بیسکوییت گریف
1.
بازم یه صبح دیگه و یه روزنامه ی دیگه دیالوگای صبح بتی و باباش .
- بتی ، روزنامه .
- چرا همیشه من؟
-ور ور نکن ، بتی .
بتی به در رسید طبق عادت نشست تا لوله ی روزنامه رو از روی زمین برداره ولی به جای لوله ی روزنامه یه جفت کفش دید . بلند شد و بی تفاوت روزنامه رو از دست پسر روزنامه رسون گرفت ؛ آخه دفعه ی قبل هم که روزنامه رسون عوض شده بود ، بلد نبود از وسط خیابون روزنامه رو جلوی
در پرت کنه به خاطر همین تا جلوی در میامد .
بتی در رو پشت سرش بست ولی ناله ی پسر از پشت در مجبورش کرد که دوباره در رو باز کنه .
- آی .
پسر روزنامه رسون دماغش رو بین دستاش گرفته بود و آی و اوخ میکرد . بتی که هنوز دلیل داد زدن پسر رو نمیدونست ، گفت :
-چیزی شده ؟
پسر دستاش رو از روی صورتش برداشت و با اشاره به دماغش گفت :
- در کوفتی تو دماغم بعد میگی چیزی شده !
بتی سرش رو بالا کرد تا صورت قرمز شده ی پسر رو ببینه ولی به جای پسر شاهزاده ی رویاهاش و رو دید که با اسب سفیدش (دوچرخه ) جلوی در وایساده بود .
بتی به تته پته افتاد و گفت :
- شُ . . . شُ . . . ما . . . ؟
- من چی ؟
بتی خودش رو جمع و کور کرد و گفت :
- من معذرت میخوام .
بتی در رو بست بهش تکیه داد و با یه نفس عمیق خودش رو آروم کرد .
- بتی ، کجا موندی دختر ؟
صدای باباش اونو از عالم خیال دراورد و مجبورش کرد ، راهی اتاق پذیرایی بشه .
بتی کل روز تو فکر بود و هیچ کاری نمیکرد ؛ حتی از آلوچه هاش هم دست کشیده بود .
صبح روز بعد بتی قبل از اینکه باباش حرفی بهش بزنه ، پشت در نشسته بود منتظر روزنامه بود .
- بتی . . .
- الان بابا .
بابای بتی از حرف گوش کردن بتی هم خوشحال شد ، هم متعجب .
بتی در رو باز کرد و در حالی که سرش پایین بود ، گفت :
- درود . بینیتون بهتره ؟
- آره بابا ، خوبه . اوه ببخشید ؛ سلام .
بتی در حالی که مثل لبو قرمز شده بود ، بعد از یه مکث طولانی گفت :
- میتونم یه چیزی بهتون بگم ؟
- میدونم .
- یعنی من ، تو ، شاهزاده ، اسب سفید ؛ همه رو میدونی ؟
- آره .
- ولی . . .
پسر حرف بتی رو قطع کرد و گفت :
- میدونی ، همه چیز که نیاز به تو ضیح نداره که داره ؟
بتی میخواست جواب بده که پسر انگشت اشارش رو گذاشت رو دماغش و بتی رو ساکت کرد .
- آی دماغم . رفتار دیروزت هم چیز رو روشن کرد ؛ کوفتن در تو دماغم ، نگاه متعجب بهم و البت چشات که همه چیزو رو لو داد .
بتی یه نگاهی به پسر انداخت و گفت :
- چند واحد پیش تریلانی گزروندی ؟
- جانم ؟ تریل . . .
- بتی ، پس این روزنامه چی شد ؟
پسر بعد از تموم شدن حرف بابای بتی ، گفت :
- از آشنایی باهات خوشحال شدم ، بتی . بعدن میبینمت . مراقب خودت باش .
بتی برای پسر دست تکون داد و رفتنش رو نگاه کرد و تازه وقتی که پسر کاملن دور شد ، فهمید که اسمش شاهزاده ی رویاهاش رو نپرسیده .
- بتی !
- اومدم ، بابا .
بتی که یه روز نقشه کشیده بود ، پسر رو با ابراز علاقش کیش کنه با حس ششم فوق العاده ی پسر کیش و مات شد و اندک امیدش رو به فردا برای دیدار دوباره بست .
2.
اون شکلی شد چون دوباره دابی رو سرکلاس دیده بود .
3.
موضوع بسی زیبایی بود و اندکی سخت .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




) را درون سبد ظروف شسته شده پرت کرد.
البته دابی عادت داشت به مرگ تهدید شد...



)
)
در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! 


به دورا گفت:
و..





فقط سخت بود اما موضوعش جالب بود.
...
)نیست
) و آن دختر کمکش کرد تا بلند شود.کارگردان:
به دختر نگاه میکرد. گیدیون به آرامی پرسید:
ما فکر میکنیم بخاطر تکلیف روی تخته باشه. برای اینکه تو کلاسی که یه مرگخواری درس میده که طرفدار اصیل زادگی و ایناست خواهرش میاد تکلیف ابراز علاقه به مشنگ هارو میده.
به همین خاطر فکر نکنیم پروفسور بلک الان خواهرشونو زنده گذاشته باشن.
من به سختی این تکلیف از 100نمره ی دویست میدم.


