شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هکتور که مدتها بود پاتیل چه کنم چه کنم به دست گرفته بود، با دیدن استخون متحرکی که در حال نزدیک شدن بود از خود بیخود میشه. اما اینبار نقشهی دیگهای در سر میپروروند. - سلـــام... ایــوان؟!
اما کسی که در حال نزدیک شدن بود ایوان نبود، بلکه دایی ارباب بود. مورفین که بر اثر مصرف زیاد چیژ بسیار ضعیفتر از پیش به نظر میرسید، سرشو کج میکنه و با موجود ویبرهزنی رو به رو میشه. با یک دو دو تا چهارتای ساده، مورفین هکتور رو در درجهی موجودات خطرناک قرار میده. چرا که اگه ویبرههای هکتور شدت بیشتری مییافت مورفین تلو تلو خورده و نقش زمین میشد. - دایی ارباب، پس تو هم دعوت... نه یعنی میدونستم دعوت شدی. ارباب منو مامور راهنمایی شما تا داخل کرده بود.
پیش از اینکه مورفین بخواد عکسالعملی نشون بده، هکتور جلو میاد و دستشو برای هدایت به جلو میگیره. مورفین که بر اثر برخورد با هکتور همانند هکتور به ویبره افتاده بود، ویبرهکنان میگه: - کیو گول میژ...ژنی تو پشر؟ - هیشکیو. بیاین بریم داخل.
هکتور اینو میگه و اینبار مورفینو کول میکنه و جلوی در میرسونه. البته که مورفین از حمل شدن و ذخیره شدن انرژیای که با قدم زدن بر روی زمین هدر میرفت، لذت میبرد! - مرشی. بقیهشو دیگه خودم میرم.
هکتور بیتوجه به این حرف، ویبرهزنان سعی میکنه ساعد مورفینو پیدا کرده و برای ورود نشون در بده. اما مورفین که همچون سایر مرگخوارا به خوبی میدونست هکتور دیگه مرگخوار نیست، تکه چوبی رو از درخت پیش روش میکنه. - منو بژار ژمین. شاید هوش و حواشم تو فّژا باشه، اما مرگخوار نبودن تو چیژی نیشت که اژ یادم بره.
مورفین بعد از چندین بار کوبیدن تکه چوب بر فرق سر هکتور، بالاخره موفق میشه از کول هکتور پایین بپره و با شیرجهای که ازش انتظار نمیرفت به داخل هجوم ببره و هکتورو با پاتیلهایی که قلقلکنان بالای سرش پرواز میکردن تنها بذاره.
هكتور از جا پريد. -اين يكى، هر كى كه باشه، هر جورى كه شده، بايد باهاش برم، نه صندليم رو و نه داورى دوئل رو به لينى نميدم.
وقتى كه نزديكتر شد، هكتور چهره او را ديد. -اين ديگه كيه؟ ساحره است اما بال نداره، پس ليني نيس...گلدون نداره، پس رز نيس...پرواز نميكنه، پس دلفى نيس، آماندام كه همين الان رفت تو...آها يادم اومد، اينه كه تازه اومده! چي بود اسمش؟...آها! آستوريا!
ديگر به نزديكى هكتور رسيده بود.
-سلام آستوريا.
آستوريا نگاهى به هكتور انداخت. -سلام.
و به راهش ادامه داد.
-هـــــــــــــى، آستوريا وايسا يه لحظه، منم بيام با هم بريم. -مگه لرد سياه نگفتن كه حق ندارى بياي ؟ -چرا...ولى گفتم كه شايد، تو كمكم كني و... -نه! دستور واضحه، حق ندارى بياي.
اما هكتور كوتاه بيا نبود، جلوى در ايستاده و راه را بسته بود.
-برو كنار هكتور، الان جلسه شروع ميشه. -آستوريا تو تازه اومدى، بلد نيستى طرز رفتار با بقيه رو. تو بايد الان به من كمك كنى كه بعدا من هم اين رفتارت رو يادم بمونه و... -آپوگنو!
پرندگانى از نا كجا آباد ظاهر شده و به طرز ترسناكى، به سمت هكتور حمله كردند. هكتور دو پا داشت و چهار پاى ديگر، از غيب ظاهر كرد و به سمت ديگرى دويد و پرندگان هم به دنبالش.
-وینسسسسسسسسسسسنت. تو نمیتونی اینکارو بامن بکنی. بقیه میتونن. تو نمیتونی. ما همکار بودیم. داور دوئل بودیم. بدون من چطوری میخوای داوری کنی؟
چند دقیقه از ورود آماندا گذشته بود و طی همین چند دقیقه هکتور از ردای وینسنت که برای رسیدن به جلسه عجله داشت آویزان شده بود.
وینسنت ردایش را تکاند. ولی هکتور گرد و خاک که نبود. تکانیده نشد.
-ولم کن هک. آرایشم طول کشید، دیر کردم. الان لینی میره نزدیک ترین صندلی به ارباب رو میقاپه و من باز باید برم ته میز. نور اونجا اصلا مناسب نیست.
با یادآوری نزدیکترین صندلی به ارباب، اشک در چشمان هکتور جمع شد. اشکهایش را با ردای کراب تمیز کرد. دماغش را نیز همچنین.
-داری چیکار میکنی؟ اینو تازه شسته بودم. بدون تو خیلی هم راحت داوری میکنیم. اونقدر میلرزی که امتیازا جابجا میشه. اصلا شاید لینی رو آوردیم به جای تو. پیشنهادش رو به ارباب میدم.
این ضربه برای هکتور قابل تحمل نبود. هکتور ویران شد. دست هایش شل شدند و کراب فرصت را غنیمت یافت. ردایش را از دست هکتور بیرون کشید و دوان دوان به طرف در ورودی رفت و دچار تصادف شدیدی از ناحیه بینی با در شد.
-اهووووووی...یواش...علامت شوم!
کراب کمی گیج و منگ شده بود. دماغش هم در صورتش کمی رشد کرده بود. آستینش را بالا زد و علامت شومش را که با لاک و اکلیل تزئین کرده بود نشان در داد. در برای کراب متاسف شد. ولی چاره ای جز باز شدن نداشت. هکتور ویران و گریان روی زمین افتاده بود.
هکتور هنوز امیدش را از دست نداده بود! نیم ساعت گذشت و خبری نشد؛ دیگر داشت نا امید میشد تا اینکه دید یک نفر دارد به او نزدیک میشود. وقتی کمی نزدیک تر شد، هکتور توانست او را تشخیص دهد. او آماندا بود که داشت به سوی قلعه میرفت. هکتور روی زمین دراز کشید و دستانش را روی صورتش گذاشت و مثل دادلی شروع کرد به الکی گریه کردن تا شاید آماندا دلش برای او بسوزد البته هنوز هم ویبره میرفت. آماندا وقتی از کنار هکتور گذشت فقط دو کلمه گفت و به راهش ادامه داد. - سلام هکتور.
هکتور که دید کلکش فایده ندارد، جلوی آماندا را گرفت و گفت: - میشه منو ببری به جلسه. - نچ.
آماندا به راهش ادامه داد اما هکتور دست بردار نبود چون این ممکن بود آخرین شانس او باشد. - آماندا یادته اون روز یه معجون بهت دادم تا اتاقت باهاش تمیز کنی؟ کارت گرفت، نه؟ - نه.
آماندا میخواست به راهش ادامه بدهد که هکتور دوباره جلویش را گرفت و التماس کرد: - تروخدا منو با خودت ببر. - نه.
هکتور دیگر داشت عصبانی میشد. - یا الان منو میبری تو جلسه یا با یه معجون مرگ که میخواستم به دلفی بدم حسابتو میرسم. - نه.
ایندفعه آماندا با سرعت به سمت قلعه رفت. وقتی علامت شومش را نشان داد به او اجازه دادند وارد قلعه بشود. هکتور هنوز امیدش را از دست نداده بود!
- علامت روی دستم ره نشان دهنده ی این ره هست که جاسوس ره نیستم.
دلیلش قانع کننده بود. هکتور حرفی نزد و باروفیو به همراه گاومیش هایش وارد خانه ریدل شد. هکتور دوباره مشغول بازی یک پاتیل دارم نقره ایه شد. کسی داشت از دور می آمد. از کفش های پاشنه بلندش معلوم بود چه کسی بود. شخص به هکتور رسید.
با ديدن چندين پيكر از دور دوباره اميد در دل هكتور جان گرفت. كمي نگذشت كه هكتور باروفيو را تشخيص داد كه به شغل شريف انبيا مشغول بود و با گله ي چندهزارتايي گاو هاي رنگوارنگ و خوش خط و خال و با كمالات به جلو مي شتافت و به خار مغيلان و نيل و سختي هاي راه عشق هيچ بها نمي داد. آن مرد با گاويان حقش كوه ها و پستي و بلندي هاي راه سعادت براي وصل به لردتعالي را مي پيمود؛ گونه اي كه هيچ مرگخواري تابه كنون نپيموده بود.
هكتور با چرخش هاي تندي كه باعث شد هماتوكريت خونش از پلاسمايش جدا شود و جاي كليه و مري و روده اش عوض شود، سوي باروفيو رفت. - درود بر روي ماه و سيماي زرين تو اي باروفيوي توانا! - اول گاواي من ره سلام بده.
هكتور براي وارد شدن به جلسه هركاري مي كرد؛ چاپلوسي، دروغ، پاچه خواري، رشوه، آدم كشي و حتي سلام به عده اي گاو كه مانند گوسپند به او زل زده بودند. - سلام سوسن، سلام اصخر، به، آقا بهروز گل! چطوري ابي؟ از اين طرفا! خوبي؟ زن و بچه خوبن؟ اونا هم اين جان؟ چه خوب! سلام خانم، تو چطوري عمو؟ بيا به عمو يه بوس آبدار بده.
باروفيو قبل از اين كه هكتور مرتكب به عمل مفسادانه في العرضي شود به تندي جلويش را گرفت: فقط من گاوام ره مي بوسم. - حالا داري با گاوا كجا مي ري باروفيو؟ - مي رم جلسه ديگه. مگه تو ره خبر نكردن؟
هكتور ريش باروفيو را خاراند: چرا. فقط مي خواستم بدونم تو مي دوني يا نه. اصلا تو جاسوسي. من مي دونم. اگه مي خواي باور كنم كه جاسوس نيستي منو وارد جلسه كن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
هکتور دردمند بود. هکتور ناراحت بود. اما حتی در اوج ناراحتی هم میخواست راهی برای ورود به جلسه بیابد. نمیدانست که در آن لحظه مرگخواران در قلعه چه میکنند، و این بیشتر از همه اذیتش میکرد. و البته بهترین و قوی ترین واکنش او در این زمان ها ویبره بود. البته ویبره به همراه مراقبت سیصد و شصت درجه از محیط، تا شاید مرگخوار دیگری را بیابد و به وسیله او وارد شود.
ساعتی چند گذشت و وهکتور وقتی دید کسی نمیآید، از پاتیلش خارج شد تا بازی "یک پاتیل دارم نقرهایه" را انجام دهد. البته او خودش این بازی را اختراع کرده بود و در نتیجه بازی بسیار هکتور وارانه بود. هکتور همچنان که داشت بازی میکرد، پیکری ردا پوش را از دور دید. البته به نظر میرسید که پیکر ردا پوش او را ندیده باشد. چرا که اگر دیده بود و عقل سالمی هم داشت، به سرعت مسیرش را کج میکرد!
به هر حال چند ثانیه بعد آن پیکر به او رسید و بدون توجه به او، از کنارش رد شد و به سمت ورودی قلعه رفت. هکتور نتوانست این دیده نشدن را تحمل کند. پس به سرعت ملاقهاش را بیرون کشید و همچون بومرنگی به سوی او پرتاب کرد. ملاقه پس از برخورد به سر شخص ناشناس، صدای دینگ بلندی داد و برگشت. - عه... تو که ناشناس نیستی. آرسینوسی. بیا حق معجون سازی رو به جا بیار و من رو ببر توی قلعه.
آرسینوس شروع کرد به اندیشیدن و صاف کردن کراوات خود. - تصمیم رو گرفتم هک... - عه؟ خب پس، بریم! - نه. نمیریم.
هکتور یک لحظه غمگین شد. ولی به هر حال با ویبره شدید تری که موجب شد سنگفرش خیابان ترک بردارد، گفت: - همیشه میدونستم تو حق همکار معجون سازت که دستنوشته هاشو هم کش رفتی به جا میاری. وقتی رفتیم تو حتماً یه معجون مجانی مهمون منی! - نه هکتور... متوجه نشدی. وارد نمیشیم. یعنی تو وارد نمیشی. این جلسه برای مرگخوارانه. من هم هیچ علامت شومی روی دست تو نمیبینم. همه چیز هم درست میشه ضمناً.
آرسینوس راست میگفت. هیچ علامت شومی نمیدید. البته هکتور در مورد قسمت درست شدن همه چیز شک داشت؛ با اینحال به جای کم آوردن، ساعدش را پوشاند و گفت: - تو به همکار معجون سازت بدی کردی آرسی. ته جهنم یه جای خیلی بد واسه معجون سازایی هست که به همکارای معجون سازشون کمک نمیکنن. بعدشم، اصلاً علامت شوم خودت کو؟
نقابدار لبخندی زد. حتی نقابش هم شروع کرد به لبخند زدن. البته لبخندی پلید و سرد. - این علامت شوم من. الان هم دیگه نمیشناسمت. جلسه داریم داخل قلعه با ارباب و مرگخوارا.
هکتور در بهت فرو رفت و از سر راه آرسینوس کنار رفت تا او هم علامت شومش را به در نشان دهد و وارد شود.
- چقدر کم حافظه شدی. واقعا که. حتما فردا میخواد بگه یادش نمیاد دستنوشته های من رو کش رفته. به هر حال من ناامید نمیشم. من بالاخره وارد میشم.
هكتور ويبره ميزد. هكتور نميدانست شخص ديگرى مانده كه دست به ردايش بشود يا نه. هكتور نميدانست جلسه شروع شده يا نه. هكتور غمگين بود. هكتور اربابش را ميخواست. هكتور علامت شومش را ميخواست. هكتور دل تو دلش نبود تا به آن جلسه برود. هكتور هنوز ويبره ميزد. -يعني الان كى رو صندليم نشسته؟
از پاتيلش بيرون آمد. -اگه بفهمم كى الان رو صندليم نشسته...پوستش رو ميكنم و دل و روده اش رو در ميارم و باهاش پليدترين معجون هارو درست ميكنم.
بار ديگر به سمت ورودى قلعه رفت، اما در، همچنان بسته بود.
با حسرت به جاى علامت شومش نگاه كرد. -هــــــــي...چه در هايي كه با اين علامت...يعنى، چيز...اون علامت برام باز نميشدن...! يادش بخير...! هِـــعى...!
دوباره به داخل پاتيلش برگشت و با هزار حسرت و آرزو، ويبره زد.
هکتور که حالا بعد از رفتن لینی دوباره تنها شده بود آهی کشید و البته که آه کشیدن باعث نشد ویبره زدنش را متوقف کند. دقایقی اینطور سپری شد تا این که هکتور متوجه چیزی شد که از دور پرواز کنان به سمتش می آمد.نه اشتباه نکنید! لینی نبود! بلکه دلفی بود که پرواز کنان در حال نزدیک شدن به قلعه بود! هکتور که دوباره کورسویی از امید در دلش روشن شده بود ویبره هایش بیشتر شد. در حالی که سرش را بالا گرفته بود تا بتواند دلفی را خطاب قرار دهد گفت: -دلفی! چقدر از دیدنت خوشحالم! -آها... باشه هکتور... -میشه بیای پایین گردنم درد گرفت. -نه هکتور راحتم. -میگم... یه کم معجون مرگ درست کردم واسه خودم تو هم میخوای؟
دلفی کمی به فکر فرو رفت... هکتور به نظر قابل اعتماد نمی آمد. حتی معجون هایش کمتر از خود او قابل اطمینان به نظر میرسیدند! اما دلفی بدش نمی آمد در کلکسیونش معجون مرگ هم داشته باشد! کلکسیونی که شامل انواع زهر، طناب، چاقو، تفنگ، ست تیغ و وان حمام و... میشد! -آره... یه کمشو بهم میدی؟ -نه! -همین الان خودت گفتی. -پس منم ببر! -نه هک... تو دیگه مرگخوار نیستی!
سپس علامت شوم روی دستش را با ژست نشان دادن علامت حاکم بزرگ میتی کومان نشان هکتور داد و ادامه داد: -ارباب هم شخصا دستور دادن کسی بدون علامت شوم وارد نشه... -خب منو بذار تو خلوت تنهاییت و با خودت ببر تو! اینجوری یه نفر حساب میشیم... معجون از من علامت شوم از تو! -خلوت تنهاییم؟ خلوت تنهایی من؟ به خلوت تنهایی من چشم داری شیاد؟ به خلوت تنهایی من چپ نگاه کردی نکردیا!
سپس بیخیال افزودن معجون مرگ به کلکسیونش شد و با سرعت هر چه تمام تر ارتفاع گرفت و از بالای سر هکتور پرواز کنان داخل قلعه رفت... جلوی در با عجله علامت شوم روی دستش را نشان داد و وقتی داخل شد نفس عمیقی کشید و در حالی که یکی دو طلسم محافظتی دیگر روی محل جاسازی خلوت تنهاییش کار میگذاشت به جمع بقیه مرگخواران ملحق شد.اما هکتور در بیرون از قلعه هنوز امیدش برای ورود را از دست نداده بود و هنوز ویبره میزد...
لینی بالبالزنون همراه با نسیم ملایمی که میوزید رو به جلو در حرکت بود. درِ قلعه در چند قدمیش قرار داشت و سکوتی که تنها با وزش نسیم و حرکت برگ درختان شکسته میشد بسیار برای این حشرهی کوچیک لذتبخش مینمود. - آخیش. روونارو شکر که از شر هکتور خلاص شدما. وگرنه باید تمام مدت تو طول مسیر دست رد به سینهی معجوناش میزدم و به سختی تحملش میکردم. وای چه لذتی میبرم من!
همین لذت بردن لینی کافی است تا موجودی ناشناخته به نام هکتور دگورث گرنجر از ناکجا آباد ظاهر شده و تمامش رو به فنا بده. - لینی خودتی.
البته که لینی میخواست دست به انکار بزنه و بالبالزنون به قدری اوج بگیره که دست هکتور به گرد بالهاش هم نرسه، اما هکتور که از مدتها پیش کمین کرده بود حساب همه چیو کرده بود. هکتور ویبرهی بلندی میزنه و به پای لینی چنگ میزنه. - شنیدم اسممو بردی. میدونم تو بی من هرگزی!
لینی بعد از چندین تلاش بینتیجه برای افزودن بر تعداد بالبالزدناش بلکه دست هکتور از پاش رها شه، بالاخره تسلیم میشه. لینی تصمیم میگیره از روش دیگهای وارد بشه و یه نگاه به دست چپ هکتور که دور پاش حلقه شده بود میندازه. - هکولی ما مرگخوارا اینجا جلسه داریم. - میدونم. منم باهات میام. - نخیرم جلسه مرگخواراس میفهمی؟ مرگخوارا. علامت شوممو ببین!
هکتور با غم و اندوهی فراوان که موجب شده بود شدت ویبرههاش چهار برابر حالت عادیش بشه، پای لینی رو رها میکنه و آستین رداشو بالا میزنه. - یه زمانی همینجا بود... در زمانی نزدیک مجددا همینجا میا... هی کجا رفتی؟
یک لحظه رها شدن دست هکتور کافی بود تا لینی فرصت رو غنیمت شمرده و به داخل قلعه هجوم ببره!