جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1387 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه ی دامبلی دیمبولی دامبللو دومبول !
پایان سوژه !

متشکرم . موفق باشید.

- چی چی رو پایان سوژه جغله ی حسابی!؟ دفعه ی پیش هم با همین معتاد اومدی همین تاپیکو به بوق کشیدید ، بریدین و دوختین و تموم کردین سوژه رو ! عهه !
جیمز دهانش را کج کرد :
تاپیکو به بوق کشیدید !

____________________

- خودشه ! پسر پاتره! ببین کوچول ، من تو بچگیام ، تو جوونیام ، باباتو یکمی اذیتش کردم... میشه منو حلال کنی از طرف بابات؟
جیمز :

- ببین پسرم تو دیگه بچهه نیستی که ، به درجه ای رسیدی که بتونی برا بابات تصمیم بگیری! خب دیگه ، حلال؟
جیمز :

_ کروشیو جواب بده دیگه کوچولوی جیغ جیغو! حلال !؟
جیمز : بابا... بابا بیا ببین این عمو کچله چی میگه !

هری ، خوشحال از بهانه ای که برای خلاصی از شر جینی پیدا کرده بود ، دوان دوان خود را به جیمز رساند .
- چی شده پسرم؟ عع اینکه میرتله !
روح لرد و مرگخوارانش :
هری عینکش را بر روی بینی اش جابه جا کرد و دوباره به شبح لرد نگاه کرد.
هری : لرد!؟ ولی من تو رو کشتم ! تو مُردی !! ( ک.ر.ب پلیس آهنی! ) چی میخوای از جون من!؟ جیـــــــــغ ! مامان بیا ازم دفاع کن !
ناگهان لحنش تغییر کرد ، بغضش را فرو داد و با چشمانی سرخ پیشانیش را جلو برد :
- جلو نیا ! جلو بیای با اشعه لیزر پیشونیم خفه ات میکنم !
لرد با بی حوصلگی هری را کنار زد و به سوی جیمز رفت .
هری جوگیر خود را جلوی پسرش انداخت : نه ! نه جیمز رو نه ! خواهش میکنم !

در همین وقت جیمز خود را از پشت پدر کنار کشیده و به سمت ولدی رفت :
- عمو کچل ، حلال !
ولدی نیشخندی زد و سپس فریاد زد :
- ها دمت گرم پسر کوچول ! ما رفتیم ! زت زیاد !

چشمان هری گرد شد :
- چی چی رو حلال جیمز ! صب کن ببینم !

داخل ذهن هری :

لردی که کاری با هری نداره - جیمزی که میگه حلال و...خب لردی که کاری با کار هری نداره و جیمز هم بهش میگه که حلاله... میخوان چی رو نشون بدن؟ شاید بهتر باشه دنبال علامت سوم آبی بگرده !
یا نه ، علامت ها کامله ، صندلی نتیجه گیری ! ها ! ولدی برگشته تا حلالیت بطلبه و از بچه خواسته به جای هری حلالش کنه ! جیمز هم گفته حلال ... نتیجه میگیریم که.... که..

بیرون ذهن هری :

هری : حلالیت ؟!! عمرا !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1387 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- به یک شرط!
- چه شرطی؟!
- مسئولیت حملات انتحاری به برج های دوقلو رو بر عهده بگیری و تمام تلاش دیپلماتیک خودت و گروهت رو به کار ببندی تا اسم القاعده از لیست گروه های تروریستی حذف بشه و امنیت سوداگران مرگ رو تامین کنی و مخارج 3 سال گروه ما رو بر عهده بگیری...
- این یک شرط بود؟!!!
- هنوز مونده... دوچرخه ام رو هم پس بده!

در راه بازگشت

مورگان الکتو پرونده ی طرح "خانه ریدل 1404" را بست. عینک مطالعه اش را از چشم برداشت و رو به روح لرد که در کنار شترش معلق بود گفت:

- با قبول این شرایط ما رو تو تنگنای مالی-سیاسی دشواری گذاشتین ارباب!
- توقع داشتی شرایطش رو قبول نکنم تا تو اون دنیا عذاب بکشم؟!
- نه، ارباب! ولی الان اسم گروه مرگخواران به جای القاعده رفت تو لیست گروه های تروریست تحت تعقیب! و کلی هم ضرر مالی بهمون وارد شد. خب بد نبود یکمی فکر ما رو هم می کردین. حس فداکاریتون کجا رفته؟
- حس فداکاری؟!!! کروشیو! محفلی شدی؟ البته قبول دارم که پذیرش اون قسمت دوچرخه زیاده از حد بود! نفر بعدی لیست رو بخون.
- هری پاتر؛ پسری که زنده ماند!
- چی؟! پاتر؟! اونم از من شاکیه؟ من باید از اون شاکی باشم! کی بود که با جرزنی آواداکداورام رو بهم برگردوند؟ کی بود که من رو از پس کله ی کوییرل کشید بیرون و باعث جدایی من از مدیریت شد؟ کی بود که دفترچه خاطرات نازنینم رو سوراخ کرد؟ کی باسیلیسک آقاجون سالازار رو کور کرد و کشت؟ کی هورکراکس های نازنینم رو یکی یکی به فنا داد؟ کی بود که من رو کشت؟...

چرت مورفین پاره شد: من بودم ارباب! نارنجک... ضامن... بومب...ترکیدی...

محل اقامت هری پاتر و خانواده!


- ییااااااایییی! تو چرا چو چانگ رو داست داشتی؟!
- جوون بودم! خریت کردم! تو رو جون بابات اون ماهیتابه رو بذار سرجاش!
- ها! راست گفتی ماهیتابه قدیمی شده!
- آی باریکلا دختر خو... جی... جی... جینی... اون ساتوره ها!!!

زیییییییییینگگگگ

- جینی! دارن در میزنن! از خر شیطون بیا پایین، برو ببین کیه.
- من زنتم یا کلفتت؟ خودت برو ببین کیه!
- اگه من برم قول میدی اون ساتور رو بذاری کنار؟
- نه!
- خب پس من چیکار کنم؟! دارن در میزنن....جیمز! جیمز! برو ببین کیه دم در.

دم در محل اقامت هری پاتر و خانواده!

مونتگومری دستش را از روی زنگ برداشت:

- نیستن. بریم!
- یعنی چه؟
- نیستن دیگه! فرستادیمشون خانه ریدل برن ناهار مجلس شما رو بخورن!
- الان شبه آی کیو! برگشتن. صدای زندگی عشقولانه شون رو نمی شنوی؟

ناگهان در باز شد و پسری کوچک با یویویی صورتی در آستانه ی آن ظاهر شد:

- سلام. تو کی هستی عمو کچلو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 4 آذر 1387 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
_کروشیــــــــــــــو

بن لادن پوزخندی زد و در حالی که سعی می کرد بدون لرزش حرکت کند با لحن خاصی گفت :
_حرف نزن تامی! خودت می دونی که کروشیو هات دیگه اثری نداره .من نمی دونم چرا نمی تونم روحتو کاملا واضح بببینم.هرچی باشه من سالیان سال استاد این کارا بودم.ولی خیلی روح زشتی داری.درست مثل خودت

بلاتریکس با شنیدن این حرف خشکش زد و چوب دستی اش را بیرون کشید که با اشاره ی لرد سکوت کرد .
روح لرد در میان باد هوهو کشید .سپس به زمین نزدیک شد و به بلیز که کفش هایش را می جوید چشم غره رفت و با صدای ارامی گفت :
_برای این که روح منو فقط افرادی می تونن ببینن که لیاقت داشته باشن.تو هم اگه ارباب رو ببخشی ممکنه لیاقتش رو پیدا کنی

بن لادن پوزخندی زد و در حالی که سعی می کرد نسبت به التهاب لرد بی تفاوت باشد به فکر فرو رفــــت

فلـــــش بک .حدود چهل سال پیش :

_بن بن ..همین الان اون دوچرختو بده به من!

پسرک مو طلایی با ناراحتی به تام نگاه کرد و با حالتی لجوجانه گفت :نمی دم.ماله خودمه.چیه؟مورفین و مارولو برات نمی خرن؟
_خیلی بدی! تو به من توهین کردی.تو به رگ جادوگری من توهین کردی.تو خیلی بدی.خیلی خبیثی. دوچرختو بده به من.همین الان.تو که از رنگ سبز بدت می اومد
_نمی دم .خوابشو ببینی.برو به اون دایی معتادت بگو برات بخره
_دایی من معتاد نیســــــــتتت!

سپس فکری کرد در حالی که زیاد به حرفش مطمئن نبود خاطره ای را در ذهنش مرور کرد

فلش بک در فلش بک یک ساعت قبل از حدود چهل سال پیش :

مورفین در حالی که چایی اش را هورت می کشید و همزمان سعی میکرد زیپ کاپشنش را بالا بکشد ولی هربار در نیمه کار خوابش می برد خطاب به تام گفت :
_ دایی ژون.اون نبات منو می اری؟شیزه خونم اومده پایین پشرم
_ نه نمی ارم.خودت برو بردار.مگه چلاقی؟
_دایی چلاق نیژ پژرم.ولی اگه بری بیاری قول می دم برات عروژک بخرم.اژ اون دختر خوژکلاش.پاشه دایی ژوون؟
_نمی خوام.دفعه پیش بهم قول دادی برام از اون رداها بخری نخریدی.منم به زور از بچه های کلاسمون گرفتم.تو خیلی بی کلاسی.تو معتادی.تو به قولت عمل نمی کنی.من باهات قهرم..میرم بیروون اصلا.

پایان فلش بک در فلش بک،ادامه ی فلش بک اول :

_خیلی خب .زیاد در مورد اعتیادش مطمئن نیستم ولی تو حق نداری به دایی من بگی معتاااااااد!
_معتاد معتاد معتاد.دایی تو معتاده.بازم می گم..معتاد معتاد معتاد.
_ ساکــــــــــتتتتتت! دوچرختو می دی به من یا به زور ازت بگیرم؟
_نمی تونی ازم بگیری.تو فقط یک قلدری.

تام با عصبانیت بن را هل داد .سر بن به گوشه ی جدول اصابت کرد.پسر کوچک با غصه به دستی به سرش کشید و فهمید که خون موهای طلایی رنگش را نارنجی کرده است.تام پوزخندی زد و سوار دوچرخه شد .

_سالازار نجاتت بده کوچولو.بچه دماغو.من رفتم.دوچرختم خود با من داره می اد.
_ناممرددد..ازت نمی گذرم...یک روزی بزرگ می شم و تلافی می کنم!!

پایان فلـــــــــش بک

بن لادن بغضی که گلویش را می فشارد را فرو داد .سپس به لرد خیره شد که منتظر پاسخ او بود ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/4 20:55:30
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 4 آذر 1387 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
باباا این چچرا اینجوریه؟بندری میزنه این تپه!نمیتونستیم با جاروهامون بریم؟
- تو صحرا جاروها خشک میشن.بزنینشون بخار میشه.حالا ساکت باش.الان تو صحرا هستیم.هر لحظه ممکنه یکی بیاد مارو....
صدای شلیک تفنگ همه جارا فرا گرفت.مرگخواران با شنیدن صدای گلوله،دیواری قرمز رنگ را دور خود درست کردند و سپس با چوبهایشان بسوی افرادی که همچون مومیایی در ملافه پیچیده شده بودند افسون و طلسم فرستادند.کمی بعد،صدای داد و فریاد شخصی،مومیاییها را از شلیک کردن باز داشت.فردی با عمامه سفید رنگ و ریش دراز بسوی مرگخواران راهی شد و گفت:
اینها همانا آدم المعمولی نباشند.من دانستم این ها چباشند.
بلیز پاهای شترش را از روی ردای خود بکنار زد و با تعجب گفت:
میگم این یارو برادر دامبله؟ریشش خیلی درازه.
-نه.فامیل کوییرله.عمامش خیلی تمیزه.بوی پیاز هم میده
- نه بابا.دوست کالینه.مثل کالین آسلامیوسانه حرف میزنه.
فرد ریش دراز کمی صبر نبود و بعد با عصبانیت گفت:
چه خواست از مردان من؟باز آمده اید تا مارا بیازارید؟ بگو ما به شما چکار کرده ایم؟باز کچل شنل دراز شمارا فرستاد عمامه از کله من دراورید؟
آنی مونی قدمی به بن لادن نزدیک تر شد و گفت:
آیم ام ا بلک برد.کن یو صحبت اینگلیش؟ما نات فهمیمد یو چیگفت.
بن لادن با دستان خود بر روی عمامه کوبید و با عصبانیت گفت:
خرها.من فارسی صحبت میکنم.میگویم شما از من چخواستید؟برای چه شما به اینجا آمدید؟
ناگهان،چشمهای بن لادن از مرگخواران به چیزی که در بالای سرش ،بر هوا شناور بود نگریست.لرد(سایشون مستدام) لبخند گشادی تحویل بن لادن داد و دستانش را برایش تکان داد.
-آهاا..پس کچل ردا بلند مرده.شما آمده اید پاچخواری و بخشش طلبی.بن لادن یک جواب دارد.نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/9/4 18:45:18
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 4 آذر 1387 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با عصبانیت بطرف اتاقهایشان رفتند.

-مرده شم دست از سرمون برنمیداره...
-کچل بی مصرف...
-یکی نیست بگه خب مثل آدم زندگی میکردی که الان مجبور نشیم بریم تو کوه و بیابون...

بلیز با چهره ای متفکر روی تخته سنگی نشسته و به روح معلق و شفاف ارباب خیره شده بود.
-میگم ارباب اینجوری کله تون بیشتر برق میزنه ها...

روح لرد سیاه با عصبانیت بطرف بلیز خم شد.
-همچین بزنم....

بلیز لبخندی زد.
-ارباب فکر نمیکنم بتونین.داشتم فکر میکردم حالا که شما شفاف شدین میتونم چوب دستیتونو برای خودم...

بلاتریکس از پشت سر به بلیز نزدیک شد.
-هی چی داری به ارباب میگی؟پاشو به یه دردی بخور.ارباب فرمودن نمیتونیم همه با هم آپارات کنیم.خط رو خط میشه.باید یه وسیله نقلیه مناسب پیدا کنی.حواستو جمع کن که کاملا لوکس و راحت و مناسب باشه.

بلیز از جا بلند شد و به دنبال وسیله نقلیه رفت.

طولی نکشید که مرگخواران آماده جلوی خانه ریدل منتظر بازگشت بلیز شدند.

روح لرد سیاه پرواز کنان سرگرم حضور و غیاب بود.

-ارباب..بلیز برگشت.

لرد دفتر حضور و غیاب را به بلاتریکس داد و بطرف بلیز برگشت.
-بلیز؟؟!!اینا چیه؟

بلیز افسار یکی از وسایل نقلیه را کشید.
-ارباب،ماگلا بهشون میگن شتر...گفتن برای رفتن به صحرا مناسبترین وسیله همینه.آب و غذا هم نمیخواد.فقط گاهی روم به دیوار تف میکنه.بهتره زیاد بهش نزدیک نشین.

لرد با تردید به شتر ها نگاه کرد.
-اونوقت...کجای اینا باید بشینیم؟

بلیز شتر ها را بطرف مرگخواران هدایت کرد.
-ارباب جون شما که پرواز میکنی.ولی چیزه..احتمالا باید بین اون دوتا تپه بشینین.

نارسیسا با نفرت به یکی از شترها نزدیک شد.
-چه بویی میدن اینا..من نمیتونم سوار بشم.تازه این یکی یه تپه داره...باید بریم اون بالا بشینیم؟

لرد سیاه سعی کرد یکی از شترها را امتحان کند ولی به دلیل شفافیت مفرط موفق به انجام اینکار نشد.
-چاره ای نیست.مرگخوارا سوار بشین.باید حرکت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 4 آذر 1387 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :
طی نبردی سخت میان محفلی ها و مرگ خواران لرد ولدمورت توسط یکی از مرگ خواران خودش به نام مورفین گانت به شهادت(؟!؟) می رسه.
بعد از مرگ لرد ولدمورت ، روح او به نزد بلاتریکس میاد و به او میگه که باید بلا و مرگ خواران از تمامی کسانی که از دست لرد ولدمورت زجر دیدن رضایت بگیرن تا جای لرد ولدمورت در اون دنیا خوب و راحت باشه!
مرگ خواران عملیات رضایت گرفتن از شاکیان لرد ولدمورت رو شروع می کنند که صد البته این افراد کم هم نیستند!
از طرفی اولین برنامه مرگ خواران ، نجات جسد لرد ولدمورت از سردخونه محفل هست که طی نقشه ای که کشیدند ، محفلی ها رو به مجلس ناهار لرد ولدمورت دعوت کرده و بعد از خالی شدن خانه گریمولد ، وارد خانه شدند تا جسد اربابشون رو نجات بدهند.
و اینک ادامه ماجرا ...
---------------------------------------

خانه گریمولد
روح تام معلق در هوا : سریعتر دیگه بوقیا! بلیــز ... تو چرا قیافت اینجوری شده؟ ها؟
بلیز که سعی میکنه از شدت نفرت دماغش رو چین نده در جواب لرد گفت.
_ یا لرد! میگم این جسد شما خیلی بو میده ها!
صدای لرد شنیده شد.
_ کروشیو رعیت!
برق نارنجی رنگ ضعیفی چند ثانیه در هوا مانده و بعد از چند لحظه در میان هوا و رو به روی بلیز ناپدید میشه!
بلیز : لرد دیگه نمی تونه کروشیو بفرسته!
بلا : ولی من که میتونم! کروشیو!

چند فرسخ آن طرف تر!
_ بارتـــــــی! پس چی شد این رستوران خراب شده؟
_ صبر داشته باش دامبل جون! هیـــــی اینجاست!
بارتی با دست ، به رستورانی کوچک اشاره می کند که بر سر در آن نوشته شده است :
" رستوران اکبر کثیف "
ملت محفل:

خانه ریدل ها!
بلا از در پشتی وارد خونه میشه و یک عدد بیل رو میزاره یک گوشه.
_ بالاخره خاک کردمش ... مای لرد!
روح لرد : دستت درد نکنه بلا! هیچکی که از ما خیر ندید بزار حداقل اون کرم و باکتریا یک استفاده ای از جسد ما بکنن!
مورگان بلند میشه و یک کاغذ پوستی رو روی میز قرار میده.
_ طبق این لیست ، شاکیان ارباب به ترتیب اهمیتشون قرار دارند و ما باید از تک تک اونها رضایت بگیریم.
مورفین : حالا اولیش چی هشت؟
_ اولین فردی که باید ازش رضایت بگیریم بن لادنه که الان تو یکی از صحراهای افغانستانه!
مرگ خواران : بن لادن؟
روح تام : چتونه بوقیا؟ ها؟ باید بریم ها! خودم ازش رضایت می گیرم.آره داداش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/9/4 13:44:33
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1387 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمالد

خلایق اهل محفل دو به شک بودند که چه لباسی برای مجلس ختم مناسب است . آنیت که ته ذره ای از عشق لرد در وجودش باقی مانده بود ، چادر سیاه ننه اقدس را برداشت :
- اینو سرم می کنم . بلکه یه کم روح لرد به خاطر حیا حجابم شاد بشه

مری که حالش از این ادا اطوارها به هم می خورد ، یک پیراهن آستین حلقه ای انتخاب کرد :
- بشین بینیم باو ! اونجا مجلس درهمه . حال میده یه دست بزنیم و برقصیم و ...

پیوز که با خوشحالی بالا و پایین می پرید و از سقف به طبقات بالا می رفت و ناگهان از کف پای هرکدام از خلق فداکار محفل در می آمد خوش خوشانش شد :
- مری منو به همرقصی قبول می کنی ؟

پروفسور فلیت ویک ورد منجمد کننده ارواح را زیر لب زمزمه کرد و پیوز سر جایش خشکش زد . پروفسور نیشگونی خفنز از پیوز گرفت و حکم داد :
- سبکسری ، اونم وسط مرگخوارا ممنوعه ! تو خونه گریمالد هر گِلی زدین به سر خودتون مهم نیس ولی اونجا باید نشون بدین یه سفید اصیل هستین !

و بعد وردی زمزمه کرد و پیوز آزاد شد . با شنیدن این حرف فلیت ویک ، گرابلی پلنک با ترس و لرز گفت :
- یعنی اونجام کلاس خصوصی داریم ؟

مری با چشم غره ای یه او ، زیر لب زمزمه کرد :
- ایشششش !

جیمز سیریوس دستور داد :
- نخیرم . باید حرمت مرده رو نگه دارین . حالا خود مرده رو بیخیل ! ما مهمون بارتی هستیم و منم کلی آبرو حیثیت جلوش جمع کردم . همتون باید سیاه بپوشین و دلاتون سفید باشه . نمی خوام آبروم جلو بارتی بره و فردا آتو بگیره ازم تو هاگوارتز یویوی منو ازم حق السکوت بگیره

دیگر حرفی رد و بدل نشد . همه لباس هایشان را پوشیدند و کنار شومینه صف کشیدند تا با پودر فلو به خانه ریدل نقل مکان کنند که ناگهان چارلی گفت :
- با جسد ولدی چیکار کنیم ؟ هویجور تو زیرزمین مونده !

دامبلدور با آسودگی پاسخ داد :
- اون دیگه مرده . اونقدرم تو زندگیش سیاه بوده که هیچ جک و جونوری جرات نمی کنه دست به جسدش بزنه و بخورتش . میذاریم همونجا بوش در بیاد یو هاهاهاها ...

و جلوتر از بقیه وارد شومینه شد . ده دقیقه بعد همه از آنجا رفته بودند و خانه گریمالد در سکوتی وهمناک فرو رفته بود .

دو سایه ، پاورچین پاورچین از درب خانه گریمالد وارد شدند .

- هی بلیز ، گفتی زیرزمین کدوم طرفه ؟

: بلای بوقی ، اون راه پله رو می بینی اون روبرو ؟ پله های زیرزمین درست پشت سرشه !

بلیز و بلا از پله ها پایین رفتند . درب زیرزمین را باز کردند و جسد لرد سیاه را وسط زیرزمین و روی یک میز نهارخوری یافتند . بلا با آشفتگی به سمت جسد شتافت :
- الهی بلا به قربونتون بره . الهی این محفلیا جیز جیگر بگیرن . الهی نور به قبرتون بباره ...

صدایی از پشت سر بلا و بلیز جواب داد :
- خجالت بکش بلا ! نور به قبر من نمی باره . باید سایه سیاه بباره ! تو چه جور مرگخواری هستی که سفید حرف می زنی ؟

بلا و بلیز با حیرت و وحشت روبرگرداندند و با روح لرد سیاه که در ارتفاع یک متری از زمین ایستاده بود ، مواجه شدند . بلیز با لکنت گفت :
- ار ... ار ... ارباب ... شم ... شما ... چـ ... چـ ... چرا این ریختی شدین ؟

روح لرد سیاه جواب داد :
- رفتم اون دنیا ، دم درش دیدم چه شعله های خفنزی اونجاس ... دیدم حال نمی کنم ، برگشتم . ولی توی جسدم راهم ندادن ! میگن چون هنو دل از دنیا نبریدم ، مجبورم مث پیوز همین دور و ورا بپلکم . شما اومدین خیر سرتون رضایت بگیرین واسم یا جسدمو نجات بدین ؟

بلاتریکس :
- الهی قربونتون برم . فداتون بشم . هردوش !

لرد سیاه :
- پس زودتر . این بدن مطهرو بردارین ببرین به قبرستون خونه ریدل . بعد منم همراتون میام ببینم کی جرات داره از رضایت دادن به من سرپیچی کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/1 20:56:12
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1387 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه بارتي دستاي كوچولوشو با خوشحالي به هم ميزنه و ميگه:


_ جونمي جون! يه جنگ حسابي ديگه!!!


اما بلا احساس ميكنه كه اگه يه بار ديگه به خاطر ارباب جنگ بشه، ديگه هيچي ازش باقي نمي مونه و به ياد بيني نداشته ي ارباب ميزنه زير گريه! و در همين حين فكري به كلش خطور ميكنه!



لحظاتي بعد، دم در محفل



_ بله؟ بله؟ اومدم! چقد زنگ ميزني!


جيمز در رو با عصبانيت تمام باز ميكنه و چشمش مي يفته به يه بچه ي كوچولو كه مشكي پوشيده و چشماش از گريه شده اندازه يويوي خودش، اما به رنگ قرمز!


_ تو كي هستي؟


بچه ميزنه زير گريه و بلند بلند ميگه:

_ من بارتي ام! بابا لردم مرده!!! عهههههههه!

جيمز هم حساس! شروع ميكنه به:

_ عمو پيوووز!... عهههههههههههه!



در اين لحظه پيوز مي ياد جلو و ميگه:

_ جيمز! بيا كنار! اين بچه ي دشمنه! الان تو رو اذيت ميكنه!!!


اما بارتي خودشو مي ندازه بغل جيمز و هاي هاي گريه ميكنه و ميگه:


_ بابام كشته شده! بياين ناهار ختمشو بخورين روحش شاد شه... شما رو به ريش مرلين! ... من كوچولوئم!...

_ مي يايم بارتي كوچلوي بيچاره!


_ نخيرم جيمز! ما نميريم!


و در اين هنگام جيمز شروع ميكنه به جيغ كشيدن مخصوص خودش!



در اينجا بود كه هر چقدر محفليا گفتن خوبيت نداره بريم خونه اين تام و رفقاش، جيمز بي تابي ميكرد و با جيغ و گريه، خونه رو گذاشت روي سرش و خودشو خيلي در غم بارتي شريك مي دونست! نتيجه اين شد كه تمام ملت محفلي به راهنمائي بارتي رفتن خونه ريدل ها تا در مجلس ختمش شركت كنن!


اما غافل از اين بودند كه بلا و بليز، اون كنار گوشه ها مخفي شده بودند كه برن جسد ولدي رو بيارن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای لرد سیاه از اعماق سلول های بدن بلا به گوش می رسد :
- فعلا از سردخونه محفل !

*****

بلاتریکس ، بلیز ، مورفین ، اسنیپ ، نارسیسا ، مورگان ، بارتی ، سیریوس و ایوان روزیه روی نقشه ای خم شده اند . بلیز انگشت اشاره اش را روی نقشه حرکت می دهد :
- این در ورودی خونه گریمالده . از در که رفتیم تو ، نه چپ میریم ، نه راست میریم ، نه شمال میریم ، نه جنوب میریم نه بالا میریم ...

بارتی :
- و نه پایین میریم ! جونمون بالا اومد باو ! بالاخره پس کجا میریم ؟

بلیز :
- آهااااااااااااااا ... اشتبات دقیقا همینجاس ! ما قشنگ باید بریم پایین . مرده شورخونه محفلیا تو زیرزمین خونه گریمالده !

سیریوس مدادی برداشت و زیرزمین را خط زد :
- هیشکی حق نداره پاشو بذاره تو زیرزمین خونه گریمالد !

ملت مرگخوار بس مشکوکانه به او نگاه کردند :
- دقیقا چرا اونوقت ؟ طبق تحقیقات ما سردخونه محفلیا همونجاس ! مرده هاشونم همونجا کنسرو می کنن !

سیریوس :
- من نمی تونم برم اون تو

و ماجرایی را تعریف کرد :

فلش بک: یه چیزی تو مایه های سی سال پیش

مادام بلک :
- سیریش ! پروفسور دامبلدور اومده تو رو برای هاگوارتز دعوت کنه . میری از توی زیرزمین براش از اون نوشیدنی های مخصوص خودمون میاری .

سیریوس کوچک :
- من از تاریکی می ترسم مامی

خانم بلک :
- رو اعصاب من پیاده روی نکن بچه ! جیـــــــــــــغ

و سیریوس کوچک به زیرزمین می رود . سایه های روی دیوار و بشکه هایی که کنار هم چیده شده اند و انواع موجودات عجیب و غریب مورد علاقه مادام بلک در آنها غوطه می خورند و در آخر ...

صدای جیغ سیریوس کوچک مادام بلک را به زیرزمین می کشاند :
- چی شده بچه ؟

و سیریوس با ترس و لرز به موجودی اشاره می کند که شباهت زیادی به پروفسور دامبلدور دارد .

موجود با موذیگری می خندد :
- کریچر خوشش اومد که این ارباب لوس رو ترسوند ! کریچر بلد بود معجون پیچیده درست کنه . ولی حیف که معجون پیچیده رو جنای خونگی درست و کامل عمل نکرد !

مادام بلک که از بانمکی کریچر لذت برده ، کروشیویی نصیب سیریوس می کند و با ظرف نوشیدنی به طبقه بالا برمی گردد .

سیریوس کوچک با اندوه و خشم ، به مادرش و کریچر که در حال رفتنند ، می نگرد .

پایان فلش بک

مرگخواران احساساتی شدند . نارسیسا که دیگر آخر ِ احساسات بود ، اشک هایش را پاک کرد و گفت :
- آخـــــــــــــــــــی ... نازی ! پس تو همه زیر و بم اون زیرزمین رو بلدی . تو جلو راه میفتی و ما بقیه پشت سرت میایم .

سیریوس :
- ولی ... آخه ...

بلاتریکس :
- دیگه آخه نداره ! سرور من دست اون محفلیای ( به دلیل توافق بر عدم استعمال دخانیات ... ببخشید ... کلمات فلان و بهمان ، سانسور شد ! ) اسیره . اول باید بدن مطهرشو نجات بدیم و بعد بریم از کل کهکشان به ضرب کروشیو و آوداکداورا هم شده رضایت بگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/30 22:28:39
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/1 1:37:43
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سرد بر روی پیشانیش را پاک کرده و به آرامی بلند میشود.
با نفس های تند و نامنظم نیم نگاهی به علامت شومش می اندازد ، علامت شوم ساعت سه صبح را اعلام میکند.
کنار پنجره ی اتاقش می ایستد ، نور مهتاب چهره ی رنگ پریده اش را روشن میکند...

روز بعد :


- بلییییییییز ! بلیز با توئم ، کجایی؟
بلیز زابینی در حالیکه دیگ سیاه و بزرگی را با کمک مورگان حمل میکرد عقب عقب وارد حیاط خانه ی ریدل شد .
بینی سرخش را با یقه ی پیراهن مشکی اش پاک کرد و با بغض به بلا نگاه کرد :
- ارباب رو ندادن بیارم ، گفتن میت رو زمین نمونه ، الان تو سرد خونه محفلیاس ، نگران نباش جاش امنه...

همان لحظه - سرد خونه ی محفلیا ! :


آلبوس دامبلدور بر بالای سر جنازه ی لرد نشسته و با شادابی در حالیکه چشم از او بر نمیداشت به صف طویلی از محفلی های پشت سرش گفت :
- صبر کنید باب به همتون میرسه یه اکسپلیارموس بزنید ! اول من ! اول من ! اکسپلیارموس ! هرهرهرهر !:lol2:

خانه ی ریدل :

بلا : که امنه...
بلیز:

بلیز ادامه داد :

- بیخیال بلا ، ببین امروز سومه ها ، ناهار رو دادم آشپزخونه ی گریمالد پزیده (!) ، مهمونا یواش یواش دارن میان .. نمیخوای در نوشابه ها رو باز کنی؟

بلا بی توجه به بلیز کروشیویی نثار وی کرد ، چادر سیاهش (!) را به کمر بسته و در حالیکه دماغش را بالا میکشید از خانه ی ریدل بیرون زد.

بیست دقیقه ی بعد - کاخ سفید :

اوباما : من از ولدی شاکیم ! الهی اون دنیا مار نیشش بزنه !

همان لحظه - ناسا :

اخترشناسان ناسا : ما از ولدی شاکی ایم ! الهی آواداکداورا بخوره بهش .

کره ی مریخ :

موجود فضایی : من از ولدی شاکیم . الهی تو آتیش بسوزه !

دره ی گودریک :

جیمز : من از ولدی شاکیم ! الهی خار بره تو دستش ، در هم نیاد !

کل کره ی زمین :


- ما از ولدی شاکییم ! جونش درآد !

بلا : من دقیقا باید از کی شروع کنم ارباب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!