لینی سعی که داشت سوراخ سوراخ های روی شنل آبی رنگش که ناشی از نوک زدن هیپوگریف بود را بپوشاند با نا امیدی گفت:
- فایده نداره. اینا کوتاه بیا نیستن. نقشه رودولف جواب نمیده. بیان برگردیم. کسی چوبدستی منو ندیده؟

آنتونین در حالی که روی بازیش تف می ریخت تا نشان مرگخواری اش را پاک کند با تاسف گفت:
- داشتی کشتی می گرفتی با اون هیپوگریف، چوبدستی ات رو قورت داد ! واقعا تاسف داره. من که استعفامو اعلام میکنم از الان. سلام منو به ارباب برسونید.
در این حین هیپوگریف از لانه اش بر فراز درخت سکویا به بیرون پرواز کرد و با مدد چوبدستی بلعیده شده لینی، به سوی آسمان همچون اژدهایی گلوله ای آتش پرتاب می کرد.
آگوستوس: منم همینطور فکر میکنم. ارباب انگار راضی شده به این وضعیت. اعتراضی نداره به اون صورت.
ایوان که به تنه ی درختی تکیه زده بود و در دریای افکارش کرال سینه تمرین میکرد، گفت:
- به هر حال وظیفه آموزش این جماعت رو ماها باید بر عهده بگیریم. طوری آموزش میدین که همه شون در امتحان نهایی ارباب رد بشن. یعنی آموزش های غلط !
آنتونین: ایوان ! من و تو که هر دومون افتادیم، تک ماده کردیم. یادت رفته ؟

لینی: ارباب به شما دو تا سمت استادی آموزشگاه رو نمیده. یه فکری واسه افتادن همه شون میکنم. بریم فعلا. تو کجا میای آقای دالاهوف ؟ تو که دیگه خالکوبی نداری. مرگخوار نیستی.

دالاهوف: ارباب بیکار نیس که بازوی من رو بررسی کنه. بریم.
چهار مرگخوار سوار بر جاروهایشان به سوی آسمان پرواز کردند و از در غروب خورشید از جنگل فاصله گرفتند...
خانه شماره ۱۲ گریمولد
در خانه خاک گرفته و غبار آلود، در پذیرایی، روی مبل چرک آلود، آلبوس دامبلدوری لمید بود و چندی موش و سوسک و ققنوس و عنکبوت را درون ریش هایش اسکان داده بود. با چهره ای غم انگیز روی بوم نقاشی مقابل تف می انداخت و با اشاره دستانش با تف طرح و رنگ می بخشید تا اثری ماندگار خلق سازد.
درینژژژژژژژژژژژژژژ ! درینژژژژژژژژژژژژژژژژ ! درینژژژژژژژژ !
- شرکت خدماتی آلبوس و جیمز . بفرمایید ؟!
- الو ! سلام آقا. بی زحمت یک کارگر کهنه عوض کن که مسلط به زبان نوزادان هست و قصه هم بلده بگه بفرستین خونه ۱۸ گریمولد !
- الساعه میفرستم خدمتتون !
دامبلدور گوشی را گذاشت و بدون آنکه حرفی بزند از آشپزخانه جیمز در حالیکه دستمال سر کارگری به سر بسته بود و یویوهایش را دور کمرش گره زده بود ، بیرون آمد و با چند کیسه کهنه و کتاب قصه های شب از خانه ی گریمولد خارج شد !
لیتل هنگتون – خانه ی ریدل ها – دفتر لرد سیاه
له له له له لنگ ! درینگ درینگ درینگ ! بررررررینج .....بررررریرنج !
صداهای تلفن های ماگلی که خشم لرد سیاه را بر انگیخته بود در سراسر دفترش طنین می انداخت. به همراه بلاتریکس یکی یکی تلفن ها را جواب می داد:
- الو ؟ آقای اسمشو نبر ؟
- بله. سلام. امرتون ؟!
- آقای اسمشو نبر، میشه اسمتون رو ببرم؟ نخست وزیر ماگل ها هستم !میخواستم پسرم رو برای مرگخواری ثبت نام کنم !
- نخیر آقا ! نمیشه. از پذیرش ماگل ها معذوریم. شب بخیر !
لرد سیاه با عصبانیت گوشی تلفن را گذشت و دستش را با انزجار نگاه کرد که بدان وسیله ی ماگلی آلوده شده. بلافاصله آن را درون شیشه الکل روی میزش فرو کرد. بلاتریکس لیست طولانی ثبت نام شدگان را روی میز و مقابل لرد سیاه قرار می داد:
- ارباب ! شدن هزار و صد و یک نفر ! باید گروه بندی کنیم. اساتید آموزشگاه رو هم تعیین کنیم.
لرد سیاه: ترتیبش را بده از فردا ! اون چهار تا بی دست و پا هم حتما نصف این جمعیت رو میفرستن دنبال کارشون ! منو درگیر نکنید. من سرم شلوغه ! باید شهریه هاشون رو حساب کتاب کنم !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



...








با عجله از اتاق خارج شدند و در را بستند.


پس گم شو بالا و مشغول شو!

مگه بازم هست؟!!
)