
پيتر جيغي با فركانسي نزديك به پرتو گاما مي زنه و چندتا پا از پيوز قرض مي گيره و با سرعت هرچه تمام تر پا به فرار مي ذاره..
پيشي (بوگارت!) خوشگلي در ابعاد لوسيفر به دنبال پيتر مي دوه.. كمي اون طرفتر هم آريانا و ريتا تفكر مي كنن تا ببينن تو كتاب سه لوپين چه وردي رو به هري ياد داد تا بر عليه لولوها به كار ببره!
- بوقيدي كلوس؟
- كلوس بوقيد؟
- بوقيد به كلوس!؟
- اه..آريانا اون ورده كه اصلا بوق نداشت كه!

- خب چرا يه چيزي داشت كه سانسورپذير بود!

در آنسو فنرير از دست دو همنژاد خودش كه كسي جز تد و باباش نبودن فرار مي كنه. چارلي و اليوندر در حال مبارزه با ماتيلدا و آسپ هستن كاساندرا تريلاني يه گوشه خوابيده و ويكي هم توي مرلينگاهه. دامبلدور هم اصلا معلوم نيست كه كجاست. آن سوتر صداي پيوز به گوش مي رسيد كه داد و قال كنان همونطور كه سعي مي كرد از مقابل يويوي جيمز فرار كنه و در همون حالي كه فوشهايي مي داد كه شنيدنش براي قندعسل هايي مثل شما توصيه نمي شود با فرياد سعي مي كرد به ريتا بفهمونه كه ورد چي بود..
- ريديكلـ... جونورنماي بوقي.. ريديك.. ( فوشهاي توصيه نشده!)...بوقي ها.. شوشك كثيف..
- شوشك نه قربان سوسك..

- حالا هر كوفتي.. سوشك..شوسك..دهههه!

- اي بوقي تو هنوز ياد نگرفتي بگي سوسك؟
فليت ويك بعد از مدتها دوباره وارد صحنه ميشه و با چوبي كشيده پا به ميدان جنگ مي ذاره.. تمامي الف دالي ها نفس راحتي مي كشن و مرلين رو سپاسگزار مي شن و اينا ..

فليت ويك همونطوري كه وارد ميدون جنگ شده همونطوري هم از ميدون خارج مي شه و به علامتهاي زيرنويس و ارزشي ممنوع توجهي نمي كنه و به سمت ريتا و آريانا مي ره..
- ريتا تو يه الف دالي هستي .. تو نبايد به اون اوباش كمك كني..
در همين حين پيتر و لوسيفر(!) از جلوي پاي اون سه نفر عبور مي كنن. گربه لحظه اي در اون بين توقف مي كنه. با يك عدد متر دقيقا نزديك ترين نفر رو شناسايي مي كنه و سپس تلپزي تغيير شكل مي ده.
- جيييييييييغ.. سوسك..تييش..تيشش.. زرت..
آريانا با يه لنگه دمپايي كار سوسك رو تموم مي كنه و..
- نچ نچ نچ... ديدي گفتم اينا تو رو دوست ندارن

اونورتر
اتاق ضروريات شلوغ و به هم ريخته ست. انبوه وسايل پنهان شده در جا به چشم مي خوره و موشي كه در مركز اتاق ايستاده به اين فكر مي كنه كه چقدر كراب در كتاب هفت كار خوبي كرد كه اين وسايل رو سوزوند.
در همين لحظه ناگهان چشم موش فاضلاب به يك عدد اسكلت كرگدن مي خوره كه يه جمجمه ي طلايي روي شاخش به چشم مي خوره...
----------------------------------
ممنون از توصيه هاي پيوز ولي من فكر مي كردم سوژه طنز بود!

برادران الف دالي توصيه هاي ماموريت رو جدي بگيريد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

)









به منظره خارج اتاق نگاه می کردند.

:


پا به فرار مي ذاره
