- سلـــام... ایــوان؟!

اما کسی که در حال نزدیک شدن بود ایوان نبود، بلکه دایی ارباب بود. مورفین که بر اثر مصرف زیاد چیژ بسیار ضعیفتر از پیش به نظر میرسید، سرشو کج میکنه و با موجود ویبرهزنی رو به رو میشه. با یک دو دو تا چهارتای ساده، مورفین هکتور رو در درجهی موجودات خطرناک قرار میده. چرا که اگه ویبرههای هکتور شدت بیشتری مییافت مورفین تلو تلو خورده و نقش زمین میشد.
- دایی ارباب، پس تو هم دعوت... نه یعنی میدونستم دعوت شدی. ارباب منو مامور راهنمایی شما تا داخل کرده بود.

پیش از اینکه مورفین بخواد عکسالعملی نشون بده، هکتور جلو میاد و دستشو برای هدایت به جلو میگیره. مورفین که بر اثر برخورد با هکتور همانند هکتور به ویبره افتاده بود، ویبرهکنان میگه:
- کیو گول میژ...ژنی تو پشر؟
- هیشکیو. بیاین بریم داخل.

هکتور اینو میگه و اینبار مورفینو کول میکنه و جلوی در میرسونه. البته که مورفین از حمل شدن و ذخیره شدن انرژیای که با قدم زدن بر روی زمین هدر میرفت، لذت میبرد!
- مرشی. بقیهشو دیگه خودم میرم.
هکتور بیتوجه به این حرف، ویبرهزنان سعی میکنه ساعد مورفینو پیدا کرده و برای ورود نشون در بده. اما مورفین که همچون سایر مرگخوارا به خوبی میدونست هکتور دیگه مرگخوار نیست، تکه چوبی رو از درخت پیش روش میکنه.
- منو بژار ژمین. شاید هوش و حواشم تو فّژا باشه، اما مرگخوار نبودن تو چیژی نیشت که اژ یادم بره.

مورفین بعد از چندین بار کوبیدن تکه چوب بر فرق سر هکتور، بالاخره موفق میشه از کول هکتور پایین بپره و با شیرجهای که ازش انتظار نمیرفت به داخل هجوم ببره و هکتورو با پاتیلهایی که قلقلکنان بالای سرش پرواز میکردن تنها بذاره.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










