برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به
اینجا مراجعه کنید.
خلاصه:خانواده اسلیترین برای تعطیلات به جزایر هاوایی میرن اما به طور ناگهانی تام ریدل (پدر لرد سیاه) توسط فردی با هویت ناشناخته کشته میشه. فردی که گلوی تام رو گوش تا گوش بریده و جسدش رو توی اتاق لرد، روی صندلیای رها کرده. لرد و مروپ که به شدت از این اتفاق پریشون شدن قصد دارن قاتل رو پیدا کنن و ازش انتقام بگیرن.
در حال حاضر، مروپ به سالازار اسلیترین شک کرده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با نگاه پر از اشکش، هر دو چشم مرد کهنسال را کاوید؛ گویی در جستجوی حقیقتی دفنشده بود، دروغی که در پشت پردهی آن چشمهای خسته پنهان شده باشد. شاید مروپ یک ذهنجوی ماهر نبود، اما او یک مادر بود... و میدانید؟ مادران نیازی به جادو ندارند تا حقیقت را دریابند. نگاه ژرف و خاموششان، آمیخته با عشق بیپایان و پیوند خونی، میتواند لایههای پنهان روح عزیزانشان را آشکار کند. گویی این عشق، همان نیروی جادویی است که حقیقت را در برابر دیدگانشان برهنه میسازد.
- دارین چیو ازم پنهون میکنین؟
زن، بیآنکه نگاهش را از مرد بردارد، آرام از روی ماسههای نرم برخاست. گویی زمین زیر پایش سنگینی سکوتی رازآلود را حس میکرد. حالا روبهروی سالازار اسلیترین ایستاده و در درون چشمانش، میلی سوزان به انتقام خون شوهرش زبانه میکشید. فاصلهای میانشان نبود جز هوایی که از سنگینی گذشته لبریز بود.
- این همه تردید جد بزرگ من از کجاست؟
سالازار اسلیترین... بنیانگذار گروه اسلیترین و یکی از اولین جادوگران سیاه تمام اعصار... مسلماً میتوانست به سادگی یک دم و بازدم معمول با یک حرکت چوبدستی، جان زن را بگیرد. زنی که اگر هر فرد دیگری به جایش بود و این چنین به او نزدیک میشد، در ایجاد چنین سرنوشتی برایش تعلل نمیکرد.
اما مروپ، هر چه باشد نوهاش بود. نوهای که از ریختن خونش بر آن ساحل داغ کراهت داشت؛ آن هم خونی که میدانست به خودش تعلق دارد.
- میدانی که من بیشتر از هر فرد دیگری خواهان ریختن خون آن مشنگ بودم. مشنگی که حتی صرف نفس کشیدنش هم، خانواده اصیلم را زیر سوال میبرد. مایه شرمساری خون خالصی که به شما اهدا کردم. اما دختر عزیزم...
دستانش را روی شانههای لرزان زن قرار داد.
- جد بزرگوارت سالهاست که برای شما، از کشتن آن مرد مشنگ صرف نظر کرده بود. نه تنها برای شما بلکه برای فرزندتان و نواده تاریکم که میدانستم وجود پدر در کنارش بهتر است. میدانم که به حرفهای من اعتمادی ندارید و در شرایط فعلی میتوانم درکتان کنم اما نگذار دیدن گذشته، تو را از واقعیتها غافل کند.
با گفتن آخرین جمله، زن را از رو به روی خودش به سمت مردم جزیره برگرداند. مردمی که با یکدیگر پچ پچ میکردند و در مورد ماجرای قتل هیجان انگیزی که شنیده بودند، با لذت سخن میگفتند. مروپ بارها و بارها عبارت "گلوی بریده" را از زبانهایشان میشنید. با هر بار شنیدن، قلبش بیشتر آتش میگرفت و میسوخت.
- هر کدامشان میتوانند قاتل همسرت باشند. هر کدامشان که با خاندان من، دشمنی پنهانیای داشته باشند. همسرت در میان ما، تنها فرد آسیبپذیر بود. تام توانایی دفاع از خودش را نداشت و همین موضوع او را به راحتترین هدف تبدیل میکرد.
مکثی کرد و سپس ادامه داد.
- با شما و نواده تاریکم لرد سیاه، ابتدا به صحنه قتل باز گردیم تا شاید مدرکی از قاتل دور جسد پیدا کنیم. سپس هر کدام از این زن و مردان را که بیشتر در موردشان شک دارید، به کلبه بیاورید تا بتوانم قاتل را برایت پیدا کنم. آگاه باش که با قدرت فرای بشری سالازار اسلیترین در بازجویی، زودتر به انتقامی که دنبالش هستی، دست خواهی یافت.