جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] آموزشگاه مرگخواری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اسفند 1389 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
چهار مرگخوار نا امیدانه از لانه هیپوگریف که در نوک درخت سکویا قرار داشت بیرون آمدند و با جاروهایش بر برگ های زرد رنگ درختان که سطح جنگل را پوشانده بود فرود آمدند.

لینی سعی که داشت سوراخ سوراخ های روی شنل آبی رنگش که ناشی از نوک زدن هیپوگریف بود را بپوشاند با نا امیدی گفت:

- فایده نداره. اینا کوتاه بیا نیستن. نقشه رودولف جواب نمیده. بیان برگردیم. کسی چوبدستی منو ندیده؟

آنتونین در حالی که روی بازیش تف می ریخت تا نشان مرگخواری اش را پاک کند با تاسف گفت:

- داشتی کشتی می گرفتی با اون هیپوگریف، چوبدستی ات رو قورت داد ! واقعا تاسف داره. من که استعفامو اعلام میکنم از الان. سلام منو به ارباب برسونید.

در این حین هیپوگریف از لانه اش بر فراز درخت سکویا به بیرون پرواز کرد و با مدد چوبدستی بلعیده شده لینی، به سوی آسمان همچون اژدهایی گلوله ای آتش پرتاب می کرد.

آگوستوس: منم همینطور فکر میکنم. ارباب انگار راضی شده به این وضعیت. اعتراضی نداره به اون صورت.

ایوان که به تنه ی درختی تکیه زده بود و در دریای افکارش کرال سینه تمرین میکرد، گفت:

- به هر حال وظیفه آموزش این جماعت رو ماها باید بر عهده بگیریم. طوری آموزش میدین که همه شون در امتحان نهایی ارباب رد بشن. یعنی آموزش های غلط !

آنتونین: ایوان ! من و تو که هر دومون افتادیم، تک ماده کردیم. یادت رفته ؟

لینی: ارباب به شما دو تا سمت استادی آموزشگاه رو نمیده. یه فکری واسه افتادن همه شون میکنم. بریم فعلا. تو کجا میای آقای دالاهوف ؟ تو که دیگه خالکوبی نداری. مرگخوار نیستی.

دالاهوف: ارباب بیکار نیس که بازوی من رو بررسی کنه. بریم.

چهار مرگخوار سوار بر جاروهایشان به سوی آسمان پرواز کردند و از در غروب خورشید از جنگل فاصله گرفتند...


خانه شماره ۱۲ گریمولد

در خانه خاک گرفته و غبار آلود، در پذیرایی، روی مبل چرک آلود، آلبوس دامبلدوری لمید بود و چندی موش و سوسک و ققنوس و عنکبوت را درون ریش هایش اسکان داده بود. با چهره ای غم انگیز روی بوم نقاشی مقابل تف می انداخت و با اشاره دستانش با تف طرح و رنگ می بخشید تا اثری ماندگار خلق سازد.

درینژژژژژژژژژژژژژژ ! درینژژژژژژژژژژژژژژژژ ! درینژژژژژژژژ !

- شرکت خدماتی آلبوس و جیمز . بفرمایید ؟!

- الو ! سلام آقا. بی زحمت یک کارگر کهنه عوض کن که مسلط به زبان نوزادان هست و قصه هم بلده بگه بفرستین خونه ۱۸ گریمولد !

- الساعه میفرستم خدمتتون !

دامبلدور گوشی را گذاشت و بدون آنکه حرفی بزند از آشپزخانه جیمز در حالیکه دستمال سر کارگری به سر بسته بود و یویوهایش را دور کمرش گره زده بود ، بیرون آمد و با چند کیسه کهنه و کتاب قصه های شب از خانه ی گریمولد خارج شد !



لیتل هنگتون – خانه ی ریدل ها – دفتر لرد سیاه

له له له له لنگ ! درینگ درینگ درینگ ! بررررررینج .....بررررریرنج !

صداهای تلفن های ماگلی که خشم لرد سیاه را بر انگیخته بود در سراسر دفترش طنین می انداخت. به همراه بلاتریکس یکی یکی تلفن ها را جواب می داد:

- الو ؟ آقای اسمشو نبر ؟

- بله. سلام. امرتون ؟!

- آقای اسمشو نبر، میشه اسمتون رو ببرم؟ نخست وزیر ماگل ها هستم !میخواستم پسرم رو برای مرگخواری ثبت نام کنم !

- نخیر آقا ! نمیشه. از پذیرش ماگل ها معذوریم. شب بخیر !

لرد سیاه با عصبانیت گوشی تلفن را گذشت و دستش را با انزجار نگاه کرد که بدان وسیله ی ماگلی آلوده شده. بلافاصله آن را درون شیشه الکل روی میزش فرو کرد. بلاتریکس لیست طولانی ثبت نام شدگان را روی میز و مقابل لرد سیاه قرار می داد:

- ارباب ! شدن هزار و صد و یک نفر ! باید گروه بندی کنیم. اساتید آموزشگاه رو هم تعیین کنیم.

لرد سیاه: ترتیبش را بده از فردا ! اون چهار تا بی دست و پا هم حتما نصف این جمعیت رو میفرستن دنبال کارشون ! منو درگیر نکنید. من سرم شلوغه ! باید شهریه هاشون رو حساب کتاب کنم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/12/25 22:11:03
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اسفند 1389 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هزاران نفر برای عضویت در ارتش سیاه درخواست دادن، مرگخوارا ز این وضعیت ناراضی هستن. رودلف نقشه میکشه که گروهی از مرگخوارا به خانه تک تک متقاضیا برن و سعی کنن هر طور شده اونا رو از مرگخوار شن منصرف کنن.آنتونین، ایوان،آگوستوس و لینی این ماموریت رو به عهده میگیرن و به خونه اولین درخواست دهنده میرن ولی با وجود تلاشهاشون نمیتونن متقاضی رو منصرف کنن.برای همین به طرف خونه دومین متقاضی حرکت میکنن.
__________________________

لینی به در بزرگ سفید رنگی اشاره کرد.
-همینه...واو...قصره اینجا..چطوره اینو منصرف نکنیم؟میتونه به ارتشمون کمک مالی کنه...

آگوستوس پرتقالی را که از خانه اول کش رفته بود از جیبش بیرون آوردن و سرگرم گاز زدن پوست آن شد.آنتونین جلو رفت و زنگ زد.

-کیه؟کیه؟کیــــــــــــــــــــه؟
-ماییم!
-شما کی هستین؟
-ما مرگخواریم!
-هووووم...اگه اینطور باشه منم مرلین کبیرم!مرگخوارا که از در نمیان تو!

آگوستوس درحالیکه دهانش پر از پوست پرتقال بود جلو رفت.
-خب ما ازنوع مؤدبشیم.لطفا درو باز کنین.باید در مورد مسئله مهمی حرف بزنیم.


یک ساعت بعد...

-خب...الان اون سومیه...تو...تو نه، اون یکی...همونی که شبیه اسبه...کارت دانش آموزی هاگوارتز، مدارک تولد سنت مانگو و لیست اموال منقول و غیر منقول و...

آنتونین با عصبانیت چوب دستیش را بطرف آیفون جادویی گرفت، طوری که آستینش کمی بالا رفته و علامت شومش به وضوح مشخص شود.
-ببین ...هیچ مدرک دیگه ای نشونت نمیدیم...همین الان این در لعنتی رو باز میکنی یا...

در با صدای خفیفی باز شد...چهار مرگخوار شجاع برای انجام ماموریت وارد خانه شدند.


بیست دقیقه بعد:

-ببین...چرا حرف حساب سرت نمیشه.ارتش سیاه جای دخترا نیست.منو ببین!بیست ساعت از روزمو تو اتاق شکنجه میگذرونم...بقیش رو هم تو اتاق تسترالها...
-چه عالی!
-کجاش عالیه بابا...ارباب از ساحره جماعت متنفره.هر چی ماموریت سخت و وحشتناک و غیر ممکنه به ساحره ها میده.
-چه باحال!
-رسیدگی به نجینی به عهده ساحره های تازه وارده.هشت تاشون تا الان قورت داده شدن.
-چه هیجان انگیز!
مرگخوارا:


دو ساعت بعد...لانه سومین درخواست دهنده...

آنتونین با تعجب به جانور مقابلش خیره شد.
-شما درخواست دادی؟
-هوم!
-ولی شما که هیپوگریفی!
-خب باشم!میخوام مرگخوار بشم.

آگوستوس پرتقالی به هیپوگریف تعارف کرد.
-خب شما چه کار مفیدی میتونی برای ارتش سیاه انجام بدی؟

هیپوگریف پرتقال را بلعید.
-نوک میزنم!
-کجا رو؟
-هر جا رو که ارباب دستور بدن!میزو، نیمکتو، درو،دیوارو،شماها رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 14 آذر 1389 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس در حالی که دهانش کاملا پر بود و چشمانش در حال از حدقه درآمدن بود داشت بال بال میزد و بالا پایین میپرید. لینی که از همه به آگوستوس نزدیکتر بود چوبدستی اش را بطرف او گرفت و وردی را زمزمه کرد ولی آگوستوس کبودتر شد!

بعد از لینی ایوان خواست شانسش را امتحان کند و در حالی که استخوان هایش تلق تلق صدا میداد به پشت سر آگوستوس آمد و با دست به پشت سرش زد ولی یکی از استخوان های خودش شکست!

در آخر آنتونین مانند منجی ها دورخیز کرد، به پشت سر آگوستوس آمد و با تمام قدرت به پشت سر او زد.

_آگوستوس: مـــــــــــــــــــادرجان!

پنج دقیقه و سی و شش ثانیه بعد

آگوستوس بکمک آب قندهای صاحبخانه یواش یواش بهوش آمد ولی تا چشمم به ایوان افتاد در حالی که میگفت:"عزراییل ... عزراییل" دوباره از هوش رفت.

در آخر بکمک یک سطل آب بزرگ یخ تگری! آگوستوس کاملا بهوش آمد!

_ایوان: پرتقال ششم؟ آره؟ استدعا دارم!

_آگوستوس: هووم اومدم یه تیکه بزرگشو قورت بدم تا جواب تو رو بدم که رفت تو گلوم!
_لینی: حالا مرلین رو شکر که خوب شدی!
آگوستوس رو به آنتونین: وایسو ببینم ... تو قبلا تو نانوایی هاگزمید کار نمیکردی؟ بابا این چه دستاییه تو داری! اندازه قبر بچه میمونه! تو مثلا میخواستی کمک کنی؟ الان احساس میکنم جمجمه م از بیست و سه جا ترک خورده!
_آنتونین: بشکنه این دست که نمک نداره! مصبتو روزگار!

_ایوان: خب خیلی شلوغ نکنید. بذارید به ادامه کار این بچه داوطلب برسیم.
_لینی خطاب به پدر بچه: خب این یه گوشه ای از حرکات کماندویی ما بود که شما دیدید. اگه پسرتون به عضویت مرگخوارا در بیاد از این کارا هم یاد میگیره.

_پدر بچه: الان بچه رو صدا میکنم که بیاد ... هوووووی بچه! بیا!

بچه در حالی که یک سینی چایی دستش بود وارد شد و چایی را به سمت لینی برد.
لینی: نه خیلی ممنون صرف شده!

سپس بسمت ایوان رفت: نه ممنون من چایی بخورم از استخونام میگذره و از پام میاد بیرون.

در آخر چایی را بسمت آنتونین برد. آنتونین نگاه عجیبی به بچه انداخت، چایی را برداشت و در حالی که لپ بچه را میکشید گفت کلاس چندی عمو؟ ... که ناگهان سینی چایی روی پای آنتونین برگشت!

سنت مانگو ... بخش سوختگی های سطحی

ایوان: خب این بچه که قسمت نشد. باید بریم سراغ نفر دومی که داوطلب عضویت در مرگخوارهاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 14 آذر 1389 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس غر غر کنان جواب داد:
-من کار دارم...فوتشون کن.خودشون خشک میشن.

لینی چوب دستیش را بطرف کاغذها گرفت.درحالیکه با دقت آنها را خشک میکرد مواظب بود حرارت چوب دستیش بیشتر از حد لازم نشود.سه فرم اول را به خوبی خشک کرد.فرمها را بطرف آگوستوس گرفت.
-بیا...اینا خشک شدن.از همینا شروع کنین.عجله کن.خیلی زیادن.کلی کار داریم.

آگوستوس آدرسها را گرفت و به همراه ایوان و آنتونین روانه اولین خانه شد.

-چرا پیدا نمیشه این خونه؟ببین...این پلاک بیسته...این یکی بیست و دو!پس بیست و یک کجاس؟

آگوستوس دست از خراشیدن پلاک 22 و تبدیل کردن آن به 21 برداشت.
-شاید اینا هم از این سوسول بازیای محفل در اوردن،خونشونو قایم کردن!

صدای آنتونین از سمت دیگر کوچه به گوش رسید.
-هی...چرا اونجا وایسادین؟من زنگو زدم...آهان..دنبال پلاک میگشتین؟بیایین.همینجاس.اینا جوگیر شدن پلاکا رو زوج و فرد کردن ظاهرا.زوجا یه طرفن فردا یه طرف!

بالاخره در با صدای خفه ای باز شد.دختر بچه کوچکی سرش را بیرون آورد.
-چی میخوایین؟

آنتونین دستی به سر دختر بچه کشید.
-سلام عمو...خوبی؟کلاس چندمی؟پدرو مادرت هستن؟بگو کار مهمی باهاشون دارین.


چند دقیقه بعد...


سه مرگخوار روی مبلهای مجللی نشسته بودند.آنتونین دو چسب زخم بزرگ را به حالت ضربدر روی گونه اش زده بود.با دیدن آگوستوس که درحال پوست کندن پرتقال پنجم بود با عصبانیت به او اشاره ای کرد.آگوستوس بی توجه به آنتونین پرتقالش را نصف کرد.
-بله...ما ستاد شفاف سازی خانه ریدل هستیم.ببخشید.پسر شما هفته گذشته درخواست مرگخوار شدن داده بود؟

پدر بچه با عصبانیت:آره...خاک برسر!عرضه نداشت درس بخونه.تو ردا فروشی منم که کار نمیکنه.آخرش پاشد رفت جانی بشه.دزد بشه.قاتل بشه.دور از جون شما البته!

آنتونین لبخند غمگینی زد.
-خب...ما خوشحال میشیم که از نیروی جوانی مثل ایشون استفاده کنیم.همین ایوان وقتی مرگخوار شد همسن پسر شما بود.یه جادوگر جوون و تپل مپل و سرحال.

پدر خانواده نگاهی به استخوانها و دنده های قابل شمارش ایوان انداخت.
-بله...بله....ظاهرا تو خانه ریدل خوب بهشون رسیدن!

ایوان فکش را باز کرد.دندانهایش را تلق تلق به هم کوبید.
-بله...ارباب واقعا دست و دلباز هستن.هفته ای یه وعده غذای گرم و کامل به ما میدن.البته درسته که پس مونده غذای تسترالها رو میگیریم.ولی مهم اینه که بتونیم خدمتی کرده باشیم.اینطور نیست آگوستوس و پرتقال ششم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1389 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات درشت عرق از سر و روش جاری بود. با اینحال چوب جادو را بالا برد و به سمت کوه عظیم کاغذ گرفت و زمزمه کرد:

-وینگاردیوم له ویوسا...لوکوموتورترانک!

ایوان درحالیکه زیر فشار انرژی که به کار می برد به نفس نفس افتاده بود، سرانجام به محوطه باز خانه رسید تا به فرمان لرد سیاه درخواست های مرگخواری را آتش بزند. آنهم آتشی که بتواند خشم لرد را فرو بنشاند!

- هه... هه... آخیش...هه... مرلینو...هه... شکر... بالاخره... رسیدم! خیله... خب، حالا وقتشه...اینسندیو!

شعله ها به سرعت در کاغذها پخش شدند. ایوان کمی صبر کرد تا نفسش بالا بیاید. در حین نفس تازه کردن به طور تصادفی به سمت خانه اربابی چرخید و لودو را دید که سراسیمه از در اصلی خانه خارج شد. دید لحظه ای برجایش خشک شد و به او... اما نه، به پشت سر او نگاه کرد و سپس دیوانه وار شروع کرد به بالا و پایین پریدن و دست تکان دادن! بدنبال آن سیل مرگخواران را هم دید که از پشت سر لودو بیرون پریدند و شروع کردند ره دراوردن همان اداها!


- اینا چشون شده؟!!

یه جای کار عیب داشت. نکنه خطری او را تهدید می کرد. به سرعت دور خودش چرخید تا خودش را از چنگ خطر فرضی نجات دهد. اما خبری نبود.

با عصبانیت به سمت لودو نگاه کرد. اما فرصتی برای حرف زدن بدست نیاورد! آخرین چیزی که شنید صدای فریاد همزمان ده بیست مرگخوار بود که همزمان گفتند:

- آگوامنتی!


ده دقیقه بعد

- ایوان... ایوان... بیدار شو!

چشمانش را به آهستگی باز کرد. تصویر ماتی از اسنیپ و آنتونین را دید که روی او خم شده بودند.
هنوز احساس خفگی داشت.

- اهو اهو... چه... اتفاقی...برام... افتاده

صدای آگوستوس را شنید که با ناراحتی می گفت:
- چه افتضاحی! نصفه شون سوختن و نصفه دیگشونم خیس آبن!

صدای لینی لینی از گوشه دیگری شنید که می گفت:
بجای غرولند کردن زودباش کمک کن اینارو خشک کنیم! باز جای شکرش باقیه که هنوز نصفشون باقی موندن!



-----------------

پ.ن: آگوامنتی : افسونی برای خروج آب از نوک چوبدستی.

لوکوموتورترانک: وردی برای سبک کردن اشیا حمل و نقل
راحت تر آن ها.

اینسندیو: افسونی برای آتش زدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/9/3 10:09:40
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1389 03:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: هزاران نفر برای عضویت در گروه گولاخ مرگخواران درخواست داده اند، از محفلی بگیر تا طفل صغیر شیرخواره! روفوس تصمیم میگیرد برای دک کردن این همه آدم آن ها را بترسانند اما این راه جواب نمیدهد و همه برای مرگخوار شدن مصمم اند. رودلف نقشه میکشد که خود مرگخوارها بتک تک به خانه متقاضیان بروند و آن ها را از عضویت در این گروه بترسانند در حالی که ایوان همان موقع در حال نابود کردن فرم هاییست که آدرس ها در آن ها نوشته شده.
_______________________________________
و اینک ادامه داستان:


روفوس که جلوتر ازهمه به اتاق کار اربابشان رسیده بود با لقد در اتاق را باز کرد و وسط اتاق پرید ...

- کروشیو روفوس! به چه جرئتی این جوری وارد اتاق ارباب میشی؟ بزنم شقت کنم؟ بدم جرت بدن؟

جمله لرد تمام نشده بود که مرگخواران دیگر هم پریدند وسط اتاق و خوردند به روفوس و اتاق را پر کردند!
- این چه وضعشه؟ چرا اینقدر بی ادب شدین؟ چه طور جرات میکنید این جوری بیاین محضر ارباب؟
- ببخشید ارباب، ما فکر کردیم شما این جا نیستید! ایوان کجاست؟
- باید همه برید در بزنید بیاید تو تعظیم کنید بعد جوابتونو میدم!
مرگخوار ها به حالت با عجله از اتاق خارج شدند و در را بستند.

تق تق تق تق تق [b]تق تق[/b]

- چه خبره؟ چرا همه با هم مشت میزنید؟ مگه این جا طویلست؟ بفرستمتون اصطبل تسترال ها؟ مثل آدم در بزنید.

مرگخوارها که اشکشان درآمده بود اندکی صبر کردند و سپس آرام در زدند.
- بعله؟
- ماییم دیگه ارباب
- شما کی هستین؟ خودتونو معرفی کنید!
- ارباب ما نوکران و چاکران و خاک برسران درگاه شماییم، خواهشا در رو باز کنید!
- یک نفرتون بیاد تو!

لودو وارد شد و تعظیم بلندبالایی کرد و منتظر ماند.
- چه کار داری ای لودو؟
- ارباب میخواستم ببینم ایوان کجاست!
- هوم، همه درخواستنامه ها رو برداشته برده تو حیاط خونه که بسوزونه... کجا میری مردک بی ادب پدر سوخته؟ وسط حرف اربابت میدویی میری؟
صحبت لرد تمام نشده همه مرگخواران که پشت در گوش ایستاده بودند به سمت حیاط خانه ریدل دویدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آبان 1389 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
...روفوس؟
...بله ارباب؟
...خودت انتخاب کن چه طلسمی شومی روت اجرا کنم!
روفوس در حالی که از شدت ترس به رنگ گچ دیوار انباری در آمده بود گفت:ارباب من نمیدونستم اینا اینقدر بی کلن!خود ما که روزی ده بار طلسم شوم از شما میخوریم هنوز اسمش میاد تنمون میلرزه!اینا براشون طلسم شوم رو تو مدرسه درست تعریف نکردن حتما!

لرد کروشیوی جانانه ای به روفوس زد و همان طور که دلش میخواست کله تک تک مرگخوارانش را بکند و از آنها ترشی درست کند گفت:ارباب خشمگینه.باید هر طور شده این جماعت رو فراری بدین.اگه باز هم شکست بخورین کاری میکنم که آرزو میکردین روفوس از روز اول لال به دنیا میومد!
رودولف دستش را زیر چانه اش گذاشت و با قیافه متفکری گفت:ارباب به نظر من باید تبلیغات منفی بکنیم تا بترسن و بیخیال اومدن به کلاس بشن.

لرد:کروشیو رودولف!کی اجازه داد صحبت کنی؟هوم موافقم فکر خوبیه.ولی حواست باشه اگه کار بدتر بشه دستور میدم بلا تک تک موهات رو از ریشه بکنه و جاش سوزن بکاره!
لرد بعد از گفتن این جمله نگاه ترسناکی به روفوس انداخت و گفت:تو شخصا وظیفه داری این قضیه رو سر و سامان بدی.

روفوس از شدت ترس چنان تعظیم کرد که دماغش به کف زمین کوبیده شد و صدای خرد شدن چندین تکه از آن بگوش رسید!
بعد از آن لرد به ایوان رو کرد و گفت:میری سریعا تمام اون درخواست های مسخره رو از دفتر من بر میداری و یه گوشه میندازی که چشمم بهشون نیوفته!کرشیو!

ایوان دوان دوان به سمت دفتر لرد رفت تا درخواست ها را نیست و نابود کند.لوسیوس که دور شدن ایوان را تماشا میکرد گفت:ببینم رودولف،تو که پیشنهاد میدی اینا رو منصرف کنیم، الان خودت بردار نظر بده ببینم راه حلت چیه!
رودولف کمی ذهنش را جستجو کرد و گفت:اتفاقا یه ایده دارم.ما ادرس و مشخصات اینا رو داریم.میتونیم یه نقشه براشون بکشیم.

بلا با شک پرسید:مثلا چی؟
رودولف سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:میتونیم یکی از خودمون رو بفرستیم به ادرس هر کدومشون، بعد بگیم که اومدیم دوستانه بهشون اخطار بدیم جونشونو بردارن و در برن!بعد براشون چندتا خالی ببندیم که چطوری هرکی مرگخوار میشه زجر میکشه و شکنجه میشه.اینطوری اونام میترسن و بیخیال میشن!

بلاتریکس با خشم گفت:بیخود!آبرو ارتش سیاه رو میبری با این نقشه ات.
لوسیوس سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و گفت:نه رودولف راست میگه.چون اگه موفق نشیم ارباب پوست از کله همه میکنه.میتونیم اینقدر که رودولف گفت پیاز داغشو زیاد نکنیم،فقط اینقدر که بیخیال ماجرا بشن.
نارسیسا با نگرانی گفت:حالا هرکاری میکنین مهم نیست،بهتره هرچه زودتر برین جلوی ایوان رو بگیرین!

...ایوان؟ایوان برای چی؟
نارسیسا با دست با پیشانی اش کوبید و گفت:بامزه ها،آدرس و مشخصات ثبتنام کننده ها توی فرم های درخواسته!اگه ایوان نابودشون کنه دیگه نمیتونیم قبل از اینکه بیان اینجا پیداشون کنیم!
با تمام شدن این حرف لشگر مرگخواران دوان دوان به سمت اتاق کار لرد هجوم برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1389 03:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- من؟ نه ارباب خواهش ميكنم...
- بله سوروس تو! سريع ميري توي اون اتاق و مشغول ميشي.
- اما ارباب اونا خيلي زياده
- از تعداد اونا كاملا مطمئنم و براي همين يك سومش كه تموم شد جاتو با لودو عوض ميكني.
سورس شكلكي براي لودو درآورد و پس از ديدن جوابش كه چيزي جز يكي از انگشتان لودو نبود رفت.
- راستي سورس گوي زرينو كه گرفتيم خبرت ميكنم...
- ويداوت اني لاخ من!
- اين به چه زبوني حرف زد؟
- هيچي تو به دل نگير :ygreen:

2 ساعت بعد

اسنيپ منگ با چهره اي ژوليده و خسته پله ها را تلو تلو خوران پايين آمد و روي مبلي ولو شد.
رو به لرد كرد و گفت: دو بسته تموم شد ارباب!
لرد حركت خشكي به لبانش داد كه به نظر لبخند بود و گفت: آفرين سورس آفرين. كلش چند بسته بود؟ اسنيپ كه سعي ميكرد بر خودش مسلط باشد و جواب مسخره بازي هاي لودو و روفوس را ندهد پاسخ داد: 40 بسته ارباب!
لرد ناگهان از جايش پريد و فرياد زد: 40 تا پس گم شو بالا و مشغول شو!
سورس با التماس نگاهي به لرد سياه انداخت و گفت: ارباب نه! ... بايد يه فكر ديگه كنيم آخه اين جوري نميشه.
روفوس با خودشيريني گفت: ارباب من يك ايده عالي دارم! فوق العاده! به نظر من ما بايد كاري كنيم كه همه بترسن و خودشون كنار بكشن.
لرد كمي فكر كرد و گفت: اما چه جوري؟
روفوس به لرد نزديك شد و با حركاتي موزيانه طوري كه هيچكدام از فضول هاي اطراف نشنوند گفت: ...

فرداي آنروز - تالار اجتماعات خانه ريدل

صدها داوطلب مرگخواري در سالن جمع شده بودند و سروصدا و ازدحام وحشتناكي ايجاد كرده بودند. روي سن لرد سياه و چند مرگخوار از جمله روفوس اسكريم جيور ايستاده بودند.
روفوس چندين بار سعي كرد جمع را ساكت كند اما ذره اي موفقيت هم حاصل نشد.
دست آخر دست به دامن لرد شد و لرد هم پس از نگاه چپي به روفوس وارد عمل شد.
لرد چوبدستي اش را محكم در دستان سفيد و كشيده اش فشرد و سپس نوك آن را روي گلويش گذاشت و به آرامي گفت: سكوت! كه حتي خودش هم به زور آن را ميشنيد اما قدرت جادويي چوب باعث شد صدا در گوش همه طنين انداز شود و لحظه اي بعد كسي جيك نميزد.

روفوس با قدرداني و خشوع به لرد نگاه كرد و سپس گفت: دوستان گرامي! خبري مسرت بخش برايتان دارم و آن اينكه همه شما قبول شديد! فقط بايد يك دوره هفت روزه به صورت عملي زير نظر خود لرد كبير آموزش جادوي سياه ببينيد. هر كسي حاضره يك قدم بياد جلو!

همه داوطلبان بدون استثناء به حالت :ygreen: جلو آمدند.
- جا داره ذكر كنم كه ارباب همه طلسم ها به خصوص طلسم هاي ممنوعه را عملي روي دانش آموزان اجرا خواهد كرد! هر كسي كه از درخواستش پشيمونه ميتونه سالنو ترك كنه!
هيچ كس از جايش تكان نخورد.

لرد زير لب گفت: ميكشمت روفوس! و سپس به جمعيت خندان شاگردانش گفت: همه بريد، كلاس ها به زودي آغاز ميشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1389 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ســــــــوژه جــــــــــديد


ساعت ها از تاريك شدن هوا می گذشت. با اين وجود پرده های دفتر كار همچنان از دو سوی پنجره آويزان بودند. در نگاه اول چيزی در داخل اتاق تاريك به چشم نمی آمد. اما كمی كه می گذشت با عادت كردن چشم به تاريكی، بيننده تصوير بهتری از فضای داخلی دفتر كار بدست می اورد.

اول چيزی كه نظر هر كس را بخود جلب می كرد، قفسه های مالامال از پرونده و پوشه بود كه در نقاطی خطر سقوط و آوار شدن آنها بر زمين می رفت. در ميان كوپه های كاغذ، ميز نسبتا بزرگ و ستبری قرار داشت، كه اگر پوشه های روی ان را كمی بلند می كرديم، كنده كاری های زيبای ان، چشم هر بيننده ای را محسور می كرد.

- تق...تق...تق

- ارباب... لرد سياه... سرورم...

صدای قرچ صندلی از سمت ميز بلند شد. بدنبال ان كمی كاغذ و پوشه جا به جا شد و سری براق و بی مو از ميان انها بيرون امد.

- بيا تو!
و در همان حال شروع به كش و قوس دادن و ملچ و ملوچ كردن نمود.

آنتونين ارام وارد اتاق تاريك شد.

- با اجازه سرورم... لوموس.

- خاموشش كن! كورم كردی!

- ببخشيد.. ارباب! ولی اينجا خيلی تاريكه...من نمی تونم شما رو ببينم!

- همينقدر كه صدای ارباب رو بشنوی كافيه! برای چی مزاحمم شدی؟

- ارياب انی مونی خيلی وقته كه شامو حاضر كرده، شما هم كه از بعد از ناهار ديگه چيزی نخورديد و همش اينجا بوديد و كار می كرديد. گرسنه نيستيد؟

لرد سياه نگاهی به پنجره كرد. گویی تازه متوجه تاريك شدن هوا شده بود. با اين حال گفت:

- ارباب هرگز كاراش رو به تاخير نمی اندازه و تا اخر هركاری پيش میره!

- يعنی ارباب میخوان بقيه درخواست عضويت ها رو هم بررسی كنند؟!!

- چی! مگه بازم هست؟!!

- بله ارباب از ظهر تا حالا ايوان كلی بسته درخواست مرگخواری دريافت كرده و داره با كمك لينی دسته بنديشون میكنه تا بياره خدمتتون.

هنوز حرف ايوان تمام نشده بود كه در كاملا باز شد و ايوان هن هن كنان، در حاليكه با سختی بسته بزرگی را حمل می كرد وارد اتاق شد.

- هه.. هه..ارباب همين الان آخرين درخواستها رو اوردم. هه..هه...

لرد سياه از جايش برخاست و به سمت بسته عظيم جثه رفت. در ان را باز كرد و يكی از فرم های درخواستی را تصادفا بيرون آورد و به آن نظری انداخت.

-
يك بار ديگر به پرونده نگاه كرد.

سابقه ی عضویت در محفل؟ پاسخ: از بدو تولد
:proctor:

- ام... ارباب نظرش تغيير كرد! گفتين شام چی داريم؟


عصر روز بعد؛ اتاق ويزويزك جادوگران! ( معادل اتاق تلويزيون ماگل ها)

لرد سياه خسته و كوفته در حاليكه ليوان پر از معجون انرژی در دست داشت، دوباره به سمت ميز كارش رفت.
- اينجوری نمیشه! بايد يه فكری برای اين تب مرگخواری كه بجون ملت افتاده، بكنم.

- هوررررررررررررررررررا! بزن ناكارش كن! دروازشونو سوراخ سوراخ كن! اها....اها... هوررررررررررررررا... گل... گل! ( صداهای لودو، ايوان و روفوس...)


- ارباب داره اينجا از صبح تا...شب...نه... تا صبح بعدش كار ميكنه، اينا برام كويديچ نگاه می كنند.

و با گفتن اين حرف به توده عظيم درخواست ها نگاه كرد.

-گل... گل... مساوی شدن. تيمت لودو نتونست دو دقيقه گلشو حفظ كنه! ها ها ها!( صدای آنتونين، اسنيپ و...)


- نه، ديگه كافيه. منم احتياج به استراحت دارم. اصلا... اينجا كی بايد بشينه و فرمان بده؟ من... كی بايد الان كوويديچ نگاه كنه و استراحت كنه؟ من...

ليوان را حكم روی ميز كوبيد و از جايش بلند شد.
- از حالا مرگخوارهام بايد به بررسی صلاحيتِ درخواست كننده ها، رسيدگی كنند و... و اوليش هم

- بزن ديگه احمق! ( صدای اسنيپ به همراه صدای فس فس ناجينی)

- همين اسنيپِ باشه بهتره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/29 2:55:52
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1388 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- باو ایوان جون ، خودتو به کشتن نده !

- خف بگیر ، روفوس ! می خوام از اسرار محفل سر در بیارم !

روفوس که اینجوری ( ) شده بود با تردید ، به آرامی دنبال ایوان به راه افتاد . ایوان داشت آرام آرام و در حالی که چوبدستیش را در دست راستش گرفته بود وارد زیر زمین محفلی ها می شد .

ناگهان سیریوس از در زیر زمین بیرون پرید و در حالی که ترانه ی هوی متالی را زیر لب زمزمه می کرد و هدفون بر گوش گذاشته بود و با حالتی بین رقص مرحوم مایکل جکسون و تکنو می رقصید سمت ایوان آمد .

ناگهان سیریوس ایوان و روفوس را دید و خشکش زد .

- هـــــــــــــوی ! شما مرگخوارای بوقی توی زیر زمین گریمولد چیکار می کنین ؟!

روفوس : « ایوان ! بدو ! » اما ایوان خشکش زده بود .

- اکسپلیارموس ! اینکارسروس ! بوقیارموس ! هشتبلکوتیارموس ! ( به تقلید از روونا )

ناگهان طنابی مانند کمند از نوک چوبدستی سیریوس بیرون زد و به سرعت دور ایوان پیچید . ایوان داد زد :

- تو فرار کن روفوس !

روفوس به سرعت جستی زد و به حیاط خانه ی گریمولد پرید . سپس با صدای ترقی غیب شد .

در همان حال ، خانه ی ریدل ها :

لرد : « پس این بوقیا کجا رفتن ؟ کروشیو ! چرا نمیان ؟ کروشیو ! آنتونین ، چرا دست تو دماغت کردی ؟ کروشیو ! »

دالاهوف : « آخ . . . الان میان . . . وای . . . سرور . . . آی . . . من ! »

ناگهان روفوس نفس نفس زنان وارد شد و داد زد :

- ایوان رو اسیر گرفتن ! ایوان رو اسیر گرفتن !

لرد :

- چــــــــــــــــــی ؟! کروشـــــــــــیو !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندر پردفوت در 1388/12/10 20:09:54
"Only Raven"