار باز و بسته میشه. راننده نداریم خودکار میره. در هنگام ورود بستنی کره ای توزیع میشه. با آرزوی سفری خوش برای شما.
و سپس بشکنی زد و محو شد. گریفیندوری ها هم که بسیار منتظر این لحظه بودند، فلش وارانه به سمت طیاره جادویی هجوم بردند.
هنگامی که همه وارد شدند و در به صورت خودکار بسته شد، صدای فرد ناشناسی در فضای طیاره پخش شد.
- توجه فرمایید، این یک صدای ضبط شده است. مقصد اولیه شما کشور بورکینافاسو می باشد. هنگامی که طیاره از جای خود بلند میشود، کمر بند خود را ببندید و تکان نخورید.
- این کمربند برا من تنگه!
- کمربند قابلیت تغییر سایز دارد. لطفا دیگر سوال نپرسید ... در ضمن این یک صدای ضبط شده است. دینگ دینگ دینگ.
سپس صدا قطع شد، طیاره بلند شد و با حداکثر سرعت بیست کیلومتر بر ساعت شروع به حرکت کرد.
ساعتی بعد
هنوز یک ساعت از شروع پرواز نگذشته بود که سر و صدای حضار در آمد. از آنجایی که آنها همیشه برای رفتن به جایی دیگر از روش سریع و کم هزینه آپارات استفاده می کردند، طاقت صبر کردن را نداشتند.
هاگرید که اوضاع را جالب ندید، به سختی هیکلش را تکان داد، یک سین فلزی برداشت و روبروی دیگر حضار ایستاد و گفت:
- این چه وضعیه دیگه؟ ناسلامتی اومدیم عشق و حال. من الان میخونم شما همکاری کنین ... امشو شو شه لیپکه لی هیرونه ...
حضار غیر از فنریر، ادوارد، آلکتو و تاتسویا:
دقایقی بعد
کم کم جو داشت از حالت خشک و بی روح، به ناخشک و با روح تبدیل میشد که ناگهان هوا طوفانی شد. صداهایی که از موتور به گوش می رسید قطع و یکی از بال های طیاره کنده شد. چند ثانیه بعد نیز آن شروع به غلط خوردن در هوا و سقوط کردن کرد.
گریفیندوری ها فرصتی برای وحشت و جیغ و داد و درخواست کمک کردن نداشتند، فقط حرف های آخر مانده بود.
- هرماینی ... باید یه چیزی بهت بگم ... اون من بودم که اون قورباغه رو انداختم تو خوابگاه تون.
- چی؟ تو اون کارو کردی؟ الان خفت میکنم.
- فنریر، اون من بودم که سوسیس کالباس های تو کیفت رو برداشتم.
- اشکال نداره هاگرید ... چون اونا سوسیس کالباس نبودن، گوشت گرگینه بودن.
و ناگهان طیاره با شتاب و شدت زیادی به زمین برخورد کرد و گریفیندوری ها از آن به بیرون پرتاب شدند.
چند ساعت بعد
طیاره اسلاگهورن در جنگلی بی سر و صدا با درختان سر به فلک کشیده که هر از گاهی صدای دلنشین پرنده ای به گوش می رسید و کسی نمی دانست چه موجودات عجیب و غریبی در آن پنهان است، سقوط کرده بود و با دودی که از آن بلند میشد، هوای پاک جنگل را آلوده کرده بود.
گریفیندوری ها یکی یکی و به سختی با بدنی ضرب دیده و صورتی کبود، از جای خود پا شدند. آنها خسته و زخمی در جایی که نمی دانستند کجاست، گم شده بودند.
- خیلی شانس آوردیم که زنده ایم.
- حالا باید چیکار کنیم؟ هوریس بترکی هی!
- اینجا کجاس؟
- آشنا بنظر میاد.
- به نظرم بریم یه چیزی بخوریم تا مخ مون بیشتر کار کنه.
همگی پس از حرف فنریر به سمت چمدان غذاها رفتند ولی با دیدن چمدان خالی غذا ها، متعجب به رونی نگاه کردن که کمی دورتر از آنها بود.
- چیه چرا اینجوری نگاه می کنین؟ مگه شما هم می خواستین؟
فنریر که همیشه به عنوان ناظر تالار گریفیندور وظیفه سر و سامان دادن به اوضاع را داشت، اینبار نیز دست به کار شد تا امید را به بچه ها برگرداند.
- اتفاقی خاصی نیفتاده بچه ها ... ما با هم میتونیم اون طیاره رو تعمیر کنیم و ... همه چیز درست میشه.
- آخه چطوری همه چیز میخواد درست بشه؟ ابن طیاره نابود شده و ما الان معلوم نیست بین راه توی کدوم بخش از جنگل های استوایی گیر افتادیم ... نه غذایی برای خوردن داریم نه جایی برای خوابیدن. ای کاش هیچوقت به این سفر نمیومدیم.
فنریر کمی جلوتر اومد و با حالتی دوستانه اما قاطع به آلکتو و بقیه گفت:
- توی یه کتاب قدیمی یه چیزی جالبی خونده بودم ... تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که به چه شکلی از زمانی که در اختیارمون هست استفاده کنیم ... نباید افسوس گذشته رو بخوریم ... هنوز هم می تونیم زنده بمونیم.
سپس تاتسویا که دیگر ناظر تالار و سرپرست گروه بود جلو آمد و در تکمیل حرف های فنریر گفت:
- این رو مطمئن باشین که تا الان اسلاگهورن متوجه شده ما سقوط کردیم و دنبال ماس. تازه ما می تونیم خودمون این طیاره رو تعمیر کنیم ... فقط یه بال ازش کنده شده و یه موتورش نابود شده. ما ماگل نیستیم ... ماانتقام جویانیم جادوگریم ... میتونیم در کمتر از یک روز با قدرت هامون همه چیز رو درست کنیم ... تازه برین مرلین رو شکر کنین که افتادیم توی یه جنگل ... اینجا هم هوای خوبی داره هم درخت های میوه ... تازه ما تعدادمون زیاده. 
پس از تموم شدن صحبت های فنریر و تاتسویا، هرماینی همانطور که دو کتاب قطور در دست داشت، کمی جلوتر آمد و گفت:
- پدرم یه دفترچه راهنمای کامل تعمیر وسایل حمل و نقل داشت، هیچوقت ازش استفاده نکرد ولی من برداشتمش که شاید به درد بخوره ... این هم یه کتاب معجون سازیه ... فک کنم بشه با ترکیب ترفند هایی از این دو تا کتاب این طیاره رو تعمیر کرد.
- یه سوال ... چرا صبر کنیم تا طیاره رو تعمیر شه؟ میتونیم حرکت کنیم، بالاخره این جنگل یه جایی تموم میشه.
- نه رون، ما نمی دونیم اینجا کجاس ... شاید مسیر درست رو نریم و به سمت یه آدم خوارها یا هر موجود عجیب و غریب دیگه ای هدایت شیم.
سپس فنریر همانطور که در چمدانش به دنبال چیز به درد بخوری می گشت گفت:
- بهتره کار ها رو تقسیم کنیم ... هرماینی و تاتسویا، شما برین سر وقت طیاره ... ادوارد و آستریکس، شما برین چوب جمع کنین ... دخترا، شما برین دنبال غذا بگردین ... رون و هاگرید، منتظر باشین تا ادوارد و آستریکس چوب براتون بیارن و آتیش درست کنین و با این چند تا سیب زمینی ای که ته کیف من مونده، یه چیزی بپزین ... من و آرتور هم میریم دنبال ساخت سرپناه.
گریفیندوری ها در پاسخ به فنریر:
چند ساعت بعد
دیگر غروب شده بود. هاگرید و رون کنار آتشی که درست کرده بودند، مشغول تماشای غروب خورشید از لا به لای درختان بلند بودند، هرماینی و تاتسویا هنوز مشغول خواندن کتاب ها و پیدا کردن راهی برای خروج و بقیه هم زیر سر پناهی که فنریر و آرتور درست کرده بودند، نشسته بودند.
ساعتی بعد
پس از صرف غذایی که رون هاگرید به عنوان شام پخته بودند - که واقعا معلوم نبود که چه بود - همگی دور آتش و زیر نور ماه کامل نشستند و همانطور که فضای اطراف را تالار گریفیندور و آتش را شومینه گروه شان فرض می کردند، مشغول گپ و گفتگو شدند.
- خب، بچه ها ... من و هرماینی با خوندن اون کتاب ها متوجه شدیم که باید یه معجونی بسازیم که یه گیاه مخصوص میخواد. فردا همه میریم این اطراف دنبالش می گردیم.
- حالا تا فردا کی مرده کی زنده ... همین امشب رو بذارین خوش بگذرونیم ... رون یه دهن برا مون می خونی؟
رون که هیچوقت در جایی جز حمام، آواز بلند سر نداده بود، نگاهی به بقیه انداخت و سری به نشانه تایید تکان داد. از آنجایی که او تمایل زیادی به آهنگ های روز و " بدن به حرکت در آور" نداشت، تصمیم گرفت یک موسیقی سنتی را بخواند، پس نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن کرد.
- مرغ سحر ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...
- د شاد بخون شاد!
- اوکی ... الان چند روزه بوی گل نیومد لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
برین از باغبون گل بپرسین لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
صیادم و می گردم، کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم، اما اسیر دردم ...
دل من در غریبی پا نبونه لیلی
یکی هم درد دل پیدا نبونه لیلی
اونی که همدرد منه یار از ما دوره لیلی
کلیدش گم بًوی پیدا نبونه لیلی
صیادم و می گردم کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم اما اسیر دردم
وپس از تمام شدن اجرای رون، ناگهان رعد و برقی زد و باران شروع به باریدن و آتش را خاموش کرد، رعد و برقی در آسمان نمایان شد و چند موجود جادویی عجیب نظیر گرگینه ها و سانتور ها به سمت گریفیندوری ها هجوم آوردند.
- اعووووو!
ترس در چشمان گریفیندوری ها قابل مشاهده بود ولی آنها گریفیندوری بودند ... شجاع بودند ... عاشق جنگ بودند. به همین دلیل بود که پس از چند ثانیه سکوت همگی با هر چه داشتند اعم از ورد و دست و پا و چوب به یاد یک سوژه قدیمی انجمن خصوصی، به سمت موجودات جادویی شروع به حمله کردند.
من می جنگم بشکاف برو جلو ...
چند دقیقه بعد
هر ثانیه می گذشت، تعداد گرگینه ها و سانتور ها بیش تر میشد، تا جایی که دفاع در برابر آنها در توان گریفیندوری ها نبود.
- بچه ها گوش بدین ... یکی از راه های دفاع فراره ... اگه ما خوب فرار کنیم اونا ما رو گم میکنن.
پس از چند دقیقه کشمکش میان نظرات موافق و مخالف، حضار فلنگ خویش ز اوضاع بستند.
نیم ساعت بعد
لشکر خسته و ضرب دیده حاضر، بالاخره توانستند از دست موجودات جادویی فرار کنند. آنها بالاخره نوری را مشاهده کردند. هر چه جلوتر می رفتند به نور نزدیکتر میشدند که ناگهان همه جا خوردند.
فنریر خشک شد، آلکتو چوب بیسبالش رو انداخت، هرماینی کتابش رو بر سرش کوبید، تاتسویا زبان چینی را فراموش کرد، لیزا مگس های دور و برش رو پر داد، هاگرید ریشش را خاراند، رون در افق محو شد، قیچی های ادوارد نشان زورو بر بدن آرتور در آوردند و با جیغ آرتور سکوت شکست.
-اون هاگوارتزه؟ :maa:
- یعنی اونجا هم جنگل ممنوعه بود؟
- خودم قیچی های دستاتو با دست های خودم قیچی می کنم دست قیچی!
- آره ... اون هاگوارتزه، اونجا هم جنگل ممنوعه بود.
پس از چند ثانیه همگی:
هوریس اسلاگهورن - مدیریت هاگوارتز - پیش از شروع ترم جدید هاگوارتز اعلام کرده بود که برای اعضای گروه قهرمان هاگوارتز، جایزه بزرگی در نظر گرفته است.
پس از اینکه امتیازات نهایی و گروه قهرمان مشخص شد، او در یک سخنرانی شگفت آور، اعلام کرد که تیم قهرمان را با یک طیاره جادویی - که با طیاره های ماگلی شباهت چندانی نداشت - به سفر تفریحی چند روزه به دور دنیا بفرستد.
هیچکس نمی دانست که این چه جور جایزه ای است ولی برای اعضای گریفیندور که قهرمان هاگوارتز شده بودند، هیجان انگیز به نظر می رسید.
مقر اعضای گریفیندور
- اون صندلی های آخر برا ما ویزلی هاست ها ...نبینم کسی اونجا رو اشغال کنه.
- صندلی آخر مال خودتون ... فرمون سفینه مال منه.

- پسر این لباس ها رو بگیر بذار تو چمدونت.
- بابا این همه لباس برا چی دیگه؟

- دور دنیا مگه جنگل ممنوعه عه که بری سٌک سٌک کنی برگردی؟ هر اتفاقی ممکنه بیفته.
در مقر گریفیندوری هایی که یک روز قبل از شروع حرکت همگی یکجا جمع شده بودند تا روز حرکت با مشکل تاخیر مواجه نشوند، غلغله ای بود. یکجا دعوا بر سر راننده بودن بود و یکجا بحث بر سر جای نشستن، یکجا صحبت از کار هایی که باید در طول سفر انجام می دادند بود و ...
روز حرکت، مکان از پیش تعیین شده
شیردلان گریفیندوری، همگی با یک تم مشخص، چمدان به دست و کروات زده، خبردار منتظر شروع صحبت های هوریس اسلاگهورن بودند.
اسلاگهورن با تشریفات عالی و چندین بادیگارد که اطرافش بودند، با جارو خود را جلوی ملت رساند. بادیگارد هایش به سرعت بساط تریبون را روبروی یک ساختمان کوتاه و طویلی آماده کردند. سپس هوریس پشت تریبون رفت و مشغول صحبت شد.
- خب دوستان. همانطور که می دونید، طبق قول من شما با این فضاپیما که پشت من قرار داره، قراره به دور دنیا سفر کنید ... چند تا کشور براتون در نظر گرفتیم ... بهتون بد نمی گذره.
سپس تم خود را از دوستانه و راحت به جدی تغییر داد.
- خب حالا می رسیم به نکات ... نکته اول : روی این طیاره خط بیفته خط خطی خواهید شد. نکته دوم: ندید پدید بازی در نخواهید آورد، جادوگرا آبرو دارن.
نکته سوم ...گریفیندوری ها در بیرون:
گریفیندوری ها در درون: د بجنب دیگه!

ساعتی بعد
- و بالاخره میرسیم به نکات آخر ... دو در در جلو، دو در در عقب نداریم؛ یه در اون وسط داریم خودکار باز و بسته میشه. راننده نداریم خودکار میره. در هنگام ورود بستنی کره ای توزیع میشه. با آرزوی سفری خوش برای شما.

و سپس بشکنی زد و محو شد. گریفیندوری ها هم که بسیار منتظر این لحظه بودند، فلش وارانه به سمت طیاره جادویی هجوم بردند.
هنگامی که همه وارد شدند و در به صورت خودکار بسته شد، صدای فرد ناشناسی در فضای طیاره پخش شد.
- توجه فرمایید، این یک صدای ضبط شده است. مقصد اولیه شما کشور بورکینافاسو می باشد. هنگامی که طیاره از جای خود بلند میشود، کمر بند خود را ببندید و تکان نخورید.
- این کمربند برا من تنگه!
- کمربند قابلیت تغییر سایز دارد. لطفا دیگر سوال نپرسید ... در ضمن این یک صدای ضبط شده است. دینگ دینگ دینگ.
سپس صدا قطع شد، طیاره بلند شد و با حداکثر سرعت بیست کیلومتر بر ساعت شروع به حرکت کرد.
ساعتی بعد
هنوز یک ساعت از شروع پرواز نگذشته بود که سر و صدای حضار در آمد. از آنجایی که آنها همیشه برای رفتن به جایی دیگر از روش سریع و کم هزینه آپارات استفاده می کردند، طاقت صبر کردن را نداشتند.
هاگرید که اوضاع را جالب ندید، به سختی هیکلش را تکان داد، یک سین فلزی برداشت و روبروی دیگر حضار ایستاد و گفت:
- این چه وضعیه دیگه؟ ناسلامتی اومدیم عشق و حال. من الان میخونم شما همکاری کنین ... امشو شو شه لیپکه لی هیرونه ...
حضار غیر از فنریر، ادوارد، آلکتو و تاتسویا:
دقایقی بعد
کم کم جو داشت از حالت خشک و بی روح، به ناخشک و با روح تبدیل میشد که ناگهان هوا طوفانی شد. صداهایی که از موتور به گوش می رسید قطع و یکی از بال های طیاره کنده شد. چند ثانیه بعد نیز آن شروع به غلط خوردن در هوا و سقوط کردن کرد.
گریفیندوری ها فرصتی برای وحشت و جیغ و داد و درخواست کمک کردن نداشتند، فقط حرف های آخر مانده بود.
- هرماینی ... باید یه چیزی بهت بگم ... اون من بودم که اون قورباغه رو انداختم تو خوابگاه تون.
- چی؟ تو اون کارو کردی؟ الان خفت میکنم.
- فنریر، اون من بودم که سوسیس کالباس های تو کیفت رو برداشتم.
- اشکال نداره هاگرید ... چون اونا سوسیس کالباس نبودن، گوشت گرگینه بودن.
و ناگهان طیاره با شتاب و شدت زیادی به زمین برخورد کرد و گریفیندوری ها از آن به بیرون پرتاب شدند.
چند ساعت بعد
طیاره اسلاگهورن در جنگلی بی سر و صدا با درختان سر به فلک کشیده که هر از گاهی صدای دلنشین پرنده ای به گوش می رسید و کسی نمی دانست چه موجودات عجیب و غریبی در آن پنهان است، سقوط کرده بود و با دودی که از آن بلند میشد، هوای پاک جنگل را آلوده کرده بود.
گریفیندوری ها یکی یکی و به سختی با بدنی ضرب دیده و صورتی کبود، از جای خود پا شدند. آنها خسته و زخمی در جایی که نمی دانستند کجاست، گم شده بودند.
- خیلی شانس آوردیم که زنده ایم.
- حالا باید چیکار کنیم؟ هوریس بترکی هی!
- اینجا کجاس؟
- آشنا بنظر میاد.

- به نظرم بریم یه چیزی بخوریم تا مخ مون بیشتر کار کنه.

همگی پس از حرف فنریر به سمت چمدان غذاها رفتند ولی با دیدن چمدان خالی غذا ها، متعجب به رونی نگاه کردن که کمی دورتر از آنها بود.
- چیه چرا اینجوری نگاه می کنین؟ مگه شما هم می خواستین؟
فنریر که همیشه به عنوان ناظر تالار گریفیندور وظیفه سر و سامان دادن به اوضاع را داشت، اینبار نیز دست به کار شد تا امید را به بچه ها برگرداند.
- اتفاقی خاصی نیفتاده بچه ها ... ما با هم میتونیم اون طیاره رو تعمیر کنیم و ... همه چیز درست میشه.
- آخه چطوری همه چیز میخواد درست بشه؟ ابن طیاره نابود شده و ما الان معلوم نیست بین راه توی کدوم بخش از جنگل های استوایی گیر افتادیم ... نه غذایی برای خوردن داریم نه جایی برای خوابیدن. ای کاش هیچوقت به این سفر نمیومدیم.
فنریر کمی جلوتر اومد و با حالتی دوستانه اما قاطع به آلکتو و بقیه گفت:
- توی یه کتاب قدیمی یه چیزی جالبی خونده بودم ... تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که به چه شکلی از زمانی که در اختیارمون هست استفاده کنیم ... نباید افسوس گذشته رو بخوریم ... هنوز هم می تونیم زنده بمونیم.
سپس تاتسویا که دیگر ناظر تالار و سرپرست گروه بود جلو آمد و در تکمیل حرف های فنریر گفت:
- این رو مطمئن باشین که تا الان اسلاگهورن متوجه شده ما سقوط کردیم و دنبال ماس. تازه ما می تونیم خودمون این طیاره رو تعمیر کنیم ... فقط یه بال ازش کنده شده و یه موتورش نابود شده. ما ماگل نیستیم ... ما

پس از تموم شدن صحبت های فنریر و تاتسویا، هرماینی همانطور که دو کتاب قطور در دست داشت، کمی جلوتر آمد و گفت:
- پدرم یه دفترچه راهنمای کامل تعمیر وسایل حمل و نقل داشت، هیچوقت ازش استفاده نکرد ولی من برداشتمش که شاید به درد بخوره ... این هم یه کتاب معجون سازیه ... فک کنم بشه با ترکیب ترفند هایی از این دو تا کتاب این طیاره رو تعمیر کرد.

- یه سوال ... چرا صبر کنیم تا طیاره رو تعمیر شه؟ میتونیم حرکت کنیم، بالاخره این جنگل یه جایی تموم میشه.
- نه رون، ما نمی دونیم اینجا کجاس ... شاید مسیر درست رو نریم و به سمت یه آدم خوارها یا هر موجود عجیب و غریب دیگه ای هدایت شیم.
سپس فنریر همانطور که در چمدانش به دنبال چیز به درد بخوری می گشت گفت:
- بهتره کار ها رو تقسیم کنیم ... هرماینی و تاتسویا، شما برین سر وقت طیاره ... ادوارد و آستریکس، شما برین چوب جمع کنین ... دخترا، شما برین دنبال غذا بگردین ... رون و هاگرید، منتظر باشین تا ادوارد و آستریکس چوب براتون بیارن و آتیش درست کنین و با این چند تا سیب زمینی ای که ته کیف من مونده، یه چیزی بپزین ... من و آرتور هم میریم دنبال ساخت سرپناه.
گریفیندوری ها در پاسخ به فنریر:

چند ساعت بعد
دیگر غروب شده بود. هاگرید و رون کنار آتشی که درست کرده بودند، مشغول تماشای غروب خورشید از لا به لای درختان بلند بودند، هرماینی و تاتسویا هنوز مشغول خواندن کتاب ها و پیدا کردن راهی برای خروج و بقیه هم زیر سر پناهی که فنریر و آرتور درست کرده بودند، نشسته بودند.
ساعتی بعد
پس از صرف غذایی که رون هاگرید به عنوان شام پخته بودند - که واقعا معلوم نبود که چه بود - همگی دور آتش و زیر نور ماه کامل نشستند و همانطور که فضای اطراف را تالار گریفیندور و آتش را شومینه گروه شان فرض می کردند، مشغول گپ و گفتگو شدند.
- خب، بچه ها ... من و هرماینی با خوندن اون کتاب ها متوجه شدیم که باید یه معجونی بسازیم که یه گیاه مخصوص میخواد. فردا همه میریم این اطراف دنبالش می گردیم.

- حالا تا فردا کی مرده کی زنده ... همین امشب رو بذارین خوش بگذرونیم ... رون یه دهن برا مون می خونی؟
رون که هیچوقت در جایی جز حمام، آواز بلند سر نداده بود، نگاهی به بقیه انداخت و سری به نشانه تایید تکان داد. از آنجایی که او تمایل زیادی به آهنگ های روز و " بدن به حرکت در آور" نداشت، تصمیم گرفت یک موسیقی سنتی را بخواند، پس نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن کرد.
- مرغ سحر ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...

- د شاد بخون شاد!
- اوکی ... الان چند روزه بوی گل نیومد لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
برین از باغبون گل بپرسین لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
صیادم و می گردم، کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم، اما اسیر دردم ...
دل من در غریبی پا نبونه لیلی
یکی هم درد دل پیدا نبونه لیلی
اونی که همدرد منه یار از ما دوره لیلی
کلیدش گم بًوی پیدا نبونه لیلی
صیادم و می گردم کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم اما اسیر دردم

وپس از تمام شدن اجرای رون، ناگهان رعد و برقی زد و باران شروع به باریدن و آتش را خاموش کرد، رعد و برقی در آسمان نمایان شد و چند موجود جادویی عجیب نظیر گرگینه ها و سانتور ها به سمت گریفیندوری ها هجوم آوردند.
- اعووووو!
ترس در چشمان گریفیندوری ها قابل مشاهده بود ولی آنها گریفیندوری بودند ... شجاع بودند ... عاشق جنگ بودند. به همین دلیل بود که پس از چند ثانیه سکوت همگی با هر چه داشتند اعم از ورد و دست و پا و چوب به یاد یک سوژه قدیمی انجمن خصوصی، به سمت موجودات جادویی شروع به حمله کردند.
من می جنگم بشکاف برو جلو ...
چند دقیقه بعد
هر ثانیه می گذشت، تعداد گرگینه ها و سانتور ها بیش تر میشد، تا جایی که دفاع در برابر آنها در توان گریفیندوری ها نبود.
- بچه ها گوش بدین ... یکی از راه های دفاع فراره ... اگه ما خوب فرار کنیم اونا ما رو گم میکنن.
پس از چند دقیقه کشمکش میان نظرات موافق و مخالف، حضار فلنگ خویش ز اوضاع بستند.
نیم ساعت بعد
لشکر خسته و ضرب دیده حاضر، بالاخره توانستند از دست موجودات جادویی فرار کنند. آنها بالاخره نوری را مشاهده کردند. هر چه جلوتر می رفتند به نور نزدیکتر میشدند که ناگهان همه جا خوردند.
فنریر خشک شد، آلکتو چوب بیسبالش رو انداخت، هرماینی کتابش رو بر سرش کوبید، تاتسویا زبان چینی را فراموش کرد، لیزا مگس های دور و برش رو پر داد، هاگرید ریشش را خاراند، رون در افق محو شد، قیچی های ادوارد نشان زورو بر بدن آرتور در آوردند و با جیغ آرتور سکوت شکست.
-اون هاگوارتزه؟ :maa:
- یعنی اونجا هم جنگل ممنوعه بود؟
- خودم قیچی های دستاتو با دست های خودم قیچی می کنم دست قیچی!
- آره ... اون هاگوارتزه، اونجا هم جنگل ممنوعه بود.

پس از چند ثانیه همگی:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/16 23:56:10
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/16 23:58:30
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/17 0:00:29
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/16 23:58:30
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/17 0:00:29


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/11/14
تولد نقش: 1396/11/19
آخرین ورود: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
از: خلاف آمد عادت بطلب کام
پستها:
109

صبح از خواب بلند مى شيد و مى فهميد كه تبديل به قورباغه شدين. زندگى قورباغه ايتون چه شكليه؟
هرماینی در کنار ساحل، خندان و شادان روبروی ویکتورکرام نشسته بود. صدای مرغ های دریایی و امواج گوش هایش را نوازش می داد. روی میزی در جلویش چند ظرف بستنی پسته ای و شکلاتی و وانیلی با تکه های توت فرنگی تزیین شده بودند و دو فنجان قهوه اسپرسو در کنارشان بودند. آب پرتقال و انواع خوراک های دریایی در طرف دیگر میز چیده شده بودند. مسلما نمی توانست همه ی آنها را بخورد و نمی خواست که همه آنها را بخورد. او بیشتر به منظره اطراف و همراه جذابش نگاه می کرد و لبخند می زد. هرماینی به ویکتور نگاه می کرد و به این فکر می کرد که او ریشش را نگه می دارد یا خیر، که یکهو صدای قهقهه ای ناجور و پس گردنی ای بعد از آن، عیشش را مختل کرد.
-اوخ! چته؟!
ناگهان اطرافش تاریک شده بود و ویکتور و بستنی هارا لولو برده بود. صدایی از پشت سرش بلند شد. هرماینی یه سمت صدا برگشت.
-خودتو نشون بده.
-اوه نه هرمی کوچولو، دلت نمیخاد منو ببینی.
-تو کی هستی؟
-کسی که میخاد به زندگیت یکم تنوع بده.
بعد ازاین حرف صدای قهقهه ی دیگری آمد و هرماینی با نفس عمیقی از خواب پرید.
-لعنتی!... چقد... واقعی بود.
به روی پیشانی اش دستی کشید. دستش لزج بود. او سبز بود!
-نه این فقط یه کابوسه. هول نشو هرماینی. نهههه
هرماینی با وحشت سعی کرد از جایش بلند شود. اطرافش پراز پارچه بود. پارچه های سفید و بی انتها!
به بالای سرش نگاه کرد. سمت چپش یک پنجره بود، سعی کرد به طرفش بپرد. ثانیه ای بعد به شیشه پنجره چسبیده بود.
-قورررر چه باحال بو... صبرکن! من گفتم قور؟! من قورباغه شدم؟! نه نه این غیرممکنه.
چشمانش از ترس و تعجب گرد شده بود و به اطراف نگاه می کرد. همه چیز چندبرابر بزرگ شده بود. هنوز درحال هضم این قضیه بود، که صدایی شنید.
-به به! چه خانوم باکمالاتی! ندیده بودمت اینورا، اصل میدی؟
هرماینی به طرف صدا برگشت. قورباغه ای به رنگ سبز لجنی و کچل، با سبیل های ازبناگوش در رفته و لبخند پت و پهنی به او زل زده بود. قورباغه برای بیشتر کردن ابهتش یکی از قمه هایش را از پشتش برداشت و با ژست اسپایدرمنی به سمت پنجره پرید.
-خب من اول خودمو معرفی میکنم، تا اینکه شما از شوک خوش تیپی من دربیای و بتونی صحبت کنی. قودولف هستم 2ساله، از شکلات قورباغه ای ای دراومدم که کارت آرسینوس جیگر توش بود. حتما میشناسیش. نمیدونی چقد حرف می زد، شب و روز داشت از اقتدار و تاجش میگفت و برنامه های آینده شو توضیح می داد. تا اینکه همین دیروز این دختره که حشره های خوشمزه ای باهاش هستن، شکلاته رو باز کرد و من آزاد شدم. شما کجایی هستی؟
-اممم... من... من...
-فکر نمی کردم قمه هام انقد تاثیرگذار باشن که زبون قاهره ها بند بیاد.
-قاهره؟!
-آره دیگه، مث اینکه شما مال این طرفا نیستی. ما آقا قورباغه های جادویی میشیم قادوگر، شما هم که جادویی و انقد باکمالاتی میشی قاهره. معرفی نکردیا.
هرماینی نمی توانست فکرکند و چاره ای بیاندیشد. قادوگر مذکور بسیار وراج ازآب درآمده بود و ول کن ماجرا نبود.
-ببین ما یه جشن مگس کشون داریم امشب. خوشحال میشیم بیای، اونجا میتونیم بیشتر هم آشنا بشیم. من...
-هی قودولف. کجایی بابا، بیا قِلا داره همه جا دنبالت میگرده.
-اوه، چیزه. میام الان... . اگه نظرتون به جشن جلب شد، شب کنار برکه منتظرتونم. بااینکه حرف نزدید ولی کمالات ازتون میباره.
-قودولفففففف.
با بلند شدن صداهای دیگری قودولف قمه هایش را غلاف کرد و درجهت مخالف صداها پرید و دور شد. هرماینی همچنان هاج و واج به اطراف نگاه می کرد.
-من دارم خواب میبینم. باید خودمو به یه جایی بزنمو از خواب بیدار شم.
هرماینی از پنجره بیرون پرید. در نور صبحگاه به سمت جنگل ممنوع راه افتاد.
-این درست نیست... باید...
ناگهان صدای سم های زیادی از طرف چپش بلند شده بود.
-میرم زیر پای سانتورها... یا بیدار میشم یا له میشم. مسلما بیدار میشم!
هرماینی دورخیز کرد و میخواست بپرد که قورباغه بزرگی پاهایش را گرفت و به عقب پرتش کرد.
-فرزند! کشتن خودت اصلا راه درستی نیست. بیا باهم درمورد مشکلات حرف بزنیم.
هرماینی همانطور که پخش زمین شده بود نگاه چپی به این قورباغه که ریش بلندی داشت، انداخت و با عصبانیت بلند شد.
-چه گیری افتادم ها!
مثل اینکه حالاحالاها باید با دنیای جدیدش سروکله میزد!
هرماینی در کنار ساحل، خندان و شادان روبروی ویکتورکرام نشسته بود. صدای مرغ های دریایی و امواج گوش هایش را نوازش می داد. روی میزی در جلویش چند ظرف بستنی پسته ای و شکلاتی و وانیلی با تکه های توت فرنگی تزیین شده بودند و دو فنجان قهوه اسپرسو در کنارشان بودند. آب پرتقال و انواع خوراک های دریایی در طرف دیگر میز چیده شده بودند. مسلما نمی توانست همه ی آنها را بخورد و نمی خواست که همه آنها را بخورد. او بیشتر به منظره اطراف و همراه جذابش نگاه می کرد و لبخند می زد. هرماینی به ویکتور نگاه می کرد و به این فکر می کرد که او ریشش را نگه می دارد یا خیر، که یکهو صدای قهقهه ای ناجور و پس گردنی ای بعد از آن، عیشش را مختل کرد.
-اوخ! چته؟!

ناگهان اطرافش تاریک شده بود و ویکتور و بستنی هارا لولو برده بود. صدایی از پشت سرش بلند شد. هرماینی یه سمت صدا برگشت.
-خودتو نشون بده.
-اوه نه هرمی کوچولو، دلت نمیخاد منو ببینی.
-تو کی هستی؟
-کسی که میخاد به زندگیت یکم تنوع بده.
بعد ازاین حرف صدای قهقهه ی دیگری آمد و هرماینی با نفس عمیقی از خواب پرید.
-لعنتی!... چقد... واقعی بود.
به روی پیشانی اش دستی کشید. دستش لزج بود. او سبز بود!
-نه این فقط یه کابوسه. هول نشو هرماینی. نهههه
هرماینی با وحشت سعی کرد از جایش بلند شود. اطرافش پراز پارچه بود. پارچه های سفید و بی انتها!
به بالای سرش نگاه کرد. سمت چپش یک پنجره بود، سعی کرد به طرفش بپرد. ثانیه ای بعد به شیشه پنجره چسبیده بود.
-قورررر چه باحال بو... صبرکن! من گفتم قور؟! من قورباغه شدم؟! نه نه این غیرممکنه.

چشمانش از ترس و تعجب گرد شده بود و به اطراف نگاه می کرد. همه چیز چندبرابر بزرگ شده بود. هنوز درحال هضم این قضیه بود، که صدایی شنید.
-به به! چه خانوم باکمالاتی! ندیده بودمت اینورا، اصل میدی؟
هرماینی به طرف صدا برگشت. قورباغه ای به رنگ سبز لجنی و کچل، با سبیل های ازبناگوش در رفته و لبخند پت و پهنی به او زل زده بود. قورباغه برای بیشتر کردن ابهتش یکی از قمه هایش را از پشتش برداشت و با ژست اسپایدرمنی به سمت پنجره پرید.
-خب من اول خودمو معرفی میکنم، تا اینکه شما از شوک خوش تیپی من دربیای و بتونی صحبت کنی. قودولف هستم 2ساله، از شکلات قورباغه ای ای دراومدم که کارت آرسینوس جیگر توش بود. حتما میشناسیش. نمیدونی چقد حرف می زد، شب و روز داشت از اقتدار و تاجش میگفت و برنامه های آینده شو توضیح می داد. تا اینکه همین دیروز این دختره که حشره های خوشمزه ای باهاش هستن، شکلاته رو باز کرد و من آزاد شدم. شما کجایی هستی؟
-اممم... من... من...
-فکر نمی کردم قمه هام انقد تاثیرگذار باشن که زبون قاهره ها بند بیاد.

-قاهره؟!
-آره دیگه، مث اینکه شما مال این طرفا نیستی. ما آقا قورباغه های جادویی میشیم قادوگر، شما هم که جادویی و انقد باکمالاتی میشی قاهره. معرفی نکردیا.
هرماینی نمی توانست فکرکند و چاره ای بیاندیشد. قادوگر مذکور بسیار وراج ازآب درآمده بود و ول کن ماجرا نبود.
-ببین ما یه جشن مگس کشون داریم امشب. خوشحال میشیم بیای، اونجا میتونیم بیشتر هم آشنا بشیم. من...
-هی قودولف. کجایی بابا، بیا قِلا داره همه جا دنبالت میگرده.
-اوه، چیزه. میام الان... . اگه نظرتون به جشن جلب شد، شب کنار برکه منتظرتونم. بااینکه حرف نزدید ولی کمالات ازتون میباره.
-قودولفففففف.
با بلند شدن صداهای دیگری قودولف قمه هایش را غلاف کرد و درجهت مخالف صداها پرید و دور شد. هرماینی همچنان هاج و واج به اطراف نگاه می کرد.
-من دارم خواب میبینم. باید خودمو به یه جایی بزنمو از خواب بیدار شم.
هرماینی از پنجره بیرون پرید. در نور صبحگاه به سمت جنگل ممنوع راه افتاد.
-این درست نیست... باید...
ناگهان صدای سم های زیادی از طرف چپش بلند شده بود.
-میرم زیر پای سانتورها... یا بیدار میشم یا له میشم. مسلما بیدار میشم!

هرماینی دورخیز کرد و میخواست بپرد که قورباغه بزرگی پاهایش را گرفت و به عقب پرتش کرد.
-فرزند! کشتن خودت اصلا راه درستی نیست. بیا باهم درمورد مشکلات حرف بزنیم.

هرماینی همانطور که پخش زمین شده بود نگاه چپی به این قورباغه که ریش بلندی داشت، انداخت و با عصبانیت بلند شد.
-چه گیری افتادم ها!

مثل اینکه حالاحالاها باید با دنیای جدیدش سروکله میزد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/19
تولد نقش: 1397/03/22
آخرین ورود: دوشنبه 6 خرداد 1398 15:22
از: هاگوارتز
پستها:
15

سلام استاد
*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!
بدنم درد میکرد و قدرت تکان دادنش را نداشتم. درحالی که تلاش میکردم بیاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده بود و ما کجا بودیم به آرامی چشمانم را باز کردم. ما در جنگل بودیم. برگ های درختان در هم پیچیده بود و باعث میشد که هوا کمی تاریک باشد و از بعضی جاها نور خورشید میتابید. به آرامی سلینا را صدا کردم. از جایی در نزدیکی ام صدای ناله اش را شنیدم. به آرامی بلند شدم و نشستم. بعد از چند دقیقه تلاش بالاخره توان بلند شدن داشتم. بلند شدیم و بین درخت ها راه افتادیم.
شب
از گشنگی حال راه رفتن نداشتیم. به زمین نشستیم. هوا تاریک شده بود و دیگر جلوی پایمان را نمیدیدیم. چوب هایمان گم شده بود. ناگهان از بوته ای در نزدیکی صدای خرناس و غرش بلندی آمد. بلند شدیم و از بوته فاصله گرفتیم. ناگهان از میان بوته خرسی بزرگ بیرون پرید. با هم جیغ کشیدیم و به طرفی دویدیم. بعد از مدتی دویدن دیگر توانمان تمام شده بود. ناگهان در جایی در تاریکی کلبه ای سنگی دیدیم. میان در باز بود با سر به کلبه اشاره کردم و هر دو به سمت کلبه دویدیم.در را باز کردیم و درون کلبه پریدیم. در را محکم بستیم و پشت در وایسادیم. به خانه نگاه کردیم اما خانه خیلی شبیه خانه نبود بلکه شبیه قصر بود!
روز ها میگذشت وخانه ی قصر مانند غذایمان را تامین میکرد. هر چیزی که نیاز داشتیم به صورت جادویی ظاهر میشد. صبح ها به گردش در اتاق های قصر میپرداختیم و شب ها با فیلم هایی که خانه برایمان پخش میکرد سرگرم بودیم.
هفته ها به همین روال گذشت تا اینکه یک روز به یک اتاق متفاوت رفتیم. اتاق پر از پارچه و کاغذ های طراحی بود. انواع مداد های طراحی روی میز چیده شده بود. از آن جایی که من و سلینا را ماگل ها بزرگ کرده بودند ما با انواع هنر های ماگلی آشنا بودیم. ما روز ها لباس میدوختیم و شب ها با دوربینی که در دسترس داشتیم از آن عکس میگرفتیم. بعد از مدتی ما مجموعه ی کاملی از لباس های مختلف داشتیم.
روز ها همین طور میگذشت که روزی درب خانه زده شد. از روزی که به خانه آمده بودیم تا حالا از خانه بیرون نرفته بودیم، چراکه همه ی وسایل مورد نیازمان را خانه فراهم میکرد. در را با ترس باز کردیم پسر بچه ای بود که ظرفی در دست داشت و درخواست شکلات میکرد. به اطراف نگاه کردیم ، دیگر در جنگل نبودیم بلکه در شهری کوچک بودیم. ظاهرا هالوین بود. پس مدت زیادی بود که در اینجا بودیم.
ما روز ها به بیرون میرفتیم و با اهالی شهر صحبت میکردیم. بعد از آگاهی از اینکه در کجا هستیم، خانه کتاب ها و نقشه هایی درباره ی شهر در اختیارمان گذاشت. بعد از خواندن کتاب ها و بررسی نقشه ها متوجه شدیم که این شهر یک شهر طلسم شده در جنگل ممنوعه هست، چراکه هر کس که قصد رفتن از شهر را داشته از هر نقطه ای که بیرون میرفت از نقطه مخالف آن دوباره به شهر برمیگشت و هیچ کس تا بحال موفق به خروج از شهر نشده بود. از آنجایی که افراد شهر همه ماگل بودند هیچ کس دلیل این اتفاقات را نمیدانست.
ما بعد از هفته ها متوجه شدیم که مشکل اصلی اهالی شهر نداشتن لباس است، پس تصمیم گرفتیم فروشگاهی از لباس هایمان را بسازیم. با تمام شدن پارچه ها خانه پارچه ی مورد نیازمان را برایمان تامین میکرد. سال ها گذشت و ما تجارت خوبی داشتیم و با خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردیم.
*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!
بدنم درد میکرد و قدرت تکان دادنش را نداشتم. درحالی که تلاش میکردم بیاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده بود و ما کجا بودیم به آرامی چشمانم را باز کردم. ما در جنگل بودیم. برگ های درختان در هم پیچیده بود و باعث میشد که هوا کمی تاریک باشد و از بعضی جاها نور خورشید میتابید. به آرامی سلینا را صدا کردم. از جایی در نزدیکی ام صدای ناله اش را شنیدم. به آرامی بلند شدم و نشستم. بعد از چند دقیقه تلاش بالاخره توان بلند شدن داشتم. بلند شدیم و بین درخت ها راه افتادیم.
شب
از گشنگی حال راه رفتن نداشتیم. به زمین نشستیم. هوا تاریک شده بود و دیگر جلوی پایمان را نمیدیدیم. چوب هایمان گم شده بود. ناگهان از بوته ای در نزدیکی صدای خرناس و غرش بلندی آمد. بلند شدیم و از بوته فاصله گرفتیم. ناگهان از میان بوته خرسی بزرگ بیرون پرید. با هم جیغ کشیدیم و به طرفی دویدیم. بعد از مدتی دویدن دیگر توانمان تمام شده بود. ناگهان در جایی در تاریکی کلبه ای سنگی دیدیم. میان در باز بود با سر به کلبه اشاره کردم و هر دو به سمت کلبه دویدیم.در را باز کردیم و درون کلبه پریدیم. در را محکم بستیم و پشت در وایسادیم. به خانه نگاه کردیم اما خانه خیلی شبیه خانه نبود بلکه شبیه قصر بود!
روز ها میگذشت وخانه ی قصر مانند غذایمان را تامین میکرد. هر چیزی که نیاز داشتیم به صورت جادویی ظاهر میشد. صبح ها به گردش در اتاق های قصر میپرداختیم و شب ها با فیلم هایی که خانه برایمان پخش میکرد سرگرم بودیم.
هفته ها به همین روال گذشت تا اینکه یک روز به یک اتاق متفاوت رفتیم. اتاق پر از پارچه و کاغذ های طراحی بود. انواع مداد های طراحی روی میز چیده شده بود. از آن جایی که من و سلینا را ماگل ها بزرگ کرده بودند ما با انواع هنر های ماگلی آشنا بودیم. ما روز ها لباس میدوختیم و شب ها با دوربینی که در دسترس داشتیم از آن عکس میگرفتیم. بعد از مدتی ما مجموعه ی کاملی از لباس های مختلف داشتیم.
روز ها همین طور میگذشت که روزی درب خانه زده شد. از روزی که به خانه آمده بودیم تا حالا از خانه بیرون نرفته بودیم، چراکه همه ی وسایل مورد نیازمان را خانه فراهم میکرد. در را با ترس باز کردیم پسر بچه ای بود که ظرفی در دست داشت و درخواست شکلات میکرد. به اطراف نگاه کردیم ، دیگر در جنگل نبودیم بلکه در شهری کوچک بودیم. ظاهرا هالوین بود. پس مدت زیادی بود که در اینجا بودیم.
ما روز ها به بیرون میرفتیم و با اهالی شهر صحبت میکردیم. بعد از آگاهی از اینکه در کجا هستیم، خانه کتاب ها و نقشه هایی درباره ی شهر در اختیارمان گذاشت. بعد از خواندن کتاب ها و بررسی نقشه ها متوجه شدیم که این شهر یک شهر طلسم شده در جنگل ممنوعه هست، چراکه هر کس که قصد رفتن از شهر را داشته از هر نقطه ای که بیرون میرفت از نقطه مخالف آن دوباره به شهر برمیگشت و هیچ کس تا بحال موفق به خروج از شهر نشده بود. از آنجایی که افراد شهر همه ماگل بودند هیچ کس دلیل این اتفاقات را نمیدانست.
ما بعد از هفته ها متوجه شدیم که مشکل اصلی اهالی شهر نداشتن لباس است، پس تصمیم گرفتیم فروشگاهی از لباس هایمان را بسازیم. با تمام شدن پارچه ها خانه پارچه ی مورد نیازمان را برایمان تامین میکرد. سال ها گذشت و ما تجارت خوبی داشتیم و با خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
