جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- شترق!!!
درب سالن ِ محل تجمع ملت مرگخوار و محفلي ِ دربند به شكلي سهمگين به ديوار كوفته ميشه!
در بك گراند روشن ِ در كه نور هاي زرد و سفيد ازش متراوش ميشه، مشتي ريش و پشم ظهور پيدا ميكنه كه به نظر ميرسه آدمي نيز به آنها آويزان است!

==صحنه اسلوموشن!==
دوربين بعد از نشان دادن ِ تصوير ِ بسته ي ريش و پشمي كه انساني نيز به انتهاي آن متصل است؛ 180 درجه چرخش كرده و دقيقآ روبروي وي را نشان ميدهد.
جايي كه سارا بر شانه ي گراپ تقلا ميكند! دست و پا ميزند. و با ديدن آن فرد ِ تازه وارد دستش را به سمت وي دراز كرده و حلق خود را همچون حلق ِ اسب آبي ميگشايد و فرياد ميزند:
- داااااااااااااااااامـــــــــببببببببببببببببببببببل!!!
دوربين بسته ي مرد پشمالو را نشان ميدهد... همچنان صحنه اسلوموشن است!
مرد پشمالو از جيب خود چوبدستش را بيرون ميكشد...
مرد پشمالو چويدستش را به سمت گراپ نشانه ميرود...
مرد پشمالو آخ ميگويد!
مرد پشمالو زير لوستري كه از سقف به علت ضربه ي محكم ِ در به ديوار و انتقال تنش ها به سقف و سپس به پيچ هاي لوستر، كنده شده، له ميشود! (ترجمه ي فارسي: به علت ضربه ي محكم در، لوستر كنده شده و بر فرق سر وي "گرومپي" نواخته ميشود!)
مرد پشمالو با پاركت ِ كف سالن همسطح ميشود و ريش و پشم ِ وي همچون قاليچه اي بر پاركت پهن ميگردد!
==انتهاي اسلوموشن!==


ملت مرگخوار از شدت خنده همچون مار ِ درحال زايمان به خود ميپيچند!!

ولدمورت: پيري رو جمع كنيد با بقيه ببريد حياط پشتي.
ايگور: چشم قربان!
لودو: تو چرا نميخندي ايگور؟
ايگور آهي كشيد: انقدر خنده ي منو تو پستاي قبلي مسخره كردن كه ديگه جرئت نميكنم بخندم!
ملت مرگخوار: ()


++حياط پشتي++

تمامي محفلي ها در حالي كه طناب پيچ گشته اند؛ كنار ديوار ِ آجري ِ انتهاي حياط به صف شده اند.
آفتاب مستقيمآ از روبرو بر چهره ي آنان ميتابد و آنها براي ديدن بهتر ِ مرگخواران كه مقابلشان ايستاده اند چشمان خود را تنگيده اند.

در ميان مرگخواران بليز لباس هاي خود را درآورده (فقط بالا تنه! ) و در حال گرفتن انواع و اقسام فيگور هاي بدنسازيست!
لودو: بليز آروم باش. خونسرديتو حفظ كن بليز! چته تو الان؟!!
بليز: ميخوام به سارا نشون بدم ما چقدر خفنيم. تو كاريت نباشه!

ولدمورت: خوب... مريدان ِ من، ميخوام كاري كنيد كه ديگه اين سفيد هولو ها(!) جرئت ِ جسارت به محضر ما رو به خودشون ندن! كارتون رو شروع كنيد...
بعد ولدي دستي به ريش ِ نقره فام دامبل - كه اكنون در آغوش ِ ولدي جاي داره و معصومانه، همچون طفلي شيرخوار تو چشمهاي ولدي نگاه ميكنه - ميكشه و ادامه ميده:
- من با اين پيري كار دارم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [en]Ludo Bagman[/en][fa]لودو بگمن[/fa] در 1386/10/23 19:02:03
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
_آآآآآآيــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

سارا در حالي كه بليز رو از موهاش به سقف آويزون كرده بود مشغول كشيدن تك تك دندوناش به واسطه يه انبر دست بسيار خفن بود.

_آآآآآآآيـــــــــــــــــــــــــــــــــــي .. رحم كن .. بوق كردم
سارا:

خون ناشي از اين كشيدگي ها روي سر كچل و سفيد سارا اونز پاشيده بود .

مرگخوارا با ترس و وحشت نظاره گر اين صحنه بودند () اما لرد ولد مورت با خونسردي و اندكي لذت از اين همه خشانت اين صحنه رو تماشا ميكرد.

سارا:ايــــــش .. اين دندون اسيابت چقدر سفته چرا درنمياد(در حالي كه سارا زور ميزد مقادير زيادي از خون بليز روي صورتش ميپاشيد و موجب مي شد عصباني تر بشه)

سارا در حالي كه جفت پاهاشو روي شكم بليز سفت كرده بود با دو دست انبر دستو گرفته بود و با تلاشي بي سابقه زور ميزد.

پق!!!

دندون به همراه مقادير بسيار زيادي خون، كنده شد و به علت شتاب حركت از لاي انبر در رفت و جست بيخ گلوي سارا.

سارا:مممم ... ممممممم مممم مممم(ترجمه:لارتن كمك كن نميتونم نفس بكشم)
لارتن هم كه ميبينه اوضاع ناجوره به كمك سارا ميره ، از قضا اين اتفاقات در محلي در حال وقوعه كه ولدي اونجا با طناب بسته شده ، نوك چوبدست لارتن هم از گوشه جيبش پيداست و ولدي قهرمان با يك حركت سمبليك با دندوناش چوبدستي رو به چنگ مياره و لارتنم كه گرم خارج كردن دندون از حلقوم ساراست متوجه اين عمر نميشه.

لارتن:باب سارا تكون نخور اينقدر .. الان درش ميارم ديگه(لارتن در حالي اين حرفو ميزنه كه دستش تا آرنج توي حلق ساراست.)

_آها بيا گرفتمش تموم شد.

_هههه ههههه (نفس كشيدن) ... لارتن تو جون منو نجات دادي من مديون تو ام.

اين صحنه ي رمانتيك ثانيه اي چند دووم نمياره چرا كه وقتي دو محفلي بر ميگردن با يك سري مرگخوار آماده و چوبدستي به دست مواجه ميشن.

سارا و لارتن:

ايگور:بازم كه گند زدي كچل خانم خي .. خي ..خي خي(صداي خنده)
بليز:اشباب اشتقام دنشوناي مشو اش ايش بگير.(ترجمه:ارباب انتقام دندوناي منو از اين بگير.)
لرد:كاري كه اون صد ساعت طولش دادو من تو يه ثانيه تموم ميكنم
و طي يك حركت سمبليك با مشت محكم خوابوند توي دهن سارا در نتيجه تمام دندوناش ريخت تو حلقش.و سارا اونز علاوه بر كچل بي دندونم شد.
بليز:
ارباب:خوب ديگه بسه جمع كنيد بريم خانه ريدل ، اينا رم يه راس ببرين اتاق شكنجه زير نظر گراوپ ....

___________

عجب جمع كن جمع كني راه افتاده

اين پستم نقد بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
و سارا را دست بسته به طرف ماشين لباسشوئي مي برند و تنها دو قدم تا آن مانده بود كه بليز ناگهان بلند گفت :
_ صبر كنيد... خودم مي خوام افتخار اين رو داشته باشم كه توي ماشين لباسشوئي پرتش كنم! بريد كنار!

و همان طور كه دستانش را به هم مي ماليد و لبخند شيطاني بر لب داشت جلو آمد :
_ ديگه منو از سقف آويزون ميكني؟ منو تو كوچه پرت مي كني؟ ولدي منو سفيد مي كني؟منم...
و آمد كه او را به سوي ماشين لباسشوئي چرخان هل بدهد كه سارا جا خالي داد و ...

شتـــــــرق!

_ كمك...كمك! يكي بياد منو از اين تو دربياره! آخ...آخ!
و ديگر صدايي نيامد...پس از چند ثانيه :
ايگور در حالي كه مي ترسيد اين جمله را به زبان بياورد گفت :
_ فكرمي كنم بليز تو ماشين لباسشوئي ديگه خفه شد! بريم مراسم ختم و سه و هفت و چهل و سال!
و سارا همان طور كه مي خنديد گفت :
_ بليزتون هم سفيد شد !


از آن سو :

_ مي بيني لارتن؟ اين جمجمه براي مامان هري پاتره...اون يكي هم ماله باباشه! قشنگه نه؟
لارتن كه انگار سخت مشغول كاري بود وقتي متوجه شد نگاه ولدي به اوست سريع خود را جمع و جور كرد و در حالي كه سعي مي كرد خود را مشتاق نشان دهد گفت :
_ آره خيلي قشنگه!
و پس از چند لحظه ناگهان دوباره پرسيد :
_ گفتي كدوم مامان هري ؟
ولدي :
_ مگه چندتا مامان داره؟
لارتن كه نگاه هاي مشكوكي به ولدي مي كرد گفت :
_ بي خيال! حتما يه دو سه تا داشته ديگه...من چمي دونم!
و سپس انگار كه موفق به انجام آن كار كه از اول همراهي اش با ولدي مشغول آن بود شده باشد فرياد زد :
_ آهان...گرفتمش!
و رو به ولدي :
_ حالا مهم نيست كه هري چندتا مامان داره! مهم اينه كه تو دوباره گرفتار شدي...راه بيافت!
و چوب دستي كشيده شده از داخل جورابش را پشت گردن ولدي گرفت به سمت آشپزخانه حركت كردند...

در عرض نيم ساعت همه مرگ خوارا دستگير و همه محفلي ها آزاد شدند...حالا همه در خانه شماره 12 گريمولد بودند!

******

بليز اگه من امتحانمو كم بشم خودت مي دوني!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد ...

شکنجه اکثر محفلی های به اسارت درومده بر عهده گراوپ گذاشته شده و گراوپ محفلی های عزیز را به حیاط خلوت پشت کافه هدایت کرده تا از آنجا دستور العمل های لازم رو به محفلی ها بده ...
محفلی ها: خب الان چی کار کنیم؟
گراوپ: گراوپ مشت زدن دوست داشت .. گراوپ یک مسابقه بوکس با شما محفلی های عزیز ترتیب داد و شما تونست شانس خودتونو در مقابل گراوپ امتحان کرد ... قوانین:... چند نفره میتونید حمله کنید ... مشت .. لگد .. گاز .. مو کشیدن .. کله زدن و چنگ انداختنم مجاز بود. گراوپ هر کدامتون رو که جون سالم به در برد آزاد کرد.
محفلی ها

در آشپزخونه ...

مرگخواران مشغول باز جویی از سران محفلی هستند و در اون میان لارتن به طور موقت در یخچال زندانی شده و دمای بدنش به صفر میل میکنه و سارا هم در ماشین لباس شویی قرار داره و درجه ماشین لباس شویی هم به منظور مبارزه با میکروب آنفولانزای مرغی که در چند روز اخیر در بین مرگخواران شایعه شده بر روی درجه لباس های فوق العاده کثیف قرار گرفته.

لرد: خب بسه شونه بیاریدشون بیرون ...
یکم بعد
لارتن در یک قالب یخ مشغول لرزیدنه و سارا هم در حالی که به شدت تمیز تر از قبل شده در کنار لارتن قرار داره.

لرد: بازرسی شروع میشه:
لارتن: بخدا تقصیر من نبود ... من یک کارگر فقیرم که فقط زمینای اینجا رو تی میکشم تا بتونم شکم زنو بچمو سیر کنم ... این سارا اومده نظم آشپزخونه رو به هم ریخته تازه مارم شریک خودش میدونه ... من تصمیم دارم مرگخوار شم تا گذشته بدمو جبران کنم! تازه برای اینکه حسن نیتمم به شما ثابت کنم سارا خر بیشعور آشغاله که به لیلی عزیز من حسودی میکنه!!!
لرد: اوه ... لارتن تو فوق العاده ای!
بلافاصله لرد دست لارتنو میگیره و به خانه ریدل میبردش تا کلکسیون جمجمه هاشو بهش نشون بده و لارتنم که کاملا تحت تاثیر قرار گرفته دنبال لرد روانه میشه...

ساراجیغ میزنه: لارتن تو به من خیانت کردی ... تو با احساسات من بازی کردی! تو از سادگی من سوء استفاده کردی الهی با لیلی بری زیر تریلی الهی بچه هاتون ریشدار به دنیا بیان ... نارنجی صدامو میشنوی؟! تو یک سست عنصر ترسویی که منو فروختی ! دیگه با من حرف نزن کثافت بیشعور (!)... (خطاب به مرگخواران) ولی شما زور نزنید ... هیچ کس نمیتونه از زیر زبون سارا خفنگز حرف بکشه.
بلیز: ولی ما باید بدونیم تو چطور با چنین مهارتی داستان رو به ارزشی ترین شکل ممکن تغییر میدی ... ژانگولر بازی رو از کجا یاد گرفتی؟ آیا این قدرت نویسندگی در ذات شماست؟ آیا تو مالدبر رو میشناسی؟ آیا ما مرگخواران میتونیم برای یادگیری اینجور پستها جلسات خصوصی ای با شما داشته باشیم؟

برخلاف انتظارات ناگهان مقاومت سارا خفنز در هم میشکنه و نیشش به ابعاد وسیعی گسترش میابه:
سارا: اوه .. هی هی هی ... جوابش سادست ... من برعکس اصل و نسبم که به قزوین برمیگرده، فارغ تحصیل آکسفورد هستم و من لیسانس ژانگولر بازی دارم تازه من در تحقیقات درون کالج به مرز رسیدن جایزه نوبلم نزدیک شده بودم ولی چه کنیم دیگه آلبرت نظریه نسبیت رو داد و بالاخره هم با پارتی بازی و اینا حقمو گرفتن! نه جانم این پستها که میبینین کاملا اصولیه و تایید شده بر اساس استاندارهای بین المللی هست !

در همون لحظه سارا یک کاغذ بسی خفن از تو جیبش در میاره.
- اینم مدرک دانشگاهیمه!
(درون برگه: کله سارا به طرز ناشیانه ای به جای کله انیشتن در دوران جوانی چسبونده شده که با عده ای استادان برجسته جهان در حالی که لوح تقدیر بهش دادن مشغول صحبته در زیرش به خط خرچنگ قورباغه نوشته: سارا اوانز پدر فیزیک جهان!)

مرگخوارا!!!!!!!!
پرسی: میتونم از نزدیک ببینم؟
سارا: هی هی هی ... البته بفرمایید!
سارا برگه رو میده به پرسی ... و همه مرگخواران دور پرسی جمع میشن.
سارا: این استادا که تو عکس میبینین از دوستان دوران دانشگاه منن
پرسی: ایگور فندک داری؟
ایگور: آره
سارا: فندک برای چی؟ نه دارید چی کار میکنید؟ نه نسوزونیدش ... نهههههه!!!
مرگخوارا: ما که غیر از یک کاغذ سوخته چیزی ندیدیم
سارا

بلیز: خب دیگه دوباره بندازیدش تو ماشین لباس شویی نمیدونم چرا احساس میکنم دوباره داره کثیف میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/23 13:23:35
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/23 13:36:46
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ايگور:خشش خشش خشش(صداي خنده)
سارا:ببينم تو داري به چي ميحندي؟!
سارا اومد به طرف ايگور بره كه ناگهان پاش به پيشبندش گير كرد و با مغز روي كف پوش كافه سقوط كرد چوبدستيش كنار پاي لرد افتاد ، اونم كه منتظر همين فرصت بود چوبدستي رو برداشت و با آرنج محكم توي صورت لارتن كه از افتادن سارا شوكه شده بود كوفت.
در اين لحظه صحنه به صورت اسلوموشن درمياد.
لارتن:آآآآآآآآآآآآآيـــــــــــــــــــــــــــــي
و همزمان با جيغ كشيدن مقداري خون از دهن لارتن به بيرون تراوش ميكنه.
لرد:اكسپليارموس جميعاً
محفلي ها كه شوكه شدن از خودشون نميتونن دفاع كنن و چوبدستي ها از دستشون خارج ميشه و كنار پاي لرد ميفته.
همه اين اتفاقا در كمتر از يك ثانيه رخ ميده.
ملت مرگخوار و محفلي:اَ اَ اَ
لرد:كي گفته من پير شدم

در همين هنگام لارتن تلاش ميكنه كه بلند بشه اما لرد طي يك عمليات ناگهاني با آرنج پس كله ي لارتن ميكوبه از شدت ضربه چشمهاي لارتن از توي دماغش ميزنن بيرون() و محتويات مغزش از حدقه خالي چشماش شروع به چكه كردن ميكنه.
ملت حاضر در كافه با حال نا معلومي دو تا چشم لارتن رو كه در حال قل خوردن و دور شدنه نگاه ميكنن.
ملت مرگخوار و محفلي:اوووووو

لرد نگاه مخوفي به سارا ميندازه كه در نتيجه سارا از ترس تمام موهاش ميريزه.
مرگخوارا:كچل كچل كلاچه كچ .... (اما وقتي قيافه وحشتناك لرد رو ميبينن از خواندن ادامه شعر منصرف ميشن.)

دارو دسته لرد بلند ميشن و چوبدستي ها شونو بر ميدارن.

لرد:دختره ي احمق فكر كردي با اين حركات بچه گانه منو ميتوني غافل گير كني؟!!! مرگخوارا ببندينشون ...


با نفرين لرد و مرگخوارا طناب هايي نامريي اطراف سارا و محفلي ها رو ميگيره..

لرد با نفرت ضرب محكمي به پس كله ي كچل سارا ميزنه و وقتي انعكاس صدا به وضوح شنيده ميشه بر همگان روشن ميشه كه اون تو چيزي نيست

سارا اونز ديگه به اخر خط رسيده بود ...محفلي ها بايد تسليم ميشدن..

__________

ميدونم ارزش نقد نداره اما لطفا نقد بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1386/10/23 12:25:42
ویرایش شده توسط دابی در 1386/10/23 12:32:12
ویرایش شده توسط دابی در 1386/10/23 12:34:32
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 09:45
نمایش جزئیات
آفلاین
اما سارا هميشه يه راه نجاتي داشت! او به سختي توانست چوب دستي زير پيشبندش را بكشد .
آنگاه با كمال اعتماد به نفس به سمت مرگ خواران برگشت... سپس بلند فرياد زد :
_ نمايش تموم شد... حمله ميكنيم!

با فرياد سارا چند نفر از پاي صندلي ها بلند شدند و شنل هايشان را انداختند و لارتن نيز چوب دستي اش را برد زير گلوي ولدمورت!
_ خب حالا آروم چوب دستي هاتونو پرت كنيد اين ور و خيلي آروم تر روي زمين بشينيد تا از اين ولديتون تقاص شكنجه هاشو پس نگرفتيم!

بليز و لودو به هم نگاه كوتاهي كردند و سپس در حالي كه سعي ميكردند از لرزش پاها و دستان و دندانهايشان جلوگيري كنند چوب دستي ها را به سمت لارتن و سارا پرتاب كردند...

كم كم تعدادي محفلي نيز وارد كافه شد و همه را خلع سلاح گرداندند. لرد سياه نيز چيزي نمي گفت... تاكنون در اين شرايط قرار نگرفته بود...بايد چه ميكرد؟
سارا خنده بلندي كرد و گفت :
_ لودو تا حالا به قيافت در اين جور مواقع نگاه كردي ؟ خيلي خنده داري! اما خدمت دشمنان مرگ خوار بايد عرض كنم كه ما اين نمايش رو ترتيب داديم تا آخرين مكان تسخير نشده سياه رو توسط محفلي ها بگيريم!

و سپس قدمي به جلو برداشت و زماني كه به نزديكي بليز رسيد گفت :
_ اين چوب دستي رو زير گلوت حس مي كني؟ مي دوني نشون دهنده چيه؟ نشون دهنده اينه كه اين دفعه نه من توي خيالم نه تو! پس بهتره به فكر يه راهه نجات براي اربابت باشي چون الان بدجوري بهت نياز داره!

و لحظه اي آرام شد و دوباره گفت :
_ در مورد اون معجون هم درست حدس زديد! اون يه معجون عشقه كه البته تا الان ديگه خاصيتشو از دست داده زياد نگران نباشيد!

ولدي همچنان در فكري براي فرار بود! اما چگونه؟ اون ديگر پير شده بود و توانايي انجام طلسم ها را بدون چوب دستي نداشت! تازه اين خود او بود كه طلسمي را در آن مكان كار گذاشته بود تا كسي نتواند آپارات كند...
اگر كاري نمي كرد بايد آن وقت تا آخر عمرش را در آزكابان سپري مي كرد!

تنها راه نجات، تسليم بود... بايد به سفيدان مي پيوست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-ای خدا بدبخت شدیم.ارباب چی به سرت اومد؟شما که نمیدونستی عشق چیه.

لرد سیاه با اشتیاق به سارا که در حال کشمکش با لارتن بود نگاه کرد.
-حالا دیگه میدونم.عشق زیباست...زندگی زیباست.دست از کشت و کشتار بردارین.بیایین همه به هم عشق بورزیم.

لرد از جا بلند شدکه بطرف سارا برود.بلیز در آخرین لحظه پشت ردای ارباب را گرفت.

-ارباب جون من بشین بابا.ما آبرو داریم.میخواستی عاشق بشی عاشق یکی از همین مرگخوارای خودت شو.ببین..سامانتا چطوره؟به دلایل نامعلومی خیلی هم شبیه ساراست.نمیخوای؟خب...جسیکا هم هست.اونم نخوای لودو هست..گراوپم خوشگله.ارباب بشین.

ولی هیچ نیرویی قادر به مقابله با نیروی عشق نبود.ارباب بعد از پرتاب کردن بلیز به طرف دیوار خودش را به کنار ظرفشویی رساند.
-سلام..حالتون خوبه؟ای اس ال پلیز؟

ساراصورتش را بطرف ظرفشویی برگرداند تا شناخته نشود.
-برو آقا.برو پی کارت.مگه خودت خواهر مادر نداری؟فکر میکنی ارباب شدی میتونی با همه دوست بشی؟برو..من از اون دخترا نیستم.

لرد با نفرت به موهای سارا که تحت تاثیر بخار آب وز کرده انداخت.
-کی با تو بود بابا؟من نارنجیه رو میگم.

لارتن که به دنبال راه نجاتی از مثلث عشقی سارا و لیلی بود ناگهان لرد سیاه را هم در این مثلث یافت.

-میگم چه موهای نارنجی خوشگلی..چه صورت زخم و زیلی جذابی داری.بیا بریم خانه ریدل.میخوام کلکسیون جمجمه هامو نشونت بدم.

لارتن با انزجار به صورت جذاب بدون دماغ و سر بی موی ارباب خیره شده بود.بلیز به سرعت خود را به ارباب رساند.
- ارباب.خواهش میکنم.با عجله تصمیم نگیرین.این کار درست نیست.فردا پشیمون میشین.باور کنین آخه من شدم.

لودو برای کمک به بلیز خود را به ارباب رساند.
-همش زیر سر این دختره اس.هی برگرد ببینم..چی به خورد ارباب ما دادی؟دیدم که چقدر اصرار میکردی نوشیدنی اربابو خودت بریزی.برگرد ببینم.با توجه به اتفاقی که برای ارباب ما افتاده حس ششمم میگه تو یکی از نزدیکان دامبلی.

سارا با ترس و لرزدر میان نگاههای عاشقانه ارباب به لارتن به دنبال راه فرار میگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خون در حدقه ي چشمان ِ سارا تزريق شد! لبانش را ورچيد و اشك با خون مخلوط و اكنون خونابه در چشمانش موج ميزد!
- تو... تو... تو زن و بچه داري؟؟! تو... تو مگه منو دوست نداشتي؟؟!!
لارتن دست و پايش را گم كرده بود... نميدونست چطور سوتي خود را جمع كند! بنابراين تصميم گرفت آب دهانش رو قورت بده! (عجب تصميم خفني! )
لارتن پس از عمليات محقر العقول ِ قورت دادن آب دهان: خو... خوب... ببين... خواهرت...
- خواهرم؟! تصویر تغییر اندازه داده شده آخر كار خودشو كرد؟! اون هميشه از من جذاب تر بود...

+++
بليز: هرهرهر... كركركر... ايگي ايگي ببين دختره چطوري داره عر ميزنه! :lol2:
ايگور: گمونم پسره دوباره ضايش كرد... خي خي خي... (مدل خنديدن ايگور اين فُرميه! مثل صداي كشيدن ِ سريع سمباده رو چوب )

بليز و ايگور همينطور در حال خنده و مسخره بازي(چكش) بودند كه ولدي داد ميزنه: (البته در اين لحظه ايگور از شدت خنده آب بينيش راه افتاده بود و مشغول ليسيدن بالاي لبش توسط زبونش بود!)
ولدي: بي ناموسا... به كجا زل زديد!! مگه شما خودتون ناموس نداريد! همين كارا رو كرديد ساحره هاي خودي همه ترشيدن... بوي گند خانه ي ريدل رو برداشته ديگه! ايگور از انگشت استفاده كن! راحت تر به مقصودت ميرسي!
ايگور: نه ارباب اينطوري ريزه ريزه مزش مياد تو دهن بيشتر حال ميده...

+++
- ببين سارا من ميتونم تو رو هم بگيرم خو. ميتوني با خواهرت بسازي؟
- با همين پيش دستي ميزنم لهت ميكنم ها مرتيكه ي بي چشم و رو... حالا كه اينطور شد ميرم رو مخ آبجي كار ميكنم ازت تلاق بگيره!
- همچين مخشو طلسم كردم كه محاله بتوني كاري بكني... موهاهاها... به من ميگن نارنجي!
- عررررررررررر...زررررررررررر...فيـــــــــخ! (صداي گريه كردن سارا!)

+++
بليز: آخه ارباب ببين چه فُرمي گريه ميكنه... قيافشو ببين... خيلي خندس!
ولدي دستي به ريشش ميكشه (قابل توجه ميباشد كه ولدي به سن بلوغ رسيده و ريش درآورده!) و يه نگاه ِ ولدي اندر ظرفشور به سارا ميندازه...
- هوووم. اين كه خوشگله!
ملت مرگخوار به صورت كاملآ هماهنگ شده: جــــــــــــــان؟!!!
ولدي: مو اور مَيوم! مويوم اور وستونم! (ترجمه: من به او علاقه مند شدم! ميخوام با او ازدواج كنم!)
.....


___________________
مديدي بود نروليده بوديم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا با امیدواری چشمهایش را باز کرد و به امید به حقیقت پیوستن افکار کودکانه اش به لرد خیره شد که همچنان به معجون سیاه رنگش زل زده بود. چرا که در زمان خرد سالی آن زمان که در قزوین مسافر کشی میکرد به وی آموخته بودند که حقایق از تخیلات نشات میگیرند و زمانی همه کتاب های ژول ورن کتاب های تخیلی بوده است حال آنکه امروزه دیگر تخیل قلمداد نمیشود!

ناگهان لرد با چنان اشتیاقی جامش را با ولع سرکشید که گویی تا به حال نوشیدنی ننوشیده است و سیاهی را مزه نکرده است ...
سارا
کییییش بوووووم دوووووووف!!!
- آهایی ... دختر اینجا پول نمیگیری که ظرفا رو بشکنیا! بدو کلی ظرف کثیف هست که باید تا قبل امشب تمیز بشند ... وگرنه مجبوری شبو هم به عنوان اضافه کاری اینجا بمونی!

سارا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود دوباره مشغول به شستن ظرفها میشود و اصلا به پسری که به او زل زده توجه نمیکند .. تنها گهگاهی به ولدمورت و مرگخواران که در کافه معرکه گرفته بودند چپ چپ نگاه میکند!

بلیز: هی ایگور ! اون دختره هست داره ظرفا رو میشوره .. همون که یه جوریه تازه اخمم کرده انگار داره گریه میکنه. به نظرت یه جور بدی مارو نگاه نمیکنه؟
ایگور: به روی خودت نیار .. فکر کنم الان داره به ما حسودی میکنه که به همراه ارباب دور هم نشستیم و اون داره ظرف میشوره ...
بلیز: اره راست میگی ... ببین چجوری داره به ما چشم غره میره!
ایگور و بلیز
بارتی: خب بالاخره اون یک عوام الناسه و جایگاهش اونجاست .. نباید خودشو با خون پاک اصیل زادگان مقایسه کنه!
پرسی: ولی یکم دقت کنید ... از نیم رخ یکم شبیه سارا خفنز نیست؟
همه مرگخوارا شروع به دقت کردن میکنند!!!

بدین ترتیب سارا بعد از اینکه فهمید که توجه همه مرگخوارانو به خودش جلب کرده از فرط خجالت بقیه ظرفها را هم شکوند که در طی این حرکت صاحب کافه در خالی که بسیار خشن تشریف میداشت و کمربندی رو در هوا میچرخوند وی رو به شدت تهدید کرد.

بعد از اینکه صاحب کافه از او دور شد سارا با خود به ماه پیش فکر کرد که آلبوس گفت که ما ورشکست شدیم و از حقوق خبری نیست و اون موقع بود که سارا تصمیم گرفت کاری برای خود دست و پا کنه تا خرج و مخارج زندگیشو تامین کنه اما حالا مدتها بود که فهمیده بود کار کردن در محفل بسیار راحت تر از اینجاست.
سارا در حالی که فکرش به شدت مشغول بود شروع به جمع ظرف های شکسته میکند که ناگهان توجهش به همون پسره که نگاهش میکرده جلب میشود و در طی این فرآیند از فرط تعجب به شدت به در و دیوار آشپزخونه برخورد میکند و آشپزخونه رو به شدت ویران میکند!

لرد: چه خبره اونجا؟ باز چی شده؟ نمیشه دو دقیقه بدون کشت و کشتار آرامش داشته باشیم اینجا؟
صاحب کافه: ارباب من عذر میخوام ... همش تقصیر ظرف شوی تازه استخدام شده هست! میگفت لیسانس ظرف شویی داره
بلیز: ارباب به نظر منم این دختره یه جوریه ... حتی بلد نیست به مشتری چطوری باید نگاه کنه.
ایگور: مثل ایناست که چند بار پشت سر هم ضایع شدن

اما سارا به اظهارات اطرافیانش اهمیتی نمیداد و تنها به همان پسره خیره شده بود.
سارا: لارتن خودتی؟ اینجا چی کار میکنی؟
لارتن: منم اینجا استخدام شدم و زمینا رو تی میکشم ... دیگه چه کنیم؟ خرجو مخارج زندگی رفته بالا .. آلبوسم که همه پولا رو کشیده بالا .. خلاصه باید از یه راهی شکم زنو بچمونو سیر کنیم

نکته بهداشتی: این پست در راستای کل کل کردن زده شده

ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/22 20:08:59
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/22 21:34:53
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به معجون سياه رنگ رو به رويش خيره شده بود. از لاي درب بسته كافه سوز سردي مي وزيد كه فضاي كافه را چندين برابر خوفناك تر كرده بود!
سرش را بالا آورد... همه جا سياه بود... حتي از يك پرده نيمه باز نيز مي شد فهميد كه بيرون از كافه نيز پرده سياه شب سايه افكنده است!

ولدمورت ديگر طاقت نياورد... چقدر سياهي؟ و نوشيدني مقابلش را با يكي از دستانش به يك سوي پرتاب كرد....

شترق...

و ليوان به هزاران تكه مبدل گشت!

_ هي پسر يه نوشيدني سفيد رنگ بردار بيار!

حالا به ليواني با محتوايي سفيد رنگ كه در مقابلش قرار داشت، مي نگريست... چقدر زيبا بود... اين سفيدي در آن سياهي مطلق مي درخشيد!
به اين فكر كرد كه اي كاش جاي سياهان و سفيدان عوض مي شد... نه اشتباه نكنيد...منظور اين بود كه او با تمام اين جنايات و كارهاي منزجر كننده اسم سفيد داشت و دشمنانش نام سياه!

نه... ديگر از كابوس هاي وحشتناك هر شب نيز خسته شده بودند. آدم هايي كه كشته بود مانند ارواح سرگردان انگار وسيله اي شده بودند كه هر ثانيه او را عذاب بدهند...
ديگر پير شده بودند... اراده سال هاي اول را نداشت... نمي توانست اين تصاوير دهشتناك را از خود دور كند پس بايد چه ميكرد؟
مي رفت و از همه خانواده هاي آنان البته اگر خانواده اي برجا مانده بود طلب بخشش مي كرد؟
نه... او نمي توانست اين كار را انجام دهد... پس چه راهي در مقابلش بود...؟

جرقه اي در ذهنش زده شد... خانه شماره 12 گريمولد... محفل! بايد به آنجا مي رفت....! آنجا تنها راه نجاتش بود!

******

هه هه هه! ولديتونم سفيد كردم...ديگه چي مي خواييد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/10/22 18:20:06