مورف و تام با گام هایی سریع تالار اصلی زندان را ترک کردند و مروپ را با ارتش آزکابان تنها گذاشتند...
«یکی پاشه بره شام درست کنه بیاره...»
آنتونین به شکل خود جوش از درون کیسه خوابش (گونی) بیرون آمد، خمیازه ای کشید و به سمت دروازه خروجی گام برداشت. در این حین متوجه شد تنبانش داخل کیسه خواب جا مانده، زحمت اضافی نداد، چادر (شنل) دمنتور نگهبان دم در رو کشید و دور کمرش پیچید. از پله های سنگی جلوی زندان به آرامی پایین رفت و وارد مرغ دانی شد. مرغ و خروس های آرامیده با چشمانی بسته، در حین هد زدن خر و پف نیز می نمودند...
آنتونین بی توجه به خواب شیرین پرندگان بی آزار، کروشیوهای نامنظمی روانه پیکر مرغ ها ساخت و به کسری از ثانیه بر کف مرغ دانی تعداد تخم مرغ جاری شد. با بی حوصلگی تخم مرغ ها را جمع کرد که ناگهان متوجه شد توپ پینگ پنگ به جای تخم مرغ جمع آوری می کند. سرش را بالا گرفت. متوجه موجودی آشنا در لابلای مرغ ها شد...
«پیکسی؟!

»
لینی: «ئم. سلام آنتون. خوبی؟ داد نزن. چوبدستی ات رو هم بذار کنار. منو ارباب فرستاده. »
«دروغ نگو لن ! من که میدونم تو معاون اون وزغ شدی. ارباب توی تعطیلات کریسمسه. ماموریت نمیده. »
ناگهانی همهمه ای میان مرغ ها شکل گرفت. همگی دهان گشودند و به زبان آشنای انسانی سخن می گفتند...
«من بهت گفتم این خر بشو نیست لن. گوشش کوچیک تر این حرفاست...»
«آره. خاک بر سرت با این نقشه کشیدنت...بگیرینش...»
پیش از آنکه آنتونین چوبدستی اش را بلند کند، جمعیت خروس های جنگی سینه سپر کرده بر سر آنتونین ریختند و او را به خوابی عمیق فرو بردند. خروس ها و مرغ ها همگی سریعاً هفت هشت دور دور خودشون چرخیدن و تبدیل به ساحره هایی شنل پوش شدند. همگی دایره ای به دور یک تکه کاغذ تشکیل دادند. موجود کوچکی به اندازه کف دست که به نظر می رسید یک وزغ است از ناکجا بر روی کاغذ پرید و شروع به سخنرانی کرد...
«ساحره های عزیز. نقشه رو مجدداً مرور می کنیم. این پسره که اسمش آنتونین هست. این رو الان کچل می کنید. از موهای کله اش بکنید. همگی بریزید توی معجون مرکب. چند تا مو اضافی هم ور داریم. اگه موهاش کمه از پشمیجات پا و سینه اش بکنید.

»
پادما: «بانو ! متاسفانه تنش آینه ست ! »
فلور: «شایدم از ترس ریخته. زمینو بچرخین پیدا میشه. »
آمبریج: «در هر صورت به تعدادتون باید آنتونین داشته باشیم که به نواحی مختلف قلعه آزادانه نفوذ کنیم. منم که دیگه می بینید. با این پیکر وزغی قابل تشخیص نیستم. از لوله فاضلاب وارد قلعه میشم. پیش از اینکه رانده شدگان به اینجا برسن، باید هلگا و لودو رو آزاد کنیم. بسیار خب زود باشید معجون هاتون رو سر بکشین. میریم داخل...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند...زنگ نمی زند حتی که در رود...»
«صداتو ببر پیر زن زشت ! نصفه شبه ها ! بمیر دیگه...»
هلگا آهی عمق کشید. زندانی های سلول های مجاور حتی نمیذاشتند لحظه ای ترانه های دوران کودکی اش را تلاوت کند. با افسوس میله های سلولش را در کف دستانش گرفت. زور کوتاهی زد، دلش درد گرفت، منصرف شد.

ویجی ویجی ووج ویجی ویجی ویجی وجی... (افکت صدای حرکت چرخ دستی...)
هلگا می توانست دمنتوری شنل پوش را ببیند که مقابلش چرخ دستی کتاب را هدایت می کند و از مقابل سلول ها می گذرد...
«عاقا ! شایدم خانوم ! ببخشید...میشه یه کتاب به من بدین. »
صدای دمنتور: «هااااااااااا....هوووووووو.هیییییی......وووووووییییییییی»
(ترجمه: عاشقانه....علمی....کمیک استریپ....چندگانه....؟؟)
«ئم. من که نفهمیدم چی گفتی... بی زحمت اگه بوسی به دنبال نداره، یکی دو جلد چندگانه بده...فقط هفتگانه هری پاتر نباشه...میگن خیلی مستهجنه...»
دمنتور در لابلای کتابها تلمبار شده داخل چرخ دستی، سه جلد کتاب کهنه و پاره پوره را به داخل سلول پرتاب کرد و از مقابل دیدگان هلگا محو شد. با اشتیاق کتابها را از روی زمین برداشت و به جلد آن نگاه کرد... «حکایت های اکبر تریلوژی...جلد اول...فرار از آزکابان...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«جیمز. از خر آمبریج بیا پایین. اینقدر گیر نده پسر جان. من اعتقادی به تعبیر خواب و پیشگویی ندارم.»
دامبلدور این را به جیمز گفت و به تلاشش جهت پا کردن جوراب دوران کودکی اش ادامه داد. به سختی موفق شد. رادیو را از روی میز مقابلش برداشت. روشن کرد. موسیقی عرفانی شروع به پخش شدن کرد. سپس خطاب به اهالی آشپزخانه گفت:
«مالی؟ کجایی؟ بیا سفره بنداز سحری بخوریم. قبل از طلوع آفتاب اگه مرلین بخواد باید رسیده باشیم آزکابان...برو بچه ها رو هم بیدار کن...»
دقایقی بعد مالی با اکراه و واه واه سفره بدست از آشپزخانه وارد پذیرایی شد و به دنبالش سایر محفلی ها هم با چشمانی خواب آلود، کشان کشان وارد پذیرایی شدند...
مالی: «کوفته لندنی درست کنم. بخورید گوشت به تن تون بشه. شاید غذای آخر بعضی هاتون باشه. بخورید. رون. پسرم. این دفعه تو شهید شو. عکس و اسم منم بزنن تو روزنامه یه بار حداقل. »
رون: «سعی خودمو میکنم مامان ! »
دامبلدور: «زود باشید بخورید. باید راه بیوفتیم ! یه حس بدی بهم میگه آمبریج الان داخل وزارتخونه نیست...جایی رفته...»
تد: «حست میگه یا تابلوی های داخل وزارتخونه برات خبر آوردن؟

»