جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

208 کاربر(ها) آنلاین هستند (142 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
206 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا با امیدواری چشمهایش را باز کرد و به امید به حقیقت پیوستن افکار کودکانه اش به لرد خیره شد که همچنان به معجون سیاه رنگش زل زده بود. چرا که در زمان خرد سالی آن زمان که در قزوین مسافر کشی میکرد به وی آموخته بودند که حقایق از تخیلات نشات میگیرند و زمانی همه کتاب های ژول ورن کتاب های تخیلی بوده است حال آنکه امروزه دیگر تخیل قلمداد نمیشود!

ناگهان لرد با چنان اشتیاقی جامش را با ولع سرکشید که گویی تا به حال نوشیدنی ننوشیده است و سیاهی را مزه نکرده است ...
سارا
کییییش بوووووم دوووووووف!!!
- آهایی ... دختر اینجا پول نمیگیری که ظرفا رو بشکنیا! بدو کلی ظرف کثیف هست که باید تا قبل امشب تمیز بشند ... وگرنه مجبوری شبو هم به عنوان اضافه کاری اینجا بمونی!

سارا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود دوباره مشغول به شستن ظرفها میشود و اصلا به پسری که به او زل زده توجه نمیکند .. تنها گهگاهی به ولدمورت و مرگخواران که در کافه معرکه گرفته بودند چپ چپ نگاه میکند!

بلیز: هی ایگور ! اون دختره هست داره ظرفا رو میشوره .. همون که یه جوریه تازه اخمم کرده انگار داره گریه میکنه. به نظرت یه جور بدی مارو نگاه نمیکنه؟
ایگور: به روی خودت نیار .. فکر کنم الان داره به ما حسودی میکنه که به همراه ارباب دور هم نشستیم و اون داره ظرف میشوره ...
بلیز: اره راست میگی ... ببین چجوری داره به ما چشم غره میره!
ایگور و بلیز
بارتی: خب بالاخره اون یک عوام الناسه و جایگاهش اونجاست .. نباید خودشو با خون پاک اصیل زادگان مقایسه کنه!
پرسی: ولی یکم دقت کنید ... از نیم رخ یکم شبیه سارا خفنز نیست؟
همه مرگخوارا شروع به دقت کردن میکنند!!!

بدین ترتیب سارا بعد از اینکه فهمید که توجه همه مرگخوارانو به خودش جلب کرده از فرط خجالت بقیه ظرفها را هم شکوند که در طی این حرکت صاحب کافه در خالی که بسیار خشن تشریف میداشت و کمربندی رو در هوا میچرخوند وی رو به شدت تهدید کرد.

بعد از اینکه صاحب کافه از او دور شد سارا با خود به ماه پیش فکر کرد که آلبوس گفت که ما ورشکست شدیم و از حقوق خبری نیست و اون موقع بود که سارا تصمیم گرفت کاری برای خود دست و پا کنه تا خرج و مخارج زندگیشو تامین کنه اما حالا مدتها بود که فهمیده بود کار کردن در محفل بسیار راحت تر از اینجاست.
سارا در حالی که فکرش به شدت مشغول بود شروع به جمع ظرف های شکسته میکند که ناگهان توجهش به همون پسره که نگاهش میکرده جلب میشود و در طی این فرآیند از فرط تعجب به شدت به در و دیوار آشپزخونه برخورد میکند و آشپزخونه رو به شدت ویران میکند!

لرد: چه خبره اونجا؟ باز چی شده؟ نمیشه دو دقیقه بدون کشت و کشتار آرامش داشته باشیم اینجا؟
صاحب کافه: ارباب من عذر میخوام ... همش تقصیر ظرف شوی تازه استخدام شده هست! میگفت لیسانس ظرف شویی داره
بلیز: ارباب به نظر منم این دختره یه جوریه ... حتی بلد نیست به مشتری چطوری باید نگاه کنه.
ایگور: مثل ایناست که چند بار پشت سر هم ضایع شدن

اما سارا به اظهارات اطرافیانش اهمیتی نمیداد و تنها به همان پسره خیره شده بود.
سارا: لارتن خودتی؟ اینجا چی کار میکنی؟
لارتن: منم اینجا استخدام شدم و زمینا رو تی میکشم ... دیگه چه کنیم؟ خرجو مخارج زندگی رفته بالا .. آلبوسم که همه پولا رو کشیده بالا .. خلاصه باید از یه راهی شکم زنو بچمونو سیر کنیم

نکته بهداشتی: این پست در راستای کل کل کردن زده شده

ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/22 20:08:59
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/22 21:34:53
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به معجون سياه رنگ رو به رويش خيره شده بود. از لاي درب بسته كافه سوز سردي مي وزيد كه فضاي كافه را چندين برابر خوفناك تر كرده بود!
سرش را بالا آورد... همه جا سياه بود... حتي از يك پرده نيمه باز نيز مي شد فهميد كه بيرون از كافه نيز پرده سياه شب سايه افكنده است!

ولدمورت ديگر طاقت نياورد... چقدر سياهي؟ و نوشيدني مقابلش را با يكي از دستانش به يك سوي پرتاب كرد....

شترق...

و ليوان به هزاران تكه مبدل گشت!

_ هي پسر يه نوشيدني سفيد رنگ بردار بيار!

حالا به ليواني با محتوايي سفيد رنگ كه در مقابلش قرار داشت، مي نگريست... چقدر زيبا بود... اين سفيدي در آن سياهي مطلق مي درخشيد!
به اين فكر كرد كه اي كاش جاي سياهان و سفيدان عوض مي شد... نه اشتباه نكنيد...منظور اين بود كه او با تمام اين جنايات و كارهاي منزجر كننده اسم سفيد داشت و دشمنانش نام سياه!

نه... ديگر از كابوس هاي وحشتناك هر شب نيز خسته شده بودند. آدم هايي كه كشته بود مانند ارواح سرگردان انگار وسيله اي شده بودند كه هر ثانيه او را عذاب بدهند...
ديگر پير شده بودند... اراده سال هاي اول را نداشت... نمي توانست اين تصاوير دهشتناك را از خود دور كند پس بايد چه ميكرد؟
مي رفت و از همه خانواده هاي آنان البته اگر خانواده اي برجا مانده بود طلب بخشش مي كرد؟
نه... او نمي توانست اين كار را انجام دهد... پس چه راهي در مقابلش بود...؟

جرقه اي در ذهنش زده شد... خانه شماره 12 گريمولد... محفل! بايد به آنجا مي رفت....! آنجا تنها راه نجاتش بود!

******

هه هه هه! ولديتونم سفيد كردم...ديگه چي مي خواييد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/10/22 18:20:06
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
در خیابان های شهر لندن هنوز مه صبح گاهی فروکش نکرده بود و سرمای خود رابر تن پیاده هایی که در پیاده رو های دراز و طولانی راه میرفتند می چسباند.
جز هر از گاهی صدای بوق ماشین می آمد دیگر هیچ چیزی سکوت دل پذیر آنجا را نمی شکست...

در پیاده روی سنگ فرش شده ، چندین سیاه پوش در حالیکه گویا فردی را دوره کرده و نیز راه میرفتند باعث جلب مشنگ هایی می شد که صورتشان را در یقه اشان فرو کرده بودند تا از گزند باد سرد در امان باشند.

مردی با وقار و بی مو در حالیکه با رضایت بر سنگ فرش های پیاده رو قدم بر می داشت به فردی که کم خمیده پشت بود و در سمت راستش قرار داشت گفت : هی پیتر ! مطمئنی این دور و برا مو میکارن؟! من پا نشدم این همه راه بیام لندن تو دل زندگی مشنگا که بعدش هیچی ! حواست باشه من تو رو مسئول میدونم.
پیتر : بله ارباب ... من مطمئنم اینجایی که دارم میبرمتون یک جایی که تمام اون پول و پله دار ها میان توش و مو میکارن!
لرد ولدمورت با صدایی که مملو از نارضایتی بود گفت : این همه مرگ خوار دور و برم رو گرفتین سر که نیاوردین! حالا چرا اینقدر راهش دوره؟چرا ما آپارات نمیکنیم؟تئودور من از تو دلیل میخوام!

دست چپ لرد ولدمورت که گویا تئودورنات نام داشت با صدایی دو رگه گفت:به خاطر اینکه با همین لباس هایی که اینقدر تاکید داشتیم با همین رداها بیاییم به اندازه کافی جلب توجه میکنیم ... دیگه چه رسد به اینکه بخایم جلوی مشنگا آپارات کنیم!

کمی بعد
سیاه پوشان که مرگ خوار نام داشتند ، در جلوی دری بزرگ ایستادند که بر سردرش نوشته بود : مغازه کاشت مو بوری! کاشت انواع موهای ژاپنی ، آلمانی ، آمریکایی ، افغانی ، قرپانداقانی و ... به طور کاملاً طبیعی!
لرد ولدمورت : خب منتظر چی هستین بریم تو دیگه ای بابا!
یکی از مرگ خواران : اینجوری که نمیشه باید حد اکثر دو نفر برن تو چون
باعث جلب توجه زیادی نشه!
لرد ولدمورت : تصویر تغییر اندازه داده شده آها فهمیدم! پیتر تو با من میایی یک زمانی تو کاشت مو کار میکردی !
و لرد دست پیتر را با خشونت گرفت و کشید و به مغازه برد.

در داخل مغازه
لرد ولدمورت به همراه پیتر در حالیکه سعی میکردند کمترین توجهی رو جلب کنند به طرف خانم منشی ای رفتند که در پشت میز بزرگی نشسته بود.
پیتر رو به خانم منشی : سلام خانم منشی! ما ویزین گرفته بودیم کی وقتمون میشه؟!
خانم منشی : یک چند دقیقه دیگه!الان دکتر دارن یک مریض رو معالجه میکنن!
پیتر سری به نشانه موافقت تکان داد و همراه با لرد ولدمورت بر روی صندلی های آبی رنگ انتظار نشستند تا وقت آنها برسد.
پیتر رو به لرد : ولدمورت یک دقیقه آروم مینشینی تا من برم مرلینگاه...
سپس دستی به سر لرد کشید و گفت : آفرین پسر خوب
و به طرف مرلینگاه حرکت کرد...

در اتاق انتظار ، در اتاق پزشک باز شد و فردی دقیقاً شبیه لرد ولدمورت، با همان بینی نداشته و بدون مو ، در آستانه در ظاهر شد.
تنها تفاوت آنها در این بود که لرد ودلمورت با ردای سیاه و فردی که شبیه لرد بود کت شلواری سیاه رنگ و گران قیمت پوشیده حاضر شده بودند.
فرد تازه وارد بدون اینکه به اطرافش توجهی بکند به طرف در رفت و از مغازه خارج شد.
پزشک با دست به لرد اشاره کرد و به او فهماند که برای معالجه به داخل اتاق برود.
لرد : این پیتر ذلیل شده کدوم گوریه؟
سپس بدون هیچ حرفی بلند شد و به طرف اتاق رفت.
در همان حال پیتر که چشماش باز شده بود () از در مرلینگاه بیرون آمد.
پیتر : لردی ... ولدی.... کجایی عزیزم؟
سپس رو کرد به خانم منشی و گفت : ببخشید این مریض ما کجا رفت؟همون کچله رو میگم؟
منشی در حالیکه به در اشاره میکرد گفت : از اون طرف رفت!

در بیرون مغازه
مرد کت شلوار پوشیده در بین مرگ خواران گرفتار شده بود.
دالاهوف : چه جیگر شدی ولدی جون!
مرد کت شلوار پوشیده : ولدی کیه ... مرد حسابی منو ول کن تا برم!
ناگهان در باز شد و پیتر در آستانه در ظاهر شد.
پیتر : خب دیگه ، بروبچ ، بقیه حرفاتونو تو مقر مرگ خوارا چون عجله داریم همین حالا آپارات میکنیم.
و بعد با صدای پاقی نا پدید شدند دریغ از اینکه لرد ولدمورت ، رئیس آنها در شهری مشنگی بدون هیچ اطلاعی از زندگی آنها گیر افتاده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1386 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بووووووم!
در همان لحظه خروج اوباش سقف اتاق با صدای مهیبی بر سر گروه هافلپافی های اصیل فرو ریخت.
بورگین که ماتش برده بود در حالی که از میان آن دود و سیاهی هیچ چیز را نمیتوانست ببیند به این می اندیشید که چه کسی آنقدر قدرت جادویی داشته که سقف را خراب کند.به سرعت نگاهی به اعضای گروهش انداخت.ولی همه آنها مثل او ماتشان برده بود.ادوارد در حالی که به دست بورگین آویزان شده بود با لکنت گفت:اون...اونج...اونجا...اونجا رو نگاه کن.
حق با ادوارد بود.چند هیکل سیاه که با طمانینه در حال حرکت بودند با چوبدستی هایی کشیده در زیر آوار به دنبال چیزی یا کسی میگشتند.سرانجام خاک فرو نشست و ردای سیاه آنان آشکار شد.سپس صدای سردی که تا اعماق وجود انسان نفوذ میکرد گفت:حالا موقعیه که لودو از این که باج گروه مرگخواران رو نداده به شدت پشیمون میشه و دعا میکنه که کاش جای گورکنش بود...
ریموس با وحشت قدمی به عقب برداشت:بورگین.بد بخت شدیم.اونا مرگخوارا هستن.
بورگین وقوع مبارزه مهیبی را پیش بینی میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین چوبش را به سمت پول ها گرفت و با تمام قدرت جادویی که در خود می شناخت ورد آکسیو را خواند. پول ها در میانه راه منحرف شد و مستقیم در دستان بورگین جای گرفت.
در همان حال ریموس با یک ورد آکسیو گورکن را دوباره به چنگ کشیده بود.
بورگین بلافاصله پول را در جیبش گذاشت. گورکن را گرفت و چوبدستی اش را روی مغز گورکن نشانه رفت و به لودو گفت : " خیلی سریع 25 گالیون دیگه بده وگرنه این بی خاصیت رو می کشم. "
صورت لودو باز به رنگ گچ در آمده بود. دستانش می لرزید و ب زحمت دست در جیبش کرد و مقداری پول بیرون کشید و به ادوارد داد. ادوارد بلافاصله پول ها را شمرد و به بورگین گفت : " درسته !"
بورگین گورکن را به جلو پرتاب کرد و بلافاصله با گروهش از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید در همان لحظه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو پوزخندی زد و گفت: ماندانگاس به اینها نشون بده
اما ناگهان به میز چشم دوخت و ماندانگاس را در خواب دید.
این بار بورگین پوزخندی زد و به تمسخر گفت: حالا یا باج ما رو میدید یا....
و چوبدستیش رو به طرز خطرناکی بر سر گورکن تکان داد.
سپس زمزمه کرد: کروشیو
ناگهان لودو به سمت آنان حمله ور شد اما پرتاب طلسم های اوباش مانع شد
بلاخره بورگین شکنجه گورکن رو به اتمام رساند و رو به لودو گفت: اینم برای دستگرمی.
لودو که از خشم صورتش همانند گچ سفید شده بود گفت: نمیدم
- پس معلومه هنوز خوب یاد نگرفتی در برابر اوباش زانو بزنی
این بار بورگین گورکن را از کیسه خارج کرد و باری دیگر زمزمه کرد: کروشیو
گورکن شروع کرد به چرخیدن به دور خودش. پس از مدتی افتاد و از درد به خودش پیچید. میلرزید. انگار هر لحظه سیخ داغی را بر بدنش میزدند بدنش هر لحظه بیشتر درد میکشید تا اینکه....
لودو فریاد زد: بسه هر چی بخواید بهتون میدم فقط اونو ولش کنید
لبخندی شیطانی بر لبان بورگین نقش بست آنگاه گفت: همین حالا یا پول رو میدید یا این گورکن رو انقدر شکنجه میدم که.....
لودو صدای بورگین را قطع کرد و گفت: نه. همین الان هر چقدر بگید بهتون میدم فقط اونو ولش کنید
ریموس گفت: 35 گالیون به همراه یک شکنجه چند دقیقه ای برای ادب شدن
بورگین نیز به تأیید گفته لوپین سری تکان داد.
لودو بسیار سریع با وردی یک چمدون ظاهر کرد آنگاه در آن را باز کرد و 35 گالیون از آن را جدا کرد و در دستانش گرفت
بورگین گفت: اونو بزار زمین و خودت روی زمین دراز بکش
لودو روی زمین دراز کشید و بورگین با فریادی ورد کروشیو را بر زبان آورد
لودو به خود پیچید. بورگین هر لحظه درد او را بیشتر میکرد. بیشتر... بیشتر و بیشتر تا جایی که لودو به شدت اندامهای بدنش را تکان میداد و فریاد میزد. اما بورگین بازهم شکنجه را ادامه داد. لودو هر لحظه لرزش بیشتری میگرفت و بلاخره در حالت غلت زدن روی زمین بورگین چوبدستیش را بالا آورد
لودو هنوز میلرزید. درد تا مغز استخوان نفوذ کرده بود اما بلاخره گفت: حالا اونو آزادش کنید بیاد.
- حتما لودو
بورگین چوبش را به سمت گورکن گرفت و زمزمه کرد: تاکنتاسکروشبایو
گورکن 3 دور در هوا چرخید و سپس به شدت به زمین برخورد کرد. لودو سینه خیز به سمت گورکن رفت و او را در دستانش گرفت.
آنگاه برگشت تا به سمت اتاق هتل برود که ناگهان چیزی را به یاد آورد. برگشت اما....
پول ها در حال رفتن به سمت لودو بود
بورگین با خشم چوبدستیش را خارج کرد و.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 19:31:59
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت کافه تفریحات سیاه یازده بار زنگ زد و ساعت یازده شب را اعلام کرد.
ادوارد گفت: " حالا وقتشه ، باید بریم توی اون اتاق ... ماندانگاس الان به خواب رفته ! "
اوباش یکی یکی از اتاق خود خارج شدند. آرام قدم بر می داشتند تا صدای قرج قرج کف پوش های چوبی توجه هافلپافی ها را جلب نکند !
اوباش سر انجام با راهنمایی ادوارد به پشت در اتاق اوباش رسیدند . پیوز خیلی با احتیاط سرش را در در رد کرد ( میدانیم که پیوز یک روح است ) و نگاهی گذرا به داخل کرد. سپس به بورگین با صدایی آهسته گفت : " ماندانگاس خوابیده ، اریکا هم خوابه اما بقیه هافلپافی ها بیدارن."
ادوراد بلافاصله با پا به در اتاق کوبید و در با صدای وحشتناکی شکسته شد.
وقتی اوباش وارد شدند ارکا با موهای ژولیده از خواب پریده بود اما ماندانگاس همچنان خواب بود. بورگین به گونیی که در دستش بود اشاره کرد و گفت : " بدون هیچ حرفی باج یک سال ما رو بده و این ذلیل شده رو پس بگیر ! "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1386 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چندین مرد ردا پوش به سمت کافه میرفتن. بلاخره هویدا شدند. علامت هافلپافی های اصیل بر روی رداها به چشم میخورد.اوباش سریعا از در پشتی وارد شدند
چندی بعد در کافه باز شد و هافلپافیها وارد شدند. آنها به سمت دیگر کافه رفتند. اوباش آرام آرام از میان جادوگران راه باز کردند و به سوی هافلپافیها رفتند.
ماندانگاس فلچر مشغول دوئل بود که با دیدن هافلپافیها دست از کار کشیدو به سمت آنان رفت.
اوباش نمیتوانستند از آنجا صدایشان را بشنوند و جلو رفتن نیز کار درستی نبود
پس از مدتی ماندانگاس به کار خود بازگشت و هافلپافیهای اصیل نیز به سمت صاحب کافه رفتند تا اتاقی را برای گذراندن شب در آنجا اجاره کنند
وقتی هافلپافیها به طبقه بالا رفتند بورگین سریع 3 اتاق برای اوباش اجاره کرد و همراه دیگر اوباش به طبقه بالا رفت.
ریموس گفت: ببینم بورگین ما باید چیکار کنیم؟؟؟ من شنیدم ماندانگاس خیلی قویه
بورگین گفت: آره. اون خیلی قویه. اما ما از اون قوی تریم باید بفهمیم اونا چه قصدی دارند
در این هنگام صدای تق تق در بلند شد. بورگین به سمت در رفت و از چشمی در بیرون را نگاه کرد. ادوارد بونز در حالی که نفس نفس میزد سریعا رمز ورود را نشان داد
ادوارد در حالی که هنوز نفس نفس میزد گفت: نزدیک بود منو ببینن. رفته بودم ببینم چیزی از حرفاشون دستگیرم میشه. ماندانگاس الان توی اتاق اونهاست.
بورگین به سمت قسمت آخر اتاق رفت. او در آنجا دو راه عبور برای رفتن سریع از 3 اتاق اوباش ساخته بود. او اوباش دیگر را صدا زد.
اوباش با شنیدن صدای او سریعا به اتاق میانی رفتند
ادوارد گفت: خب اینطور که من فهمیدم ماندانگاس قصد داره با استفاده از چند طلسم سیاه اون گورکن رو پیش خودش ببره. بهتره هر چه سریعتر دست به کار شیم. من شاید بتونم یک قسمت از اتاق رو با حفاظی بپوشونم و گورکنو اونجا قرار بدم. اما اگه سریعتر دست به کار نشیم این حفاظ خیلی دووم نمیاره و اونوقت...
بورگین حرف ادوارد رو قطع کرد و گفت: نقشه ات چیه؟؟؟ ماندانگاس مطمئنا حاضر نمیشه باج رو بده
ادوارد گفت: فکر اونشم کردم. یواشکی توی غذای امشبش یه داروی خواب آور 3 روزه ریختم امکان نداره بیدار بشه. الان بهترین فرصته. امشب بعد خواب ماندانگاس میتونیم با هافلپافیها قرار بزاریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1386 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دسته اوباش بورگین و فقرا ، ببخشید بورگین و رفقا در ادامه ماموریت های خود جهات تکاندن تاپیک های خاک خورده به این تاپیک رسید !
------------------------------------------------
آنچه گذشت ...
دسته اوباش بورگین و رفقا متوجه میشن که لودو بگمن صاحب جدید مهمانخانه سه دسته جارو باجش رو قطع کرده. اونها به مهمانخانه میرن و می فهمند که مرگخواران و آبی پوشان هم از لودو طلب دارند ! درگیری هایی در کافه به وجود میاد تا اینکه گروه هافلپافی های اصیل به پشتیبانی از لودو فرا می رسند. اوباش برای رسیدن به پولشون علیرضا گورکن لودو رو گروگان می گیرند و هافلپافی ها هم ریموس لوپین رو به اسارت می برند.
اوباش میرن و با اتوبوس شوالیه فرار می کنند و میرن به پاتیل درزدار. در اونجا تصمیم می گیرند به مغازه جادوی سیاه هوکی برند و یک طلسم سیاه و باستانی که افراد رو ظاهر می کنه از هوکی بگیرند تا به وسیله اون ریموس رو از هافلپافی ها پس بگیرند ! همان موقع که داشتند استراحت می کردند هافلپافی های اصیل سر می رسند و اوباش بدون اینکه توجه هافلپافی های اصیل رو جلب کنن میرن به کوچه دیاگون و مغازه لوازم جادوی سیاه هوکی !
اونجا کمی با هوکی در گیر میشند و سر انجام اون رو اسیر می کنند. هوکی میگه که اون طلسم در سردترین جای مغازه است و اوباش یک زیرزمین بسیار سرد پیدا می کنند و وارد اون میشند و نیمه مدال رو در اونجا پیدا میکنند. اما هوکی میگه که نیمه دیگر این مدال در شیون آوارگان مخفیه و هیچ کس تا حالا نتونسته اون رو پیدا بکنه !
اوباش میرن به شیون آوارگان و مدال رو پیدا می کنند و در حالی که داشتند با ترس از دست موجودات عجیب داخل شیون آوارگان فرار می کردند با استفاده از اون مدال ریموس رو ظاهر می کنند ...
ادامه داستان ...
بورگین گفت : " خوب ادوارد درست بگو ببینم تام چی گفت ! "
تام صاحب پیر و فرتوت مهمانخانه پاتیل درزدار بود. ادوارد بونز گفت : " تام گفت که وقتی اون گروگان که ریموس باشه ناپدید میشه هافلپافی های اصیل با عصبانیت میرن به کافه تفریحات سیاه تا از یکی از دوستان ماندانگاس فلچر که مرگخواره برای بدست آوردن علیرضا گورکن لودو بگمن کمک بگیرند . من گفتم ما زود بیایم که زودتر از اونها برسیم و بتونیم جلو اونها رو بگیریم و باجمون رو کامل بگیریم ! "
ادوارد این جملات را در حالی گفت که پشت در کافه تفریحات سیاه ایستاده بود و با دقت اطراف را می کاوید .
بورگین گفت : " اونجا رو نگاه کنید ، هافلپافی های اصیل دارن میان ! "
-------------------------------------------------
اوباش بشتابید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 08:26
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

پایان مرحله ی دوم ماموریت ها

ماموریت ها به پایان رسید جهت کسب اطلاعات بیشتر به تاپیک جلسات محرمانه محفل مراجعه نمایید !!!

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.