دوربین می چرخه و از میون ابرهایی که درحال بارندگین، می گذره. همینطور که سعی میکنه از بین رعد و برق هایی که سعی دارن بهش بخورن جاخالی بده، از دور نور زیاد و متراکمی روی زمین رو نشون میده. مستقیم به سمت نور حرکت میکنه و بعد از چند دقیقه، دوربین به موزه تاریخ سیاسی-اجتماعی جادوگران رسیده. موزه پر شده از تماشاچیایی که روی آثار تاریخی-سیاسی-اجتماعی نشستن و دارن برتی بات میخورن. تو همین حین که دوربین داره چهره تک تک اعضای جامعه جادویی رو آنالیز میکنه، صدای تشویق بلندی تو موزه می پیچه. تصویر وینکی، جن وزیر، توی تلویزیون های بزرگ موزه پدیدار میشه. جن که یه گونی با نشان وزارت تنشه، گلوی ریگولوس بلک رو محکم گرفته و لوله مسلسل رو به شقیقه ش فشار میده.
-وینکی به همه سلام کرد. همه هم به وینکی سلام کرد تا جن خووب شد؟
امروز وینکی افتخار این رو داشت که کلنگ آغاز مسابقات تسترال سواری رو زد تا جن مسترلسورمبرگز شد! از اونجایی که ملت باید حداقل یک مرگ رو دیده بود تا تونست تسترال ها رو دید، وینکی تصمیم گرفت یکیو قربانی کرد تا ملت دید. وینکی جن مقرب! 
وینکی بلافاصله بعد از اتمام حرفش، ماشه مسلسل رو میکشه. چندین تیر همزمان به مغز ریگولوس اصابت میکنه و باعث میشه جمجمه ش بترکه و خوناش به سر و صورتش مالیده شه. چشمای ریگولوس رو زمین غل میخورن و به دندوناش میرسن. دندونای ریگولوس با دیدن چشمای کنده شده، حالشون بد میشه و عصب بالا میارن. درست وقتی که ملت دارن از گندکاری حاصله نهایت لذت رو میبرن، هیبت بیست تسترال بزرگ وسط موزه برای حاضران پدیدار میشه.
همینطور که تماشاچیا دارن از شدت تعجب کف میکنن، دوربین به بزرگترین تسترال نزدیک میشه. تسترال مذکور با قیافه گوسفندمانندی به دوربین زل میزنه و نشخوار میکنه. سمت چپ تسترال، یه تسترال دیگه هست که داره به روزهای پرفروغ گذشته فکر میکنه. روزهای سبز و سرخی که وسط دشت های بزرگ می گذشت... روزگاری که تسترال ها آزاد بودن و انسان ها هنوز میمون هایی بودن که فضولات بقیه حیوونا رو شکار و کباب میکردن. تسترال مذکور، کسی نبود جز هری تسترال...
هری تسترال تو یک سالگی، پدر و مادر تسترالشو بخاطر لرد سیاه سرزمینش از دست میده. ولی درنهایت طلسم لرد سیاه به زخم هری میخوره، به خودش برمیگرده و ناک اوتش میکنه. سالها بعد، هری تسترال به مدرسه تسترال ها میره و طی آموزش قرار میگیره. اونجا با آلبوس تسترال آشنا میشه و درنهایت یاد میگیره که چطوری از نیروی وجودی تسترالیش استفاده کنه تا لرد سیاه رو یه بار دیگه شکست بده.
با هر خاطره ای که به ذهن هری تسترال می رسه، آتیش انتقام بیشتر وجودشو فرا میگیره. همینه! هری تسترال باید انتقامشو از انسان ها بگیره. هری تسترال باید مبارزشو از زمین تسترال دوانی آغاز کنه و پیام آزادیشو به بقیه تسترال ها هم برسونه. هری تسترال باید حکومت انسان ها رو ساقط کنه و تسترال ها رو به شکوه و عظمت برگردونه! Make Thestrals great again!
طرف دیگه ی زمین مسابقه، وینکی به زور وارد تماشاچیا شده و داره ازشون تقاضا میکنه که نهایت کثیف کاری رو به بار بیارن. وینکی از تماشاچیا میخواد هر چیزی که کنارشون هست رو بشکنن و با برتی بات روی آثار تاریخی نقاشی های بیناموسی بکشن. به هرحال وینکی باید یه چیزی رو تمیز کنه تا جن خووب بشه. چند متر دورتر از وینکی، ریگولوس بلک که از همون بچگی از تسترال ها می ترسیده، از شدت ترس زنده میشه. بقایای جمجمه خودش رو با طلسم ریپارو به هم می چسبونه و از مهلکه فرار میکنه.
درنهایت، نصایح وینکی به تماشاچیا تموم میشه. جن به آرومی به وسط زمین میاد و داد میزنه:
-با شلیک وینکی، مرحله اول از پنجاه مرحله مسابقه تسترال دوانی جام تسترال آغاز میشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



گاو و گوسفند، تسترال و هیپوگریف با آدم حرف میزنن! 



I'm sick of psychotic society somebody save me

اعععع! مثل این که دوباره داخل تیتاپ اومدیم! :دی
هی می گفتی هری! عرعر، دستم به زخمت، عنکبوتم شهید گمنام شد، بیا تشیعش کنیم، می گفتم چشم. هی می گفتی هری! عرعر، من باید از هاگ برم. مواظب دائاشم باش، می رفتم پوشک اون داداش نره خرت رو عوض می کردم، هی می گفتی هری! عرعر، اینا می خوان هیپوگریف منو بکشن، می رفتم با زمان برگردان نجاتش می دادم، هی می گفتی هری! عرعر، تو یه جادوگری! الانم این سگ گربه نره ـت خشتک برگزیده منو گرفته ول نمی کنه. دیگه این تن بمیره، بش بگو ول کنه تنبون ما رو. 




ما ع ماعومیو مام ماع. ما؟
» لادیسلاو که آدم دقیقی بود و پست اوّل را به خاطر داشت گفت: «خیر وینکی خطرناک است وینکی! درّهی نشیمنگز تبعیدگاه مجرمان جادویی است، اگر در میان آنان افراد خطرناکی باشند و به سراغمان بیایند چه؟» گودریک فاز شجاعت برداشت و پاسخ داد «خوب بیان! من که از هیچّی نمیترسم!
» مونیکا نیز سعی کرد هوش ریونی به رخ بکشد و ایده همگروهیش را دوباره مطرح کرد: «چرا از راهکار جادوهای بدون چوبدستی استفاده نکنیم؟ کافیه مغز ریگولوس رو به گاومیش پیوند بزنیم!» ریگولوس که در نبود وکیل مدافعش احساس خطر کرده بود، در اقدامی عجیب خودش به دفاع از خودش پرداخت و پاسخ داد: «چرا حالا مغز من؟!
» دست آخر دای که رگ خونآشامش زده بود بیرون و احساس نیاز به خون شدیدی داشت در چرخشی صد و هشتاد درجهای به مخالفت با ایده خودش پرداخت: «بهتره قبل از هرچیز تو این برهوت به فکر غذا باشیم! چطوره همین گاومیشو سر ببریم؟ هممونو چند وعده سیر میکنه!»
)


