جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خودشید تازه طلوع کرده بود و مثل همیشه زمین را از خواب بیدار کرده بود.

یک، دو، سه ... یک، دو، سه ... یک، دو، سه ....

همه مرگخواران به نفس نفس افتاده بودند و افتان و خیزان به دنبال لرد که چست و چابک در جلوی همه میدوید حرکت میکردند.

لرد و مرگخواران در حال انجام ورزش صبحگاهی بودند. این دستور اکید لرد بود که از این تاریخ به بعد همه مرگخواران بالاجبار باید ورزش کنند و تناسب اندام داشته باشند.

امروز نیز مثل روزهای قبل پس از پایان ورزش صبحگاهی مراسم وزن کشی با حضور لرد ولدمورت انجام میشد.

لرد: خب پرسی اول تو بیا جلو

پرسی با اعتماد به نفس روی وزنه رفت ...

لرد: 60 کیلو. تو باید وزن هم اضافه کنی تازه. بلاتریکس تو بیا ببینم.

بلاتریکس خرامان و آهسته به روی وزنه رفت، در حالی که چشمانش شبیه قلب شده بودند.

لرد: 55 کیلو. برای یه خانم خیلی خوبه.

بلاتریکس: اوه لرد ...

لرد: اوهوم اوهوم ... به به اینو ببین، مونتی تو جدیدا چه چاق شدی! بیا رو وزنه ببینم!

مونتی با ترس و لرز روی وزنه رفت

لرد: 110 کیلو. به به پس غذای امروز نجینی هم محیا شد

مونتی: نه ارباب به من رحم کنید. زن دارم، بچه دارم، تازه کلی جسد دارم که باید دفن کنم، میگن میت نباید رو زمین بمونه

ایوان: ارباب من وساطتشو میکنم. لطفا یه فرصت دیگه بش بدید.

لرد: چی؟ تو وساطتشو میکنی؟ بچه ها رفته بودن میتینگ میگفتن خودت هم اضافه وزن داری حالا میخوای وساطت هم بکنی؟ باشه دراکو بگیر این ایوان رو بیار به جای مونتی بدم نجینی بخوره.

ایوان: نه نه. غلط کردم.

بلاتریکس: ارباب من وساطتشو میکنم. میشه؟

لرد ولدمورت: بله چرا نمیشه عزیزم ... اوهوم، اوهوم منظورم
این بود که من گفته بودم هر کی بالای صد کیلو باشه میدم نجینی بخورتش ولی حالا که تو میخوای بذار باید فک کنم روش.

------------

لرد بعد از فکر کردن و مشورت های صمیمانه با بلاتریکس مونتی رو بخشید و البته تصمیم گرفت غیر از بلاتریکس همه مرگخواران را برای اضافه وزن مونتی تنبیه کند!

ناگفته پیداست که هیچ کس هیچ اعتراضی نکرد!

از چند روز پیش رادیوی جادوئی مرتب اطلاعیه هایی مبنی بر واکسیناسیون حیوانات پخش میکرد و از جامعه جادوگری میخواست که برای جلوگیری از سرایت آنفولانزای اژدهایی حتما حیوانات را واکسیناسیون کنند.

تنبیه و ماموریت مرگخواران این بود که: به سیاه برفی، سیاه سوخته، سیاه خفته و سیاه زیبا یعنی تسترالهای محبوب لرد واکسن بزنند.

لرد تاکید کرده بود که اگر کوچکترین مویی از سر تسترالها کم بشود مرگخواران را زنده زنده کباب و خوراک نجینی خواهد کرد.

مرگخواران همه با دقت تمام سعی کردند که ماموریت خود را انجام دهند و البته نتیجه این شد که هر چهار تسترال قطع نخاع و فلج شدند!

مرگخواران که دیگر امیدی به زندگی نداشتند، در حال نوشتن وصیت نامه هایشان بودند

در همین حین ناگهان فرشته مهربان ظاهر شد و به َآنها گفت تنها راه نجاتشان این است که به جنگل ممنوعه هاگوارتز بروند، چهار اسب سفید شاخدار بگیرند، روی آنها رنگ سیاه بریزند و خلاصه با استفاده از ورد و جادوهای مختلف به ارباب قالب کنند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1388 05:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ترورس با علاقه و اشتیاق به لرد خیره شد.
-ارباب متوجه هستین که من الان مرگخوار شدم؟

لرد سیاه با عصبانیت به ترورس خیره شد.
-تو متوجه هستی که من مرگخوارا رو تایید میکنم و یادم نمیاد برای تو همچین کاری کرده باشم؟

ترورس لبخندی زد.
-ارباب آخه اینجا فقط من هستم و شما!ارباب که بی مرگخوار نمیشه.باید یکی باشه که بهتون خدمت کنه.در نتیجه شما چاره ای ندارین جز اینکه منو مرگخوار کنین.

لرد کمی فکر کرد.
-هوم...انگار راست میگی.بده اون دستتو ببینم.

ترورس فورا آستین دست چپش را بالا زد.مدتها برای این صحنه به یاد ماندنی تمرین کرده بود.چشمانش را بست و در مقابل لرد زانو زد.لرد سیاه تکه ذغالی را از روی زمین برداشت و طرح کج و کوله ای روی ساعد دست ترورس کشید.
-خب...اینم از علامتت.حالا به عنوان اولین ماموریت راه برگشتو پیدا کن.

ترورس با خوشحالی تعظیمی کرد و سرگرم جستجو شد.پشت درختان،زیر بوته ها،لانه های حیوانات و حشرات...ولی اثری از راه خروج نبود.با ناامیدی بطرف لرد برگشت.
-ارباب ما نمیتونیم از اینجا خارج بشیم.باید تا آخر عمر با هم زندگی کنیم.دو تایی.فقط من و شما...اوه...چه رویایی!

لرد فریادی کشید.
-نـــــــه!این امکان نداره.من نمیتونم تححمل کنم.یکی بیاد نجاتم بده.منو با این تنها نذارین.روزی سی بار درخواست میده،روزی چهل بار نقد میخواد.

لرد سرگرم داد و فریاد بود که ناگهان پنجره ای کوچک و نورانی روی زمین باز شد.دست لاغری که علامت شوم روی آن خودنمایی میکرد از پنجره بطرف لرد دراز شد.
-ارباب الهی بمیرم برات.دستمو بگیر و بپر این تو.پنج ثانیه وقت داری.اینجا نوشته این روش خصوص امپراطور هری پاتره.ولی ما ریسک کردیم و ازش استفاده کردیم.

لرد بدون معطلی دست آنتونین را گرفت و وارد پنجره شد.برای چند ثانیه بین زمین و هوا معلق بود.ولی طولی نکشید که در میان حلقه مرگخواران نگران ظاهر شد.
-من برگشتم.ارباب شما برگشت.

صدای فریاد ترورس از دور دستها به گوش میرسید.آنتونین بعد ازتعظیم کوتاهی برای نجات ترورس بطرف دریچه نورانی رفت ولی صدای تحکم آمیز لرد او را متوقف کرد.
-پنجره رو ببند.اون جاش خوبه.بهتره همونجا بمونه.

آنتونین بدون هیچ حرفی پنجره را برای همیشه بست...


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1388 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی همه سخت در تلاش بودن تا انتونین رو به دنیال لردسیاه بفرستن ناگهان در باز شد و هکل مردی سیاه پوش نمایان شد که در نگاه اول دل هر خری رو اب میکرد!

ترورس با خوشحالی میگه:کو مای لردم میخوام باهاش راجع به مرگخواریتم مشاجره کنم!

همه مرگخواران باهم به این فکر میکنند:خود خرشه

بلا:ببین لرد سیاه رفته به سفر زمان ما فکر کردیم اگه تو بری دنبالش حتما بزرگترین مرگخوارش میشی!

ترورس:راس میگی خوب کی کجا من اماده هستم که برم.

مرگخواران به سادگی این نره خر مینگرند.

بلا کتابو باز میکنه و نوری از کتاب بیرون میزنه ، ترورس خودش رو به نور میرسونه و فریاد میزنه:منو ببر پیش لرد کچل!!!

از اندرون دیگ لرد پزی

لرد سیاه در حالی که به دست و پایه این موجودات فرومایه افتاده بود زار میزد.
موجودات فرو ماییه دور دیگ میچرخند و این اهنگ رو زمزمه میکنند: دگادای لالای دالالای هخاکاتالای قاتیونگیتون پاتوسیخون ...

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرق

ترورس با اباهت هرچه تمام تر به سمت دیگ لرد میاد و به ارامی میگه:گمشید کنار ناقص الخلقه ها!!!
موجودات:
لرد کچل:سالازار عمرت بده پسرم
موجودات:هاشال تاخال کامالا؟!!
ترورس:مگه شماها زیر نویس فارسی ندارید؟!!
ترورس فریاد اواداکدورا رو سر میده و همه قول ها می پکنن.

لرد کچل رو از دیگ بیرون میاره و به سمت سایه یک درخت میبره...
لرد:اخیه چه پسر گلی هستی فدات بشه مامان!!!
ترورس:دیگه ماییم دیه ، حالا میشه من مرگخوار شم؟!!
لرد:پسره گولاخ خر من اگر هرچیم بشه عمرا بزارم تو مرگخوار شی تو بگو پامو ببوس ولی مرگخوار نه.
ترورس:اییی پناه برسالازار کچل این چه موجودیه اصلا به مرگخوار شدن من حساسیت داره.

ترورس لرد رو بلند میکنه و میگه:خوب دیگه ارد کبیر بریم خونه.
لرد:من فک میکردم قراره تو منو برگردونی!
ترورس:چِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!!

ترورس یه کتک مفصل ولدمورت رو میزنه و عقده هایه تایید مرگخواریتش رو روی ولدی در میکنه ولی به شکل ناباورانه ای این گوشمالی حال و احوال لرد رو سر جاش میاره!

لرد کبیر:تــــــــــــرورس
ترورس:بله اقا!!!
لرد:تو تا اطلاع ثانوی دستیار اول منی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ترورس:پس یعنی مرگخوارم؟!!!
لرد:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ده هزار سال قبل از میلاد مسیح!

منظره یک جنگل استوایی ، با درختان بلند و سبزرنگ هست و سکوت عجیبی بر فضا حاکم شده.
پاق!
مرد کچلی که بدون هیچ شک و شبهه ای ، لرد ولدمورت می باشد دمر بر روی یکی از بوته ها ظاهر شد.
- من کجام؟!

برای چند ثانیه شوک وارد شده از بدن لرد خارج شده و تام مارولو ریدل از جاش بلند شده و مشغول تکوندن رداش هست.
خش خش!
صدای برخورد برگ ها برای لحظه ای توجه لرد رو به خودش معطوف میکنه ولی دوباره مشغول بررسی اطراف میشه.
خش خش!
لرد : :هین؟

در همین لحظه ، بوته ها کنار میره و چند ماگل عظیم الجثه در حالیکه دو تیکه برگ اینور و اونورشون چسبونده بودن دیده میشن.
- اومبا لومبا دوما؟
لرد : نمنه؟!
- اومبا گومبا دومبا؟
لرد :
- هوما لوما گومبا؟!
و این بار نیز جواب لرد ، فقط بالا انداختن شونه هاش بود.
انسان های اولیه از شدت عصبانیت زیر بغل لرد رو میگیرن و در اعماق جنگل محو می شدند.

زمان حال ، خانه ریدل ها.

بلاتریکس درحالیکه سگرمه هاش در هم رفته به سرعت طول پذیرایی مجلل خونه ریدل رو با گام های بلند طی میکنه و یک ریز حرف میزنه.
- مای لرد! یعنی ممکنه کجا رفته باشه؟ آنتونی!ن به حق سالازار خفت بشی! حالا کسی راه چاره ای نداره؟
لوسیوس : حالا میگم این تشعشع رو به یکی دیگه بزنیم اون بره دنبال لرد تو زمان قدیم!

آنتونین : نه. ببینین ریسکش بالاست. اگر ما الان این کارو بکنیم ممکنه که خودمون بریم یک زمان دیگه ای به جز زمانی که الان لرد توش قرار داره.

مورگانا که تا به حال ساکت نشسته بود گفت : خب از طرفی که آنتونین این گند رو بالا آورده باید خودش هم تمیزش کنه من میگم که آنتونین خودش در معرض این تشعشع قرار بگیره و بره دنبال لرد!
زمزمه موافقت پیچیده شد.
آنتونین : نـــه. من آرزو دارم!

10 هزار سال قبل از میلاد!

انسان های اولیه لرد رو گذاشتن توی یک دیگ سفالی و چند عدد هویج و مخلفات دیگه بهش اضافه کردن و منتظر رئیس قبیلن تا بیاد و در حضور اون آتش زیر دیگ روشن بشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/7 15:25:45
where is my love...؟
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در با صدای شترقی باز شد. آنتونین در حالی که کتابی را در دست داشت پیروزمندانه وارد سالن شد و لبخندی زد:
- خودشه! این کتاب می تونه کمکمون کنه که اربابو به وضعیت قبلیش برگردونیـم.

بلا امیدوارانه به آنتونین نگاهی کرد. مورگانا مرموزانه لبخندش را پنهان کرد و به آنتونین نزدیک شد:
- می تونی کتابو بدی به من! به من اطمینان کن آنتونین.

- چرا باید بهت اطمینان کنم؟ خودم می تونم این کارو انجام بدم.

مورگانا آهی کشید و با پشت دست به پیشانی اش کوبید:
- به خاطر این که من تاحالا شصت بار استعفا دادم و برگشتم! خب این دلیل موجهیه برای این که به من اطمینان کنی!

آنتونین که متوجه منظور مورگانا نشده بود، به دندان های مورگانا و هوایی که روبه تاریکی می رفت نگاهی کرد و تصمیم گرفت که کتاب را به مورگانا بدهد.
- اهوم! چه دلیل موجه تر از این که مورگـانا لی فای بانوی سرزمین اوالان تاحالا شصت بار رفتن و برگشتن؟! بیا کتابو بگیر.

مورگانا پیروزمندانه به سایر مرگخواران نگاهی کرد. درهمین لحظه نارسیسا زیر لب غرید:
- می فهمی داری چی کار می کنی مورگانا؟! اگه سالازار نکرده این کتاب اونطور که باید عمل نکنه...اگه اشعه های مرگبار تولید کنه...اگه دراکوی نازنین من آسیب ببینه..اون وقت تو عذاب وجدان نمیگیری که به پسر نازنین من آسیب رسوندی؟!

مورگانا پوزخندی زد و بلاتریکس با عصبانیت به نارسیسا چشم غره ای رفت و گفت:
- نترس! دراکو هیچیش نمیشه! فقط باید مواظب بود که کتاب بلایی سر ارباب نیاره. مورگانا! دندوناتو به بقیه نشون بده نه به من! بیخودی هم چشمک نزن! اگه بلایی سر ارباب بیاد، تو می مونی و طلسم های مرگبار من! روشن شد؟!

مورگانا آب دهانش را قورت داد و کتاب را باز کرد. ناگهان در یک لحظه نور بسیار زیادی از کتاب به سمت سر لرد سیاه تابید و لرد با سرعت زیاد شروع به چرخش کرد. مرگخواران وحشت زده به اربابشان خیره شدند و دو دقیقه بعد لرد سیاهی وجود نداشت!


یک ساعت بعد، سالن عمومی مرگخواران:


- چی کار کردی مورگانا؟ حالا بدون ارباب باید چی کار کنیم؟!

مونـتی اهی کشید و بیلش را به گوشه ای پرتاب کرد و صدای اصابت بیل با سر بارتی همه را به خود آورد. بارتی با ناراحتی بغضش را قورت داد و به آنتونین خیره شد:
-همش زیر سره توئه عمو! معلوم نیست چه بلایی سر باباییم اوردی! اون چه کـتابی بود عمو؟ باباییمو برگردون وگرنه خاله بلا منو می خوره!

بلاتریکس با عصبانیت به بارتی چشم غره ای رفت، سپس به آنتونین که از شدت ترس می لرزید نگاهی کرد و غرید:
- آنتونین! آنتونین... ...آنتونین! اون چه کتابی بود؟!

آنتونین آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد:
- فک...ر کنم که کتابو..اشتباه آوردم...احتمالا" کتاب سفر در زم..ان..مخصوصِ..اِ بلا اونطوری نگاه نکن بقیشو نمی گما!..نه خب میگم...کتاب سفر در زم..ان...

نارسیسا که کلافه شده بود، موهای طلایی اش را تابی داد و آشفته فریاد کشید:
- زود باش آنتونین! حرفتو بزن!

آنتونین به مرگخواران نگاهی کرد و چشمانش را بست. سپس به سرعت گفت:
- فکر کنم کتاب سفر در زمان مدیران رو آوردم! خب ارباب الان رفته توی کتاب و داره توی زمان سفر می کنه. به هیچ عنوان هم نمیشه حدس زد که الان تو چه زمانیه! تنها راهش هم اینه که یکی بره دنبالش و پیداش کنه! البته هیچ تضمینی هم نیست که اون نفر و ارباب بتونن سالم برگردن! چون این کتاب اون دو نفر رو به زمان های اینده و یا شاید گذشته می بره و معلوم نیست که اونجا چه اتفاقی براشون بیافته!

آنتونین نفسی کشید و چشم هایش را باز کرد. چشم های خیره ی مرگخواران روی آنتونین ثابت مانده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

مورگانا گفت: بسه دیگه! کافیه!حوصلم رو سر بردین.اربابو دست کنین. نمیبینید بدون ارباب ما مرگخوارا هیچ هم نیتسم؟
مونتگومری که با ریش تراش مشغول تراشیدن موی سر خود بود، گفت: اوهوم اوهوم...راست میگی. بعدا یک فکری براش میکنم.
مورگانا آهی کشید و با بیحوصلگی به به مونتی گفت: نخبر!همنی الان.
مونتگومری به چهره کچل خود نگاه کرد و مشغول ور رفتن با بینی خود شد.
- اهه...باشه.بگیر اینو هرکار میخوای باهاش بکن!

خوابگاه مدیران


تاریکی همجا را فرا گرفته بود. خرخر کویییرل تنهای صدائی بود که شنیده میشد. آنتونی، همان طور که بر ناخنهای پایش راه میرفت، راه خودرا بسوی کتابخانه باز نمود.در کتابخانه با صدای جیر جیری باز شد. آنتونی سرک کشان نگاهی به دور وبر خود انداخت و داخل شد. صدای خر خر کوییرل در کتابخانه هم شنیده میشد. آنتونی بسوی قفسه مورد نظر رفت و در آن بدنبال کتاب گشت.

چند دقیقه بعد

آنتونی همان طور که کتاب قطور را گرفته بود، به آرامی بسوی خروجی خوابگاه حرکت کرد. وی باید سریعتر به خانه ریدل باز میگشت.

خانه ریدل

لرد سیاه سینی چای را برای مورگانا، بلا و مونتی آورد. بلا همان طورکه لبخندزنان به وی خیره شده بود، گفت: قند رو یادتون رفت.
لرد تعظیم کوتاهی کرد و بدنبال قند به آشپزخانه برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت ها بود كه لرد به مركز كاشت مو رفته بود ولي هنوز بر نگشته بود .
مونتي به ايوان و پرسي اجازه استراحت داده بود و آنها به اتاق خودشان رفته بودند تا كمي استراحت كنند . مورفين هم در حياط مشغول استعمال شيشه و كراك و كوكائين بود .
در وسط سرسراي خانه ي ريدل فقط مونتي ، مورگانا و بلا بودند .
مورگانا كه ساعت ها به فكر دزديدن منو بود ، طي يك عمليات انتحاري مورگانا پريد و دست مونتي رو گاز گرفت و بالافصله آنها با هم درگير شدند .
نه مورگانا دست مونتي را ول ميكرد و نه مونتي حاضر بود به راحتي منوي مديريت رو از دست بدهد .
- بس كنيد ... بس كنيد ...
بلاتريكس سعي كرد آنها را از هم جدا كند * ولي موفق نبود .
در همين لحظه رودلف از در وارد شد و هنگامي كه مونتي و مورگانا در حال در گيري با هم بودند ، ناگهان يك طلسم از منوي مديريت به او برخورد كرد و رودلف به روي زمين افتاد ...
مونتي بالافصله منوي مديريت را برداشت .
بلا ، رودلف و مونتي :
بلا : خ ... خاك ... تو سر جفتتون ... حالا نه تنها ارباب ، بلكه رودلف هم رام شده .
مونتي در حالي كه منو را به سمت مورگانا گرفته بود ، گفت : اگه يه بار ديگه از اين غلطا بكني ، بلايي كه سر ارباب ... نه ببخشيد ... تام و رودلف اومد ، سر تو هم ميارم .
در همين لحظه مورفين با بسته اي كه درون آن كراك بود ، وارد اتاق شد و هنگامي كه رودلف را ديد ، گفت : وا ، اين شرا اين ژوري شده ؟
- عملي تو كاري با اين كارها نداشته باش . برو رد كارت .
مورفين از كنار آنها رد شد و رفت .
در همين لحظه در اتاق براي بار دوم باز شد و لرد با موه هاي بلوند وارد اتاق شد .
وقتي كه لرد وارد اتاق شد ، بلاتريكس كه خيلي ذوق كرده بود ، گفت : واي ارباب ، چه خوشگل شدي امشب
- من اربابم ؟
مونتي بالافاصله جواب داد : نه ، به حرف اينا گوش نده . راستي راستي خوشگل شدي تام .
لرد :
مورگانا كه ديگر قادر به تحمل كردن آن شرايط نبود ، گفت : ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/5/5 11:13:17
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1388 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
راهروي خوابگاه مديران

آنتونين با وحشت وسط راهرو ايستاده و گوشش رو به در قرمز رنگ اتاقي در سمت راست راهرو چسبانده است. عرق سرد از گوشه ي پيشاني اش سرازير است و با هر صداي جيغي كه از آن اتاق مي آيد؛ چشمانش را مي بندد.

- اين عله داره چي كار ميكنه؟ نكنه من اگه برم دنبال ِ جزوه من رو هم بخوره؟

آنتونين دوباره لرزشي خفيف رو به زياد ميكنه و به سمت ِ در ميره.

- هممم! هيچ كس توي اتاق نيست. هيچ كس توي اتاق نيست.

در اتاق رو با شهامت و قدرت و اعتماد به نفس باز ميكنه و با چهره ي ِ تمامي مديران روبرو ميشه كه در اتاق ِ‌ جزوات و كتابخانه نشسته اند.

- سلام! اومدم كتاب ِ‌ پاچه خواري از عله رو ببرم.
كوييرل يك كتاب از جلوي استرجس ميكشه و به سمت ِ آنتونين ميندازه :
- بيا، بگيرش‌!‌

آنتونين با غم و اندوه از اتاق خارج ميشه ودر رو ميبنده. سپس با وحشت دوباره از كنار اتاق عله رد ميشه و با نفس عميق راهرو را ترك ميكنه. شايد در فرصتي مناسب تر.


خانه ي ريدل


مونتگومري با چوب و چماغ كنار ارباب ايستاده و دوتايي نوشيدني ِ‌كره اي در دست گرفته اند. روبروي آنها، مورگان روي زمين زانو زده و كف ِ سراميك ِ خانه ي ريدل رو ميشوره. پرسي ديوار ها رو با مسواك تميز ميكنه و يك كپه چوبدستي در دستان ِ ايوان قرار گرفته است! بلاتريكس و مورگانا پرهايي در دست دارند و دو طرف ِ‌ مونتگومري ايستاده اند و اورا باد ميزنند.

مونتي: تام!‌ به نظرم بهتره فردا حتما" بري دنبال ِ كاشت مو.

لرد نفس عميقي ميكشه و به آينه ي متصل به ديوار نگاه ميكنه، كه بليز با ها كردن سعي داره تميزش كنه. چهره ي مردي سفيد رو ميبينه كه دور چشمانش بنفش و دماغش دو خط است. و سر طاسش، به درد قالب گيري براي ساختن ِ نيم دايره ميخوره .

ولدمورت دستي به سر كچلش ميكشه و ميگه:
- باشه ارباب، هرچي شما بگيد.
- فقط!‌ بلوند بكار.
- جان؟
- موهاتو. من موي مشكي و قرمز و اينا دوست ندارم، بلوند خوبه.

پرسي : راست ميگه، بلوند جذابه!

بلا و مورگانا آهي ميكشند و نگاه ِ هردوشون همزمان به منوي مديريت جلب ميشه كه در دست ِ‌ چپ و سست ِ مونتگومري، عرق كرده و به راحتي ميشه از دستش اونو كشيد.

-----

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1388 20:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ارباب اشتباها توسط منوی مدیریت آنتونین رام شده است و همه دستورات مرگخواران را اجرا میکند.آنتونین برای خواندن جزوه زوپس و یافتن راهی برای نجات ارباب به دفتر مدیران میرود.در این بین مرگخواران متوجه میشوند که منوی مدیریت آرزوها را برآورده میکند.فقط کافیست که آنرا در دست گرفته و آرزو کنند.مرگخواران سرگرم تفریح با منوی آنتونین میشوند و لرد سیاه را فراموش میکنند.
_________________________

مورگان با خونسردی منو را در جیبش گذاشت و یه ساعت دست چپش اشاره کرد.
-برای اینکه ما یه فرق کوچولو با تو داریم.

مورفین کمی هروئین(به جای نمک) روی ساندویچ کوچکی که رد دست داشت ریخت.
-بابا حالا شرا یاد آرژوهاتون افتادین؟برادرژاده مو نجات بدین.یکی نیشت به آرژو برای اون کچل بکنه؟

ملت مرگخوار بالاخره به یاد آوردند که لرد سیاهی وجود دارد که احتمالا در خانه ریدل منتظر آنهاست.


خانه ریدل:

مورگان به آرامی منوی مورد نظر را از جیبش در آورد.بلاتریکس نگاه عاشقانه ای به لرد که همچنان پای چپش بالا بود انداخت.
-میگم حالا که رام شده نمیشه بذاریم چند روزی اینجوری بمونه؟آفرین ارباب.همینجوری لبخند بزن بهم.

مورگان با عصبانیت بلا را کنار زد.
-دست نزن بهش.اون اربابه و اربابا رام نمیشن.باید زود این اشتباهمونو اصلاح کنیم.

مونتگومری منو را از مورگان گرفت و تمرکز کرد.
-خب دیگه.بازی بسه.حالا من آرزو میکنم که...آرزو میکنم که ...ارباب بیدار بشه و اعلام کنه از این به بعد من اربابم!

چشمان لرد سیاه باز شد.در بین مرگخوارانش به دنبال کسی میگشت.نگاهش روی مونتگومری ثابت شد.
-ارباب مونتگومری؟شمایین.من همینجا از مقام خودم استعفا میدم و مونتگومری،گورکن خانه ریدل رو به عنوان ارباب جدید شما تعیین میکنم.ازش اطاعت کنین.

مونتگومری لبخندی زد و چوب دستی لرد سیاه را گرفت.
-خب...حالا لازمه به عنوان اولین ارباب گورکن قوانین رو کمی تغییر بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=گمونم خیلی طولانیه! میذارمش این تو!]مورگان خودش را از زیر خروارها مادۀ مخدر و محرک و شیشه و کریستال و بلور و غیره و غیره بیرون کشید. همزمان صدای فریاد ایوان به گوش رسید:
- باب بوقی! می خوای بیای بیرون چرا پاتو میذاری روی دماغم؟ له شد!

مورگان:
-

نارسیسا و بلاتریکس که تا به حال به طرز مشکوکی ساکت مانده بودند، نیم نگاهی به یکدیگر انداختند و بعد به سایرین:
- مورگانا چی شد پس؟

در همین لحظه، در باز شد و تد ریموس لوپین، خشمگین و غران وارد اتاق شد:
- موعوعوعورگانا! خائن موعوعوعوعوعوذی! کجاعاعاعاعاعایی؟

مورگانا که تازه توانسته بود دست راستش را از زیر خرت و پرت ها بیرون بیاورد فورا آن را پایین کشید:
-

مورگان با نیشخند به تدی نگاه کرد:
- هی تدی! چه عجب از اینورا؟ تو محفل واست جا نمونده که راه افتادی اومدی ولایت مرگخوارا؟ راهو اشتب اومدی داوش! تقاضای مرگخواری دو تا تاپیک اونورتره!

تدی با دیدن مورگان، گویی خون در رگهایش به غلیان درآمد:
- که افساعاعاعاعانۀ عشق تو و موعوعوعوعورگانا شهره خاعاعاعاعاص و عاعاعاعام شده بوعوعوعوعود؟؟؟

مورگان تازه خطر را احساس کرد! با نگرانی نگاهی به دور و بر خود انداخت و اثر وسیله ای صورتی که شباهت زیادی به گوش های گسترش پذیر فرد و جرج داشت، روی زمین دید:
- هی! شما محفلیا تو خونۀ ریدل گوش وامیستین؟

- سوژه رو منحرف نکن! جواب منو بده!

- خوب! اشتباه گوش کردی باب! من و مورگانا خواهر برادریم! نمیبینی اسمامون عین همه؟ مامان مورگانا بعد اینکه با باباش دعوا کرد و طلاق گرفت اومد لندن و با بابای من ازدواج کرد! مام شدیم خواهر برادر ناتنی! اون افسانه هم مربوط به عشق خواهرانه و برادرانۀ ماست!

- منو رنگ می کنی؟ من خودم کلی رنگ و وارنگم جوجه مرگخوار! شما یه قرار عشقولانسی کنار دریا داشتین! موعوعوعوعورگانا از اون زیر بیا بیرون که می خوام تو و این فاسقتو منفجر کنم!

نارسیسا سعی کرد جو را از حالت تشنج خارج کند:
- نمی دونم چرا شلوغش می کنی تدی! تو باید روشنفکرتر از این حرفا باشی! هر اتفاقی قبل ازدواج بیفته هیچ ربطی به بعد ازدواج نداره! باید درمورد روابط قبل از ازدواج همسر آیندت آزاداندیش تر از این حرفا باشی.

تدی با وجود احترام زیادی که برای خالۀ مادرش قائل بود، جوش آورد:
- خاله نارسی!!! شما و رواج بی بند و باری؟ مورگانا زود باش بیا بیرون!

مورگانا از زیر خروارها مادۀ گیج کننده نالید:
- تدی باور کن اشتباه می کنی! حقیقت یه چیز دیگس! دایی مورفین بی زحمت اون منو رو بدین من آرزو کنم!

مورفین همچنان محو تماشای خروارها خوشبختی ای بود که برایش نازل شده بود و هیچ توجهی به اطراف نداشت. ایوان تا حد ممکن از تدی فاصله گرفت و منو را از دست مورفین قاپید و به طرف کوه مواد پرت کرد. مورگانا دست راستش را دوباره خارج کرد و منو را قاپید:
- من آرزو می کنم...

ناگهان دودی سفید همه جا را فرا گرفت. دیوار روبروی جماعت حاضر، ناپدید شد و ساحلی به سپیدی ابرهای آسمان پدیدار شد. دو نوجوان کنار هم روی شن های ساحل نشسته بودند و درگوش هم نجوا می کردند و می خندیدند. آبی دریا روبرویشان درخشش فیروزه داشت و موج ها با نرمی و لطافت خود را به پاهای برهنۀ دو نوجوان می رساندند و شرمگینانه، نوازششان می کردند.

تدی با خشم به دو نوجوان نزدیک شد و شنید:

- مورگانا یعنی برم بهش اینو بگم، واقعا باور می کنه دوسش دارم؟

- آره باب! خنگ که نیس! میری رک و راست بهش میگی: جسیکا درسته که تو یه پاتری و ایل و طایفه تون طرفدار خون لجنی ها هستین و منم عاشق اربابم و عمرا یه تیکه ناخنشو نمیدم به صد تای شماها! ولی بهت افتخار میدم که باهام بیای مجلس رقص! بعد می فهمه با همۀ وجودت دوسش داری.

- یعنی اینجوری یه خورده خشن نیس؟

- یادت رفته ماها با هم قرار گذاشتیم که بریم پیش لرد سیاه و مرگخوار شیم؟ خوب خواستگاری مرگخوارا همینجوریه دیگه.

- راس میگی! یعنی تو هم می خوای که خواستگارت اینجوری عشقشو بهت ثابت کنه؟

- اه اه اه که شما پسرا هیچ تخیل ندارین! باب خواستگار من قراره سوار یه اسب سفید بیاد! بعدشم... منو که دارم پله های تر + قی رو تی می کشم می بینه و یه دل نه صد دل عاشقم میشه... می دونی، من دوس دارم کسی که میاد سراغم حتما یه جای بدنش مث این دریای روبرومون فیروزه ای باشه. حالا اگه موهاش بود که بهتر!

مورگان نوجوان، مخفیانه پوزخندی به مورگانای نوجوان که کنارش نشسته بود و با تصوراتش خوش می گذراند انداخت. گویا تغییر جهت سخنانشان از جسیکا پاتر به سمت شاهزادۀ موفیروزه ای مرموز، به مذاقش خوش نیامد. چون از جایش برخاست و دستش را به سمت مورگانا گرفت:
- خوب بیا بریم یه نوشیدنی بخوریم. زیادی رمانتیک شده بودم. واسه خون سیاهم ضرر داره.

موررگانا هم دستش را دراز کرد و به کمک مورگان از جا برخاست:
- آره. بریم. مامان الان نگرانم میشه. همش میگه زیادی با این داداش مورگان گرم می گیری. یه کم برو پیش دخترای بلک سوزن دوزی یاد بگیر! مجسم کن! من سوزن و نخ دستم بگیرم!!!

مورگان و مورگانا گویی صحنۀ بسیار مضحکی را مجسم کرده بودند با صدای بلند قهقهه زدند و صحنه دوباره تار شد!

تدی مات و متحیر به آنچه در برابر دیدگانش رخ داده بود نگریست. بعد رو به مورگانا کرد که از زیر مواد سکر آور به او لبخند میزد:
- این چه جادویی بوعوعوعوعوعود؟ داری منو می پیچوعوعوعونی؟

- نه به سالازار کبیر قسم! این منوی آنتونینه و به هرکسی امکان میده که یه آرزوش برآورده بشه. منم آرزو کردم که تو اصل حقیقت رو با چشای خودت ببینی!

- یعنی تو به خاطر من از برآورده شدن آرزوت گذشتی؟

- آخه تو همۀ آرزوی منی تدی!

مورگان که به حال درآمده، منو را از مورگانا گرفت و رو به تدی کرد:
- تو! یه محفلی! اونم با گوش های گسترش پذیرت که مدام تو زندگی ما سرک می کشن! تا آرزو نکردم که بری به جزایر بالاک از جلو چشامون دور شو!

تدی مشکوکانه به مورگان و منو نگریست:
- هی! چرا شماها بتونین آرزو کنین و من نه؟[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/2/14 23:38:09
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/2/14 23:44:13