به هواداری از برتوانا:
در همین حین سسیلیا مارچ جسد معشوق سابق نگون بختش را بر بستری از چمن های سبز خوابانده و دستانش را در دستانش گرفته بود و از چشمان بسته اش اشک جاری بود.
و به همین دلیل ندید. ندید که چه طور زخم روی گلوی تام بسته شد و رنگ کم کم به چهره ی سفید گچی اش برگشت و آثار حیات در بدن بی جانش نمود کرد و سینه اش با ملایمت شروع به بالا و پایین رفتن کرد.
تام چشمان سیاهش را گشود و با نگاهی که نمی شد چیزی از آن خواند، به سسیلیای گریان نگریست و زمزمه وار نامش را صدا زد. سسیلیا نیز چشمانش را باز کرد و شگفت زده با تامی مواجه شد که زنده و سالم در برابرش دراز کشیده و به طرز اسرارآمیزی حتی زیباتر از قبل به نظر می رسید. پوستش همچون سنگ مرمر سفید بود و چشمانش مثل دو تکه جواهر می درخشیدند.
سسیلیا که حالا از شدت شعف هق هق می کرد، به سمت تام خم شد و دستش را روی گونه ی او گذاشت.
"تو برگشتی، تام. به زندگی، به نزد من."
لب های تام طوری به دو طرف کشیده شدند که انگار دارند توسط یک تکه نخ به حرکت درمی آیند. او دستش را بالا آورد و روی گونه ی سسیلیا گذاشت، دستی که به شدت سرد بود و انگار همین سرما همچون شوکی این حس را در سسیلیا ایجاد کرد که چیزی درست نیست، اما قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد، تام فورا دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دهانش را به گردن او چسباند و دندان های نیش تیزش را در او فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خونش.
صدای فریادهای درمانده و وحشت زده ی سسیلیا آن گوشه ی متروکه از جزیزه ی جاوایی را در خود فرو برد، اما فقط یک نفر آن ها را شنید. خون آشامی که در ساحل کنار امواج دریا ایستاده بود و در چهره اش ترکیبی از رضایت و نگرانی دیده می شد، گادفری میدهرست.
او که با وجود داشتن معشوق و دوستی مرگخوار همچنان نتوانسته بود بر نفرتش نسبت به این جبهه فائق شود، با نقشه ای که اجرا کرده بود، نه تنها مرگخواران بلکه اعضای محفل ققنوس و تمام افراد دیگری که به این جا آمده بودند را در معرض نابودی قرار داده بود.
گادفری به سراغ تام رفته و او را تبدیل به خون آشام کرده بود، ولی نه از روش معمول بلکه از طریق جادویی که تام را به یک خون آشام بی مغز تبدیل کرده بود، موجودی که فقط به یک چیز فکر می کرد و آن سیراب کردن جسمش از خون و تبدیل بقیه به همنوع خودش بود.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] نوری در تاریکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 10:19
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
602

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/10/10 11:06:00
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1398/06/25
آخرین ورود: امروز ساعت 08:42
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
673
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

به هواداری از برتوانا
مروپ درست پشت سر پسرش در اتاق ایستاده بود و سعی میکرد به اعصاب خودش مسلط باشد تا بازجویی به اتمام برسد. دستانش میلرزید و طاقتش به پایان رسیده بود. صحبت ریگولوس هنوز تمام نشده بود که چوبدستیاش را بیرون کشید و به سمت او نشانه گرفت:
- مزخرف میگه! فقط داره وقتمونو تلف میکنه. بیا بکشیمش!
لرد سیاه چشمانش را بست و نهایت تلاش خود را به کار بست تا از مداخله مادرش خشمگین نشود. مرگ ناگوار و نابه هنگام پدرش، تام ریدل، برای همهشان بیش از آنچه که فکرش را میکردند سخت بود. در چنین شرایطی کوچکترین جرقه عاطفی میتوانست، بزرگترین فجایع را به بار آورد. لرد یک قدمی از ریگولوس دور شد و به سمت مادرش رفت. میخواست آرام در گوش مادرش زمزمه کند که ریگولوس مانع صحبتشان شد و دوباره شروع به سخن گفتن کرد:
- باور کنید دروغ نمیگم! حتی شاهدم دارم...
لرد سیاه شاید میتوانست خشمش را نسبت به مادرش کنترل کند، اما نسبت به خیلیهای دیگر قطعا نه! مداخله ریگولوس در میان مکالمه لرد سیاه و مادرش، خشم لرد را لبریز کرد و سبب شد تا بلافاصله چوبدستیاش را به سمت ریگولوس نشانه بگیرد:
- کـروشیــو!
طلسم همچون بوسهای دردناک بر جان ریگولوس نشست و طعم تلخ شکنجه، در سراسر وجودش پیچید. لرد سیاه طلسمش را متوقف کرد و مجددا آرام به سوی مادرش برگشت. هردو پشتشان را به ریگولوس کردند و مشغول صحبت شدند:
- تو که حرفهاشو باور نکردی پسرم؟
- مادر ما فکر میکنیم بازجویی از رابستن ضرری نداشته باشد.
مروپ به فکر فرو رفت و فقط تشنه یافتن قاتل همسرش بود. هرآنچه که میتوانست او را به یافتن قاتل نزدیکتر کند، برایش خشنود کننده بنظر میرسید. سرش را به نشانه موافقت با پسرش تکان داد و سپس هردویشان به سمت ریگولوس حرکت کردند. ریگولوس از شدت درد ناشی از طلسم شکنجه، سرش را پایین گرفته بود و چشمانش تیره و تار میدید. امیدی به زنده ماندن نداشت به همین دلیل نفس زنان و با صدای آهسته تلاش کرد تا آخرین حرفهایش را بزند:
- اگر بهتون چیزی گفتم نه به خاطر این بود که دوست داشتم باهاتون همکاری کنم یا اینکه میترسیدم. نه قطعا نه! فقط دلیلش این بود که پدرتون، تام همیشه با من مهربون بود و من همیشه به چشم یک همگروهی خوب میدیدمش...
برخلاف تصور ریگولوس که انتظار شکنجه بیشتری داشت، شاید برای لحظاتی مروپ و لرد سیاه از صحبتهای ریگولوس تحت تاثیر قرار گرفته بودند. بنظر میرسید که هردو از کشتن او منصرف شدهاند و حرفهایش را بیش از قبل باور کرده باشند. در همین حین ریگولوس لبخندی بر لب داشت و خاطرات شیرینی را در ذهن مرور میکرد. به یاد دوران کودکی خود افتاده بود که برادرش سیریوس، همیشه مراقب او بود. به یاد آنکه همیشه با هم در خانه مادریشان بازی میکردند و دنبال یکدیگر میگذاشتند.
در میان لبخندهای ریز ریگولوس، شخص چهارمی از زیر سایه بیرون آمد و به جمع آنها اضافه شد که در تمام مدت در اتاق حضور داشت. سالازار اسلیترین از همان ابتدای بازجویی در داخل اتاق بود و همه چیز را با دقت گوش میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/10/10 4:24:56
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/10/11 2:18:15
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/10/11 2:18:15
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

مروپ، بیخبر از محل جنازهی ربودهشدهی همسرش که اکنون در آغوش زنی آرمیده بود که بیش از هر کس دیگر از او نفرت داشت، روی شانه دلفی میگریست و نوهاش به آرامی پشتش را نوازش میکرد.
صدای هیس هیس مانند لرد سیاه طنین انداز شد.
- مادر، باید بر خودتون مسلط باشین. مهمتر از جسد پدر، پیدا کردن قاتل اوست. تا زمانی که انتقام نگیریم روح پدرمان نمیتواند در آرامش باشد.
دلفی به آرامی اشکهای مروپ را از گونهاش پاک کرد. لرد سیاه، دست مادرش را گرفت و کمک کرد تا روی پاهای سستش بایستد.
- خوبه مادر، حالا به ما بگویید اخیرا چه افرادی ممکن است با پدرم اختلافی داشته باشند. آیا به فردی مظنونین؟
در فکر فرو رفت. فردی که با تام اختلاف داشته باشد؟ اخیرا؟ ذهنش به سرعت در حال تحلیل بود. ناگهان افکارش متمرکز و به چشمان سرخ لرد سیاه خیره شد.
- یکی هست... ریگولوس همیشه با نحوه اداره گروه هافلپاف توسط پدرت مخالف بود. اخیرا خیلی اختلاف نظرشون زیاد شده بود. تام همیشه میگفت اون آدم غیر قابل پیشبینیه.
- پیدایش میکنیم و بعد میآوریمش تا مورد بازجویی جد بزرگوار...
مروپ به سرعت سرش را تکان داد. سپس آستین ردای لرد را در دست گرفت و او را به دور از چشم سالازار و دلفی به گوشهای کشید.
- میدونم که شک به اعضای خونواده، به خصوص جدمون چقدر شرمآوره ولی من هنوز بهش اعتماد ندارم. من به جدمون مشکوکم پسرم.
- ولی...
حرفش را قطع کرد.
- پسر مامان، مطمئنم خودمون دو نفری هم میتونیم بازجویی رو انجام بدیم. تا وقتی مطمئن نشدیم بهتره به هیچکس اعتماد نکنیم.
لرد نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
نیم ساعت بعد...
- سعی داشت فرار کنه. اما فرار از ما؟
نیشخند تلخی زد و با یک اشاره چوبدستی، پارچهای را از روی سر ریگولوس بلک برداشت.
- منو کجا آوردین؟ باهام چیکار دارین؟
اتاق تاریک بود و تنها، چشمان سرخ لرد سیاه در آن میدرخشید.
- بهتره خودت اعتراف کنی بلک. خودت بگو تا همه چی راحتتر پیش بره.
چوبدستی لرد بر روی شقیقه ریگولوس آرام گرفت.
- به... به چی... اعتراف کنم؟
- شوهر من، ارشد گروهتون، تام ریدل... تو اونو کشتی؟
- نه... معلومه که نه! من عضو محفل ققنوسم و نمیتونم مثل شما مرگخوارا بیرحم باشم! آره، ما با هم اختلاف نظر داشتیم اما من همیشه به عنوان ارشدم بهش احترام میذاشتم.
چوبدستی لرد سیاه، در پوست شقیقه پسر جوان بیشتر فرو رفت.
- ولی... ولی به یکی شک دارم. یکی که امروز دم کلبهتون زیاد دیدم. رابستن لسترنجو میگم. تا حالا دیدین بدون بچهش جایی بره؟ امروز بچهش همراهش نبود. این عجیب نیست؟ شاید نمیخواسته بچهش حین ارتکاب قتل ببیندش!
صدای هیس هیس مانند لرد سیاه طنین انداز شد.
- مادر، باید بر خودتون مسلط باشین. مهمتر از جسد پدر، پیدا کردن قاتل اوست. تا زمانی که انتقام نگیریم روح پدرمان نمیتواند در آرامش باشد.
دلفی به آرامی اشکهای مروپ را از گونهاش پاک کرد. لرد سیاه، دست مادرش را گرفت و کمک کرد تا روی پاهای سستش بایستد.
- خوبه مادر، حالا به ما بگویید اخیرا چه افرادی ممکن است با پدرم اختلافی داشته باشند. آیا به فردی مظنونین؟
در فکر فرو رفت. فردی که با تام اختلاف داشته باشد؟ اخیرا؟ ذهنش به سرعت در حال تحلیل بود. ناگهان افکارش متمرکز و به چشمان سرخ لرد سیاه خیره شد.
- یکی هست... ریگولوس همیشه با نحوه اداره گروه هافلپاف توسط پدرت مخالف بود. اخیرا خیلی اختلاف نظرشون زیاد شده بود. تام همیشه میگفت اون آدم غیر قابل پیشبینیه.
- پیدایش میکنیم و بعد میآوریمش تا مورد بازجویی جد بزرگوار...
مروپ به سرعت سرش را تکان داد. سپس آستین ردای لرد را در دست گرفت و او را به دور از چشم سالازار و دلفی به گوشهای کشید.
- میدونم که شک به اعضای خونواده، به خصوص جدمون چقدر شرمآوره ولی من هنوز بهش اعتماد ندارم. من به جدمون مشکوکم پسرم.
- ولی...
حرفش را قطع کرد.
- پسر مامان، مطمئنم خودمون دو نفری هم میتونیم بازجویی رو انجام بدیم. تا وقتی مطمئن نشدیم بهتره به هیچکس اعتماد نکنیم.
لرد نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
نیم ساعت بعد...
- سعی داشت فرار کنه. اما فرار از ما؟
نیشخند تلخی زد و با یک اشاره چوبدستی، پارچهای را از روی سر ریگولوس بلک برداشت.
- منو کجا آوردین؟ باهام چیکار دارین؟
اتاق تاریک بود و تنها، چشمان سرخ لرد سیاه در آن میدرخشید.
- بهتره خودت اعتراف کنی بلک. خودت بگو تا همه چی راحتتر پیش بره.
چوبدستی لرد بر روی شقیقه ریگولوس آرام گرفت.
- به... به چی... اعتراف کنم؟
- شوهر من، ارشد گروهتون، تام ریدل... تو اونو کشتی؟
- نه... معلومه که نه! من عضو محفل ققنوسم و نمیتونم مثل شما مرگخوارا بیرحم باشم! آره، ما با هم اختلاف نظر داشتیم اما من همیشه به عنوان ارشدم بهش احترام میذاشتم.
چوبدستی لرد سیاه، در پوست شقیقه پسر جوان بیشتر فرو رفت.
- ولی... ولی به یکی شک دارم. یکی که امروز دم کلبهتون زیاد دیدم. رابستن لسترنجو میگم. تا حالا دیدین بدون بچهش جایی بره؟ امروز بچهش همراهش نبود. این عجیب نیست؟ شاید نمیخواسته بچهش حین ارتکاب قتل ببیندش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

مروپ هنوز در آستانهی در ایستاده بود و بدون هیچ حرکتی فقط به نقطهای که جسد تام باید میبود، اما دیگر نبود خیره مانده بود. این دیگر از چه نوعش بود؟
"چرا حتی به جسدش نیز رحم نکرده بودند؟"
مروپ نمیتوانست آن چه را که رخ داده بود باور کند. چه رسد به آن که هضمش کند. کشتن تام یک چیز بود و دزدیدن جسدش چیز دیگر. هرکسی که بود، تمامی خط قرمزهای مروپ گانت را پشت سر گذاشته بود.
نه صدای لرد که به آرامی نامش را صدا میزد او را از افکار جدیدش خارج میکند و نه دلفی که کنارش آمده بود و دستهایش را روی شانهاش گذاشته بود. مروپ تنها زمانی به خود میآید که دستهای مشت کردهاش از شدت فشاری که ناخنهایش وارد کرده بودند، پوستش را میدرد و خون قرمز رنگی قطره قطره از کف دستانش جاری میشود.
دیگر تحملش را نداشت...
مروپ در حالی که دستانش از شدت عصبانیت میلرزید، دلفی را به آرامی کنار میزند و برمیگردد. درست رو به جمعیتی که صدای زمزمهشان با گم شدن جسد تام دو چندان شده بود. مروپ دیگر فقط غمگین نبود، حالا خشم بر تمامی احساسات دیگرش غلبه کرده بود. با قدمهایی محکم از پلههای کلبه پایین میآید و به وسط جمعیت میرود.
- کار کدومتون بود؟ کی جسدشو دزدیده؟ کشتنش کافی نبود؟
مروپ به صورت رندوم با هر جملهای که فریادزنان بر زبان میراند، به سمت یکی از حاضرین هجوم میبرد. سالازار با دیدن وضعیت مروپ، با تکان سرش به دلفی میفهماند که برای آرام کردن مادربزرگش اقدامی کند. دلفی با عجله جلو میرود و سعی میکند مروپ را که با آشفتگی در حرکت بود در آغوش بگیرد.
- آروم باش مادربزرگ... پیداش میکنیم... آروم باش...
مروپ همراه دلفی روی زانو میافتد و لحظهای بعد خودش را در حالی میابد که اشکهایش جاری بود و در آغوش دلفی در حال گریستن بود.
"چرا حتی به جسدش نیز رحم نکرده بودند؟"
مروپ نمیتوانست آن چه را که رخ داده بود باور کند. چه رسد به آن که هضمش کند. کشتن تام یک چیز بود و دزدیدن جسدش چیز دیگر. هرکسی که بود، تمامی خط قرمزهای مروپ گانت را پشت سر گذاشته بود.
نه صدای لرد که به آرامی نامش را صدا میزد او را از افکار جدیدش خارج میکند و نه دلفی که کنارش آمده بود و دستهایش را روی شانهاش گذاشته بود. مروپ تنها زمانی به خود میآید که دستهای مشت کردهاش از شدت فشاری که ناخنهایش وارد کرده بودند، پوستش را میدرد و خون قرمز رنگی قطره قطره از کف دستانش جاری میشود.
دیگر تحملش را نداشت...
مروپ در حالی که دستانش از شدت عصبانیت میلرزید، دلفی را به آرامی کنار میزند و برمیگردد. درست رو به جمعیتی که صدای زمزمهشان با گم شدن جسد تام دو چندان شده بود. مروپ دیگر فقط غمگین نبود، حالا خشم بر تمامی احساسات دیگرش غلبه کرده بود. با قدمهایی محکم از پلههای کلبه پایین میآید و به وسط جمعیت میرود.
- کار کدومتون بود؟ کی جسدشو دزدیده؟ کشتنش کافی نبود؟
مروپ به صورت رندوم با هر جملهای که فریادزنان بر زبان میراند، به سمت یکی از حاضرین هجوم میبرد. سالازار با دیدن وضعیت مروپ، با تکان سرش به دلفی میفهماند که برای آرام کردن مادربزرگش اقدامی کند. دلفی با عجله جلو میرود و سعی میکند مروپ را که با آشفتگی در حرکت بود در آغوش بگیرد.
- آروم باش مادربزرگ... پیداش میکنیم... آروم باش...
مروپ همراه دلفی روی زانو میافتد و لحظهای بعد خودش را در حالی میابد که اشکهایش جاری بود و در آغوش دلفی در حال گریستن بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

برخی از عشاق، معشوقشان را به هر قیمتی برای خود میخواهند و برخی دیگر، فقط شادیاش را میخواهند، لبخندش را، حتی به قیمت رها کردنش.
سیسیلیا مارچ، فشفشهای که چنان در دنیا جادو خوار شده بود که میخواست به هر قیمتی از آن دور بماند، جزء دسته دوم بود. جزء آن دلباختگانی که معشوقشان را با بوسهای، به دست دیگری میسپارند، زیرا میدانند خوشحال خواهد بود... یا حداقل حدس میزنند.
به خوبی صبح بهاریای که تام رهایش کرد را به خاطر میِآورد. نسیم دل انگیز، بدنهای خودشان و اسبهایشان را نوازش میکرد. زمین، با فرشی از گل پوشیده شده بود. مانند همیشه، سوار بر اسب سیاه رنگش، فیبی میتاخت و تام هم کنارش میآمد.
مشامشان، از بوی دل انگیز شکوفه ها پر شده بود. در آن لحظه، سیسلیا غرق در شادی و شعف بود. با خود میاندیشید کاش میشد زمان در همان روز متوقف شود، چه روز بینقصی!
اما تام مثل همیشه نبود. نه با سیسیلیا حرفی میزد و نه از آن جملات عاشقانه خبری بود. اما دخترک به این مسائل توجهی نداشت. شاد و سرخوش میتاخت و با خود میاندیشید تام فقط خسته است، یا شاید هم گرسنه. اما افسوس که تمام تصوراتش اشتباه بودند.
ناگهان تام لب به سخن گشود. چیزی در صدایش بود که باعث شد قلب سیسیلیا بلرزد، اما نه مانند همیشه از شور و عشق، بلکه از ترس و وحشت، زیرا صدایش سرد بود، گویی به زور حرف میزد.
- سیسلیا، میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم.
سیسلیا افسار اسبش را کشید و آن را متوقف ساخت. حسی از اعماق قلبش به او میگفت چیزی درست نیست. با این حال، لبخندی زد و تظاهر کرد متوجه چیز غیرعادیای نشده.
- بگو، تام. میشنوم.
تام به چشمان سیسلیا نگاه نمیکرد، کسی چه میدانست، شاید خجالت میکشید.
- من میخوام با مروپ گانت ازدواج کنم.
مروپ گانت... مروپ گانت. سیسیلیا این اسم را قبلا شنیده بود، شاید زمان کودکیاش در میان جادوگران. زمانی پیش از این که پدرش با کتک او را از خانه بیرون کند. اما آن لحظه نمیتوانست چیزی به خاطر بیاورد. تنها یک جمله در ذهنش مرور میشد. تام ترکش میکرد... تام ترکش میکرد! میخواست دستش را بگیرد، به او التماس کند نرود.. اما کسی چه میدانست، شاید نزد آن دخترک خوشحال تر بود.
فقط برای آخرین بار پیشانی معشوقش را بوسید. درونش شیون میکرد، اما بر لبش لبخند بود.
- خوشبخت باشی، تام.
تام در برابر بوسه سیسلیا، کمابیش بیاعتنا بود
بلافاصله به تاخت از آنجا دور شد و سیسلیا ماند و سیلی از اشک های سرکوب شده. امان از این روزهای بینقص! همیشه یک جایشان میلنگد.
سالها از آن روزها میگذشت و اکنون، سیسلیا کنار جسد معشوقش زانو زده بود. وجدانش میگفت برداشتن جسد معشوقش، نوعی سرقت است.. اما مگر همین مروپ لعنتی و رفقای جادوگرش نبودند که تام عزیزش را از او ربوده و باعث مرگش شده بودند؟ کسی چه میدانست، شاید اگر آن احمق های نفرت انگیز نبودند، تام و سیسلیا اکنون دست در دست هم، در لیتل هانگلتون قدم میزدند و از آشیانه کوچکشان میگفتند که باهم خواهند ساخت.
سیسلیا همیشه عاشق شعر بود. بوسهای نثار پیشانی تام کرد، دقیقا چون سالها پیش، فقط با این تفاوت که تام هیچ واکنشی نسبت به آن نشان نمیداد.
- در رفتن جان از تن، گویند هر نوعی سخن؛ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
سیسیلیا مارچ، فشفشهای که چنان در دنیا جادو خوار شده بود که میخواست به هر قیمتی از آن دور بماند، جزء دسته دوم بود. جزء آن دلباختگانی که معشوقشان را با بوسهای، به دست دیگری میسپارند، زیرا میدانند خوشحال خواهد بود... یا حداقل حدس میزنند.
به خوبی صبح بهاریای که تام رهایش کرد را به خاطر میِآورد. نسیم دل انگیز، بدنهای خودشان و اسبهایشان را نوازش میکرد. زمین، با فرشی از گل پوشیده شده بود. مانند همیشه، سوار بر اسب سیاه رنگش، فیبی میتاخت و تام هم کنارش میآمد.
مشامشان، از بوی دل انگیز شکوفه ها پر شده بود. در آن لحظه، سیسلیا غرق در شادی و شعف بود. با خود میاندیشید کاش میشد زمان در همان روز متوقف شود، چه روز بینقصی!
اما تام مثل همیشه نبود. نه با سیسیلیا حرفی میزد و نه از آن جملات عاشقانه خبری بود. اما دخترک به این مسائل توجهی نداشت. شاد و سرخوش میتاخت و با خود میاندیشید تام فقط خسته است، یا شاید هم گرسنه. اما افسوس که تمام تصوراتش اشتباه بودند.
ناگهان تام لب به سخن گشود. چیزی در صدایش بود که باعث شد قلب سیسیلیا بلرزد، اما نه مانند همیشه از شور و عشق، بلکه از ترس و وحشت، زیرا صدایش سرد بود، گویی به زور حرف میزد.
- سیسلیا، میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم.
سیسلیا افسار اسبش را کشید و آن را متوقف ساخت. حسی از اعماق قلبش به او میگفت چیزی درست نیست. با این حال، لبخندی زد و تظاهر کرد متوجه چیز غیرعادیای نشده.
- بگو، تام. میشنوم.
تام به چشمان سیسلیا نگاه نمیکرد، کسی چه میدانست، شاید خجالت میکشید.
- من میخوام با مروپ گانت ازدواج کنم.
مروپ گانت... مروپ گانت. سیسیلیا این اسم را قبلا شنیده بود، شاید زمان کودکیاش در میان جادوگران. زمانی پیش از این که پدرش با کتک او را از خانه بیرون کند. اما آن لحظه نمیتوانست چیزی به خاطر بیاورد. تنها یک جمله در ذهنش مرور میشد. تام ترکش میکرد... تام ترکش میکرد! میخواست دستش را بگیرد، به او التماس کند نرود.. اما کسی چه میدانست، شاید نزد آن دخترک خوشحال تر بود.
فقط برای آخرین بار پیشانی معشوقش را بوسید. درونش شیون میکرد، اما بر لبش لبخند بود.
- خوشبخت باشی، تام.
تام در برابر بوسه سیسلیا، کمابیش بیاعتنا بود
بلافاصله به تاخت از آنجا دور شد و سیسلیا ماند و سیلی از اشک های سرکوب شده. امان از این روزهای بینقص! همیشه یک جایشان میلنگد.
سالها از آن روزها میگذشت و اکنون، سیسلیا کنار جسد معشوقش زانو زده بود. وجدانش میگفت برداشتن جسد معشوقش، نوعی سرقت است.. اما مگر همین مروپ لعنتی و رفقای جادوگرش نبودند که تام عزیزش را از او ربوده و باعث مرگش شده بودند؟ کسی چه میدانست، شاید اگر آن احمق های نفرت انگیز نبودند، تام و سیسلیا اکنون دست در دست هم، در لیتل هانگلتون قدم میزدند و از آشیانه کوچکشان میگفتند که باهم خواهند ساخت.
سیسلیا همیشه عاشق شعر بود. بوسهای نثار پیشانی تام کرد، دقیقا چون سالها پیش، فقط با این تفاوت که تام هیچ واکنشی نسبت به آن نشان نمیداد.
- در رفتن جان از تن، گویند هر نوعی سخن؛ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

سالازار با قدمهای محکم به سمت لرد حرکت کرد، چشمانش باریک شده و نگاهش پر از سوال بود. به لرد نزدیک شد و در حالی که با صدای آرام اما سنگین شروع به صحبت میکرد، گفت:
- مادرت... آیا قبل از مرگ تام رفتار عجیبی از خودش نشان داده بود؟
لرد که مشغول صحبت با جادوآموزان بود، کمی به عقب برگشت و اخمی کرد.
- چرا این سوال رو میپرسی؟ چه چیزی درباره مادر ما کنجکاویات رو برانگیخته؟
سالازار نگاهی عمیق به لرد انداخت و با لحنی که نشان از شک داشت، ادامه داد:
- عجیب نیست که یکی از دختران من، یکی از نوادگان اسلیترین، و مادر لرد تاریکی، اینقدر احساسی به مرگ یک مشنگ واکنش نشان دهد؟
لرد لحظهای به فکر فرو رفت.
- شوهرش رو دوست داشت. شاید... شاید زندگی کردن با یه مشنگ تغییرش داده باشه.
قبل از اینکه سالازار بتواند پاسخی دهد، صدای فریاد مروپ از سمت کلبه بلند شد. صدایی که حاکی از وحشت و اضطراب بود. سالازار و لرد با سرعت به سمت کلبه دویدند. در حین دویدن، ذهنشان پر از افکار متناقض بود.
وقتی به کلبه رسیدند، مروپ را دیدند که در آستانه در ایستاده و دستش را به دیوار گرفته بود. نگاهش مستقیم به داخل کلبه دوخته شده بود. لرد با عجله وارد شد و بلافاصله متوجه موضوع شد: بدن تام ریدل ناپدید شده بود.
سالازار که کمی عقبتر وارد شده بود، با نگاه سرد و بیاحساس به فضای خالی اتاق چشم دوخت. کلماتی را زیر لب زمزمه کرد، گویی با خودش صحبت میکرد:
- حالا، بازی واقعاً شروع شده است...
- مادرت... آیا قبل از مرگ تام رفتار عجیبی از خودش نشان داده بود؟
لرد که مشغول صحبت با جادوآموزان بود، کمی به عقب برگشت و اخمی کرد.
- چرا این سوال رو میپرسی؟ چه چیزی درباره مادر ما کنجکاویات رو برانگیخته؟
سالازار نگاهی عمیق به لرد انداخت و با لحنی که نشان از شک داشت، ادامه داد:
- عجیب نیست که یکی از دختران من، یکی از نوادگان اسلیترین، و مادر لرد تاریکی، اینقدر احساسی به مرگ یک مشنگ واکنش نشان دهد؟
لرد لحظهای به فکر فرو رفت.
- شوهرش رو دوست داشت. شاید... شاید زندگی کردن با یه مشنگ تغییرش داده باشه.
قبل از اینکه سالازار بتواند پاسخی دهد، صدای فریاد مروپ از سمت کلبه بلند شد. صدایی که حاکی از وحشت و اضطراب بود. سالازار و لرد با سرعت به سمت کلبه دویدند. در حین دویدن، ذهنشان پر از افکار متناقض بود.
وقتی به کلبه رسیدند، مروپ را دیدند که در آستانه در ایستاده و دستش را به دیوار گرفته بود. نگاهش مستقیم به داخل کلبه دوخته شده بود. لرد با عجله وارد شد و بلافاصله متوجه موضوع شد: بدن تام ریدل ناپدید شده بود.
سالازار که کمی عقبتر وارد شده بود، با نگاه سرد و بیاحساس به فضای خالی اتاق چشم دوخت. کلماتی را زیر لب زمزمه کرد، گویی با خودش صحبت میکرد:
- حالا، بازی واقعاً شروع شده است...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

"هر کدامشان میتوانند قاتل همسرت باشند."
مروپ بعد از شنیدن این جمله و دلایلی که سالازار برای هدف قرار گرفتن تام بیان کرده بود، تقریبا باقی جملات سالازار را در هالهای از ابهام شنیده بود. چرا که نگاهش به سمت جمعیت چرخیده بود و با دقت در حال زیر نظر گرفتن حاضران بود.
چه کسی در میان آنها میتوانست قاتل باشد؟
در نگاه اول توجهش به گروه سه نفرهی هلگا، روونا و گودریک جلب میشود که رو به کلبه ایستاده بودند و هر سه مشغول گفتگو بودند. آنها در نهایت با سالازار به اختلاف خورده بودند. چرا باید در این موقعیت هر سه در کنار یکدیگر میبودند؟ یعنی اتفاقی بود؟
سپس نگاهش را از آنها برمیگیرد و به سیریوس چشم میدوزد. وزیر سحر و جادو قبلا هم تلاش کرده بود تا به آنها آسیب بزند. چرا نباید دوباره تکرارش میکرد؟
سالازار که تمام مدت با دقت در حال تماشای مروپ بود، دستش را بر روی شانهی او میگذارد.
- آفرین مروپ. همهشان مشکوک هستند. در این لحظه انگشت اتهامت را به سمت تکتک آنها میتوانی بگیری. به هیچکدامشان اعتماد نکن. فقط به خانوادهات اطمینان کن.
سالازار در حین گفتن جملهی آخر، کمی بیشتر شانهی مروپ را با دستش میفشارد.
مروپ نگاه پر از درد و انتقامش را از جمعیت برمیدارد و با انگشتش به سویی اشاره میکند.
- پسرم رفت تا با چند تا از جادوآموزا صحبت کنه.
سالازار رد دست مروپ را دنبال میکند و با پیدا کردن لرد که حلقهی گفتگویی با چند جادوآموز تشکیل داده بود، هل آرامی به مروپ میدهد تا او را به جلو براند.
- تو زودتر به کلبه برو. شاید به این تنهایی با همسرت نیاز داشته باشی. من و پسرتم بزودی بهت ملحق میشیم.
مروپ به سختی آب دهانش را قورت میدهد و اولین قدم را به سمت کلبه برمیدارد. سالازار هم در جهت مخالف به سمت لرد حرکت میکند.
مروپ بعد از شنیدن این جمله و دلایلی که سالازار برای هدف قرار گرفتن تام بیان کرده بود، تقریبا باقی جملات سالازار را در هالهای از ابهام شنیده بود. چرا که نگاهش به سمت جمعیت چرخیده بود و با دقت در حال زیر نظر گرفتن حاضران بود.
چه کسی در میان آنها میتوانست قاتل باشد؟
در نگاه اول توجهش به گروه سه نفرهی هلگا، روونا و گودریک جلب میشود که رو به کلبه ایستاده بودند و هر سه مشغول گفتگو بودند. آنها در نهایت با سالازار به اختلاف خورده بودند. چرا باید در این موقعیت هر سه در کنار یکدیگر میبودند؟ یعنی اتفاقی بود؟
سپس نگاهش را از آنها برمیگیرد و به سیریوس چشم میدوزد. وزیر سحر و جادو قبلا هم تلاش کرده بود تا به آنها آسیب بزند. چرا نباید دوباره تکرارش میکرد؟
سالازار که تمام مدت با دقت در حال تماشای مروپ بود، دستش را بر روی شانهی او میگذارد.
- آفرین مروپ. همهشان مشکوک هستند. در این لحظه انگشت اتهامت را به سمت تکتک آنها میتوانی بگیری. به هیچکدامشان اعتماد نکن. فقط به خانوادهات اطمینان کن.
سالازار در حین گفتن جملهی آخر، کمی بیشتر شانهی مروپ را با دستش میفشارد.
مروپ نگاه پر از درد و انتقامش را از جمعیت برمیدارد و با انگشتش به سویی اشاره میکند.
- پسرم رفت تا با چند تا از جادوآموزا صحبت کنه.
سالازار رد دست مروپ را دنبال میکند و با پیدا کردن لرد که حلقهی گفتگویی با چند جادوآموز تشکیل داده بود، هل آرامی به مروپ میدهد تا او را به جلو براند.
- تو زودتر به کلبه برو. شاید به این تنهایی با همسرت نیاز داشته باشی. من و پسرتم بزودی بهت ملحق میشیم.
مروپ به سختی آب دهانش را قورت میدهد و اولین قدم را به سمت کلبه برمیدارد. سالازار هم در جهت مخالف به سمت لرد حرکت میکند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.
خلاصه:
خانواده اسلیترین برای تعطیلات به جزایر هاوایی میرن اما به طور ناگهانی تام ریدل (پدر لرد سیاه) توسط فردی با هویت ناشناخته کشته میشه. فردی که گلوی تام رو گوش تا گوش بریده و جسدش رو توی اتاق لرد، روی صندلیای رها کرده. لرد و مروپ که به شدت از این اتفاق پریشون شدن قصد دارن قاتل رو پیدا کنن و ازش انتقام بگیرن.
در حال حاضر، مروپ به سالازار اسلیترین شک کرده.
با نگاه پر از اشکش، هر دو چشم مرد کهنسال را کاوید؛ گویی در جستجوی حقیقتی دفنشده بود، دروغی که در پشت پردهی آن چشمهای خسته پنهان شده باشد. شاید مروپ یک ذهنجوی ماهر نبود، اما او یک مادر بود... و میدانید؟ مادران نیازی به جادو ندارند تا حقیقت را دریابند. نگاه ژرف و خاموششان، آمیخته با عشق بیپایان و پیوند خونی، میتواند لایههای پنهان روح عزیزانشان را آشکار کند. گویی این عشق، همان نیروی جادویی است که حقیقت را در برابر دیدگانشان برهنه میسازد.
- دارین چیو ازم پنهون میکنین؟
زن، بیآنکه نگاهش را از مرد بردارد، آرام از روی ماسههای نرم برخاست. گویی زمین زیر پایش سنگینی سکوتی رازآلود را حس میکرد. حالا روبهروی سالازار اسلیترین ایستاده و در درون چشمانش، میلی سوزان به انتقام خون شوهرش زبانه میکشید. فاصلهای میانشان نبود جز هوایی که از سنگینی گذشته لبریز بود.
- این همه تردید جد بزرگ من از کجاست؟
سالازار اسلیترین... بنیانگذار گروه اسلیترین و یکی از اولین جادوگران سیاه تمام اعصار... مسلماً میتوانست به سادگی یک دم و بازدم معمول با یک حرکت چوبدستی، جان زن را بگیرد. زنی که اگر هر فرد دیگری به جایش بود و این چنین به او نزدیک میشد، در ایجاد چنین سرنوشتی برایش تعلل نمیکرد.
اما مروپ، هر چه باشد نوهاش بود. نوهای که از ریختن خونش بر آن ساحل داغ کراهت داشت؛ آن هم خونی که میدانست به خودش تعلق دارد.
- میدانی که من بیشتر از هر فرد دیگری خواهان ریختن خون آن مشنگ بودم. مشنگی که حتی صرف نفس کشیدنش هم، خانواده اصیلم را زیر سوال میبرد. مایه شرمساری خون خالصی که به شما اهدا کردم. اما دختر عزیزم...
دستانش را روی شانههای لرزان زن قرار داد.
- جد بزرگوارت سالهاست که برای شما، از کشتن آن مرد مشنگ صرف نظر کرده بود. نه تنها برای شما بلکه برای فرزندتان و نواده تاریکم که میدانستم وجود پدر در کنارش بهتر است. میدانم که به حرفهای من اعتمادی ندارید و در شرایط فعلی میتوانم درکتان کنم اما نگذار دیدن گذشته، تو را از واقعیتها غافل کند.
با گفتن آخرین جمله، زن را از رو به روی خودش به سمت مردم جزیره برگرداند. مردمی که با یکدیگر پچ پچ میکردند و در مورد ماجرای قتل هیجان انگیزی که شنیده بودند، با لذت سخن میگفتند. مروپ بارها و بارها عبارت "گلوی بریده" را از زبانهایشان میشنید. با هر بار شنیدن، قلبش بیشتر آتش میگرفت و میسوخت.
- هر کدامشان میتوانند قاتل همسرت باشند. هر کدامشان که با خاندان من، دشمنی پنهانیای داشته باشند. همسرت در میان ما، تنها فرد آسیبپذیر بود. تام توانایی دفاع از خودش را نداشت و همین موضوع او را به راحتترین هدف تبدیل میکرد.
مکثی کرد و سپس ادامه داد.
- با شما و نواده تاریکم لرد سیاه، ابتدا به صحنه قتل باز گردیم تا شاید مدرکی از قاتل دور جسد پیدا کنیم. سپس هر کدام از این زن و مردان را که بیشتر در موردشان شک دارید، به کلبه بیاورید تا بتوانم قاتل را برایت پیدا کنم. آگاه باش که با قدرت فرای بشری سالازار اسلیترین در بازجویی، زودتر به انتقامی که دنبالش هستی، دست خواهی یافت.
خلاصه:
خانواده اسلیترین برای تعطیلات به جزایر هاوایی میرن اما به طور ناگهانی تام ریدل (پدر لرد سیاه) توسط فردی با هویت ناشناخته کشته میشه. فردی که گلوی تام رو گوش تا گوش بریده و جسدش رو توی اتاق لرد، روی صندلیای رها کرده. لرد و مروپ که به شدت از این اتفاق پریشون شدن قصد دارن قاتل رو پیدا کنن و ازش انتقام بگیرن.
در حال حاضر، مروپ به سالازار اسلیترین شک کرده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با نگاه پر از اشکش، هر دو چشم مرد کهنسال را کاوید؛ گویی در جستجوی حقیقتی دفنشده بود، دروغی که در پشت پردهی آن چشمهای خسته پنهان شده باشد. شاید مروپ یک ذهنجوی ماهر نبود، اما او یک مادر بود... و میدانید؟ مادران نیازی به جادو ندارند تا حقیقت را دریابند. نگاه ژرف و خاموششان، آمیخته با عشق بیپایان و پیوند خونی، میتواند لایههای پنهان روح عزیزانشان را آشکار کند. گویی این عشق، همان نیروی جادویی است که حقیقت را در برابر دیدگانشان برهنه میسازد.
- دارین چیو ازم پنهون میکنین؟
زن، بیآنکه نگاهش را از مرد بردارد، آرام از روی ماسههای نرم برخاست. گویی زمین زیر پایش سنگینی سکوتی رازآلود را حس میکرد. حالا روبهروی سالازار اسلیترین ایستاده و در درون چشمانش، میلی سوزان به انتقام خون شوهرش زبانه میکشید. فاصلهای میانشان نبود جز هوایی که از سنگینی گذشته لبریز بود.
- این همه تردید جد بزرگ من از کجاست؟
سالازار اسلیترین... بنیانگذار گروه اسلیترین و یکی از اولین جادوگران سیاه تمام اعصار... مسلماً میتوانست به سادگی یک دم و بازدم معمول با یک حرکت چوبدستی، جان زن را بگیرد. زنی که اگر هر فرد دیگری به جایش بود و این چنین به او نزدیک میشد، در ایجاد چنین سرنوشتی برایش تعلل نمیکرد.
اما مروپ، هر چه باشد نوهاش بود. نوهای که از ریختن خونش بر آن ساحل داغ کراهت داشت؛ آن هم خونی که میدانست به خودش تعلق دارد.
- میدانی که من بیشتر از هر فرد دیگری خواهان ریختن خون آن مشنگ بودم. مشنگی که حتی صرف نفس کشیدنش هم، خانواده اصیلم را زیر سوال میبرد. مایه شرمساری خون خالصی که به شما اهدا کردم. اما دختر عزیزم...
دستانش را روی شانههای لرزان زن قرار داد.
- جد بزرگوارت سالهاست که برای شما، از کشتن آن مرد مشنگ صرف نظر کرده بود. نه تنها برای شما بلکه برای فرزندتان و نواده تاریکم که میدانستم وجود پدر در کنارش بهتر است. میدانم که به حرفهای من اعتمادی ندارید و در شرایط فعلی میتوانم درکتان کنم اما نگذار دیدن گذشته، تو را از واقعیتها غافل کند.
با گفتن آخرین جمله، زن را از رو به روی خودش به سمت مردم جزیره برگرداند. مردمی که با یکدیگر پچ پچ میکردند و در مورد ماجرای قتل هیجان انگیزی که شنیده بودند، با لذت سخن میگفتند. مروپ بارها و بارها عبارت "گلوی بریده" را از زبانهایشان میشنید. با هر بار شنیدن، قلبش بیشتر آتش میگرفت و میسوخت.
- هر کدامشان میتوانند قاتل همسرت باشند. هر کدامشان که با خاندان من، دشمنی پنهانیای داشته باشند. همسرت در میان ما، تنها فرد آسیبپذیر بود. تام توانایی دفاع از خودش را نداشت و همین موضوع او را به راحتترین هدف تبدیل میکرد.
مکثی کرد و سپس ادامه داد.
- با شما و نواده تاریکم لرد سیاه، ابتدا به صحنه قتل باز گردیم تا شاید مدرکی از قاتل دور جسد پیدا کنیم. سپس هر کدام از این زن و مردان را که بیشتر در موردشان شک دارید، به کلبه بیاورید تا بتوانم قاتل را برایت پیدا کنم. آگاه باش که با قدرت فرای بشری سالازار اسلیترین در بازجویی، زودتر به انتقامی که دنبالش هستی، دست خواهی یافت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/10/9 10:05:05
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

اما دیگر چه فایدهای داشت؟ حتی اگر سالازار همسرش را به قتل رسانده بود او میتوانست چه کند؟ از پسرش بخواهد تا انتقام او را بگیرد؟ از سالازار کبیر؟ و اینگونه خطر از همپاشیدگی گروه اسلیترین و مرگخواران را به جان بخرد؟ نمیتوانست چنین چیزی را بخواهد... نه... نمیتوانست دیگران را قربانی خونی کند که تا چندی پیش از گلوی تام جاری بود و حال از قلب او میچکید. یا شاید هم میتوانست... مگر همه این کار را نمیکردند؟ مگر خود سالازار و خود پسرش، دو تن از بزرگترین جادوگران تاریخ، دست به چنین اعمالی نمیزدند؟ پس چرا او باید استثنا میبود؟ چرا همیشه او باید منطقی رفتار میکرد و میبخشید؟ چرا او؟
با شدت گرفتن این افکار، آتش خشم در چشمان مروپ شعله میکشید و جانش را میسوزاند. صداهای اطراف بیشتر و بیشتر محو میشد و نفسهایش سنگینتر میشد و این درست همان لحظهای بود که او را دید؛ با ردای سبز تیرهی بلند و موهای سپیدش به سمت آنها میآمد. و مروپ به سمت او دوید، چوبدستیش را درآورد و آن را به سمتش نشانه گرفت و فریاد زد.
- تو کشتیش!
سالازار با چشمان سرد و نافذش به مروپ خیره شد.
- آرزوش را داشتم ولی من نبودم.
مروپ به سمت سالازار حمله کرد. چوبدستیش را به کناری انداخت و با تمام وجود به سالازار مشت زد. خشمش را باید خالی میکرد. اگر سالازار کمی از او حمایت کرده بود، اگر آنقدر شوهر بیچارهش را عذاب نداده بود، اگر واضحا با دیدن او صورتش از نفرت چین نمیافتاد، کسی جرئت نمیکرد تام او را به قتل برساند. تام... تام طفلک او... حتی هندوانههایی را که برایش به شکل گل برش داده بود را نخورده بود.
همچنان به سالازار مشت میزد اما سالازار روبرویش ایستاده بود و حرکتی نمیکرد. وقتی مشتهایش به درد آمد و قلبش از غم سوخت، روی زانوانش افتاد و گریست. سالازار روبرویش نشست.
- به من نگاه کن.
سرش را بالا آورد و سالازار را نگریست.
- من تام را به قتل نرساندم.
مروپ همچنان باور نکرده بود که سالازار تام را به قتل نرسانده باشد، اما در چشمان سالازار چیزی به غیر از سرمای همیشگی دیده میشد. چیزی مثل تردید... حتی اگر سالازار تام را به قتل نرسانده بود، او چیزی را میدانست که در گفتنش تردید داشت.
با شدت گرفتن این افکار، آتش خشم در چشمان مروپ شعله میکشید و جانش را میسوزاند. صداهای اطراف بیشتر و بیشتر محو میشد و نفسهایش سنگینتر میشد و این درست همان لحظهای بود که او را دید؛ با ردای سبز تیرهی بلند و موهای سپیدش به سمت آنها میآمد. و مروپ به سمت او دوید، چوبدستیش را درآورد و آن را به سمتش نشانه گرفت و فریاد زد.
- تو کشتیش!
سالازار با چشمان سرد و نافذش به مروپ خیره شد.
- آرزوش را داشتم ولی من نبودم.
مروپ به سمت سالازار حمله کرد. چوبدستیش را به کناری انداخت و با تمام وجود به سالازار مشت زد. خشمش را باید خالی میکرد. اگر سالازار کمی از او حمایت کرده بود، اگر آنقدر شوهر بیچارهش را عذاب نداده بود، اگر واضحا با دیدن او صورتش از نفرت چین نمیافتاد، کسی جرئت نمیکرد تام او را به قتل برساند. تام... تام طفلک او... حتی هندوانههایی را که برایش به شکل گل برش داده بود را نخورده بود.
همچنان به سالازار مشت میزد اما سالازار روبرویش ایستاده بود و حرکتی نمیکرد. وقتی مشتهایش به درد آمد و قلبش از غم سوخت، روی زانوانش افتاد و گریست. سالازار روبرویش نشست.
- به من نگاه کن.
سرش را بالا آورد و سالازار را نگریست.
- من تام را به قتل نرساندم.
مروپ همچنان باور نکرده بود که سالازار تام را به قتل نرسانده باشد، اما در چشمان سالازار چیزی به غیر از سرمای همیشگی دیده میشد. چیزی مثل تردید... حتی اگر سالازار تام را به قتل نرسانده بود، او چیزی را میدانست که در گفتنش تردید داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

لرد مروپ را تنها میگذارد و برای صحبت با جادوآموزان از او دور میشود. این تنهایی باعث هجوم دوبارهی خاطراتِ تام به ذهن مروپ میشود. همیشه میگویند بعد از هر فاجعهی بزرگی، نیاز به تنهایی داری تا با خودت کنار بیایی. اما مروپ نمیدانست آیا هنوز آمادهی تنها شدن بود یا نه، حتی اگر تنها به چند دقیقه ختم میشد.
خاطراتی که جلوی چشمانش در حال عبور بودند، همگی بدون استثنا خاطرات خوب بودند. خاطراتی که باعث میشد ناخودآگاه لبخند روی لبش نقش ببندد و همزمان اشکهایش با سرعت بیشتری جاری شود. مروپ تکانی به سرش میدهد تا این خاطرات رهایش کنند. اما به محض این که تکان سرش متوقف میشد، دوباره خاطرات برمیگشتند.
او خاطرات بدی هم با تام داشت. ولی در آن لحظه فقط خاطرات خوش به سراغش میآمدند. در یک لحظه آرزو میکند کاش هیچ خاطرهی خوشی از تام نداشت. کاش همه چیز بد بود، کاش فقط بدیها جلوی چشمانش رژه میرفتند. آنوقت قلبش که از درد این غم مچاله شده بود، الان به خاطر نبود تام اینطور غصه نمیخورد.
خاطرات واقعا شمشیر دو لبه هستند.
هم لبخند بر لبت میآورند و هم بر قلبت خنجر میزنند و جالب آن که فرقی ندارد خاطرات خوب هستند یا بد، هر دو قابلیت قرار گرفتن در هر دو موقعیت را دارند. آری... شمشیر دولبه!
مروپ نگاهش را به پسرش میدوزد که سرگرم صحبت با جادوآموزان بود، بلکه بتواند از هجمه خاطرات جلوگیری کند. چرا دنیا باید اینقدر بیرحم میبود و شوهر بیآزار او را هدف قرار میداد؟ تامی که هرگاه در جمع جادوگران قرار میگرفت تلاش میکرد به گوشهای خیز بردارد و در جلوی چشمها نباشد. چرا او؟
حتی نمیتوانست تصور کند هدف انتقام از خودش بوده است. چون مروپ، با تمام خوراکیهای عجیب و غریبش، مادری دوست داشتنی برای همه بود. مروپ واقعا امید داشت که با این تفکرات به نقطهای برسد که سالازار را از لیست مجرمانی که ممکن بود شوهرش را به قتل رسانده باشد حذف کند. اما برعکس، هرچه بیشتر فکر میکرد بیشتر اطمینان میافت که کار، کارِ خود سالازار بوده است.
ای کاش هرگز پیشنهاد آمدن به آن جزیره را نداده بود... شاید در این صورت تام هنوز زنده بود...
خاطراتی که جلوی چشمانش در حال عبور بودند، همگی بدون استثنا خاطرات خوب بودند. خاطراتی که باعث میشد ناخودآگاه لبخند روی لبش نقش ببندد و همزمان اشکهایش با سرعت بیشتری جاری شود. مروپ تکانی به سرش میدهد تا این خاطرات رهایش کنند. اما به محض این که تکان سرش متوقف میشد، دوباره خاطرات برمیگشتند.
او خاطرات بدی هم با تام داشت. ولی در آن لحظه فقط خاطرات خوش به سراغش میآمدند. در یک لحظه آرزو میکند کاش هیچ خاطرهی خوشی از تام نداشت. کاش همه چیز بد بود، کاش فقط بدیها جلوی چشمانش رژه میرفتند. آنوقت قلبش که از درد این غم مچاله شده بود، الان به خاطر نبود تام اینطور غصه نمیخورد.
خاطرات واقعا شمشیر دو لبه هستند.
هم لبخند بر لبت میآورند و هم بر قلبت خنجر میزنند و جالب آن که فرقی ندارد خاطرات خوب هستند یا بد، هر دو قابلیت قرار گرفتن در هر دو موقعیت را دارند. آری... شمشیر دولبه!
مروپ نگاهش را به پسرش میدوزد که سرگرم صحبت با جادوآموزان بود، بلکه بتواند از هجمه خاطرات جلوگیری کند. چرا دنیا باید اینقدر بیرحم میبود و شوهر بیآزار او را هدف قرار میداد؟ تامی که هرگاه در جمع جادوگران قرار میگرفت تلاش میکرد به گوشهای خیز بردارد و در جلوی چشمها نباشد. چرا او؟
حتی نمیتوانست تصور کند هدف انتقام از خودش بوده است. چون مروپ، با تمام خوراکیهای عجیب و غریبش، مادری دوست داشتنی برای همه بود. مروپ واقعا امید داشت که با این تفکرات به نقطهای برسد که سالازار را از لیست مجرمانی که ممکن بود شوهرش را به قتل رسانده باشد حذف کند. اما برعکس، هرچه بیشتر فکر میکرد بیشتر اطمینان میافت که کار، کارِ خود سالازار بوده است.
ای کاش هرگز پیشنهاد آمدن به آن جزیره را نداده بود... شاید در این صورت تام هنوز زنده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج