جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] خاطرات مرگخواران
جزئیات کاربر

ﺩﯾﮕﻪ زندگیــم ﺩﺍﺭﻩ تَه میکشـه
- آه! کمرمان بشکست!
خسته و کوفته و شکسته، روی تختش افتاد. کلاهِ درازش هم از سرش افتاد. ولی اونقدر خسته بود که توان اینو نداشت که بردارتش و بذارتش روی سرش.
دنیا بر اون چیره شده بود. ظلموستم، بیپولی، بدبختی و فقر و رکود، چوبدستیِ یاسِ کبود، بیماری، افسردگی، تنهایی، دوستان ناباب، بازیِ کثیفِ زندگی و..
آه! جوونیِ این جوون رو آسون گرفتی، زندگی، زندگی.. تو با قیمتِ جون گرفتی، زندگی، زندگی!
- میبینی دینگ؟ آه.. خر بالا آمد و عمرمان بالاخره به سر رسید، لکن کلاغه به خانهاش نرسید.
- ویزیزیز!
عقرب ناباورانه به صاحبش خیره شد. هر هشت چشمش گشاد شد، بغض کرد، اشکِ معمولی و اشکِ سبز[!]ـش جاری شد. بعد، با دُمِ خودش به سر و صورتش کوفت و زار زار گریه کرد و در آخر هم دیگه حالِ خودش رو نفهمید و به پیکرِ زمینگیرِ صاحبش هجوم آورد.
ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷـﻮ، ﺁﺧﺮشـه
- از سر و کولم دگر بالا نرو!
لادیسلاو اینو تقریباً فریاد زد ولی دینگ بیخیال این حرفا، از سر و کولش بالا رفت و باهاش فیستوفیس شد.
- ویـــزیواااز!
- اینگونه بر من ننگر، دنگی که دینگ خطابت میکنیم! .. یا.. میکردیم!
- وااااااااز!
- بر سرم هوار مَکِش نکبت! آه.. برو اِی عقربک، برو و بگذار در تنهاییِ خود خویشتنم به لقاءالمرلین بپیوندم.
و دینگ رو کنار زد. عقرب امّا دوباره برگشت و با معصومیتی غیرقابلوصف، برای آخرین بار به صاحبش زل زد.
- ویــــز؟
- امکان ندارد دینگ! سرنوشتِ خویش اینگونه میباشد. اکنون تو نیز برو و به وضع خویش و خویشانت سر و سامانی بده.
و دینگ هم در حالی که اشکهاش رو پاک میکرد و بطور فراصوتی جیغ میزد، رفت.
دلِ لادیسلاو هم به حالش سوخت.
ﻧﻪ، بمون! ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﺯﻡ ﺟﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ
- یک لحظه برگرد، دینگ!
دینگ یه لحظه وایساد و بعد، کفکنان برگشت. لادیسلاو چند لحظهای بهش خیره موند. احساس میکرد وجودش و حضورش میتونست بهش قدرت و امید برای نفسکشیدن و زندهموندن بده.
امّا انگشتای کشیده و بیرحمِ مرگ، محکمتر از قبل به دورِ گردنش حلقه شد.
ﻧﻪ، برو! میﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻤﯿﺮﻡ
- متأسفیم دینگ! ولی چنگالِ ستمگرِ سرنوشت دهانمان را سرویس نماییده و گویا ولکُن نمیباشد. خودخویشتنمان هیچجوره راضی نمیشود که ریاکشنمان حین مرگ را اینگونه رو در رو به تماشای بنشینی!
و دینگ هم زار زنان سری تکون داد و دوباره کولهبارش رو بست و چرخید که بره..
ﻧﻪ، بشین! ﮐﻪ ﺳﺮ ﺭﻭ ﺷـﻮنهت ﺑﺬﺍﺭﻡ
- آه، دینگ! امکان دارد کمی تا حدودی بالشت شَوی؟
و دینگ هم با کمالِ میل، فوراً دور خودش جمع شد تا لادیسلاو از اون بهعنوان بالشتِ غمزدا استفاده کنه. زاموژسلی سرش رو خم و به عقرب نزدیک کرد. چند لحظهای به فکر فرو رفت.
احتمالاً اگه روی اون میخوابید، درجا لِه میشد. نه بخاطر سنگینیِ سروکلهش، بلکه حتی بخاطر حجمِ زیادِ غمها و اندوهها و فشارهای نهفته در درونِ دلِ لادیسلاو.
پس منصرف شد.
ﻧﻪ، پاشو! ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭسِــت ﻧﺪﺍﺭﻡ
دینگ سخت پوکرفیس شد و بعد، با چشمایی شبیه گربهیچکمهپوش به لادیسلاو زل زد.
- ویزو ویزو؟
- آری آری! دگر کاسهی تحملمان ز تماشای قیافهی نحست لبریز گشته.. گفتیم که دمِ مرگ این حقیقت تلخ را به گوشت رسانده باشیم.. آری آری!
- ویــــــــز!
و دینگ دوباره دلش شکست و بازم کولهبارش رو بست و از تخت پایین پرید. قیافهش نحس بود؟ اونم دیگه تحمل دیدن قیافهی ایکبیریِ لادیسلاو رو نداشت.
ﻧﻪ نه نه، بیــا، ﺑﯿﺎ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ بگیــر
- آهای دینگ! نگاش کن چه بیوفا میرود! اَی بابا! مزاح نمودیم اِی عقربک! بسی حال نمودیم که اینگونه کفت بُرید! هار هار هار!
امّا دینگ اهمیتی نداد و با لجاجت به راهش ادامه داد. دیگه از رفت و برگشتها خسته شده بود. بالاخره باید تصمیم میگرفت. یا مرگ صاحبش رو ببینه یا اون رو ترک کنه؟ مسئله این بود!
و توی همین دوراهی بود که ناگهان جیغِ دردناک لادیسلاو، سیوسه بَندش رو به لرزه انداخت. برگشت و صاحبش رو دید که به لبهی تختش چنگ زده بود و تقلا میکرد.
دینگ دیگه حال خودش رو نفهمید. ایندفه هم برگشت. ولی مصممتر از دفعات قبل!
جیغی کشید و خودش رو روی زاموژسلی انداخت و به دستاش چنگ زد. هیچجوره حاضر نبود مرگش رو ببینه.
هیچوقت!
باید تکلیف خودش هم مشخص میشد. مگه بدون لادیسلاو چطور میتونست زنده بمونه؟ نه، چطور؟!
- وووووزا!
و تصمیمش رو گرفت!
عقربِ حقیر، ﺑﯿﺎ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ بمیــر
و در نتیجه، لادیسلاو و دینگ دست در دست همدیگه، دعوتِ حق رو لبیک گفتن و پوسیدن و سالها بعد بازیافت شدن و در قالبِ محصولاتِ لبنیِ خسرو، در فروشگاههای سراسر کشور به فروش رسیدن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدافظ جادوگران!
Fox Life!
Fox Life!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

به تاریکی محضی که در برابرش بود خیره نگاه می کرد و انتظار نخستین پرتو های نور را می کشید. تاریکی به مرور روشن و روشن تر شد تا آن که حرف جادویی در میان زمین و هوا آشکار شدند.
"خوش آمدید"
دیدن این خوش آمد گویی کلیشه ای در نظرش تنها اتلاف وقت بود؛ هر چند که ندیدنش باعث نگرانیش می شد. کلمات از ناکجا آمده محو شدند و ناگهان همه جا به یک باره روشن شد.
- مااادر جان!
آقای زاموژسلی چندقدم عقب تر پرید و به پشت افتاد و دست پایش را در آغوش کشید. نه تنها قلبش که تمام وجودش می تپید. بعد از آن که ذهنش ماجرا را تجزیه و تحلیل کرد از جا بلند شد و به مجسمه مرد خشمگینی که در هر دستش یک شمشیر دندانه دار داشت و باعث وحشتش شده بود نگاه کرد.
- معلوم نمی باشد که این... خشمگین را در این سرای بنهاده است؟
چهره در هم کشید و نزدیک تر رفت، دهان مجسمه را بویید و با اندیشه انتقام گفت:
- آه و فغان! دهان وی نیز رایحه ای نامطبوع دارد... اشتباه مکن دنگ! ما نیز از گوشتیم، لکن دهانمان بوی گوشت می دهد؟ خا خا!
پوزخند صدا دارِ پیروزمندانه اش را به نشانه پیروزی نسیب مجسمه که همچنان با خشم به در ورودی خیره شده بود، کرده و با خرسندی به سمت پلکانی که در آن حوالی وجود داشت حرکت کرد. پله ها را دو تا یکی طی کرد و سرانجام به پله آخر رسید و در آخرین لحظه احساس کرد که پله در سر جایش فرو رفته و بلافاصله صدایی در اطرافش طنین افکند:
" یک نفس ای پیک سحری..."
از این آواز خوشش می آمد؛ باعث می شد احساس سرخوشی داشته باشد. هماهنگ با ریتم آن قدم هایش را بلند و کوتاه می کرد و از میان قفسه های بزرگ و کوچک می گذشت.
" از سر کویم چون گذری..."
به دنبال چیز به خصوصی می گشت. آخرین قفسه را که درونش لوزی سبز رنگ بزرگی وجود داشت دور زد و در پس آن گمشگته اش را باز یافت.
- یافتیمت سرانجام!... دنگ... ما سر در نمی آوریم، این "ی" زاید چه نیکویی بر جنابتان می افزاید؟ ای زواید پرست... باشد، ی تان، بهر خویشتان، دیــــنگ!... بهر شما مشقتی نمی دارد که، بهر اینجانب لفظی می باشد، که می بایست حنجرمان را بهرش به مشقت اندازیم... خیر، آقای اسکروج بهر داستان های می باشند. ما زاموژسلی می باشیم.... ما که از بحث هایتان سر در بر نمی آوریم، می آیید یا خیر؟... از نخست این می دانستیم، خود خویشتن خویش به تنهایی می رویم.
گمگشته، با نگاهش بحث های لادیسلاو و دینگ را دنبال می کرد. شاید خود او هم در نظر اوّل حاضر نبود سوار یک روباه آتشین شود. با پایان بحث آن دو نفر و دور شدن دینگ، روباه روی زمین دراز کشیده و چشمانش را بست، غافل از آن که سوارش بیش از آن که احتمال می رفت ناشی بود.
- حرکت بنمای که مستعجلیم!
پیش از آن که روباه درست و حسابی متوجه حرفی که شنیده شود و یا روی چهار پا بایستد، آن چنان رویش نشستند که احساس کرد، معده و روده اش به همراه محتویاتشان، به دهنش آمدند و روباه را مجبور کرد با بدبختی معصومانه ای که با ظاهر مکارش تناقض داشت روی زمین دست و پا بزند و سوارش نیز بدون هیچ توجهی بر بالای کمرش فریاد می زد:
- حرکت کن دیگر! این حرکات مسخره چیست در می آورید؟ رسیدیم تا دلت خواست حرکات دلقکانه انجام ده. کنون می بایست به حرکت در آیی!
سوار با کف دست چند ضربه به ما تحت روباه در حال له شدن زد و حتی موهای پشت گردن روباه را کشید تا حرکت اندکی که ناشی از دست و پا زدن، ملتمسانه بود را به سمت بالا هدایت کند و نتیجه اش چیزی جز قطع شدن چندثانیه ای تنفس جانور نبود.
- آه! بی سبب وقت خویشتن به هدر دادیم.
آقای زاموژسلی بی توجه به روباه از سرجایش بلند شد و با اندیشه این که حال چه طور می بایست خودش را به جایی که باید برساند، از روباه دور شد.
" گو، نتوانم، نتوانم، نتوااااانم..."
بخشی از وجودش با این قسمت از آهنگ، هم عقیده بود، اما هنوز چند قدم دور نشده بود، که روباه پشت لباس او را به دهان گرفت و به سمت آسمان حرکت کرد. آقای زاموژسلی مطمئن نبود که می بایست مسیر و مقصدش را به روباه بگوید یا خیر؟ به نظرش رسید که تنها به لفظ «همان همیشگانی.» اکتفا کند. امّا ظاهرا روباه خودش می دانست کجا باید برود و چه باید بکند.
آهنگ به مرور کم و سپس به طور کامل محو شد. آقای زاموژسلی مثل تمامی دفعات پیش، فضای اطرافش را مورد مکاشفه قرار داد. فضایی پر از اشکال و انوار رنگارنگ که برخی چشمک می زدند و برخی ثابت و سرد و بی روح بودند، برخی به خنده اش وا می داشتند و برخی ناراحتش می کردند. برخی آشنا و برخی آشنا تر. برخی کوچک و برخی بزرگ، امّا... آن مکانی که به دنبالش می رفت، یک تفاوت اساسی با همه آن ها داشت. تفاوتی که یادآوری اش باعث شد لبخند بزند.
چند دقیقه ای در سکوت گذشت بود و در این فاصله دست و پاهای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی، به حالت آویزان از دهان روباه عادت کرده بودند که ناگهان رها شدند. چند ده ثانیه ای طول کشید تا آقای زاموژسلی فرود طولانی اش که منجر به تخریب نیمی از باغچه خانه ریدل، افتادن تاج الملوک از روی قفسه درون پاتیل معجون هکتور و لرزش دست وینسنت کراب هنگام گذاشتن رژ لب شده بود، را به پایان برساند.
- این نوبت نیز فراموش نمودیم، که پرسش کنیم به کدامین سرای بهر این فرودان شکایت نماییم!
پس از آن که آقای زاموژسلی نیمی از تنش را از دیوار خارجی مطبخ خانه ریدل خارج کرد، نگاهی به دیوارها و سقف آبی رنگی که احاطه اش کرده بود، انداخت و بی توجه به تهدیدات رز ویزلی بابت تخریب باغچه که اعلان می کرد چهار عدد خار را در چشمان مرد فرو می کند، کلاهش را صاف کرد و به اطرافش نگاهی انداخت و در اندیشید؛ آه ای سرای جادویی من.
"خوش آمدید"
دیدن این خوش آمد گویی کلیشه ای در نظرش تنها اتلاف وقت بود؛ هر چند که ندیدنش باعث نگرانیش می شد. کلمات از ناکجا آمده محو شدند و ناگهان همه جا به یک باره روشن شد.
- مااادر جان!
آقای زاموژسلی چندقدم عقب تر پرید و به پشت افتاد و دست پایش را در آغوش کشید. نه تنها قلبش که تمام وجودش می تپید. بعد از آن که ذهنش ماجرا را تجزیه و تحلیل کرد از جا بلند شد و به مجسمه مرد خشمگینی که در هر دستش یک شمشیر دندانه دار داشت و باعث وحشتش شده بود نگاه کرد.
- معلوم نمی باشد که این... خشمگین را در این سرای بنهاده است؟
چهره در هم کشید و نزدیک تر رفت، دهان مجسمه را بویید و با اندیشه انتقام گفت:
- آه و فغان! دهان وی نیز رایحه ای نامطبوع دارد... اشتباه مکن دنگ! ما نیز از گوشتیم، لکن دهانمان بوی گوشت می دهد؟ خا خا!
پوزخند صدا دارِ پیروزمندانه اش را به نشانه پیروزی نسیب مجسمه که همچنان با خشم به در ورودی خیره شده بود، کرده و با خرسندی به سمت پلکانی که در آن حوالی وجود داشت حرکت کرد. پله ها را دو تا یکی طی کرد و سرانجام به پله آخر رسید و در آخرین لحظه احساس کرد که پله در سر جایش فرو رفته و بلافاصله صدایی در اطرافش طنین افکند:
" یک نفس ای پیک سحری..."
از این آواز خوشش می آمد؛ باعث می شد احساس سرخوشی داشته باشد. هماهنگ با ریتم آن قدم هایش را بلند و کوتاه می کرد و از میان قفسه های بزرگ و کوچک می گذشت.
" از سر کویم چون گذری..."
به دنبال چیز به خصوصی می گشت. آخرین قفسه را که درونش لوزی سبز رنگ بزرگی وجود داشت دور زد و در پس آن گمشگته اش را باز یافت.
- یافتیمت سرانجام!... دنگ... ما سر در نمی آوریم، این "ی" زاید چه نیکویی بر جنابتان می افزاید؟ ای زواید پرست... باشد، ی تان، بهر خویشتان، دیــــنگ!... بهر شما مشقتی نمی دارد که، بهر اینجانب لفظی می باشد، که می بایست حنجرمان را بهرش به مشقت اندازیم... خیر، آقای اسکروج بهر داستان های می باشند. ما زاموژسلی می باشیم.... ما که از بحث هایتان سر در بر نمی آوریم، می آیید یا خیر؟... از نخست این می دانستیم، خود خویشتن خویش به تنهایی می رویم.
گمگشته، با نگاهش بحث های لادیسلاو و دینگ را دنبال می کرد. شاید خود او هم در نظر اوّل حاضر نبود سوار یک روباه آتشین شود. با پایان بحث آن دو نفر و دور شدن دینگ، روباه روی زمین دراز کشیده و چشمانش را بست، غافل از آن که سوارش بیش از آن که احتمال می رفت ناشی بود.
- حرکت بنمای که مستعجلیم!
پیش از آن که روباه درست و حسابی متوجه حرفی که شنیده شود و یا روی چهار پا بایستد، آن چنان رویش نشستند که احساس کرد، معده و روده اش به همراه محتویاتشان، به دهنش آمدند و روباه را مجبور کرد با بدبختی معصومانه ای که با ظاهر مکارش تناقض داشت روی زمین دست و پا بزند و سوارش نیز بدون هیچ توجهی بر بالای کمرش فریاد می زد:
- حرکت کن دیگر! این حرکات مسخره چیست در می آورید؟ رسیدیم تا دلت خواست حرکات دلقکانه انجام ده. کنون می بایست به حرکت در آیی!
سوار با کف دست چند ضربه به ما تحت روباه در حال له شدن زد و حتی موهای پشت گردن روباه را کشید تا حرکت اندکی که ناشی از دست و پا زدن، ملتمسانه بود را به سمت بالا هدایت کند و نتیجه اش چیزی جز قطع شدن چندثانیه ای تنفس جانور نبود.
- آه! بی سبب وقت خویشتن به هدر دادیم.
آقای زاموژسلی بی توجه به روباه از سرجایش بلند شد و با اندیشه این که حال چه طور می بایست خودش را به جایی که باید برساند، از روباه دور شد.
" گو، نتوانم، نتوانم، نتوااااانم..."
بخشی از وجودش با این قسمت از آهنگ، هم عقیده بود، اما هنوز چند قدم دور نشده بود، که روباه پشت لباس او را به دهان گرفت و به سمت آسمان حرکت کرد. آقای زاموژسلی مطمئن نبود که می بایست مسیر و مقصدش را به روباه بگوید یا خیر؟ به نظرش رسید که تنها به لفظ «همان همیشگانی.» اکتفا کند. امّا ظاهرا روباه خودش می دانست کجا باید برود و چه باید بکند.
آهنگ به مرور کم و سپس به طور کامل محو شد. آقای زاموژسلی مثل تمامی دفعات پیش، فضای اطرافش را مورد مکاشفه قرار داد. فضایی پر از اشکال و انوار رنگارنگ که برخی چشمک می زدند و برخی ثابت و سرد و بی روح بودند، برخی به خنده اش وا می داشتند و برخی ناراحتش می کردند. برخی آشنا و برخی آشنا تر. برخی کوچک و برخی بزرگ، امّا... آن مکانی که به دنبالش می رفت، یک تفاوت اساسی با همه آن ها داشت. تفاوتی که یادآوری اش باعث شد لبخند بزند.
چند دقیقه ای در سکوت گذشت بود و در این فاصله دست و پاهای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی، به حالت آویزان از دهان روباه عادت کرده بودند که ناگهان رها شدند. چند ده ثانیه ای طول کشید تا آقای زاموژسلی فرود طولانی اش که منجر به تخریب نیمی از باغچه خانه ریدل، افتادن تاج الملوک از روی قفسه درون پاتیل معجون هکتور و لرزش دست وینسنت کراب هنگام گذاشتن رژ لب شده بود، را به پایان برساند.
- این نوبت نیز فراموش نمودیم، که پرسش کنیم به کدامین سرای بهر این فرودان شکایت نماییم!
پس از آن که آقای زاموژسلی نیمی از تنش را از دیوار خارجی مطبخ خانه ریدل خارج کرد، نگاهی به دیوارها و سقف آبی رنگی که احاطه اش کرده بود، انداخت و بی توجه به تهدیدات رز ویزلی بابت تخریب باغچه که اعلان می کرد چهار عدد خار را در چشمان مرد فرو می کند، کلاهش را صاف کرد و به اطرافش نگاهی انداخت و در اندیشید؛ آه ای سرای جادویی من.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تمام عضلاتش ..
تمام استخوانها ..
یک جدال نابرابر از سرما و درد ..
این حتا اگر مجازاتِ خوبی هم بود، اما این را تغییر نمیداد که او را تنها گذاشته بود ..
میتوانست نرود ؟
شاید حقیقتا میتوانست !
خیلی اهمیت نداشت چقدر جادوی قدرتمندی داشتند و یا چقدر درونش را پر از یاس کردند و یا چقدر زیاد بودند و یا چقدر سریع ..
مهم این بود که شاید میتوانست با آنها نرود ..
یک مرگِ خوب را میتوانست به خودش بدهد ..
یک مرگ شاید بهتر از سپری کردنِ لحظاتی بود که نمیتوانست او را ببیند !
چقدر دلش مرگ میخواست اما باز این هم چیزی را تغییر نمیداد .. اینکه او را تنها گذاشته بود ..
تمام استخوانها ..
یک جدال نابرابر از سرما و درد ..
این حتا اگر مجازاتِ خوبی هم بود، اما این را تغییر نمیداد که او را تنها گذاشته بود ..
میتوانست نرود ؟
شاید حقیقتا میتوانست !
خیلی اهمیت نداشت چقدر جادوی قدرتمندی داشتند و یا چقدر درونش را پر از یاس کردند و یا چقدر زیاد بودند و یا چقدر سریع ..
مهم این بود که شاید میتوانست با آنها نرود ..
یک مرگِ خوب را میتوانست به خودش بدهد ..
یک مرگ شاید بهتر از سپری کردنِ لحظاتی بود که نمیتوانست او را ببیند !
چقدر دلش مرگ میخواست اما باز این هم چیزی را تغییر نمیداد .. اینکه او را تنها گذاشته بود ..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

...حالا جاده ی بلَک هَند واقع در حومه ی لندن، گرایش شمال غربی را از بالا نگاه کنید.
مردی را ببینید که سایه ی قدِ بلندش قسمتِ دراز و باریکی از آسفالتِ ترک خورده و تکه تکه شده را می پوشاند و بنظر میرسد که جدای از هیکلِ سیاه پوشِ خودش، پیکرِ تیره رنگی که زردیِ چراغ های از نفس افتاده و کم نورِ جاده را خراشیده است به دنبالش سینه خیز کشیده میشود. حتی روبانی که با آن موهای مجعد و مشکی رنگش را پشت سرش جمع کرده است هم با سایه اش همرنگ محسوب میشود.
یک چیزی در همین مایهها.
چشمانتان را کمی بالا تر ببرید؛ مردی را ببینید که طوری از آن سرِ جاده پیشروی میکند که انگار برای دوئل آمده است.
تقریباً میشد گفت همین.
کمی صبر کنید. نگاهشان کنید که به هم میرسند و در فاصله ی یک متریِ هم می ایستند..
اما..
نه دقیقاً.
***
- نمیدونم به چه زبونی باس اینو بگم که تو مغزت فرو بره..
صدای مرد کوتاهتر و مسنتر، متحکم و کمی عصبی به نظر میآمد. کیفیتی در طرز ایستادن بیقید مرد بلندقد بود که عصبیترش میکرد.
یا چیزی در لحن سرد و به وضوح غیر دوستانهی مخاطبش:
- نمیدونم رودولف. من زبون "رودولف"ـا رو نمیفهمم معمولاً.
- تو زبون چه جونوریو میفهمی ریگولوس؟! لابد زبون همون جونور مسمومی که..
اگر رودولف دقیقتر به چشمان ریگولوس خیره میشد، جوشیدن آرام خشم را در اعماق آن دریاچهی عمیق و سیاه میدید. یا اگر حواسش جمعتر بود، خنجر پرتابی کوچکی که به آرامی از آستین لباس سیاه ریگولوس سُر میخورد و در دستانش قرار میگرفت، توجهش را جلب میکرد.
- رودولف فکر میکنم متوجه مفهوم خط قرمز نیستی..
- اونی که متوجه نیست تویی!
- شاید باید مفهوم خط رو برات بیشتر باز کنم..
- شاید باید چشای کورتو بیشتر وا کنی!
- یا قرمز رو دقیقاً نشونت بدم..
دقیقاً لحظهای که خنجر ریگولوس زیر نور مهتاب برق زد و دقیقاً لحظهای که رودولف متوجه شد زمان کشیدن قمهی لعنتیش رسیده و چه بسا دیر هم شده..
نقل قول:
نه دقیقاً.
دستی از ناکجا پشت ریگولوس بلک ظاهر شد، یقهش را گرفت و او را با قدرت تمام به عقب پرت کرد. پیش از آن که ریگولوس یا رودولف به خودشان بیایند، صاحب دست ناشناس، مُشت دیگرش را ماهرانه به سمت رودولف ِ متحیر تاب داد و لحظهای بعد، صدای تق ناخوشایندی، سکوت بهتزدهی خیابان را شکست.
- چه کوفتـ..
- غلاف کن لسترنج!
رودولف تلوتلوخوران، اندکی متحیر عقب رفت. چنان جا خورده بود که تنها دستش را بلند کرد تا با لمس خون روان از بینیش، واقعیت ِ مُشت خوردن لحظهای پیشش را عینیت بخشد.
- تو دیگه کدوم خری..
- من اون خریم که دارم بت میگم دماغتو از روابط ملت بکشی بیرون!
صدای تق آشنای چاقوی ضامندار به رودولف هشدار داد دفعهی بعد، با چیزی بدتر از یک مُشت غافلگیرکننده رو به رو خواهد شد. او که بدیهتاً قصد نداشت با قمهای هشتاد سانتی با دختری مسلح به چاقوی هشتسانتیمتری درگیر شود، تنها به جاخالی دادن از برابر هجوم بعدی او بسنده کرد.
- من داشتم بش.. اخطار..
- یه بار!
"یه بار".
یک مُشت ِ ناگهانی و "یه بار".
یک مشت ناگهانی و قمهای که هرگز از غلافش در نیامد.
یک مشت ناگهانی و "دماغتو از روابط ملت بکش بیرون".
***
- چی میبینی؟
- من آدم خوبی واس نظر پرسیدن نیسّم، من چیزایی رو میبینم که بقیه نمیبینن و چیزایی که بقیه میبینن رو نمیبینم.
- خب چی دیدی؟
خیلی گذشته بود.
از جانور مسموم و خط قرمز و دماغ و یک بار.
یک جایی آن وسط، یک چیزی عوض شده بود. شاید همان موقع بود. همان اولین باری که ویولت فکر کرد چه دیدهاست. همان اولین باری که چشمهایش را دید. چشمهای بهتزده، با تهرنگی از شوخطبعی و سؤال حقیقی ِ "تو دیگه کدوم خری هستی."
و داستان یک بار دیگر در ذهن او مرور شد.
***
- هی. دماغ.
-

- یه چند وخ نیسّم. هواشو داری؟
- برو هستم.

***
گفته بودم که.
نقل قول:
نه دقیقاً.
پادشاه پشتبامهای دنیا، مثل همیشه، پشتبام به پشتبام، مرد سیاهپوش را تعقیب میکرد. چشمانی که عادت داشتند عزیزانشان را از بالای پشتبامها دنبال کنند و در شبهای تاریک، حافظ امنیتشان باشند، مثل همیشه به خوبی به وظایفشان عمل میکردند.
آنجا، اولین بار بود که رودولف را دید.
پیش از آن که گوشهای تیزشدهی ماگت در کنارش به او اخطار دهند، خودش آنقدر ریگولوس بلکش را میشناخت که از طرز ایستادن شق و رق او بفهمد مشکلی پیش آمده. آنقدر به حرکاتش آشنا بود که ببیند چطور خنجر دارد از آستینش به پایین سُر میخورد و حتی یک احمق هم میتوانست ببیند رودولف چنان بر حقانیتش اصرار دارد که هیچ حواسش به مخاطبش نیست.
گربهسان پایین پرید.
یقهی ریگولوس را گرفت و همانطور که همیشه عادتش بود، او را عقب کشید. یک جایی در آن میان، دیگر نمیدانست چه زمانی برای چه ریگولوس را عقب میکشد. چون نمیخواهد آسیب ببیند یا چون نمیخواهد آسیب بزند..
ولی جایی در آن میان.. دیگر عادتش شده بود.
ثانیهای قبل از تاب دادن مشتش به سمت صورت مبهوت و ناباور رودولف، نگاهش در نگاه او گره خورد.
و چشمها..
تنها چیزی بودند که ویولت میدید.
***
نشسته بود تنها روی لبهی پلهها، با دمپاییهای خرگوشی احمقانهای که هیچرقمه به آن یال و کوپال نمیآمد، یک دستش را ستون تنش کرده بود و در میان انگشتان دست زمخت دیگرش، سیگاری به چشم میخورد.
کسی، گربهسان از درخت جلوی خانهی ریدل پایین پرید. رودولف توجهی به او نکرد. نگاهش خیره مانده بود به دودی که پیش چشمانش، در هوا محو میشد.
"کسی" بر خلاف شبهای دیگری که سوتزنان و در معیت گربهش، راهش را میکشید و میرفت، چند لحظهای همانجا ایستاد و به رودولف نگریست. اهمیتی نداد. راستش را بخواهید، حوصلهش را نداشت.
"کسی" آمد و کنار رودولف نشست.
حالا دو نفر به دود سیگار خیره شده بودند.
***
نقل قول:
نه دقیقاً.
صداقت.
چشمان سبز-خاکستری پیش رویش، عصبی بودند. متحیر شاید. نگران کمی. شوخطبع بعضاً.
ولی از آن چشمهای لعنتی مزخرفی بودند که حرف آخر را، اول میزدند.
"تق".
و ویولت دماغ صاحبشان را ترکاند.
بدون این که دقیقتر به چشمانش نگاه کند.
***
سیگار پشت سیگار. و "کسی" چیزی نگفت.
تا بالاخره..
- هی.
- ها؟
- خواسّی حرف بزنی هسّما.
رودولف لحظهای پاسخ ِ "به شیرم" را در دهانش مزه مزه کرد و بعد، بیاعتنا شانهای بالا انداخت.
- ها.
ولی "کسی" نرفت.
***
شاید شما بتوانید یقهی یک ریگولوس را بگیرید و پرتش کنید عقب.
ولی باور کنید گرفتن یقهی یک رودولف قمه به دست و عقب پرتاب کردنش کمی بیشتر از نیروی بدنی ویولت بودلر را میطلبد.
- سینوس بگیرش!
- باشـ.. آخ! خودت بگیرش!
"خودت بگیرش" آرسینوس که آرنج رودولف خشمگین آمادهی دعوا در دماغش کوبیده شده بود، تودماغی و خندهدار مینمود، گرچه چیزی نمیتوانست ویولتی را که سعی میکرد مانع از کشته شدن کسی به دست رودولف شود را در آن لحظه بخنداند.
- نکن! رودولف! بسه دیگه!
تقریباً شش هفت نفری داشتند سعی میکردند جلوی روی هوا رفتن کل جامعهی جادویی را بگیرند..
***
- ویولت.
- ها؟
حتی جادوگرها هم گاهی کیسهی یخ روی ابروی مُشتخوردهشان میگذارند. ولی وقتی این جادوگرها زیر ردایشان بلوز بر تن نداشته باشند و دمپایی خرگوشی در پاهایشان خودنمایی کند، کمی احمقانهبودگی قضیه را بالا میبرد.
- خعلی گند زدم؟
همان لحظه دود سیگارش، مهی غلیظ را در اطراف صورتش شکل داد. ویولت کوشید از میان دود چهرهش را ببیند.
دود پراکنده شد.
ویولت چشمان سبز صادقش را دید.
- نه.
رودولف لسترنج خسته بود.
***
نقل قول:
- چی میبینی؟
- من آدم خوبی واس نظر پرسیدن نیسّم، من چیزایی رو میبینم که بقیه نمیبینن و چیزایی که بقیه میبینن رو نمیبینم.
- خب چی دیدی؟
"صداقت".
ویولت از دود سیگار متنفر بود.
رودولف بیتوجه، به ستارهها مینگریست.
- ویولت.
دود سیگار نمیگذاشت ستارهها را درست ببیند. جایی در آن میان، انگار او هم به دود سیگار رودولف خیره میشد.
- ها؟
- به آدمی که موقع عصبانیت ممکنه هرچیزی بگه اعتماد میکنی؟
ویولت از دود سیگار متنفر بود.
- من به تو اعتماد میکنم.
رودولف دود را به بیرون فوت کرد و پوزخندی زد.
- پس واقعاً لُری.
***
به آدمی که موقع عصبانیت ممکنه هرچیزی بگه اعتماد میکنی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

"قبلا که اینجا بودی، نمیتونستم بهت نگاه کنم.
تو دقیقا مثل یه فرشته بودی. حتی پوستت همونطوری نرم بود."
_آم... تام؟ صدای آهنگ رو بلند کن...
تلو تلو خورد. زیگزاگ قدم برداشت و سرانجام بالا تنه اش روی پیشخوان ولو شد. به سختی آرنج هایش را به سطحِ چوبیِ میز مانند تکیه داد و تلاش کرد سرش را بالا بیاورد. نتوانست.
_چیه بلک؟ من یه بطریِ دیگه به تو نمیدم. اینطوری میمیری.
_تو...
_نه.
_وقتی جوون بودی...
_نه.
سرفه کرد. دست هایش به پیشخوان چنگ زدند و محکم نگهش داشتند، گویی طوفانی سهمگین پیرامونش را در خود گرفته انتظار می کشید که او پیشخوان را رها کند.
شاید هم همینطور بود.
_...خونواده ای داشتی؟
اخم کرد.
_چی داری میگی بلک؟
_مثل... یدونه خونه ی واقعی... با خونواده ی... واقعیِ داخلش.
_آره بلک. یکی داشتم.
_و اونا تورو دوست داشتن...؟
_فکر کنم آره. اونا منو دوست داشتن.
پیشخوان را که رها کرد، با سر توی کاناپه ی کنارش فرو رفت. مثل اینکه طوفانش چندان قوت نداشت. صدای خفه اش از ورای کوسن ها به گوش رسید.
_خیلی خوش شانسی تام.
_تو خوش شانس نبودی؟
_من خونواده نداشتم. من یه خاندان اصیل و باستانی داشتم. خیلی خوش شانسی تام.
طاق باز روی کاناپه دراز کشید و یک کوسن گرد و سرخ رنگ را که معلوم نبود از کجا پیدایش شده است روی صورتش فشرد. خندید.
_چقدر سرم درد میکنه. چقدر تو خوش شانسی تام.
_تصمیممو گرفتم. ول کن دیگه. توروخدا ول کن. ببین اگه به روت نیاری امشب بیدار بودی، قول میدم هواتو داشته باشم. قول میدم جبران کنم.
_جبران نمیخوام.
_خب دیگه باز بهتر.
_میخوام بمونی.
پسرِ مو قهوه ای که بنظر میرسید سنش از مخاطبش بیشتر باشد، مستاصل، کوله پشتی اش را از پنجره پایین انداخت و خودش دوباره درون اتاق پرید.
_دهمین باریه که توضیح میدم. نمیتونم. اینجا دیگه نمیشه موند.
_من میتونم بمونم.
_چون تو رئیسی. تو دقیقا دلیلی هستی که میگه من نمیتونم بمونم.
چشمان پسرِ کوچکتر برق زدند. انگار راهی یافته باشد.
_خب من میرم، تو رئیس باش.
چشمانش را چرخاند.
_دست من نیست که. کلا دست ما نیست. بیخیال ریگولوس. اون برادرمه.
_من برادرتم.
_درباره رگ و ریشه نیست. درباره شباهتاست.
_اینطوری تمام گریفیندوریا خوار مادرتن.
_الان دیگه فقط داری سعی میکنی احمق باشی.
_سیریوس. نرو. من اینجا-
_هیچیت نمیشه. نمیدونم چرا همه به من که میرسن مظلوم و بدبختن.
پرید.
"تو مثل پرِ یه کبوتر توی دنیای قشنگِ خودت غوطه ور بودی.
همیشه آرزو میکردم که منم خاص بودم، چون تو بدجوری متفاوتی."
پسرِ کوچک تر، صدای برخوردِ برادرش را با جایی که پیش از آن کوله پشتیِ او فرود آمده بود شنید. چشمانش را بست و روی تختِ زیر پنجره ولو شد.
_...من اینجا دلم برات تنگ میشه.
با نشستنِ یک نفر روی مبلی که زیرش به خواب رفته بود، هجوم سنگینی را احساس کرد و زمانی که توانست خودش را قانع کند بختک قصد کشتنش را ندارد، تازه متوجه مکالماتی شد که بالای سرش شکل می گرفتند. حتی در اعماقِ سکوتِ میان دو جمله هم تنش و اضطراب بود که غوطه می خورد.
_اورین. ما هنوز یه پسر داریم.
_ولی دوتا داشتیم. میکشمش. تیکه تیکه ش میکنم. فقط اگه دستم بهش برسه. یاغی.
_ما هنوز یه پسر داریم که سربلندمون کنه. این یکی ناامیدمون نمیکنه. ریگولوس ناامیدمون نمیکنه. هنوز کوچیکه. ولی بیشتر میفهمه.
_این یکی هم خراب از آب در بیاد، کم کم دیگه میگردم ببینم چه گناه کبیره ای مرتکب شدم.
"ولی من یه آدم عجیب غریبم. من یه دست و پا چلفتی ام.
اصلا اینجا چه غلطی میکنم؟!
حتی به اینجا هم تعلق ندارم."
تلاش کرد صدای نفس هایش تا حد ممکن به گوش نرسند. تلاش کرد پدرش تا حد ممکن لیست گناهانش را مرور نکند.
"اهمیتی نمیدم اگه درد داره، کنترل اوضاع باید دست من باشه چون من اینو میخوام."
_اگه اون تونست بپره، منم میتونم کریچر.
صدای برخورد کوله پشتی اش را با زمین احساس کرد.
_به پدرم بگو... خب...
"یه ظاهرِ بی نقص میخوام.
یه باطنِ بی نقص میخوام."
نفس عمیقی کشید.
_فکر کنم یه گناه کبیره مرتکب شده. هیچی بهش نگو. بگو سعی کردی جلومو بگیری.
_اما کریچر جلوی ارباب بلک رو-
_بعضی وقتا... آدما وقتی تو موقعیتِ "کاریه که شده" قرار میگیرن، ترجیح میدن اون چیزی که براشون باقی مونده رو حفظ کنن. حتی اگه تنها راهش دروغ گفتن باشه.
به چشمان رفیقِ واقعی اش خیره شد.
_حتی جنا ام بد نیست این کارو بکنن.
لبخند زد.
_یه بار یکی بهم گفت افتادن هیچ فرقی با پرواز کردن نداره. فقط بستگی داره که از کدوم جهت بهش نگاه کنی.
_من ناامیدشون کردم. و قبل از اینکه فرصت داشته باشم جمعش کنم، چند سال بعد بهم خبر دادن که مُردن تام.
قهقهه زد.
_خودشون. افتخارشون. تمام چیزی که براش جنگیده بودن. فرشینه ی شجره نامه. همشون تو آتیش سوخته بودن تام. فکر کنم واقعا یکی اونجا یه گناه کبیره مرتکب شده بود.
خنده اش شدید تر شد. تام پیشبینی میکرد که اگر همینطور پیش برود از روی کاناپه پایین خواهد افتاد.
_چند سال بعدش بهم خبر دادن که سیریوس هم مُرده تام. فکر کنم لحظه های آخر قبول کرد که برادرش من بودم.
صدایش بلند و بلند تر شد و رو به فریاد رفت.
_نه اون احمق بی مصرفی که حتی وقتی مرد پیششم نبود. نه اون نامرد که خودش زودتر مرد.
انگار که فنری در دلش کشیده و کشیده شده و سرانجام رها شده باشد، تن صدایش پایین افتاد.
_حتی اگر قبول نکرد هم، برادرش من بودم.
_آره بلک. فکر کنم تو بودی.
_حتی با وجود اینکه من یه آدم عجیب غریبم. یه دست و پا چلفتی ام.
خنده هایش دوباره رو به اوج رفتند.
_یه بطری بیار تام.
انگار که چیزی را ناگهان به یاد آورده باشد، اخم کرد.
_اینجا چه غلطی میکنم؟!
پ.ن
تو دقیقا مثل یه فرشته بودی. حتی پوستت همونطوری نرم بود."
_آم... تام؟ صدای آهنگ رو بلند کن...
تلو تلو خورد. زیگزاگ قدم برداشت و سرانجام بالا تنه اش روی پیشخوان ولو شد. به سختی آرنج هایش را به سطحِ چوبیِ میز مانند تکیه داد و تلاش کرد سرش را بالا بیاورد. نتوانست.
_چیه بلک؟ من یه بطریِ دیگه به تو نمیدم. اینطوری میمیری.
_تو...
_نه.
_وقتی جوون بودی...
_نه.
سرفه کرد. دست هایش به پیشخوان چنگ زدند و محکم نگهش داشتند، گویی طوفانی سهمگین پیرامونش را در خود گرفته انتظار می کشید که او پیشخوان را رها کند.
شاید هم همینطور بود.
_...خونواده ای داشتی؟
اخم کرد.
_چی داری میگی بلک؟
_مثل... یدونه خونه ی واقعی... با خونواده ی... واقعیِ داخلش.
_آره بلک. یکی داشتم.
_و اونا تورو دوست داشتن...؟
_فکر کنم آره. اونا منو دوست داشتن.
پیشخوان را که رها کرد، با سر توی کاناپه ی کنارش فرو رفت. مثل اینکه طوفانش چندان قوت نداشت. صدای خفه اش از ورای کوسن ها به گوش رسید.
_خیلی خوش شانسی تام.
_تو خوش شانس نبودی؟
_من خونواده نداشتم. من یه خاندان اصیل و باستانی داشتم. خیلی خوش شانسی تام.
طاق باز روی کاناپه دراز کشید و یک کوسن گرد و سرخ رنگ را که معلوم نبود از کجا پیدایش شده است روی صورتش فشرد. خندید.
_چقدر سرم درد میکنه. چقدر تو خوش شانسی تام.
***
_تصمیممو گرفتم. ول کن دیگه. توروخدا ول کن. ببین اگه به روت نیاری امشب بیدار بودی، قول میدم هواتو داشته باشم. قول میدم جبران کنم.
_جبران نمیخوام.
_خب دیگه باز بهتر.
_میخوام بمونی.
پسرِ مو قهوه ای که بنظر میرسید سنش از مخاطبش بیشتر باشد، مستاصل، کوله پشتی اش را از پنجره پایین انداخت و خودش دوباره درون اتاق پرید.
_دهمین باریه که توضیح میدم. نمیتونم. اینجا دیگه نمیشه موند.
_من میتونم بمونم.
_چون تو رئیسی. تو دقیقا دلیلی هستی که میگه من نمیتونم بمونم.
چشمان پسرِ کوچکتر برق زدند. انگار راهی یافته باشد.
_خب من میرم، تو رئیس باش.
چشمانش را چرخاند.
_دست من نیست که. کلا دست ما نیست. بیخیال ریگولوس. اون برادرمه.
_من برادرتم.
_درباره رگ و ریشه نیست. درباره شباهتاست.
_اینطوری تمام گریفیندوریا خوار مادرتن.
_الان دیگه فقط داری سعی میکنی احمق باشی.
_سیریوس. نرو. من اینجا-
_هیچیت نمیشه. نمیدونم چرا همه به من که میرسن مظلوم و بدبختن.
پرید.
"تو مثل پرِ یه کبوتر توی دنیای قشنگِ خودت غوطه ور بودی.
همیشه آرزو میکردم که منم خاص بودم، چون تو بدجوری متفاوتی."
پسرِ کوچک تر، صدای برخوردِ برادرش را با جایی که پیش از آن کوله پشتیِ او فرود آمده بود شنید. چشمانش را بست و روی تختِ زیر پنجره ولو شد.
_...من اینجا دلم برات تنگ میشه.
***
با نشستنِ یک نفر روی مبلی که زیرش به خواب رفته بود، هجوم سنگینی را احساس کرد و زمانی که توانست خودش را قانع کند بختک قصد کشتنش را ندارد، تازه متوجه مکالماتی شد که بالای سرش شکل می گرفتند. حتی در اعماقِ سکوتِ میان دو جمله هم تنش و اضطراب بود که غوطه می خورد.
_اورین. ما هنوز یه پسر داریم.
_ولی دوتا داشتیم. میکشمش. تیکه تیکه ش میکنم. فقط اگه دستم بهش برسه. یاغی.
_ما هنوز یه پسر داریم که سربلندمون کنه. این یکی ناامیدمون نمیکنه. ریگولوس ناامیدمون نمیکنه. هنوز کوچیکه. ولی بیشتر میفهمه.
_این یکی هم خراب از آب در بیاد، کم کم دیگه میگردم ببینم چه گناه کبیره ای مرتکب شدم.
"ولی من یه آدم عجیب غریبم. من یه دست و پا چلفتی ام.
اصلا اینجا چه غلطی میکنم؟!
حتی به اینجا هم تعلق ندارم."
تلاش کرد صدای نفس هایش تا حد ممکن به گوش نرسند. تلاش کرد پدرش تا حد ممکن لیست گناهانش را مرور نکند.
***
"اهمیتی نمیدم اگه درد داره، کنترل اوضاع باید دست من باشه چون من اینو میخوام."
_اگه اون تونست بپره، منم میتونم کریچر.
صدای برخورد کوله پشتی اش را با زمین احساس کرد.
_به پدرم بگو... خب...
"یه ظاهرِ بی نقص میخوام.
یه باطنِ بی نقص میخوام."
نفس عمیقی کشید.
_فکر کنم یه گناه کبیره مرتکب شده. هیچی بهش نگو. بگو سعی کردی جلومو بگیری.
_اما کریچر جلوی ارباب بلک رو-
_بعضی وقتا... آدما وقتی تو موقعیتِ "کاریه که شده" قرار میگیرن، ترجیح میدن اون چیزی که براشون باقی مونده رو حفظ کنن. حتی اگه تنها راهش دروغ گفتن باشه.
به چشمان رفیقِ واقعی اش خیره شد.
_حتی جنا ام بد نیست این کارو بکنن.
لبخند زد.
_یه بار یکی بهم گفت افتادن هیچ فرقی با پرواز کردن نداره. فقط بستگی داره که از کدوم جهت بهش نگاه کنی.
***
_من ناامیدشون کردم. و قبل از اینکه فرصت داشته باشم جمعش کنم، چند سال بعد بهم خبر دادن که مُردن تام.
قهقهه زد.
_خودشون. افتخارشون. تمام چیزی که براش جنگیده بودن. فرشینه ی شجره نامه. همشون تو آتیش سوخته بودن تام. فکر کنم واقعا یکی اونجا یه گناه کبیره مرتکب شده بود.
خنده اش شدید تر شد. تام پیشبینی میکرد که اگر همینطور پیش برود از روی کاناپه پایین خواهد افتاد.
_چند سال بعدش بهم خبر دادن که سیریوس هم مُرده تام. فکر کنم لحظه های آخر قبول کرد که برادرش من بودم.
صدایش بلند و بلند تر شد و رو به فریاد رفت.
_نه اون احمق بی مصرفی که حتی وقتی مرد پیششم نبود. نه اون نامرد که خودش زودتر مرد.
انگار که فنری در دلش کشیده و کشیده شده و سرانجام رها شده باشد، تن صدایش پایین افتاد.
_حتی اگر قبول نکرد هم، برادرش من بودم.
_آره بلک. فکر کنم تو بودی.
_حتی با وجود اینکه من یه آدم عجیب غریبم. یه دست و پا چلفتی ام.
خنده هایش دوباره رو به اوج رفتند.
_یه بطری بیار تام.
انگار که چیزی را ناگهان به یاد آورده باشد، اخم کرد.
_اینجا چه غلطی میکنم؟!
پ.ن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/06
تولد نقش: 1397/07/13
آخرین ورود: شنبه 2 بهمن 1395 21:17
از: جایی به نام هیچ جا
پستها:
54

تلالو آخرین باریکه های نور نوید غروبی حماسی را به الوار الوار پوسیده و نم گرفته عمارت کهنه ای می داد که روزگاری تصویر منزلی باشکوه را بر فراز بلندترین تپه دهکده لیتل هنگلتون در ذهن اهالی آنجا تداعی می کردند. بال هایی به سپیدی قو رقص کنان از میان ابرهای غم زده و خاکستری راهشان را به سوی باغچه مزین به خس و خاشاک عمارت قدیمی باز می کردند. شاید بر چشم هر ماگل و یا حتی جادوگری فرود زنی بالدار در حالیکه فرد شنل پوشی را در آغوش حمل میکرد، آن هم درست وسط باغچه این چنین خانه ای متروک و نفرین شده، توهمی بیش نبود، لیکن حالا به چشم تو رنگ حقیقت به خود می گیرد.
پس از فرودی نسبتاً سنگین، زن جوان به زحمت سعی میکرد بال های روییده از ستون فقراتش را از دست عشقه های خشکیده روی دیوار خانه رها سازد. پس از چند لحظه ای کلنجار و سوراخ سوراخ شدن دکلته سراسر مشکی اش، به سمت مرد شنل پوشی برگشت که او را به دشواری قبل از خودش وسط راه سنگفرش شده مشرف به درب نیمه باز خانه فرود آورده بود.
«سرورم... سرورم... منو ببخشید...»
زن با دستپاچگی مقابل اربابش زانو زد و ضمن طلب زبانی عفو، سریعا در حال بلند کردن مرد شنل پوش از زیر بغل او بود. بلاخره مرد را بلند کرد و یک دستش را دور گردن خودش انداخت و با همدیگر کشان کشان به سمت درب خانه گام بر می داشتند. صدای بی روح، سرد، سرشار از افسوس اما پر ابهت مرد، آن زن را شرمنده کرد...
«هیچ وقت یاد نمیگیری. هیچ وقت یاد نمیگیری دلفی. »
زن با خجالت و چشمانی ریز شده سرش را پایین انداخت. از لابلای تار های موی مشکی و صافش، قطرات رقیق و سفید رنگ اسهال کبوتر روی سینه اش می چکید...
«سرورم. کبوتره رو ندیدم. از ناکجا ظاهر شد وسط صورتم. پیشکشی هم با تمام وجود تقدیمم کرد. من تلاش...»
واژگان جاری بر زبان زن با صدای پوزخند مرد شنل پوش در گلویش خفه شد و دیگر هیچ نگفت. زن دستش را دور کمر مرد شنل پوش گرفت و او را از چند پله مقابل در بالا کشید. سرانجام درب نیمه باز و تقریبا خرد شده و از چندجا شکسته را به داخل هل داد. مرد شنل پوش چند قدمی به جلو برداشت و به چارچوپ در تکیه زد. کلاه شنلش را از روی سرش برداشت و و با آهی عمیق در دل به تالار پذیرایی منزل پدرش اش زل زد که حالا چیزی به جز تار عنکبوت و خاک و کوهی از لوازم خانگی تکه تکه شده از آن باقی نمانده بود.
نگاه خونین و همچون مار ارباب تاریکی به آرامی از سوی سکوت و ماتم قرارگاه سابقش به سمت دلفی چرخید که با چشمانی اشک آلود و نگاهی شیفته به او زل زده بود. لرد ولدمورت بی آنکه مجبور باشد با نگاه سردش چیزی بگوید، زن کف دستانش را به سمت اربابش تکانی کوتاه داد و از ناکجا چوبدستی جادویی بین انگشتان دست راست مرد ظاهر شد و عصایی هم زیر دست چپش را گرفت و پاهای برهنه و ناتوانش را به حرکت وا داشت.
قدرتمندترین و پر ابهت ترین جادوگر تاریخ حال تبدیل به پیرمردی شکسته و غمگین شده بود. با چشمانی بسته، به سوی راه پله قدم بر می داشت و با هر قدم، صدای تک تک یارانش در گوشش طنین می انداخت و او را به روزهایی می برد که سراسر آن پذیرایی بجای شکل دخمه امروزی اش، باشکوه بود و پر از دوستانی که جانشان را برای ارباب خود فدا می کردند.
«معجون بدم ارباب؟ ارباب ارباب. من پیکسی ام. مگس نیستم. چرا مگس کش آخه؟ سرورم ! اجازه بدین من این بی مصرف ها رو کروشیو کنم. ارباب؟ ساحره تازه وارد داریم؟ سرورم ! من برم پدر مادرمو بکشم الان برمیگردم.. دایی؟ دایی ژون. کوژا گژاشتی اون منقل منو. دایی؟ اومدیو نشاژیا. ئه. دایی؟ ارباب؟ ارباب؟ میشه در یخچالو باز کنید؟ اینجا ده ساله هوا مطبوع نیست. سرورم. من املت شما هستم. ارباب؟ لواشک در دوازده طعم بدم؟...»
به زحمت خود را از آخرین پله بالا کشید و قدم در راهروی طبقه دوم گذاشت. اصوات زنده درون گوشش تبدیل به چروک های روی صورت سرد و بی روحش شدند. در تاریکی راهرو به سوی اتاق انتهایی گام برداشت.
«ارباب این شیره ره میل بفرمائید. مال گاومیش دِهه مون هسته. »
لحظه ای گمان برد که مرگخوار دهاتی اش واقعا آنجا بود و کاسه بدست شیر تعارف می کرد. لبخندی تلخ و گذرا بر گوشه لبش می نشیند اما سریعا آن را می بلعد. همچنان با چشمان بسته پیش می رود و نهایتا خود را به آخرین درب راهرو می رساند. صدای فریاد وحشتناک و غیر منتظره ارباب تاریکی لرزه بر اندام دلفی انداخت که پشت سرش او را دنبال می کرد.
«خیانت ! دلفی. ذره ذره وجود این خونه بوی خاطراتی رو میده که آغشته به خیانت شدن.»
پلک های چشمان سرخش رو به دستگیره در مقابلش بالا رفتند. قطره اشکی نقره فام گوشه چشم لرد ولدمورت پدیدار گشت اما قبل از اینکه احساساتش برانگیخته شود، اشک تبدیل به قطره خونی شده بود که آرام آرام از بین چین و چروک های صورت سفیدش راهش را پیدا می کرد. با اشاره لرزان چوبدستی اش، در اتاق گشوده شد. آخرین پرتوهای خورشید در حال غروب از میان پنجره ای با شیشه های ترک خورده و خاک گرفته راهش را به داخل اتاق و صورت او باز کرد. پیش از آنکه قدم دیگری در اتاق خاک گرفته، خالی و کثیفی بگذارد که روزگاری دفتر باعظمت و ترسناک او بود، نقش بر زمین شد.
«سرورم ! »
«به من دست نزن دلفی. »
پیش از آنکه دلفی خم شود تا او را بلند کند به عقب رانده شده بود. لرد تاریکی به زور بدن نحیف و کوبیده شده اش را از زمین کند و خودش را کشاند پای پنجره.
«برایم یک صندلی بیار.»
دلفی نگاهی به اطراف اتاق انداخت و در گوشه ای کنار یک تخت، صندلی چوبی و شکسته ای یافت. انگشت اشاره اش را به سوی صندلی گرفت و صندلی تبدیل به یک صندلی نو و محکم شد و مقابل پنجره ظاهر شد. پنجره شکسته را باز کرد و سپس به سمت همان تخت زهوار در رفته رفت و با ناله هایی مبهم و زمزمه هایی اشک آلود و دخترانه روی تخت ولو شد و ملتمسانه به اربابش نگاه می کرد.
ارباب تاریکی با چهره ای مات و خونسرد اما پیکری دردمند به تماشای آخرین پرتوی نور خورشید و غروب نشسته بود. آه عمیقی کشید و گفت:
«در طول تمام این سالها جان انسان های زیادی رو گرفتم، دلفی. از جادوگر تا ماگل. از بچه تا بزرگسال. اما میدونی تصویری که ازم به خاطر اینها در ذهن مردم ساخته شده چیه؟ میدونی دلفی؟»
«سرورم ! خواهش میکنم...خوا...ه...»
دلفی از روی تخت خود را به زمین انداخت و سجده کنان با ناله و گریه خود را به سمت پای اربابش می کشید.
«اینقدر ناله نکن. حرف های منو به لجن میکشی. داری حال من رو بهم میزنی دلفی. کروشــــ.. ــــ.....ووو»
پیش از آنکه لرد ولدمورت بتواند نفرین شکنجه را به سوی خادمش روانه کند، چوبدستی اش از میان دست لرزانش بیرون جهید و مقابلش روی زمین افتاد.
«آه ! می بینی دلفی؟ حتی دیگه نمیتونم تنبیه ات کنم. »
لرد سیاه به چوبدستی نگاه می کند که مقابلش روی زمین افتاده بود. روزهایی که با آن بی نظیرترین جادوهای تاریخ را اجرا می کرد به سرعت از مقابل چشمانش رد می شدند. به بازی زمانه پوزخندی زد و سرش را بالا گرفت و به تپه هایی در دوردست نگاه می کرد که رفته رفته خورشید را جایی در فراسوی خودشان به آغوش می کشیدند.
«به خاطر کشتن آدم های زیادی به من گفتند و میگن جنایتکار و و قاتل ! اما مساله اینجاست که من هیچ کدام اینها نبودم و اونها هیچ وقت متوجه نشدند... »
سری با نشانه تاسف تکان داد و با مکثی کوتاه گفت:
« من وسیله یا عامل مرگ نبودم. من خود مرگ بودم و از جنس سرنوشت. و اونها شایسته رویارویی با من. اونها هیچ وقت یاد نگرفتند و هنوز هم نمی فهمند که نیکی و سیرت خوب برای برقراری نیکی مطلق، یک تلاش بی فایده برای بر هم زدن توازن دوره ای خیر و شر بوده. حداقل بخاطر تلاش شون شایسته رها شدن از این زخم دردناک و عفونی دنیوی بودند. اونها هیچ وقت نمیفهمن دلفی. همچنان که یاران و دوستان من هم نفهمیدند و یک به یک خیانت کردند. افسوس !»
شعله ای مهیب و سبز رنگ از کمر دلفی ظاهر شد و بال هایی آتشین از پشت زن بیرون جهیدند، مشت محکمش را بر پارکت اتاق کوبید، چوبدستی مقابلش به پرواز در آمد و دوباره میان مشت اربابش قرار گرفت. روی پاهای لرد تاریکی خم شد و گلوی خودش را جلوی نوک چوبدستی گرفت.
«منو بکش ! منو بکش ارباب !»
لرد ولدمورت با تمسخر و قهقهه ای ممتد گردنش را بالا رو به سقف اتاقی گرفت که با غروب رفته رفته در تاریکی فرو می رفت. دلفی اشک هایش را پاک کرد و با صدایی دورگه ادامه داد:
«منو بکشید ارباب ! توی جوونی حس پیرزنی رو دارم که تنها نگرانیش شستن دندون های مصنوعیش هست. کاش توان شستن همین زندگی مصنوعی را داشتم یا لا اقل توان پاک کردن خودمو از زندگی واقعی. حجم نفرتی که به سمتم اومده بی نهایته سرورم. آوار قلبهایی که شکسته ام داره خردم می کنه و تنها دلخوشیم همینه که هیچ چیزی نیستم جز ذره ای از جرقه این دنیا ! خلاصم کنید و ادامه بدین.»
قیافه لرد تاریکی هیچ تغییری نکرد و همچنان از میان پنجره به جایی در دوردست خیره مانده بود و انتظار چیزی را می کشید. بلاخره پس از چند دقیقه سکوتش را شکست.
«دلفی ! مایل هستم با برادر عزیز و نیمه گمشده ام ملاقات کنی. ایشون سالهاست در امر حمل و نقل بدون به اون طرف بدون هیچ چشمداشت و مزایایی، با من همکاری دارن. »
در میان خنده های دیوانه وار و ترسناک لرد ولدمورت، دلفی چانه اش را از زیر چوبدستی اربابش کنار کشید تا به سمت فرد شنل پوشی برگردد که پس از آخرین اثرات نور، از میان قاب پنجره وارد اتاق شده بود.
«دلفی، مرگ ! مرگ، دلفی ! اوه. چقدر دیر کردی برادر. میخواستم با نگاه به منظره غروب تموم بشه.»
مرگ هیچ نگفت. صورت تاریک و ناپیدایش هم گویای چیزی نبود. تنها به نشانه تعجب شانه هایش را به بالا انداخت و داس تیزش را محکم بر کف اتاق کوبید و منتظر به لرد تاریکی نگاهی کرد. دلفی با دستپاچگی از کف اتاق بلند شد، بال هایش را تکان داد. با اشاره انگشتش گلوله ای آتش پشت صندلی اربابش ظاهر کرد اما قبل از اینکه بخواهد لرد تاریکی را از روی صندلی بلند کند و داخل آتش بپرد، گلوله آتش با اشاره چوبدستی لرد ولدمورت در هوا منجمد شد و مانند گلوله برفی بر کف اتاق فرو رفت. گویی ساعت چند دقیقه ای به عقب برگشته باشد، خورشید کمی از پشت تپه بیرون آمد تا دوباره غروب را ترسیم نماید.
«سرورم...»
«دستمو بگیر دلفی !»
انگشتان زن جوان میان انگشتان نحیف و چروکیده اربابش قفل شد. لرد ولدمورت نگاه سرخ و نافذش را روی مردمک چشم دلفی قفل می کند و با صدایی آرام و متین زمزمه می کند:
« ما نقشای اصلی داستانی بی نویسنده ایم که ذهن سیال طبیعت به هر سو که دلش بخواد سوق مون میده. هر از گاهی به قریحه جبر، کتابی رو میسازیم. از جنینی که توی رحم مادرش تلف میشه و فقط مبدل میشه به یه پاورقی گمنام بگیر تا مردمی که زندگی شون کتابی کهنه و چند صد صفحه ای به کهنگی چروک های عمیق صورتشونه.»
قبل از آنکه زن سرش را بالا بگیرد، نوک چوبدستی لرد ولدمورت روی مچ خودش قرار گرفته بود. آخرین لبخند مصنوعی اش را تحویل دلفی می دهد و با لبخندی مضحک به مرگ نگاه می کند. مرگ با متانت از مقابل پنجره کنار می رود تا ارباب تاریکی بتواند غروب دوباره بازسازی شده اش را باری دیگر ببیند. ولدمورت آرام زمزمه می کند:
«آوادا....کــداورا...»
جرقه ای سبز رنگ همانند جریان هم آغوشی مخدر و رگ، از نوک چوبدستی لرد تاریکی به آرامی بیرون می جهد و درون مچ دست خودش فرو می رود و آرام آرام وارد سراسر پیکر نحیف و دردمندش می شود. آخرین نگاهش را از غروب آفتاب بر می دارد و مردمک چشمان خونینش روی دلفی از حرکت باز می ایستد. نگاهی که می رود تا ابد در وجود دلفی ثبت شود. ارباب تاریکی به همراه «مرگ» از قاب پنجره درون آسمان تاریک محو می شود و جنازه اش را با زن گریانی تنها می گذارد که قطعه روحی از او بنام خود «مرگ» را در حین عروجش در آغوش کشید و آن را هیچگاه تسلیم همجنسش یعنی «مرگ» نکرد...
پس از فرودی نسبتاً سنگین، زن جوان به زحمت سعی میکرد بال های روییده از ستون فقراتش را از دست عشقه های خشکیده روی دیوار خانه رها سازد. پس از چند لحظه ای کلنجار و سوراخ سوراخ شدن دکلته سراسر مشکی اش، به سمت مرد شنل پوشی برگشت که او را به دشواری قبل از خودش وسط راه سنگفرش شده مشرف به درب نیمه باز خانه فرود آورده بود.
«سرورم... سرورم... منو ببخشید...»
زن با دستپاچگی مقابل اربابش زانو زد و ضمن طلب زبانی عفو، سریعا در حال بلند کردن مرد شنل پوش از زیر بغل او بود. بلاخره مرد را بلند کرد و یک دستش را دور گردن خودش انداخت و با همدیگر کشان کشان به سمت درب خانه گام بر می داشتند. صدای بی روح، سرد، سرشار از افسوس اما پر ابهت مرد، آن زن را شرمنده کرد...
«هیچ وقت یاد نمیگیری. هیچ وقت یاد نمیگیری دلفی. »
زن با خجالت و چشمانی ریز شده سرش را پایین انداخت. از لابلای تار های موی مشکی و صافش، قطرات رقیق و سفید رنگ اسهال کبوتر روی سینه اش می چکید...
«سرورم. کبوتره رو ندیدم. از ناکجا ظاهر شد وسط صورتم. پیشکشی هم با تمام وجود تقدیمم کرد. من تلاش...»
واژگان جاری بر زبان زن با صدای پوزخند مرد شنل پوش در گلویش خفه شد و دیگر هیچ نگفت. زن دستش را دور کمر مرد شنل پوش گرفت و او را از چند پله مقابل در بالا کشید. سرانجام درب نیمه باز و تقریبا خرد شده و از چندجا شکسته را به داخل هل داد. مرد شنل پوش چند قدمی به جلو برداشت و به چارچوپ در تکیه زد. کلاه شنلش را از روی سرش برداشت و و با آهی عمیق در دل به تالار پذیرایی منزل پدرش اش زل زد که حالا چیزی به جز تار عنکبوت و خاک و کوهی از لوازم خانگی تکه تکه شده از آن باقی نمانده بود.
نگاه خونین و همچون مار ارباب تاریکی به آرامی از سوی سکوت و ماتم قرارگاه سابقش به سمت دلفی چرخید که با چشمانی اشک آلود و نگاهی شیفته به او زل زده بود. لرد ولدمورت بی آنکه مجبور باشد با نگاه سردش چیزی بگوید، زن کف دستانش را به سمت اربابش تکانی کوتاه داد و از ناکجا چوبدستی جادویی بین انگشتان دست راست مرد ظاهر شد و عصایی هم زیر دست چپش را گرفت و پاهای برهنه و ناتوانش را به حرکت وا داشت.
قدرتمندترین و پر ابهت ترین جادوگر تاریخ حال تبدیل به پیرمردی شکسته و غمگین شده بود. با چشمانی بسته، به سوی راه پله قدم بر می داشت و با هر قدم، صدای تک تک یارانش در گوشش طنین می انداخت و او را به روزهایی می برد که سراسر آن پذیرایی بجای شکل دخمه امروزی اش، باشکوه بود و پر از دوستانی که جانشان را برای ارباب خود فدا می کردند.
«معجون بدم ارباب؟ ارباب ارباب. من پیکسی ام. مگس نیستم. چرا مگس کش آخه؟ سرورم ! اجازه بدین من این بی مصرف ها رو کروشیو کنم. ارباب؟ ساحره تازه وارد داریم؟ سرورم ! من برم پدر مادرمو بکشم الان برمیگردم.. دایی؟ دایی ژون. کوژا گژاشتی اون منقل منو. دایی؟ اومدیو نشاژیا. ئه. دایی؟ ارباب؟ ارباب؟ میشه در یخچالو باز کنید؟ اینجا ده ساله هوا مطبوع نیست. سرورم. من املت شما هستم. ارباب؟ لواشک در دوازده طعم بدم؟...»
به زحمت خود را از آخرین پله بالا کشید و قدم در راهروی طبقه دوم گذاشت. اصوات زنده درون گوشش تبدیل به چروک های روی صورت سرد و بی روحش شدند. در تاریکی راهرو به سوی اتاق انتهایی گام برداشت.
«ارباب این شیره ره میل بفرمائید. مال گاومیش دِهه مون هسته. »
لحظه ای گمان برد که مرگخوار دهاتی اش واقعا آنجا بود و کاسه بدست شیر تعارف می کرد. لبخندی تلخ و گذرا بر گوشه لبش می نشیند اما سریعا آن را می بلعد. همچنان با چشمان بسته پیش می رود و نهایتا خود را به آخرین درب راهرو می رساند. صدای فریاد وحشتناک و غیر منتظره ارباب تاریکی لرزه بر اندام دلفی انداخت که پشت سرش او را دنبال می کرد.
«خیانت ! دلفی. ذره ذره وجود این خونه بوی خاطراتی رو میده که آغشته به خیانت شدن.»
پلک های چشمان سرخش رو به دستگیره در مقابلش بالا رفتند. قطره اشکی نقره فام گوشه چشم لرد ولدمورت پدیدار گشت اما قبل از اینکه احساساتش برانگیخته شود، اشک تبدیل به قطره خونی شده بود که آرام آرام از بین چین و چروک های صورت سفیدش راهش را پیدا می کرد. با اشاره لرزان چوبدستی اش، در اتاق گشوده شد. آخرین پرتوهای خورشید در حال غروب از میان پنجره ای با شیشه های ترک خورده و خاک گرفته راهش را به داخل اتاق و صورت او باز کرد. پیش از آنکه قدم دیگری در اتاق خاک گرفته، خالی و کثیفی بگذارد که روزگاری دفتر باعظمت و ترسناک او بود، نقش بر زمین شد.
«سرورم ! »
«به من دست نزن دلفی. »
پیش از آنکه دلفی خم شود تا او را بلند کند به عقب رانده شده بود. لرد تاریکی به زور بدن نحیف و کوبیده شده اش را از زمین کند و خودش را کشاند پای پنجره.
«برایم یک صندلی بیار.»
دلفی نگاهی به اطراف اتاق انداخت و در گوشه ای کنار یک تخت، صندلی چوبی و شکسته ای یافت. انگشت اشاره اش را به سوی صندلی گرفت و صندلی تبدیل به یک صندلی نو و محکم شد و مقابل پنجره ظاهر شد. پنجره شکسته را باز کرد و سپس به سمت همان تخت زهوار در رفته رفت و با ناله هایی مبهم و زمزمه هایی اشک آلود و دخترانه روی تخت ولو شد و ملتمسانه به اربابش نگاه می کرد.
ارباب تاریکی با چهره ای مات و خونسرد اما پیکری دردمند به تماشای آخرین پرتوی نور خورشید و غروب نشسته بود. آه عمیقی کشید و گفت:
«در طول تمام این سالها جان انسان های زیادی رو گرفتم، دلفی. از جادوگر تا ماگل. از بچه تا بزرگسال. اما میدونی تصویری که ازم به خاطر اینها در ذهن مردم ساخته شده چیه؟ میدونی دلفی؟»
«سرورم ! خواهش میکنم...خوا...ه...»
دلفی از روی تخت خود را به زمین انداخت و سجده کنان با ناله و گریه خود را به سمت پای اربابش می کشید.
«اینقدر ناله نکن. حرف های منو به لجن میکشی. داری حال من رو بهم میزنی دلفی. کروشــــ.. ــــ.....ووو»
پیش از آنکه لرد ولدمورت بتواند نفرین شکنجه را به سوی خادمش روانه کند، چوبدستی اش از میان دست لرزانش بیرون جهید و مقابلش روی زمین افتاد.
«آه ! می بینی دلفی؟ حتی دیگه نمیتونم تنبیه ات کنم. »
لرد سیاه به چوبدستی نگاه می کند که مقابلش روی زمین افتاده بود. روزهایی که با آن بی نظیرترین جادوهای تاریخ را اجرا می کرد به سرعت از مقابل چشمانش رد می شدند. به بازی زمانه پوزخندی زد و سرش را بالا گرفت و به تپه هایی در دوردست نگاه می کرد که رفته رفته خورشید را جایی در فراسوی خودشان به آغوش می کشیدند.
«به خاطر کشتن آدم های زیادی به من گفتند و میگن جنایتکار و و قاتل ! اما مساله اینجاست که من هیچ کدام اینها نبودم و اونها هیچ وقت متوجه نشدند... »
سری با نشانه تاسف تکان داد و با مکثی کوتاه گفت:
« من وسیله یا عامل مرگ نبودم. من خود مرگ بودم و از جنس سرنوشت. و اونها شایسته رویارویی با من. اونها هیچ وقت یاد نگرفتند و هنوز هم نمی فهمند که نیکی و سیرت خوب برای برقراری نیکی مطلق، یک تلاش بی فایده برای بر هم زدن توازن دوره ای خیر و شر بوده. حداقل بخاطر تلاش شون شایسته رها شدن از این زخم دردناک و عفونی دنیوی بودند. اونها هیچ وقت نمیفهمن دلفی. همچنان که یاران و دوستان من هم نفهمیدند و یک به یک خیانت کردند. افسوس !»
شعله ای مهیب و سبز رنگ از کمر دلفی ظاهر شد و بال هایی آتشین از پشت زن بیرون جهیدند، مشت محکمش را بر پارکت اتاق کوبید، چوبدستی مقابلش به پرواز در آمد و دوباره میان مشت اربابش قرار گرفت. روی پاهای لرد تاریکی خم شد و گلوی خودش را جلوی نوک چوبدستی گرفت.
«منو بکش ! منو بکش ارباب !»
لرد ولدمورت با تمسخر و قهقهه ای ممتد گردنش را بالا رو به سقف اتاقی گرفت که با غروب رفته رفته در تاریکی فرو می رفت. دلفی اشک هایش را پاک کرد و با صدایی دورگه ادامه داد:
«منو بکشید ارباب ! توی جوونی حس پیرزنی رو دارم که تنها نگرانیش شستن دندون های مصنوعیش هست. کاش توان شستن همین زندگی مصنوعی را داشتم یا لا اقل توان پاک کردن خودمو از زندگی واقعی. حجم نفرتی که به سمتم اومده بی نهایته سرورم. آوار قلبهایی که شکسته ام داره خردم می کنه و تنها دلخوشیم همینه که هیچ چیزی نیستم جز ذره ای از جرقه این دنیا ! خلاصم کنید و ادامه بدین.»
قیافه لرد تاریکی هیچ تغییری نکرد و همچنان از میان پنجره به جایی در دوردست خیره مانده بود و انتظار چیزی را می کشید. بلاخره پس از چند دقیقه سکوتش را شکست.
«دلفی ! مایل هستم با برادر عزیز و نیمه گمشده ام ملاقات کنی. ایشون سالهاست در امر حمل و نقل بدون به اون طرف بدون هیچ چشمداشت و مزایایی، با من همکاری دارن. »
در میان خنده های دیوانه وار و ترسناک لرد ولدمورت، دلفی چانه اش را از زیر چوبدستی اربابش کنار کشید تا به سمت فرد شنل پوشی برگردد که پس از آخرین اثرات نور، از میان قاب پنجره وارد اتاق شده بود.
«دلفی، مرگ ! مرگ، دلفی ! اوه. چقدر دیر کردی برادر. میخواستم با نگاه به منظره غروب تموم بشه.»
مرگ هیچ نگفت. صورت تاریک و ناپیدایش هم گویای چیزی نبود. تنها به نشانه تعجب شانه هایش را به بالا انداخت و داس تیزش را محکم بر کف اتاق کوبید و منتظر به لرد تاریکی نگاهی کرد. دلفی با دستپاچگی از کف اتاق بلند شد، بال هایش را تکان داد. با اشاره انگشتش گلوله ای آتش پشت صندلی اربابش ظاهر کرد اما قبل از اینکه بخواهد لرد تاریکی را از روی صندلی بلند کند و داخل آتش بپرد، گلوله آتش با اشاره چوبدستی لرد ولدمورت در هوا منجمد شد و مانند گلوله برفی بر کف اتاق فرو رفت. گویی ساعت چند دقیقه ای به عقب برگشته باشد، خورشید کمی از پشت تپه بیرون آمد تا دوباره غروب را ترسیم نماید.
«سرورم...»
«دستمو بگیر دلفی !»
انگشتان زن جوان میان انگشتان نحیف و چروکیده اربابش قفل شد. لرد ولدمورت نگاه سرخ و نافذش را روی مردمک چشم دلفی قفل می کند و با صدایی آرام و متین زمزمه می کند:
« ما نقشای اصلی داستانی بی نویسنده ایم که ذهن سیال طبیعت به هر سو که دلش بخواد سوق مون میده. هر از گاهی به قریحه جبر، کتابی رو میسازیم. از جنینی که توی رحم مادرش تلف میشه و فقط مبدل میشه به یه پاورقی گمنام بگیر تا مردمی که زندگی شون کتابی کهنه و چند صد صفحه ای به کهنگی چروک های عمیق صورتشونه.»
قبل از آنکه زن سرش را بالا بگیرد، نوک چوبدستی لرد ولدمورت روی مچ خودش قرار گرفته بود. آخرین لبخند مصنوعی اش را تحویل دلفی می دهد و با لبخندی مضحک به مرگ نگاه می کند. مرگ با متانت از مقابل پنجره کنار می رود تا ارباب تاریکی بتواند غروب دوباره بازسازی شده اش را باری دیگر ببیند. ولدمورت آرام زمزمه می کند:
«آوادا....کــداورا...»
جرقه ای سبز رنگ همانند جریان هم آغوشی مخدر و رگ، از نوک چوبدستی لرد تاریکی به آرامی بیرون می جهد و درون مچ دست خودش فرو می رود و آرام آرام وارد سراسر پیکر نحیف و دردمندش می شود. آخرین نگاهش را از غروب آفتاب بر می دارد و مردمک چشمان خونینش روی دلفی از حرکت باز می ایستد. نگاهی که می رود تا ابد در وجود دلفی ثبت شود. ارباب تاریکی به همراه «مرگ» از قاب پنجره درون آسمان تاریک محو می شود و جنازه اش را با زن گریانی تنها می گذارد که قطعه روحی از او بنام خود «مرگ» را در حین عروجش در آغوش کشید و آن را هیچگاه تسلیم همجنسش یعنی «مرگ» نکرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:31:47
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:34:36
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:36:20
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:39:38
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:46:34
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:34:36
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:36:20
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:39:38
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/4/6 0:46:34
با من مپیچ که تلخم...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/10/24
تولد نقش: 1396/04/12
آخرین ورود: جمعه 17 خرداد 1398 03:49
از: زیر گنبد رنگی عه آسمون!
پستها:
151

نفس عمیقی کشید. کیف دستی کوچک و کهنه اش را به آرامی بر روی علف های نرم زیر پاهایش قرار داد. نفس عمیق دیگری کشید تا بوی جادو و خانه را تا اعماق ریه هایش فرو ببرد. چشمانش را بست و بار دیگر باز کرد. احساس میکرد حلقه های نورانی و درخشان شوق و ذوق از ورود به خانه پست حدقه هایش می چرخند. نیشش را تا بنا گوشش باز کرد و زیر لب زمزمه کرد:
-آی ام اِلایو!
-هان؟!
با شدت پلک زد و سرش را به سمت فرد "گنده ای" که کنار در ورودی ایستاده بود برگشت. تمام آن حلقه های نورانی درخشان و بوی جادو و مزخرف پریدند و آن هم همه اش تقصیر آن فلان شده رو به رویش بود."رودولف لسترنج"!
محکم به پیشانی اش کوبید.
-رودولف! حتما باید ورود شکوهمند منو نابود میکردی؟ حالا خیالت راحت شد؟ حالا که من تمام امیدمو برای یک شروع دوباره عالی از دست داده ام؟ حالا که دیگه نمیتونم بدرخشم در ابتدا؟ حالا که شاید میتونستم حتی رنک بهترین نویسنده تازه واردو بگیرم؟
و چه وقتی چه چیزی گفته شد! رودولف که با شنیدن کلمات "رنک بهترین نویسنده تازه وارد" داغ دلش تازه شده بود قمه اش را کشید و فریاد بر اورد که:
-من رنک بهترین نویسنده تازه وارد نبردم بعد تو ببری؟ تو؟ اخه تو؟ تو اصلا کی هستی؟!
-من...؟ من کی هستم رودولف...؟ من...من...
-تو تو چی؟! برو بابا وقت ما رو گرفتی!
-رودولف من آملیام!
رودولف به چشمان دخترک که غرق در اشک بود نگاهی کرد. به موهای کوتاه و سیاه پسرانه اش. به شنل سوخته اش. چیزهایی را فهمید. مثل اینکه شخص رو به رویش یک ساحره است! و خب ساحره ها هم که ... ولی با این همه...
و آن جمله حماسی باز هم تکرار شد!
-هان؟!
-رودولف منم! آملیا سوزان! همون که یک بار توی دوئل بردیش!
-اوه خانوم من خیلی ها رو تو دوئل بردم!
آملیا زیر لب غرید:
-آره جون عمه ات!
-چیزی گفتید خانوم باکمالات؟ البته...ام...با ارفاق!
-نه! خب مثل اینکه منو به یاد نمیاری رودول! اهمیتی نداره! وقتی یکبار در دوئل شکستت دادم همه چیزو به یاد خواهی اورد!
چمدانش را برداشت و به سمت ساختمان تیره و تار مقابلش حرکت کرد. یعنی شروع به حرکت کرد که یقه اش از پشت کشیده شد.
-هی چه مرگته رودولف؟!
-کجا میری؟
-میرم خونه ام! خونه ریدل!
-حرف مفت نزن بابا. تو که مرگخوار نیستی.
و در حالی که مطمئن شده بود آملیا پشت خط ورودی خانه ریدل قرار دارد او را رها کرد. آملیا یقه اش را صاف کرده، با حالت عصبی ای چشمانش را ریز کرد.
-حرف دهنتو بفهم فلان شده! اصلا این چه طرز برخورد با ساحره هاست؟
رودولف دستش را به یکی از میله های در تیکه داد تا عضلات ورزیده اش بهتر نمایش داده شود.
-خب دیگه شرمنده به عنوان دربان ارباب من نمیتونم به ساحره های باکلمالات تازه اونم با ارفاق در حالی که مرگخوارم نیستن اجازه بدم که داخل خونه ریدل شن!
-چی چی رو مرگخوار نیستن!
و آستین دست چپش را بالا زد و علامتی را نمایش گذاشت که...
-این چیه؟!
به علامت نگاه کرد. چیزی بود شبیه استخوانی در میان ابرها. شستش را کمی تف کرد و به آرنجش مالید.
-ببخشید کاکائویی شده!
-تو با آرنجت کاکائو میخوری؟!
-ام...نه همیشه یعنی...خب آره گاهی ولی...اصلا تو چی کار داری؟! حالا که دیدی من ساحره ام و مرگخوار حالا بذار برم تو.
رودولف لبخند به شدت جذاب و ساحره کشی زد که باعث شد آملیا پوفی کشیده با تاسف چشمانش را در حدقه بچرخاند، و سپس گفت:
-نه دیگه آبجی! من همه اهالی این خونه رو، علل خصوص ساحره ها رو البت میشناسم ولی تو رو...نوچ! پس تو چی؟ یک کاسه ای زیر نیم کاسه ته!
آملیا چیزی که در دهانش نبود را کمی مزه مزه کرد. نگاهی به اطراف خودش انداخت.
-رودولف. منــــــــــــــــــــــــم! مردک منم! آملیا سوزان بونز! همون که همش اون شکلک کوفتی مادر سیریوس نیشخند بدون دندون لعنتی رو میزدش! منم! رودولف منو به یاد بیار!
و رودولف قبل از اینکه چیزی را به یاد بیاورد خود را در حالی یافت که یقه همیشه بازش از دو طرف توسط آملیا گرفته شده به عقب و جلو هل داده میشود!
-هی چه مرگته تو! تو دیوونه ای بابا!
و ساحره را با کمال بی کمالاتی به کناری پرتاب کرد. آملیا که میدید عفت عمومی اش بیش از حد خدشه دار شده، کیف دستی اش را برداشت و به سمت جنگل و راه نا معلومی حرکت کرد و در همان حال فریاد میکشید:
-حسابتو میرسم لسترنج! حالیت میکنم با کی طرفی! حالیت میکنــــــــم! حالیــــــــــــــت!
رودولف خندید.
-تو اگه میتونستی به من حالی کنی که با کی طرفم الان 180 درجه داشتی متفاوت گام برمیداشتی.
آملیا چرخید. دقیقا 180 درجه هم چرخید. کیف دستی اش را به سمتی پرتاب کرد که صدای مهیبی از آن برخاست. معلوم بود توی کیف پر از وسایل است.
بونز بزرگ به سمت رودولف گام برداشت. دقیقا به سمت رودولف. گامهای بلند و قاطع. در چشمان تنگش چیزی جز حرص و نفرت دیده نمیشد. رودولف کمی خود را عقب کشید. آن دخترک واقعا دیوانه به نظر میرسید!
وقتی چشم در چشم هم در فاصله ده سانتی متری ایستاده بودند -جا دارد یادآور شوم وقتی ساحره ای در فاصله ده سانتی متری رودولف می ایستد یعنی واقعا آب از سرش گذشته است- آملیا نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت:
-باشه...اینم آخرین شانسم...این کلمه رو میگم و اگه تو منو نشناختی رودولف لسترنج، چوبدستیمو میکشم بیرون! و باور کن یا تو میمیری یا من!
رودولف دستش را به سمت قمه اش برد که اگه دخترک را نشناخت که یحتمل نمیشناخت، قبل از اینکه کاری از سمتش سر بزند از وسط نفسش کند!
-من...من...من...من اسبم!
رودولف چشمانش گشاد شد. قمه ای که در دست گرفته بود از دستش افتاد. آملیا سوزان بونز در همان فاصله ده سانتی متری هنوز ایستاده بود و نفس عمیق میکشید و ذره ذره دستش را به چوبدستی اش نزدیک تر میکرد که...
-واااااای اسب! وای تویی! باورم نمیشه! تمام این مدت کجا بودی! هی بروبچ ببینید کی برگشته اسب!
رودولف دوان دوان خود را به داخل خانه ریدل پرتاب کرد و بعد از او فقط صداهایی بود که از سمت خانه ریدل شنیده میشد!
"اسب"
"اسب"
"اسب"
"اســـــــــــــب"
آملیا سوزان بونز این سری نه نفس عمیقی کشید و نه چیزی. در همان حال که به سمت کیف دستی اش میرفت زیر لب زمزمه کرد:
-از همتون متنفرم!
و نیشخندی صورتش را پوشاند!
-آی ام اِلایو!
-هان؟!
با شدت پلک زد و سرش را به سمت فرد "گنده ای" که کنار در ورودی ایستاده بود برگشت. تمام آن حلقه های نورانی درخشان و بوی جادو و مزخرف پریدند و آن هم همه اش تقصیر آن فلان شده رو به رویش بود."رودولف لسترنج"!
محکم به پیشانی اش کوبید.
-رودولف! حتما باید ورود شکوهمند منو نابود میکردی؟ حالا خیالت راحت شد؟ حالا که من تمام امیدمو برای یک شروع دوباره عالی از دست داده ام؟ حالا که دیگه نمیتونم بدرخشم در ابتدا؟ حالا که شاید میتونستم حتی رنک بهترین نویسنده تازه واردو بگیرم؟
و چه وقتی چه چیزی گفته شد! رودولف که با شنیدن کلمات "رنک بهترین نویسنده تازه وارد" داغ دلش تازه شده بود قمه اش را کشید و فریاد بر اورد که:
-من رنک بهترین نویسنده تازه وارد نبردم بعد تو ببری؟ تو؟ اخه تو؟ تو اصلا کی هستی؟!
-من...؟ من کی هستم رودولف...؟ من...من...
-تو تو چی؟! برو بابا وقت ما رو گرفتی!
-رودولف من آملیام!
رودولف به چشمان دخترک که غرق در اشک بود نگاهی کرد. به موهای کوتاه و سیاه پسرانه اش. به شنل سوخته اش. چیزهایی را فهمید. مثل اینکه شخص رو به رویش یک ساحره است! و خب ساحره ها هم که ... ولی با این همه...
و آن جمله حماسی باز هم تکرار شد!
-هان؟!
-رودولف منم! آملیا سوزان! همون که یک بار توی دوئل بردیش!
-اوه خانوم من خیلی ها رو تو دوئل بردم!
آملیا زیر لب غرید:
-آره جون عمه ات!
-چیزی گفتید خانوم باکمالات؟ البته...ام...با ارفاق!
-نه! خب مثل اینکه منو به یاد نمیاری رودول! اهمیتی نداره! وقتی یکبار در دوئل شکستت دادم همه چیزو به یاد خواهی اورد!
چمدانش را برداشت و به سمت ساختمان تیره و تار مقابلش حرکت کرد. یعنی شروع به حرکت کرد که یقه اش از پشت کشیده شد.
-هی چه مرگته رودولف؟!
-کجا میری؟
-میرم خونه ام! خونه ریدل!
-حرف مفت نزن بابا. تو که مرگخوار نیستی.
و در حالی که مطمئن شده بود آملیا پشت خط ورودی خانه ریدل قرار دارد او را رها کرد. آملیا یقه اش را صاف کرده، با حالت عصبی ای چشمانش را ریز کرد.
-حرف دهنتو بفهم فلان شده! اصلا این چه طرز برخورد با ساحره هاست؟
رودولف دستش را به یکی از میله های در تیکه داد تا عضلات ورزیده اش بهتر نمایش داده شود.
-خب دیگه شرمنده به عنوان دربان ارباب من نمیتونم به ساحره های باکلمالات تازه اونم با ارفاق در حالی که مرگخوارم نیستن اجازه بدم که داخل خونه ریدل شن!
-چی چی رو مرگخوار نیستن!
و آستین دست چپش را بالا زد و علامتی را نمایش گذاشت که...
-این چیه؟!
به علامت نگاه کرد. چیزی بود شبیه استخوانی در میان ابرها. شستش را کمی تف کرد و به آرنجش مالید.
-ببخشید کاکائویی شده!
-تو با آرنجت کاکائو میخوری؟!
-ام...نه همیشه یعنی...خب آره گاهی ولی...اصلا تو چی کار داری؟! حالا که دیدی من ساحره ام و مرگخوار حالا بذار برم تو.
رودولف لبخند به شدت جذاب و ساحره کشی زد که باعث شد آملیا پوفی کشیده با تاسف چشمانش را در حدقه بچرخاند، و سپس گفت:
-نه دیگه آبجی! من همه اهالی این خونه رو، علل خصوص ساحره ها رو البت میشناسم ولی تو رو...نوچ! پس تو چی؟ یک کاسه ای زیر نیم کاسه ته!
آملیا چیزی که در دهانش نبود را کمی مزه مزه کرد. نگاهی به اطراف خودش انداخت.
-رودولف. منــــــــــــــــــــــــم! مردک منم! آملیا سوزان بونز! همون که همش اون شکلک کوفتی مادر سیریوس نیشخند بدون دندون لعنتی رو میزدش! منم! رودولف منو به یاد بیار!
و رودولف قبل از اینکه چیزی را به یاد بیاورد خود را در حالی یافت که یقه همیشه بازش از دو طرف توسط آملیا گرفته شده به عقب و جلو هل داده میشود!
-هی چه مرگته تو! تو دیوونه ای بابا!
و ساحره را با کمال بی کمالاتی به کناری پرتاب کرد. آملیا که میدید عفت عمومی اش بیش از حد خدشه دار شده، کیف دستی اش را برداشت و به سمت جنگل و راه نا معلومی حرکت کرد و در همان حال فریاد میکشید:
-حسابتو میرسم لسترنج! حالیت میکنم با کی طرفی! حالیت میکنــــــــم! حالیــــــــــــــت!
رودولف خندید.
-تو اگه میتونستی به من حالی کنی که با کی طرفم الان 180 درجه داشتی متفاوت گام برمیداشتی.
آملیا چرخید. دقیقا 180 درجه هم چرخید. کیف دستی اش را به سمتی پرتاب کرد که صدای مهیبی از آن برخاست. معلوم بود توی کیف پر از وسایل است.
بونز بزرگ به سمت رودولف گام برداشت. دقیقا به سمت رودولف. گامهای بلند و قاطع. در چشمان تنگش چیزی جز حرص و نفرت دیده نمیشد. رودولف کمی خود را عقب کشید. آن دخترک واقعا دیوانه به نظر میرسید!
وقتی چشم در چشم هم در فاصله ده سانتی متری ایستاده بودند -جا دارد یادآور شوم وقتی ساحره ای در فاصله ده سانتی متری رودولف می ایستد یعنی واقعا آب از سرش گذشته است- آملیا نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت:
-باشه...اینم آخرین شانسم...این کلمه رو میگم و اگه تو منو نشناختی رودولف لسترنج، چوبدستیمو میکشم بیرون! و باور کن یا تو میمیری یا من!
رودولف دستش را به سمت قمه اش برد که اگه دخترک را نشناخت که یحتمل نمیشناخت، قبل از اینکه کاری از سمتش سر بزند از وسط نفسش کند!
-من...من...من...من اسبم!
رودولف چشمانش گشاد شد. قمه ای که در دست گرفته بود از دستش افتاد. آملیا سوزان بونز در همان فاصله ده سانتی متری هنوز ایستاده بود و نفس عمیق میکشید و ذره ذره دستش را به چوبدستی اش نزدیک تر میکرد که...
-واااااای اسب! وای تویی! باورم نمیشه! تمام این مدت کجا بودی! هی بروبچ ببینید کی برگشته اسب!
رودولف دوان دوان خود را به داخل خانه ریدل پرتاب کرد و بعد از او فقط صداهایی بود که از سمت خانه ریدل شنیده میشد!
"اسب"
"اسب"
"اسب"
"اســـــــــــــب"
آملیا سوزان بونز این سری نه نفس عمیقی کشید و نه چیزی. در همان حال که به سمت کیف دستی اش میرفت زیر لب زمزمه کرد:
-از همتون متنفرم!
و نیشخندی صورتش را پوشاند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/07/12
تولد نقش: 1390/07/17
آخرین ورود: سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
از: هر جا ارباب دستور بدن!
پستها:
595

-من نبودم!
جادوگر غریبه خاک ها را با بیلش جابجا کرد.
-فرقی نمیکنه به هر حال. همه چی تموم شده داداش! یا باید بگم خواهر؟ آبجی؟ همشیره؟
کراب درک نمیکرد که یک جادوگر چرا باید با بیل کار کند. ولی در آن لحظه این موضوع اهمیتی نداشت. جادوگر کارگر در مقابل چشمانش کلنگ را برداشت و به پنجره خانه ریدل کوبید. دیوار و پنجره با هم فرو ریخت.
-حالا بقیه کجا هستن؟ ارباب؟ مرگخوارا؟ رودولف؟ لینی؟
کارگر سخت سرگرم کار بود.
-رفتن خب. گروهتون هم منهدم شد. پیاماشونو دریافت نکردی؟
کراب با کلافگی جعبه پیام شخصی اش را از جیبش در آورد و باز کرد. دو پیشنهاد نظارت(یکی برای تالار ریونکلا.!)...یک پیشنهاد مدیریت به شرط همکاری با دیگر مدیران...سه پیشنهاد استادی در هاگوارتز و یک پیشنهاد ازدواج که طی پیام های بعدی پس گرفته شده بود!
کراب فقط دو هفته نبود!
حالا که برگشته بود، خانه ریدل با خاک یکسان شده بود. حتی کل هاگزمید هم همینطور و وقتی ناچار، برای پذیرفتن پیشنهاد استادی هاگوارتز به آنجا رفت با بولدوزرهایی مواجه شده که یادگار سالازار اسلیترین را ویران میکردند.
دوستانش نبودند. ارباب هم نبود. کراب کم کم داشت میترسید. از کارگر پرسید:
-من که گفتم نبودم. ازشون بی خبر بودم. حالا نمیدونی جادوگرا کجا رفتن؟
کارگر برای اولین بار کلنگش را کنار گذاشت.
-جادوگر؟...چی داری میگی؟ این خونه مال یه اربابی بود که فروخت و رفت. از همونایی که لقب لرد بهشون میدن. اون دهکده هم جای آدمای مشکوکی بود. جادوگرا وجود ندارن. ذهنتو با این حرفا آلوده نکن. با این قیافه ای که برای خودت درست کردی بهت نمیاد خرافاتی باشی.
کراب نگران شد! جادوگرها وجود داشتند. ساحره ها هم همینطور. حتی کسانی که چیزی بین این دو بودند هم وجود داشتند.
طی دو روز گذشته که از سفر کوتاهش برگشته بود هیچ نشانی از جادوگران ندیده بود. جستجو کرده بود. پاتروناس فرستاده بود. ده ها جغد ارسال کرده بود...ولی هیچ اثری از جادوگران نبود. انگار دستی بطور ناگهانی جادوگران را از روی کره زمین محو کرده بود.
کراب گوشواره هایش را مرتب کرد.
-میرم دنبالشون میگردم. باید یه جایی باشن. من که نمیتونم تنهایی زندگی کنم. باید پیداشون کنم. تو هم هی بیل نزن!
کراب دوباره راهی سفر شد. این بار برای پیدا کردن هویت و گذشته و خانواده اش.
جادوگر غریبه خاک ها را با بیلش جابجا کرد.
-فرقی نمیکنه به هر حال. همه چی تموم شده داداش! یا باید بگم خواهر؟ آبجی؟ همشیره؟
کراب درک نمیکرد که یک جادوگر چرا باید با بیل کار کند. ولی در آن لحظه این موضوع اهمیتی نداشت. جادوگر کارگر در مقابل چشمانش کلنگ را برداشت و به پنجره خانه ریدل کوبید. دیوار و پنجره با هم فرو ریخت.
-حالا بقیه کجا هستن؟ ارباب؟ مرگخوارا؟ رودولف؟ لینی؟
کارگر سخت سرگرم کار بود.
-رفتن خب. گروهتون هم منهدم شد. پیاماشونو دریافت نکردی؟
کراب با کلافگی جعبه پیام شخصی اش را از جیبش در آورد و باز کرد. دو پیشنهاد نظارت(یکی برای تالار ریونکلا.!)...یک پیشنهاد مدیریت به شرط همکاری با دیگر مدیران...سه پیشنهاد استادی در هاگوارتز و یک پیشنهاد ازدواج که طی پیام های بعدی پس گرفته شده بود!
کراب فقط دو هفته نبود!
حالا که برگشته بود، خانه ریدل با خاک یکسان شده بود. حتی کل هاگزمید هم همینطور و وقتی ناچار، برای پذیرفتن پیشنهاد استادی هاگوارتز به آنجا رفت با بولدوزرهایی مواجه شده که یادگار سالازار اسلیترین را ویران میکردند.
دوستانش نبودند. ارباب هم نبود. کراب کم کم داشت میترسید. از کارگر پرسید:
-من که گفتم نبودم. ازشون بی خبر بودم. حالا نمیدونی جادوگرا کجا رفتن؟
کارگر برای اولین بار کلنگش را کنار گذاشت.
-جادوگر؟...چی داری میگی؟ این خونه مال یه اربابی بود که فروخت و رفت. از همونایی که لقب لرد بهشون میدن. اون دهکده هم جای آدمای مشکوکی بود. جادوگرا وجود ندارن. ذهنتو با این حرفا آلوده نکن. با این قیافه ای که برای خودت درست کردی بهت نمیاد خرافاتی باشی.
کراب نگران شد! جادوگرها وجود داشتند. ساحره ها هم همینطور. حتی کسانی که چیزی بین این دو بودند هم وجود داشتند.
طی دو روز گذشته که از سفر کوتاهش برگشته بود هیچ نشانی از جادوگران ندیده بود. جستجو کرده بود. پاتروناس فرستاده بود. ده ها جغد ارسال کرده بود...ولی هیچ اثری از جادوگران نبود. انگار دستی بطور ناگهانی جادوگران را از روی کره زمین محو کرده بود.
کراب گوشواره هایش را مرتب کرد.
-میرم دنبالشون میگردم. باید یه جایی باشن. من که نمیتونم تنهایی زندگی کنم. باید پیداشون کنم. تو هم هی بیل نزن!
کراب دوباره راهی سفر شد. این بار برای پیدا کردن هویت و گذشته و خانواده اش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

با احتیاط درب خانه ی ریدل را باز کرد و داخل شد. هیچ کس داخل سالن نبود. پاورچین پاورچین و بدون کوچکترین صدایی از پله ها بالا رفت و وارد راهرو شد. مثل همیشه، تنها، نور کم سوی شمعی که بوسیله ی یک جاشمعی به دیوار وصل شده بود، راهرو را روشن می کرد.
یکی یکی از جلوی درها گذشت تا اینکه به دری آشنا رسید. لایه ای از گرد و غبار سطح در را پوشانده بود. به آرامی و با حالت نوازش دستش را روی در کشید و گرد و غبار را کنار زد. با دیدن اسم نقاشی شده ی خودش بر روی در، لبخندی روی لبهایش نشست. همانطور که به نقاشی خیره شده بود، تک تک خاطراتی که از آنجا به یاد داشت در ذهنش نقش بستند.
چمدانش را روی تخت انداخت. با افتادن چمدان، توده ای از گرد و غبار به هوا بلند شد که باعث شد به سرفه بیفتد. همانطور که سرفه می کرد، خنده اش گرفت. با صدای دورگه ای زمزمه کرد:
- جوری کثیف شده که انگار سالهاست کسی به اینجا سر نزده! بابا من فقط یکی دو ماه نبودم! جنگه مگه؟!
دستمال گردنش را از گردنش باز کرد و آن را روی چمدانش گذاشت. از کشوی سوم میز آرایشش دستمالی برداشت و با گفتن جمله ی "ببینم چه میکنی سوزی!" شروع به تمیز کردن اتاق کرد.
با خستگی خودش را روی تخت انداخت و به سقف خیره شد.
- من برگشتم..
تق تق تق
چقدر دلش برای این صدا تنگ شده بود. سرش را به سمت پنجره چرخاند. جغد خاکستری رنگی پشت پنجره ایستاده بود و با گردن کج کرده اش به او نگاه می کرد.
جستی زد و از تخت پایین پرید. با گام های بلندی به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد.
نامه ی بسته به پای جغد را باز کرد. به سمت کیفش رفت و یه سکه از آن در آورد. به سمت جغد برگشت و سکه را درون کیسه ی کوچکی که به پایش وصل کرده بودند انداخت.
جغد کوچک پرواز کنان از ساختمان دور می شد و سوزان دور شدن جغد را تماشا می کرد. تا اینکه جغد محو شد.
روی تخت دراز کشید و نامه را باز کرد. همان دست خط آشنا بود. همان رنگ آشنا.
نامه را تا کرد و آن را زیر بالشتش گذاشت.
- آره. یه دوست که منتظرت مونده و به فکرته. این یعنی زندگی!
بالشتش را محکم بغل کرد و چشمانش را بست. و به خواب فرو رفت.
یکی یکی از جلوی درها گذشت تا اینکه به دری آشنا رسید. لایه ای از گرد و غبار سطح در را پوشانده بود. به آرامی و با حالت نوازش دستش را روی در کشید و گرد و غبار را کنار زد. با دیدن اسم نقاشی شده ی خودش بر روی در، لبخندی روی لبهایش نشست. همانطور که به نقاشی خیره شده بود، تک تک خاطراتی که از آنجا به یاد داشت در ذهنش نقش بستند.
-----
چمدانش را روی تخت انداخت. با افتادن چمدان، توده ای از گرد و غبار به هوا بلند شد که باعث شد به سرفه بیفتد. همانطور که سرفه می کرد، خنده اش گرفت. با صدای دورگه ای زمزمه کرد:
- جوری کثیف شده که انگار سالهاست کسی به اینجا سر نزده! بابا من فقط یکی دو ماه نبودم! جنگه مگه؟!
دستمال گردنش را از گردنش باز کرد و آن را روی چمدانش گذاشت. از کشوی سوم میز آرایشش دستمالی برداشت و با گفتن جمله ی "ببینم چه میکنی سوزی!" شروع به تمیز کردن اتاق کرد.
-----
با خستگی خودش را روی تخت انداخت و به سقف خیره شد.
- من برگشتم..
تق تق تق
چقدر دلش برای این صدا تنگ شده بود. سرش را به سمت پنجره چرخاند. جغد خاکستری رنگی پشت پنجره ایستاده بود و با گردن کج کرده اش به او نگاه می کرد.
جستی زد و از تخت پایین پرید. با گام های بلندی به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد.
نامه ی بسته به پای جغد را باز کرد. به سمت کیفش رفت و یه سکه از آن در آورد. به سمت جغد برگشت و سکه را درون کیسه ی کوچکی که به پایش وصل کرده بودند انداخت.
جغد کوچک پرواز کنان از ساختمان دور می شد و سوزان دور شدن جغد را تماشا می کرد. تا اینکه جغد محو شد.
روی تخت دراز کشید و نامه را باز کرد. همان دست خط آشنا بود. همان رنگ آشنا.
می دونم که امروز بر می گردی ولی نمی دونم که الان برگشتی یا نه. به هر حال، خوش اومدی.
قرارمون فردا، همون جای همیشگی.
قرارمون فردا، همون جای همیشگی.
امضا: یه دوست
نامه را تا کرد و آن را زیر بالشتش گذاشت.
- آره. یه دوست که منتظرت مونده و به فکرته. این یعنی زندگی!
بالشتش را محکم بغل کرد و چشمانش را بست. و به خواب فرو رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-در نزن...بیا تو!
تق تق تق تق...
لرد سیاه از این همه بی درکی و بی فراستی متاسف شد. ولی به هر حال خودش را کنترل کرد.
-همون طور که دو ثانیه قبل فرمودیم، بیا تو!
در باز شد و سینی نقره ای رنگی، معلق در هوا وارد اتاق شد....پشت سینی جادوگری لاغر و رنگ پریده که بسیار خسته به نظر می رسید سینی را گرفته بود. و چیزی که مانع از افتادن سینی می شد حشره آبی رنگی بود که پرواز کنان یکی از دسته های سینی را گرفته بود.
-ارباب شام مخصوصتون!
صدای زیر و آزار دهنده حشره برای لرد که بسیار گرسنه بود بسیار گوش نواز و دلنشین به گوش می رسید.
-اوه لینی...مثل همیشه به موقع رسیدی. نزدیک بود ضعف بفرماییم. این سینی زیبا هنر کی بوده؟
هکتور سرش را از پشت سینی بالا آورد: من! من ارباب...من! من به موقع رسیدم!
لرد سیاه رو به لینی کرد: هووووم... اینا رو تو آماده کردی؟ منظره اشتها آوریه.
هکتور به سختی سینی را تا جلوی میز لرد سیاه حمل کرد و روی آن گذاشت. نفسی تازه کرد و جواب داد:
-نه ارباب. من! من درستش کردم. فقط برای شما. به عشق شما. شصت و سه ساعت گوشت رو در حرارت نیم درجه سانتیگراد پختم تا آبدار و خوشمزه بشه. بعد سبزیجات رو...
-لینی...تو فقط یه حشره کوچولو هستی. ما راضی نیستیم اینقدر زحمت بکشی. چه تزئین زیبایی.
لینی لبخندی زد و تعظیم کرد. هکتور بیشتر لرزید!
-ارباب...من...من درست کردم. من تزئین کردم. با همین دست های لرزانم. این آبیه فقط آتیش روشن کرد...اونم با چوب دستی من.
لرد سیاه به طرف لینی رفت و دست نوازشی بر سرش کشید.
-باید خیلی خسته شده باشی...مرگخوار لرزنده؟ برای چی اونجوری زل زدی به ما؟ لینی رو ببر استراحت کنه. لینی حشره با استعدادیه.
-نه ارباب...اونی که گفتین منم...من با استعدادم! اون بوقی بیش نیست. الانم نمی دونم چرا لالمونی گرفته و هیچی نمی گه و هی عشوه میاد!
هکتور سراسیمه، با دستش هاله نورانی ای را که کم کم داشت دور سر لینی شکل می گرفت به هم زد. ولی حرکت بعدی لرد برای هکتور غیر قابل تحمل بود. لرد لینی را برداشت و روی شانه اش گذاشت.
هکتور: ارباب! پس من چی؟ منم بیام رو شونه تون؟
جواب هکتور نگاه خیره و وحشتناکی بود که نصیبش شد و به فهماند که جایی روی شانه ندارد!
توجه لرد سیاه خیلی زود دوباره به سینی غذا جلب شد. و همین فرصت مناسبی برای هکتور بود که برای لینی خط و نشان بکشد.
-بالاخره که از اون بالا میای پایین...اگه اشتباهی ننداختمت تو تُستر!
لینی زبانش را برای هکتور در آورد.
-هکولی؟ بازوهای من خیلی درد می کنه. نمی تونم بال بزنم. می شه بشینم رو سرت و تا اتاقم تو رو برونم....چیز...یعنی منو حمل کنی؟ تو راه می تونی اندکی ماساژ هم بدی.
هکتور جرات مخالفت نداشت.
-البته که می شه...ولی ارباب...یه نگاه هم به من بکنین. یه نگاه معمولی. نه خیره و وحشتناک.
لرد سیاه سرگرم چشیدن سوپش بود.
-دقیقا همون طور که می خواستیم...هی...تو اسمت چی بود؟ عجب قیافه نحسی هم داری. این اسمش چی بود لینی؟
لینی با خستگی ساختگی خمیازه ای کشید و جواب داد: یادم نمیاد ارباب!
هکتور ناباورانه به پشت سرش نگاه کرد.
-م...من؟ منو می گین ارباب؟ منو فراموش کردین؟
لرد سیاه: هر کسی که هستی...برو بیرون. مایلیم شاممونو در کنار حشره وفادارمون میل کنیم. یه سینی حمل کردی دو ساعته داری از منظره ما لذت می بری. لینی این استیک عالیه. تو می تونی آشپز بزرگی بشی.
هکتور: منم می شم...من می تونم آشپز بزرگی بشم. حداقل بزرگ تر از اون.
لرد: و سسش...حرف نداره. این تزئینی که با سس انجام دادی...تو طراح فوق العاده ای هستی.
هکتور: من ارباب...منم! من طراح فوق العاده تریم. فوق العادگی رو در چهره من ببینین.
لرد:چه نوشیدنی بی نظیری...تو درک عمیقی از میوه ها داری.
هکتور: ارباب! من درک عمیق تری دارم. بیایین مغزمو بشکافین ببینین. درکم از مال اون عمیق تره. اندازه گرفتم.
لینی: ارباب این هی حرف می زنه هوا رو با دهنش به سمت من هدایت می کنه. منم که سبک و کوچولو هستم. چیزی نمونده بود که از روی شونه شما بیفتم پایین.
لرد سیاه به طرف هکتور برگشت.
-تو هنوز اینجایی ویکتور؟ فرمودیم برو!
-هکتور ارباب...هکتور معجون ساز! من هکتورم! و اگه من هکتورم اون حشره رو خواهم کشت! حتی اگه ویکتور بودمم می کشتمش! اولین جایی که ببینمش می شینم روش!
-غر نزن مرگخوار...برو...لینی رو هم ببر به اتاقش. خسته به نظر می رسه.
-بعد می گین چرا هلش دادی توآب...می شه حداقل تو راه بزنمش؟
تق تق تق تق...
لرد سیاه از این همه بی درکی و بی فراستی متاسف شد. ولی به هر حال خودش را کنترل کرد.
-همون طور که دو ثانیه قبل فرمودیم، بیا تو!
در باز شد و سینی نقره ای رنگی، معلق در هوا وارد اتاق شد....پشت سینی جادوگری لاغر و رنگ پریده که بسیار خسته به نظر می رسید سینی را گرفته بود. و چیزی که مانع از افتادن سینی می شد حشره آبی رنگی بود که پرواز کنان یکی از دسته های سینی را گرفته بود.
-ارباب شام مخصوصتون!
صدای زیر و آزار دهنده حشره برای لرد که بسیار گرسنه بود بسیار گوش نواز و دلنشین به گوش می رسید.
-اوه لینی...مثل همیشه به موقع رسیدی. نزدیک بود ضعف بفرماییم. این سینی زیبا هنر کی بوده؟
هکتور سرش را از پشت سینی بالا آورد: من! من ارباب...من! من به موقع رسیدم!

لرد سیاه رو به لینی کرد: هووووم... اینا رو تو آماده کردی؟ منظره اشتها آوریه.
هکتور به سختی سینی را تا جلوی میز لرد سیاه حمل کرد و روی آن گذاشت. نفسی تازه کرد و جواب داد:
-نه ارباب. من! من درستش کردم. فقط برای شما. به عشق شما. شصت و سه ساعت گوشت رو در حرارت نیم درجه سانتیگراد پختم تا آبدار و خوشمزه بشه. بعد سبزیجات رو...
-لینی...تو فقط یه حشره کوچولو هستی. ما راضی نیستیم اینقدر زحمت بکشی. چه تزئین زیبایی.
لینی لبخندی زد و تعظیم کرد. هکتور بیشتر لرزید!
-ارباب...من...من درست کردم. من تزئین کردم. با همین دست های لرزانم. این آبیه فقط آتیش روشن کرد...اونم با چوب دستی من.

لرد سیاه به طرف لینی رفت و دست نوازشی بر سرش کشید.
-باید خیلی خسته شده باشی...مرگخوار لرزنده؟ برای چی اونجوری زل زدی به ما؟ لینی رو ببر استراحت کنه. لینی حشره با استعدادیه.
-نه ارباب...اونی که گفتین منم...من با استعدادم! اون بوقی بیش نیست. الانم نمی دونم چرا لالمونی گرفته و هیچی نمی گه و هی عشوه میاد!
هکتور سراسیمه، با دستش هاله نورانی ای را که کم کم داشت دور سر لینی شکل می گرفت به هم زد. ولی حرکت بعدی لرد برای هکتور غیر قابل تحمل بود. لرد لینی را برداشت و روی شانه اش گذاشت.
هکتور: ارباب! پس من چی؟ منم بیام رو شونه تون؟

جواب هکتور نگاه خیره و وحشتناکی بود که نصیبش شد و به فهماند که جایی روی شانه ندارد!
توجه لرد سیاه خیلی زود دوباره به سینی غذا جلب شد. و همین فرصت مناسبی برای هکتور بود که برای لینی خط و نشان بکشد.
-بالاخره که از اون بالا میای پایین...اگه اشتباهی ننداختمت تو تُستر!
لینی زبانش را برای هکتور در آورد.
-هکولی؟ بازوهای من خیلی درد می کنه. نمی تونم بال بزنم. می شه بشینم رو سرت و تا اتاقم تو رو برونم....چیز...یعنی منو حمل کنی؟ تو راه می تونی اندکی ماساژ هم بدی.

هکتور جرات مخالفت نداشت.
-البته که می شه...ولی ارباب...یه نگاه هم به من بکنین. یه نگاه معمولی. نه خیره و وحشتناک.
لرد سیاه سرگرم چشیدن سوپش بود.
-دقیقا همون طور که می خواستیم...هی...تو اسمت چی بود؟ عجب قیافه نحسی هم داری. این اسمش چی بود لینی؟
لینی با خستگی ساختگی خمیازه ای کشید و جواب داد: یادم نمیاد ارباب!
هکتور ناباورانه به پشت سرش نگاه کرد.
-م...من؟ منو می گین ارباب؟ منو فراموش کردین؟
لرد سیاه: هر کسی که هستی...برو بیرون. مایلیم شاممونو در کنار حشره وفادارمون میل کنیم. یه سینی حمل کردی دو ساعته داری از منظره ما لذت می بری. لینی این استیک عالیه. تو می تونی آشپز بزرگی بشی.
هکتور: منم می شم...من می تونم آشپز بزرگی بشم. حداقل بزرگ تر از اون.
لرد: و سسش...حرف نداره. این تزئینی که با سس انجام دادی...تو طراح فوق العاده ای هستی.
هکتور: من ارباب...منم! من طراح فوق العاده تریم. فوق العادگی رو در چهره من ببینین.
لرد:چه نوشیدنی بی نظیری...تو درک عمیقی از میوه ها داری.
هکتور: ارباب! من درک عمیق تری دارم. بیایین مغزمو بشکافین ببینین. درکم از مال اون عمیق تره. اندازه گرفتم.
لینی: ارباب این هی حرف می زنه هوا رو با دهنش به سمت من هدایت می کنه. منم که سبک و کوچولو هستم. چیزی نمونده بود که از روی شونه شما بیفتم پایین.
لرد سیاه به طرف هکتور برگشت.
-تو هنوز اینجایی ویکتور؟ فرمودیم برو!
-هکتور ارباب...هکتور معجون ساز! من هکتورم! و اگه من هکتورم اون حشره رو خواهم کشت! حتی اگه ویکتور بودمم می کشتمش! اولین جایی که ببینمش می شینم روش!
-غر نزن مرگخوار...برو...لینی رو هم ببر به اتاقش. خسته به نظر می رسه.
-بعد می گین چرا هلش دادی توآب...می شه حداقل تو راه بزنمش؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1395/3/12 20:49:59
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج