جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اسفند 1399 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین، ناگهان صدای گومب مانندی از آن طرف تپه ها به گوش رسید.
- چی شده؟
- بمب زدن! فرار...
- هیچ کس حرف فرار رو نزنه. همه به صف شین تا کلاه و تفنگ دریافت کنین و بعد از اون به سمت میدان جنگ به راه میفتیم.

همه، کمی مکث کردند تا بتوانند حرف سروان را حضم کنند. و همان طور هم که انتظار میرفت هیچ کس حرفش را حضم نکرد.

- منظورش از به سمت میدان جنگ راه بیفتیم چی بود دقیقا؟
-هی، با توعم پیری! تو به ارباب من گفتی بره...

سروان عضلانی به سمت بلاتریکس کچل برگشت و گفت:
- خدمتکار یا ارباب فرقی نداره همه راه بیفتین.

و اینچنین بود که مرگخواران راهی جبهه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اسفند 1399 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. جادوگرای مرگخوار هم همراهش رفتن. ساحره ها دارن مواشونو فدا می کنن و با کچل کردن خودشون برای نجات لرد، به پادگان می رن.

.....................

مدتی بعد، گروهی ساحره زشت و کچل جلوی در پادگان سرگرم بحث با نگهبان بودند.

-باور کنین ما به اینجا اعزام شدیم!
-من دو روز از خدمتم مونده. بذارین برم تو... چهل و هشت ساعت دیگه میام بیرون.
-صدام نازکه؟ چیکار می تونم بکنم؟ من اینجوری آفریده شدم! این که نشد دلیل!
-نکش آقا... اون ریش نیست. من گرگم...گرگ ...چیز... گرگم و گله می برم!

فنریر هم همراه ساحره ها بود. چرا که به دلیل ترسو بودن مفرط، قبلا از زیر بار سربازی رفتن شانه خالی کرده بود و حالا به زور آورده بودنش!

نگهبان خیلی زود تسلیم شد. سرباز هر چه بیشتر بهتر! دفاع از وطن در راس امور نگهبان قرار داشت.

ساحره ها وارد شدند و هنوز خیلی ابراز خوشحالی نکرده بودند که سرو صدایی به گوش رسید.

-ترق و توروق چیست؟ گوش های ما دچار آزار شدند.

لینی که به جای کلاه سربازی، کلاه ایمنی مهندسی زرد رنگی به سر داشت، پرواز کرد و بعد از کمی دیدبانی پایین آمد.
-جنگ شده ارباب!

-حدس می زنیم جنگ شده است! با کجا؟ فرقی نمی کند. ما طرفدار دشمن هستیم.

پلاکس به نکته تلخی اشاره کرد.
-ارباب، شما طرفدار نیستین... سربازین!

لرد سیاه نگاه تندی به پلاکس انداخت.
- سر ما باز است؟ لازم بود یاد آوری نمایی؟ ما ناراحت شدیم. نمی جنگیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آذر 1399 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببین ایوا میای اینجا یا با این ریش تراش..... ا ریش تراش کجا رفت؟
-ایوا خوردش!

بلاتریکس موکت بر ماگلی رو از رو زمین برداشت و به طرف ایوا نشانه رفت.

-ایوا بیا! بیا اینجا مثل مرگ خوارا ی خوب بشین اینجا!
-بلا ایوا موکت برم خورد تو چی تو دستته؟
-ایوا کرم بچه میزاری رو دستم!
-خب چیکار کنم من موهامو برای رفتن به مسابقات کوییدیچ ملی نیاز دارم!

بلاتریکس که هم احساسیاتی شده بود هم داشت میترکید با یه دستش کله ی ایوا و با دست دیگش مو های ایوا رو گرفت و کشید و از بیخ کند.
بنافاصله کتی از در آمد تو که باز نظر بده اما تا دید بلاتریکس چطوری داره موهای ایوا رو دونه دونه میکنه از اتاق رفت بیرون و در رو هم قفل کرد!

-آآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخ!
-آهان همشو از بیخ کندم!
-راستی بلا حالا چطوری بریم بیرون؟
-چطور مگه؟
-ندیدی کتی چطوری دررو قفل کرد؟
-کتی!

بنافاصله کتی از پشت در تایپیک خانه ی ریدل ها پرواز کرد و در یه جایی وسط دهکده ی هاگزمید فرود اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 8 آذر 1399 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ان سوی میان پادگاه نظامی


-همه بلند شن ماموریت داریم! رژیم تراورز دچار هرج مرج شده اشغالگران اماده حمله شدن... باید جلوشون بگیریم!

-
-
_
-

مرگخواران و لرد که مشغول واکنش دادن به این قضیه بودند و حتی چاره ای جز این نداشتند... چون اگر ماموریت را انجام نمی دادند بی سر پناه میان سرما می ماندند و مرگخواران از این قضیه اطلاع داشتند و باید برای راضی کردن لرد چاره ای می اروردند.

-ارباب اگه این کار رو انجام بدیم...قول میدم پیپم رو موقعی که رفتیم بهتون میدم.
-ارباب می خواد از طریق پیپ مواد مضر رو بهتون تزریق کنه تا بعد شما لرد بشه...همش تقصیر اگلا هست ارباب!

ساکت شین مرگخواران!

ان سو میزگرد بانوان خانه ریدل ها


هرج و مرج خانه ریدل ها را فرا گرفته بود بلاتریکس برای همه کافی بود ولی همه برای بلاتریکس کافی نبودند یا اینطور بنظر می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1399 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف در عمارت مالفوی ها میز گردی تشکیل شده بود و افراد مرگخواری دور آن نشسته بودند.

_ یعنی اگه کچل نکنیم نمیشه؟ همینجوری با همین موهای زیبا!

ملانی پس از گفتن این جمله دستی به موهایش کشید و بغضش را فرو داد.
پلاکس لباس های چریکی زیادی را روی میز گذاشت و با ماشین ریش تراش به سمت ملانی رفت:
_ چیه؟ نکنه اربابو به موهات فروختی؟ نگفتم! نگفتم خائنی! چهار تا گشنیز آبی رو نگه میداری، اونوقت اونطرف ارباب گرسنه بمونن! هی رودولف نیمرو بزنه براشون! اشکال نداره، اشکال نداره، موهای تو مهم تره ملانی!

سپس با دهن کجی یک دست لباس را با تمام توان بر سر ملانی کوبید.

_ بسته دیگه پلاکس! نه؟ فکر میکنم کافیه. حالا همه به نوبت بیاین موهاتونو بزنم؛ اول هم خودت پلاکس!

پلاکس لباس ها را روی زمین رها کرد و با حالت پوکر فیس به بلاتریکس خیره شد.
_ قرار بود اول حساب ملانی رو برسیم!

پلاکس مثلا خیلی باحال بود و میتوانست حرفش را به کرسی بنشاند! اما خب گفتیم مثلا!
برای همین دقایقی بعد بلاتریکس ماشین ریش تراش را در بین موهایش فرو برد...
مگان که از همان گوش هایش را گرفته بود تا هیچ حرفی در مورد کچل شدن نشنود با دیدن آن صحنه به رحمت مرلین رفت و برگشت‌.

دقایقی گذشت تا وقتی که پلاکس کچل شده، لباس چریکی مردانه پوشیده، کلاه کپ ارتشی گذاشته، و پاچه ها شلوارش را دو تا تا زده تا مرد بشود شده از یکی از اتاق های عمارت بیرون آمد:
_ بریم ارباب مونو نجات بدیم!

بلاتریکس کش و قوسی به خودش داد و با نفرت تمام نگاهی پر از رضایت به نتیجه کارش انداخت:
_ نوبت توئه الکساندرا ایوانا!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1399 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از شرایط موجود بسیار عصبانی و کچل بود... تصمیم گرفت بعد رهایی از این دردسر، چنان دردسری نشانشان دهد که دیگر فکر دخالت در ماموریت های مالفوی ها را نکنند...حتی انقدر عصبانی بود که به خودش قول داده بود پادگان را بعد ماموریت به جان پیجش تبدیل و به نظرش خودش نیز راه خوبی بود.
انجا خبری از خواب بعد از ظهر صبحانه کامل رعایت کردن فاصله اجتمایی نبود و هر که قیافه و هیکل نخراشیده ای داشت مسلما قدرت و جایگاه بیشتری داشت.

این اوضاع بر خلاف بقیه مرگخواران به نفع ماروولو پدر بزرگ ولدمورت بود که بر خلاف همیشه زیر شلواریش و هیکل نخراشیده ی او توجه زیادی را به خود جلب کرده بود...اما یه تغییر

-زمان سالازار همینطوری بود.. همه بو عرقشون همه رو خوشحال میکرد بوی جوارابشون همه رو خفه میکرد...یه بار یکی درباره ی بهداشت فردی حرف زد سالازار زد با جوف پا رفت تو شکمش اینده طرف او رو نابود کرد.
همنطوری که ماروولو درباره ی الان و قدیم حرف میزد در با شدت محکمی به صدا در اومد ماموریت دارید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1399 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب ما هم به افتخار شما کچل کردیم بعد برداشتنو ما را هم آوردند.
_ارباب آنجا را نگاه کنید. اگلا هم هست که!
_وای ارباب نگاه کنید! سدریک رو!

و سدریک کچل رو در خواب ناز دیدند.

_وای ارباب هکتور هم آنجاست!
_ای وای بابا تو که همین الان خونه بودی اینجا چی کار میکنی؟

و لوسیوس کچل متعجب رو هم اون گوشه دیدند.

_چرا همه مرگخواران اینجا هستند؟

و نگاهی به نصف مرگخواران سرباز خود کرد.

_نصف بقیتون کوشن؟
_ارباب اونها خانم بودند دیگه نذاشتن بیان، یعنی خودشون هم نمیخواستن.
_خب مرگخواران از شما بی عرضه ها که کاری بر نمی آید پس الان خانم ها باید نجاتمون بدن. وای که تو یک روز ۲ بار خوار شدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1399 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات مارکوس فنویک سال 2021 (البته یه قرن دو قرن اونورتر البته من اون موقع مرده بودم)
--------------------------------------------------------------
وسط بیابون نا کجا آباد پادگان سربازی


-اینجا کجاست ما را آورده ای مردک؟

-پادگان سربازی! احترام بگزارید!

-دراکو اگر ما را از اینجا خارج نکنی !خون خودت ،،، خانواده ی مالفوی ،،، این پادگان گردن تو خواهد بود.

-سرهنگ وارد میشود! احترام بگذارید!

-دراکو اینجا همه مانند سرهنگ دارای اضافه وزن هستند؟

-ارباب به این اضافه وزن نمیگن که .میگن عضله. 180 کیلو عضله ی خالص.

-نه خوشمان آمد. اگر تو ماموریتت را انجام بدهی من از این سرهنگ می خواهم در استخر خصوصی به من تعلیم عضله در آوردن بدهد.

-ارباب به این میگن بدن سازی نه عضله درآوردن ارباب.

-دراکو نیاز نیست تو به ما ارباب سیاهه لرد....

-خوش خوشانتونه آره بعد از اینکه مجبورتون کردم روی ذغال پا به رهنه راه برید اونوقت میفهمید باید سر جلسه ی سخرانی من کسی لب تر کنه!

- به ما رحم کنید ای سرهنگ!

-ارباب از شما بعید بود.

-خب به شما رحم میکنم . چون بار اولتون بود. سرباز!

-بله قربان؟

-برو ذغال رو آماده کن

تام جاگسن: صبر کنید!

-تام تو در این پادگان چکار می کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1399 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

خورشید به تازگی طلوع کرده بود و محوطه اطراف قصر مالفوی ها را روشن کرده بود. با اینکه چندان خبری از درخت در حیاط خانه شان نبود، اما صدای چند گنجشکی که شاید فقط در حال عبور از آنجا بودند، برخاسته بود. اما صدای گنجشک ها در برابر صدای همهمه ای که از داخل خانه مالفوی ها بیرون میامد، چیزی نبود. اعضای خانواده مالفوی ها از صبح زود بیدار شده بودند و در حال تدارک برای سفر تنها فرزندشان بودند.

- خب مامان فدات بشه، همه وسایلتو برداشتی؟
- آره مامان جون. برداشتم.
- لباس گرم که یادت نرفته؟
- نه.
- لباس سرد چی... چیز ینی، لباس راحتی اینا؟
- آره مامان. همه چی رو برداشتم.
- الهی مامان قربون تک پسر کچلش بشه که بزرگ شده و میخواد بره مرد بشه.

نارسیسا این رو گفت و نگاهی سرشار از عشقِ سیاه، گونه از ای عشق که فقط در بین مرگخواران و نسبت به یکدیگر بود، به پسرش انداخت و دستی به سر کچل او کشید. لوسیوس نیز با افتخار به پسرش نگاه کرد که بالاخره به سنی رسیده بود که می توانست یکی از قدم های بزرگ زندگی اش را بردارد. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت:
- بهت افتخار می کنم پسرم.

دراکو لبخندی زد ولی هنوز ترس در چشمانش مشهود بود.

- هنوز چند دقیقه مونده تا بیان. بیا بشین تا یه چیزی برای راهت آماده کنم.
- باشه مامان.

در حالی که خانواده مالفوی ها مشغول بودند، با صدای پاق مهیبی، لرد سیاه در داخل خانه شان ظاهر شد. مالفوی ها با شنیدن صدا ترسیدند ولی با دیدن اربابشان، فورا تعظیم کرده و به او خوشامد گفتند.
- خیلی خوش اومدین سرورم. ما رو مفتخر کردین.
- سلام و درود خدمت لرد سیاه. خوشحالمون کردین ارباب.

پدر و پسر بعد از تعظیم بلند بالا و خوشامد گویی های بسیار، سر خود را بالا آورده و با تردید به لرد نگاه کردند. اطمینان نداشتند که دلیل حضور وی در آن لحظه چه بود.

- ما اومدیم تا پسرت رو بدرقه کنیم و بهش ماموریت مهمی بدیم.
- یا مرلین. بازم ماموریت؟
- چی؟
- هیچی ارباب. منظورم این بود که... بازم ماموریت!
- حالا بهتر شد. ما فهمیدیم که می خوای بری سربازی و قراره بری یکی از دورافتاده ترین پادگان هایی که هست. بهت این ماموریت رو میدیم که اونجا هر سربازی که دیدی، به خدمت ارتش سیاه در بیاری. در غیر اینصورت ارتش سیاه به خدمت خانواده ت خواهد رسید.
- ولی ارباب.... چطوری...
- چطوری نداریم! این ماموریتی هست که باید انجام بدی.

مالفوی پسر سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت که چگونه باید این کار رو بکنه. هیچ ایده ای نداشت که چطور می تونه یه مشت سرباز معلوم الحال رو به خدمت ارتش سیاه در بیاره. اونجا کمدی هم نبود تا بتونه باهاش رفت و آمد کنه. در حالیکه دراکو در این فکر ها بود، صدای زنگ در آمد.
- فکر کنم خودشونن. اومدن که همراهیت کنن.
- من در رو باز می کنم.

دراکو این را گفت و وسایلش را برداشت و به سمت در رفت و آن را باز کرد. مامورین پادگان سربازی پشت در بودند و با دیدن دراکو، نگاه خشمگینی بهش انداختند.
- خب زود باش پسر. همین الان باید خودت رو معرفی کنی.
- باشه.
- باشه چیه؟! چشم قربان!
- چشم قربان!
- کجا با این همه عجله؟ اون یکی مونده.

مامور اشاره ای به لرد سیاه کرد.
- اونم باید بیاد دیگه.
- اون عمته! ما ارباب هستیم. و جایی نمیاییم.
- قانون میگه هر کسی که کچله، باید بیاد سربازی!
- کچل خودتی و این پسره! ما مادرزادی مو نداریم. در ضمن، ما بالاتر از قانونیم. قانون در خدمت ماست.
- من این چیزا حالیم نمیشه. اونجا به افسر فرمانده توضیح بده.

مامور قبل از اینکه لرد سیاه یا هر کدام از مالفوی ها بتوانند واکنشی نشان دهند، چوبدستی اش را تکان داد و لحظه ای بعد، مامور، دراکو و لرد سیاه غیب شده بودند.

مایل ها و مایل ها آنطرف تر، وسط دورترین جای ممکن، پادگان سربازی:

- اینجا دیگه کجاست ما رو آوردی؟
- پادگان سربازی! احترام بذارید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1399 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-بشینین سر جاتون ببینم!

صدای فریاد نارسیسا، محفلی ها را سر جایشان نشاند.
-چه خبره؟ مگه شما مهمون نیستین؟ بگیرین بشینین خب!

ولی گوش محفلی ها به این حرف ها بدهکار نبود. بچه ویزلی های متعدد مانند تیری از کمان پرتاب شده و در سطح خانه پراکنده شدند.

دو دقیقه بعد، در تمامی اتاق ها باز بود و مالفوی ها به همراه دراکو که حالا به خانه بازگشته بود، دست و پای بچه ویزلی ها را گرفته بودند و کشان کشان به طرف پدر و مادرشان می بردند.

درهای باز اتاق ها باعث شد لرد سیاه و مرگخوارها، اتاق ها و آشپزخانه خالی را ببینند!

-نارسیسا؟ اینجا چه خبره؟

نارسیسا کمی فکر کرد. او ساحره باهوشی بود.
-ارباب... خونه رو به سیستم ضد غارت ویزلی ها مجهز کردیم. به محض ورود یک ویزلی، خونه خود بخود خالی می شه. که نتونن چیزی بدزدن!

لرد دستی به چانه اش کشید.
-فکر خوبی کردین! ما پسندیدیم! ولی خانه خالی دوست نداریم.از قیافه شما و اینا هم خسته شدیم! به خانه ریدل های خودمان باز می گردیم! یارانمان... آماده باشید! مادر... شما اگه دوست دارین می تونین مدتی همینجا بمونین.

نارسیسا مطمئن بود که مروپ قبول نمی کرد. او نمی توانست از پسرش جدا بشود. برای اولین بار در طول زندگی اش، محفلی ها به دردش خورده بودند!
-لوسیوس... جغد بفرست به وزارتخونه. ستاد امحاء متصرفین مزاحم. بیان اینا رو ببرن!


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!