جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
[[continious]] بند ساحرگان
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

بکشید کنار، زیرا که اینجا تسخیر شده است!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پايان فلش بك پست دلوروس آمبريج
ساحره ها همه جا رو دنبال مو گشتند ولي دريغ از يك تار مو.
آمبريج:اين همه آدم تا الان نتونستيد يه دونه مو پيدا كنيد؟
ليني:انگار از اول كچل بوده.
فلش بك
برگه تبليغاتي اي به دست ياكسلي رسيد.
نقل قول:
ياكسلي:تام اين كاغذ رو نگاه كن.
-خب كه چي؟
-مقابله با معجون مركب،مقابله با جاسوسي.
-خب كه چي؟
-من كاراگاهم تام.بايد امنيت قلعه رو حفظ كنيم.چند تا معجون كچلي سفارش بده.
پايان فلش بك
ساحره ها چندين تار مو پيدا كردند و آنها را در معجون مركب ريختند.پس از چند لحظه همه به شكلوزغ آميريج در آمدند.
ساحره ها همه جا رو دنبال مو گشتند ولي دريغ از يك تار مو.
آمبريج:اين همه آدم تا الان نتونستيد يه دونه مو پيدا كنيد؟
ليني:انگار از اول كچل بوده.
فلش بك
برگه تبليغاتي اي به دست ياكسلي رسيد.
نقل قول:
آيا فكر ميكنيد كسي ميخواهد از روي شما معجون مركب پيچيده درست كند؟
با خريد يك معجون كچلي راحت بخوابيد.
ياكسلي:تام اين كاغذ رو نگاه كن.
-خب كه چي؟
-مقابله با معجون مركب،مقابله با جاسوسي.
-خب كه چي؟
-من كاراگاهم تام.بايد امنيت قلعه رو حفظ كنيم.چند تا معجون كچلي سفارش بده.
پايان فلش بك
ساحره ها چندين تار مو پيدا كردند و آنها را در معجون مركب ريختند.پس از چند لحظه همه به شكل
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/12/19
تولد نقش: 1396/11/15
آخرین ورود: شنبه 23 شهریور 1398 17:52
از: چاه
پستها:
1592

مورف و تام با گام هایی سریع تالار اصلی زندان را ترک کردند و مروپ را با ارتش آزکابان تنها گذاشتند...
«یکی پاشه بره شام درست کنه بیاره...»
آنتونین به شکل خود جوش از درون کیسه خوابش (گونی) بیرون آمد، خمیازه ای کشید و به سمت دروازه خروجی گام برداشت. در این حین متوجه شد تنبانش داخل کیسه خواب جا مانده، زحمت اضافی نداد، چادر (شنل) دمنتور نگهبان دم در رو کشید و دور کمرش پیچید. از پله های سنگی جلوی زندان به آرامی پایین رفت و وارد مرغ دانی شد. مرغ و خروس های آرامیده با چشمانی بسته، در حین هد زدن خر و پف نیز می نمودند...
آنتونین بی توجه به خواب شیرین پرندگان بی آزار، کروشیوهای نامنظمی روانه پیکر مرغ ها ساخت و به کسری از ثانیه بر کف مرغ دانی تعداد تخم مرغ جاری شد. با بی حوصلگی تخم مرغ ها را جمع کرد که ناگهان متوجه شد توپ پینگ پنگ به جای تخم مرغ جمع آوری می کند. سرش را بالا گرفت. متوجه موجودی آشنا در لابلای مرغ ها شد...
«پیکسی؟!
»
لینی: «ئم. سلام آنتون. خوبی؟ داد نزن. چوبدستی ات رو هم بذار کنار. منو ارباب فرستاده. »
«دروغ نگو لن ! من که میدونم تو معاون اون وزغ شدی. ارباب توی تعطیلات کریسمسه. ماموریت نمیده. »
ناگهانی همهمه ای میان مرغ ها شکل گرفت. همگی دهان گشودند و به زبان آشنای انسانی سخن می گفتند...
«من بهت گفتم این خر بشو نیست لن. گوشش کوچیک تر این حرفاست...»
«آره. خاک بر سرت با این نقشه کشیدنت...بگیرینش...»
پیش از آنکه آنتونین چوبدستی اش را بلند کند، جمعیت خروس های جنگی سینه سپر کرده بر سر آنتونین ریختند و او را به خوابی عمیق فرو بردند. خروس ها و مرغ ها همگی سریعاً هفت هشت دور دور خودشون چرخیدن و تبدیل به ساحره هایی شنل پوش شدند. همگی دایره ای به دور یک تکه کاغذ تشکیل دادند. موجود کوچکی به اندازه کف دست که به نظر می رسید یک وزغ است از ناکجا بر روی کاغذ پرید و شروع به سخنرانی کرد...
«ساحره های عزیز. نقشه رو مجدداً مرور می کنیم. این پسره که اسمش آنتونین هست. این رو الان کچل می کنید. از موهای کله اش بکنید. همگی بریزید توی معجون مرکب. چند تا مو اضافی هم ور داریم. اگه موهاش کمه از پشمیجات پا و سینه اش بکنید.
»
پادما: «بانو ! متاسفانه تنش آینه ست ! »
فلور: «شایدم از ترس ریخته. زمینو بچرخین پیدا میشه. »
آمبریج: «در هر صورت به تعدادتون باید آنتونین داشته باشیم که به نواحی مختلف قلعه آزادانه نفوذ کنیم. منم که دیگه می بینید. با این پیکر وزغی قابل تشخیص نیستم. از لوله فاضلاب وارد قلعه میشم. پیش از اینکه رانده شدگان به اینجا برسن، باید هلگا و لودو رو آزاد کنیم. بسیار خب زود باشید معجون هاتون رو سر بکشین. میریم داخل...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند...زنگ نمی زند حتی که در رود...»
«صداتو ببر پیر زن زشت ! نصفه شبه ها ! بمیر دیگه...»
هلگا آهی عمق کشید. زندانی های سلول های مجاور حتی نمیذاشتند لحظه ای ترانه های دوران کودکی اش را تلاوت کند. با افسوس میله های سلولش را در کف دستانش گرفت. زور کوتاهی زد، دلش درد گرفت، منصرف شد.
ویجی ویجی ووج ویجی ویجی ویجی وجی... (افکت صدای حرکت چرخ دستی...)
هلگا می توانست دمنتوری شنل پوش را ببیند که مقابلش چرخ دستی کتاب را هدایت می کند و از مقابل سلول ها می گذرد...
«عاقا ! شایدم خانوم ! ببخشید...میشه یه کتاب به من بدین. »
صدای دمنتور: «هااااااااااا....هوووووووو.هیییییی......وووووووییییییییی»
(ترجمه: عاشقانه....علمی....کمیک استریپ....چندگانه....؟؟)
«ئم. من که نفهمیدم چی گفتی... بی زحمت اگه بوسی به دنبال نداره، یکی دو جلد چندگانه بده...فقط هفتگانه هری پاتر نباشه...میگن خیلی مستهجنه...»
دمنتور در لابلای کتابها تلمبار شده داخل چرخ دستی، سه جلد کتاب کهنه و پاره پوره را به داخل سلول پرتاب کرد و از مقابل دیدگان هلگا محو شد. با اشتیاق کتابها را از روی زمین برداشت و به جلد آن نگاه کرد... «حکایت های اکبر تریلوژی...جلد اول...فرار از آزکابان...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«جیمز. از خر آمبریج بیا پایین. اینقدر گیر نده پسر جان. من اعتقادی به تعبیر خواب و پیشگویی ندارم.»
دامبلدور این را به جیمز گفت و به تلاشش جهت پا کردن جوراب دوران کودکی اش ادامه داد. به سختی موفق شد. رادیو را از روی میز مقابلش برداشت. روشن کرد. موسیقی عرفانی شروع به پخش شدن کرد. سپس خطاب به اهالی آشپزخانه گفت:
«مالی؟ کجایی؟ بیا سفره بنداز سحری بخوریم. قبل از طلوع آفتاب اگه مرلین بخواد باید رسیده باشیم آزکابان...برو بچه ها رو هم بیدار کن...»
دقایقی بعد مالی با اکراه و واه واه سفره بدست از آشپزخانه وارد پذیرایی شد و به دنبالش سایر محفلی ها هم با چشمانی خواب آلود، کشان کشان وارد پذیرایی شدند...
مالی: «کوفته لندنی درست کنم. بخورید گوشت به تن تون بشه. شاید غذای آخر بعضی هاتون باشه. بخورید. رون. پسرم. این دفعه تو شهید شو. عکس و اسم منم بزنن تو روزنامه یه بار حداقل. »
رون: «سعی خودمو میکنم مامان ! »
دامبلدور: «زود باشید بخورید. باید راه بیوفتیم ! یه حس بدی بهم میگه آمبریج الان داخل وزارتخونه نیست...جایی رفته...»
تد: «حست میگه یا تابلوی های داخل وزارتخونه برات خبر آوردن؟
»
«یکی پاشه بره شام درست کنه بیاره...»
آنتونین به شکل خود جوش از درون کیسه خوابش (گونی) بیرون آمد، خمیازه ای کشید و به سمت دروازه خروجی گام برداشت. در این حین متوجه شد تنبانش داخل کیسه خواب جا مانده، زحمت اضافی نداد، چادر (شنل) دمنتور نگهبان دم در رو کشید و دور کمرش پیچید. از پله های سنگی جلوی زندان به آرامی پایین رفت و وارد مرغ دانی شد. مرغ و خروس های آرامیده با چشمانی بسته، در حین هد زدن خر و پف نیز می نمودند...
آنتونین بی توجه به خواب شیرین پرندگان بی آزار، کروشیوهای نامنظمی روانه پیکر مرغ ها ساخت و به کسری از ثانیه بر کف مرغ دانی تعداد تخم مرغ جاری شد. با بی حوصلگی تخم مرغ ها را جمع کرد که ناگهان متوجه شد توپ پینگ پنگ به جای تخم مرغ جمع آوری می کند. سرش را بالا گرفت. متوجه موجودی آشنا در لابلای مرغ ها شد...
«پیکسی؟!
»لینی: «ئم. سلام آنتون. خوبی؟ داد نزن. چوبدستی ات رو هم بذار کنار. منو ارباب فرستاده. »
«دروغ نگو لن ! من که میدونم تو معاون اون وزغ شدی. ارباب توی تعطیلات کریسمسه. ماموریت نمیده. »
ناگهانی همهمه ای میان مرغ ها شکل گرفت. همگی دهان گشودند و به زبان آشنای انسانی سخن می گفتند...
«من بهت گفتم این خر بشو نیست لن. گوشش کوچیک تر این حرفاست...»
«آره. خاک بر سرت با این نقشه کشیدنت...بگیرینش...»
پیش از آنکه آنتونین چوبدستی اش را بلند کند، جمعیت خروس های جنگی سینه سپر کرده بر سر آنتونین ریختند و او را به خوابی عمیق فرو بردند. خروس ها و مرغ ها همگی سریعاً هفت هشت دور دور خودشون چرخیدن و تبدیل به ساحره هایی شنل پوش شدند. همگی دایره ای به دور یک تکه کاغذ تشکیل دادند. موجود کوچکی به اندازه کف دست که به نظر می رسید یک وزغ است از ناکجا بر روی کاغذ پرید و شروع به سخنرانی کرد...
«ساحره های عزیز. نقشه رو مجدداً مرور می کنیم. این پسره که اسمش آنتونین هست. این رو الان کچل می کنید. از موهای کله اش بکنید. همگی بریزید توی معجون مرکب. چند تا مو اضافی هم ور داریم. اگه موهاش کمه از پشمیجات پا و سینه اش بکنید.
» پادما: «بانو ! متاسفانه تنش آینه ست ! »
فلور: «شایدم از ترس ریخته. زمینو بچرخین پیدا میشه. »
آمبریج: «در هر صورت به تعدادتون باید آنتونین داشته باشیم که به نواحی مختلف قلعه آزادانه نفوذ کنیم. منم که دیگه می بینید. با این پیکر وزغی قابل تشخیص نیستم. از لوله فاضلاب وارد قلعه میشم. پیش از اینکه رانده شدگان به اینجا برسن، باید هلگا و لودو رو آزاد کنیم. بسیار خب زود باشید معجون هاتون رو سر بکشین. میریم داخل...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند...زنگ نمی زند حتی که در رود...»
«صداتو ببر پیر زن زشت ! نصفه شبه ها ! بمیر دیگه...»
هلگا آهی عمق کشید. زندانی های سلول های مجاور حتی نمیذاشتند لحظه ای ترانه های دوران کودکی اش را تلاوت کند. با افسوس میله های سلولش را در کف دستانش گرفت. زور کوتاهی زد، دلش درد گرفت، منصرف شد.

ویجی ویجی ووج ویجی ویجی ویجی وجی... (افکت صدای حرکت چرخ دستی...)
هلگا می توانست دمنتوری شنل پوش را ببیند که مقابلش چرخ دستی کتاب را هدایت می کند و از مقابل سلول ها می گذرد...
«عاقا ! شایدم خانوم ! ببخشید...میشه یه کتاب به من بدین. »
صدای دمنتور: «هااااااااااا....هوووووووو.هیییییی......وووووووییییییییی»
(ترجمه: عاشقانه....علمی....کمیک استریپ....چندگانه....؟؟)
«ئم. من که نفهمیدم چی گفتی... بی زحمت اگه بوسی به دنبال نداره، یکی دو جلد چندگانه بده...فقط هفتگانه هری پاتر نباشه...میگن خیلی مستهجنه...»
دمنتور در لابلای کتابها تلمبار شده داخل چرخ دستی، سه جلد کتاب کهنه و پاره پوره را به داخل سلول پرتاب کرد و از مقابل دیدگان هلگا محو شد. با اشتیاق کتابها را از روی زمین برداشت و به جلد آن نگاه کرد... «حکایت های اکبر تریلوژی...جلد اول...فرار از آزکابان...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«جیمز. از خر آمبریج بیا پایین. اینقدر گیر نده پسر جان. من اعتقادی به تعبیر خواب و پیشگویی ندارم.»
دامبلدور این را به جیمز گفت و به تلاشش جهت پا کردن جوراب دوران کودکی اش ادامه داد. به سختی موفق شد. رادیو را از روی میز مقابلش برداشت. روشن کرد. موسیقی عرفانی شروع به پخش شدن کرد. سپس خطاب به اهالی آشپزخانه گفت:
«مالی؟ کجایی؟ بیا سفره بنداز سحری بخوریم. قبل از طلوع آفتاب اگه مرلین بخواد باید رسیده باشیم آزکابان...برو بچه ها رو هم بیدار کن...»
دقایقی بعد مالی با اکراه و واه واه سفره بدست از آشپزخانه وارد پذیرایی شد و به دنبالش سایر محفلی ها هم با چشمانی خواب آلود، کشان کشان وارد پذیرایی شدند...
مالی: «کوفته لندنی درست کنم. بخورید گوشت به تن تون بشه. شاید غذای آخر بعضی هاتون باشه. بخورید. رون. پسرم. این دفعه تو شهید شو. عکس و اسم منم بزنن تو روزنامه یه بار حداقل. »
رون: «سعی خودمو میکنم مامان ! »
دامبلدور: «زود باشید بخورید. باید راه بیوفتیم ! یه حس بدی بهم میگه آمبریج الان داخل وزارتخونه نیست...جایی رفته...»
تد: «حست میگه یا تابلوی های داخل وزارتخونه برات خبر آوردن؟
»افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

خلاصه داستان:
دو گروه کودتاچیان (تحت لوای سازمان حمایت از ساحره ها) و رانده شدگان برای آزاد کردن هلگا هافلپاف؛ کودتاچی محفلی به بند ساحرگان آزکابان نفوذ کرده اند و ارتش آزاد آزکابان غیورانه در حال دفاع از مرزهای آزادی و پرواز بوده و درگیری همچنان ادامه دارد که ناگهان جیمز از خواب پریده و می فهمد همه ی این جریانات را در خواب دیده و اصرار می کند که: "ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!" و حالا ادامه ی ماجرا:
جیمز از خواب بیدار شد و هر چه گفت نریم و نریم به خرج دامبل خرفت نرفت که نرفت و ماموریت داد که بروند؛ فوقع ما وقع!
همه ی این اتفاقاتی که تا اینجا افتاده کم و بیش افتاد و جنگ و مبارزه همچنان ادامه داشت که یکهو گوشی تام ریدل زنگ زد.
تام: الو؟!
مروپ لابلای طلسم فرستادن هایش برای ملت مهاجم یک طلسم آوادا نیز حواله ی تام کرد که البته روی اسکلت تاثیری نداشت ولی لگن تام را ترکاند: ذلیل مرده! این زنه کیه پشت گوشی؟!
تام: ای بابا! کدوم زنه؟! این که هنوز جواب الو رو نداده بدبخت! بذار صداش دربیاد ببینم اصن زنه؛ مرده؛ بعد گیر بیخود بده! الو؟!
مورفین که پشت تام و مروپ سنگر گرفته بود و داشت چیز می کشید... چی بود اسمش؟!... هان! نقشه!... نقشه می کشید گفت: آزکابان که آنتن نمیده مرتیکه مشنگ! این قرطی بازیا چیه از خودت درمیاری؟! میخوای تکنولوژی سوسولیتونو به رخ ما جادوگرا بکشی؟! میخوای بگی ما ندید بدیدیم؟! میخوای بگی تو داری و ما نداریم؟! میخوای بگی شان خانوادگی تو مرتیکه مشنگ، بالاتر از نوادگان اصیل و چیز و غیورپرور اسلیترینه؟ میخوای بگی از آباجی من سرتری؟ شون پیت!
تام: بابا! به خدا آنتن میده! خودم با ویرانسل قرارداد بستم، اومدن بالای قلعه دکل نصب کردن. حالا میذاری ببینم چی میگه؟! الوووووو! بنال دیگه توئم!... کیه پشت خط؟!
آوادای دیگری از جانب مروپ آمد و این بار نیمی از قفسه ی سینه تام را پراند: تو واسه چی دکل گذاشتی رو قلعه؟! ها؟! با کی غیر از من میخوای مکالمه کنی که حاضری به خاطرش دکل بخری؟! نکنه خاطرخواه شدی؟! نکنه دیگه از مزه ی معجون عشقم خسته شدی؟! باز کن اون دهن صاب مردتو از این معجون بخور! یالا!
تام: نــــــــــــه!... بابا... زن نیست!... قورررت قوررررت قوررررت!... مَرده!... قوررررت... مسئول تدارکات آزکابانه بابا... قوررررررت... میگه دادگاه بگمن شروع شده... قورررت... من و مورف به عنوان قاضی و دادستان باید بریم دادگاه... شما بجنگید هانی!:pretty:... امنیت دادگاه بگمن رو تامین کنید مای لاو!
... بریم مورف!
دو گروه کودتاچیان (تحت لوای سازمان حمایت از ساحره ها) و رانده شدگان برای آزاد کردن هلگا هافلپاف؛ کودتاچی محفلی به بند ساحرگان آزکابان نفوذ کرده اند و ارتش آزاد آزکابان غیورانه در حال دفاع از مرزهای آزادی و پرواز بوده و درگیری همچنان ادامه دارد که ناگهان جیمز از خواب پریده و می فهمد همه ی این جریانات را در خواب دیده و اصرار می کند که: "ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!" و حالا ادامه ی ماجرا:
جیمز از خواب بیدار شد و هر چه گفت نریم و نریم به خرج دامبل خرفت نرفت که نرفت و ماموریت داد که بروند؛ فوقع ما وقع!
همه ی این اتفاقاتی که تا اینجا افتاده کم و بیش افتاد و جنگ و مبارزه همچنان ادامه داشت که یکهو گوشی تام ریدل زنگ زد.
تام: الو؟!
مروپ لابلای طلسم فرستادن هایش برای ملت مهاجم یک طلسم آوادا نیز حواله ی تام کرد که البته روی اسکلت تاثیری نداشت ولی لگن تام را ترکاند: ذلیل مرده! این زنه کیه پشت گوشی؟!
تام: ای بابا! کدوم زنه؟! این که هنوز جواب الو رو نداده بدبخت! بذار صداش دربیاد ببینم اصن زنه؛ مرده؛ بعد گیر بیخود بده! الو؟!
مورفین که پشت تام و مروپ سنگر گرفته بود و داشت چیز می کشید... چی بود اسمش؟!... هان! نقشه!... نقشه می کشید گفت: آزکابان که آنتن نمیده مرتیکه مشنگ! این قرطی بازیا چیه از خودت درمیاری؟! میخوای تکنولوژی سوسولیتونو به رخ ما جادوگرا بکشی؟! میخوای بگی ما ندید بدیدیم؟! میخوای بگی تو داری و ما نداریم؟! میخوای بگی شان خانوادگی تو مرتیکه مشنگ، بالاتر از نوادگان اصیل و چیز و غیورپرور اسلیترینه؟ میخوای بگی از آباجی من سرتری؟ شون پیت!
تام: بابا! به خدا آنتن میده! خودم با ویرانسل قرارداد بستم، اومدن بالای قلعه دکل نصب کردن. حالا میذاری ببینم چی میگه؟! الوووووو! بنال دیگه توئم!... کیه پشت خط؟!
آوادای دیگری از جانب مروپ آمد و این بار نیمی از قفسه ی سینه تام را پراند: تو واسه چی دکل گذاشتی رو قلعه؟! ها؟! با کی غیر از من میخوای مکالمه کنی که حاضری به خاطرش دکل بخری؟! نکنه خاطرخواه شدی؟! نکنه دیگه از مزه ی معجون عشقم خسته شدی؟! باز کن اون دهن صاب مردتو از این معجون بخور! یالا!
تام: نــــــــــــه!... بابا... زن نیست!... قورررت قوررررت قوررررت!... مَرده!... قوررررت... مسئول تدارکات آزکابانه بابا... قوررررررت... میگه دادگاه بگمن شروع شده... قورررت... من و مورف به عنوان قاضی و دادستان باید بریم دادگاه... شما بجنگید هانی!:pretty:... امنیت دادگاه بگمن رو تامین کنید مای لاو!
... بریم مورف!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/18 0:36:11
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/19 21:53:01
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/19 21:53:01
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/07/19
آخرین ورود: یکشنبه 10 فروردین 1404 18:05
از: اون بالا اکبر می آید!!
پستها:
211

آلبوس به همراه تک تک متعلقات به سمت سلول هلگا در حال دویدن بودن. پشت سر اون ها بچه های حمایت از ساحرگان می دویدند، پشت سر اینا ارتش مورفین می دویدند و از اونجایی که دلوروس هم از بچگی بدیو بدیو دوست داشت ارتشش رو فرستاد که پشت سر همه ی این ها بدوند. 
خلاصه این که چند دقیقه بعد کل اعضای جادوگران و مدیران و ناظران و مرگخوار و محفلی و شورای آسمانی زوپس و خود ج.ک. رولینگ و خلأ موقت و نوای کوکو و کوفت و زهرمار و درد و مرض داشتن پشت سر هم می دویدند.
همینطور که همه داشتند همزمان با دویدن، آهنگ زیبای «دویدم و دویدم، سر سلول رسیدم» می خواندند، از آنجایی که حادثه خبر نمی کند، هلگا از توی تمبون دامبلدور ول شد و خورد زمین. به علت گرد بودن و کاملاً خلاف قانون دوم نیوتون، هلگا به سمت ابتدا حامیان ساحرگان، بعد دولت آزادی و پرواز، بعد زوپسیان و مدیران و کلیه ی فامیل های وابسته(
) رفت و یکی پس از دیگری به سان اون پاترونوس سالازار اسلایترین، عشق سابقش، همه رو شپلخ کرد.
بعد از لحظاتی که گرد و خاک حاصل از این حرکت خفن هلگا فرو نشست، آلبوس به خودش اومد و نگاهی به اطرافش انداخت.
همه چی از بین رفته بود و تمام دشمنانش به خاک سیاه نشسته بودند.
آلبوس اشک در چشماش حلقه زد و رو به رانده شدگان که تنها بازماندگان بودند گفت:
- ای فرزندانم. این تحقق وعده ی من به شما بود و ما پیروز شدیم.
محفلیون که در پوست خود نمی گنجیدند شروع به خوشحالی کردند و طبق شنیده ها بعضیا از بس در پوست خودشون نگنجیدند از وسط جر خوردند.
وسط این داستانا و حرکات بی ناموسی رانده شدگان و محفلیون بود که بازماندگان اون دیوانه سازایی که هشتبلکو شده بودند برگشتند و یکی یه لب از این جماعت در حال نگنجیدن(!) گرفتن و کل الیوم روح هاشون رو از ته حلقشون کشیدن بیرون.
کارگردان از عصبانیت چنان نعره زد که شیشه های زندان پایین ریخت:
-این نویسنده ی لعنتی کجاست؟
با فریاد کارگردان تمام دیوار های زندان فرو ریخت و تمامی عوامل لـــه شــــدن!
ناگهان صحنه یه خورده بالا پایین شد و مثل اینا شد که انگار مثلاً فلش فوروارد تموم شده.
نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
- چی شده جیمز؟ چرا نصفه شبی جیغ میزنی؟
- ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!

خلاصه این که چند دقیقه بعد کل اعضای جادوگران و مدیران و ناظران و مرگخوار و محفلی و شورای آسمانی زوپس و خود ج.ک. رولینگ و خلأ موقت و نوای کوکو و کوفت و زهرمار و درد و مرض داشتن پشت سر هم می دویدند.

همینطور که همه داشتند همزمان با دویدن، آهنگ زیبای «دویدم و دویدم، سر سلول رسیدم» می خواندند، از آنجایی که حادثه خبر نمی کند، هلگا از توی تمبون دامبلدور ول شد و خورد زمین. به علت گرد بودن و کاملاً خلاف قانون دوم نیوتون، هلگا به سمت ابتدا حامیان ساحرگان، بعد دولت آزادی و پرواز، بعد زوپسیان و مدیران و کلیه ی فامیل های وابسته(
) رفت و یکی پس از دیگری به سان اون پاترونوس سالازار اسلایترین، عشق سابقش، همه رو شپلخ کرد.بعد از لحظاتی که گرد و خاک حاصل از این حرکت خفن هلگا فرو نشست، آلبوس به خودش اومد و نگاهی به اطرافش انداخت.
همه چی از بین رفته بود و تمام دشمنانش به خاک سیاه نشسته بودند.
آلبوس اشک در چشماش حلقه زد و رو به رانده شدگان که تنها بازماندگان بودند گفت:
- ای فرزندانم. این تحقق وعده ی من به شما بود و ما پیروز شدیم.
محفلیون که در پوست خود نمی گنجیدند شروع به خوشحالی کردند و طبق شنیده ها بعضیا از بس در پوست خودشون نگنجیدند از وسط جر خوردند.

وسط این داستانا و حرکات بی ناموسی رانده شدگان و محفلیون بود که بازماندگان اون دیوانه سازایی که هشتبلکو شده بودند برگشتند و یکی یه لب از این جماعت در حال نگنجیدن(!) گرفتن و کل الیوم روح هاشون رو از ته حلقشون کشیدن بیرون.
****
کارگردان از عصبانیت چنان نعره زد که شیشه های زندان پایین ریخت:
-این نویسنده ی لعنتی کجاست؟

با فریاد کارگردان تمام دیوار های زندان فرو ریخت و تمامی عوامل لـــه شــــدن!

ناگهان صحنه یه خورده بالا پایین شد و مثل اینا شد که انگار مثلاً فلش فوروارد تموم شده.

نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
- چی شده جیمز؟ چرا نصفه شبی جیغ میزنی؟
- ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1392/10/14 0:30:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/27
تولد نقش: 1397/01/31
آخرین ورود: شنبه 29 شهریور 1399 05:15
از: جوانی خیری ندیدم ای مروپ
پستها:
529

دامبـلدور به ژرفی عمیق..!
-اوه نـــه!هنوز رول شروع نشده دوباره کارگــردان!
-کـااااااااات عاقا...کـــاااااااااااات
برید اون نویسنده رو زبون خوش بیارید تا خودم پا نشدم برم سراغش!
دو سه نفر برای احتیاط دست و پای کارگردان رو میگیرن تا احیانا شاهد صحنه ی قتل نویسنده نباشن.چند نفر هم...نــه،چند نفر زیـاده! بدلکار جانبـاز فیلم هم که روی ویلچر نشسته بود خعلی آهشـته...بخشید اشتباه تایپ کردم!خعلی آهسته به دنبال نویسنده میره.
بین راه چرخ های جلویی پنچــر میشن و مجبور میشه که به امداد خودرو زنگ بزنه.یه دوازده ساعتی اونجا معطل میشه تا اینکه بروبچز امداد سر میرسن.باز یه دوازده ساعتی طول میکشه تا لاستیک هارو تعویض کنن.توی مدت هم آمپر سوخته شده ی کارگردان عوض می کنـن و یه دونه مدل 2014 میندازن روش!
بالاخره بعد از چند سال و اندی نویسنده و کارگردان روبروی هم قرار میگیرن.
- الهی قربون اوووون چشای قهوه ایت بشم...انگاری موقع به دنیا اومدنت آب قطع بوده پســرم!خب حالا بگو ببینم،همه ی این قسمت داستان خودت نوشتی؟
- عاقا مـــــــــــــــن میخوام اعتراف کنم.من اصلا نویسنده نیستم،مسئول بخش آبدارخونه ام! تازه قبلشم سر چهار راه سی دی های آموزش مسائل جنسی می فروختم! به خدا من کاره ای نیستم!
- پس کـــــــــــیه نویسنده این فیلمنامه کوفتــی؟
شخصی مشکوکی که کت و شلوار قهوه ای و عینک RayBan آبی(!)به چشمانش زده خعلی آروم و متین جلو میاد و تصمیم میگیره پرده از حقیقت ماجرا برداره..!
- راستش رو بخواین این فیلمنامه اصلا نویسنده نداره.یعنی داره هااا،ولــی گمنامه!طرف توی مستراح نشسته بود و فیلنامشو دم در بدون هیچ سر پناهی گذاشته بود!ما هم دیدیم که خعلی طولش داد و منتظر اتصال دوباره آبــه،فیلمنامشو دزدیدیم!
کارگردان:
####
دامبـلدور به ژرفی عمیق فرو رفته بود.خعلی فکر کرد.بازم خعلی خعلی فکر کرد.گرچه جیغ های مداوم جیـمز چند باری او را از فکر در آورد،اما دامبلدور از رووو که نمی رفت.(سنــگه پا قزوینه دیگه!)
- پروف جــــااااان من فاوکس رو صدا کن سریعتر بریم از اینجا.کلا بیخیال سوژه شو،قبلا حسابی ژانــگولر بازی در اوردی!
- گفتم که نمیـشه.اصلا پایه باش بیا با هم همینطوری الکی آزکابانو فتــح کنیم.به افتخاراتمونم اضافه میشه.چطــوره جیغول بـابـا؟!
- ای خــــدا! هر لحظه ممکنه دوباره سرو کله ی اینا پیدا بشه ها.اینا بـوی چیز به مشامشون برسه صـدتای من و تورو حریفن.سالازار رو هم فقط یه مثقال چیز بش بدن،میاد اینجا برامون بندری میرقصه.از ما گفتن!
اما گوش چرکی و نـَـشسته دامبلدور به این حرفا بدهکار نبود.چندین گزینه توی ذهن بیمارش بود ولی نمی دونست کدوم رو انتخاب کنه.حتی جیمز روش انتخاب شانسی یه کدوم از گزینه هارو پیشنهاد کرد اما بازم کارســاز نبود.
ساحره هاهم که دیـدن هلگا به دست محفلیون رسیده،خیالشون راحت شد و دمشون رو روی کولشون گذاشتـن.تـــد هم زیر نشیمنــگاه مبارک دامبـلدور جا خوش کرده بود و هر چند وقت یکبار بوهایی به مشام مبارکش می رسید!
(گاهی وقتـا هم صدا میومد!)
توی همون اندر احوالات سرو کله ی ارتـــش مورفین پیدا میشه.ارتش نـــگووو،بــلا بــگووو!دامبلدور هم که دید تعداد اونها خیلی بیشتر از خودشونه،تــد رو از زیــر نشیمنـگاهش برداشت و گذاشت زیر یه کولش و جیمز هم زیر اون یکی کولش و فـــــرار!
عه عه...راستی هلگا رو یادم رفت بگم.اونم در قسمتی از تنبانــش جا داد و بعــــدش دِ فــــــــــرار!! اما بی خبر از اینکه حفره سلول هلگا از بقایای جســد غنی شده ی غلام و جنیـفر لوپز پــر شده بود!
- حالا همشون توی چنگمونـــن!
حالا توی کف بمونید که چه کسی ایــن دیالوگ آخر رو گفت
-اوه نـــه!هنوز رول شروع نشده دوباره کارگــردان!
####
-کـااااااااات عاقا...کـــاااااااااااات
برید اون نویسنده رو زبون خوش بیارید تا خودم پا نشدم برم سراغش!دو سه نفر برای احتیاط دست و پای کارگردان رو میگیرن تا احیانا شاهد صحنه ی قتل نویسنده نباشن.چند نفر هم...نــه،چند نفر زیـاده! بدلکار جانبـاز فیلم هم که روی ویلچر نشسته بود خعلی آهشـته...بخشید اشتباه تایپ کردم!خعلی آهسته به دنبال نویسنده میره.
بین راه چرخ های جلویی پنچــر میشن و مجبور میشه که به امداد خودرو زنگ بزنه.یه دوازده ساعتی اونجا معطل میشه تا اینکه بروبچز امداد سر میرسن.باز یه دوازده ساعتی طول میکشه تا لاستیک هارو تعویض کنن.توی مدت هم آمپر سوخته شده ی کارگردان عوض می کنـن و یه دونه مدل 2014 میندازن روش!
بالاخره بعد از چند سال و اندی نویسنده و کارگردان روبروی هم قرار میگیرن.
- الهی قربون اوووون چشای قهوه ایت بشم...انگاری موقع به دنیا اومدنت آب قطع بوده پســرم!خب حالا بگو ببینم،همه ی این قسمت داستان خودت نوشتی؟
- عاقا مـــــــــــــــن میخوام اعتراف کنم.من اصلا نویسنده نیستم،مسئول بخش آبدارخونه ام! تازه قبلشم سر چهار راه سی دی های آموزش مسائل جنسی می فروختم! به خدا من کاره ای نیستم!
- پس کـــــــــــیه نویسنده این فیلمنامه کوفتــی؟
شخصی مشکوکی که کت و شلوار قهوه ای و عینک RayBan آبی(!)به چشمانش زده خعلی آروم و متین جلو میاد و تصمیم میگیره پرده از حقیقت ماجرا برداره..!
- راستش رو بخواین این فیلمنامه اصلا نویسنده نداره.یعنی داره هااا،ولــی گمنامه!طرف توی مستراح نشسته بود و فیلنامشو دم در بدون هیچ سر پناهی گذاشته بود!ما هم دیدیم که خعلی طولش داد و منتظر اتصال دوباره آبــه،فیلمنامشو دزدیدیم!
کارگردان:
####
دامبـلدور به ژرفی عمیق فرو رفته بود.خعلی فکر کرد.بازم خعلی خعلی فکر کرد.گرچه جیغ های مداوم جیـمز چند باری او را از فکر در آورد،اما دامبلدور از رووو که نمی رفت.(سنــگه پا قزوینه دیگه!)
- پروف جــــااااان من فاوکس رو صدا کن سریعتر بریم از اینجا.کلا بیخیال سوژه شو،قبلا حسابی ژانــگولر بازی در اوردی!

- گفتم که نمیـشه.اصلا پایه باش بیا با هم همینطوری الکی آزکابانو فتــح کنیم.به افتخاراتمونم اضافه میشه.چطــوره جیغول بـابـا؟!
- ای خــــدا! هر لحظه ممکنه دوباره سرو کله ی اینا پیدا بشه ها.اینا بـوی چیز به مشامشون برسه صـدتای من و تورو حریفن.سالازار رو هم فقط یه مثقال چیز بش بدن،میاد اینجا برامون بندری میرقصه.از ما گفتن!

اما گوش چرکی و نـَـشسته دامبلدور به این حرفا بدهکار نبود.چندین گزینه توی ذهن بیمارش بود ولی نمی دونست کدوم رو انتخاب کنه.حتی جیمز روش انتخاب شانسی یه کدوم از گزینه هارو پیشنهاد کرد اما بازم کارســاز نبود.
ساحره هاهم که دیـدن هلگا به دست محفلیون رسیده،خیالشون راحت شد و دمشون رو روی کولشون گذاشتـن.تـــد هم زیر نشیمنــگاه مبارک دامبـلدور جا خوش کرده بود و هر چند وقت یکبار بوهایی به مشام مبارکش می رسید!
(گاهی وقتـا هم صدا میومد!)توی همون اندر احوالات سرو کله ی ارتـــش مورفین پیدا میشه.ارتش نـــگووو،بــلا بــگووو!دامبلدور هم که دید تعداد اونها خیلی بیشتر از خودشونه،تــد رو از زیــر نشیمنـگاهش برداشت و گذاشت زیر یه کولش و جیمز هم زیر اون یکی کولش و فـــــرار!
عه عه...راستی هلگا رو یادم رفت بگم.اونم در قسمتی از تنبانــش جا داد و بعــــدش دِ فــــــــــرار!! اما بی خبر از اینکه حفره سلول هلگا از بقایای جســد غنی شده ی غلام و جنیـفر لوپز پــر شده بود!
- حالا همشون توی چنگمونـــن!
حالا توی کف بمونید که چه کسی ایــن دیالوگ آخر رو گفت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

"برای لحظه ای اشک توی چشمای سالازار جمع میشه.چوبدستیشو بالا میاره و اکسپکتو پاترونوم!سپر مدافعی به اندازه ی یک تریلی و به شکل حشره کش تار و مار ایجاد میکنه و همه ی دیوانه سازها له و لورده میشن..!"
چند لحظه ای طول می کشه تا ابر و دود نقره ای که از چوبدستی سالازار خارج شده بود پراکنده بشه و شخصیت ها بفهمن چه خبره و چی شده.. ولی خب این نیز گذشت و مه نقره ای کم کم محو شد و همگان با چهارتا ستاره وسط تصویر مواجه شدن!
- اوه نه! بازم کارگردان!
- کااااات عاقا! کاااات! بیارید اون نویسنده رو دوباره ببینم!
عده ای ممد تدارکاتی بدیو بدیو می رن و نویسنده رو کت بسته برمی دارن میارن جلوی پای کارگردان پرت می کنن و خودشون می رن دنبال باقی تدارکات!
- خب عزیزم! این دفعه رو دیگه خداییش بگو ببینم این چیه آخه نوشتی؟! با کودوم عقلی جور در میاد آخه؟ سالی فسیلو؟! اعتراف کن که یه نویسنده ی ارزشی ژانگولر جناحی بودی!
- به من چه آخه؟! داستان باید یه مدلی جلو می رفت دیگه.. نشنیدی مگه دود از کنده بلند میشه؟!
- کنده؟ مردگ(!) سالازار دیگه خاکستر شده، چیزی ازش باقی نیست.. بیا بازم مثل دفعه ی قبل فکر کن ببین چرا این کارو کردی؟ مرد و مردونه!
- می خواستم به چیزکشا کمک کنم! ببین آخه گنا دارن، چهارتا دونه بیشتر نیستن که!
- عزیز من! ژانگولر بازی در میاری بیننده هامون رو از دست می دیم! کسی نمیاد فیلمو ببینه اسپانسر شه.. ضرر می کنیم، ورشکست می شیم. بدبخ میشیم کسی هم به این فکر نمی کنه که ما گنا داریم!
- خب گنا داشتن! حالا میگی چیکا کنم!؟
- چرا دل شکسته ای این دفعه؟ ! چیز عشقی خوردی عزیزم؟!
- آره! تو رو برادر خودم بدونم؟ بگم!؟
و تا این ها با هم درد و دل کنن به ادامه داستان می پردازیم!
در پس ابر و مه و باد و ستاد هواشناسی ای که سالازار و پاترونوسش راه انداخته بودند، ساحره های سازمانی یه گوشه جمع شده بودند و لاک می زدن! مورفم هم طبق آخرین اخبار سر به بیابون گذاشته بوده و راند شدگان محفلی یه گوشه دور هم نشسته بودند و برای تولد جیغول فشفشه روشن کرده بودن!
و اما از همه مهمتر جمعیتی از دیوانه سازها بر سر جنازه ی تازه درگذشتگانشان نشسته بودند و عزاداری می کردن..مروپ تو سر تام ریدل می زد که ای مشنگ عقب مونده، بین ما هرچی بوده تموم شده.. عشق این دوره چه بی دووم شده!
مروپ همونطور که داشت می زد زیر جمجمه ی تام!.. وایستا ببینم.. این که جمجمه ش خورد خاکشیر شده بود قبلا!
مهم نیس، فانتزیه دیگه! بله! مروپ می زنه زیر جمجمه ی ریدل و جمجمه برای بار دوم از جا کنده میشه و میوفته روی جنازه ی سالازار..
- جیییییییییییییییییییییییغ! بابابزرگ! نهه.. شما نباید بمیرین!
و سالازار کبیر بر اثر شدت طلسم اجرایی جان به جان آفرین تسلیم نمی کنه ولی میره تو کما.. مروپ هم هرچه سریعتر برای دادن تنفس مصنوعی های خصوصی و انجام درمانهای اولیه جنازه رو برمیداره و یه گوشه ای آپارات می کنه!
بدین ترتیب فقط رانده شدگان می مونن و نیروهای وزیر کودتایی.. جمعیت سوژه کمتر میشه و بهتر میشه تو پستهای بعدی نفس کشید!
- هی پروف! می خوام ما ریش شما رو بگیریم شما دمب فاوکسو و همه از اینجا بریم!؟
- نه جیمز داستان ژانگولر ارزشی میشه.. بذار یه بار دیگه فکر کنم!
چند لحظه ای طول می کشه تا ابر و دود نقره ای که از چوبدستی سالازار خارج شده بود پراکنده بشه و شخصیت ها بفهمن چه خبره و چی شده.. ولی خب این نیز گذشت و مه نقره ای کم کم محو شد و همگان با چهارتا ستاره وسط تصویر مواجه شدن!
- اوه نه! بازم کارگردان!
****
- کااااات عاقا! کاااات! بیارید اون نویسنده رو دوباره ببینم!
عده ای ممد تدارکاتی بدیو بدیو می رن و نویسنده رو کت بسته برمی دارن میارن جلوی پای کارگردان پرت می کنن و خودشون می رن دنبال باقی تدارکات!
- خب عزیزم! این دفعه رو دیگه خداییش بگو ببینم این چیه آخه نوشتی؟! با کودوم عقلی جور در میاد آخه؟ سالی فسیلو؟! اعتراف کن که یه نویسنده ی ارزشی ژانگولر جناحی بودی!
- به من چه آخه؟! داستان باید یه مدلی جلو می رفت دیگه.. نشنیدی مگه دود از کنده بلند میشه؟!
- کنده؟ مردگ(!) سالازار دیگه خاکستر شده، چیزی ازش باقی نیست.. بیا بازم مثل دفعه ی قبل فکر کن ببین چرا این کارو کردی؟ مرد و مردونه!
- می خواستم به چیزکشا کمک کنم! ببین آخه گنا دارن، چهارتا دونه بیشتر نیستن که!
- عزیز من! ژانگولر بازی در میاری بیننده هامون رو از دست می دیم! کسی نمیاد فیلمو ببینه اسپانسر شه.. ضرر می کنیم، ورشکست می شیم. بدبخ میشیم کسی هم به این فکر نمی کنه که ما گنا داریم!
- خب گنا داشتن! حالا میگی چیکا کنم!؟
- چرا دل شکسته ای این دفعه؟ ! چیز عشقی خوردی عزیزم؟!
- آره! تو رو برادر خودم بدونم؟ بگم!؟
و تا این ها با هم درد و دل کنن به ادامه داستان می پردازیم!
****
در پس ابر و مه و باد و ستاد هواشناسی ای که سالازار و پاترونوسش راه انداخته بودند، ساحره های سازمانی یه گوشه جمع شده بودند و لاک می زدن! مورفم هم طبق آخرین اخبار سر به بیابون گذاشته بوده و راند شدگان محفلی یه گوشه دور هم نشسته بودند و برای تولد جیغول فشفشه روشن کرده بودن!
و اما از همه مهمتر جمعیتی از دیوانه سازها بر سر جنازه ی تازه درگذشتگانشان نشسته بودند و عزاداری می کردن..مروپ تو سر تام ریدل می زد که ای مشنگ عقب مونده، بین ما هرچی بوده تموم شده.. عشق این دوره چه بی دووم شده!

مروپ همونطور که داشت می زد زیر جمجمه ی تام!.. وایستا ببینم.. این که جمجمه ش خورد خاکشیر شده بود قبلا!
مهم نیس، فانتزیه دیگه! بله! مروپ می زنه زیر جمجمه ی ریدل و جمجمه برای بار دوم از جا کنده میشه و میوفته روی جنازه ی سالازار..- جیییییییییییییییییییییییغ! بابابزرگ! نهه.. شما نباید بمیرین!
و سالازار کبیر بر اثر شدت طلسم اجرایی جان به جان آفرین تسلیم نمی کنه ولی میره تو کما.. مروپ هم هرچه سریعتر برای دادن تنفس مصنوعی های خصوصی و انجام درمانهای اولیه جنازه رو برمیداره و یه گوشه ای آپارات می کنه!
بدین ترتیب فقط رانده شدگان می مونن و نیروهای وزیر کودتایی.. جمعیت سوژه کمتر میشه و بهتر میشه تو پستهای بعدی نفس کشید!

- هی پروف! می خوام ما ریش شما رو بگیریم شما دمب فاوکسو و همه از اینجا بریم!؟
- نه جیمز داستان ژانگولر ارزشی میشه.. بذار یه بار دیگه فکر کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/27
تولد نقش: 1397/01/31
آخرین ورود: شنبه 29 شهریور 1399 05:15
از: جوانی خیری ندیدم ای مروپ
پستها:
529

همزمان با غنچه شدن لب های استخونی دیوانه سازها،لب های آلبوس هم غنچه میشه و به استقبال بوسه های سرد دیوانه سازها میره.
مورفین که به زنده موندن خودش و خانوادش تقریبا امیدی نداشت،توی این هیری ویری چشمش به صحنه ی بوسه ی دیوانه سازها با آلبوس میخوره و نگران امنیت جنسی دیوانه سازها میشه.
-آلبوش نامرد اینژوری بوش نکنشون! لا مشب اینا شیر حلال خوردن...
مروپ هم که دید هیچ راه دیگه ای جز بوسه وجود نداره،به ناچار لبانش را غنچه کرد و به استقبال بوسه دیوانه سازها رفت.تام با دیدن این صحنه خونش به جوش میاد و غیرتی میشه برای همین لباشو غنچه می کنه و به سوی لبان مروپ حمله ور میشه.
همگی یه دور توسط دیوانه سازها ماچ مالی شده بودن.حتی آلبوس هم از این موقعیت [سوء] استفاده کرده بود و به سوی لبان یارانش حمله ور شده بود!!گرچه بوسه های دیوانه سازها،به آلبوس مجال کمتری برای بوسه می داد.
ناگهان وسط این ماچ کاریا،سر و کله ی سالازار،مثله حضورش توی سوژه های قبلی،بی خود و بی جهت پیدا میشه و بعد از چند ثانیه تماشای آن صحنه ی حیرت انگیز،دست به کار میشه.سعی میکنه به لحظات خوش توی زندگیش فکر کنه اما هرچی زور میزنه هیچی یادش نمیاد.در حین زور زدن چند باری سکته میکنه و تصمیم میگیره ادامه زورهاشو توی مرلینگاه بزنه.
در آخرین لحظات و اوج ناامیدی از مرلینگاه بیرون میاد و دوباره زور میزنه تا یه خاطره ی خوب یادش بیاد.همون موقع سرو کله ی روح غلام پیدا میشه و داهان نداشته اش رو وا می کنه:
- سالازار...عشقم!
به لحظاتی فکر کن که با هم بودیم.به عشقمون!
برای لحظه ای اشک توی چشمای سالازار جمع میشه.چوبدستیشو بالا میاره و اکسپکتو پاترونوم!سپر مدافعی به اندازه ی یک تریلی و به شکل حشره کش تار و مار ایجاد میکنه و همه ی دیوانه سازها له و لورده میشن..!
مورفین که به زنده موندن خودش و خانوادش تقریبا امیدی نداشت،توی این هیری ویری چشمش به صحنه ی بوسه ی دیوانه سازها با آلبوس میخوره و نگران امنیت جنسی دیوانه سازها میشه.
-آلبوش نامرد اینژوری بوش نکنشون! لا مشب اینا شیر حلال خوردن...
مروپ هم که دید هیچ راه دیگه ای جز بوسه وجود نداره،به ناچار لبانش را غنچه کرد و به استقبال بوسه دیوانه سازها رفت.تام با دیدن این صحنه خونش به جوش میاد و غیرتی میشه برای همین لباشو غنچه می کنه و به سوی لبان مروپ حمله ور میشه.

همگی یه دور توسط دیوانه سازها ماچ مالی شده بودن.حتی آلبوس هم از این موقعیت [سوء] استفاده کرده بود و به سوی لبان یارانش حمله ور شده بود!!گرچه بوسه های دیوانه سازها،به آلبوس مجال کمتری برای بوسه می داد.
ناگهان وسط این ماچ کاریا،سر و کله ی سالازار،مثله حضورش توی سوژه های قبلی،بی خود و بی جهت پیدا میشه و بعد از چند ثانیه تماشای آن صحنه ی حیرت انگیز،دست به کار میشه.سعی میکنه به لحظات خوش توی زندگیش فکر کنه اما هرچی زور میزنه هیچی یادش نمیاد.در حین زور زدن چند باری سکته میکنه و تصمیم میگیره ادامه زورهاشو توی مرلینگاه بزنه.

در آخرین لحظات و اوج ناامیدی از مرلینگاه بیرون میاد و دوباره زور میزنه تا یه خاطره ی خوب یادش بیاد.همون موقع سرو کله ی روح غلام پیدا میشه و داهان نداشته اش رو وا می کنه:
- سالازار...عشقم!
به لحظاتی فکر کن که با هم بودیم.به عشقمون!برای لحظه ای اشک توی چشمای سالازار جمع میشه.چوبدستیشو بالا میاره و اکسپکتو پاترونوم!سپر مدافعی به اندازه ی یک تریلی و به شکل حشره کش تار و مار ایجاد میکنه و همه ی دیوانه سازها له و لورده میشن..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/10/13 18:13:53
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/10/13 22:16:43
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/10/13 22:16:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

هی وای من.. چه تسترال تو هیپوگریفی شده اینجا! 
خلاصهی ماجرا:
تدی و جیمز به نمایندگی از راندهشدگان به آزکابان میرن تا هلگا هافلپاف رو آزاد کنن و از حفرهای که تو سلولش ایجاد شده خارجش کنن ولی از دهنشون در میره که دامبلدور هم تو آزکابانه و هلگا به دنبال عشقش زندان رو ریز و رو میکنه. همون موقع هم سر و کلهی گروه خواهران خط نجات
با حضور آیلین و پادما و فلور پیدا میشه و خلاصه تو این بلبشو هلگا بالاخره دامبلدور رو که تازه از بهم ریختن دفتر تام ریدل فارغ شده پیدا میکنه و تو این هیری ویری و بین دیوانهسازهای آماده ی بوسه و کل کل رانده شدگان با ساحرهها، سر و کله ی تام ریدل و بانو و برادر زن معتادش پیدا میشه و همه آماده ی نبردن!
---------------------------------------------------------------
-
دامبلدور متفکرانه آپشنهای موجود رو بررسی میکنه:
- بازگشت به سلول هلگا و خروج از حفره!
- فراخوان دابی و وینکی و کریچر به جز هوکیشون! برای آپارات از زندان
- تولید سپرهای مدافع در مقیاس وسیع برای نابودی دیوانهسازها
- هشتپلکو (ک.ر.ب. لارتن
) کردن گانتها و فتح آزکابان!
در اینجا صحنه آهسته شده... دامبلدور و جیمز و تدی و هلگا وسط ایستادن، از سمت راستشون گانتها و ریدل دارن حمله میکنن، از سمت چپ ساحرهها که پادما رو راضی کردن بیخیال حبس بشه و به میدون جنگ برگرده، و از روبرو دیوانهسازهایی که روی هوا سر میخورن و به طرف اونها میان.
- پروفسور؟
- صبور باش جیمز!
- پروفسور!

- الان میگم.. توک ریشمه!
- پروفسور!!!!


- خیله خب..گوش کنین.. نقشه اینه... میگم چرا اینجا اینقدر سرده؟ اوه... نقشه عوض شد.. اول بزنیم این دیوانهسازها رو درو کنیم بعد این مورفو خاندان و ارتششو و بعدم ساحرهها رو!
از اونطرف مورف و مروپی و ریدل که کم کم از سرما سردشون شده میشینن دور هم فکر میکنن با این دیوانهسازهای افسار گریخته چه کنن!
- آباژی.. شکلاتی.. برتی باتژی.. چیژی نداری؟
- نه داداش ندارم... تام تو استخونت چیزی داری؟
تام که کل دویست تا استخونش داره میلرزه از بین دندونهای سفید بیمه شده مث جنیفر لوپزش! میگه:
- :no: .. سپر مدافع... راهش سپر مدافعه...
- شطوری دوماد؟
یه فکر خوشحال... هر فکری...
مورفین چوبدستیش رو دو دستی میگیره و چشاش رو میبنده و زور میزنه و زور میزنه و به دوران خوش وزارتش قبل از کودتا فکر میکنه که وفور چیز بود و نعمتهای مشابه و آخر میگه:
- اکشپکتو پاترونام!
نوک چوبدستی مورف جرقه میزنه و حباب کوچیکی سرش تشکیل میشه و بعد روی زمین میفته. سپر مدافع مورفین گانت، به شکل کرم فلوبر در اومده، روی زمین میخزه و به دیوانهسازها میرسه ولی با دیدن اونا جیغ کوتاهی میزنه و توی اولین سوراخ دیوار قایم میشه!
دیوانهسازها بی توجه به جماعت روبرو و جبهههای اونها، هر لحظه به ملت نزدیکتر میشن و لبهاشون هر لحظه غنچهتر میشه.

خلاصهی ماجرا:
تدی و جیمز به نمایندگی از راندهشدگان به آزکابان میرن تا هلگا هافلپاف رو آزاد کنن و از حفرهای که تو سلولش ایجاد شده خارجش کنن ولی از دهنشون در میره که دامبلدور هم تو آزکابانه و هلگا به دنبال عشقش زندان رو ریز و رو میکنه. همون موقع هم سر و کلهی گروه خواهران خط نجات
با حضور آیلین و پادما و فلور پیدا میشه و خلاصه تو این بلبشو هلگا بالاخره دامبلدور رو که تازه از بهم ریختن دفتر تام ریدل فارغ شده پیدا میکنه و تو این هیری ویری و بین دیوانهسازهای آماده ی بوسه و کل کل رانده شدگان با ساحرهها، سر و کله ی تام ریدل و بانو و برادر زن معتادش پیدا میشه و همه آماده ی نبردن! ---------------------------------------------------------------
-

دامبلدور متفکرانه آپشنهای موجود رو بررسی میکنه:
- بازگشت به سلول هلگا و خروج از حفره!
- فراخوان دابی و وینکی و کریچر به جز هوکیشون! برای آپارات از زندان
- تولید سپرهای مدافع در مقیاس وسیع برای نابودی دیوانهسازها
- هشتپلکو (ک.ر.ب. لارتن
) کردن گانتها و فتح آزکابان! در اینجا صحنه آهسته شده... دامبلدور و جیمز و تدی و هلگا وسط ایستادن، از سمت راستشون گانتها و ریدل دارن حمله میکنن، از سمت چپ ساحرهها که پادما رو راضی کردن بیخیال حبس بشه و به میدون جنگ برگرده، و از روبرو دیوانهسازهایی که روی هوا سر میخورن و به طرف اونها میان.
- پروفسور؟

- صبور باش جیمز!

- پروفسور!

- الان میگم.. توک ریشمه!

- پروفسور!!!!



- خیله خب..گوش کنین.. نقشه اینه... میگم چرا اینجا اینقدر سرده؟ اوه... نقشه عوض شد.. اول بزنیم این دیوانهسازها رو درو کنیم بعد این مورفو خاندان و ارتششو و بعدم ساحرهها رو!
از اونطرف مورف و مروپی و ریدل که کم کم از سرما سردشون شده میشینن دور هم فکر میکنن با این دیوانهسازهای افسار گریخته چه کنن!
- آباژی.. شکلاتی.. برتی باتژی.. چیژی نداری؟
- نه داداش ندارم... تام تو استخونت چیزی داری؟
تام که کل دویست تا استخونش داره میلرزه از بین دندونهای سفید بیمه شده مث جنیفر لوپزش! میگه:
- :no: .. سپر مدافع... راهش سپر مدافعه...
- شطوری دوماد؟
یه فکر خوشحال... هر فکری...
مورفین چوبدستیش رو دو دستی میگیره و چشاش رو میبنده و زور میزنه و زور میزنه و به دوران خوش وزارتش قبل از کودتا فکر میکنه که وفور چیز بود و نعمتهای مشابه و آخر میگه:
- اکشپکتو پاترونام!
نوک چوبدستی مورف جرقه میزنه و حباب کوچیکی سرش تشکیل میشه و بعد روی زمین میفته. سپر مدافع مورفین گانت، به شکل کرم فلوبر در اومده، روی زمین میخزه و به دیوانهسازها میرسه ولی با دیدن اونا جیغ کوتاهی میزنه و توی اولین سوراخ دیوار قایم میشه!
دیوانهسازها بی توجه به جماعت روبرو و جبهههای اونها، هر لحظه به ملت نزدیکتر میشن و لبهاشون هر لحظه غنچهتر میشه.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/10/13 4:23:26

جزئیات کاربر

در همین گیر ودار،مورفین که جاش پشت مروپی گرمه، تو گوش مروپی میگه:
-آبژی، الان نقشه ای، چیژی نداری؟
مروپی در همون حالت با کمترین صدای ممکن جواب مورفینو میده:
-داداش، وضع خیلی خرابه. نمیشه بی خیال هلگا بشیم. :worry:
نه بابا، اون تنها برگ برنده ی ماشت. اون اژ شکستمون تو وژارتخونه، اگه اینژام شکست بخوریم، اون وزغ مارو درسته قورت میده.
-پس تنها یه راه چاره میمونه. حملــــــــــــــــــــــــــــه.
مروپی بعد از گفتن این دیالوگ و پشت سر گذاشتن مورفین متعجب، به سمت جمع سه ساحره و رانده شدگان میره.
در همون لحظه، در اون سمت راهرو
- جیمز، نمیشه همین الان دور از چشم همه دربریم. هلگارم ببریم.
جیمز با اشاره به هلگا و آلبوس گفت: هلگا که فعلا جاش خوبه.
-چِت شد باز؟
-یه فکری دارم. بزن بریم.
در همین لحظه ی بغرنج جیمز و تدی خود را به آلبوس و هلگا رساندند. جیمز جیغ زنان گفت:
-آلبوس جون، تو که این همه جن خونگی داری، تو که این همه قدرت داری، نمیشه به نحوی از این جا آپارات کنیم.
آلبوس:
-آبژی، الان نقشه ای، چیژی نداری؟
مروپی در همون حالت با کمترین صدای ممکن جواب مورفینو میده:
-داداش، وضع خیلی خرابه. نمیشه بی خیال هلگا بشیم. :worry:
نه بابا، اون تنها برگ برنده ی ماشت. اون اژ شکستمون تو وژارتخونه، اگه اینژام شکست بخوریم، اون وزغ مارو درسته قورت میده.
-پس تنها یه راه چاره میمونه. حملــــــــــــــــــــــــــــه.
مروپی بعد از گفتن این دیالوگ و پشت سر گذاشتن مورفین متعجب، به سمت جمع سه ساحره و رانده شدگان میره.
در همون لحظه، در اون سمت راهرو
- جیمز، نمیشه همین الان دور از چشم همه دربریم. هلگارم ببریم.
جیمز با اشاره به هلگا و آلبوس گفت: هلگا که فعلا جاش خوبه.
-چِت شد باز؟
-یه فکری دارم. بزن بریم.
در همین لحظه ی بغرنج جیمز و تدی خود را به آلبوس و هلگا رساندند. جیمز جیغ زنان گفت:
-آلبوس جون، تو که این همه جن خونگی داری، تو که این همه قدرت داری، نمیشه به نحوی از این جا آپارات کنیم.
آلبوس:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

