سوژه نیورودولف، قمه اش را توی جیبش چپاند و چشمانش را چرخاند.
-به به به! چه سری، چه دمی، عجب منقاری! میتونم بپرسم وضعیت جنسیتتون چطوریاس؟
کلاغ، با یک ور صورتش به رودولف نگاه کرد. بعد هم رویش را برگرداند، قار قاری سر داد و پرواز کرد. حتی کلاغ ها هم از دست رودولف آسایش نداشتند!
از چند متر دورتر پشت یک بوته، وینکی پیس پیس کنان گفت:
-وینکی به قمه زن پیس پیس کرد! قمه زن نباید صدای کلاغ درآورد. وینکی و قمه زن و کروات زده اینجا بود تا به دستور ارباب، محفلی مریض کرد. اگه محفلی ترسید، فرار کرد. اگه محفلی فرار کرد، سرما نخورد! اگه محفلی سرما نخورد، مریض نشد! وینکی جن مستنباط خووب؟

-
جن خانگی، وزیر سابق و چشم چرانِ بی خاصیت، پشت سه بوته مجزا کمین کرده بودند. اطرافشان را پارک بزرگی احاطه کرده بود. در وسط این پارک، سه محفلی مو قرمز نشسته بودند و با دقت زیادی به در و دیوار نگاه می کردند.
آرسینوس از لای کرواتش دستمالی در آورد و توی آن فین کرد. بعد هم چوبدستیش را بالا گرفت و گفت:
-خوب پس نقشه اینه که... عوهو عوهو... این دستمالا رو بندازیم تو لباسشون. اونا هم سرما میخورن، بعد که سرما خوردن، کل محفل رو سرما میدن! بعد که همه محفلیا سرما خوردن، می شینیم هار هار به ریششون میخندیم! فیــــــــــن!

-کروات زده جن خووب بود!
و مرگخواران، دستمال ها را برداشتند و فریاد سر دادند و دویدند تا فین های آرسینوس را به سر و روی محفلی ها بمالند و آنها را مریض و بدبخت کنند و بعد هم بشینند و غبطه بخورند به این حجم از پلادت و سیاهی و تباهی که از هر انگشتشان می بارید.
اما یک چیز، فقط یک چیز، اشتباه پیش رفت...
آرسینوس که درست پشت سر رودولف می دوید و فریاد سر می داد، عطسه کرد!
و یک گیگیلیِ شاد و سرخوش، رفت و خورد پس کله رودولف.
و رودولف با سر به زمین خورد.
و رودولف بیهوش شد.
و رودولف بیهوش ماند!
بیمارستان سنت مانگو-پرستار، من به شما علاقه خاص دارم. میتونم بپرسم وضعیت تاهلتون چطوریاس؟ عه... پرستار! پرستار! بنده مرلین حتما از شدت جذابیتِ ذاتی من آب شد و رفت تو زمین.

پرستاری که آب شود و برود توی زمین، وجود نداشت. رودولف این را نمیدانست.
خودش را کمی جا به جا کرد و نگاهی به اطراف انداخت. هنوز توی بیمارستان بود اما بیمارستان توی خودش نبود! برقِ رفته بود. ذره ای صدا از هیچ کجای بیمارستان، به گوش نمیرسید. فقط رودولف بود و اتاقِ متروکه اش!
-احتمالا از شدت جذابیت ذاتیم، همه آب شدن. چقدر من جذاب و رو فرمم!

رودولف به سختی از جایش بلند شد و لنگ لنگان به سمتِ در رفت. در را باز کرد و با راهرویی کاملا خالی مواجه شد. راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یک در بزرگ. رویِ در نوشته بودند که:
مُرده ها اینجان! باز نکنید!-اینقدر با جذبه ام که اومدن سنت مانگو رو به افتخارم مُرده شور خونه کردن! مُرده هاشم تکون میخورن تازه!

تعدادی دست از بین شکاف هایِ در بیرون آمده و بی هدف به سمت رودولف دراز شده بود. همین که رودولف دستش را دراز کرد که با آن دست ها دست بدهد، دستی روی شانه اش خورد و او را منصرف کرد.
-رودولف! زنده شدی بالاخره؟

رودولف برگشت و با بلاتریکسی ملاقات کرد که خیلی عصبانی بود. بلاتریکسی که آنقدر عصبانی بود که واقعا عصبانی بود!
-عه! سلام بلا! چی شده؟

-چیز خاصی نشده. 6 ماه توی کما بودی. تو این مدت، یه ویروسی اومد. همه مردم مُردن، بعد زامبی شدن، بعد شروع کردن به خوردن آدمای زنده، بعد آدمای زنده هم مُردن، بعد آدمای زنده ای که مُرده بودن هم زنده شدن و بقیه آدما رو خوردن. بعدشم فقط یه تعدادی از مرگخوارا زنده موندن با یه تعدادی از محفلیا. دامبل و ارباب هم مبتلا شدن به این ویروسه. الان هم داریم بار و بندیل میبندیم که بریم درمان این ویروسه رو پیدا کنیم. رواله؟

-