جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 23 مهر 1395 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه نیو

رودولف، قمه اش را توی جیبش چپاند و چشمانش را چرخاند.
-به به به! چه سری، چه دمی، عجب منقاری! میتونم بپرسم وضعیت جنسیتتون چطوریاس؟

کلاغ، با یک ور صورتش به رودولف نگاه کرد. بعد هم رویش را برگرداند، قار قاری سر داد و پرواز کرد. حتی کلاغ ها هم از دست رودولف آسایش نداشتند!
از چند متر دورتر پشت یک بوته، وینکی پیس پیس کنان گفت:
-وینکی به قمه زن پیس پیس کرد! قمه زن نباید صدای کلاغ درآورد. وینکی و قمه زن و کروات زده اینجا بود تا به دستور ارباب، محفلی مریض کرد. اگه محفلی ترسید، فرار کرد. اگه محفلی فرار کرد، سرما نخورد! اگه محفلی سرما نخورد، مریض نشد! وینکی جن مستنباط خووب؟
-

جن خانگی، وزیر سابق و چشم چرانِ بی خاصیت، پشت سه بوته مجزا کمین کرده بودند. اطرافشان را پارک بزرگی احاطه کرده بود. در وسط این پارک، سه محفلی مو قرمز نشسته بودند و با دقت زیادی به در و دیوار نگاه می کردند.

آرسینوس از لای کرواتش دستمالی در آورد و توی آن فین کرد. بعد هم چوبدستیش را بالا گرفت و گفت:
-خوب پس نقشه اینه که... عوهو عوهو... این دستمالا رو بندازیم تو لباسشون. اونا هم سرما میخورن، بعد که سرما خوردن، کل محفل رو سرما میدن! بعد که همه محفلیا سرما خوردن، می شینیم هار هار به ریششون میخندیم! فیــــــــــن!
-کروات زده جن خووب بود!

و مرگخواران، دستمال ها را برداشتند و فریاد سر دادند و دویدند تا فین های آرسینوس را به سر و روی محفلی ها بمالند و آنها را مریض و بدبخت کنند و بعد هم بشینند و غبطه بخورند به این حجم از پلادت و سیاهی و تباهی که از هر انگشتشان می بارید.

اما یک چیز، فقط یک چیز، اشتباه پیش رفت...
آرسینوس که درست پشت سر رودولف می دوید و فریاد سر می داد، عطسه کرد!
و یک گیگیلیِ شاد و سرخوش، رفت و خورد پس کله رودولف.
و رودولف با سر به زمین خورد.
و رودولف بیهوش شد.
و رودولف بیهوش ماند!

بیمارستان سنت مانگو

-پرستار، من به شما علاقه خاص دارم. می‌تونم بپرسم وضعیت تاهلتون چطوریاس؟ عه... پرستار! پرستار! بنده مرلین حتما از شدت جذابیتِ ذاتی من آب شد و رفت تو زمین.

پرستاری که آب شود و برود توی زمین، وجود نداشت. رودولف این را نمی‌دانست.
خودش را کمی جا به جا کرد و نگاهی به اطراف انداخت. هنوز توی بیمارستان بود اما بیمارستان توی خودش نبود! برقِ رفته بود. ذره ای صدا از هیچ کجای بیمارستان، به گوش نمی‌رسید. فقط رودولف بود و اتاقِ متروکه اش!

-احتمالا از شدت جذابیت ذاتیم، همه آب شدن. چقدر من جذاب و رو فرمم!

رودولف به سختی از جایش بلند شد و لنگ لنگان به سمتِ در رفت. در را باز کرد و با راهرویی کاملا خالی مواجه شد. راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یک در بزرگ. رویِ در نوشته بودند که: مُرده ها اینجان! باز نکنید!

-اینقدر با جذبه ام که اومدن سنت مانگو رو به افتخارم مُرده شور خونه کردن! مُرده هاشم تکون می‌خورن تازه!

تعدادی دست از بین شکاف هایِ در بیرون آمده و بی هدف به سمت رودولف دراز شده بود. همین که رودولف دستش را دراز کرد که با آن دست ها دست بدهد، دستی روی شانه اش خورد و او را منصرف کرد.
-رودولف! زنده شدی بالاخره؟

رودولف برگشت و با بلاتریکسی ملاقات کرد که خیلی عصبانی بود. بلاتریکسی که آنقدر عصبانی بود که واقعا عصبانی بود!
-عه! سلام بلا! چی شده؟
-چیز خاصی نشده. 6 ماه توی کما بودی. تو این مدت، یه ویروسی اومد. همه مردم مُردن، بعد زامبی شدن، بعد شروع کردن به خوردن آدمای زنده، بعد آدمای زنده هم مُردن، بعد آدمای زنده ای که مُرده بودن هم زنده شدن و بقیه آدما رو خوردن. بعدشم فقط یه تعدادی از مرگخوارا زنده موندن با یه تعدادی از محفلیا. دامبل و ارباب هم مبتلا شدن به این ویروسه. الان هم داریم بار و بندیل می‌بندیم که بریم درمان این ویروسه رو پیدا کنیم. رواله؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 11 شهریور 1395 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


اندکی بعد از دیوانه بازی ها و آبرو ریزی هایی که مرگخواران با موفقیت در هاگوارتز اجرا کردند اتفاق عجیبی افتاد!

در حالی که روح لرد سیاه را گرفته بودند و سعی می کردند با مشت و لگد وارد پاتیل اش کنند...ساعد دست چپ همگی شروع به سوزش کرد.

-می سوزه!
-می سوزه؟ ...آره...می سوزه!
-ولی ارباب که نمی تونست...یعنی...اون روز سعی کرد با جادو یه لیوانو برداره. ولی نتونست! لیوانه خرد شد! اربابم منو دعوا کرد.

سوزش پخش شد...و از گروه اول به گروه دوم سرایت کرد. تا این که جن کوتاه قامتی با صدای آرامی بین مرگخواران ظاهر شد.
-وینکی چقدرعلامت شوم سوزوند؟ خب مرگخوارا اومد دیگه! مرگخوارا احضار شد. ارباب حالش بد بود. وینکی به دستور ارباب نشان شوم رو فشار داد و شما رو احضار کرد. ولی شما نیومد. وینکی جن محضور خوب؟

-تو که همین چند دقیقه پیش همین جا بودی...کی رفتی و کی اومدی؟
-وینکی جن وظیفه شناس...طی ماموریت هی رفت به ارباب سر زد و پارچه نم دار روی پیشونی ارباب گذاشت. ارباب مقاومت کرد و گفت تب نداشت. ولی وینکی گول نخورد. وینکی جن نا مگلول؟

هر دو گروه بی خیال روح شدند و بلافاصله به مقصد اتاق خواب لرد سیاه آپارات کردند.

چند دقیقه بعد مرگخواران دور تخت خوابی جمع شده بودند...دستمالی سیاه رنگ در دست همه آن ها بود...و لردی ضعیف و ناتوان که روی تختخواب افتاده بود.
-ب...بعد از مرگمون...تمام تلاشتونو بکنین که ما رو زنده کنین...حیفه ما بمیریم. اوهوی! آرسینوس...اشکاتو نریز رو ما! مجسمه ما رو بسازین و بزنین جلوی در خانه ریدل. زبان هر کسی را که اسم ما را تلفظ کرد از حلقوم بیرون بکشید...زبان این رودولف را به هر حال بیرون بکشید. چهار چشمی مواظب باروفیو باشید. این موذی چشمش دنبال تخت ماست. نه بی وجود! تخت خوابمونو نمی گیم. تخت سلطنت ما! هر سال برای تدریس درس جادوی سیاه درخواست بدین. اگه قبول شد بیایین سر قبر ما بهمون اطلاع بدین که زودتر زنده بشیم.با حشرات و گیاهان رفتار بدی داشته باشین. بجز همینایی که ما مرگخوارشون کردیم. دخترمونو گره نزنین...بذارین همین جا برای خودش بخزه.

اهو اهو اهو...

-اربااااااااااااااااااااااب! :vay:

رز که از خود بیخود شده بود خودش را روی جسم نیمه جان لرد پرتاب کرد...و باعث شد همان نیم نفسی که لرد را زنده نگه داشته بود هم قطع شود.
مرگخواران به سختی رز و چهار تیغش را از لرد و تختخواب جدا کردند. لرد سیاه به سختی سرفه می کرد. وینکی، جن وفادار لیوان آبی به دست لرد داد...و لرد با آخرین توانش به صحبت کردن ادامه داد:
-ما سعی کردیم شما متوجه نشین...این اواخر بسیار ناتوان شده بودیم. دلیلش هم رژیم غذایی بسیار سختی بود که این جا اشاره کردیم داریم. فکر نمی کردیم رژیم تاثیری چنین مخرب روی ما بگذارد. شفابخش نامرد گفته بود این گونه بدن ما سم زدایی شده، و بعد از پانزده روز، اربابی قدرتمند تر خواهیم شد. ولی این رژیم روز به روز نیروی ما را تحلیل برد. گاومیشی که به خورد ما دادید کمی حالمان را بهتر کرد. ولی ظاهرا کافی نبود. احساس می کنیم تکه های روحمان به دلیل این ضعف، در حال نابود شدن هستند. رژیم ما را کشت! آخرین وصیت ما به شما این است...رژیم نگیرید!

لرد سیاه چشمانش را بست...

مرگخواران مات و مبهوت کنار تختخواب لرد سیاه ایستاده بودند...نگاه های خشم آلود گروه دوم، گروه اول را هدف گرفته بود.

فقط یک رژیم غذایی پانزه روزه...

مرگخواران با دست های خودشان لرد سیاه را نابود کرده بودند!


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1395 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه عالمه روح ارباب این‌جا سرگردانه! نمی‌تونیم همینجوری ولش کنیم بریم.

هاگوارتز که اکنون خرابه‌ای نیم‌سوخته بود مانند لانه‌ی مورچه‌ای شده بود که یک بچّه‌ی تخس در آن کبریت انداخته باشد. دانش آموزان و اساتید دوان دوان از میان آن خارج شده و هر یک به طرفی می‌دویدند.

- این روح خلوص چندانی ندارد. باید تصفیه گردد!

مرلین در حالی که فریاد می‌زد «یه تیکه جانپیچ ارزششو نداشت بابا! این دوستیاست که می‌مونه!» گوشه‌ای ایستاده بود و سعی داشت همگان را به خاموش کردن آتش دعوت کند امّا ناگهان به فکر نوشتن کتاب «مرلین کبیر که بود و در آتش سوزی بزرگ هاگوارتز چه کرد» افتاد و دوان دوان از معرکه خارج شد.

- معجون جداسازی بدم؟

استرجس که صورت خود را چنگ می‌زد نیز در نزدیکی مجمع مرگخوارها ایستاده بود و فریاد می‌زد: «مدرسه تعطیله! »

- من که حتّی روش‌های مشنگی رو به معجون ترجیح می‌دم!

روح رز که به تازگی کنکور مشنگی داده بود و از هر مشنگی بیشتر به علوم مشنگی آشنا بود، در حالی که پرواز کنان صحنه ره ترک می‌کرد یک جمله گفت تا دینش را پیش از رفتن به سوژه ادا کند: «سانتریفیوژ! »

- فکر خوبیه! بریم روح اربابو غنی سازی کنیم!

استرجس دست از چنگ زدن برداشت و این بار فریاد زد: «دانش‌آموزای سوخته و نیم‌سوخته از من خواهش کردن که هاگوارتز رو تعطیل نکنم! چند روز صبر کنید تا من از اول یک سیستم ضدحریق برای مدرسه طراحی کنم. »

- چی‌چی و غنی سازی کنیم؟! من تازه توافقه ره کردم! ما قرارداده ره بستیم که تمامی غنی سازی‌های روحی ره تعطیل کنیم و سانتریفیوژها ره دادیم رفت!

استرجس دوباره شروع به چنگ زدن کرد و گفت: «معده من به گرما حسّاسه! نخواستم! تعطیله! » و سپس از مهلکه گریخت.

- آقای باروفیو! خجالت بکش! توافق شما چه سودی برای مردم داشته؟ پس کی ما قراره اثراتش رو ببینیم؟ نه شیر ارزون شده و نه ماست! دست از این باج دادن ها بردار و سانتریفیوژها رو راه بنداز.

تام ریدل که روسری سرکرده بود و بالش زیر ردایش گذاشته بود در حالی که فریاد می‌زد: «کی بود کی بود؟ من نبودم! من تام نیستم! من گاو مشت حسن ننه‌ی هاگریدم!» دور مدرسه می‌چرخید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- فوووووت.. فوووووت.. فووووت..
- مدرسه نازنینم :worry:

گروه دوم همینطور به سمت هاگوارتز می دویدند.
روح بزرگ لرد به سمت آن ها می دوید.
گروه اول به دنبال لرد می دویدند.
گروه دوم به سمت هاگوارتز می دویدند.
روح بزرگ لرد به سمت آن ها می دوید.
گروه اول هم به دنبال لرد می دویدند و دیگر فرصت نشد که گروه دوم به سمت هاگوارتز بدوند، چون دو گروه به هم برخورد کردند و روح بزرگ لرد یک سطل آب روی همه شان خالی کرد.

نماینده گروه اول: چی؟!
نماینده گروه دوم: چرا؟!

همه خیس شده بودند و با حیرت به روح لرد ولدمورت نگاه می کردند، که ناگهان چند قدم دورتر را نشان داد و شروع به خندیدن کرد. همه نگاه ها برگشت و مرگخوار ها متوجه سوروس شدند که سعی داشت مخفیانه گروه خود را ترک کند.
بلاتریکس لبخندی زد و گونه اش را کمی با چوبدستی بالا داد:
- داشتی کجا می رفتی سوروس؟

سوروس دو دستش را به پشت سرش چسبانده بود.
- من؟ من جایی نمی رفتم که. ینی چرا.. داشتم می رفتم کمک بیارم.

- دروغ می گه موهاش فر شده!

همه نگاه ها به سمت ولدمورت برگشت. روونا پرسید:
- ارباب چرا اینطوری شده؟!
- فوووووت... نفهمیدی؟ فووووت... فووووت.. با... فوووووت.. بدعنق.. فووووت.. قاطی.. فووووت.. فووووووت..
متاسفانه رز ویزلی از شدت فووووت جان به جان آفرین تسلیم کرد و حرفش را نصفه گذاشت.
همه هوش های ریونی به دردسر های آینده در شهر فکر می کردند که دستشان شروع به سوختن کرد. مرگخوار ها نگاهی به ساعدشان انداختند و با حیرت نگاهی به هم انداختند که...

- سوروس! چرا موهات اون شکلی شده؟!

اسنیپ در اثر سوزش دست، ساعدش را از روی موهای خود برداشته بود و چندین هکتار جنگل آمازون روی سرش بوجود آمده بود.
- بگذریم. الآن برگردیم.. یا جلوی بد- عنق- ارباب رو بگیریم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- این ابعادی ره که من میبینم، اونه که میاد ما ره میگیره!
- اکسپلیارموس اصلا!
- آخ جون یه تیکه آتیش افتاد این وسط. بیاین روش پاتیل معجون بذاریم و دورش رقص سرخ پوستی بریم!
- اصلا این همه روح چه جوری تو بدن ارباب بوده؟
- آتیش! یه آتیشِ شگفت انگیز!! فندک من کو!
- دوده نشست رو موهام! نباید روغن جاذب میزدم.


مرگخوارا دچار تشویش شده بودن. می دویدن، جیغ میزدن، هول میشدن، آتیش میگرفتن حتی. ولی هیچ کدوم نمیدونستن که چطور حجم عظیمی از روح رو با خودشون ببرن خونه ی ریدل که به لرد پیوند بزنن.

- آه! آرامش خویشتن را حفظ نمایید.

لادیسلاو خونسرد بود. به شکل دیفالت خونسرد بود. این قدر خونسرد بود که ته جمله ش نقطه گذاری هم بکنه. و در ضمن. ریونی هم بود.

- تمام این حجم عظیم را روح تشکیل نمی دهد. بخشی از آن دود حاصل از سوختن است. ما باید بخش روح ارباب آن را جداسازی نماییم.

خانه ی ریدل، پشت در اتاق سابق گروه اول

روونا و رز هنوز داشتن به ترتیب پشت سوراخ شیفت عوض میکردن.

- فهمیدم فهمیدم! اینا همه شون تبدیل به لن های مختلف شدن که جای خالیشو حس نکنیم. واسه همینه وزوز میکنن!
- وز وز میکنن؟!

بلا با شنیدن این حرف از جاش بلند شد. به سمت در رفت و چن تار پر فِر و پر وز از موهاشو برای بهتر دیدن از جلوی چشمش کنار زد.

- کروشیو همتون! کروشیو!

اعضای گروه مات و مبهوت به بلا نگاه کردن.

- راه بیفتین!طبق نقشه مون!

مرگخوارا آپارات کردن. و وقتی که توی هاگزمید ظاهر شدن، با آتیش بزرگی مواجه شدن که یه پس چهره ای از لرد توی دودش دیده میشد. بعد از اینکه رز فوووت کنان شروع به دویدن به سمت هاگوارتز کرد، گروه دوم متوجه وضعیت بدشون شدن. اونا یه بار دیگه از گروه اول عقب افتاده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-لوموس...

فوت فوت فوت فوت...

-رز؟...آروم بگیر! این منم! روونا! قراره آتیشای اونا رو فوت کنیم. و کجا دیده شده که لوموس با فوت خاموش بشه؟

رز آرام گرفت. و روونا با نور چوب دستی اش سعی کرد از سوراخ کلید داخل اتاق را ببیند.
-چیزی دیده نمی شه. چرا چرا...کراب رو دارم می بینم. صدای وز وزشونم میاد. انگار دارن پچ پچ می کنن. فکر کردن من می ذارم مدرسه ای رو که با خون دل ساختم منفجر کنن!

در سمت دیگر در، عروسکی به شکل کراب رو به در نشسته بود...و طلسمی که در اتاق می گشت و صدای وز وز تولید می کرد...و مرگخوارانی که دقایقی پیش راهی هاگوارتز شده بودند!


جایی در نزدیکی هاگوارتز:


-ایول! من همیشه آرزو داشتم مدرسه مو بترکونم.

مرگخواران در نزدیکی هاگوارتز سنگر گرفته بودند.

-خب؟ به نظرتون می تونیم این کار رو انجام بدیم؟ هاگوارتز توسط طلسم های قدرتمندی...
-محافظت می شه که من از همشون اطلاع دارم! ناسلامتی مدتی مدیرش بودم.

توجه مرگخواران به اسنیپ جلب شد. حق با او بود. بنابراین همه یک قدم به عقب رفتند تا سوروس مدرسه را منفجر کند. در این بین زنوفیلیوس نگرانی های عمیق تری داشت!
-می گما...ارباب به سلامت باد...ولی بر و بچه های ما الان اون تو هستن. بمیرن همشون؟

اسنیپ برو بچه ای نداشت. اهمیتی به لونا هم نمی داد.
-ما الان روی سلامتی ارباب تمرکز کردیم...بچه ها رو بعدا هم می شد تعمیر کرد. ولی محض اطلاع جنابعالی یادآوری می کنم که الان تابستونه. مدرسه تعطیله...و دختر شما معلوم نیست به بهانه مدرسه کجا رفته! حواست به دخترت باشه آقا! مزاحم منم نشو. تا این دومیا نرسیدن باید انفجار رو حاصل کنم.

سیوروس شروع به خواندن طلسم کرد. چوب دستی اش را تکان داد. چشمانش را بست...باز کرد... زبانش را کمی بیرون آورد...بعد چرخید...رقصید...پرید...جهید...خزید...
و چون دیگر حرکاتش داشت از کنترل خارج می شد، ضربه آخر را وارد کرد.

طلسم سرخ رنگی از چوب دستی اسنیپ خارج شد و به طرف هاگوارتز رفت.
مرگخواران چشم ها را بسته و گوش ها را گرفتند.
صدای مهیبی ایجاد شد...و هاگوارتز به شکل گلوله آتشینی در آمد.

-ایول...ترکید ...ولی...اون دیگه چیه!

روحی که منتظرش بودند در حال پرواز از هاگوارتز بود. ولی این تکه روح کمی متفاوت بود...این روح بسیار بسیار بزرگ بود. ابعادش تقریبا به اندازه کل هاگوارتز بود...و بسیار خشمگین به نظر می رسید!

-تیکه ارباب پرواز کرد...یکی اونو بگیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-هکتور؟ چی باعث شده فکر کنی اولین معجونی که برای ارباب پختی اهمیت خاصی داره؟
-من فکر نمیکنم ریگولوس. من فقط عمل میکنم. من هکِ عملم!
-و در حین عمل کردن فراموش میکنی که اون جسم سخت نابود شد. روحشم رفت تو گاومیش. گاومیشه رو هم تصمیم گرفتیم بپزیم...هی...گاومیشه چی شد این وسط؟

مرگخوارا با کمی جستجو گروه دوم رو میبینن که شاخای گامیشه رو گرفتن و کشون کشون دارن از محل دورش میکنن. ولی یه چیزی بود که اونا حساب نکرده بودن.باروفیو یه سوت بلبلی میزنه و گاومیشه چهارنعل به طرف گروه اول برمیگرده.
گروه بدون اینکه وقت تلف کنن همراه گاومیش غیب میشن.

در مسیر آپارات به سمت خانه ریدل گاومیشه رو قانع میکنن که زندگی گاومیشی فایده ای نداره و بهتره بمیره. همونجا با اشعه چوب دستی آرسینوس کبابش میکنن. چون میدونن گروه دوم هم در تعقیبشونه. به محض رسیدن به خانه ریدل بدو بدو به طرف اتاق لرد میرن.
-ارباب گاومیش!

لرد بی حال، ولی همچنان مقتدر از جا بلند میشه.
-گاومیش خودتی و هفت جد و آبادت.

-نه ارباب...گاومیش ره آوردم صرف کنین.
-ما تسترال میل داریم.چون رژیم داریم. تسترال دیده نمیشه.هر چی میخوریم انگار هیچی نخوردیم. هی میتونیم بیشتر بخوریم.
-ارباب جون مادرتون این ره بخورین. براتون تسترال ره هم میارم.
-مادر ما که مرده.
-ارباب روح مادرتون این ره بخورین پس.

لرد سرانجام راضی میشه و شروع به خوردن گاومیش میکنه.با هر لقمه اصلا چهره ی مبارکش باز تر و درخشان تر میشه.

-ارباب اون گاومیشو نخو....

بله!

بازم صدای بلاتریکسه که دیر رسیده! و گاومیشه تناول شده!

گروه اول پس از این پیروزی مقتدرانه به اتاق جلساتشون برمیگردن.

-خب؟ این یکی درست پیش رفت.مقصد بعدی...به علایق ارباب فکر کنین. ارباب دیگه چی دوست داشت؟
-هاگوارتز! اونجا رو مثل خونشون میدونستن.
-هاگوارتز که خیلی بزرگه. ما از کجا بدونیم چی رو هورکراکس کردن؟
-لازم نیست بدونیم! کلشو با محتویاتش منفجر میکنیم! منفجر کردن کار ماست.

پشت در اتاق، گروه دوم گوشاشونو به در چسبوندن.
-حالا چیکار کنیم؟
-دنبالشون میریم! هر چی روشن کردن فوت میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1395/6/9 15:17:40
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
جسم هکتور که گویا قصد دل کندن از این دنیا را نداشت تا لحظاتی طولانی سر پا ایستاده بود. بلاخره با چشم غره مامور همراهی روحی که دست به سینه منتظر ایستاده بود و هر دو ثانیه یک بار پوفی میکرد، با صدای دنگی درون پاتیل محبوبش افتاد. و این ظاهرا پایان کار هکتور بود. او مرده بود.

پــــــــــــــاق!

روح شفافی که درون یک پاتیل نشسته بود و همانند غول چراغ جادو روی هوا شناور بود، از جسم بی جان هکتور بیرون آمد و دستش را به دست مامور همراهی داد.
- حالا نمیشه یه کم بیشتر بمونم؟ من هنوز کلی معجون نساخته دارم.

مامور که مشخص بود به شدت بی اعصاب و بد خلق است، گفت:
- تا همین الان هم سه بار باید میمردی و نمردی، یک بار هم که زنده کردیمت. طبق محاسبات ما تا الان هم تو حدود دو میلیون معجون اضافی ساختی. حالا میای بریم یا یکی بی اعصاب تر از من بیاد دنبالت؟

هکتور ناچار بود برود. نگاهی به جسم بی جان درون پاتیلش کرد و برای خودش بغض کرد. سپس پاتیلش را به دست مامور همراهی داد و به سوی دیار بالا پرواز کرد.

مدتی بعد- دیار باقی

- عجب رسمیه، رسم زمونه... قصه ی مرگ و معجون پزونه! میرن جادوگرا، از اونا فقط، چوبدستی هاشون، به جا میمونه...

هکتور نگاهی به جمع ملت مرده در صف انداخت. صفی بسیار طولانی از ارواحی رنگارنگ.

- آقا ببخشید میشه یه کم بری اون طرف تر منم بتونم برنامه رو ببینم؟
-من تازه... هی... تو... لینی؟
-هک... هکتور؟ تو... اینجا...

شتــــــــــــــرق!

هکتور با پاتیل محکم به لینی کوبید که موجب شد لینی بار دیگر به شکل لکه ای آبی روی دیوار در بیاید.
-ک...مک!

دقایقی بعد- دفتر برقراری نظم ارواح


- چرا زدیش؟
- دلم خواست. همش تقصیر اونه که من مردم.
- به من چه ربطی داره؟ من که مرده بودم.
- همین که گفتم همه چیز تقصیر توئه.
- تقصیر خودته.
- پاتیلیه رو بندازید بیرون.

دو ثانیه بعد- زمین

هکتور همچنیان در حالت درگیری بود و داد و بیداد میکرد و متوجه نشده بود به کجا فرستاده شده و چشم بسته با هدف نامرئی مبارزه میکرد. هکتور در حالت درگیری و داد و بیداد بود که ناگهان چشمش به آریانا افتاد و داغ مرگش تازه شد.
- تو منو کشتی!
- این چرا برگشت؟
- قاتل، آدمکش، جانی بالفطره، جوان ناکام گذار... انتقامم رو میگیرم!
- هک تو مردی نمیتونی انتقام بگیری!

هکتور فکر کرد و فکر کرد و سپس با لبخندی شیطنت آمیز پرواز کنان پاتیلش را درست روی سر آریانا جا داد و خودش روی شونه او جا خوش کرد.

- نه، دوباره شروع شد.
- بهتون گفتم اون جسم سخت پاتیلی بود که اولین معجون رو توش برای ارباب پختم؟ فکر کنم هورکراکس بعدی رو پیدا کردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس بلند بلند داد مى زند و مخالف مى طلبد.
- کى مخالفه؟ هر کى مخالفه از گروهش صد امتياز کم مى شه و به اسليترين اضافه مى شه. اگه طرف عضو اسليترينه ميديم باسيليسک بخوردش! چرا ساکت شديد؟ زود بگيد کى... اممم... روغن موى من کو اصلا؟

اسنيپ جمله ي آخر را وقتى گفت که گروه دوم که مخالف بودند، با چوبدستى هايشان جلو آمدند.
- ما مخالفيم!

گروه اول هم بلافاصله چوبدستى هايشان را کشيدند و جلو آمدند.
- آدمش نيستيد!

آريانا كه خون دامبلدورها در رگ هايش جريان داشت، هميشه طرفدار صلح، دوستى، عشق و محبت بود.
- بچه ها آروم باشيد! بدون دعوا هم ميشه حل کرد قضيه رو! :worry:

گروه مخالف نابودي هوركراكس، رو به موافق نابودي هوركراكس:
- ميريد کنار يا ببريمتون کنار؟!

گروه موافق رو به مخالف:
- ريز مى بينمتون عامو!
- بچه ها دعوا نکنيد!
- اگه واسه همه لاتيد، واس ما شکلاتيد!
- الان بهتون نشون ميديم کى شکلاته!

گروه ها رفتند که طلسم هاى رنگارنگ به سمت هم شليک کنند. گروه ها خواستند بزنند هم را بکشند و ديگر گروهى باقى نماند.


- بچه ها دعوا نکنيد! بچه ها لطفا دعوا نکنيد! اکسپليااااارموووووس!

اعضاى دو گروه از ترس سرجاى خود خشک شدند.

- با يه طلسم خلع سلاح حل کردم قضيه رو.


شدت اين فرياد خيلي بالا بود اما چيزى که باعث شد گروه ها دست از دعوا بکشند، فردى بود که اين فرياد را زد و آن طلسم کوفتى را براى هزارمين بار اجرا کرد. و لامصب فكر مي كرد حل كرد قضيه رو!

طلسم رفت بالا. بالا بالا و خورد به سفينه ى فضايى بى بازگشت به زمين و سوراخش کرد و به زمين بازگرداندش.

آريانا:

سپس منعکس شد به سمت زمين. به يک درخت چند هزارساله خورد و قطعش کرد.

آريانا:

بازگشت به سوى يه اقيانوس و نقطه ى برخورد را چاه کرد.

آريانا:

سپس با همان سرعت اوليه به سمت گروه ها بازگشت.

اعضا دست ها را روى سر گرفتند اما اتفاقى که بايد بيافتد مى افتد. طلسم چرخيد و چرخيد و فرت خورد به فرد لرزاننده ى معجون ساز گروه.

هکتور دگورث گرنجر.

و درجا او را کشت.

آريانا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/6/9 1:00:27
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
گاومیش، به اذن مرلین، روی دو پایش نشست. سرش را بالا آورد و با صدایی دورگه سخن گفت.
-اینجا کجاست؟ ما رو واسه چی آوردین اینجا؟ چرا روی زمین نشستیم؟ چرا حس می‌کنیم تبدیل به...

صدای گاومیش توسط مسلسلی که روی سرش کوبیده شده بود، قطع شد. وینکی رو به بقیه مرگخواران کرد و گفت:
-گاومیشِ کم‌فرهنگ داشت ادای ارباب درآورد. وینکی نخواست گاومیش ادای ارباب درآورد. وینکی جن خووب؟

مرگخواران، با قیافه هایی بهت زده به جن نگاه کردند. سپس سرشان را به طرف گاومیشی که بر زمین افتاده بود، برگرداندند. مرگخواران خیلی بهت زده شده بودند. مرگخواران نمی‌توانستند این را درک کنند. مرگخواران داشتند می‌ترکیدند. مرگخواران آن‌قدر در بهت و حیرت فرو رفته بودند که دست هایشان را بر سر کوبیدند. بعضی از آنها هم ترکیدند و به در و دیوار ریختند.

-
-
-
-
-خفه شین دِ لامصبا! سوژه رو با جیغ که نمی‌شه پیش بُرد. فکر کنین ببینین چه بوقی بخوریم این وسط!
-بوق های تشه بخورید. مناسب برای هر سن و سال و ذائقه ای! بوق بدم بهتون؟

مرگخواران که دیگر نمی‌دانستند چه گِلی به سر بگیرند، تصمیم گرفتند بوق های هکتور را بخرند و به سر بگیرند تا فکری به ذهنشان برسد.
این شد که همه مرگخواران رفتند و از هکتور بوق خریدند و روی سرشان گذاشتند تا جن خووب شوند خودشان را از منجلاب کنونی، بیرون بکشند.
لامپی بالای سر سوروس ظاهر شد.
-فهمیدم!
-کله چرب، جن فهمیده!

سوروس پا پیش گذاشت، چوبدستی‌اش را در دماغ جن کرد و بعد، رو به بقیه مرگخواران گفت:
-بایـد این گاومیش رو بکشیم، بپزیم و به خورد ارباب بدیم تا هورکراکـس به بدنـش برگرده. کسی مخالفتی داره؟ نه نفهمیدم... کسی مخالفتـی داره؟ مخالفـت داره کسی؟ هرکی مخالفه غلط کرده مخالفه!

گروه دوم مخالفت داشتند. خیلی هم مخالفت داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/8 21:42:05
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/8 21:43:46

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL