جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 07:04
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای چلک چلک باران،تنهامنبع صدابود.شبی سردوتاریک.چارلی ویزلی،دریکی ازخیابان های هاگزمیدقدم میزد.دستانش درجیب شلوارجین خودبود.به شدت سردش شده بود،اماتوجهی به سرمانداشت.میخواست کمی تنهاباشد...میخواست کمی فکرکند.
دینگ...دینگ...دینگ...
ساعت بزرگی که چارلی همان لحظه اززیران عبورکرده بود،دوی بعدازنیمه شب رانشان میداد.چارلی نیم ساعت دیگر،درکافه ی "شب نشین " قرار داشت.اما چندان مطمئن نبودکه کاردرستی انجام میدهدیاخیر.
اونفس عمیقی کشیدوروی زمین نشست.مطمئن بودکه به اوعلاقه داردوازعلاقه ی اونیزبه خودش خبر داشت.
تصاویری ازدیروزواتفاقات آن جلوی چشمانش نقش بسته بود.
درکافه ی سه دسته جارو نشسته بود.بعد از تمام شدن نوشیدنی اش،برای حساب کردن پول آن پیش مادام رزمرتا رفته بود.همان لحظه دخترجوانی نیز کنار او ایستاده بودو با حالت عجیبی به او چشم دوخته بود.
چارلی لبخند زنان به او سلام کرده بود،چرا که فکر میکرد دختر اشنا باشد که انطور به او خیره شده است و بعد به او لبخندی زد و گفت که لبخند زیبایی دارد و دروغ هم نگفته بود.دختر کلا زیبا مینمود.بعد از دادن پول نوشیدنی اش،ازانجا خارج شد و در کمال حیرت،متوجه حضور دختر در خیابان شد. او دنبال چارلی می امد.چارلی ایستاد تا مطمئن شود که دختر او را تعقیب نمیکندولی دختر روبروی او توقف کرد.
_سلام، من کریستین هستم!
چارلی سرش را تکان داد.
_چارلی ویزلی.
کریستین دختر موبوری بود با دهان گشاد و لبان کم رنگ.چشمان ابی او انعکاس ماه را از میان ابرها به وضوح نشان میداد.
_سلام چارلی. میتونم...
چارلی گفت:
_من توروجایی ندیده ام؟
دختر نگاهی به سرتاپای چارلی انداخت و سرش رابه نشانه ی نفی تکان داد.
_گمون نکنم.
_چرا..اره،خودشه.بگوببینم،توتاحالابه ازکابان رفتی؟
کریستین سرش را پایین انداخت.چارلی به خوبی به خاطر میاوردکه اورادرازکابان دیده است وحالاپشیمان بودکه ازان دخترخوشش امده است.
_تو یک مرگخواری!
چارلی بی اختیار چوبدستی اش راکشیده بود.کریستین که با وجودچوبدستی چارلی زیر گردنش،احساس خطر کرده بودگفت:
_اره،من مرگخوارم! ولی دلیل نمیشه که هر مرگخواری بد باشه. باور کن من باهات کاری ندارم...
چارلی به چشمان کریستین خیره شد.چوبدستی اش را بیشتر به زیر چانه ی او فشار داد و سپس گفت:
_اگه راست میگی، چوبدستی اتو بده به من!
_باشه..فقط باید بهم قول بدی که کاری کنی منم بتونم وارد محفل ققنوس بشم.
_که برای لردتون جاسوسی کنی؟!
کریستین که حالا گریه میکرد گفت:
_نه! من که گفتم، دیگه نمیخوام مرگخوار باشم!
چارلی دستش رادرجیب ردای اوفروبردوچوبدستی اش رابیرون کشیدودر همین حال بابدخلقی گفت:
_یادم نمیاد چنین حرفی زده باشی!
چارلی چوبدستی او را در جیب شلورش گذاشت وگفت:
_ فردا،ساعت دوونیم نیمه شب، توی کافه ی شب نشین همدیگرو میبینیم. بدون هیچ همراهی!
چارلی به خوبی به یادداشت که کریستین بدون هیچ حرفی فقط سرتکان داده بود.صدای دینگ دینگ دوباره به گوش رسید.ساعت دو و نیم شده بود . چارلی با عجله بلند شد .همزمان با بلند شدن او، اسمان منفجر شد.رعد و برقی زد و بعد، انچنان بارانی شروع به باریدن کرد که انگار دوش را تا اخر باز کرده بودند و بالای ابرها گرفته بودند. چارلی دوید و در حالی که موهای خیسش به پیشانی اش چسبیده بود سعی کرد انها را از صورتش کنار بزند.وارد کافه شد.نگاهی به اطراف انداخت.
کافه ی کوچکی بود که با شمع های متعدد روی دیوار روشن شده بود.پیشخوان مغازه، یک در کوچک داشت و پشت ان اتاق مربعی بود که انواع و اقسام نوشیدنی ها در قفسه ها چیده شده بود.دو میز در کنار دیوار، دومیز در وسط اتاق، دو میز در کنار دیوار دومی درسمت چپ چارلی قرار داشتند.چارلی از پنجره ها به بیرون خیره شد. چنان بارانی میبارید که شیشه های درست مثل خمیر شده بودند. دستی بلند شد و چارلی با مشاهده ی البوس دامبلدور لبخندی زد. سرش را برای او تکان داد وکنار او رفت. کافه جز انها ودو مرد قد بلند دیگر، مشتری دیگری نداشت.البوس دست خود را روی میز گذاشت و گفت:
_سلام،چارلی.اوضاع چطوره؟
_سلام پرفسور. بهتون گفته بودم که اون دخترو دیدم،اسمش کریستینه.اون مرگخواره پرفسور،چوبدستی اشم دست منه.
در همون لحظه در کافه باز شد و موی بور کریستین زیر نور ساعقه به رنگ سفید در امد.او خیس اب بود.وقتی کنار چارلی روی صندلی نشست، دو مردی که در میز مجاور بودند برای او دست تکان دادندویکی از انها چیزی گفت. چارلی بی اعتنا به انها جواب سلام لرزان کریستین را داد!
_خودشه پرفسور.
دامبلدور شروع به صحبت کرد:
_خب، تو میخوای واقعا به عضویت محفل در بیای؟تو میخوای با ولدمورت بجنگی؟
_درسته.
_ایا میتونی ثابت کنی؟
_بله!من میتونم مدتی برای مخفل کارکنم...علاوه براون..من از نقشه های لردسیاه باخبرم!
_خب؛ میشه به من هم بگی که چرا میخوای به جبهه ی سفید بیای؟
_امم...راستش،من میخوام...
او به چارلی نگاهی انداخت و ادامه داد:
_میخوام که از این به بعد خوب باشم. طبق قرارمون با چارلی هم، شرط ازدواجمون رو ادا کنم!من میخوام که خوب باشم..وقتی کسی مرگخوارباشه،بایدخیلی پلیدباشه.لردسیاه ویارانش،بیش ازحد پلیدهستند.من نمیتونم مثل اونها باشم و چون خودم دیده ام که اون یاران چطور افرادی هستند،میخوام به محفل ققنوس بیام...مرگخوار بودن،ننگ بزرگی برام بود...امیدوارم که ثابت کنم قلبم هنوزپاکه وبشه منو بخشیدتابتونم فراموش کنم که چی بودم!
دامبلدور به ارامی سرش را تکان داد وگفت:
_توخیلی خوش قلبی.مابه تونیازداریم کریستین.میدونم که بخشیدن چنین چیزی سخته،ولی انتخابی که اول کردی رومیذاریم به حساب جوونی ات.
_اوه،دامبلدور،شمافوق العاده هستید...امیدوارم که دنیا از وجود انسان هایی چون شما،نهایت استفاده رو ببره...
دامبلدور دست کریستین رو گرفت و استین ردای خیس او را بالا زد. علامت شوم روی دستش، جابه جا میشد.دامبلدور چوبدستی اش را دراوردوانرا روی زخم گذاشت.نگاه کریستین هراسان بود.
_آرستومومِنتوم!
صدایی شبیه ترق توروق اتش شنیده شدوسپس کریستین چشمانش رابست ونفسش رادرسینه حبس کرد.زخم اومشغول تغییرشکل به پوست دستش بود...مدتی بعد،دیگر هیچ علامتی روی دست او نبود . دامبلدور با خوشحالی گفت:
_حالا،تویک عضو محفل،و همسر چارلی هستی.بدون هیچ علامت شوم و ارتباطی با ولدمورت.
کریستین و چارلی به هم لبخند زدند.از ان به بعد یکی از بهترین اعضای محفل،کریستین بود.همسر چارلی،همسری وفادار و خوب.خوب همان طور که خودش خواسته بود.
پایان
این پست فقط برای این بود که بگیم اعضای مرگخوارهم دل دارن،اوناهم به قول مقاله ی یکی ازمرگخوارا"به بهشت میروند!". و دراصل هدفم این بودکه باادب ومودبانه ثابت کنم سفیدی غیرقابل مقایسه باسیاهیه!باتشکرات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام نامه را از پای جغد باز کرد. با خوشحالی آن را باز کرد. آرام آرام نامه را باز کرد گویی میترسید از هدیه ای که برایش در نظر گرفته شده است. دربالای نامه متنی درشت نوشته شده بود:
تانکس عزیزم، این تنها هدیه ای بود که من میتوانم به تو بدهم. هدیه ای هم غم انگیز و هم آینده ساز. پس این نامه را با دقت بخوان.

اندکی متعجب شد؛ آیا این هم یکی از آن شوخی های همسر آینده اش بود؟؟ توجهی نکرد. با اشتیاقی بیشتر نامه را باز کرد و آنگاه خواند:
دنیایی زیبا، سبزه زار و چمن در نزدیکی دریا، نیلوفرهای آبی، طبیعت و زیبایی، لذت نور خورشید و در میان تمامی این زیبایی ها ترس از شبی که همه آن را دوست میدارند. شب بداقبالی من، شب بدترین اتفاق زندگی من، همان شب، شبی که در آن ماهی کامل و دایره مانند دیده میشود، شبی که در ان ماه چهارده روز تکه هایش را به هم متصل نموده و با اینکار وجود انسانی مرا قطع. در آن شب به جای این دنیای زیبا، بیابانی برهوت، با کاکتوس های تیغ مانند، با اشتیاقی به تولید همنوع گام برمیدارم. گامهایی گرگ مانند. این دنیای من است، روزها در اشتیاق و شبها ترس از هلال ماه. برای من نبودن در کنار تو زجر هرروزم است اما در شب چهاردهم هر ماه خوشحالم، خوشحال که تو مانند من نیستی. خوشحال از اینکه در ان روز کثیف تو همراه و همدمم نیستی. تانکس عزیزم، من نمیتوانم با تو باشم. دیگری را انتخاب کن. من از بودن با تو بسیار سرافرازم اما، نمیخواهم.... نمیخواهم زندگیت را همانند زندگی خودم تباه سازم. سلامتیت برای همیشه تنها هدیه ای بود که میتوانستم به تو بدهم. آخرین بوسه ات را بر پایین این کاغذ بزن تا اخرین بوسه ی عشق من و تو در این کاغذ مانده و به اتمام برسد.
بدان که همیشه دوستت دارم

اشک هایش روان شدند. گونه اش خیس شد. به آرامی بوسه اش را بر کاغذ زد
آنگاه دستانش را بالا اورد و صورت خود را میان انان پنهان کرد و آرام گریست. در ان شب، تولدش همانند زمان مرگش مینمود و براستی نیز چنین بود. آرام آرام برروی تخت افتاد. چوبش را بالا آورد. زمزمه ای وحشتناک کرد. نوری آبی برخاست، آنگاه چشمانش بسته شد و در تنهایی خویش فریادی خاموش بانگ زد: دوستت دارم لوپین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان در مورد اینه که ولدی چطور از مفقود شدن هورکراکسش(قاب آویزه)خبر دار شد...
+++++++++++++++++++++++++
_:نه!هورکراکس رو نبر!هرچی میخوای ببر!گیتار شماعی زاده رو هم وردار ببر!نه!
_:ارباب الهی درد و بلاتون بخوره تو سرم!چرا فریاد یکشید؟
بلا اینا رو گفت و کمک کرد اربابش که خیس عرق بود از خواب بپره.کله کچلش بدجور تو تاریکی برق میزد،به قدری که مرگخواران مجبور شدن بلافاصله با وعده وعیدهای فراوان و التماس و کروشیو و هرچی که بود چند تا از عینک ریبن های کورن رو کش برن!
ولدی همین که دید به طرز افتضاحی ضایع شده داد زد:شماها به چه حقی توی اتاق من تجمع کردین؟بیرون!بیرون!جریوس!کروشیو!آواداکداورا!اینکارسروس!تیکه تیکه ایوس!
بعد که همه مرگخوارا با مهربانی تمام توسط ولدی بدرقه شدن ولدی با لباس خواب صورتی بلند از تخت خواب اومد بیرون(در اینجا استفاده از یک عدد الزامیست!)
_:خواب عجیبی بود!دیدم این هری پاشده رفته هوراکرکس های من رو برداشته!همین الان باید برم بهش سر بزنم!
و بدون توجه به این که لباس خواب صورتی و کلاه منگوله دار قرمز جیغ(!)سرشه دم غارش آپارات کرد همین لحظه:جیـــــــــــــغ!جیـــــــــــــــــغ!چه آقای زشتی!
قبل از این که ولدی بفهمه چه خبره و چی شده زیر پای تعداد بسیاری از جوجه مشنگها له شد و به صورت فرش ساویز(خب پول گرفتم باید تبلیغ کنم یا نه؟!)با مخلوطی از رنگهای صورتی و قرمز دراومد!بعد از مدت کمی ولدی تونست به کمک استعداد ذاتیش تو باد کردن به خودش(این یعنی مغرور شدن!چقدر بی سوادید شماها!)از جاش بلند شه و به این صورت در بیاد:یعنی چی؟اینا چطوری اومد تو غار من؟ای خدا!مامان میروپ کجایی که ولدیت رو کشتن!آخه یعنی چی این؟
بعد نگاهی به دور و ورش کرد و توجهش به پله ای جلب شد که تا بالای غار کشیده شده بود و تازه یادش اومد دفعه پیش که اومده بود اینجا چون حال آپارات بازی و این حرفا رو نداشت از ساحل یه پله کشیده بود به غارش که بعدا چون به سرعت غیب شده بود یادش رفت خرابش کنه!در حالی که به حواس جمعش درود و صلوات میفرستاد از غار و اینا و هرچی سوسول بازی دیگه بود گذشت و رسید به دریا!دید به جای این که همه دوزخیاش در حال گذر از زیر آب باشند رو سطح آبن و دارن به این حالتبهش نگاه میکنن!اونجا بود که ولدی تازه متوجه لباس خواب قشنگش شد!
در حالی که همچنان به همه چیز و همه کس صلوات میفرستاد بر فراز آب و در حالی که باید موهایش رو پریشا ن...اهم!خب به هر حال من ظورم این بود که باد میومد!خلاصه از آب گذشت و رسید به اونور آب.به آرامی به جام نزدیک و نزدیکتر شدجلو و جلوتر رفت.دیگه جرئت نداشت نفس هم بکشه با دقت سرش رو روی جام خم کرد...
ابتدا صورتی شد،بعد بنفش،بعد ارغوانی و بعد قرمز و بعد آبی...
و بعد از اون بود که برای اولین بار در تاریخچه اصوات جیغی بلندتر از جیغ سرژ به ثبت رسید...
ولدی باز هم شکست خورده بود!

به زودی نقد می شود.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/1 22:15:01
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/1 22:28:47
But Life has a happy end. :)
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی که پشت در ایستاده بود و به حرف های خصوصی دیگران گوش می داد ،کسی نبود جز مالفوی.
_باید محفل گسترش پیدا کنه.پرد که در ایرلند به دنبال یاران درست کار محفلی داره می گرده.بقیه هم که تو جاهای دیگه پخش و پلا هستند.
مالفوی خنده ای موزیانه سرداد.حالا می توانست برای پدرش خبر های خوش ببرد.پردفوت در بریتانیا اما در محله های دیگر سرگردان بود و در حالی در آن جا به سر می برد که مرگ خواران ممکن بود تمام دنیا را تسخیر کنند.

هری فریاد کشید:من دیگه نمی خوام بقیه به خاطر یه زخم صاعقه شکل عذاب بکشند.دیگه خودم هم فکر می کنم موقعی که زخم درد می کنه ،خیالاتی شدم.نمی خوام دیگران فکر کنند که من دسیسه سازم.
آبرفورث شانه های هری را گرفت و او را پایین کشید و نشاند.جسیکا با سینی ای پر از معجون پک به کنار اعضا آمد.
در همان حال در بریتانیا ..........

پرد با بیژوکس و بقیه راه افتاده بودند.یاران به 4 نفر افزایش پیدا کرده بودند اما این آمار ،آمار کمی بود.

کوچه ها برعکس همیشه روشن و شلوغ بود.در آن گوشه از خیابان چهره ای آشنا از میان کسانی که در پیاده رو می رفتند نمایان شد.او کسی به جز روک ووود نبود.
پرد گفت:چوب دستی تون رو آماده نگه دارید.
براون مرد قد بلندی که در کنار پرد جبهه گرفته بود گفت:بهتر نیست برای این که ماگل ها متوجه نشند از افسون گیج کننده استفاده کنیم.اون جوری می تونیم محل خوبی رو برای دوئل بین خودمون آماده کنیم.
روک وود هنوز متوجه نشده بود که خیلی ها در نظرش دارند.او آرام به طوری که مانند ماگل ها به نظر برسد راهش را به سمت کوچه ی نه چندان آرامی کج کرد.پرد گفت:می تونیم از کوچه های فرعی وارد عمل بشیم.
و دستش را به سمت کوچه ای که در پشت آن ها قرار داشت،کج کرد.همه حالت نیزه ای گرفته بودند و پشت سر هم راه می رفتند.روک وود خیلی نزدیک بود و چوب دستی را نیز در دستش داشت.
آقای براون داد زد:.....
و افوسن گیج کننده اجرا شد.مردم راهشان را کج کردند و رفتند و این تنها مشکلی بود که آن ها به آن فکر نکرده بودند.کوچه به کوچه ای مخوف منتهی میشد.
_کوچه ی ناکترن
صدای پرد لرزید.

پست شما در تاپیک نقدستان محفل ققنوس نقد و امتیازدهی شد. درضمن بدلیل اینکه پستهای این تاپیک غیرادامه دار میباشد نمیبایست سوژه ای در آن میدادی به همین دلیل اعضا این پست را ادامه ندهند و پستهای خود را غیرادامه دار ارسال نمایند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/30 13:58:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/5/31 1:39:17
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 04:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ وارد کلاس شد. کلاس معجون سازی ،که از نظر هری بد ترین کلاس به حساب میومد.
با ورود اسنیپ سر و صدای بچه ها خوابید.
هری ، رون و هرمیون در آخر کلاس نشسته بودند. مالفوی و پارکینسون هم که دو - سه میز با اونها فاصله داشتند ، به این فکر بودند که ایندفه چیکار کنند تا هری و هرمیون و رو عصبانی کنند ، و اسنیپ از گریفندور امتیاز کم کنه.
دخمه ای که به اون کلاس میگفتن با صحبت کردن اسنیپ سیاه تر به نظر میرسید.
_ خوب بچه ها !!!
چون جلسه قبل معجون هاتونو کامل تحویل ندادین ، این جلسه دوباره همون معجون آرامش بخش رو باید تا پایان کلاس تحویل بدین.
با یک حالت تحقیر امیز به هری نگاه کرد و ادامه داد :
_ فکر نمی کنم لازم باشه مواد اولیه رو دوباره بگم ، البته برای تنبل ها و خنگها یه کم فرق میکنه.
طبق معمول اسلیترینیها خندیند.
خوب دیگه دست به کار بشین. آخر کلاس ، معجون هرکسی روی خودش امتحان میشه.
و دوباره به هری نگاه کرد. نگاهی سرد و از روی بدجنسی.!!!
همه بچه ها مواد اولیه ، کتاب معجون سازی و پاتیل هاشونو آماده کردن.
کتاب هری از دستش افتاد .
هری نشست که کتابشو برداره اما خشکش زد. اسنیپ همونطور به طرفش میومد.یه چیزی زیر ردای اسنیپ بود ... هری اونو شناخت...
رون گفت هری ! چی شده؟
هرمیون گفت پاشو دیگه اسنیپ داره میاد.
هری ناگهان بلند شد و با چهره ای که از خشم و عصبانیت قرمز شده بود فریاد زد:
پروفسوووووور .....!!!!
اسنیپ که تقریبا فهمیده بود چی شده سریع رداشو دور خودش پیچید ، اما عجله اش در این کار باعث شد تا ردای سیاهش پاره و از وسط دونیم بشه.
هری با همون حالت گفت :
زود باش شلوار بابامو از پات در بیار.
اسنیپ که دستپاچه شده بود پوزخند زد.
_ شلوار بابای تو، پاتر؟!!!
هرمیون در گوش هری گفت :
یعنی چی هری ؟ میفهمی داری چی میگی ؟!!
هری ادامه داد:
اون شلوار پدرمن و سیریوسه!!!
روی کش شلوار اسم جیمز پاتر نوشته شده.
توی بدجنس و بدبخت شلوار پدر منو پات کردی.
زود باش درش بیار.
اسنیپ که دیگه نمیدونست چیکار کنه و آبروش در خطر بود ، با یه عصبانیت ساختگی گفت :
چطور جرأت میکنی ، پاتر.!!!
تو از کجا شلوار بابات یادته ؟
هری گفت :
سیریوس قبل از مرگش شلوارو به من نشون داد و گفت وقتی بزرگ شدی میتونی اینو بپوشی. حتی چند بار که خودش احتیاج داشت شلوارو پوشید.
کریچر هم میدونه و میتونه ثابت کنه.
آکسیو ...
پرتویی از چوب هری خارج شد و به شلوار اسنیپ خورد و شلوار از پای اسنیپ در امد .
اسنیپ با یه شرت قرمز رنگ که دایره های زرد روش بود وسط کلاس ایستاده بود.
همه اسلیترینی ها و گریفندوری ها از خنده روده بر شده بودند.
تق ... تق ... تق...
پرفسور ... پرفسور
اسنیپ فریاد زد: نه ... نه
_ پرفسور درو باز کنید.
اسنیپ با سر و وضعی به هم ریخته و با ترس و وحشت درو باز کرد.
_ چی میگی؟ چی شده ؟!!
فلیچ گفت :
نگران شدم.
مثل اینکه داشتین توی خواب فریاد میزدین.
===
=====
=======
سلام.
از اونجایی که صداقت بهترین چیزه میخواستم یه چیزی از روی صداقت بگم. این پست رو من قبلا تو تالار گریف زدم. اویل که اومده بودم. خیلی دوست داشتم یه نقدی بشه. الان دیدم خیلی بدرد این تاپیک میخوره.


ممنون از صداقتت آبرفورث عزیز.نقد شده در نقدستان محفل ققنوس.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/26 13:52:38
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/30 13:55:17
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در را به هم کوبید.کتش را به سمتی پرت کرد و روی صندلی خاک خورده ای نشست.
_وای!این اسکیتر با نوشته های نامفهومش همه رو به فکر وا می داره.بالا خره چی شده؟مقر محفل مرگ خوار گذاری شده بوده؟یا این که.....
دستانش را میان سرش گرفته بود.از همه چیز دنیا خسته شده بود.دیگر نمی خواست چیزی از محفل بشنود.نمی خواست دیگر خود را وارد ماجرا کند.ایا اعضای محفل در محاصره بودند؟او چه کار باید می کرد؟
هنوز جیغ های تابلوی مادر سیریوس در گوشش بود آیا او هنوز می توانست جیغ بکشد یا مرگ خوار ها او را نیز ساکت کرده بودند.
_چرا هیچکس به من نمیگه چی داره میشه!
ویزارد فونش زنگ زد.بدنش سر تا پا می لرزید.(ویبره ی موبایلش روی حداکثر بود )
_الو ؟الو؟
صدا مفهوم نبود.انگار شخص پشت خط مارزبان بود.
_ساهاشی نوما لکلن دامبلدور.محاصره کرداهی دامبلدور.
_ببخشید.شما نکنه یک دورگه ی عرب هندوستانی هستید؟
_نهی.لا.!!!لالا لالا.
_قربان من هم لالایی بلدم.
دکمه ی قرمز رنگ ویزارد فونش را فشار داد.قطع شد.
این نشانه از چه بود؟آیا آن شخص می دانست چه اتفاقی در محفل دارد پیش می آید.

چرا هیچ کس نمی توانست این واقعیت را درک کند.با خود گفت:مرلین را شکر که جارویم را می توانم جایی دور پارک کنم.این یعنی توان راه رفتن دارم و هم جارویی مدل بالا برای سفر.من شاید آن قدر ناتوان باشم که نتوانم به چیزی که می خاهم برسم اما می توانم با کمک به دیگران این حرف را برای دیگران به واقعیت نزدیک کنم.

شیر اب را باز کرد.شششششیش.....
صورتش را اب زد.این قصه به کجا می رسید؟مرگ؟جنگ؟سیاهی؟روشنی؟


پرد فوت عزیز! پستت جای تعریفی نداره! سوژه مشخصی توش به چشم نمی خوره!
اصلا نمی شه فهمید که اون فرد که داره این اتفاقا برمی افته کی هست!
اگه خودتی که تو یک محفلی هستی!یه نگاه به اسم این تاپیک بنداز! این پست اصلا سفید نبود!
اصلا هم مشخص نبود که زبانش طنزه یا جدی! زدن این پست ها رو بهت پیشنهاد نمی کنم!
نمی تونم هم نمره خوبی بهش بدم!

2 از 5 به همراه یه D ! در مجموع 4

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/21 16:33:02
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
می خوای بیای که چی؟...



می خوای بیای که چی ؟ می خوای بیای که چیکار کنی ؟ حتما" نمی دونی چه خبره واگر نه هرگز هوس اومدن به اون کله ی کوچولوت نمی زد.
دیروز مارلین مک کنیون هم کشته شد. یه کشته ی دیگه! توی یکی از ماموریت های محفل! اینطور که می گن مرگخوار ها خیلی وقته دنبالش بودند و بالاخره تونستن توی کوچه شون گیرش بیارن! حالا توی می خوای بیای چیکار؟ مگه کاری هم ازدستت بر میاد ؟

******

هر کاری می کنم نمی توم از فکرت خلاص شم! امروز صبح که تازه داشتم از فکرت در میومدم روزنامه ی پیام امروز رو برداشتمو خوندم. می دونی چی نوشته بود؟ یه کشتار جمعیه دیگه توسط لرد ولدمورت.باز هم یه عده ی دیگه از ماگل ها رو با مرگخوارهاش کشته بود.باز هم چند تا بی گناه رو ... حالا تو می خوای بیای که چی ؟ زورت به کدومشون می رسه؟!

******

پریروز وقتی داشتم می رفتم خرید، دیدمش.داشت از سرما می لرزید.ریش بلندی داشت و به شدت کثیف بود.اونقدر کثیف که هیچکی بهش نزدیک نمی شد.می لرزید و التماس می کرد.اما هیچکس سمتش نمی رفت..باورت می شه؟!منم سمتش نرفتم..ترسیدم بهم حمله کنه...قبلا" شنیدم که ممکنه بعضیاشون خطرناک باشن!می فهمی کوچولوی من؟از شدت ترس، نتونستم برم جلو و بهش کمک کنم!
تو می خوای بیای چیکار؟

******

لیلی اوانز با ناراحتی دست از صحبت کردن با کودکی که تو شکمش بود برداشت و مجله ای را از روی میز برداشت. صفحه ی اولش را باز کردو خواند:

"هر کودکی به دنیا می آید ،برات حامل امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد." ( تاگور)

اوه سینیسترای عزیز! واقعا پست محشری بود!
خیلی خیلی زیبا بود!
هیچ ایرادی بهش نمی تونم بگیرم!
فقط پاراگراف آخر حرف های لیلی منظورت از اون پیرمرد رو متوجه نشدم کی بود!
بهر حال نوشته زیبایی بود!مخصوصا اون جمله از تاگور! شاید اونو دیدی که به فکر نوشتن این پست افتادی!

5 از 5 به همراه یه B! در مجموع 9...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/19 19:25:45
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط می رفت و می رفت و می دونست چوبدستی باهاشه.

وقتی یه سوسک رو زیر پاهاش له می کرد نفهمید. اما به هر حال یه سوسکو زیر پاهاش له کرد!

می دونست که رفتن یعنی مردن. پس موندن یعنی چی!؟

اما مهم این بود که بره! به این فکر می کرد که یا می کشه و یا کشته می شه!

داشت فکر می کرد که اگه قراره بمیره، بهتره بره و یه بستنی بخوره! هوا خیلی گرمه!

به بستنی فکر کرد و طعم سردش! چوبدستی باهاش بود. همیشه باهاش بود!

وقتی بستنی می خورد یادش نبود یه سوسک رو زیر پاهاش له کرده! پس فقط بستنی می خورد!

آخرین طعم، بعد از طعم سرد، طعم خون بود!

و دیگر هیچ.....

خب لارتن عزیز پست کوتاهی بود! من نمی تونم چیزی در مورد پستت بگم!
ولی به نظرم صحنه آخر قشنگ تر می تونست توصیف بشه... راستی بستنی نکته انحرافی بود نه؟
واقعا امتیاز دادن بهش سخته! ولی من می دم!

امتیاز 3 از 5 به همراه یه D! در مجموع 5...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/19 15:50:48
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1386 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



- آي دكتر، آقاي دكتر هر چه سريعتر به قسمت مراقبتهاي ويژه تشريف ببرين!
دكتر استرجس پادمور (!) در حالي كه روپوش سفيد رنگي كه روي آستينهايش به طرز بس هنرمندانه اي قيطون كاري شده بود و آرامش در چهره اش خودنمايي ميكرد در سالن دارالمنجانين راه ميرفت ، در حالي كه پرستار از شدت اضطراب نفس نفس ميزد و التماس ميكرد كه سريعتر بروند!
استرجس نگاهي به پرونده ي پزشكي بيمار كرد و گفت:
- آرام باش لطفا ! همه چيز تحت كنترله منه ... اينجا منطقه ي نظاميه ... سوسك بخواد بالشو بخارونه بايد بياد از من رخصت بخواد ! ... الانم حس شيشمم ميگويد يك شوك عصبي بيش نيست ! ... آرام باش جانم !

اتاق شماره ي 303 !!
- wOW ! ديگه تمومه ! شادي حرومه ! معصومه ديگه ، نگير بهونه !
همه ي بچه هاي دارالمجانين در غم به سر ميبردند ! اندرو پشت سر هم آدامس ميخورد و باد ميكرد ! ... سينيسترا براي آرامش خاطر شعرهاي دروان گروهبان يكميه هيلتر را ميخواند ! ... ليلي كه فكر قاسم لحظه اي امانش نميداد ، با ساز دهنيش بوق سر ميداد !!!
اما در اين بين ، در كنار پنجره ي مشرف به باغ سرسبز كه پرندگان خوش آواز نغمه سرايي ميكردند و گلهاي زيبا به محيط طراوت و نشاط خاصي داده بود ، رومسا ، مري و جسي نشسته بودند و به ترتيب نشستن "هي " ميكشيدند !
رومسا : هي ! ... مري : هي روزگار ! ... جسي : هي روزگار نامرد !
رومسا : هي روزگار نامرد بي وفا ! ... مري : هي روزگار نامرد بي وفاي كه !... جسي : هي روزگا نامرد بي وفا كه دوستامونو ! و ....
و اندكي بعد اشك از گوشه ي چشم مري چكيد !
-معصومه ام ! چه شده تو را نازنينم !؟؟!
مري زماني اين سوالات را مپرسيد كه صداي جيغ هاي معصومه فضا را احاطه كرده بود ! ... حتي فراتر از صداي بوق ليلي !

چند دقيقه بعد !
استرجس پادمور وارد اتاق شد و به محض ورود آستينش را بالا زد و به پرستار گفت كه از صداي جيغ سيستم عصبي وي به هم ريخته و بايد با يه چيزي جلوي فريادهاي اونو بگيرن !!!
- ميخواي من يكي از اون پرتقالامو بدم بزارين تو دهنش ؟!؟
لارتن كه داشت با ريموس تشخيص رنگها زرد ، سبز رو بازي ميكرد اين رو گفت و به ادامه ي كارش پرداخت !
استر : كسي نميدونه اين چشه ؟!؟!
در همين حال هدويگ كه داشت بالهاش رو ميخاروند گفت:
- بچه ها گفتن يه چيزي ديده ترسيده ! ... بايد كشف كنيم چي بوده!؟!
-پرستار ، يه آرام بخش بزن تا خوب شه !
پرستار : ! ما از آمپول زدن ميترسيم ! ... شما بزنين !
استر چشم غرفه اي به پرستاره رفت و از اتاق خارج شد !

زمان به سختي براي بچه ها ميگذشت !
شب بود ، معصومه در خواب بود ، اما كابوس هاي پياپي او را بيدار مي نمود !

--------

! صبح روز بعد !
گروه تجسسي از بچه ها تشكيل شد ! همگي لباس رزمي خود را پوشيده بودند ! مري نانچيكوي خودش رو آورده بود تا با چيزي كه عزيزش رو ناراحت كرده بود بجنگه ! ... هيچ چيز جز انتقام او را آرام نميساخت !
بچه ها به راه افتادند ، بعد از آنكه كمي از مكان استقرار خود دور شدند ، روبان صورتي رنگي را روي زمين يافتند !
- اين روبان ماله معصومه است ! ... اون اينجا چيكار ميكرد ؟!
هدويگ عينكش را به چشم زد و گفت:
- مشكوكه !
- هي بچه ها بياين اينجا !!!!

همه به سمت بوته ها رفتند !
- وااااااااااييي ! اين چيه !؟؟
- من فكر ميكنم نقاب مرگخوارا باشه !!!
رومسا : دقيقا ! منم عكسش رو ديدم !
مري از روي زمين بلند شد و گفت:
- با اين شواهد نشون ميده كه ، مرگخوارا معصومه رو ترسوندن !!
ما بايد تلافي كنيم !!

و اما روزنامه ي عصر اينگونه نوشت :
حمله ي مرگخوارن به دارالمجانين ، يك مصدوم بر جاي گذاشت !


.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.

نميدونم خوب شده يا نه ! ... فقط خواستم چيزي نوشته باشم ! ... اگه نقدش بد ميشه نقد نكنين ! !
داستانش مخصوص گريفي ها بود !...خودمون ميدونيم كه كجاييم1!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1386/3/25 13:44:49
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 24 خرداد 1386 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او که ما را اصیل پاک آفرید!


ها...خب..این پست به روش جذاب نویسیه..کلا همه چی هست...(طبیعی نیست)..در هر صورت گل های من، عزیزان من برای -17 ممنوعه!



از ادامه پست لارتن

سوژه: ولدمورت عاشق می شود!



لارتن و باقی بر و بچ هم به طرف کافه سه دسته جارو حرکت کردن. در حالیکه به کافه نزدیک می شدند، لارتن ازبین جمعیت خود را کنار کشید و جلوی مغازه ای در کنار کافه ایستاد:
- اخ...تف...
آب دهن مبارک خویش را کف دستان مالید و سپس بر موی خویش کشید و مشغول صاف و صوف نمودن شاخ های موهای پرتقالیش در شیشه ویترین مغازه ای متروک و بسته شد. دائما خود را کج می کرد تا پشت سرش را ببیند، یکدفعه دست ازصاف کاری کله مبارک کشید...، با چشمان گرد کرده و قیافه ای پر ازتعجب به جعبه سبز رنگی در پشت ویترین خیره شد...
- وای...چی میبینم...معجون عشق !..یوها...ایول..لارتن بلاخره داری زن میگیری..بزرگ شدی ها جیگر..
و با لذت لپ های خود را می کشید و با خوشحالی به جعبه نگاه می کرد:
یکی از ساحره ها یکدفعه کنارش ظاهر شد و با متعجب به لارتن خیره شد، سپس گفت:
- اهم..لارتن..چی می بینی..اینجا که بسته است..هییم؟ نمیایی کافه..؟
- ها...هیچی...داشتم موهامو تو شیشه مرتب می کردم...
ساحره با تعجب دو چندان پرسید:
- من تو رو میشناسم..دروغ نگو شیطون...مثلا قراره زنت بشم...
لارتن: تو..؟؟ هه...هوووو...هیییی...سطل داری..حیفه زمین خداست..آستینت هم بد نیست...
ساحره با خشم سیلی محکمی بر صورت لارتن زد و با قیافه ای خشمگین دور شد...

- پر رو..منو زدی؟؟ باباتم میزنم...ایییش...
سپس با لبخند دوباره به جعبه نگاه کرد فرصت را غنیمت شمرد، خیابون خلوت بود، پرنده پر نمیزد، محکم با مشتش شیشه را شکاند، سریع به داخل ویترین پرید و جعبه رو برداشت، درب روی آن را باز کرد و شیشه کوچک معجون را در جیب شلوارش قرار داد...یکدفعه چرخید که با سرعت فرار کند، اما در مقابل صورتش با فاصله 1 و نیم میلی متر با نوک دماغ ولدمورت روبه رو شد، سپس لبخند موذیانه وی و پشت سرش مرگخواران، که کر کر می خندیدند. لارتن به شدت عرق می ریخت، به زورلبخندی مصنوعی زد و با صدایی گرفته و نازک گفت:
- اهم..خب..پیش میاد...دوئل همینارو داره دیگه...
ولدمورت که ازبینی مبارک فرو رفته اش کمی اجزای داخلی بینی آویزان بود، با صدای "فیسسس" آن ها رو با صورت لارتن چسباند و با خنده گفت:
- خب..آره...فعلا از املاح معدنی بینی من بچش...خب چشیدی...خوبه...بیا بریم...
سپس یقیه لارتن را گرفت و او را محکم به سمت وسط خیابان پرتاب کرد:
لارتن:
ولدمورت چوبدستی اش را در هوا تکان داد، یکدفعه چوب پهن 3 متری پشت سر لارتن از زمین به بالا روییده شد، سپس انگشتش را سوی لارتن نشانه رفت، لارتن که هنوز بر اثر پرتاب گیج شد با چند رشته طناب کلفت به چوب بسته شد...
ولدمورت با سرعت خود را به کنارلارتن رساند و دنبالش مرگخواران وی آمدند.
ولدمورت قصد داشت چیزی بگویداما چشمش به سر شیشه معجون افتاد که از جیب لارتن بیرون زده بود، با کنجکاوی شیشه را از جیب شلوار لارتن گیج بیرون کشید، سر شیشه را باز کرد و به عقب پرت کرد، معجون قرمز رنگ را تا ته نوشید و شیشه را محکم تو صورت لارتن کوبید، چشمانش چرخید:
ولدمورت: اووووو..چه خانم با شخصیتی..لارتن خانم...با من ازدواج مکنننده..؟؟هیییین؟؟

ملت از کافه بیرون ریختند:

از میان جمعیت حاضر در کنار خیابون صدای فریاد ساکت شنیده شد....



ادامه دارد...( اگه افتخار بدن محفلی ها)


سوژه با سوژه پست قبل خوب در هم آمیخته شده بود
بعضی تکه های طنزت جالب بود که خنده رو بر لب ها مینشوند.
پستت دارای شکلک زیادی بود که این چیز خوبی نیست. سعی کن در پست ها از هر چی به صورت متعادل استفاده کنی.
یه سری قسمت های پستت باید بیشتر روش کار میشد. مثلا قسمتی که ولدمورت شیشه رو دید خیلی شانسی بود.
سوژه از نظر من جای کار بیشتری داشت و میتونستی سوژه های بهتری رو پیدا کنی.
آخر پستت هم هیجان خوبی نداشت.
اما با توجه به اینکه تو محفل تازه کاری پست خوبی بود
3 از 5 به همراه یه B در کل 7 امتی
از

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/3/25 10:59:40
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده