پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 00:16
هکتور که حالا بعد از رفتن لینی دوباره تنها شده بود آهی کشید و البته که آه کشیدن باعث نشد ویبره زدنش را متوقف کند. دقایقی اینطور سپری شد تا این که هکتور متوجه چیزی شد که از دور پرواز کنان به سمتش می آمد.نه اشتباه نکنید! لینی نبود! بلکه دلفی بود که پرواز کنان در حال نزدیک شدن به قلعه بود! هکتور که دوباره کورسویی از امید در دلش روشن شده بود ویبره هایش بیشتر شد. در حالی که سرش را بالا گرفته بود تا بتواند دلفی را خطاب قرار دهد گفت:
-دلفی! چقدر از دیدنت خوشحالم!
-آها... باشه هکتور...
-میشه بیای پایین گردنم درد گرفت.

-نه هکتور راحتم.
-میگم... یه کم معجون مرگ درست کردم واسه خودم تو هم میخوای؟

دلفی کمی به فکر فرو رفت... هکتور به نظر قابل اعتماد نمی آمد. حتی معجون هایش کمتر از خود او قابل اطمینان به نظر میرسیدند! اما دلفی بدش نمی آمد در کلکسیونش معجون مرگ هم داشته باشد! کلکسیونی که شامل انواع زهر، طناب، چاقو، تفنگ، ست تیغ و وان حمام و... میشد!
-آره... یه کمشو بهم میدی؟
-نه!

-همین الان خودت گفتی.
-پس منم ببر!

-نه هک... تو دیگه مرگخوار نیستی!
سپس علامت شوم روی دستش را با ژست نشان دادن علامت حاکم بزرگ میتی کومان نشان هکتور داد و ادامه داد:
-ارباب هم شخصا دستور دادن کسی بدون علامت شوم وارد نشه...
-خب منو بذار تو خلوت تنهاییت و با خودت ببر تو! اینجوری یه نفر حساب میشیم... معجون از من علامت شوم از تو!

-خلوت تنهاییم؟ خلوت تنهایی من؟ به خلوت تنهایی من چشم داری شیاد؟ به خلوت تنهایی من چپ نگاه کردی نکردیا!
سپس بیخیال افزودن معجون مرگ به کلکسیونش شد و با سرعت هر چه تمام تر ارتفاع گرفت و از بالای سر هکتور پرواز کنان داخل قلعه رفت... جلوی در با عجله علامت شوم روی دستش را نشان داد و وقتی داخل شد نفس عمیقی کشید و در حالی که یکی دو طلسم محافظتی دیگر روی محل جاسازی خلوت تنهاییش کار میگذاشت به جمع بقیه مرگخواران ملحق شد.اما هکتور در بیرون از قلعه هنوز امیدش برای ورود را از دست نداده بود و هنوز ویبره میزد...