بعد از برنامه ریزی - درون اتوبوس
مرگخواران و محفلیان، به زور روی سر و کله هم نشسته بودند و آواز می خواندند.
-آقای راننده؛ آقای راننده؛ پاتو بذار رو دنده؛ میخوام برم به کازرون که یک شهر قشنگه!
-قشنگه؛ قشنگه...

-آقای راننده؛ آقای راننده؛ پاتو بذار رو... زامبی!

-زامبی؟

مرگخواران و محفلی ها از شدت ترس و احساس رطوبت در نواحی پایین، جامه دریدند و چندتایشان هم ترکیدند و دل و روده شان در چشم و دماغ آقای راننده ریخت. آقای راننده که کور شده بود، رفت توی زامبی بینوا و با نهایت قساوت و بیرحمی، زامبی بیچاره را زیر گرفت و از رویش رد شد.
کلاه قرمزی که این حجم از خشونت و وحشی گری را دید، به این نتیجه رسید که این رول برای بچه ها مناسب نیست و باید آقای راننده اش را بردارد و برود سر کار خودش. او که از محفلی ها و مرگخوارانِ بی ادب و بی تربیت، دلگیر شده بود، با ذکر "چقدر بی ادبین ننه سیریوسای عمه هیپوگریف!" همراه با آقای راننده از کادر خارج شد.
درون اتوبوس، جمعیت باقیمانده بر سر و صورت خود می زدند و برای زامبیِ از دست رفته شان، فریاد غم سر داده بودند.
آرسینوس، به رسم یادبود در وسط اتوبوس ایستاد. کاغذی از جیبش بیرون آورد و خواند:
-زامبی، زامبی بود. از اون زامبی های متشخص بود. از اونایی معجونا رو توی قیمه ها می ریزن. زامبی... عوهو عوهو...

-ای مادر بگرید به حال زامبی!

-زامبــــی من کجایـــــــی؟ زامبــــی چه بی وفایـــــی!

در میان این همه اشک و ناله، رودولف فکر شوم دیگری داشت.
-ملت... ملت... آروم باشین! ما یه زامبی رو از جامعه زامبی ها کم کردیم. حالا باید یه زامبی بهش اضافه کنیم! مثلا همین آرسینوس خودمون. میدیمش به زامبیا تا زامبی کننش.

-زامبی؟ زامبی نمیشناسم من. تو رَم نمیشناسم حتی.

-بیا دیگه.

-خودت بیا.

هری پاتر، پا پیش گذاشت و گفت:
-قسم به کله زخمی من و اکسپلیارموسِ مقدس اگه بذارم یه مرگخوار، یه مرگخوار دیگه رو با روحیه مرگخوارانه و بدون عطوفتش، زامبی کنه. اصلا زاخار با ما چرا بدی؟ من ایشون رو به مقر زامبیا میبرم و میدم بخورنش. حله داداچیا؟
-نیست.

-هست. هست. خوبم هست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














...آره...می سوزه!
مجسمه ما رو بسازین و بزنین جلوی در خانه ریدل. زبان هر کسی را که اسم ما را تلفظ کرد از حلقوم بیرون بکشید...زبان این رودولف را به هر حال بیرون بکشید. چهار چشمی مواظب باروفیو باشید. این موذی چشمش دنبال تخت ماست. نه بی وجود! تخت خوابمونو نمی گیم. تخت سلطنت ما! هر سال برای تدریس درس جادوی سیاه درخواست بدین. اگه قبول شد بیایین سر قبر ما بهمون اطلاع بدین که زودتر زنده بشیم.با حشرات و گیاهان رفتار بدی داشته باشین. بجز همینایی که ما مرگخوارشون کردیم. دخترمونو گره نزنین...بذارین همین جا برای خودش بخزه. 
»
» و سپس از مهلکه گریخت.
I'm sick of psychotic society somebody save me





...ولی...اون دیگه چیه!