جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] خاطرات مرگخواران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/06
تولد نقش: 1395/04/30
آخرین ورود: چهارشنبه 29 خرداد 1398 07:18
از: سگدونی
پستها:
103

- خلوخولولخخخخخ خووویفسس
- My tea's gone cold I'm wondering why I
- خووووووفف پتو پی پتی پتی پووو پتو.. عه هاپ (عه گوجه های پیتزا!)
- Got out of bed at all The morning rain clouds up my window
- هووومم ووواااف پتی پتی پتو خله له لوووف عه واق واق وات؟ (عه عکسای اما واتسون؟)
- And I can't see at all And even if I could it'll all be gray
- پووووووااااف...پتو پتو پتو
- Put your picture on my wall It reminds me, that it's not so bad It's not so bad
- هاپ هاپ وااااق هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ (بیا. تموم شد)
صدای دلنشین خواننده در رادیو که فضای ملکوتی به کلبه هگرید بخشیده، لابلای پارس های ممتد سگ محو و رشته افکار مثلث ثابت کلبه دوستان درخت شاد جر واجر میشه. هوریس در نقش مبل لبه پنجره نشسته و از ترکیب بوی خاک و بارون لذت می بره. رودولف هم روی هوریس لمیده و چوبدستیش رو گذاشته رو حالت مادون قرمز و زل زده به برج ریونکلاو در جستجوی دختری در برج.
- دنبال چی میگردی توی برج نصفه شبی؟ خوابن همه رودی.
- بهرحال ممکنه یه با کمالاتی بیدار باشه. نباید هیچ فرصتی رو از دست داد. فردایی می افتی می میری، اون دنیا مرلین گور به گوری ازت میپرسه دیدی چی خلق کردم؟ بگی نه چوبدستی میکنه تو فوم و اسفنجت. باید دیده باشی بگی به به..اره..چه چیزی بود..تبارک المرلین احسن الخالقین!
- خعله خب. بسه دیگه بلند شو به چپم لم بده. چرم راستم میخاره. پاشو.
- ببند باو. تو چرمت کجا بود. پارچه هم نیستی. گونی برنج. سیم خاردار از تو نرم تره. مرتیکه ی صندلی گاری!
هگرید بی توجه به نزاع مضحک دوستان های ش، بعد از ورانداز مجدد پوستر مادام ماکیسم نصب بر دیوار کلبه ش، آخرین تکه کیک شادی رو لومبوند و از پشت میز بلند شد. یه گوله کاغذ از وسط کتاب "جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها" نوشته نیوت اسکمندر ویرایش و ترجمه پروفسور راعفی کور رو در نقش دستمال اسکاور کَند و به سمت تالار اندیشه و فنگ رفت.
اینجا خواننده رول کنجکاو میشه که آیا کلبه هگرید هیچگاه چنین تالاری داشت یا نه. در نتیجه به دنبال نگرانی طرفداران حقوق اقلیت ها در مجموعه هری پاتر، مکاتبه ای با خانم رولینگ داشتم من باب این موضوع خطیر. ایشون در جواب برای من نوشتند که به دلیل متابولیسم بسیار آهسته و طولانی غول ها، معماری و نقشه کشی صحیحی در نظر نگرفتند هیچ وقت برای این کلبه و هگر هفته ای یه بار می رفت تالار اساتید داخل قلعه و در سایر موارد اضطراری مثل حضور مهمان و خجالت و غیره، به گلدون و باغچه و نهایتا سوند بسنده می کرده. بنده هم در جواب تشکر کردم و براشون نوشتم:
به هر جهت، هاگرید میره انتهای توله سگشو مثه آینه برق بندازه که یهو متوجه علامت شوم جمجمه و مار مرگخواران میشه که با جوهر خونین روی صندوقچه اسرار حیوان خالکوبی شده.
در کلبه دوستان شاد با لگدی باز میشه و فنگ به همراه پتو و تشک خوابش اینطوری
شوت میشه وسط باغچه بارون زده قاطی کدوها و گل و لای.
- وات ده هاپ؟
- دیگه میخواستی چی بشه؟ این بود مزد زحمات من؟ توله سگ واسه من مرگخوار شده. چه غلطا !
- واق هاپ بابا! هاپتیکه واقر وافر هاپطور شده. هاپ هاپ هوریس رودی...واااق
- تو کارای بزرگا دخالت نکن. هوریس و رودی مرده خور به دنیا اومدن. تو خیانت کردی پدر سگ. برو گمشو پیش تام.
- واق واق
هگرید برای چند ثانیه میره داخل کلبه اش و میاد بیرون و استخوون فنگو پرت میکنه تو صورتش ولی به خاطر بارون و سرعت باد و تداخلاتی جادویی در نیروی گرانش میاد میخوره یه جای دیگه حیوان اما به دلایل مسائل اخلاقی جوجه هایی به شکل استخوون فقط بالای سر سگ بی زبان می چرخن چند ثانیه ای. در و پنجره کلبه با تق و توق های محکمی بسته میشن و سگ بی پناه زیر رگبار بارون توی تاریکی شب تنها می مونه.
- وااااااق هاااااپ (هنگلتون دربست)
تسترالی میاد توی باغچه وایسته اما ترمزش بریده و توی جنگل ممنوعه متوقف میشه. میاد دنده عقب بر می گرده و سگو سوار میکنه و میره.
صبح روز بعد
سگ مفلوک و آغشته به لجن، در حالیکه استخوونی به دهن داره و پتوش رو پیچیده دورش آروم آروم به باغچه خونه ریدل ها نزدیک میشه، جایی که یه گلدون مدفون تو کودهای گاومیشی باقی مانده از دوره وزیر باروفیو داره با یه مگس شبه پیکسی کشتی می گیره و یه سوسک بور و بلوند سعی داره جداشون کنه.
- رز! اعصابمو خرد کردی. باور کن این دفعه نیشت میزنما. عه.
- بیا شهدمو بخور باو!
- دوستان! دوستان! زشته باور کنید. الان ارباب میاد می بینه.
- شهدتو سالهاست میخورم خودت خبر نداری!
- حشره بی خاصیت. همیشه انگلی زندگی کردی و میکنی. گلبرگم دهنت. کودم تو حلقت. نیشتو میکنم تو گلدونم. کرمم بخوردش.
- هر کی هم نکنه. نیش گذاشتم. بکش کنار ریتا بذار من اینو سوراخ سوراخ کنم. ریشه ش دراز شده شاخ بازی در میاره واسم.
فنگ زیر بارش کود و گلبرگ و بال سوسک و نیش پیکسی که یادآور خاطرات دوران جنگ بودن، از کنار باغچه دوان داون رد میشه و خودشو جلوی در خونه ریدل ها میرسونه. قدش نمیرسه به دستگیره در ولی در قبلش خود به خود وا میشه و نجینی، مار غول پیکر لرد می خزه بیرون!
- فیس فیس ! فس فاس ! (مگه پاپا نگفت ماموریتت کلبه صاحبت هست؟ هان؟ بخورمت الان؟)
- واق واق واق (واستا عقب تا ازت تسبیح درست نکردم دختره ی نخ. فقط به اربابم جواب پس میدم)
و بساطشو ول کرد رو زمین و جلوی ماری که دورش تند تند می خزید و سعی داشت خودشو دورش گره بزنه شروع کرد به گارد گرفتن که یهو لرد ولدمورت با لباس خواب بین چارچوب در ظاهر میشه. خمیازه ای میکشه و به فنگ زل میزنه.
- وااااااااااااق (سرورم! ارباب تولدتون مبارک! براتون کادو آوردم)
- هیس. بحثو عوض نکن سگ مزاحم. چرا اینجا اومدی؟ مگه ماموریت مادام العمر با حقوق دائمی ندادم بهت که از هاگوارتز و صاحب محفلی ت به ما گزارش بدی؟
- هاپ هاپ هاپ هاپ (عفو بفرمایید ارباب. لو رفتم. خالکوبیم رو دید)
- میدونستم هیچ کاری ازت بر نمیاد. حالا چی آوردی برام کادو؟
فنگ تکونی به خودش میده و پتو آبی دورش کنار میره:
- کادوی ما، خودتی؟!
- هاپ هاپ!
لرد سیاه تکه چوبی از ناکجا فرا میخونه و با پرتابی جادویی شوتش میکنه در مزرعه ای در دوردست ها که تصادفا لوکیشن حنا در مزرعه بوده و پاکوتاه، سگ حنا چوبو ور میداره و فنگ نا امید و دست خالی برمیگرده. فرسخ ها دورتر، نیمه غول کنار کلبه اش روی نیمکتی سنگی نشسته و داره سلفی ها خودش با سگ خائنش رو میندازه توی شعله های آتیشی که رودولف داره روش سوسیس گربه ی مربوط به رول اخیر دوئلش با مودی رو می پزه.
- My tea's gone cold I'm wondering why I
- خووووووفف پتو پی پتی پتی پووو پتو.. عه هاپ (عه گوجه های پیتزا!)
- Got out of bed at all The morning rain clouds up my window
- هووومم ووواااف پتی پتی پتو خله له لوووف عه واق واق وات؟ (عه عکسای اما واتسون؟)
- And I can't see at all And even if I could it'll all be gray
- پووووووااااف...پتو پتو پتو
- Put your picture on my wall It reminds me, that it's not so bad It's not so bad
- هاپ هاپ وااااق هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ (بیا. تموم شد)
صدای دلنشین خواننده در رادیو که فضای ملکوتی به کلبه هگرید بخشیده، لابلای پارس های ممتد سگ محو و رشته افکار مثلث ثابت کلبه دوستان درخت شاد جر واجر میشه. هوریس در نقش مبل لبه پنجره نشسته و از ترکیب بوی خاک و بارون لذت می بره. رودولف هم روی هوریس لمیده و چوبدستیش رو گذاشته رو حالت مادون قرمز و زل زده به برج ریونکلاو در جستجوی دختری در برج.
- دنبال چی میگردی توی برج نصفه شبی؟ خوابن همه رودی.
- بهرحال ممکنه یه با کمالاتی بیدار باشه. نباید هیچ فرصتی رو از دست داد. فردایی می افتی می میری، اون دنیا مرلین گور به گوری ازت میپرسه دیدی چی خلق کردم؟ بگی نه چوبدستی میکنه تو فوم و اسفنجت. باید دیده باشی بگی به به..اره..چه چیزی بود..تبارک المرلین احسن الخالقین!

- خعله خب. بسه دیگه بلند شو به چپم لم بده. چرم راستم میخاره. پاشو.

- ببند باو. تو چرمت کجا بود. پارچه هم نیستی. گونی برنج. سیم خاردار از تو نرم تره. مرتیکه ی صندلی گاری!
هگرید بی توجه به نزاع مضحک دوستان های ش، بعد از ورانداز مجدد پوستر مادام ماکیسم نصب بر دیوار کلبه ش، آخرین تکه کیک شادی رو لومبوند و از پشت میز بلند شد. یه گوله کاغذ از وسط کتاب "جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها" نوشته نیوت اسکمندر ویرایش و ترجمه پروفسور راعفی کور رو در نقش دستمال اسکاور کَند و به سمت تالار اندیشه و فنگ رفت.
اینجا خواننده رول کنجکاو میشه که آیا کلبه هگرید هیچگاه چنین تالاری داشت یا نه. در نتیجه به دنبال نگرانی طرفداران حقوق اقلیت ها در مجموعه هری پاتر، مکاتبه ای با خانم رولینگ داشتم من باب این موضوع خطیر. ایشون در جواب برای من نوشتند که به دلیل متابولیسم بسیار آهسته و طولانی غول ها، معماری و نقشه کشی صحیحی در نظر نگرفتند هیچ وقت برای این کلبه و هگر هفته ای یه بار می رفت تالار اساتید داخل قلعه و در سایر موارد اضطراری مثل حضور مهمان و خجالت و غیره، به گلدون و باغچه و نهایتا سوند بسنده می کرده. بنده هم در جواب تشکر کردم و براشون نوشتم:
به هر جهت، هاگرید میره انتهای توله سگشو مثه آینه برق بندازه که یهو متوجه علامت شوم جمجمه و مار مرگخواران میشه که با جوهر خونین روی صندوقچه اسرار حیوان خالکوبی شده.
در کلبه دوستان شاد با لگدی باز میشه و فنگ به همراه پتو و تشک خوابش اینطوری
شوت میشه وسط باغچه بارون زده قاطی کدوها و گل و لای. - وات ده هاپ؟
- دیگه میخواستی چی بشه؟ این بود مزد زحمات من؟ توله سگ واسه من مرگخوار شده. چه غلطا !
- واق هاپ بابا! هاپتیکه واقر وافر هاپطور شده. هاپ هاپ هوریس رودی...واااق
- تو کارای بزرگا دخالت نکن. هوریس و رودی مرده خور به دنیا اومدن. تو خیانت کردی پدر سگ. برو گمشو پیش تام.
- واق واق

هگرید برای چند ثانیه میره داخل کلبه اش و میاد بیرون و استخوون فنگو پرت میکنه تو صورتش ولی به خاطر بارون و سرعت باد و تداخلاتی جادویی در نیروی گرانش میاد میخوره یه جای دیگه حیوان اما به دلایل مسائل اخلاقی جوجه هایی به شکل استخوون فقط بالای سر سگ بی زبان می چرخن چند ثانیه ای. در و پنجره کلبه با تق و توق های محکمی بسته میشن و سگ بی پناه زیر رگبار بارون توی تاریکی شب تنها می مونه.
- وااااااق هاااااپ (هنگلتون دربست)
تسترالی میاد توی باغچه وایسته اما ترمزش بریده و توی جنگل ممنوعه متوقف میشه. میاد دنده عقب بر می گرده و سگو سوار میکنه و میره.
صبح روز بعد
سگ مفلوک و آغشته به لجن، در حالیکه استخوونی به دهن داره و پتوش رو پیچیده دورش آروم آروم به باغچه خونه ریدل ها نزدیک میشه، جایی که یه گلدون مدفون تو کودهای گاومیشی باقی مانده از دوره وزیر باروفیو داره با یه مگس شبه پیکسی کشتی می گیره و یه سوسک بور و بلوند سعی داره جداشون کنه.
- رز! اعصابمو خرد کردی. باور کن این دفعه نیشت میزنما. عه.

- بیا شهدمو بخور باو!

- دوستان! دوستان! زشته باور کنید. الان ارباب میاد می بینه.

- شهدتو سالهاست میخورم خودت خبر نداری!
- حشره بی خاصیت. همیشه انگلی زندگی کردی و میکنی. گلبرگم دهنت. کودم تو حلقت. نیشتو میکنم تو گلدونم. کرمم بخوردش.

- هر کی هم نکنه. نیش گذاشتم. بکش کنار ریتا بذار من اینو سوراخ سوراخ کنم. ریشه ش دراز شده شاخ بازی در میاره واسم.
فنگ زیر بارش کود و گلبرگ و بال سوسک و نیش پیکسی که یادآور خاطرات دوران جنگ بودن، از کنار باغچه دوان داون رد میشه و خودشو جلوی در خونه ریدل ها میرسونه. قدش نمیرسه به دستگیره در ولی در قبلش خود به خود وا میشه و نجینی، مار غول پیکر لرد می خزه بیرون!
- فیس فیس ! فس فاس ! (مگه پاپا نگفت ماموریتت کلبه صاحبت هست؟ هان؟ بخورمت الان؟)
- واق واق واق (واستا عقب تا ازت تسبیح درست نکردم دختره ی نخ. فقط به اربابم جواب پس میدم)
و بساطشو ول کرد رو زمین و جلوی ماری که دورش تند تند می خزید و سعی داشت خودشو دورش گره بزنه شروع کرد به گارد گرفتن که یهو لرد ولدمورت با لباس خواب بین چارچوب در ظاهر میشه. خمیازه ای میکشه و به فنگ زل میزنه.
- وااااااااااااق (سرورم! ارباب تولدتون مبارک! براتون کادو آوردم)
- هیس. بحثو عوض نکن سگ مزاحم. چرا اینجا اومدی؟ مگه ماموریت مادام العمر با حقوق دائمی ندادم بهت که از هاگوارتز و صاحب محفلی ت به ما گزارش بدی؟

- هاپ هاپ هاپ هاپ (عفو بفرمایید ارباب. لو رفتم. خالکوبیم رو دید)
- میدونستم هیچ کاری ازت بر نمیاد. حالا چی آوردی برام کادو؟
فنگ تکونی به خودش میده و پتو آبی دورش کنار میره:

- کادوی ما، خودتی؟!

- هاپ هاپ!

لرد سیاه تکه چوبی از ناکجا فرا میخونه و با پرتابی جادویی شوتش میکنه در مزرعه ای در دوردست ها که تصادفا لوکیشن حنا در مزرعه بوده و پاکوتاه، سگ حنا چوبو ور میداره و فنگ نا امید و دست خالی برمیگرده. فرسخ ها دورتر، نیمه غول کنار کلبه اش روی نیمکتی سنگی نشسته و داره سلفی ها خودش با سگ خائنش رو میندازه توی شعله های آتیشی که رودولف داره روش سوسیس گربه ی مربوط به رول اخیر دوئلش با مودی رو می پزه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1397/2/2 9:29:08
ویرایش شده توسط فنگ در 1397/2/2 9:30:49
ویرایش شده توسط فنگ در 1397/2/2 9:55:53
ویرایش شده توسط فنگ در 1397/2/2 9:30:49
ویرایش شده توسط فنگ در 1397/2/2 9:55:53
----------
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

- ارباب ارباب ارباب! امروز تولدتونه! تولدتون مبارک ارباب! مبارک باشه ارباب! ارباب تولدتون مبارک! 
لینی از قبل از ورود به اتاق لرد، تا بعد از اینکه بالبالزنون از سوراخ در وارد اتاق لرد میشه، فریادزنان جملات بالا رو به زبون میاره. لرد که از گفتن "چند بار بگیم اول در بزن!" خسته شده بود، اینبار تنها به گرفتن چهرهی
رضایت میده.
لینی بدون معطلی گوشیای که هم قد هیکلش بود رو بیرون میاره و عکس مراسمی که برای لرد ترتیب دیده بود رو بهش نشون میده.
- ارباب! ببینین چه زیباست! خودم چیدما، کیک شکلاتی و کادو و نوشیدنی کرهای و یه دیس شکلات! بیاین بریم از نزدیک ببینیم.
میز پرباری به نظر میومد که میتونست رضایت زیادی نصیب شکم لرد کنه. لرد که دهنش آب افتاده بود، سعی میکنه وقار خودشو حفظ کنه.
- ما تمایلی به اینجور مراسم نداریم، ولی خب... چون اصرار میکنی برای چند ثانیه افتخار میدیم و حضور به عمل میرسونیم.
لینی که اختیار از کف داده بود، فریاد "هووورا"یی سر میده و دو کلاهبوقی از جیبش در میاره و یکیو رو سر لرد، و اون یکیو رو سر خودش قرار میده. بعد دست لردو میگیره و به سمت اتاق خودش هدایت میکنه.
لرد با ورود به اتاقی که پر شده بود از انواع گلدونها و کودها، برای لحظهای متوقف میشه.
- پیکس... اینجا اتاق رزمون نیست؟ تا الان فکر میکردیم خرج تحصیلشو داریم میدیم، ولی الان فهمیدیم خرج گلدونها و کودهاشو داریم میدیم.
- نه اون اتاق منه ارباب!
لینی به مکعب کوچیکی که از گوشهی اتاق بیرون زده بود و دری کوچیکتر از خودش داشت اشاره میکنه. بعدش پروازکنان به اون سمت میره و درو به روی لرد باز میکنه.
- بفرمایین داخل ارباب!
لرد نگاهی به هیکل خودش و سپس به اندازهی در میندازه.
- پیکس؟ فک نمیکنی ما اون تو جامون نمیشه؟
لینی که تازه به یاد آورده بود چیو فراموش کرده، بلافاصله به سمت چیزی شبیه به کنترل حرکت میکنه و دکمهای رو فشار میده. به محض فشردن دکمه، مکعبی که اتاق لینی نام داشت، شروع به باز شدن از همه سمت میکنه تا جایی که درونش هویدا میشه. لینی با ذوق و شوق جهشی تو هوا میزنه و از شاهکارش رونمایی میکنه.
- دیری ری رین! 🙋
لرد با تعجب جلو میاد و به میز کوچیکی که وسط اتاق لینی قرار داشت نگاه میکنه.
- همهش اینقده؟ 👌
- اممم... بله ارباب. مراسمی پیکسیانه.
لرد که تمام مدت پوکرفیسوارانه به مراسم مثلا بزرگ و باشکوهی که لینی ترتیب داده بود زل زده بود، مراسمو با جاش برمیداره و به دست میگیره. سعی میکنه لبخندی که نشوندهندهی رضایتش باشه به لب بیاره. به هر حال پیکسیش کوچیک بود و مراسمش هم به اندازه هیکل خودش!
لینی که لپاش گل انداخته بود، امیدوارانه به اربابش زل میزنه. لرد که نگاه خیرهی لینی رو میبینه، دوباره میزو سرجاش میذاره و همزمان با دست زدن لینی، شروع به فوت کردن شمعها میکنه. و همین باعث میشه مراسم همراه با برگزارکنندهشو باد ببره!
لینی به دلیل شوت شدن و همچون کتلت چسبیدن به دیوار، قادر به دیدن ادامهی ماجرا نبود. بقیهشو برین از لرد بپرسین که چی شد.

لینی از قبل از ورود به اتاق لرد، تا بعد از اینکه بالبالزنون از سوراخ در وارد اتاق لرد میشه، فریادزنان جملات بالا رو به زبون میاره. لرد که از گفتن "چند بار بگیم اول در بزن!" خسته شده بود، اینبار تنها به گرفتن چهرهی
رضایت میده.لینی بدون معطلی گوشیای که هم قد هیکلش بود رو بیرون میاره و عکس مراسمی که برای لرد ترتیب دیده بود رو بهش نشون میده.
- ارباب! ببینین چه زیباست! خودم چیدما، کیک شکلاتی و کادو و نوشیدنی کرهای و یه دیس شکلات! بیاین بریم از نزدیک ببینیم.

میز پرباری به نظر میومد که میتونست رضایت زیادی نصیب شکم لرد کنه. لرد که دهنش آب افتاده بود، سعی میکنه وقار خودشو حفظ کنه.
- ما تمایلی به اینجور مراسم نداریم، ولی خب... چون اصرار میکنی برای چند ثانیه افتخار میدیم و حضور به عمل میرسونیم.

لینی که اختیار از کف داده بود، فریاد "هووورا"یی سر میده و دو کلاهبوقی از جیبش در میاره و یکیو رو سر لرد، و اون یکیو رو سر خودش قرار میده. بعد دست لردو میگیره و به سمت اتاق خودش هدایت میکنه.
لرد با ورود به اتاقی که پر شده بود از انواع گلدونها و کودها، برای لحظهای متوقف میشه.
- پیکس... اینجا اتاق رزمون نیست؟ تا الان فکر میکردیم خرج تحصیلشو داریم میدیم، ولی الان فهمیدیم خرج گلدونها و کودهاشو داریم میدیم.

- نه اون اتاق منه ارباب!
لینی به مکعب کوچیکی که از گوشهی اتاق بیرون زده بود و دری کوچیکتر از خودش داشت اشاره میکنه. بعدش پروازکنان به اون سمت میره و درو به روی لرد باز میکنه.
- بفرمایین داخل ارباب!
لرد نگاهی به هیکل خودش و سپس به اندازهی در میندازه.
- پیکس؟ فک نمیکنی ما اون تو جامون نمیشه؟

لینی که تازه به یاد آورده بود چیو فراموش کرده، بلافاصله به سمت چیزی شبیه به کنترل حرکت میکنه و دکمهای رو فشار میده. به محض فشردن دکمه، مکعبی که اتاق لینی نام داشت، شروع به باز شدن از همه سمت میکنه تا جایی که درونش هویدا میشه. لینی با ذوق و شوق جهشی تو هوا میزنه و از شاهکارش رونمایی میکنه.
- دیری ری رین! 🙋
لرد با تعجب جلو میاد و به میز کوچیکی که وسط اتاق لینی قرار داشت نگاه میکنه.
- همهش اینقده؟ 👌
- اممم... بله ارباب. مراسمی پیکسیانه.

لرد که تمام مدت پوکرفیسوارانه به مراسم مثلا بزرگ و باشکوهی که لینی ترتیب داده بود زل زده بود، مراسمو با جاش برمیداره و به دست میگیره. سعی میکنه لبخندی که نشوندهندهی رضایتش باشه به لب بیاره. به هر حال پیکسیش کوچیک بود و مراسمش هم به اندازه هیکل خودش!
لینی که لپاش گل انداخته بود، امیدوارانه به اربابش زل میزنه. لرد که نگاه خیرهی لینی رو میبینه، دوباره میزو سرجاش میذاره و همزمان با دست زدن لینی، شروع به فوت کردن شمعها میکنه. و همین باعث میشه مراسم همراه با برگزارکنندهشو باد ببره!
لینی به دلیل شوت شدن و همچون کتلت چسبیدن به دیوار، قادر به دیدن ادامهی ماجرا نبود. بقیهشو برین از لرد بپرسین که چی شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

-مقاومت نكن! بيا... گفتم بيا! 
بلاتريكس با عصبانيت دست رودولف رو ول كرد و رودولف كه داشت در مقابل كشيده شدن مقاومت مى كرد، به يه طرف پرت شد.
-ببين رودولف يا عين آدم پا ميشى مياى، يا مثل گوسفند قربونى، دست و پات رو مى بندم و مى برمت! خود دانى!
-كجا بيام آخه بلاتريكس؟ كجـــــا بيام؟... ديوونه... كه بودى!... تر شدى؟! بيام كه آتيشم بزنى؟!
رودولف كمى زياده روى كرده بود!
-داد زدى الان؟... دستات رو برام تكون دادى و داد زدى عزيزم؟... الان جفت دستات رو ميشكنم و آبگوشت بار ميذارم!
رودولف متوجه شد كه اين بار واقعا اضافه كارى كرده.
با تته پته از جاش بلند شد.
-ببين عزيزم... نه!... چيز بود... نيا جلو!... ببين اين چيز بود... لينى!... لينى بود! ميخواست بياد نيشت بزنه، من با دست پرش دادم!... نيا جلو!...
وقتى اينقدر بلاتريكس اومد جلو و رودولف رفت عقب كه خورد به در، همون در رو باز كرد و با كله رفت تو.
-اوووها! در چيه رودولف؟... در چيه؟
-دستم به دنباله ى ردات ادوارد! نجاتم بده! ميگه چهارشنبه سوريه!... بيا آتيشت بزنم از روت بپريم!... نجاتم بده ادوارد!
ادوارد اونقدر خنگ نبود كه بخواد در رو باز كنه و با يك عدد بلاتريكس كه از عصبانيت دود از دماغش بيرون ميزد، رو به رو شه.
اما لازم نشد بيشتر از اين فكر كنه.
همون موقع در اتاق منفجر شد. گرد و خاك حاصل از انفجار خوابيد و بلاتريكس معلوم شد.
-سلام ادوارد. عصرت بخير. رودولف رو نديدى؟
ادوارد به جايى كه رودولف ايستاده بود اشاره كرد.
نبود!
بلاتريكس لبخندى زد.
-پيداش ميكنم!
و در كمد را باز كرد. نبود!
زير صندلى، ميز و پشت پرده هم نبود.
اما مدت زيادى نگذشت تا بلاتريكس بتونه يه پا رو كه سعى داشت زير تخت جا بشه رو پيدا كنه.
به آرومى به سمت پا رفت.
-عه... نيست واقعا. نكنه ترسيده و از پنجره پريده بيرون؟
پا همون لحظه كه فكر مى كرد نجات پيدا كرده، گرفته و به شدت بيرون كشيده شد.
-ولم كــــــن!... اربـــــاب! نجاتم بدين!
گوش بلاتريكس بدهكار اين جيغ و داد ها نبود.
-بلاتريكس... بلاتريكس... وايسا! ميگم بيا يه كاري كنيم. من و تو!... چيز كنيم.... بريم سنگ، شنل، چوبدستى بازى كنيم! اگه من بردم، كمد رودولف رو آتيش ميزنيم و اگه تو بردى خود رودولف رو... قبوله؟
بلاتريكس كمى فكر كرد.
-هوم... كمدم مال رودولفه... خوبه. اما سنگ، شنل، چوبدستى نه!... سنگ، كاغذ، قيچى!
رودولف نگاهى به دست هاى ادوارد انداخت.
-بلا... سنگ شنل چوبدستى بهتره ها!
-نه!... همين كه گفتم.
بلاتريكس و ادوارد رو به روى هم نشستن و مشغول بازى شدن!
-ســنگ، كاغذ، قيچـــى!
قيچى!... مثل شش دست قبل، ادوارد فقط تونست قيچى بياره و بلاتريكس باز هم سنگ!
-دست آخر... سنگ... كاغذ... قيچى!
بلاتريكس با يه دست چوبدستيش رو به سمت رودولفى كه خيلى ريز داشت به سمت در ميرفت گرفت و اونو گوشه اى پرت كرد و با دست ديگه، با سنگ روى قيچى ادوارد كوبيد.
بعد از هفت دست بازى، قيچى ادوارد كاملا غر شده بود!
-بلاتريكس!... يواش تر هم بكوبى قبوله!
هفت دست بازى رو بلاتريكس برده بود.
برگشت و لبخندى به رودولف زد.
ساعتى بعد، مراسم چهارشنبه سورى
لرد سياه با جمال و جبروت روى صندلى مخصوصشون نشسته و به مرگخوارانى كه از روى آتيش ميپريدن، نگاه مى كردن.
-امسال آتيشتون بزرگ تر از پارسال شده... خوش رنگ تر هم هست... پارسال كه مشنگ دهكده پايينى رو آتيش زدين، خيلى بد رنگ بود. الان خوب شده. هر سال همين كار رو كنيد. پسنديديم!
-حتما سرورم!
و چشمكى به رودولف درون آتيش زد.

بلاتريكس با عصبانيت دست رودولف رو ول كرد و رودولف كه داشت در مقابل كشيده شدن مقاومت مى كرد، به يه طرف پرت شد.
-ببين رودولف يا عين آدم پا ميشى مياى، يا مثل گوسفند قربونى، دست و پات رو مى بندم و مى برمت! خود دانى!

-كجا بيام آخه بلاتريكس؟ كجـــــا بيام؟... ديوونه... كه بودى!... تر شدى؟! بيام كه آتيشم بزنى؟!

رودولف كمى زياده روى كرده بود!
-داد زدى الان؟... دستات رو برام تكون دادى و داد زدى عزيزم؟... الان جفت دستات رو ميشكنم و آبگوشت بار ميذارم!

رودولف متوجه شد كه اين بار واقعا اضافه كارى كرده.
با تته پته از جاش بلند شد.
-ببين عزيزم... نه!... چيز بود... نيا جلو!... ببين اين چيز بود... لينى!... لينى بود! ميخواست بياد نيشت بزنه، من با دست پرش دادم!... نيا جلو!...
وقتى اينقدر بلاتريكس اومد جلو و رودولف رفت عقب كه خورد به در، همون در رو باز كرد و با كله رفت تو.
-اوووها! در چيه رودولف؟... در چيه؟

-دستم به دنباله ى ردات ادوارد! نجاتم بده! ميگه چهارشنبه سوريه!... بيا آتيشت بزنم از روت بپريم!... نجاتم بده ادوارد!

ادوارد اونقدر خنگ نبود كه بخواد در رو باز كنه و با يك عدد بلاتريكس كه از عصبانيت دود از دماغش بيرون ميزد، رو به رو شه.
اما لازم نشد بيشتر از اين فكر كنه.
همون موقع در اتاق منفجر شد. گرد و خاك حاصل از انفجار خوابيد و بلاتريكس معلوم شد.
-سلام ادوارد. عصرت بخير. رودولف رو نديدى؟

ادوارد به جايى كه رودولف ايستاده بود اشاره كرد.
نبود!
بلاتريكس لبخندى زد.
-پيداش ميكنم!

و در كمد را باز كرد. نبود!
زير صندلى، ميز و پشت پرده هم نبود.
اما مدت زيادى نگذشت تا بلاتريكس بتونه يه پا رو كه سعى داشت زير تخت جا بشه رو پيدا كنه.
به آرومى به سمت پا رفت.
-عه... نيست واقعا. نكنه ترسيده و از پنجره پريده بيرون؟

پا همون لحظه كه فكر مى كرد نجات پيدا كرده، گرفته و به شدت بيرون كشيده شد.
-ولم كــــــن!... اربـــــاب! نجاتم بدين!

گوش بلاتريكس بدهكار اين جيغ و داد ها نبود.
-بلاتريكس... بلاتريكس... وايسا! ميگم بيا يه كاري كنيم. من و تو!... چيز كنيم.... بريم سنگ، شنل، چوبدستى بازى كنيم! اگه من بردم، كمد رودولف رو آتيش ميزنيم و اگه تو بردى خود رودولف رو... قبوله؟
بلاتريكس كمى فكر كرد.
-هوم... كمدم مال رودولفه... خوبه. اما سنگ، شنل، چوبدستى نه!... سنگ، كاغذ، قيچى!
رودولف نگاهى به دست هاى ادوارد انداخت.
-بلا... سنگ شنل چوبدستى بهتره ها!

-نه!... همين كه گفتم.

بلاتريكس و ادوارد رو به روى هم نشستن و مشغول بازى شدن!
-ســنگ، كاغذ، قيچـــى!
قيچى!... مثل شش دست قبل، ادوارد فقط تونست قيچى بياره و بلاتريكس باز هم سنگ!
-دست آخر... سنگ... كاغذ... قيچى!
بلاتريكس با يه دست چوبدستيش رو به سمت رودولفى كه خيلى ريز داشت به سمت در ميرفت گرفت و اونو گوشه اى پرت كرد و با دست ديگه، با سنگ روى قيچى ادوارد كوبيد.
بعد از هفت دست بازى، قيچى ادوارد كاملا غر شده بود!
-بلاتريكس!... يواش تر هم بكوبى قبوله!

هفت دست بازى رو بلاتريكس برده بود.
برگشت و لبخندى به رودولف زد.
ساعتى بعد، مراسم چهارشنبه سورى
لرد سياه با جمال و جبروت روى صندلى مخصوصشون نشسته و به مرگخوارانى كه از روى آتيش ميپريدن، نگاه مى كردن.
-امسال آتيشتون بزرگ تر از پارسال شده... خوش رنگ تر هم هست... پارسال كه مشنگ دهكده پايينى رو آتيش زدين، خيلى بد رنگ بود. الان خوب شده. هر سال همين كار رو كنيد. پسنديديم!

-حتما سرورم!

و چشمكى به رودولف درون آتيش زد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1396/12/22 21:49:04
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/04
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: دوشنبه 20 مرداد 1399 09:27
از: سوسک سیاه به عنکبوت!
پستها:
205

شاید نام فصل کودکی اش را بشود گذاشت تنها در بیشه زار. هرچند... نام فصل های بزرگسالی اش هم چندان متفاوت نبود؛ تنها در مدرسه، تنها در خانه، تنها در اتاق، تنها در کار... آدم هایی که می توانستند اخلاقش را تحمل کنند به تعداد انگشتان یک دست که هیچ، حتی به یک بند انگشت از انگشتان یک دستش هم نمی رسیدند.
دلیل مشهور بودنش هم همین بود! تحمل ناپذیر بودن.
خودش هم نمی دانست آن قدر بداخلاق بوده تنها مانده، یا آن قدر تنها مانده که بدخلق شده. هرچند خودش نمی خواست قبول کند که هیچ کدام از گزاره های این جمله درست است، اما هر دو درست بود... هم بداخلاق بود و هم تنها.
آدم وقتی چیزی در وجودش زیاده از حد باشد، دنبال راهی برای رهایی می گردد. یک نفر ممکن است دنبال ساختن هورکراکس برود، یک نفر مست و لایعقل در کوچه ها بچرخد، یک نفر حرف هایش را روی کاغذ می ریزد. یک نفر هم ممکن است برود جانورنمای ثبت نشده بشود بر فرض مثال.
جانورنمای ثبت نشده شدن هم به همین راحتی ها نیست البته! باید بگردی ببینی چه صفتی در وجودت بیشتر است و آن صفت به خوی چه حیوانی نزدیک تر است. حیوان وجودت را که یافتی، آن وقت باید بنشینی تمرکز کنی روی خود حیوانی ات تا حیوان درونت مجال بروز یابد.
او هم همه ی این مراحل را طی کرده بود. خود منفورش را در سوسک یافته بود و سوسک منفور را در خودش. دست آخر هم تبدیل به خودش شده بود تا خودش بماند و خودش.
حالا، قصه ی ریتای تبدیل به سوسک شده همین طور نیمه تمام مانده تا آخرش یک نفر پیدا بشود او را با دمپایی ابری اش هدف قرار دهد و قصه ی ما را به سر ببرد.
دلیل مشهور بودنش هم همین بود! تحمل ناپذیر بودن.
خودش هم نمی دانست آن قدر بداخلاق بوده تنها مانده، یا آن قدر تنها مانده که بدخلق شده. هرچند خودش نمی خواست قبول کند که هیچ کدام از گزاره های این جمله درست است، اما هر دو درست بود... هم بداخلاق بود و هم تنها.
آدم وقتی چیزی در وجودش زیاده از حد باشد، دنبال راهی برای رهایی می گردد. یک نفر ممکن است دنبال ساختن هورکراکس برود، یک نفر مست و لایعقل در کوچه ها بچرخد، یک نفر حرف هایش را روی کاغذ می ریزد. یک نفر هم ممکن است برود جانورنمای ثبت نشده بشود بر فرض مثال.
جانورنمای ثبت نشده شدن هم به همین راحتی ها نیست البته! باید بگردی ببینی چه صفتی در وجودت بیشتر است و آن صفت به خوی چه حیوانی نزدیک تر است. حیوان وجودت را که یافتی، آن وقت باید بنشینی تمرکز کنی روی خود حیوانی ات تا حیوان درونت مجال بروز یابد.
او هم همه ی این مراحل را طی کرده بود. خود منفورش را در سوسک یافته بود و سوسک منفور را در خودش. دست آخر هم تبدیل به خودش شده بود تا خودش بماند و خودش.
حالا، قصه ی ریتای تبدیل به سوسک شده همین طور نیمه تمام مانده تا آخرش یک نفر پیدا بشود او را با دمپایی ابری اش هدف قرار دهد و قصه ی ما را به سر ببرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

-چه خبرتونـــــــــه؟ 
صداى هيجان زده مرگخواران، با فرياد بلاتريكس خاموش شد.
-نه ديگه... چه خبرتونه؟ بگين ببينم!
-چيزى شده؟... نه! چيزى نشده كه! داشتيم جوك ميگفتيم و ميخنديديم!... شنيدى؟... ميگن يه روز يه هيپوگريفه...
مرگخوار تازه واردى كه در تمام پست ها، كارش گند زدن در برنامه هاى سايرين است، به ميان صحبت كراب پريد.
-ميگن يكى داره بر ميگرده كه...
شپلق!
ملاقه هكتور، صاف وسط صورت مرگخوار مذكور فرود آمد و او را به سكوت فراخواند!
-اين چيزه... يه كم كم داره... ولش كن! بگو كراب... بگو جوكت رو!
-آره... داشتم ميگفتم... يه روز يه تسترال...
-يكي داره مياد كه ميگن خيلى خفنـ...
شپلق!
اينبار پاتيل هكتور فرق سر تازه وارد فرود آمد!
-داشتم ميگفتم... يه روز يه مانتيكوره...
-خفنه... اول اسمش هم لودو بگمنه!
و اينبار به طور خودكار، با گلدان فرق سر خودش كوبيد و مرد!
-آره داشتم ميگفتم... يه روز يه ابولهوله...
-لودو بگمن... هوم...
روز ها از آن روز گذشته بود و لودو بگمن هرگز از در خانه ريدل ها وارد نشد.
تنها در نيمه هاى شب، فرياد "من خاص ترين مرگخوار لردم" از شكنجه گاه اختصاصى بلاتريكس، بلند ميشد!

صداى هيجان زده مرگخواران، با فرياد بلاتريكس خاموش شد.
-نه ديگه... چه خبرتونه؟ بگين ببينم!
-چيزى شده؟... نه! چيزى نشده كه! داشتيم جوك ميگفتيم و ميخنديديم!... شنيدى؟... ميگن يه روز يه هيپوگريفه...
مرگخوار تازه واردى كه در تمام پست ها، كارش گند زدن در برنامه هاى سايرين است، به ميان صحبت كراب پريد.
-ميگن يكى داره بر ميگرده كه...
شپلق!
ملاقه هكتور، صاف وسط صورت مرگخوار مذكور فرود آمد و او را به سكوت فراخواند!
-اين چيزه... يه كم كم داره... ولش كن! بگو كراب... بگو جوكت رو!

-آره... داشتم ميگفتم... يه روز يه تسترال...
-يكي داره مياد كه ميگن خيلى خفنـ...
شپلق!
اينبار پاتيل هكتور فرق سر تازه وارد فرود آمد!
-داشتم ميگفتم... يه روز يه مانتيكوره...
-خفنه... اول اسمش هم لودو بگمنه!
و اينبار به طور خودكار، با گلدان فرق سر خودش كوبيد و مرد!
-آره داشتم ميگفتم... يه روز يه ابولهوله...
-لودو بگمن... هوم...

روز ها از آن روز گذشته بود و لودو بگمن هرگز از در خانه ريدل ها وارد نشد.
تنها در نيمه هاى شب، فرياد "من خاص ترين مرگخوار لردم" از شكنجه گاه اختصاصى بلاتريكس، بلند ميشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1396/11/11 18:05:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/27
تولد نقش: 1396/05/28
آخرین ورود: سهشنبه 5 آذر 1398 00:00
از: ما هم شنفتن...
پستها:
204

دختر جوان شنل سفری بر دوش انداخته بود و می رفت. کلاه شنل به راحتی روی صورتش را می پوشاند، چهره دختر نمایان نبود. کوچه دیاگون برخلاف همیشه بدون کوچکترین سر و صدا و شلوغی بود. ماه های آخر زمستان بود و برف از آسمان می بارید. مقصد دختر مشخص بود ولی انگار نمی دانست باید کجا برود.
پس از چند روز پیاده روی احساس خستگی می کرد، اما به خود قول داده بود اگر به مقصدش نرسد دست از راه رفتن برنخواهد داشت. بدون توجه به سرما بی وقفه راه می رفت. دیگر تحمل دوری از جایگاه اصلیش را نداشت.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که دروازه بزرگ خانه ریدل پیش چشمانش نمایان شد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. تنها نگرانی اش این بود که مبادا لرد ولدمورت او را نپذیرد. البته او به اربابش حق می داد. هنگامی که لرد ولدمورت دوباره برگشته بود او حتی به خود زحمت نداده بود، به خانه ریدل برگردد و به ایشان خوش آمد بگوید. البته او از آمدن لرد سیاه خبر نداشت، اما به هر حال باز خود را مقصر می دانست.
جلوی دکه دربانی ایستاد، رودولف لسترنج را دید که مشغول تیز کردن قمه اش است. وقتی رودولف او را دید از دکه دربانی اش بیرون آمد.
- به به چه ساحره باکمالاتی! با اینکه صورتتون مشخص نیست ولی کاملا معلومه با کمالات هستین.
دختر جوابی نداد. رودولف ادامه داد:
- الان وسط ظهره ارباب گفتن که کسی حق نداره این موقع از روز وارد خونه بشه. البته من می تونم شما رو به یه نوشیدنی کره تو سه دسته جارو مهمون کنم.
دختر زیر لب زمزمه کرد:
- استوپفای!
رودولف بیهوش به زمین افتاد.
- الوهومورا!
دروازه ورودی باز شد. دختر وارد حیاط ورودی خانه ریدل ها شد. چقدر دلش برای این مکان تنگ شده بود. همین که به در اصلی خانه رسید نفس عمیقی کشید و در را گشود.
خبری از دیگر مرگخواران نبود. مثل اینکه همه آنها در خواب به سر می بردند و این موضوع برای او عالی بود، زیرا به راحتی می توانست کار خود را از پیش ببرد.
او از پله ها بالا رفت. گویا هزاران دست نامرئی او را به اتاق لرد ولدمورت می کشاند. وقتی به در اتاق لرد سیاه رسید با اعتماد به نفس در زد.
- چه کسی جرائت کرده مزاحم خواب ظهر ما بشه؟
- ارباب می بخشین، ولی ما! ما آلکتو کرو هستیم اومدیم که شما دوباره ما رو به مرگخواری بپذیرین!
پس از چند روز پیاده روی احساس خستگی می کرد، اما به خود قول داده بود اگر به مقصدش نرسد دست از راه رفتن برنخواهد داشت. بدون توجه به سرما بی وقفه راه می رفت. دیگر تحمل دوری از جایگاه اصلیش را نداشت.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که دروازه بزرگ خانه ریدل پیش چشمانش نمایان شد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. تنها نگرانی اش این بود که مبادا لرد ولدمورت او را نپذیرد. البته او به اربابش حق می داد. هنگامی که لرد ولدمورت دوباره برگشته بود او حتی به خود زحمت نداده بود، به خانه ریدل برگردد و به ایشان خوش آمد بگوید. البته او از آمدن لرد سیاه خبر نداشت، اما به هر حال باز خود را مقصر می دانست.
جلوی دکه دربانی ایستاد، رودولف لسترنج را دید که مشغول تیز کردن قمه اش است. وقتی رودولف او را دید از دکه دربانی اش بیرون آمد.
- به به چه ساحره باکمالاتی! با اینکه صورتتون مشخص نیست ولی کاملا معلومه با کمالات هستین.
دختر جوابی نداد. رودولف ادامه داد:
- الان وسط ظهره ارباب گفتن که کسی حق نداره این موقع از روز وارد خونه بشه. البته من می تونم شما رو به یه نوشیدنی کره تو سه دسته جارو مهمون کنم.
دختر زیر لب زمزمه کرد:
- استوپفای!
رودولف بیهوش به زمین افتاد.
- الوهومورا!
دروازه ورودی باز شد. دختر وارد حیاط ورودی خانه ریدل ها شد. چقدر دلش برای این مکان تنگ شده بود. همین که به در اصلی خانه رسید نفس عمیقی کشید و در را گشود.
خبری از دیگر مرگخواران نبود. مثل اینکه همه آنها در خواب به سر می بردند و این موضوع برای او عالی بود، زیرا به راحتی می توانست کار خود را از پیش ببرد.
او از پله ها بالا رفت. گویا هزاران دست نامرئی او را به اتاق لرد ولدمورت می کشاند. وقتی به در اتاق لرد سیاه رسید با اعتماد به نفس در زد.
- چه کسی جرائت کرده مزاحم خواب ظهر ما بشه؟
- ارباب می بخشین، ولی ما! ما آلکتو کرو هستیم اومدیم که شما دوباره ما رو به مرگخواری بپذیرین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/07
تولد نقش: 1395/11/09
آخرین ورود: یکشنبه 27 خرداد 1403 19:27
از: چی بگم؟
پستها:
235

احساس کوفتگی میکردم، چمدانم را روی زمین گذاشتم و روی آن نشستم. زانوانم بیشتر از این یارای پیاده رفتن نداشت...
سعی کردم انتهای خیابان را ببینم،تصاویر تار و کدر بودند، مدتی بود که چشم هایم کم سو شده بود.
-اکسیو عینک.
عینک را روی چشمانم گذاشتم حالا تصاویر شفاف تر مینمود. میتوانستم نور زرد رنگ چراغ های اتوبوس شوالیه را از دور ببینم که در حال نزدیک شدن بود.
چند ثانیه بعد اتوبوس جلوی پایم ترمز کرده بود، سوار اتوبوس شدم و روی انتهایی ترین صندلی خود را ولو کردم. مسافت زیادی را سفر کرده بودم. چشمانم را بستم و ناخودآگاه یاد آخرین حرف هایی که با لردسیاه رد و بدل کرده بودم افتادم.
فلش بک
-بگو دلفی میشنویم.
مکث کردم، انگار هنوز هم باورم نشده بود که باید انجامش دهم، هنوز در ظن و شک بودم.
-ارباب من؛ من...
دودلی مثل خورده به جانم افتاده بود، احساس میکردم زبانم قفل شده، وافعا باید میرفتم؟ این تنها راه بود؟...
همین بود! راه دیگری نداشتم... دلم را یک دله کردم.
-من... من باید مدتی از اینجا برم، نمیدونم چقدر ارباب...یه مدت نامعلوم.
لردسیاه سکوت کرده بود، سعی میکردم از چشم هایشان چیزی متوجه شوم اما... هیچ وقت نتوانسته بودم این کار را بکنم این بار هم استثنا نبود.همان سکوت کوتاه، به اندازه چند روز برایم گذشت.
لردسیاه از من روی برگرداند و به شومینه خیره شد.
-مایلیم علتش رو...
-نه ارباب! نه! خواهش میکنم نپرسید چرا...
شوکه شده بودم! چطور میان حرف لرد سیاه پریدم؟ این همه گستاخی و جرئت یکباره از کجا پیدا شده بود؟ در دل به خودم لعنت فرستادم. احتمال میدادم لردسیاه خیلی عصبانی شود و سکوت طولانیشان بیشتر به جانم دلهره می انداخت. هنوز هم پشتشان بود، هنوز هم به من نگاه نمیکردند. بالاخره سکوت طاقت فرسایشان را شکستند.
-دلفی بهت اجازه رفتن میدیم... ولی تا زمانی که ما دوباره احضارت نکنیم حق برگشتن نداری. از همین لحظه تا روز که دوباره سوزش علامت شوم روی دستت رو حس کنی دیگه مرگخوار نیستی...
پایان فلش بک
دیگه مرگخوار نیستی...
دیگه مرگخوار نیستی؛مرگخوار نیستی!
هنوز هم این صدا مثل ناقوس مرگ توی گوشم بود حتی هنوز هم سوزش علامت شومم را حس نکرده بودم. هنوز مرگخوار نبودم!
اما دیگر صبر کردن برایم ناممکن شده بود، حساب تک تک ثانیه های این "مرگخوار نبودن" را داشتم. حالا باید بر میگشتم! بر میگشتم و به این "مرگخوار نبودن" لعنتی پایان میدادم.
با صدای راننده اتوبوس از دریای متلاطم افکارم بیرون آمدم، اتوبوس تقریبا خالی شده بود.
-مقصدت کجاست ساحره؟
به دور و برم نگاه کردم و منتظر شدم تا فرد مخاطب راننده پاسخ بدهد. اما متوجه شدم راننده از من سوال کرده.
-میرم سمت خونه ریدل ها.
راننده با سوظن نگاهم کرد اما چیزی نگفت. به این واکنش ها عادت داشتم. چند دقیقه بعد فقط یک خیابان تا رسیدن به مقصدم فاصله داشتم. گفتم:
-من همینجا پیاده میشم.
چمدان هایم را برداشتم و بعد از پرداخت کرایه از اتوبوس پیاده شدم.
قلبم از همیشه تندتر میتپید. حتی ضعف بدنی و کهولت سنم نمیتوانست مانع از دویدنم شود. پس شروع به دویدن کردم. سی سال منتظر این لحظه بودم! اهمیت نمیدادم اگر بعد از این همه سال باقی مرگخوار ها فراموشم کرده باشند، اهمیت نمیدادم اگر از من متنفر شده باشند حتی برایم مهم نبود که لرد سیاه مرا نپذیرد.
همه را پس میگرفتم! به هر قیمتی که شده... دوستانم را، اعتماد اربابم را و هر چیز دیگری را که طی تمام این سی سال از دست داده بودم.
چیزی نگذشت که به خانه ریدل ها رسیدم.
نفسم بند آمده بود...
نه از دویدن، بلکه از صحنه ای که میدیدم.
نمیتوانستم این شوک را هضم کنم...
آثار جنگ،درگیری و سوختگی همه جا به چشم میخورد، در ها و بیشتر پنجره ها شکسته بود... از دکه نگهبانی رودولف فقط یک تل خاکستر باقی مانده بود...
نه! نه! باور نمیکردم! نمیخواستم باور کنم. این نمیتواسنت واقعیت باشد! حق نداشت که واقعیت باشد!
به تابلوی بزرگی که با جوهر قرمز روی آن نوشته شده بود نگاه کردم.
چشم هایم سیاهی میرفت، نفس هایم سنگین و نامنظم شده بود. به تاریخ درج شده زیر تابلو نگاه کردم. فقط یک سال بعد از رفتنم! هنوز نمیخواستم باور کنم... نمیتوانستم باور کنم. چمدان هایم را همانجا روی زمین رها کردم و داخل خانه دویدم، دیگر خبری از آن در های مستحکم و پر شکوه نبود، همه شان به طرز فجیعی شکسته بودند.
دور تا دور خانه میدویدم و به تمام اتاق ها به دنبال کورسویی از امید سرک میکشیدم.
-لینی؟ بلا؟
هیچ جوابی نیامد.
وارد اتاق بعدی شدم، اتاق رز. هنوز توی آب پاش روی میز مقداری آب باقی مانده بود... یعنی چه بلایی سر رز آمده بود؟ چقدر دوام آورده بود؟
اتاق بعدی اتاق خودم بود، یا حداقل زمانی اینطور بود... اتاق خالی بود! مطمئن نبودم که اتاق بعد از جنگ خالی شده یا بعد از رفتن من کسی در آن ساکن نشده... اما احتمال دوم را بیشتر دوست داشتم.
توی راهرو لکه های خون خشک و کهنه دیده میشد، سعی میکردم نگاهم را بدزدم اما خیلی موفق نبودم. یعنی خون چه کسی بود؟ لیسا؟ رودولف؟ بانز؟... اصلا خون بانز مرئی بود؟ نمیدانستم... هرگز به این چیز ها فکر نکرده بودم. به این که چقدر این چیزهای کوچک میتواند با ارزش باشد. شاید هم بانز نامرئی زنده بود... شاید فرار کرده بود و بدون این که کسی ببیند خودش را نجات داده بود...
میدانستم چنین چیزی نیست، وقتی پای منافع گروه پیش بود هرگز هیچ کداممان منافع شخصی را ارجح تر نمیشمردیم. بانز هم از این قائده مستثنی نبود.
جایی گوشه راهرو کپه ای از وسایل شکسته شده و خاک گرفته دیده میشد. میتوانستم بین آن ها یکی دو رژ لب له شده و چند کراوات پاره ببینم. کمی آن طرف تر پاتیل محبوب هکتور که چند تکه شده بود روی زمین افتاده بود...
به انتهای راهرو رسیدم. آخرین اتاق... دستم روی دستگیره خشک شده بود.
انگار هنوز هم نمیتوانستم به خودم بقبولانم که بدون اجازه وارد این اتاق شوم... با تردید در را باز کردم و وارد اتاق شدم.
اتاق اربابم! هنوز هم همه چیز درست مثل سی سال قبل بود. احساس میکردم در زمان سفر کرده ام، اتاق خاک گرفته بود اما همه چیز مرتب و دست نخورده مینمود، بر خلاف باقی خانه اینجا اثری از تخریب نبود. انگار حتی محفلی ها هم جرئت تعارض به این محدوده را نداشته اند، یعنی لرد سیاه هم...؟ نه! نه! نمیتوانستم حتی به آن فکر کنم...
پس از سال ها توی این اتاق بودم و همان احساس دستپاچگی سی سال قبل را داشتم، دوباره همان صدای همیشگی در ذهنم جان گرفت "دیگه مرگخوار نیستی!"
انگار همین صدا کافی بود تا خودم را پیدا کنم. حالا میدانستم چه کاری درست است. هنوز از هدفم برنگشته بودم. باید همه چیز هایی را که از دست داده بودم پس میگرفتم! حالا دیگر این فقط یک هدف نبود. یک وظیفه بود.
به سرعت از خانه بیرون دویدم، اهمیتی نمیدادم که چمدانم را برنداشته ام، دیگر به آن نیاز پیدا نمیکردم.
حتی درست متوجه نشدم که چگونه خودم را به به میدان گریمولد رساندم.نمیخواستم حتی یک ثانیه از وقت را تلف کنم. به سرعت شروع به اجرای طلسم های پیش نیاز کردم. طوری به این نقشه ی ناگهانی مسلط بودم که انگار تمام این سال ها را مشغول تمرین برای آن بوده ام.
برای طلسم رازداری خانه راه حلی در نظر داشتم. شروه به قفل کردن تمام در ها و پنجره های خانه های یازده و سیزده کردم وبعد چند طلسم پیش نیاز دیگر را به سرعت اجرا کردم. در آخر دیوار محافظتی محکم و پیچیده ای دور تا در خانه های یازده و سیزده کشیدم...
حالا نوبت حرکت پایانی بود...
-اینسندیو!
خانه های یازده و سیزده را در یک چشم بر هم زدن به آتش کشیده بودم،آتش در حال پیشروی بود، کم کم صدای فریاد ها را از داخل خانه ها میشنیدم. اما فقط من میشنیدم... طلسم های اجرا شده مانع از خروج صدا و رسیدن آن به گوش سایرین میشد. شعله ها دقایقی طولانی به رقص خود ادامه دادند و در نهایت در حد فاصل خانه های یازده و سیزده تلی عظیم از خاکستر پدیدارشد... خانه شماره دوازده گریمولد!
در اثر تخریب کامل خانه طلسم رازداری از کار افتاده بود. محفل از بین رفته بود...مطمئن بودم که تمام ساکنین خانه مرده اند! همه چیز تمام شده بود.
یا حداقل من سعی خودم را برای تمام کردنش کرده بودم...
نوک چوبدستی ام را به سمت آسمان گرفتم و علامت شوم را بالای خانه به اهتزاز در آوردم. بعد از سی سال حالا میتوانستم لبخند بزنم!
فقط یک قدم دیگر تا پس گرفتن مرگخوار بودنم فاصله داشتم...
نوک چوبدستی ام را به سمت خودم گرفتم، برای آخرین بار به مخروبه های محفل نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
-آوداکداورا!
همه چیز تمام شده بود!
چیزی نگذشت که سوزش علامت شومم را بعد از سال ها احساس کردم. مرگخوار بودنم را پس گرفته بودم... و حالا دوباره همانجا بودم...
کنار باقی مرگخوار ها، و از همه مهم تر اربابم!
سعی کردم انتهای خیابان را ببینم،تصاویر تار و کدر بودند، مدتی بود که چشم هایم کم سو شده بود.
-اکسیو عینک.
عینک را روی چشمانم گذاشتم حالا تصاویر شفاف تر مینمود. میتوانستم نور زرد رنگ چراغ های اتوبوس شوالیه را از دور ببینم که در حال نزدیک شدن بود.
چند ثانیه بعد اتوبوس جلوی پایم ترمز کرده بود، سوار اتوبوس شدم و روی انتهایی ترین صندلی خود را ولو کردم. مسافت زیادی را سفر کرده بودم. چشمانم را بستم و ناخودآگاه یاد آخرین حرف هایی که با لردسیاه رد و بدل کرده بودم افتادم.
فلش بک
-بگو دلفی میشنویم.
مکث کردم، انگار هنوز هم باورم نشده بود که باید انجامش دهم، هنوز در ظن و شک بودم.
-ارباب من؛ من...
دودلی مثل خورده به جانم افتاده بود، احساس میکردم زبانم قفل شده، وافعا باید میرفتم؟ این تنها راه بود؟...
همین بود! راه دیگری نداشتم... دلم را یک دله کردم.
-من... من باید مدتی از اینجا برم، نمیدونم چقدر ارباب...یه مدت نامعلوم.
لردسیاه سکوت کرده بود، سعی میکردم از چشم هایشان چیزی متوجه شوم اما... هیچ وقت نتوانسته بودم این کار را بکنم این بار هم استثنا نبود.همان سکوت کوتاه، به اندازه چند روز برایم گذشت.
لردسیاه از من روی برگرداند و به شومینه خیره شد.
-مایلیم علتش رو...
-نه ارباب! نه! خواهش میکنم نپرسید چرا...
شوکه شده بودم! چطور میان حرف لرد سیاه پریدم؟ این همه گستاخی و جرئت یکباره از کجا پیدا شده بود؟ در دل به خودم لعنت فرستادم. احتمال میدادم لردسیاه خیلی عصبانی شود و سکوت طولانیشان بیشتر به جانم دلهره می انداخت. هنوز هم پشتشان بود، هنوز هم به من نگاه نمیکردند. بالاخره سکوت طاقت فرسایشان را شکستند.
-دلفی بهت اجازه رفتن میدیم... ولی تا زمانی که ما دوباره احضارت نکنیم حق برگشتن نداری. از همین لحظه تا روز که دوباره سوزش علامت شوم روی دستت رو حس کنی دیگه مرگخوار نیستی...
پایان فلش بک
دیگه مرگخوار نیستی...
دیگه مرگخوار نیستی؛مرگخوار نیستی!
هنوز هم این صدا مثل ناقوس مرگ توی گوشم بود حتی هنوز هم سوزش علامت شومم را حس نکرده بودم. هنوز مرگخوار نبودم!
اما دیگر صبر کردن برایم ناممکن شده بود، حساب تک تک ثانیه های این "مرگخوار نبودن" را داشتم. حالا باید بر میگشتم! بر میگشتم و به این "مرگخوار نبودن" لعنتی پایان میدادم.
با صدای راننده اتوبوس از دریای متلاطم افکارم بیرون آمدم، اتوبوس تقریبا خالی شده بود.
-مقصدت کجاست ساحره؟
به دور و برم نگاه کردم و منتظر شدم تا فرد مخاطب راننده پاسخ بدهد. اما متوجه شدم راننده از من سوال کرده.
-میرم سمت خونه ریدل ها.
راننده با سوظن نگاهم کرد اما چیزی نگفت. به این واکنش ها عادت داشتم. چند دقیقه بعد فقط یک خیابان تا رسیدن به مقصدم فاصله داشتم. گفتم:
-من همینجا پیاده میشم.
چمدان هایم را برداشتم و بعد از پرداخت کرایه از اتوبوس پیاده شدم.
قلبم از همیشه تندتر میتپید. حتی ضعف بدنی و کهولت سنم نمیتوانست مانع از دویدنم شود. پس شروع به دویدن کردم. سی سال منتظر این لحظه بودم! اهمیت نمیدادم اگر بعد از این همه سال باقی مرگخوار ها فراموشم کرده باشند، اهمیت نمیدادم اگر از من متنفر شده باشند حتی برایم مهم نبود که لرد سیاه مرا نپذیرد.
همه را پس میگرفتم! به هر قیمتی که شده... دوستانم را، اعتماد اربابم را و هر چیز دیگری را که طی تمام این سی سال از دست داده بودم.
چیزی نگذشت که به خانه ریدل ها رسیدم.
نفسم بند آمده بود...
نه از دویدن، بلکه از صحنه ای که میدیدم.
نمیتوانستم این شوک را هضم کنم...
آثار جنگ،درگیری و سوختگی همه جا به چشم میخورد، در ها و بیشتر پنجره ها شکسته بود... از دکه نگهبانی رودولف فقط یک تل خاکستر باقی مانده بود...
نه! نه! باور نمیکردم! نمیخواستم باور کنم. این نمیتواسنت واقعیت باشد! حق نداشت که واقعیت باشد!
به تابلوی بزرگی که با جوهر قرمز روی آن نوشته شده بود نگاه کردم.
زیر سایه محفل ققنوس و با یاری مرلین کبیر، سیاهی و بدبختی به پایان رسید!
تمام مرگخواران و همچنین اربابشان طی جنگی با دلیران محفل ققنوس از بین رفتند.
حالا دنیا میتواند بار دیگر در آرامش باشد و زیر سایه عشق و سپیدی زندگی کند.
باشد که زین پس علامت شومی بالای هیچ مکانی از این کره خاکی به اهتزاز در نیاید.
تمام مرگخواران و همچنین اربابشان طی جنگی با دلیران محفل ققنوس از بین رفتند.
حالا دنیا میتواند بار دیگر در آرامش باشد و زیر سایه عشق و سپیدی زندگی کند.
باشد که زین پس علامت شومی بالای هیچ مکانی از این کره خاکی به اهتزاز در نیاید.
چشم هایم سیاهی میرفت، نفس هایم سنگین و نامنظم شده بود. به تاریخ درج شده زیر تابلو نگاه کردم. فقط یک سال بعد از رفتنم! هنوز نمیخواستم باور کنم... نمیتوانستم باور کنم. چمدان هایم را همانجا روی زمین رها کردم و داخل خانه دویدم، دیگر خبری از آن در های مستحکم و پر شکوه نبود، همه شان به طرز فجیعی شکسته بودند.
دور تا دور خانه میدویدم و به تمام اتاق ها به دنبال کورسویی از امید سرک میکشیدم.
-لینی؟ بلا؟
هیچ جوابی نیامد.
وارد اتاق بعدی شدم، اتاق رز. هنوز توی آب پاش روی میز مقداری آب باقی مانده بود... یعنی چه بلایی سر رز آمده بود؟ چقدر دوام آورده بود؟
اتاق بعدی اتاق خودم بود، یا حداقل زمانی اینطور بود... اتاق خالی بود! مطمئن نبودم که اتاق بعد از جنگ خالی شده یا بعد از رفتن من کسی در آن ساکن نشده... اما احتمال دوم را بیشتر دوست داشتم.
توی راهرو لکه های خون خشک و کهنه دیده میشد، سعی میکردم نگاهم را بدزدم اما خیلی موفق نبودم. یعنی خون چه کسی بود؟ لیسا؟ رودولف؟ بانز؟... اصلا خون بانز مرئی بود؟ نمیدانستم... هرگز به این چیز ها فکر نکرده بودم. به این که چقدر این چیزهای کوچک میتواند با ارزش باشد. شاید هم بانز نامرئی زنده بود... شاید فرار کرده بود و بدون این که کسی ببیند خودش را نجات داده بود...
میدانستم چنین چیزی نیست، وقتی پای منافع گروه پیش بود هرگز هیچ کداممان منافع شخصی را ارجح تر نمیشمردیم. بانز هم از این قائده مستثنی نبود.
جایی گوشه راهرو کپه ای از وسایل شکسته شده و خاک گرفته دیده میشد. میتوانستم بین آن ها یکی دو رژ لب له شده و چند کراوات پاره ببینم. کمی آن طرف تر پاتیل محبوب هکتور که چند تکه شده بود روی زمین افتاده بود...
به انتهای راهرو رسیدم. آخرین اتاق... دستم روی دستگیره خشک شده بود.
انگار هنوز هم نمیتوانستم به خودم بقبولانم که بدون اجازه وارد این اتاق شوم... با تردید در را باز کردم و وارد اتاق شدم.
اتاق اربابم! هنوز هم همه چیز درست مثل سی سال قبل بود. احساس میکردم در زمان سفر کرده ام، اتاق خاک گرفته بود اما همه چیز مرتب و دست نخورده مینمود، بر خلاف باقی خانه اینجا اثری از تخریب نبود. انگار حتی محفلی ها هم جرئت تعارض به این محدوده را نداشته اند، یعنی لرد سیاه هم...؟ نه! نه! نمیتوانستم حتی به آن فکر کنم...
پس از سال ها توی این اتاق بودم و همان احساس دستپاچگی سی سال قبل را داشتم، دوباره همان صدای همیشگی در ذهنم جان گرفت "دیگه مرگخوار نیستی!"
انگار همین صدا کافی بود تا خودم را پیدا کنم. حالا میدانستم چه کاری درست است. هنوز از هدفم برنگشته بودم. باید همه چیز هایی را که از دست داده بودم پس میگرفتم! حالا دیگر این فقط یک هدف نبود. یک وظیفه بود.
به سرعت از خانه بیرون دویدم، اهمیتی نمیدادم که چمدانم را برنداشته ام، دیگر به آن نیاز پیدا نمیکردم.
حتی درست متوجه نشدم که چگونه خودم را به به میدان گریمولد رساندم.نمیخواستم حتی یک ثانیه از وقت را تلف کنم. به سرعت شروع به اجرای طلسم های پیش نیاز کردم. طوری به این نقشه ی ناگهانی مسلط بودم که انگار تمام این سال ها را مشغول تمرین برای آن بوده ام.
برای طلسم رازداری خانه راه حلی در نظر داشتم. شروه به قفل کردن تمام در ها و پنجره های خانه های یازده و سیزده کردم وبعد چند طلسم پیش نیاز دیگر را به سرعت اجرا کردم. در آخر دیوار محافظتی محکم و پیچیده ای دور تا در خانه های یازده و سیزده کشیدم...
حالا نوبت حرکت پایانی بود...
-اینسندیو!
خانه های یازده و سیزده را در یک چشم بر هم زدن به آتش کشیده بودم،آتش در حال پیشروی بود، کم کم صدای فریاد ها را از داخل خانه ها میشنیدم. اما فقط من میشنیدم... طلسم های اجرا شده مانع از خروج صدا و رسیدن آن به گوش سایرین میشد. شعله ها دقایقی طولانی به رقص خود ادامه دادند و در نهایت در حد فاصل خانه های یازده و سیزده تلی عظیم از خاکستر پدیدارشد... خانه شماره دوازده گریمولد!
در اثر تخریب کامل خانه طلسم رازداری از کار افتاده بود. محفل از بین رفته بود...مطمئن بودم که تمام ساکنین خانه مرده اند! همه چیز تمام شده بود.
یا حداقل من سعی خودم را برای تمام کردنش کرده بودم...
نوک چوبدستی ام را به سمت آسمان گرفتم و علامت شوم را بالای خانه به اهتزاز در آوردم. بعد از سی سال حالا میتوانستم لبخند بزنم!
فقط یک قدم دیگر تا پس گرفتن مرگخوار بودنم فاصله داشتم...
نوک چوبدستی ام را به سمت خودم گرفتم، برای آخرین بار به مخروبه های محفل نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
-آوداکداورا!
همه چیز تمام شده بود!
چیزی نگذشت که سوزش علامت شومم را بعد از سال ها احساس کردم. مرگخوار بودنم را پس گرفته بودم... و حالا دوباره همانجا بودم...
کنار باقی مرگخوار ها، و از همه مهم تر اربابم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

رودولف، کاپشن پوشیده و شالگردنزده، در حال پیادهروی توی خیابونهای سفیدپوش بود.
امروز یه قرار مهم با «لیدی ناتاشا» داشت. ساحرهی همیشه شماره یکش! ساحرهی دو عالم!
پس به سرعتِ قدمهاش اضافه کرد و چند دقیقه بعد، خودش رو به یه پارک وسیع رسوند. پارکی که قرارگاهشون بود!
با دقّت اینجا و اونجا رو گشت تا بالاخره متوجه ناتاشا شد که روی نیمکت نشسته بود.
رودولف پاورچین پاورچین از پُشت به ناتاشا نزدیک شد و چشماش رو گرفت.
- روبن، تویی؟
رودولف سر جاش میخکوب شد. روبن؟ کدوم روبن؟ اصلاً چرا صدای این ساحره شبیه صدای ناتاشا نبود؟
شاید سرما خورده بود..؟
- روبن بسه دیگه. دستاتو بردار. میدونم تویی.
امّا شک و تردید، به رودولف امون نداد.
آب دهنش رو قورت داد و همونطور که محکم چشمای ساحره رو گرفته بود، به جلوی نیمکت خم شد و نگاهی به چهرهش انداخت.
ناگهان دمای شلوار رودولف اونقدر زیاد شد که حتی میتونست برفها و یخهای دور و برش رو آب کنه.
دماغ این ساحره خیلی شبیه سیب زمینی بود.
لباش رو که نگو. شبیه شتر بود!
حالا کاملاً مطمئن شده بود که این ساحرهی بدبخت، ناتاشا نیس!
امّا دیر شده بود. توی بد مخمصهای گیر افتاده بود!
- روبن؟ بسه دیگه خب! ولم کن!
و رودولف... تصمیمش رو گرفت!
شالگردنش رو در آورد، دورِ کلّهی ساحره گره زد و با یه اردنگی هُلش داد. ساحره همونطور که قِل میخورد، "روبن! روبن!" گویان از تپهی برفی پایین اومد و بعد از طی کردن مسافتی، درست افتاد توی بغل دوست پسرش، روبن.
روبن نگاه حیرتزدهش رو از دوست دخترش گرفت، نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه رودولفی شد که چهارنعل در حال فرار بود.
روبن که کاپوت بالا زده بود، آستینش رو هم بالا زد و خالکوبیِ لنگریشکلش رو به رخ کشید و همونطور که عینهو بوفالو نعره میزد، با چوب بیسبال افتاد دنبال رودولف.
از این حادثه دو ماه میگذره.
خوشبختانه دیروز رودولف از کُما بیرون اومد.
جراحان بعد از انجام عملهای جراحی فراوون، بالاخره موفق شدن تا چوب بیسبال رو که به لوزالمعدهی رودولف گره خورده بود، گرهش رو شُل کنن و درش بیارن.
البته از ترمیم نخاع و استخونهای نیمتنهی پایینیش، کاملاً نااُمید شدن.
حالا هم رودولف مردد مونده که کدوم یکی رو انتخاب کنه.
والیبال نشسته؟ یا بسکتبال با ویلچر؟
امروز یه قرار مهم با «لیدی ناتاشا» داشت. ساحرهی همیشه شماره یکش! ساحرهی دو عالم!
پس به سرعتِ قدمهاش اضافه کرد و چند دقیقه بعد، خودش رو به یه پارک وسیع رسوند. پارکی که قرارگاهشون بود!
با دقّت اینجا و اونجا رو گشت تا بالاخره متوجه ناتاشا شد که روی نیمکت نشسته بود.
رودولف پاورچین پاورچین از پُشت به ناتاشا نزدیک شد و چشماش رو گرفت.
- روبن، تویی؟
رودولف سر جاش میخکوب شد. روبن؟ کدوم روبن؟ اصلاً چرا صدای این ساحره شبیه صدای ناتاشا نبود؟
شاید سرما خورده بود..؟
- روبن بسه دیگه. دستاتو بردار. میدونم تویی.
امّا شک و تردید، به رودولف امون نداد.
آب دهنش رو قورت داد و همونطور که محکم چشمای ساحره رو گرفته بود، به جلوی نیمکت خم شد و نگاهی به چهرهش انداخت.
ناگهان دمای شلوار رودولف اونقدر زیاد شد که حتی میتونست برفها و یخهای دور و برش رو آب کنه.
دماغ این ساحره خیلی شبیه سیب زمینی بود.
لباش رو که نگو. شبیه شتر بود!
حالا کاملاً مطمئن شده بود که این ساحرهی بدبخت، ناتاشا نیس!
امّا دیر شده بود. توی بد مخمصهای گیر افتاده بود!
- روبن؟ بسه دیگه خب! ولم کن!
و رودولف... تصمیمش رو گرفت!
شالگردنش رو در آورد، دورِ کلّهی ساحره گره زد و با یه اردنگی هُلش داد. ساحره همونطور که قِل میخورد، "روبن! روبن!" گویان از تپهی برفی پایین اومد و بعد از طی کردن مسافتی، درست افتاد توی بغل دوست پسرش، روبن.
روبن نگاه حیرتزدهش رو از دوست دخترش گرفت، نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه رودولفی شد که چهارنعل در حال فرار بود.
روبن که کاپوت بالا زده بود، آستینش رو هم بالا زد و خالکوبیِ لنگریشکلش رو به رخ کشید و همونطور که عینهو بوفالو نعره میزد، با چوب بیسبال افتاد دنبال رودولف.
***
از این حادثه دو ماه میگذره.
خوشبختانه دیروز رودولف از کُما بیرون اومد.
جراحان بعد از انجام عملهای جراحی فراوون، بالاخره موفق شدن تا چوب بیسبال رو که به لوزالمعدهی رودولف گره خورده بود، گرهش رو شُل کنن و درش بیارن.
البته از ترمیم نخاع و استخونهای نیمتنهی پایینیش، کاملاً نااُمید شدن.
حالا هم رودولف مردد مونده که کدوم یکی رو انتخاب کنه.
والیبال نشسته؟ یا بسکتبال با ویلچر؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

- ارباب! اربـــاب! اربـــــــاب! من برگشتم! باورتون میشه؟ مـــن بـــرگـــشـــتـــم! واااااااااای! من که باورم نمیشه! هیچجوره توی پوستِ خودم نمیگنجم! آه... سلام ارباب. سلام خانهی قشنگِ ریدل. سلام اِی در و دیوار. سلام اِی دکهی رودولف. سلام به خودِ رودولف. سلام روزای خوش. سلام باغچهی تاریک. سلام حیاط زیبا. سلام اتاق من. اسمت چی بود؟ ... اممممم... آها. اسمت چنگیز بود. اتاق دوستداشتنیِ من، امیدوارم توی این مدتی که نبودم، اسمتو عوض نکرده باشی. همیشه دوست داشتم اسم اتاقم چنگیز باشه. راستشو بخوای، هزارتا چنگیز توی این دنیای بزرگ وجود داره. یکی از یکی چنگیزتر. ولی هیچکدومشون چنگیزتر از تو نمیشن. تو تک چنگیزِ دنیای منی. اِی اتاق خوب من! ... اهم اهم. ببخشید ارباب! داشتم با اتاقم خلوت میکردم. میدونم دلش برام تنگ شده. منم دلم براش تنگ شده. ولی ارباب! بیشتر از اون، دلم برا شما تنگ شده! ارباب! سعادتِ دیدنِ دوبارهتون غیر قابل وصفه. واقعاً شور و شوق درون دلم رو هیچجوره نمیتونم توصیف کـ... ارباب؟ ارباب؟ چیزی شده؟ چرا قیافهتون اینشکلیه؟
-
چند هفتهای از بازگشت آملیا سوزان بونز میگذشت.
و ولدمورت هر روزِ هر هفته، ناچاراً به وراجیهای آملیا گوش میداد.
در مورد قاشقها و روابط عاشقانهشون با چنگالها.
در مورد دوستیهاش با صابونها و شامپوهای رودولف.
در مورد اسمها و خصوصیات اخلاقی خیابونها، جادهها، کوچهها، پُلها، جنگلها، درختها، گُلها، تابلوها، سرعتگیرها، کتابها، خودکارها، زیر پیرهنیها، شلوارکها و...
ساعتها حرف میزد.
فقط و فقط حرف میزد.
بیوقفه!
و ولدمورت تحت هر شرایطی، باز گوش میداد.
موقع آشپزی.
موقع استحمام مرگخواراش.
موقع تصحیح کردن برگههای امتحان دیکتهشون.
موقع استراحت.
حتی موقع خوابیدن.
همیشه گوش میداد.
همیشه!
و بعد...
بالاخره یه روز...
کاسهی صبرش لبریز شد.
- بسّه خانم... آملیا... سوزان... بونز! بـسّـه! ما واقعاً این حجم عجیب و غریب از وراجی رو هیچجوره نمیتونیم تحمل کنیم! چه بلایی سر تو اومده؟ میشه توضیح بدی و بفرمایی که دقیقاً از چند سالگیت به این بیماری مزخرف مبتلا شدی؟ آیا تدریجی بوده؟ آیا مادرزادی بوده؟ نمیشه. واقعاً نمیشه. باید یه دلیلی داشته باشه این زیادی حرف زدنت. ترک کن آملیا. این عادت مسخره رو ترک کن. انقدر حرف نزن. کمتر حرف بزن آملیا. کمتر!
و دل گنجیشکیِ آملیا شکست!
- من... ارباب... من... من هیچوقت نخواستم با حرفام ناراحتتون کنم. من زیاد حرف نمیزنم ارباب. من به هیچ وجه زیاد حرف نمیزنم. این بقیهن که کم حرف میزنن. اونا برخلاف من، هیچ قدرت تخیلی ندارن. اونا... هیچوقت نمیتونن جادوی اطرافشون رو درک کنن. اونا سوژههای کمی برای گفتوگو دارن، ارباب. ولی من قدرت تخیل محشری دارم. میتونم با اون سنگ پا حرف بزنم. میتونم با اون یخچال حرف بزنم. میتونم...
-
- اممم... بله ارباب... آه... اشکام دارن سرازیر میشن. نمیتونم... نمیتونم با دیدن این چهرهتون جلوی اشکامو بگیرم. دوست ندارم اینو در حضورتون بگم، ارباب. ولی قلب من شکست. قلب آملیاتون شکست. دیگه حرفی برای گفتن ندارم. ارباب... بعداً... اممم... میبینمتون... فعلاً.
و آملیا رفت.
ولدمورت کلاً هیچوقت به هیچکس از احساسات درونیش چیزی نمیگفت.
ولی خب...
هیچوقت نتونست به آملیا بگه که ته دلش... چقدر به کارهاش و گفتههاش میخندید.
حتی اگه مسخره باشن.
حتی اگه طومار باشن.
- هی. پیست. بَرده.
ولدمورت این صدا رو میشناخت.
معنی "بَرده" رو هم میفهمید.
حتی میدونست که صدا از کجا میومد.
- بالای درخت نازنینمون چه غلطی میکنی، گربهی فوشیاییِ بیریخت؟! گم شو!
- ببین، من کلاً همهکارهم. ولی یه چیزی رو خواستم نگم. و اونم اینه که تو و آملیا منو شدیداً یاد ماریلا کاتبرت و آنه شرلی نمیندازین.
- آواداکداورا!
و آرنولد شانس آورد که گربه بود.
و فرز!
-

***
چند هفتهای از بازگشت آملیا سوزان بونز میگذشت.
و ولدمورت هر روزِ هر هفته، ناچاراً به وراجیهای آملیا گوش میداد.
در مورد قاشقها و روابط عاشقانهشون با چنگالها.
در مورد دوستیهاش با صابونها و شامپوهای رودولف.
در مورد اسمها و خصوصیات اخلاقی خیابونها، جادهها، کوچهها، پُلها، جنگلها، درختها، گُلها، تابلوها، سرعتگیرها، کتابها، خودکارها، زیر پیرهنیها، شلوارکها و...
ساعتها حرف میزد.
فقط و فقط حرف میزد.
بیوقفه!
و ولدمورت تحت هر شرایطی، باز گوش میداد.
موقع آشپزی.
موقع استحمام مرگخواراش.
موقع تصحیح کردن برگههای امتحان دیکتهشون.
موقع استراحت.
حتی موقع خوابیدن.
همیشه گوش میداد.
همیشه!
و بعد...
بالاخره یه روز...
کاسهی صبرش لبریز شد.
***
- بسّه خانم... آملیا... سوزان... بونز! بـسّـه! ما واقعاً این حجم عجیب و غریب از وراجی رو هیچجوره نمیتونیم تحمل کنیم! چه بلایی سر تو اومده؟ میشه توضیح بدی و بفرمایی که دقیقاً از چند سالگیت به این بیماری مزخرف مبتلا شدی؟ آیا تدریجی بوده؟ آیا مادرزادی بوده؟ نمیشه. واقعاً نمیشه. باید یه دلیلی داشته باشه این زیادی حرف زدنت. ترک کن آملیا. این عادت مسخره رو ترک کن. انقدر حرف نزن. کمتر حرف بزن آملیا. کمتر!

و دل گنجیشکیِ آملیا شکست!
- من... ارباب... من... من هیچوقت نخواستم با حرفام ناراحتتون کنم. من زیاد حرف نمیزنم ارباب. من به هیچ وجه زیاد حرف نمیزنم. این بقیهن که کم حرف میزنن. اونا برخلاف من، هیچ قدرت تخیلی ندارن. اونا... هیچوقت نمیتونن جادوی اطرافشون رو درک کنن. اونا سوژههای کمی برای گفتوگو دارن، ارباب. ولی من قدرت تخیل محشری دارم. میتونم با اون سنگ پا حرف بزنم. میتونم با اون یخچال حرف بزنم. میتونم...
-

- اممم... بله ارباب... آه... اشکام دارن سرازیر میشن. نمیتونم... نمیتونم با دیدن این چهرهتون جلوی اشکامو بگیرم. دوست ندارم اینو در حضورتون بگم، ارباب. ولی قلب من شکست. قلب آملیاتون شکست. دیگه حرفی برای گفتن ندارم. ارباب... بعداً... اممم... میبینمتون... فعلاً.
و آملیا رفت.
ولدمورت کلاً هیچوقت به هیچکس از احساسات درونیش چیزی نمیگفت.
ولی خب...
هیچوقت نتونست به آملیا بگه که ته دلش... چقدر به کارهاش و گفتههاش میخندید.
حتی اگه مسخره باشن.
حتی اگه طومار باشن.
- هی. پیست. بَرده.
ولدمورت این صدا رو میشناخت.
معنی "بَرده" رو هم میفهمید.
حتی میدونست که صدا از کجا میومد.
- بالای درخت نازنینمون چه غلطی میکنی، گربهی فوشیاییِ بیریخت؟! گم شو!
- ببین، من کلاً همهکارهم. ولی یه چیزی رو خواستم نگم. و اونم اینه که تو و آملیا منو شدیداً یاد ماریلا کاتبرت و آنه شرلی نمیندازین.

- آواداکداورا!
و آرنولد شانس آورد که گربه بود.
و فرز!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر

تولد سیاه دارلین ماردن.
دارلین = دارین
وقتی دوباره چشم هایش از هم باز شد خانه در تاریکی فرو رفته بود و نور خاکستری و ضعیفی به سختی به داخل آن چنگ می انداخت. انگار که خورشید غروب کرده و شب شده بود. دارلین چند لحظه به سقف خیره ماند. احساس می کرد عضلات گردن و کمرش کوفته شده و درد می کند. بر مبل نشست. چشم هایش سرخ و پف کرده بودند. همه چیز سایه دار و تاریک بود و اشیای داخل خانه مبهم و تار دیده می شدند. دارلین دستی به گردنش کشید. گوشه ی چشم هایش کثیف بود. از پنجره های بزرگ و نواری هال می توانست آسمان تمام تیره ای که ابر های سنگین و غول پیکری سر تا سرش را پوشانده بودند ببیند. درخت ها در تاریکی فرو رفته و مثل نقاشی های سیاه رنگ شده بودند. ابر ها به آرامی غریدند. دارلین کش و قوسی به خود داد و خمیازه کشید. بعد از خود پرسید : چرا در خانه باز است؟ نکند پدر و مادر آمده اند؟ بلافاصله برخاست و با صدای بمش داد زد :
- « ماماااان! باباااا! شما اومدین؟ »
چند لحظه صبر کرد و چشم هایش را مالید. هیچ جوابی نیامد و صدایش مثل پرتاب سنگ در یک دره ی عمیق در میان تاریکی ها ، در سکوت خانه گم شد. قصر مثل خانه ی مردگان و اشباح در سکوتی وهم انگیز فرو رفته بود. ابر ها غرش کردند. آنها کجا رفته بودند؟ باید تا حالا بر می گشتند. باد گرمی با صدای هو هوی مرده ای در را تکان داد. در ناله می کرد و تکان می خورد. دارلین به سمت در هال رفت و آن را بست.
چرا اجنه چراغ ها را روشن نکرده بودند؟ چرا در را نبسته بودند؟ چرا مثل روز های قبل صدای جارو و ظرف شستن و کار کردنشان نمی آید؟
به راحتی می توانست هاله ی داغ خشم را دور سرش احساس کند. نکند که چون پدر و مادر به ماموریت رفته اند کم کاری می کنند؟ در حالی که به سمت پله های تاریک می رفت داد زد :
- « ماردن! »
چراغ ها روشن شدند. همه ی چراغ ها با هم و خانه و راهپله در یک لحظه سرشار از نور شد. این اسم رمزی برای روشن کردن چراغ ها در خانه ی ماردن ها بود. در همان حال که از پله ها بالا می رفت اسم یکی از جن ها را فریاد کشید :
- « جاندین! »
در کمال تعجب هیچ صدای جوابی نیامد! با این کار خشم دارلین مثل ریختن بنزین روی آتش افزایش یافت. از کی تا حالا جرئت پیدا کرده اند که جواب اربابشان را ندهند؟ در همان حال که با قدم هایی سنگین و سریع از پله ها بالا می رفت با خودش گفت :
- « می دونم باهاشون چی کار کنم! »
دوباره و اینبار بلندتر غرید :
- « جاندین! »
اما باز هم سکوت. مثل اینکه واقعا این جن ها تنشان می خارد؟ به راهروی طبقه ی دوم رسید. دو طرف راهرو پر بود از اتاق. دارلین در راهرو قدم برداشت و داد زد :
- « چینجل. چینجل. با شماکثافتام. صدامو می شنوین؟ »
اما نه در راهرو و نه در اتاق ها هیچ کس نبود. خواست به طبقه ی سوم برود که یکی از اجنه ی مونث به اسم :« هاتیبل » را دید. چمدانی در دست چپ داشت و یک دامن نسبتا بلند و پارچه ای کهنه و صورتی پوشیده و کلاه لبه داری بر سر گذاشته بود. پشت سرش چمدانش را بر پله ها تلق و تلق می کشید و تند تند قدم بر می داشت. دارلین در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد به سمت جن رفت و داد زد :
- « با اجازه ی کی شال و کلاه کردی؟ »
هاتیبل با صورتی رنگ پریده به اربابش نگاه کرد. بعد جن در یک لحظه با تمام وسایلش غیب شد. دارلین داد زد :
- « هاتیبل. کدوم گوری رفتی؟ »
از خشم زیر لب غرید. دوان دوان به طبقه ی سوم رفت. آنجا به اندازه ی هال بزرگ بود و یک راهرو ی عریض هم داشت که خوابگاه جن ها بود. حتما چند تا جن آنجا پیدا می شد.
وقتی دارلین به طبقه ی سوم رسید خشکش زد. باورش نمی شد. سه تا از جن ها با عجله به این سو و آن سو می دویدند و در حالی که قهقه می کشیدند وسایلشان را جمع می کردند. لباس ها را بر می داشتند و در چمدان جا می کردند. مجسمه ها و وسایل خانه را در بغچه ی شان فرو می کردند. می خندیدند ، دست می زدند و با یک دیگر شوخی می کردند. دارلین داد زد :
- « دارین چی کار می کنین؟ کجا می رین؟ »
یکی از جن ها با چهره ی باز و خندانش به دارلین نگاه کرد و قهقه کشید:
- « ما داریم می ریم! تو دیگه ارباب ما نبود. ما آزاد بود. آزاد. »
- « شما باید بمونین. شما برده های ما هستین! »
یکی از جن ها مجسمه ی طلای مردی سوار بر اسب را در دست داشت و می خواست که در بغچه اش جا کند. دارلین به سمتش دوید. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. نمی توانست این همه بی حرمتی را تحمل کند. می خواست او را تکه تکه کند. یک جن چشم سبز با گوش های بلند و نوک تیز. ابتدا جن رنگ از صورتش پرید و لرزید. اما بعد یک دفعه حالت چهره اش تغییر کرد و انگار چروک های روی صورتش بیشتر شد. پایش را عقب برد و محکم به ساق پای دارلین که چند قدم با او فاصله داشت کوبید. درد با قدرت در ساق پایش پیچید و تعادش را از دست داد. آه دارلین به هوا رفت و محکم زمین افتاد و با چشم هایی گشاد شده از حیرت به جن نگاه کرد. چطور به خود جرئت داد این کار را بکند؟
جن داد زد :
- « تو حق نداشت جلوی ما رو گرفت. »
دارلین در حالی که آه و ناله می کرد پخش زمین شده بود و پایش را محکم می فشرد. جن بالای سرش نفس نفس می زد و مثل یک گرگ وحشی به دارلین نگاه می کرد. صورتش از خشم شعله می کشید. بقیه ی جن ها دست از جنب و جوش برداشته و آنها را نگاه می کردند.
دارلین با صدایی گرفته گفت :
- « جن بد. جن خر الاغ! »
جن نعره کشید و چند ضربه ی محکم دیگر را یکی پس از دیگری حواله ی دنده ها و سر و صورت دارلین کرد. صورتش سرخ شده بود و فریاد می زد :
- « هندلا رو تهدید کرد؟ هندلا آزاد. هندلا رها. هندلا اسیر ارباب نبود. هندلا زندگی خودش را داشت. »
درد در همه ی بدن دارلین می پیچید و نمی توانست از جایش بلند شود. جن با آنکه کوتوله بود ولی انگار قدرت بسیاری داشت. هر ضربه اش درد زیادی را به همراه می آورد. دارلین در حالی که مثل یک مار زخمی به خود می پیچید توان اینکه حرف دیگری بزند را نداشت. فقط به سختی نفس می کشید و با هر دم و باز دم همه ی بدنش درد می گرفت. چشم هایش بی حال شده بودند.
- « ولش کن هندلا. باید رفت. »
هندلا چند لحظه بالای سر دارلین ایستاد و او را تماشا کرد. شاید از این صحنه لذت می برد. شاید منتظر جواب دارلین بود تا بیشتر کتکش بزند. شاید به این فکر می کرد که آیا دارلین را بکشد یا نه؟ و...
سپس بدون هیچ کار دیگری از بالای سرش رد شد. چمدانش را به دست و در کنار سه جن دیگر قرار گرفت. دارلین در حالی که زیر چشمی به آنها نگاه و آه و ناله می کرد با دست پهلو ها و شکمش را می فشرد. او دید که هندلا کلاه را از سرش برداشت و با چهره ی خندانش گفت :
- « برو به درک ارباب! »
و با قهقه های شیطانیه دوستانش در یک چشم به هم زدن همراه سه جن دیگر غیب شد. دارلین بعد از چند لحظه به سختی برخاست. تو دلش به آنها فحش می داد. هنوز هم باورش نمی شد. یک جن برده او را زده بود. چطور ممکن است؟ آنها حتما از جانشان سیر شده اند. دارلین از همان لحظه مطمئن بود که وقتی پدر و مادرش آمدند دیگر آن عوضی ها سری بر بدن نخواهند داشت.
دهان دارلین خشک شده بود. لنگ لنگان به سمت اتاق ها رفت و با صدای بلندی که در همه ی خانه بپیچد ناله کرد :
- « خدمتکار ها کجایین؟ شما کجا رفتین؟ »
هیچ کس جواب نداد. او کل اتاق خواب های جن ها را نگاه کرد. همه خالی خالی بودند. فقط دیوار های سفید و پنجره و تخت شان مانده بود و بقیه ی وسایل ماردن ها را با خود برده بودند.
ای دزد های دزد!
بعد از بررسی اتاق ها دارلین مطمئن شد که هیچ جنی در خانه نیست. او باید این معما را حل می کرد. آنها چطور توانستند فرار کنند؟ آخر چطور...
خشکش زد. ده متر جلو تر از او در ابتدای پله ها هاگوو ایستاده به دارلین زل زده بود. بدون کوچک ترین حرکتی به او نگاه می کرد. صورتش رنگ پریده و سفید بود. چروک هایش بیشتر از هر زمانی توی هم رفته بود و با نگاه غم آلود و سیاهی به اربابش خیره شده بود. سکوت سنگینی در اتاق حاکم شد.
او چرا نرفته بود؟
هاگوو با صدای نرم و ملایم خود زیر لب گفت :
- « ارباب. »
دارلین با تردید او را بر انداز کرد. آیا او هم می خواست دارلین را بزند؟
- « هاگوو ، تو هنوز اینجایی؟ نکنه تو هم می خوای بری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا جنا نیستن. اونا کجا رفتن؟ »
- « هاگوو هم رفت ارباب. اما حالا نه. »
- « چرا؟ »
- « حالا نه ارباب. وقت نیست. ما باید رفت. سوال ها باشد برای بعد. هر چه سریع تر باید اینجا را ترک کرد. »
- « چرا؟ »
اشک در چشمان هاگوو حلقه زد و آب دهانش را قورت داد.
- « ارباب. می فهمید. اما حالا باید رفت. هر لحظه ممکن بود آنها برسند. »
- « کیا؟ »
- « دنبال هاگوو بیایید. »
دارلین = دارین
وقتی دوباره چشم هایش از هم باز شد خانه در تاریکی فرو رفته بود و نور خاکستری و ضعیفی به سختی به داخل آن چنگ می انداخت. انگار که خورشید غروب کرده و شب شده بود. دارلین چند لحظه به سقف خیره ماند. احساس می کرد عضلات گردن و کمرش کوفته شده و درد می کند. بر مبل نشست. چشم هایش سرخ و پف کرده بودند. همه چیز سایه دار و تاریک بود و اشیای داخل خانه مبهم و تار دیده می شدند. دارلین دستی به گردنش کشید. گوشه ی چشم هایش کثیف بود. از پنجره های بزرگ و نواری هال می توانست آسمان تمام تیره ای که ابر های سنگین و غول پیکری سر تا سرش را پوشانده بودند ببیند. درخت ها در تاریکی فرو رفته و مثل نقاشی های سیاه رنگ شده بودند. ابر ها به آرامی غریدند. دارلین کش و قوسی به خود داد و خمیازه کشید. بعد از خود پرسید : چرا در خانه باز است؟ نکند پدر و مادر آمده اند؟ بلافاصله برخاست و با صدای بمش داد زد :
- « ماماااان! باباااا! شما اومدین؟ »
چند لحظه صبر کرد و چشم هایش را مالید. هیچ جوابی نیامد و صدایش مثل پرتاب سنگ در یک دره ی عمیق در میان تاریکی ها ، در سکوت خانه گم شد. قصر مثل خانه ی مردگان و اشباح در سکوتی وهم انگیز فرو رفته بود. ابر ها غرش کردند. آنها کجا رفته بودند؟ باید تا حالا بر می گشتند. باد گرمی با صدای هو هوی مرده ای در را تکان داد. در ناله می کرد و تکان می خورد. دارلین به سمت در هال رفت و آن را بست.
چرا اجنه چراغ ها را روشن نکرده بودند؟ چرا در را نبسته بودند؟ چرا مثل روز های قبل صدای جارو و ظرف شستن و کار کردنشان نمی آید؟
به راحتی می توانست هاله ی داغ خشم را دور سرش احساس کند. نکند که چون پدر و مادر به ماموریت رفته اند کم کاری می کنند؟ در حالی که به سمت پله های تاریک می رفت داد زد :
- « ماردن! »
چراغ ها روشن شدند. همه ی چراغ ها با هم و خانه و راهپله در یک لحظه سرشار از نور شد. این اسم رمزی برای روشن کردن چراغ ها در خانه ی ماردن ها بود. در همان حال که از پله ها بالا می رفت اسم یکی از جن ها را فریاد کشید :
- « جاندین! »
در کمال تعجب هیچ صدای جوابی نیامد! با این کار خشم دارلین مثل ریختن بنزین روی آتش افزایش یافت. از کی تا حالا جرئت پیدا کرده اند که جواب اربابشان را ندهند؟ در همان حال که با قدم هایی سنگین و سریع از پله ها بالا می رفت با خودش گفت :
- « می دونم باهاشون چی کار کنم! »
دوباره و اینبار بلندتر غرید :
- « جاندین! »
اما باز هم سکوت. مثل اینکه واقعا این جن ها تنشان می خارد؟ به راهروی طبقه ی دوم رسید. دو طرف راهرو پر بود از اتاق. دارلین در راهرو قدم برداشت و داد زد :
- « چینجل. چینجل. با شماکثافتام. صدامو می شنوین؟ »
اما نه در راهرو و نه در اتاق ها هیچ کس نبود. خواست به طبقه ی سوم برود که یکی از اجنه ی مونث به اسم :« هاتیبل » را دید. چمدانی در دست چپ داشت و یک دامن نسبتا بلند و پارچه ای کهنه و صورتی پوشیده و کلاه لبه داری بر سر گذاشته بود. پشت سرش چمدانش را بر پله ها تلق و تلق می کشید و تند تند قدم بر می داشت. دارلین در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد به سمت جن رفت و داد زد :
- « با اجازه ی کی شال و کلاه کردی؟ »
هاتیبل با صورتی رنگ پریده به اربابش نگاه کرد. بعد جن در یک لحظه با تمام وسایلش غیب شد. دارلین داد زد :
- « هاتیبل. کدوم گوری رفتی؟ »
از خشم زیر لب غرید. دوان دوان به طبقه ی سوم رفت. آنجا به اندازه ی هال بزرگ بود و یک راهرو ی عریض هم داشت که خوابگاه جن ها بود. حتما چند تا جن آنجا پیدا می شد.
وقتی دارلین به طبقه ی سوم رسید خشکش زد. باورش نمی شد. سه تا از جن ها با عجله به این سو و آن سو می دویدند و در حالی که قهقه می کشیدند وسایلشان را جمع می کردند. لباس ها را بر می داشتند و در چمدان جا می کردند. مجسمه ها و وسایل خانه را در بغچه ی شان فرو می کردند. می خندیدند ، دست می زدند و با یک دیگر شوخی می کردند. دارلین داد زد :
- « دارین چی کار می کنین؟ کجا می رین؟ »
یکی از جن ها با چهره ی باز و خندانش به دارلین نگاه کرد و قهقه کشید:
- « ما داریم می ریم! تو دیگه ارباب ما نبود. ما آزاد بود. آزاد. »
- « شما باید بمونین. شما برده های ما هستین! »
یکی از جن ها مجسمه ی طلای مردی سوار بر اسب را در دست داشت و می خواست که در بغچه اش جا کند. دارلین به سمتش دوید. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. نمی توانست این همه بی حرمتی را تحمل کند. می خواست او را تکه تکه کند. یک جن چشم سبز با گوش های بلند و نوک تیز. ابتدا جن رنگ از صورتش پرید و لرزید. اما بعد یک دفعه حالت چهره اش تغییر کرد و انگار چروک های روی صورتش بیشتر شد. پایش را عقب برد و محکم به ساق پای دارلین که چند قدم با او فاصله داشت کوبید. درد با قدرت در ساق پایش پیچید و تعادش را از دست داد. آه دارلین به هوا رفت و محکم زمین افتاد و با چشم هایی گشاد شده از حیرت به جن نگاه کرد. چطور به خود جرئت داد این کار را بکند؟
جن داد زد :
- « تو حق نداشت جلوی ما رو گرفت. »
دارلین در حالی که آه و ناله می کرد پخش زمین شده بود و پایش را محکم می فشرد. جن بالای سرش نفس نفس می زد و مثل یک گرگ وحشی به دارلین نگاه می کرد. صورتش از خشم شعله می کشید. بقیه ی جن ها دست از جنب و جوش برداشته و آنها را نگاه می کردند.
دارلین با صدایی گرفته گفت :
- « جن بد. جن خر الاغ! »
جن نعره کشید و چند ضربه ی محکم دیگر را یکی پس از دیگری حواله ی دنده ها و سر و صورت دارلین کرد. صورتش سرخ شده بود و فریاد می زد :
- « هندلا رو تهدید کرد؟ هندلا آزاد. هندلا رها. هندلا اسیر ارباب نبود. هندلا زندگی خودش را داشت. »
درد در همه ی بدن دارلین می پیچید و نمی توانست از جایش بلند شود. جن با آنکه کوتوله بود ولی انگار قدرت بسیاری داشت. هر ضربه اش درد زیادی را به همراه می آورد. دارلین در حالی که مثل یک مار زخمی به خود می پیچید توان اینکه حرف دیگری بزند را نداشت. فقط به سختی نفس می کشید و با هر دم و باز دم همه ی بدنش درد می گرفت. چشم هایش بی حال شده بودند.
- « ولش کن هندلا. باید رفت. »
هندلا چند لحظه بالای سر دارلین ایستاد و او را تماشا کرد. شاید از این صحنه لذت می برد. شاید منتظر جواب دارلین بود تا بیشتر کتکش بزند. شاید به این فکر می کرد که آیا دارلین را بکشد یا نه؟ و...
سپس بدون هیچ کار دیگری از بالای سرش رد شد. چمدانش را به دست و در کنار سه جن دیگر قرار گرفت. دارلین در حالی که زیر چشمی به آنها نگاه و آه و ناله می کرد با دست پهلو ها و شکمش را می فشرد. او دید که هندلا کلاه را از سرش برداشت و با چهره ی خندانش گفت :
- « برو به درک ارباب! »
و با قهقه های شیطانیه دوستانش در یک چشم به هم زدن همراه سه جن دیگر غیب شد. دارلین بعد از چند لحظه به سختی برخاست. تو دلش به آنها فحش می داد. هنوز هم باورش نمی شد. یک جن برده او را زده بود. چطور ممکن است؟ آنها حتما از جانشان سیر شده اند. دارلین از همان لحظه مطمئن بود که وقتی پدر و مادرش آمدند دیگر آن عوضی ها سری بر بدن نخواهند داشت.
دهان دارلین خشک شده بود. لنگ لنگان به سمت اتاق ها رفت و با صدای بلندی که در همه ی خانه بپیچد ناله کرد :
- « خدمتکار ها کجایین؟ شما کجا رفتین؟ »
هیچ کس جواب نداد. او کل اتاق خواب های جن ها را نگاه کرد. همه خالی خالی بودند. فقط دیوار های سفید و پنجره و تخت شان مانده بود و بقیه ی وسایل ماردن ها را با خود برده بودند.
ای دزد های دزد!
بعد از بررسی اتاق ها دارلین مطمئن شد که هیچ جنی در خانه نیست. او باید این معما را حل می کرد. آنها چطور توانستند فرار کنند؟ آخر چطور...
خشکش زد. ده متر جلو تر از او در ابتدای پله ها هاگوو ایستاده به دارلین زل زده بود. بدون کوچک ترین حرکتی به او نگاه می کرد. صورتش رنگ پریده و سفید بود. چروک هایش بیشتر از هر زمانی توی هم رفته بود و با نگاه غم آلود و سیاهی به اربابش خیره شده بود. سکوت سنگینی در اتاق حاکم شد.
او چرا نرفته بود؟
هاگوو با صدای نرم و ملایم خود زیر لب گفت :
- « ارباب. »
دارلین با تردید او را بر انداز کرد. آیا او هم می خواست دارلین را بزند؟
- « هاگوو ، تو هنوز اینجایی؟ نکنه تو هم می خوای بری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا جنا نیستن. اونا کجا رفتن؟ »
- « هاگوو هم رفت ارباب. اما حالا نه. »
- « چرا؟ »
- « حالا نه ارباب. وقت نیست. ما باید رفت. سوال ها باشد برای بعد. هر چه سریع تر باید اینجا را ترک کرد. »
- « چرا؟ »
اشک در چشمان هاگوو حلقه زد و آب دهانش را قورت داد.
- « ارباب. می فهمید. اما حالا باید رفت. هر لحظه ممکن بود آنها برسند. »
- « کیا؟ »
- « دنبال هاگوو بیایید. »
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

