جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
زندانیان با شک و تردید به دریچه نزدیک شدند.در دل همه شک وجود داشت؛آیا واقعا این دریچه راهی به بیرون زندان داشت؟پروتی زودتر از هم این شک را به زبان آورد.
_از کجا معلوم واقعا به بیرون راه داشته باشه؟تازه بیرون اینجا دریاست.
_پروتی راست میگه.
_پروتی بی پروتی گفتم که ایشونو از این به بعد خانوم لسترنج 39 صدا میکنید.
_یادم نمیاد با شما قراری گذاشته باشم آقای لسترنج...
_تو یادت نمیاد خانوم من کاملا یادمه.
_شما حافظت تاب ورداشته.
_بحث نکن زن!
_آقای لسترنج.
_جانم خانوم لسترنج 37؟
_شما هنوز خواستگاری من نیومدید که...
_چه قدر شما و خانوم 39 نازتون زیاده...

پروتی به لبه ی مرز انفجاری انتحاری نزدیک میشد که آرسینوس دست او را کشید و قبل از رودولف کشون بحث را خاتمه داد و گفت:
_وقت برای این حرفا زیاده الان مهم فرارمونه؛وقت حموم تموم میشه تا چند دقیقه دیگه.

کارآگاه گریوز با ذکاوت خاص خودش گفت:
_درسته که نمیدونیم این تونل به کجا ختم میشه ولی راهی بجز امتحانش نداریم.اگر دمنتور ها ببینن ما این راهو باز کردیم بازم دچار مشکل میشیم.
_واق واق.(درسته منم موافقم)
_منم موافقم.
_منم موافقم؛وینکی جن موافقت کننده ی خوب؟

همه با اعلام رضایتشون به آرسینوس نگاه کردند.آرسینوس که توجه همه را دید با تعجب گفت:
_چیه؟نقابم خش برداشته؟کرواتم کجه؟
_نه آرسینوس منظورمون اینه که تو اول برو.
_چرا من؟
_چرا تو نه؟

با صدای دمنتور ها،گریوز آرسینوس را هل داد و گفت:
_برو بابا برو؛ بیاید همه...

با ورود زندانیان دریچه ی تونل بسته شد و نه زندانی در تاریکی قدم به راهی گذاشتند که از پایان آن خبری نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/4/1 0:00:36
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که درمانده شده بود، زانوی غم به بغل گرفت و شروع کرد به اشک ریختن. اشک هایش هم در میان گرمای حمام بخار شدند و به حجم بخارهای دور بدنش افزودند و رودولف را آسلامی تر از همیشه کردند. چرا که رودولف اکنون علاوه بر شلواری از بخار، پیراهنی از بخار هم داشت. چیزی که تا به همان لحظه از رودولف بی سابقه بود.

- عوض تلف کردن وقت بیاید دهانه تونلو پیدا کنیم!

فریاد لینی، زندانیان را به خود آورد و زندانیان به سرعت مشغول وارسی دوش ها، زمین، و حتی سقف حمام شدند. آنها زندانیانی بسیار مشتاق برای فرار بودند که البته در همینجا، جمله "جوینده یابنده است" معنا شد. آرسینوس دکمه ای را پشت یکی از دوش ها زد که به موجب آن، زمین حمام پایین رفت، حمام پر از آب شد و سپس از دهان مجسمه دمنتورهایی که روی دیوار نصب شده بودند، کف های رنگی خارج شد تا حمام عادی زندان، تبدیل به یک حمام V.I.P شود و قند در دل رودولفی که با تعدادی ساحره در آب شناور شده بود آب شود.

رودولف که داشت کرال پشت میرفت و پروتی را "خانم لسترنج شماره 39" میخواند، متوجه نشد یک دمنتور با کلاه شنا در حال ورود به حمام است. البته سایر زندانیان هم متوجه نشدند. اما دمنتور که کلاه شنای صورتی اش را مرتب میکرد، متوجه زندانیان شد و به سرعت جیغ گوشخراشی کشید که البته با همکاری وینکی و کاراگاه گریوز که بسیار هوشیار و زرنگ بودند، به زیر آب کشیده شد.

- وینکی نتونست زیاد دمنتور رو نگه داشت! وینکی جن خسته بود!
- مطمئنم اگر پرزیدنت ترامپ اینجا بود، میتونس... غل غل غل...

البته این صدای "غل غل" ناشی از پایین کشیده شدن گریوز و وینکی به همراه دمنتور بود. و بقیه هم همچنان با تمام قدرت مشغول گشتن به دنبال دکمه یا هرگونه روزنه ای بودند.در حالی که آنها داشتند دنبال روزنه میگشتند، ناگهان حس کردند که آب حمام در حال کم شدن است...
آب کم شد.
کم شد.
بسیار کم شد تا جایی که زندانیان دیگر شناور نبودند. و به همین دلیل همگی به سرعت کف های روی آب را جمع کرده تا فضا را آسلامی کنند.

- بیاید دریچه پیدا شد!

گریوز در حالی که داشت با لگد میکوبید روی دمنتور این جمله را گفت. به نظر میرسید که دریچه تونل در کف حمام پیدا شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
یک بار دیگر، همه زندانی ها به حمام رفتند تا مورد استحمام قرار بگیرند و از نوتلایی که رویشان ریخته شده بود خلاص شوند. و یک بار دیگر، پشم‌های فنگ گره خورد و به سر و صورت ریگولوس مالیده شد.

-عه. من اینجا چیکار می‌کنم؟ چرا موهای این حیوون به سر و صورت من مالیده شده؟ چرا گیبن منو کُشت؟ چرا تیممونو آخر کردین لعنتیا؟

و ریگولوسی که اشتباهی وارد حمام شده بود، آنقدر بد و بیراه گفت و عصبانی شد که آخر سر خونش کثیف شد. خونش هم که کثیف شد، به کل بدنش زد و کلی انگل و کرم و مار تویش رشد کردند و بدبخت را کشتند. ریگولوس بیچاره... ریگولوس جوانمرگ... ریگولوسِ بلک... ریگولوس... ریگولوس...

-چی شده؟

با سوال متفکرانه رودولف، همه زندانیان دوباره به کارهای نظافتیشان مشغول شدند و دماغشان را از توی جسد ریگولوس برداشتند.
فنگ، موهایش را جمع کرد و دوباره به سراغ صابون جدیدش رفت تا آن را هم خورده و کف کند. گریوز خالکوبی ترامپ را چک کرد و آرسینوس دوباره به زیر دوش برگشت و مشغول هد زدن شد. اما آرسینوس نمی‌دانست که دو بار هد زدن در یک روز برایش مضر است و آثار بد بد دارد. این شد که در یک حرکت نامعقولانه و غم انگیز، دوش حمام را از جایش در آورد و مشغول نواختن آن شد.
-ابی یور مَستر؛ مَستر؛ مَستر آو پاپتز؛ آیم پولینگ یور استرینگز؛ توییستینگ یور مایند اند اسمشینگ یور دریمز!
-نــــــــــــــــــــــه! آرسینوس از حالت ریلکس خارج شده.

زندانیان در کسری از ثانیه به سر و کله هم پریده و مشغول جر دادن همدیگر از شدت ترس و وحشت شدند. آرسینوس دیگر آرسینوس نبود. یک مرد نقابدار با یک دوش بود که دور کمرش توسط بخارهای آسلام‌مدار سانسور شده بود.
در حینی که زندانیان درحال ترسیدن و لرزیدن و لولیدن از شدت ترس بودند، وینکی یکی از دوش های حمام را از جا درآورد و اینطوری رو به آرسینوس گرفت:
تصویر تغییر اندازه داده شده


-وینکی نقابدار رو آروم کرد. وینکی با مسلسلش توی دهن نقابدار زد تا نقابدار آروم شد.
-
-
-

بعد از آرام کردن

لینی بال بال زنان دور سر زندانیان می چرخید.
-من اومدم و با ذهن سرشار از نبوغ ریونیم، به این نتیجه رسیدم که ما می‌تونیم از طریق یه تونل از اینجا بریم بیرون.
-نمیشه بیشتر اینجا بمونیم؟ مخصوصا الان که دو بخش زنونه و مردونه دور هم جمع شدن و تنها چیزی که آسلام رو حفظ می‌کنه این بخارهان.

ساحره ها جهت حفظ آسلام، بخار اطرافشان را مرتب کردند.
لینی به رودولف توجهی نکرد و به حرفش ادامه داد.
-و الان همتون باید دست به کار بشین و تونل رو پیدا کنین تا با هم بال بزنیم و از اینجا بریم بیرون پیش رز. شنیدی رودولف؟

رودولف حرف های لینی را نشنید چون در هم شکسته بود. رودولف نابود شده بود. چرا که همه می‌دانستند بی توجهی از هر سلاحی بدتر است و رودولف مورد بی توجهی قرار گرفته بود. بی توجهی سلاحی بود که سربازان با آن می جنگیدند. بی توجهی سلاحی بود که گروهک های تروریستی را با آن نابود می‌کردند. رودولف، در ماند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/3/31 22:33:43
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/3/31 22:35:52
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/3/31 22:37:52
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/3/31 22:39:58
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/3/31 22:41:40

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
فنگ پس از مقادير زيادي «فنگ شويي» عقي زد و گلنار تركيب شده با پشم رودولف و شيره ى معده اش را روى رودولف بالا آورد و نفس راحتى كشيد.
- اى گندت بزنن پدرسگ! دوباره حموم لازم شدم.

رودولف فنگ را زير بغل زد و از اتاق دامپزشكى خارج شد.
- خب، ملت، حال فنگ خوب شد، لاكن چون محتويات معدش رو روى من خالى كرده، نياز به حموم مقتضى دارم!

ليني در حالي كه زيرچشمي به دمنتوري كه مي پاييدشان نگاه ميكرد گفت:
- چه جالب، اتفاقاً منم دوباره بايد برم حموم. آخه تو لوله فاضلاب افتاده بودم!

دمنتور نگهبان به سمت مابقى زندانيها كه تازه از حمام آمده بودند رفت تا آنها را به سمت سلولشان هدايت كند كه...

زااااارپ!

مقاديري از شي قهوه اي مجهول الجنسي كه به نوتلا مي مانست روي سر زنداني هاي تميز فرود آمد!

- مرسي بانز! عه عه عه! اين چي بود؟ انگار لازمه كه دوباره دسته جمعي بريم حموم!

اگر دمنتور مورد نظر يك جفت چشم داشت، حتماً نگاه مشكوكانه اى به آنها مي انداخت. يا مثلاً اگر به جاي مغز سياه و چروكيده اش، يك مغز سالم در سرش بود، حتماً همانجا متوجه بودار بودن قضيه ميشد و همه را ميبوسيد.

اما خب، به علت فقدان اندام هاي لازم، و چون هاگريد دستور داده بود وضع ظاهري زنداني ها خوب باشد [تا فيلمي از زندان به مردم نشان بدهد و ادعا كند حال زندانيان خوب است!] دمنتور مذكور بار ديگر زنداني ها را به سمت حمام هدايت كرد.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/3/31 21:05:56
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/3/31 21:26:37
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/3/31 21:28:40
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- پیست! پیست!

لینی بهت زده به اطراف نگاه کرد. در یک سلول چند متری که یکی از ساکنینش به بند کشیده شده و دیگری یک پیکسی دوسانتی بود، چه کسی می توانست پیست پیست راه بیاندازد.

- پیست! اینجا لینی! پشت طاق! من اینجام.

لینی در هوا چرخی زد.
- کیستی تو!
- پارسی کولا! این چه سوالیه می پرسی آخه! منم.
- منم؟ ینی چی منم؟ خب منم هستم دختر ننم!
- وای لین! آزکابان مغز ریونکلاویتو به یغما برده یا دولت شیری برده اتت حمام؟ منم دیگه! بانز!

لینی به نشانه درک ماجرا سری تکان داد.
- آها.

و به سمت صدا چرخید!
- هی صبر کن ببینم! تو داخل بند زندانی های صیا30 چکار می کنی؟ این بند امنیتیه!

بانز آهی کشید.
- من خیر سرم زندانی امنیتی ام! به جرم اقدام علیه امنیت جادوگران! فکرشو بکن! توی اون مثلا دادگاهشون به من میگن تصاویر خلاف شان نشون دادم. اصلا من خودم دیده میشم که تصویر به نمایش بذارم... من خودم...

لینی اما به حرف های بانز گوش نداده و غرق در فکر بود. ناگهان، به سمت بانز هجوم برده و داد زد:
- تو گفتی حمام؟ منظورت از حمام چیه؟
- حمام دیگه؟ اینجا تو بند،سابقه دارها بهش می گن حمام اعتراف. اینجوری که شنیدم در دوران وزارت آرسینوس استفاده ازش رو ممنوع کردن. اما ظاهرا داخل آب حمامش یه طلسمی داره که زندانی ها رو به جون هم میندازه و باعث میشه برن همدیگه رو لو بدن. اگه تونل مخفی خروجئ از زندان، پشت دیوار بخش ساحره ها نبود، آرسینوس همون موقع دستور میداد تیغه اش... هی کجا داری میری؟
- لینی فریاد زد.
- ممنون که کمک کردی بانز! به جنبش خوش اومدی.

لینی نمیدانست به سراغ چه کسی برود. احتمالا بهترین شخص برای پیدا کردن راه فرار خود آرسینوس یا پرسیوال بودند. بنابراین بندهای عمومی را دنبال آنها گشت.
در واقع سعی کرد بگردد. تا اینکه با جنجال جلوی دامپزشکی مواجه شد! با دست های آبی و کوچکش، سرش را خارانده و غر زد.
- یه پیکسی اینجا امنیت جانی نداره؟ آرسینوس؟ کجایی آرسینوس!

آرسینوس به دیوار تکیه داده بود.
- چی شده لینی؟
- باید بریم حمام!
- حمام؟ من نیم ساعت پیش حمام بودم!

لینی با درماندگی سعی می کرد مساله را به آرسینوس بفهماند. اما در هجوم جمعیت، پشت هیکل رودولف گیر کرده بود.
- نه منظورم این حمام نیست! حمام آرسینوس! باید بریم حمام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب...مشکل سگتون چیه؟
- به سندروم کف زایی مبتلا شدن. باید کف زدایی بشن.
- سندروم کف زایی چیه دیگه؟
- بحث نکن با من! وقتی میگم کف زداییش کن، کف زداییش کن! اگه قمه هام همرام بود یجوری خط خطیت میکردم که تا عمر داری یادت نره!

همین لحظه - بند وزغیان

لینی با تعجب به آمبریج نگاه کرد و گفت:
- آمبریج؟!

آمبریج اصلاً متوجه لینی و صدای ریزش نشد و پس از چند لحظه خظاب به فرد دیگری شروع به داد و بیداد کرد:
- ما دلت شیری نمیخوایم! شما تمام کارهای کثیفتون رو شیرمالی کردید رفت! بوی گاومیش هاتون مملکت رو برداشته! این بود آرمان های ایفای نقش؟! این بود دولت پاک شیری؟! من اعتراض دارم!

آمبریج بعد از تموم شدن داد و بیدادی که راه انداخت متوجه لینی شد.
- تو دیگه کی هستی حشره؟
- من...من لینی وارنر هستم. از مدیریت ایفای نقش.
- اگه منو به اینجا نبسته بودن با دمپایی لهت میکردم.

لینی متوجه زنجیری شد که روی آن نوشته شده بود:
نقل قول:
این کاربر توسط دولت پاک شیری زندانی شده است...ما تو دهن آمبریج میزنیم!

- سلولم رو هم به گند کشیدن!

لینی سرش رو به طرف دیگه سلول برگردوند و تعداد زیادی کاغذ شیری دید. یکی از اونهارو برداشت و خوند:
نقل قول:
بدین وسیله اعلام میکنم که من، وزیر باروفیو به همراه معاونم، هاگرید 99% بودجه دولت را به پرورش گاومیش اختصاص میدهیم.

امضا، دولت شیری

لینی درحالی که در دلش یک "وزیر بی لیاقت، نمیخوایم نمیخوایم!" گفت، برگه ی دیگری را برداشت:
نقل قول:
بدین وسیله هشت زندانی سیاسی را به زندان آزکابان میندازیم...ما تو دهن زندانی ها میزنیم! ما تو دهن جامعه میزنیم!

امضا، دولت شیری

لینی فرمت معترض را به خود گرفت. این دولت بوی شیر تاریخ مصرف گذشته میداد!

همین لحظه - دامپزشکی

درحالی که دامپزشک درحال کف زدایی فنگ بود، صدایی از رادیو درآمد:
نقل قول:
سلام بر جامعه ی جادوگری. باهم صحبت های رز ویزلی، یکی از مدیران ایفای نقش رو میشنویم: مردم... پویا باشین! بنده از طرف مدیریت محترم و از مقر زوپس به شما پیشنهاد "رول به اختیار" میدم! ای مردم! مردم لندن! مردم اطراف آزکابان! زندانیان! ساکنان شریف دره ی گودریک! پویا باشید. به این دو فراری نشون بدین که ملت شمایین. نشون بدین که قدرت واقعی مردم هستن. در صحنه حضور پیدا کنین. مدیریت پشت شما وایساده! سکوت جوابگو نیس! منتظر حضور پررنگ شما در صحنه ی دعوا با این دوتا در رفته ی متخلفِ شیر و کیکی هستیم! ... و... و... اممم... آهان. فریب خود روستایی انگاری این وزیر متخلف رو نخورید و... عه. پروانه!

رودولف زیر لب گفت:
- درسته...ما سرکوب نمیشیم! ما در صحنه ی دعوا حضور داریم! من دلم قمه میخواد، من دلم ابراز علاقه میخواد!

همین لحظه - بیرون دامپزشکی

- مدیریت پشت وینکی بود! وینکی نترسید! وینکی تو دهن دولت شیری زد. وینکی جن شورشی خوب؟

فریاد "آره!" ستون های دولت شیری را لرزاند.

همین لحظه - بند وزغیان

لینی فریاد زد:
- ما ساکت نمیمونیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 08:06
نمایش جزئیات
آفلاین
به دنبال انعکاس شعارهای سیاسی زندانیان در راهرو، زندانبان ارشد که بی شباهت به ریگول نیست، از ناکجا ظاهر میشه جلوی دروازه بند و رگباری اخگر افسون «خفه شیوس مکسیما» می‌فرسته سمت سلول ها و مهر سکوت میشینه بر لب همگان.

ساعت ها میگذره، صبح میشه. بعد از دعای کمیل و صرف صبحانه و اخذ سکه عبادت و کوپون بوس از پیرغلامان «باروفیه» زندان، زندانیان سیاسی به سمت حمام زندان هدایت میشن دسته جمعی و به استثنای فنگ، نفری یه شامپو تخم و مرغی ایوان به انضمام یه نیمچه قاچ گلنار با رایحه گاومیش و لوگوی وزارت تحویل میگیرن و قبل ورود به تالار آب بازی، نفری یه تیکه از خشتک/دامن شون رو جر میدن به عنوان لیف!


زیر دوش...

بر خلاف فساد ذهنی خواننده و سوژه دهندگان بی ناموس که جادوگر و ساحره رو فرو کردند در یک بند مختلط، در این لوکیشن رول، زنونه مردونه برقراره و دو سوم صفحه شطرنجیه در کل جهت وفا به آرمان های ایفای سالم.

هر کی فاز خودشو داره. گریوز تو آینه به دقت نگاه می‌کنه یه وقت خالکوبی ترامپ نقش بسته روی سینه اش دچار چروک و چربی مازاد یا موی زائد نشده باشه مرلینی نکرده. سینوس وزیر اسبق هر ده ثانیه یکبار سوراخ ناحیه دهانی ماسکشو میگیره جلوی جریان آب و بلافاصله هفت هشت ده باری هد میزنه...

- ماسکتو وردار زنگ میزنه.
- با ماسک به دنیا اومدم با ماسک می میرم.
- واق واق (بزاقم کف نمیده. صابونو بنداز شیرفروش! پشمام گره خورده)

رودولف با اکراه یه نگاه به سگ زبون بسته میکنه و ته دلش به رحم میاد. بقایای صابون آغشته به کرک و پر خودشو پرت میکنه جلوی فنگ و‌ روشو برمیگردونه. فنگ می بینه دستش کارایی نداره جهت لیف کشی، یاد آرمان های قزوین و حرکات انتحاری قدیم میوفته، در نتیجه طی حرکتی شهادت طلبانه ولیکن هوشمندانه، گلنارو لیس، سپس گاز می‌زنه و نهایتا قورت میده، نتیجتا کف می‌کنه‌.


کمی هم از اون ور پرده

حدود نود درصد لوکیشن رول با بخار شطرنجی شده به نحوی. فقط یه گوشه لینی رو داریم که بال بال میزنه میره زیردوش اما فشار آب زیاده و شوت میشه تو سوراخ چاه و سر از لوله موله ها و بند وزغیان فاضل به وکیل بندی بانو آمبریج در میاره.

---
دامپزشکی زندان...

- عاقا برو عقب. گفتم فقط یه نفر می‌تونه به همراه حیوان داخل بیاد. بقیه برگردن بند قبل اینکه دمنتورا رو خبر کنم. اینجا درمانگاه حیواناته.

- دکتر من بعضی وقتا حیوون میشم. میشه بیام تو؟
- وینکی هم جن خونگی بود. حیوون بود.
- برو باو. تا دیروز آدم میدونست خودشو.
- کسی لینی رو ندیده؟
- من فامیل فنگ ام. کلاس اولم باهاش بودم.
- لینی کجایی؟
- جمع کن. من توله اش رو حامله ام.
- برو کنار. لنگ دور کمرتو بگیر نیوفته عمو. من پدرشم اصن.
- چطوری پدرسگ؟
- کدوم تسترالی توی شامپوی من کرم مو بر ریخته بود؟
- لینی؟
- هووو! با کی بودی؟
- عاقا شوخی نکن زشته. اون چادر منو وردار بیار.
- بگیر که اومد. بوومم.
- شترق
- تق توق

در بحبوحه کل کل و نهایتا بزن بزن زندانیان سیاسی خیس، رودولف، فنگ بیهوش رو داخل خشتکش می پیچه و به دنبال دکتر وارد دامپزشکی میشه و در با صدای محکمی تو صورت بقیه بسته میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/3/31 9:25:19
----------

پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی! اینجا چرا هیچ توازنی برقرار نیست. نه ساحره ها با جادوگرا برابرن. نه جرم ها برابرن. نه تعداد زندانی ها زوجه نه... نزدیک نشوووو!

پروتی تلاش کرد تا جایی که ابروهایش اجازه می دادند، ظریف اخم کند.
- ببین جینی...
- گفتم جلو نیا. میگم ارتش ویزلی ها بیان سراغتا. شماها منو انداختید زندان.

پالی یک قدم جلو آمد و لبخند آرامی تحویل جینی داد.
- نه جینی نه! برای تو پاپوش دوختن. این اوضاع رو ببین؟ چرا باید وضع اینقدر افتضاح باشه که با حرف یه نفر یه بانوی جوان و زیبا و شرافتمند رو بندازن زندان؟
- من... من...
- جینی؟ غیر از اینه که تو بی گناه اینجایی؟
- نه. برای اولین بار باهات موافقم رودولف!
- پس اعتراض کن. صدات رو به آحاد جامعه برسون. به مردم. به ارتش ویزلی ها! ازشون کمک بخواه. همین که بی گناه زندانی ات کردن، برای گناهکار بودن اونا کافیه. حتی اگر کسی, اعترافی هم کرده، اونا باید تحقیق می کردن!
- شما چقدر خردمندانه حرف میزنی آقای لسترنج

آرسینوس که اثرات ضرب و شتم، ظاهر همیشه آراسته اش را به هم ریخته و آشفته کرده بود، یکی از صندلی ها را برای جینی خالی کرد.
- بیا بشین جینی. فکر می کنم هنوز یه کمی آب خوردن داشته باشیم!
- نه!

تمام زندانی ها به جینی که حالا با چشم هایی خشمگین به میله های زندان نگاه می کرد، خیره شده بودند.
- نه!
- نه آرسینوس! دیگه وقت نشستن گذشته. باید قیام کنیم. باید اعتراض کنیم. باید...
- اهم!

سخنرانی هیجان انگیز جینی با یک صدای سرفه قطع شد و باعث شد همه به پرسیوال نگاه کنند.
- من همه اینایی رو که میگی قبول دارم. ولی یه نگاهی به جایی که هستیم بنداز؟ ما از اینجا چطوری قیام کنیم؟ جیغ بکشیم "مرگ بر دولت شیری؟"

صدای فریادی از بیرون سلول به گوش رسید.
- زندانی گریوز! ساکت میشی یا بفرستمت انفرادی؟

جینی مکثی کرد.
- می تونیم بریم بیرون!

پالی یک قدم جلو آمد.
- چطوری؟
- با کمک ارتش ویزلی ها!

زندانی ها یکصدا فریاد "مرگ بر وزیر مردم فریب" سر دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1396 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی که از شدت ضربه این پتک، گیج و منگ شده بود، صدای پای نگهبانان را نشنید. یعنی در واقع لینی آنچنان سرگرم انجام انواع محاسبات فیزیکی، جادویی و حتی کوانتومی بود که نتوانست هیچ چیز را بشنود. که البته همین موضوع، میتوانست گروهی از توانایی های پیکسی ها را بر ملت همیشه در صحنه نشان دهد. از جمله اینکه پیکسی ها قابلیت محاسبه انجام معادلات را دارند و همچنین اینکه وقتی در حال محاسبه هستند، عملا کور، کر و حتی علیل میشوند. که البته در این لحظه، همین قابلیت بسیار به ضرر لینی تمام شد.

لینی زمانی به خودش آمد، که در میان مشت یکی از نگهبانان آزکابان قرار گرفت و به دلیل فشار به رنگ کبود در آمد. و البته در بین همین فشار و کبود شدند، موفق شد ببیند که در سلول کوچک باز شد و زندانیانی که تا آن لحظه هم به شدت در هم پیچیده شده بودند، با ورود وینکی، آرسینوس جیگر، کاراگاه گریوز و جیسون، بیش از پیش هم در هم فرو رفتند.
به محض اینکه زندانبان میخواست با چوبدستی بال های لینی را بکند، لینی فریاد زد:
- نههه... من اعتراض دارد... من میخواستم تنها تنها فرار... یعنی اعتراف کنم!

کلمه "اعتراف" توجه زندانبانان را به خود جلب کرد و زندانبانان پس از اینکه به لینی لطف کردند و به جای اینکه بال هایش را بکنند، تنها با چسب آنهارا چسباندند، برگه های کاغذ پوستی آوردند تا اعترافات وی را بشنوند.

- خب... همه اینا تقصیر جینی ویزلیه. همش... از اول تا آخر! همین وینکی و آرسینوس و زندانی جدادی که جرمشون رو هم نمیدونم چیه، همش با همکاری جینی ویزلی بوده!

زندانبانان اندکی پوکرفیس شدند. اما بعد به سرعت اعترافات لینی را به حلق جغدی وارد کردند و جغد را به مقصد وزارت سحر و جادو روانه کردند.

ساعتی بعد:

زندانیان در هم میلولیدند و همچنان در تلاش برای فرار بودند، که ناگهان در بند مخصوص زندانیان CیاC باز شده و یک دمنتور در حالی که جینی ویزلی را انداخته بود روی کول خود، وارد شد.
دمنتور پس از آنکه جینی را از لا به لای میله های سلول رد کرد و روی بقیه زندانی ها انداخت، از محل دور شد.

جینی هنوز از اینهمه اتفاق ناگهانی در شوک بود که با نگاه های شیطانی دیگر زندانی ها رو به رو شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- من اعتراض دارم!

رودولف که به نظر میومد بیشتر غر داشته باشه تا اعتراض، این دیالوگو رو به جمعیت مشغول گفتگو می‌گه. اما هیچ‌کس به اعتراض رودولف توجهی نمی‌کنه و بحث با جدیت همچنان در حال دنبال شدن بود.
- مطمئنم با این جمعیتشون هرکدوم با یه قاشقم می‌تونن چند ساعته زمین اینجارو حفر کنن و نجاتمون بدن.
- که بعدش غرق شیم تو آب؟
- واق واق.
- خب چیزه... حالا اول بذارین جینیو بندازیم زندان، بعد از همین پنجره خودمون هدایتشون می‌کنیم.
- خب پس من رفتم که بگم.

پیش از اینکه فریاد اعتراض رودولف برای بار دوم بلند شه، در مقابل چشمان بهت‌زده‌ی چهار زندانی، لینی که حشره‌ای کوچک بیش نبود، بال‌بال‌زنون از لا به لای میله‌های زندان عبور می‌کنه و به خارج از سلول بال می‌زنه.

- این الان کجا رفت؟
- بیرون سلول.
- اونوخ ما سه ساعته اینجا نشستیم داریم نقشه فرار می‌کشیم؟

لینی که متوجه گفتگوهای داخل سلول شده بود نیمه‌ی راه برمی‌گرده.
- چتون شده؟ نقشه عوض شد؟ مگه قرار نبود جینیو همدست خودمون نشون بدیم؟ خب دارم می‌رم اعتراف کنم دیگه.

رودولف اشاره‌ای به اطراف لینی می‌کنه.
- یه نگاه به دور و برت بنداز و ببین کجا وایسـ... داری بال می‌زنی!

لینی متفکرانه سرگرم مشاهده‌ی اطرافش می‌شه. هیچ چیز عجیبی برای توجه در اطرافش دیده نمی‌شد.
- می‌خواین دوباره این حقیقت تلخو یادآوری کنین که زندانی شدم؟
- لینی تو الان بیرون سلول وایسادی.

و حقیقت همچون پتکی بر فرق سر لینی کوبیده می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!