جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

دوئل با بانو دلاکور
موضوع: وفاداری
همه جا تاریک و ساکت بود. تنها صدای قدم های خودش در راهرو، منعکس می شد.
تق... تق... تق...
چند قدم دیگر جلو رفت.
تق... تق... تق...
ایستاد. گویی به مقصد رسیده بود. چوبدستی را بالاتر گرفت و نور، روی قفل در افتاد:
-الوهومورا!
در، بی صدا باز شد. چشمانش، اتاق را می کاوید.پوزخندی زد: چراغ خواب آبی، تخت آبی، کمد آبی. حتی جلد بعضی از کتاب ها نیز آبی شده بودند.
تعجبی نداشت؛ خودش او را بزرگ کرده بود!
-ناکس!
سعی کرد لرزش قلبش را نادیده بگیرد. چند قدم به تخت نزدیک تر شد. به خودش تلقین کرد:
-اون یه خائنه روونا! یه خائن!
چوبدستی را به گلوی دخترش نزدیک تر کرد. اشک در چشمانش حلقه زد: چقدر سخت بود!
آُستین چپش را بالا زد. با دیدن علامت روی ساعد، کمی آرام تر شد. به این قوت قلب نیاز داشت:
-هلنا؟
دخترجوان، چشمانش را با وحشت باز کرد. از جا بلند شد و نشست:
-تو... تو کی هستی؟
صدایی در اعماق قلب روونا به او یادآور شد که هلنا می داند با چه کسی طرف است. تنها، نمی خواهد باور کند!
-من از طرف لرد سیاه اومدم!
صدای لرزان هلنا را شنید:
-فقط یه فرستاده از طرف لرد سیاه؟
نفس عمیقی کشید:
-فقط یه فرستاده از طرف لرد سیاه!
دخترک، از تخت برخاست. چند قدم نزدیک تر شد:
-فرستاده های لرد سیاه رحم ندارن!
سپس مقابل چشمان حیرت زده روونا، چوب دستیش را به او داد:
-من باهات نمی جنگم! چون این فرستاده برای قلب من، بیشتر از یه فرستاده س!
روونا اخم کرد. تنها راه سرپوش گذاشتن روی احساسات طغیان کرده اش:
-بهت فرصت دوئل میدم!
چوبدستی را به سوی هلنا پرتاب کرد، هلنا با میلی چوبدستی را گرفت.
هر دو رو به روی هم ایستاده بودند. آماده برای دوئل. اما انگار هیچکدام، توان فرستادن اولین طلسم را نداشتند.
شانه های هلنا فرو افتادند:
-این یه دستوره؟
از اینکه اتاق تاریک است، خوشحال بود. هیچ دلش نمی خواست دخترکش، غم و شرمندگی سایه انداخته بر چهره اش را ببیند. چه کسی می گوید مهر مادر به فرزند بیشتر از مهر فرزند به اوست؟
-نه، انتخاب با خودته!
سعی کرد چشمان ذوق زده هلنا را ندیده بگیرد:
-میتونم همین الآن بکشمت!
هلنا با یأس جلو آمد. چوبدستیش را به سوی مادر گرفت و گفت:
-قدرت چیز کثیفیه مامان... خیلی!
تحمل این یکی را دیگر نداشت. فریاد کشید:
-تو به لرد خیانت کردی! تو جاسوس بودی!
قطره اشکی، دستانش را خیس کرد. هلنا کی اینقدر نزدیک شده بود؟
-مامان...
بغضش را فرو داد. او یک مرگخوار بود! مرگخوار ها، گریه نمی کردند. می کشتند!
-آواداکدورا!
نوری سبز... دردی در اعماق جان... و سیاهی!
موضوع: وفاداری
همه جا تاریک و ساکت بود. تنها صدای قدم های خودش در راهرو، منعکس می شد.
تق... تق... تق...
چند قدم دیگر جلو رفت.
تق... تق... تق...
ایستاد. گویی به مقصد رسیده بود. چوبدستی را بالاتر گرفت و نور، روی قفل در افتاد:
-الوهومورا!
در، بی صدا باز شد. چشمانش، اتاق را می کاوید.پوزخندی زد: چراغ خواب آبی، تخت آبی، کمد آبی. حتی جلد بعضی از کتاب ها نیز آبی شده بودند.
تعجبی نداشت؛ خودش او را بزرگ کرده بود!
-ناکس!
سعی کرد لرزش قلبش را نادیده بگیرد. چند قدم به تخت نزدیک تر شد. به خودش تلقین کرد:
-اون یه خائنه روونا! یه خائن!
چوبدستی را به گلوی دخترش نزدیک تر کرد. اشک در چشمانش حلقه زد: چقدر سخت بود!
آُستین چپش را بالا زد. با دیدن علامت روی ساعد، کمی آرام تر شد. به این قوت قلب نیاز داشت:
-هلنا؟
دخترجوان، چشمانش را با وحشت باز کرد. از جا بلند شد و نشست:
-تو... تو کی هستی؟
صدایی در اعماق قلب روونا به او یادآور شد که هلنا می داند با چه کسی طرف است. تنها، نمی خواهد باور کند!
-من از طرف لرد سیاه اومدم!
صدای لرزان هلنا را شنید:
-فقط یه فرستاده از طرف لرد سیاه؟
نفس عمیقی کشید:
-فقط یه فرستاده از طرف لرد سیاه!
دخترک، از تخت برخاست. چند قدم نزدیک تر شد:
-فرستاده های لرد سیاه رحم ندارن!
سپس مقابل چشمان حیرت زده روونا، چوب دستیش را به او داد:
-من باهات نمی جنگم! چون این فرستاده برای قلب من، بیشتر از یه فرستاده س!
روونا اخم کرد. تنها راه سرپوش گذاشتن روی احساسات طغیان کرده اش:
-بهت فرصت دوئل میدم!
چوبدستی را به سوی هلنا پرتاب کرد، هلنا با میلی چوبدستی را گرفت.
هر دو رو به روی هم ایستاده بودند. آماده برای دوئل. اما انگار هیچکدام، توان فرستادن اولین طلسم را نداشتند.
شانه های هلنا فرو افتادند:
-این یه دستوره؟
از اینکه اتاق تاریک است، خوشحال بود. هیچ دلش نمی خواست دخترکش، غم و شرمندگی سایه انداخته بر چهره اش را ببیند. چه کسی می گوید مهر مادر به فرزند بیشتر از مهر فرزند به اوست؟
-نه، انتخاب با خودته!
سعی کرد چشمان ذوق زده هلنا را ندیده بگیرد:
-میتونم همین الآن بکشمت!
هلنا با یأس جلو آمد. چوبدستیش را به سوی مادر گرفت و گفت:
-قدرت چیز کثیفیه مامان... خیلی!
تحمل این یکی را دیگر نداشت. فریاد کشید:
-تو به لرد خیانت کردی! تو جاسوس بودی!
قطره اشکی، دستانش را خیس کرد. هلنا کی اینقدر نزدیک شده بود؟
-مامان...
بغضش را فرو داد. او یک مرگخوار بود! مرگخوار ها، گریه نمی کردند. می کشتند!
-آواداکدورا!
نوری سبز... دردی در اعماق جان... و سیاهی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)
learning to fly, learning to run :)

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
جزئیات کاربر

خوشحال میشم نقد کوتاهی بشه.
دوئل با همسرم ، لیلی پاتر :
نقل قول:
---
دیوارهای اتاق با خون مشنگ ها و محفلی ها قرمز شده بود. چندین جمجمه و جان پیچ گوشه ای از اتاق افتاده و چند تا جنازه کمد لباس تشکیل داده بودن.
جیمز که هنوز از شب گذشته خسته به نظر میرسید ، از روی تخت بلند شد و با پا چند تا جنازه رو کنار زد و به طرف کمد لباس رفت. ردایی انتخاب کرد و چند تا جنازه که در گوشه ی اتاق بودن رو برداشت و توی شومینه انداخت تا آتیشش جون بگیره. بعد به طرف آینه ای رفت و توش نگاهی به خودش انداخت. موهاش رو کمی جابه جا کرد و بعد لبخندی از خوشتیپی زیادش زد و از اتاق خارج شد.
خانه ریدل جز صدای جیغ هایی که همیشه از شکنجه گاه میومد ، ساکت به نظر میرسید. جیمز کمی به اطرافش نگاه کرد و یادش اومد که مرگخوارها امروز ماموریتی داشتن. از اینکه با همسرش تنها در خانه ریدل بود خوشحال شد و با سرعت به طرف در سبز رنگی رفت و به آرومی در زد.
-بیا تو.
جیمز در رو باز کرد و بعد از دیدن قیافه بی روح ، سفید ، بدون دماغ و کچل همسرش دوباره لبخندی روی لباش ظاهر شد. به میزش نزدیک تر شد و یه دفعه پرید تو بغلش و گفت :
-عزیزم ، دیشب خیلی خوش گذشت ،اون چند تا مشنگ رو آوردیم اینقد کریشیو کردیم که چوب دستی هامون داشت میشکست.
-آره خیلی خوش گذشت. به هر حال بعد از 1 سال ازدواج ، باید واسه سالگردمون یه هدیه خوب بهت میدادم دیگه.
جیمز از روی پای لرد بلند شد و به طرف پنجره رفت. نفسی عمیق کشید و برگشت و گفت :
-ولی تو به من قول دادی که کادوی یک سالگیمون یه جان پیچ هست. خب منم میخوام تا ابد زندگی کنم ، چرا کمکم نمیکنی جان پیچ بسازم ؟
لرد از جاش بلند شد و اینبار اون به طرف پنجره رفت و نفس عمیقی کشید. برگشت و رو به جیمز کرد و گفت:
-نجینی هیچوقت از من جان پیچ نمیخواست ، حتی حاضر شد جان پیچم هم بشه. :vay:
صورت جیمز به سرعت انواع رنگ های قرمز شد و با عصبانیت چند تا محفلی که گوشه اتاق بودن رو کریشیو کرد و بعد روش رو به طرف در کرد و گفت :
-من تماما در مورد رابطه های قبلیت میدونم تام ، نیاز نیست هی بیای تکرار کنی با کیا بودی. خوشت میاد منم بگم که یه مدت با دامبلدور رابطه داشتم ؟ خوشت میاد بهت بگم یه مدت با پرسی تو دفتر توجیهات چه کارهایی که نمیکردیم ؟
بحث داشت بالا میگرفت که ناگهان صدای شکستن درهای خونه ریدل به گوششون رسید. هر دو با نگرانی از پنجره به بیرون نگاه کردن و هری پاتر و بقیه محفلی رو دیدن که وارد خونه ریدل شدن. لرد با دیدن این صحنه ، سریع یه کاغذ نامه که جان پیچ بود رو برداشت و گذاشت تو یه صندوق که اونم جان پیچ بود و با یه طناب که اون هم جان پیچ بود بست و بعد به پای یه جغد که اونم جان پیچ بود وصل کرد و از پنجره که اونم جان پیچ بود بیرون انداخت تا بره به مخفیگاه سیاه ها که کل ساختمون جان پیچ بود.
شتلق (صدای محکم باز شدن در اتاق)
هری پاتر به سرعت چوب جادوش رو از دستش در آورد و نگاهی به جیمز انداخت و بعد به لرد خیره شد.
-اسمشو نبر...اهم لرد ولدمورت... منظورم تام ریدل هست. شما به جرم دزدیدن دل بابای من
دستگیر هستید. خودتون رو آماده دستگیری کنید.
-هری با مامانت درست حرف بزنا ، خجالت نمیکشی میخوای کسی که این همه واست زحمت کشیده رو دستگیر کنی ؟ حیف اون روزهایی که رفتیم کلی بانک مشنگی زدیم که تورو بفرستم هاگوارتز . اون دامبلدور هم که هر سال هزینه مدرسه رو گرون تر میکرد.
هری که این حرفا راضیش نمیکرد ، چوبش رو به قدرت بیشتری سمت لرد گرفت و ورد خلع سلاح رو اجرا کرد. لرد هم که این صحنه رو دید ، سریع عکس العمل نشون داد و آوداکداورا رو اجرا کرد. دو طلسم به همدیگه برخورد کرد و نوری سبز و قرمز رنگ ایجاد کردن. بعد از گذشت کمی زمان مشخص شد که این طلسم هری هست که داره به لرد نزدیک میشه و هری یک دانش آموز متوسط هاگوارتز داره بزرگترین جادوگر زمانه رو شکست میده. لرد هم که مثل ما خواننده های کتاب هری پاتر کلی تعجب کرده بود ، پرسید :
-ولی چجوری ؟ هم من قوی ترم ، هم چوب جادوم قوی تره و هم اینکه تازه من مامانتم.
-اشتباهت همینجاست دیگه ، یادته که یه بار دراکو از بغلت رد شد و رفت به طرف مامان باباش تا تو آغوش اونا قرار بگیره ؟ خب دراکو هیچوقت از بغل من رد نشده که بره تو آغوش مامان باباش قرار بگیره و همین باعث میشه که چوب جادوت از من دستور بگیره جای تو.
لرد که کم کم نور طلسم ها چشاش رو اذیت میکرد متوجه شد که مرگ هر لحظه بهش نزدیک تر میشه. در آخرین ثانیه ها ، لرد نگاهی به چشمان جیمز انداخت. جیمز که لحظه مرگ عشقش رو میدید سریعا خودش رو به طرفش پرتاب کرد.
بومب!
همه چیز منفجر شد ، اثری از هری و بقیه محفلی ها در خانه ریدل دیده نمیشد. جیمز در گوشه ای از اتاق افتاده بود و تکون نمیخورد.
---
پیام امروز فردا :
اسمشو نبری که زنده ماند ... هری پاتر از بین رفته است.
کل دنیای جادوگری از ترس جادو رو کنار گذاشته و خود را تبدیل به مشنگ کرده اند. این آخرین چاپ پیام امروز می باشد.
دوئل با همسرم ، لیلی پاتر :
نقل قول:
توضیح: شما ظاهرا در زندگی مشترک دارای اختلافاتی هستین. ما داوران وارد شور شدیم و تصمیم گرفتیم سوژه ای انتخاب کنیم که به اختلافات شما دامن بزنه! سوژه ای که در اون شما با شخص یا جانور جادویی و یا حتی ماگل(مشنگ) دیگری ازدواج کرده باشین. در یک پست تکی با سبک آزاد درباره یک ساعت یا یک روز و یا هر محدوده زمانی که مایلین از این ازدواج بنویسید. سرنوشت خود را دگرگون کنید!
---
دیوارهای اتاق با خون مشنگ ها و محفلی ها قرمز شده بود. چندین جمجمه و جان پیچ گوشه ای از اتاق افتاده و چند تا جنازه کمد لباس تشکیل داده بودن.
جیمز که هنوز از شب گذشته خسته به نظر میرسید ، از روی تخت بلند شد و با پا چند تا جنازه رو کنار زد و به طرف کمد لباس رفت. ردایی انتخاب کرد و چند تا جنازه که در گوشه ی اتاق بودن رو برداشت و توی شومینه انداخت تا آتیشش جون بگیره. بعد به طرف آینه ای رفت و توش نگاهی به خودش انداخت. موهاش رو کمی جابه جا کرد و بعد لبخندی از خوشتیپی زیادش زد و از اتاق خارج شد.
خانه ریدل جز صدای جیغ هایی که همیشه از شکنجه گاه میومد ، ساکت به نظر میرسید. جیمز کمی به اطرافش نگاه کرد و یادش اومد که مرگخوارها امروز ماموریتی داشتن. از اینکه با همسرش تنها در خانه ریدل بود خوشحال شد و با سرعت به طرف در سبز رنگی رفت و به آرومی در زد.
-بیا تو.
جیمز در رو باز کرد و بعد از دیدن قیافه بی روح ، سفید ، بدون دماغ و کچل همسرش دوباره لبخندی روی لباش ظاهر شد. به میزش نزدیک تر شد و یه دفعه پرید تو بغلش و گفت :
-عزیزم ، دیشب خیلی خوش گذشت ،اون چند تا مشنگ رو آوردیم اینقد کریشیو کردیم که چوب دستی هامون داشت میشکست.
-آره خیلی خوش گذشت. به هر حال بعد از 1 سال ازدواج ، باید واسه سالگردمون یه هدیه خوب بهت میدادم دیگه.
جیمز از روی پای لرد بلند شد و به طرف پنجره رفت. نفسی عمیق کشید و برگشت و گفت :
-ولی تو به من قول دادی که کادوی یک سالگیمون یه جان پیچ هست. خب منم میخوام تا ابد زندگی کنم ، چرا کمکم نمیکنی جان پیچ بسازم ؟
لرد از جاش بلند شد و اینبار اون به طرف پنجره رفت و نفس عمیقی کشید. برگشت و رو به جیمز کرد و گفت:
-نجینی هیچوقت از من جان پیچ نمیخواست ، حتی حاضر شد جان پیچم هم بشه. :vay:
صورت جیمز به سرعت انواع رنگ های قرمز شد و با عصبانیت چند تا محفلی که گوشه اتاق بودن رو کریشیو کرد و بعد روش رو به طرف در کرد و گفت :
-من تماما در مورد رابطه های قبلیت میدونم تام ، نیاز نیست هی بیای تکرار کنی با کیا بودی. خوشت میاد منم بگم که یه مدت با دامبلدور رابطه داشتم ؟ خوشت میاد بهت بگم یه مدت با پرسی تو دفتر توجیهات چه کارهایی که نمیکردیم ؟
بحث داشت بالا میگرفت که ناگهان صدای شکستن درهای خونه ریدل به گوششون رسید. هر دو با نگرانی از پنجره به بیرون نگاه کردن و هری پاتر و بقیه محفلی رو دیدن که وارد خونه ریدل شدن. لرد با دیدن این صحنه ، سریع یه کاغذ نامه که جان پیچ بود رو برداشت و گذاشت تو یه صندوق که اونم جان پیچ بود و با یه طناب که اون هم جان پیچ بود بست و بعد به پای یه جغد که اونم جان پیچ بود وصل کرد و از پنجره که اونم جان پیچ بود بیرون انداخت تا بره به مخفیگاه سیاه ها که کل ساختمون جان پیچ بود.
شتلق (صدای محکم باز شدن در اتاق)
هری پاتر به سرعت چوب جادوش رو از دستش در آورد و نگاهی به جیمز انداخت و بعد به لرد خیره شد.
-اسمشو نبر...اهم لرد ولدمورت... منظورم تام ریدل هست. شما به جرم دزدیدن دل بابای من
دستگیر هستید. خودتون رو آماده دستگیری کنید. -هری با مامانت درست حرف بزنا ، خجالت نمیکشی میخوای کسی که این همه واست زحمت کشیده رو دستگیر کنی ؟ حیف اون روزهایی که رفتیم کلی بانک مشنگی زدیم که تورو بفرستم هاگوارتز . اون دامبلدور هم که هر سال هزینه مدرسه رو گرون تر میکرد.
هری که این حرفا راضیش نمیکرد ، چوبش رو به قدرت بیشتری سمت لرد گرفت و ورد خلع سلاح رو اجرا کرد. لرد هم که این صحنه رو دید ، سریع عکس العمل نشون داد و آوداکداورا رو اجرا کرد. دو طلسم به همدیگه برخورد کرد و نوری سبز و قرمز رنگ ایجاد کردن. بعد از گذشت کمی زمان مشخص شد که این طلسم هری هست که داره به لرد نزدیک میشه و هری یک دانش آموز متوسط هاگوارتز داره بزرگترین جادوگر زمانه رو شکست میده. لرد هم که مثل ما خواننده های کتاب هری پاتر کلی تعجب کرده بود ، پرسید :
-ولی چجوری ؟ هم من قوی ترم ، هم چوب جادوم قوی تره و هم اینکه تازه من مامانتم.
-اشتباهت همینجاست دیگه ، یادته که یه بار دراکو از بغلت رد شد و رفت به طرف مامان باباش تا تو آغوش اونا قرار بگیره ؟ خب دراکو هیچوقت از بغل من رد نشده که بره تو آغوش مامان باباش قرار بگیره و همین باعث میشه که چوب جادوت از من دستور بگیره جای تو.
لرد که کم کم نور طلسم ها چشاش رو اذیت میکرد متوجه شد که مرگ هر لحظه بهش نزدیک تر میشه. در آخرین ثانیه ها ، لرد نگاهی به چشمان جیمز انداخت. جیمز که لحظه مرگ عشقش رو میدید سریعا خودش رو به طرفش پرتاب کرد.
بومب!
همه چیز منفجر شد ، اثری از هری و بقیه محفلی ها در خانه ریدل دیده نمیشد. جیمز در گوشه ای از اتاق افتاده بود و تکون نمیخورد.
---
پیام امروز فردا :
اسمشو نبری که زنده ماند ... هری پاتر از بین رفته است.
کل دنیای جادوگری از ترس جادو رو کنار گذاشته و خود را تبدیل به مشنگ کرده اند. این آخرین چاپ پیام امروز می باشد. افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/26
تولد نقش: 1396/10/25
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:16
از: در عقب، صندلی جلو!
پستها:
1316

دوئل کشدار حضرت خودم و منیره - آخرین روز زندگی!
نقد هم بشه لطفا.
______________________________________
- خوش اومدی سیبل! خوشحالم که بیرون از اتاق میبینمت، اونم در این صبح دل انگیز بهاری. خبری شده؟
- نه مینروا، اومده بودم بهت سر بزنم!
- چایی یا قهوه؟
- گوی بلورین
- فالو نمیگم که منظورم نوشی... چی شد سیبل؟
ناگهان چشمان سیبل تریلانی سفید و درشت شدو صدایش خشک و دورگه. شروع به سرفه کردن کرد و بعد در چشمان مینروا زل زد و شروع به صحبت کرد:
- و در شامگاه 22 آپریل 2010 هجری مینروا مک گوگال پس از یک عمر حقیرانه و با ذلت سرش را زمین خواهد گذاشت و میمیرد! جسد او آن قدر در جنگل خواهد ماند تا بو بگیرد و خوراک تسترال های هاگوارتز شود ... اوهو اوهو اوهو! آهان از اون لحاظ، من قهوه میخورم مینروا.
- خجالت بکش زنیکه ازگل روانی! تو به چه جراتی همچین شوخی با من پیرزن میکنی؟ جرات داری یک کلمه دیگه بگو تا جسد منحوس خودتو خوراک هیپوگریف ها بکنم.
-
تو چرا یه این جوری شده؟ چه خبرته؟ مگه من چی گفتم؟!! من فقط گفتم قهوه اگر خیلی ناراحتی خوب چایی!
- گم شو بیرون!
سیبل تریلانی با خشم و غضب اتاق مک گوگال را ترک کرد و به اتاق خودش بازگشت و تصمیم گرفت دیگر هرگز از اتاقش خارج نشود زیرا هر بار خارج شده بود اتفاقاتی مشابه افتاده بود.
سیبل خیلی زود آن اتفاق را فراموش کرد و سرگرم گوی های بلورینش شد اما مینروا طوری منقلب شده بود که برای صبحانه هم نرفت و همانجا نشست و در افکار مشوشش غرق شد.
پیش از این از دامبلدور راجع به پیش گویی های صحیح تریلانی گفته بود. دامبلدور دقیقا همین حالت را توصیف کرده بود. یک بار هم هری پاتر چیزی در این مورد گفته بود اما این بار تریلانی مرگ مینروا را پیشگویی کرده بود آن هم دقیقا همان شب.
- عررررررررررررررررررررر
دیدی چه زود رفتی منیره؟ دیدی آرزو به دل رفتی منیره؟ دیدی هنوز لباس سفید نپوشیده رفتی تو گور؟ عرررررررررررررررررر ... این جوری نمیشه، باید همین امروز به همه آرزوهات برسی ... نه، به بزرگترینش!
- ببخشید مزاحم عرعر ... چیزه، یعنی کاراتون شدم! پروفسور دامبلدور کارتون دارن!
- 200 امتیاز برای راونکلا دختر گلم! گفتی پروفسور کجا هستن؟
-
توی سرسرای بزرگ 
مینروا دوپا داشت پس تبدیل به گربه شد و چهارنعل به سمت سرسرای اصلی تاخت!
دانش آموز ریونی:
سرسرای بزرگ
دامبلدور روی صندلی بزرگ و زیبایش لم داده بود و صبحانه می خورد. اما فکرش مشغول این بود که با ریش داخل پیژامه راحت تر است یا روی پیژامه ...
-
یافتم! نصفش روی پیژامه نصفش توی پیژامه!
دانش آموزان که داشتند صبحانه میخوردند از فریاد احمقانه دامبلدور خنده شان گرفت و متوجه گربه ای نشدند که چهار نعل از لای پاهایشان میدوید و در دل میگفت: گور بابای آبرو! روز آخر زندگی آدم آبرو میخواد چی کار؟
ناگهان گربه ای از زیر میز گریفیندور پرید روی میز اساتید و پایش به لیوان چایی خورد و آن را ریخت روی ناکجا آباد بدن دامبلدور...
- سوختــــــم!
دامبلدور از جا برخواست و به سمت در دوید اما بلافاصله مینروا هم از حالت گربه درآمد و به دنبالش دوید.
- نه آلبوس صبر کن! هم من هم تو خوب میدونیم که تموم این سال ها هر دوی ما عشقمونو از هم پنهون کردیم، امشب من میخوام برای تو باشم ...
- آه نه مینروا در ملع عام این حرفا زشته! خجالت بکش پیرزن خرفت تو خیر سرت شوهر داری.
- نه آلبوس من شوهرم کجا بود الکی یه حلقه انداخته بودم خاستگارا رو رد کنم. صبر کن آلبوس.
- خجالت بکش منیره ...
ذرررررررررررت!
نیم ساعت بعد
- خوب آلبوس، تو چه توضیحی داشت؟ آخرین حرفت رو قبل از خورده شدن بگو.
- به مرلین من بی گناهم گلگومات جون، زن تو هی خودشو به من میچسبونه!
- تو چی گفت؟ این تهمت خیلی بزرگ بود! تو مدرکی هم داشت؟
- بله گلگومات، شما منو بزار پایین تا برات توضیح بدم. خشونت کمتر!
- خیلی خوب آلبوس، فقط بدون اگر دست از پا خطا کرد له شد.
- گلگو جان این همه دانش آموز تو سرسرا همه چیزو دیدن، همه ی اون ها میدونن که مقصر همسر توئه.
- فرصت تموم شد آلبوس. تو دروغ گفت! مگه ندیدی بچه ها گفت که تو مقصر؟
- خوب عزیزم وقتی اونا هیکل ظریف و نحیف شما رو ببینن معلومه که جف میکنن خالی میبندن که برن شلوار زردشونو عوض کنن.
- خوب پس من باید چی کار کرد؟ سریع بگو وگرنه صبر گلگو تموم شد و تو رو خورد.
- هی روزگار! ما که بی گناهیم ولی تو ما رو بخور چون مدرکی ندارم
گلگومات دامبلدور را با دو انگشت گرفت و بالا برد.
مینروا زجه میزد: نه گلگو نخورش
اما تاثیری نداشت. گلگومات دامبلدور را در حالی که به سرعت دست و پا میزد و دست خالی از چوبدستیش را تکان میداد بالای دهان بازش برد و او را ول کرد ...
- دست نگه دارید!
دامبلدور از توی دهان گلگومات متعجب سرش را خم کرد تا بیرون را ببیند. سیوروس اسنیپ!
- صبر کن گلگومات! من میتونم مشخص کنم که کی مقصره.
- من خودم دونست که دامبلدور مقصر بود و الان هم لای این دندونای تیز لهش میکنم!
دامبلدور سرش را عقب کشید تا قطع نشود اما حواسش بود که وارد گلو هم نشود!
- نه گلگومات! تو به ردای دامبلدور نگاه کن. اگر از جلو پاره شده باشه مقصر دامبلدوره وگرنه مقصر مینروائه!
دامبلدور از داخل دهان گلگومات فریاد زد: راست میگه گلگومات بیا ردای منو ببین!
گلگومات اخ-تفی روی زمین کرد و سپس دامبلدور از لابلای مواد لزج روی زمین بیرون آمد و پارگی پشت ردایش را نشان داد!
- چی؟
تو به من خیانت کرد منیره! من تو رو خواهم کشت.
گلگومات منیره را از روی زمین برداشت و از پنجره با شدت پرتاب کرد تا جنازه اش وسط جنگل ممنوعه هاگوارتز فرود بیاید و پیشگویی سیبل تریلانی درست از آب در بیاید.
گلگومات برگشت تا دامبلدور را هم له کند اما دامبلدور پبش از این ها با نهایت سرعت از آن جا دور شده بود و تا مدت ها هم کسی او را ندید!
نقد هم بشه لطفا.
______________________________________
- خوش اومدی سیبل! خوشحالم که بیرون از اتاق میبینمت، اونم در این صبح دل انگیز بهاری. خبری شده؟
- نه مینروا، اومده بودم بهت سر بزنم!
- چایی یا قهوه؟
- گوی بلورین

- فالو نمیگم که منظورم نوشی... چی شد سیبل؟
ناگهان چشمان سیبل تریلانی سفید و درشت شدو صدایش خشک و دورگه. شروع به سرفه کردن کرد و بعد در چشمان مینروا زل زد و شروع به صحبت کرد:
- و در شامگاه 22 آپریل 2010 هجری مینروا مک گوگال پس از یک عمر حقیرانه و با ذلت سرش را زمین خواهد گذاشت و میمیرد! جسد او آن قدر در جنگل خواهد ماند تا بو بگیرد و خوراک تسترال های هاگوارتز شود ... اوهو اوهو اوهو! آهان از اون لحاظ، من قهوه میخورم مینروا.
- خجالت بکش زنیکه ازگل روانی! تو به چه جراتی همچین شوخی با من پیرزن میکنی؟ جرات داری یک کلمه دیگه بگو تا جسد منحوس خودتو خوراک هیپوگریف ها بکنم.
-
تو چرا یه این جوری شده؟ چه خبرته؟ مگه من چی گفتم؟!! من فقط گفتم قهوه اگر خیلی ناراحتی خوب چایی!- گم شو بیرون!
سیبل تریلانی با خشم و غضب اتاق مک گوگال را ترک کرد و به اتاق خودش بازگشت و تصمیم گرفت دیگر هرگز از اتاقش خارج نشود زیرا هر بار خارج شده بود اتفاقاتی مشابه افتاده بود.
سیبل خیلی زود آن اتفاق را فراموش کرد و سرگرم گوی های بلورینش شد اما مینروا طوری منقلب شده بود که برای صبحانه هم نرفت و همانجا نشست و در افکار مشوشش غرق شد.
پیش از این از دامبلدور راجع به پیش گویی های صحیح تریلانی گفته بود. دامبلدور دقیقا همین حالت را توصیف کرده بود. یک بار هم هری پاتر چیزی در این مورد گفته بود اما این بار تریلانی مرگ مینروا را پیشگویی کرده بود آن هم دقیقا همان شب.
- عررررررررررررررررررررر
دیدی چه زود رفتی منیره؟ دیدی آرزو به دل رفتی منیره؟ دیدی هنوز لباس سفید نپوشیده رفتی تو گور؟ عرررررررررررررررررر ... این جوری نمیشه، باید همین امروز به همه آرزوهات برسی ... نه، به بزرگترینش!
- ببخشید مزاحم عرعر ... چیزه، یعنی کاراتون شدم! پروفسور دامبلدور کارتون دارن!
- 200 امتیاز برای راونکلا دختر گلم! گفتی پروفسور کجا هستن؟
-
توی سرسرای بزرگ 
مینروا دوپا داشت پس تبدیل به گربه شد و چهارنعل به سمت سرسرای اصلی تاخت!
دانش آموز ریونی:
سرسرای بزرگ
دامبلدور روی صندلی بزرگ و زیبایش لم داده بود و صبحانه می خورد. اما فکرش مشغول این بود که با ریش داخل پیژامه راحت تر است یا روی پیژامه ...
-
یافتم! نصفش روی پیژامه نصفش توی پیژامه!دانش آموزان که داشتند صبحانه میخوردند از فریاد احمقانه دامبلدور خنده شان گرفت و متوجه گربه ای نشدند که چهار نعل از لای پاهایشان میدوید و در دل میگفت: گور بابای آبرو! روز آخر زندگی آدم آبرو میخواد چی کار؟
ناگهان گربه ای از زیر میز گریفیندور پرید روی میز اساتید و پایش به لیوان چایی خورد و آن را ریخت روی ناکجا آباد بدن دامبلدور...
- سوختــــــم!
دامبلدور از جا برخواست و به سمت در دوید اما بلافاصله مینروا هم از حالت گربه درآمد و به دنبالش دوید.
- نه آلبوس صبر کن! هم من هم تو خوب میدونیم که تموم این سال ها هر دوی ما عشقمونو از هم پنهون کردیم، امشب من میخوام برای تو باشم ...
- آه نه مینروا در ملع عام این حرفا زشته! خجالت بکش پیرزن خرفت تو خیر سرت شوهر داری.
- نه آلبوس من شوهرم کجا بود الکی یه حلقه انداخته بودم خاستگارا رو رد کنم. صبر کن آلبوس.
- خجالت بکش منیره ...
ذرررررررررررت!
نیم ساعت بعد
- خوب آلبوس، تو چه توضیحی داشت؟ آخرین حرفت رو قبل از خورده شدن بگو.
- به مرلین من بی گناهم گلگومات جون، زن تو هی خودشو به من میچسبونه!
- تو چی گفت؟ این تهمت خیلی بزرگ بود! تو مدرکی هم داشت؟
- بله گلگومات، شما منو بزار پایین تا برات توضیح بدم. خشونت کمتر!
- خیلی خوب آلبوس، فقط بدون اگر دست از پا خطا کرد له شد.
- گلگو جان این همه دانش آموز تو سرسرا همه چیزو دیدن، همه ی اون ها میدونن که مقصر همسر توئه.
- فرصت تموم شد آلبوس. تو دروغ گفت! مگه ندیدی بچه ها گفت که تو مقصر؟
- خوب عزیزم وقتی اونا هیکل ظریف و نحیف شما رو ببینن معلومه که جف میکنن خالی میبندن که برن شلوار زردشونو عوض کنن.
- خوب پس من باید چی کار کرد؟ سریع بگو وگرنه صبر گلگو تموم شد و تو رو خورد.
- هی روزگار! ما که بی گناهیم ولی تو ما رو بخور چون مدرکی ندارم
گلگومات دامبلدور را با دو انگشت گرفت و بالا برد.
مینروا زجه میزد: نه گلگو نخورش
اما تاثیری نداشت. گلگومات دامبلدور را در حالی که به سرعت دست و پا میزد و دست خالی از چوبدستیش را تکان میداد بالای دهان بازش برد و او را ول کرد ...- دست نگه دارید!
دامبلدور از توی دهان گلگومات متعجب سرش را خم کرد تا بیرون را ببیند. سیوروس اسنیپ!
- صبر کن گلگومات! من میتونم مشخص کنم که کی مقصره.
- من خودم دونست که دامبلدور مقصر بود و الان هم لای این دندونای تیز لهش میکنم!
دامبلدور سرش را عقب کشید تا قطع نشود اما حواسش بود که وارد گلو هم نشود!
- نه گلگومات! تو به ردای دامبلدور نگاه کن. اگر از جلو پاره شده باشه مقصر دامبلدوره وگرنه مقصر مینروائه!
دامبلدور از داخل دهان گلگومات فریاد زد: راست میگه گلگومات بیا ردای منو ببین!
گلگومات اخ-تفی روی زمین کرد و سپس دامبلدور از لابلای مواد لزج روی زمین بیرون آمد و پارگی پشت ردایش را نشان داد!
- چی؟
تو به من خیانت کرد منیره! من تو رو خواهم کشت.گلگومات منیره را از روی زمین برداشت و از پنجره با شدت پرتاب کرد تا جنازه اش وسط جنگل ممنوعه هاگوارتز فرود بیاید و پیشگویی سیبل تریلانی درست از آب در بیاید.
گلگومات برگشت تا دامبلدور را هم له کند اما دامبلدور پبش از این ها با نهایت سرعت از آن جا دور شده بود و تا مدت ها هم کسی او را ندید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1389/9/12 0:13:58
هیچی به هیچی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 22 اسفند 1392 16:45
از: اون بالا اکبر می آید!!
پستها:
250

سوژه: کريسمس در هاگوارتز
- ولم کن. بذار ميخوام بزنم دهنشو آسفالت کنم. دِ ميگم ولم کن ديگه مگه با تو نيستم؟
لودو در حالي که همچنان ارني رو چسبيده بود گفت: بابا تو هاگوارتز که نميشه اونا زيادن ميزنن لهت ميکنن.
ارني در حالي که همچنان تلاش ميکرد گفت: بابا من از دست اين سيريش خسته شدم ميرم بزنم لهش کنم.ما هم زیادیم. ولم کن تا تو رو هم له نکردم.
لودو در حالی که باز هم ارني را رها نکرده بود گفت: آخه چرا؟ حالا به مدل موهات خنديده کاري نکرده که. بيخيالش شو.
فرياد ارني در سالن عمومي هافل پيچيد:کاري نکرده؟ تو که ميدوني من رو مدل موهام حساسم. بزنم شپلخت کنم؟
لودو با
حالت ولش کرد و ارني از ميان جمعيتي که وسط سالن اجتماعات هافلپاف تجمع کرده بودند رد شد تا به سمت سالن عمومي گريفيندور برود و کار سيريوس بلک را بسازد.
جريان از اين قرار بود که صبح روز کريسمس سر ميز صبحانه ارني که تازه براي درست کردن موهاش دوازده گاليون و بيست و دو سيکل و شش نات پرداخته بود وارد سرسرا شد سيريوس از سر ميز گريفيندور تيکه اي آبدار بهش انداخته بود و همه به ارني خنديده بودند. بعد از صبحانه ديگه ارني جوش آورده بود ولي بروبچز مرگخوار هافلپاف با توجه به اين که هاگوارتز پر از محفليون بود مانع از حمله ي ارني به سيريوس شده بودند. ولي حالا ديگه ارني قاطي کرده بود و داشت ميرفت که بزنه سيريوس را له کنه.
وقتي نزديک سالن اجتماعات گريفيندور رسيد به تقليد از فيلم تروي بارها و بارها فرياد زد:سيريش
اما افسوس که هر چه فرياد زد هيچ کس محلش نگذاشت.
ديگه وقتي کم کم داشت نااميد ميشد يه پيرزن با کلاه و ريش بابانوئل در رو باز کرد.
ارني گفت: ببخشيد مادر ميشه به اون سيريوس نامرد بگين بياد دم در؟
-
ارني با صدايي بلند تر گفت: ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
-
ارني اين بار فرياد زد:ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
پيرزن سمعکش رو از جيب دامن راه راهي که پوشيده بود در آورد و پس از تميز کردن آن به وسيله ي چند تا تف سمعک را در گوشش چپاند:
- چي ميگي پسرم؟
- ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
- نه ننه.
- چرا؟
- چون از اينجا رفتن.
- ببخشيد آدرس جديدشونو ندارين؟
شارق
(افکت تو گوشي آبداري که در گوش ارني خورد)
- مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري از من شماره تلفن ميخواي؟ فکر کردي من بهت شماره ميدم؟
ارني که هنوز مبحوت بود گفت: ببخشيد من اصلاً چنين چيزي نگفتم.
- تو غلط کردي که نگفتي. جوون هم جوون هاي قديم. بيا اينو بگير.
پيرزن نود و هشت ساله کاغذي را در دست ارني چپاند که رويش شماره تلفن و... نوشته بود.
ارني:
پيرزن:
ناگهان از گوشه ي کادر شخصي رد شد.
ارني سريع به سمت او رفت. چند قدمي که نزديک شد فهميد که اون کسي نيست جز سيريوس.
دوباره فرياد زد:سيريش
سيريوس برگشت و مثل ماست او رو نگاه کرد.
ارني گفت: يا همين الان با من دوئل ميکني يا... يا ...
-يا چي؟
- يا خيلي بدي.
سيريوس کمي فکر کرد و بعد گفت: باشه. ولي این وسط که نمیشه. بيا بريم اتاق دوئل.
اتاق دوئل جايي به اندازه ي يک استاديوم فوتبال بود که دو دوئل کننده در وسط آن بودند و تماشاگران دورتدور آنان مينشستند. صداي تماشاگران شنيده ميشد:
- ارني چيکارش ميکنه؟.... سوراخ سوراخش ميکنه.
- سيريش بيا اينجا... سيريش بيا اينجا.
ناگهان صدايي همه را ساکت کرد.
موسيقي فیلم خوب بد زشت بود که پخش ميشد.
صداي گزارشگر به گوش ميرسيد:
با سلام خدمت شما بينندگان عزيز و ارجمند. در خدمت شما هستيم با پخش مستقيم دوئل سيريوس بلک و ارني مک ميلان... با اينکه روز کريسمسه ولي با اينحال صد هزار نفر در ورزشگاه حضور يافتند... حالا دو دوئل کننده به هم تعظيم ميکنن... اولين طلسم رو سيريش به طرف حريفش شليک ميکنه... ارني با یک جريوس جوابش رو ميده که سيريوس، جرويوس را با منحرفيوس رد ميکنه. حالا سيريوس دو طلسم پشت سر هم رو ميفرسته... پتريفيکوس توتالوس و سکتوم سمپرا... ارني از سکتوم سمپرا جاخالي ميده و پتريفيکوس توتالوس را منحرف ميکنه.... دوباره سيريوس حمله ميکنه... کاملاً دوئل را تحت کنترل داره... و بله ارني خلع سلاح ميشه... ديگه کارش تمومه... نه صبر کنيد... آگوستوس پاي داخل زمين پريده و داره از ارني حفاظت ميکنه... پشت بند او خانواده ي مالفوي هم ميپرن تو و به کمک ارني ميرن... حالا از اين طرف جيمز و کينگزلي و رفوس داخل زمين ميان... خانواده ي ويزلي هم خودشون رو به زمين ميرسونن... حالا لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور ميان وسط... دیگه تقریباً همه توی زمین دارن با هم میجنگند... صبر کنید حالا آنتونین دالاهوف و ایوان روزیه و پرفسور کوییریل به زمین وارد میشن... خدای من چی میبینم!... عله ی اعظم ظهور کردند... در اینجا من از شما خداحافظی میکنم که خودم هم برم وسط و مشغول شم.
معلم درس خود را با این جمله تمام کرد: و اینگونه جنگ جهانی جادوگران ملقب به جنگ کریسمس شروع شد.
- ولم کن. بذار ميخوام بزنم دهنشو آسفالت کنم. دِ ميگم ولم کن ديگه مگه با تو نيستم؟
لودو در حالي که همچنان ارني رو چسبيده بود گفت: بابا تو هاگوارتز که نميشه اونا زيادن ميزنن لهت ميکنن.
ارني در حالي که همچنان تلاش ميکرد گفت: بابا من از دست اين سيريش خسته شدم ميرم بزنم لهش کنم.ما هم زیادیم. ولم کن تا تو رو هم له نکردم.
لودو در حالی که باز هم ارني را رها نکرده بود گفت: آخه چرا؟ حالا به مدل موهات خنديده کاري نکرده که. بيخيالش شو.
فرياد ارني در سالن عمومي هافل پيچيد:کاري نکرده؟ تو که ميدوني من رو مدل موهام حساسم. بزنم شپلخت کنم؟
لودو با
حالت ولش کرد و ارني از ميان جمعيتي که وسط سالن اجتماعات هافلپاف تجمع کرده بودند رد شد تا به سمت سالن عمومي گريفيندور برود و کار سيريوس بلک را بسازد.جريان از اين قرار بود که صبح روز کريسمس سر ميز صبحانه ارني که تازه براي درست کردن موهاش دوازده گاليون و بيست و دو سيکل و شش نات پرداخته بود وارد سرسرا شد سيريوس از سر ميز گريفيندور تيکه اي آبدار بهش انداخته بود و همه به ارني خنديده بودند. بعد از صبحانه ديگه ارني جوش آورده بود ولي بروبچز مرگخوار هافلپاف با توجه به اين که هاگوارتز پر از محفليون بود مانع از حمله ي ارني به سيريوس شده بودند. ولي حالا ديگه ارني قاطي کرده بود و داشت ميرفت که بزنه سيريوس را له کنه.
وقتي نزديک سالن اجتماعات گريفيندور رسيد به تقليد از فيلم تروي بارها و بارها فرياد زد:سيريش
اما افسوس که هر چه فرياد زد هيچ کس محلش نگذاشت.
ديگه وقتي کم کم داشت نااميد ميشد يه پيرزن با کلاه و ريش بابانوئل در رو باز کرد.
ارني گفت: ببخشيد مادر ميشه به اون سيريوس نامرد بگين بياد دم در؟
-
ارني با صدايي بلند تر گفت: ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
-
ارني اين بار فرياد زد:ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
پيرزن سمعکش رو از جيب دامن راه راهي که پوشيده بود در آورد و پس از تميز کردن آن به وسيله ي چند تا تف سمعک را در گوشش چپاند:
- چي ميگي پسرم؟
- ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
- نه ننه.
- چرا؟
- چون از اينجا رفتن.
- ببخشيد آدرس جديدشونو ندارين؟
شارق
(افکت تو گوشي آبداري که در گوش ارني خورد)
- مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري از من شماره تلفن ميخواي؟ فکر کردي من بهت شماره ميدم؟
ارني که هنوز مبحوت بود گفت: ببخشيد من اصلاً چنين چيزي نگفتم.
- تو غلط کردي که نگفتي. جوون هم جوون هاي قديم. بيا اينو بگير.
پيرزن نود و هشت ساله کاغذي را در دست ارني چپاند که رويش شماره تلفن و... نوشته بود.
ارني:
پيرزن:
ناگهان از گوشه ي کادر شخصي رد شد.
ارني سريع به سمت او رفت. چند قدمي که نزديک شد فهميد که اون کسي نيست جز سيريوس.
دوباره فرياد زد:سيريش
سيريوس برگشت و مثل ماست او رو نگاه کرد.
ارني گفت: يا همين الان با من دوئل ميکني يا... يا ...
-يا چي؟
- يا خيلي بدي.
سيريوس کمي فکر کرد و بعد گفت: باشه. ولي این وسط که نمیشه. بيا بريم اتاق دوئل.
اتاق دوئل جايي به اندازه ي يک استاديوم فوتبال بود که دو دوئل کننده در وسط آن بودند و تماشاگران دورتدور آنان مينشستند. صداي تماشاگران شنيده ميشد:
- ارني چيکارش ميکنه؟.... سوراخ سوراخش ميکنه.
- سيريش بيا اينجا... سيريش بيا اينجا.
ناگهان صدايي همه را ساکت کرد.
موسيقي فیلم خوب بد زشت بود که پخش ميشد.
صداي گزارشگر به گوش ميرسيد:
با سلام خدمت شما بينندگان عزيز و ارجمند. در خدمت شما هستيم با پخش مستقيم دوئل سيريوس بلک و ارني مک ميلان... با اينکه روز کريسمسه ولي با اينحال صد هزار نفر در ورزشگاه حضور يافتند... حالا دو دوئل کننده به هم تعظيم ميکنن... اولين طلسم رو سيريش به طرف حريفش شليک ميکنه... ارني با یک جريوس جوابش رو ميده که سيريوس، جرويوس را با منحرفيوس رد ميکنه. حالا سيريوس دو طلسم پشت سر هم رو ميفرسته... پتريفيکوس توتالوس و سکتوم سمپرا... ارني از سکتوم سمپرا جاخالي ميده و پتريفيکوس توتالوس را منحرف ميکنه.... دوباره سيريوس حمله ميکنه... کاملاً دوئل را تحت کنترل داره... و بله ارني خلع سلاح ميشه... ديگه کارش تمومه... نه صبر کنيد... آگوستوس پاي داخل زمين پريده و داره از ارني حفاظت ميکنه... پشت بند او خانواده ي مالفوي هم ميپرن تو و به کمک ارني ميرن... حالا از اين طرف جيمز و کينگزلي و رفوس داخل زمين ميان... خانواده ي ويزلي هم خودشون رو به زمين ميرسونن... حالا لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور ميان وسط... دیگه تقریباً همه توی زمین دارن با هم میجنگند... صبر کنید حالا آنتونین دالاهوف و ایوان روزیه و پرفسور کوییریل به زمین وارد میشن... خدای من چی میبینم!... عله ی اعظم ظهور کردند... در اینجا من از شما خداحافظی میکنم که خودم هم برم وسط و مشغول شم.
معلم درس خود را با این جمله تمام کرد: و اینگونه جنگ جهانی جادوگران ملقب به جنگ کریسمس شروع شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در 1389/9/9 7:29:53
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در 1389/9/9 7:34:34
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در 1389/9/9 7:35:19
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در 1389/9/9 7:34:34
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در 1389/9/9 7:35:19

جزئیات کاربر

سقوط هاگوارتز
بالای قلعه هاگوارتز، روی ابرا:
-هههههههن،هههههههن!
-مرلینی! مگه نگفتم روغن زیتون مصرف کن،باب هلگا جون پاترونوس فرستاده گفته به مرلین بگو یواش تر هن هن کنه!
-هههههههههن،کوکبی بهش بگو چار دیواری اختیاری،هر کاری عشقم بکشه میکنم،اصلا میخوام اینجا سمفونی شماره شیش بتهون رو اجرا کنم! راستی کوکبی چاه باز گرفته،سیخو برام میاری؟
-ایــــــش،باوشه!
و اینچنین بود که کوکب یه چشم،زن وفادار و گنده بک مرلین بزرگـــ...
-هوووووووووی، نقال خرفت،من فقط استخونام درشته،درست نقل کن داستانو تا با شیلنگ کبودت نکردم!
اهم اهم،بعله غلط کردم کوکب بانو!
بعله و اینچنین بود که کوکب یه چشم،زن وفادار و استخون درشت مرلین بزرگ رفت تا از روی ابر شماره ی سه سیخ رو برداره و تقدیم شوهرش کنه!
***
شپلکش...شپلکش...خش...خش...خش...فیــــــــش...فیــــــــــش!
-واو،عجب فضولات چقری،نه با آفتابه نه با سیخ پائین نمیرن،کوکب چش عسلی من ،اون چوب جادوی منو بده هانی!
-مرلینی مطمئنی حالت خوبه،بخیه ای چیزی نیاز نداری،اینطور که بوش میاد باید یه هفت اینچی پارگی روت ایجاد شده باشه هانی!
-نه عزیزم هیچیم نیس،چه میشه کرد دیه گنجایشمون رفت بالا،میدونم بهم افتخار میکنی نیاز نیست انقدر از خودت ابراز احساسات در کنی!-
-مرلینِ من،تو همیشه یه قهرمان بودی! به راستی که شوالیه سوار بر اسبِ سپیدِ خواب های من توئی!
-واو،اگه میدونستم انقدر خوشت میاد زودتر گنجایشمو میبردم بالا هانی
،حالا اون چوب جادو رو بده تا این چاهو زودتر باز کنم!
کوکب در حالیکه چوب جادوی باستانی مرلین رو بهش میداد عقب رفت تا از صدمات طلسم در امان باشه!
مرلین چوب جادو رو به سمت حلزونیه توالت فرنگی سارش گرفت و شروع به ادا کردن طلسم کرد: ای فضولات قهرمان بشتابید به سمت زمین نا توان!
-بومـــــــــــــب!
لوکیشن متحول شده
:
مرلین مدفون شده زیر انبوه فضولات،حلزونیه سوراخ شده توالت فرنگی،سیل فضولات در حال جاری شدن به سمت زمین،کوکب در حالیکه چشم دیگرش توسط ترکش های فضولات نابود شده!
-اوئبی،ایئا ئو از ئو عم عاک ئن!
-آه عجب دنیای تاریکی،مرلین من،ای شوالیه ی سپید خواب های من ،این صدای ملکوتی توست که از زیر انبوه فضولات آسمانی به گوش میرسد؟ (
)
-عائه،عئیکئه عئفت،عیئا ئعو ئجات ئده!
لحظاتی بعد:
-مرلین من،ازت ممنون که چشم مصنوعی برام درست کردی،حالا با این سیلی که بر سر هاگوارتزیان فرود میاد چی کار کنیم؟!
-کاریش نمیشه کرد هانی،دامبلدور خودش از پسش بر میاد،بیا بریم کشک بادمجونمونو بخوریم!
و اینچنین بود که آن دو زوج آسمانی به راه خود رفتند و هاگوارتزیان رو با سیل فضولات تنها گذاشتند و مشغول خوردن کشک بادمجانشان شدند!
قلعه هاگوارتز،هنگامه ی نزول باران فضولات آسمانی:
-دامبل جوووووووووون،سونامی اومده،قلعه زیر رگبار آتشه فضولات آسمانیه باید فرار کنیم،الانه که زیر انبوه چیز مدفون شیم!
این جمله رو منیره گفت که سراسیمه وارد اتاق دامبلدور شده بود و لباس خواب گلگلیش رو به تن داشت!
-دامبلدور که شرتک مامان دوزِ وصله دارش پاش(
) بود به سرعت از ننوش پرید پائینو گفت:دوباره مزاج مرلین بهم ریخته؟ واو ققنوس نگهدارمون،سریع بگو همه از قلعه برن بیرون،گور بابائه هاگوارتز،فرارررررررررررر!
در این لحظه توپ قهوه ایه گردی در ابعاد شیش در هشت با سرعت به پنجره اتاق دامبلدور خورد و پنجره رو خورد کرد و به دیواری که تصاویر مدیران پیشین مدرسه از آن آویزان بود برخورد کرد و کل عکس ها رو زیر لایه ای از ماده ی قهوه ای رنگ مدفون کرد!
دامبلدور:فرارررررررررررررر!
منیره:جیــــــــــغ!
لحظاتی بعد،بیرون از قلعه:
دامبلدور با شورتک مامان دوزِ وصله دارِ گل گلیش کنار منیره و بقیه دانش آموزا:عجب منظره زیبایی،محو این زیبایی خارق العاده شدم!چه ترکیبِ رنگِ خاصی!
بقیه ملت:بعله...بعله!
بعله و باز هم اینچنین بود که قلعه هاگوارتز پس از مدت ها پا برجا بودن در آن لحظه تبدیل به کوهِ قهوه ای رنگی شد که منظره ی حیرت آوری رو پدید آورده بود.این قلعه بعد ها توسط دولت بیریتانیا جزء جاذبه های گردشگریه این کشور به حساب آورده شد،یکی از خصوصیت های این کوهِ قلعه نما یا قلعه ی کوه نما بوی مطبوعی هست که تا شعاع ده کیلومتریش متساعد می شود.
و اما از دانش آموزان و دامبلدور و منیره،دامبلدور و منیره بعد ها از هم به شدت خوششان آمد و با هم ازدواج کردند و پنجاهو چاهار توله از خود به جای گذاشتند، هر دانش آموز با دوست نزدیک خودش ازدواج کرد و آنها هم هر کدام به نوبه ی خود تعدادی توله جادوگر به جامعه جادوگران اضافه کردند و اینچنین بود که قصه ما به سر رسید ققنوس به خونش نرسید!
بالای قلعه هاگوارتز، روی ابرا:
-هههههههن،هههههههن!
-مرلینی! مگه نگفتم روغن زیتون مصرف کن،باب هلگا جون پاترونوس فرستاده گفته به مرلین بگو یواش تر هن هن کنه!
-هههههههههن،کوکبی بهش بگو چار دیواری اختیاری،هر کاری عشقم بکشه میکنم،اصلا میخوام اینجا سمفونی شماره شیش بتهون رو اجرا کنم! راستی کوکبی چاه باز گرفته،سیخو برام میاری؟
-ایــــــش،باوشه!
و اینچنین بود که کوکب یه چشم،زن وفادار و گنده بک مرلین بزرگـــ...
-هوووووووووی، نقال خرفت،من فقط استخونام درشته،درست نقل کن داستانو تا با شیلنگ کبودت نکردم!
اهم اهم،بعله غلط کردم کوکب بانو!
بعله و اینچنین بود که کوکب یه چشم،زن وفادار و استخون درشت مرلین بزرگ رفت تا از روی ابر شماره ی سه سیخ رو برداره و تقدیم شوهرش کنه!
***
شپلکش...شپلکش...خش...خش...خش...فیــــــــش...فیــــــــــش!
-واو،عجب فضولات چقری،نه با آفتابه نه با سیخ پائین نمیرن،کوکب چش عسلی من ،اون چوب جادوی منو بده هانی!
-مرلینی مطمئنی حالت خوبه،بخیه ای چیزی نیاز نداری،اینطور که بوش میاد باید یه هفت اینچی پارگی روت ایجاد شده باشه هانی!
-نه عزیزم هیچیم نیس،چه میشه کرد دیه گنجایشمون رفت بالا،میدونم بهم افتخار میکنی نیاز نیست انقدر از خودت ابراز احساسات در کنی!-
-مرلینِ من،تو همیشه یه قهرمان بودی! به راستی که شوالیه سوار بر اسبِ سپیدِ خواب های من توئی!
-واو،اگه میدونستم انقدر خوشت میاد زودتر گنجایشمو میبردم بالا هانی
،حالا اون چوب جادو رو بده تا این چاهو زودتر باز کنم! کوکب در حالیکه چوب جادوی باستانی مرلین رو بهش میداد عقب رفت تا از صدمات طلسم در امان باشه!
مرلین چوب جادو رو به سمت حلزونیه توالت فرنگی سارش گرفت و شروع به ادا کردن طلسم کرد: ای فضولات قهرمان بشتابید به سمت زمین نا توان!
-بومـــــــــــــب!
لوکیشن متحول شده
:مرلین مدفون شده زیر انبوه فضولات،حلزونیه سوراخ شده توالت فرنگی،سیل فضولات در حال جاری شدن به سمت زمین،کوکب در حالیکه چشم دیگرش توسط ترکش های فضولات نابود شده!
-اوئبی،ایئا ئو از ئو عم عاک ئن!
-آه عجب دنیای تاریکی،مرلین من،ای شوالیه ی سپید خواب های من ،این صدای ملکوتی توست که از زیر انبوه فضولات آسمانی به گوش میرسد؟ (
)-عائه،عئیکئه عئفت،عیئا ئعو ئجات ئده!
لحظاتی بعد:
-مرلین من،ازت ممنون که چشم مصنوعی برام درست کردی،حالا با این سیلی که بر سر هاگوارتزیان فرود میاد چی کار کنیم؟!
-کاریش نمیشه کرد هانی،دامبلدور خودش از پسش بر میاد،بیا بریم کشک بادمجونمونو بخوریم!
و اینچنین بود که آن دو زوج آسمانی به راه خود رفتند و هاگوارتزیان رو با سیل فضولات تنها گذاشتند و مشغول خوردن کشک بادمجانشان شدند!
قلعه هاگوارتز،هنگامه ی نزول باران فضولات آسمانی:
-دامبل جوووووووووون،سونامی اومده،قلعه زیر رگبار آتشه فضولات آسمانیه باید فرار کنیم،الانه که زیر انبوه چیز مدفون شیم!
این جمله رو منیره گفت که سراسیمه وارد اتاق دامبلدور شده بود و لباس خواب گلگلیش رو به تن داشت!
-دامبلدور که شرتک مامان دوزِ وصله دارش پاش(
) بود به سرعت از ننوش پرید پائینو گفت:دوباره مزاج مرلین بهم ریخته؟ واو ققنوس نگهدارمون،سریع بگو همه از قلعه برن بیرون،گور بابائه هاگوارتز،فرارررررررررررر!در این لحظه توپ قهوه ایه گردی در ابعاد شیش در هشت با سرعت به پنجره اتاق دامبلدور خورد و پنجره رو خورد کرد و به دیواری که تصاویر مدیران پیشین مدرسه از آن آویزان بود برخورد کرد و کل عکس ها رو زیر لایه ای از ماده ی قهوه ای رنگ مدفون کرد!
دامبلدور:فرارررررررررررررر!
منیره:جیــــــــــغ!
لحظاتی بعد،بیرون از قلعه:
دامبلدور با شورتک مامان دوزِ وصله دارِ گل گلیش کنار منیره و بقیه دانش آموزا:عجب منظره زیبایی،محو این زیبایی خارق العاده شدم!چه ترکیبِ رنگِ خاصی!
بقیه ملت:بعله...بعله!
بعله و باز هم اینچنین بود که قلعه هاگوارتز پس از مدت ها پا برجا بودن در آن لحظه تبدیل به کوهِ قهوه ای رنگی شد که منظره ی حیرت آوری رو پدید آورده بود.این قلعه بعد ها توسط دولت بیریتانیا جزء جاذبه های گردشگریه این کشور به حساب آورده شد،یکی از خصوصیت های این کوهِ قلعه نما یا قلعه ی کوه نما بوی مطبوعی هست که تا شعاع ده کیلومتریش متساعد می شود.
و اما از دانش آموزان و دامبلدور و منیره،دامبلدور و منیره بعد ها از هم به شدت خوششان آمد و با هم ازدواج کردند و پنجاهو چاهار توله از خود به جای گذاشتند، هر دانش آموز با دوست نزدیک خودش ازدواج کرد و آنها هم هر کدام به نوبه ی خود تعدادی توله جادوگر به جامعه جادوگران اضافه کردند و اینچنین بود که قصه ما به سر رسید ققنوس به خونش نرسید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلـدور در 1389/9/4 12:11:15
[color=CC0000][i][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/02/03
آخرین ورود: جمعه 15 بهمن 1389 10:12
از: عاشق كه ساعت نمي پرسن !!!
پستها:
49

سقف سحر آميز هاگوارتز آسمان باراني و تاريك بيرون را به نمايش مي گذاشت .
آن كريسمس به طرز چشمگيري با كريسمس هاي سال هاي پيش فرق داشت ؛ دامبلدور مانع از رفتن هري ، رون و هرميون شده و آنها را در هاگوارتز نگه داشته بود ، محفلي ها در هاگوارتز گرد هم آمده بودند و از همه مهمتر اين بود كه جشني به مناسبت كريسمس برگذار نميشد .
دامبلدور و محفلي ها برا محافظت از دانش آموزان كارهاي مختلفي انجام داده بودند ؛ بستن راه هاي ورود و خروج ، كارگذاشتن ورد ها در ساختمان و ...
نيمفادورا وظيفه ي آموزش ورد هاي دفاعي به دانش آموزان را بر عهده گرفته بود و سعي ميكرد طلسم خلع سلاح را به دانش آموز سال اولي كند هوشي بياموزد .
تنها محفلي كه در آنجا حاضر نبود سوروس اسنيپ بود كه با فراخوانده شدن توسط علامت شوم ، دامبلدور او را مامور كرده بود تا به مرگخواران ملحق شود .
داملبدور بر خلاف هميشه كه لبخندي زيبا صورتش را ميپوشاند ، عصبي به نظر ميرسيد و چند تار موي پريشان روي صورتش آمده بودند و چشمانش از بي خوابي به زور باز مي شدند .
هري با استفاده از شنل نامرئي به جلسه ي سري محفل رفته و فهميده بود كه ولدمورت و ديگر مرگخواران براي كشتن او به هاگوارتز مي آيند .
دامبلدور به خوبي ميدانست كه با مرگ هري ولدمورت به قدرت رسيده و جهان جادوگري را غباري از پليدي فرا مي گيرد .
ناگهان هوا سرد شد و به طور باور نكردني غم بر فضا چيره گشت ؛ گويي پليدي تمام شادي ها را مي بلعيد .
هري در حالي كه از سرما مي لرزيد چوب دستي خود را آماده كرد تا با ديوانه ساز ها مقابله كند ولي چيزي كه ديد آنقدر تعجب آور بود كه به كلي فراموش كرد براي ورد پاترونوم بايد به خاطره اي خوش فكر كرد .
ولدمورت با همان سر تاس و صورت بي دماغ و خوف ناكش روبروي دامبلدور ايستاده و به او زل زده بود . آن چيز كه بيشتر هري را ميترساند لشكر لرد سياه بود ؛ لشكري تشكيل شده از ده ها ديوانه ساز و مرگ خوار و حيوانات ديگر .
دراكو مالفوي از سمت راست ولدمورت پوزخند چندش آوري را تحويل هري داد و باعث شد تا چشم همه به او خيره شود ؛ پسري شانزده ساله در ركاب لرد بزرگ !!
اسنيپ بي احساس به دامبلدور چشم دوخته بود ولي بر خلاف انتظار دامبلدور ناراحت نبود ؛ او فقط لبخند ميزد و با افتخار به اسنيپ نگاه ميكرد . يك لحظه هري حس كرد دامبلدور راه مخفي هاگوارتز را به اسنيپ نشان داده است تا رغيب ديرينه اش را براي او بياورد .
هري با تعجب به ديوانه ساز ها چشم دوخت . تا به حال نديده بود آنها با ديدن طعمه به سمت آن حمله ور نشوند ؛ به راستي كه تنها رهبرشان ولدمورت بود و آنها از او پيروي ميكردند .
ولدمورت زبون ماري شكل خود را بيرون آورد گفت : مرگ بهت سلام ميكنه پاتر !!
هري با ديدن چهره ي متعجب ديگران فهميد كه ولدمورت به زبان ماري اين سخنان را گفته است . دامبلدور لبخندي زده و گفت : مرگ ، پاتر !!!
مرگخواران لبخند ميزدند اما چهره ي محفلي ها از شدت تعجب باز شده بود ... دامبلدور به زبان ماري حرف بزند ؟ اما او كه زبان ماري نميدانست !!
آن چيز كه تعجب هري را بيش از همه بر انگيخته بود آن كلمات بودند ؛ دامبلدور از ولدمورت دفاع ميكرد !!
ناگهان دامبلدور فريادي زد و بر اثر آن شيشه ها خرد شده و به سمت هري پرتاب شدند . هري راهي براي فرار نداشت ولي اين فاوكس بود كه به كمكش آمد و سينه ي خود را سپر بلاي هري كرد اما خود به شكل معجزه آسايي هيچ زخمي نديد .
اشك از چشمان هري سرازير شده بود . تنها حامي او ، دامبلدور ، او را مورد حمله قرار ميداد .
_ : اوه درست ميبينم ؟! پاتر مغرور داره گريه ميكنه ؟ اوه ... حيف شد كه به خاطر من معروف شدي ... با انتخاب من !!!
سيريوس از جايش تكاني خورد و با عصبانيت گفت : خفه شو مارصفت پست !!!
ولدمورت دستش را به نشانه ي سكوت روي لبانش گذاشت ... با اين كار او گويي نيروي عجيبي گلوي سيريوس را فشرد و روحش را از كالبد جدا ساخت .
اسنيپ لبخندي زد و با چاپلوسي به ولدمورت گفت : سرورم ... اجازه مي داديد خودم جانش را مي گرفتم !!
هري كه از اين اتفاقات شوكه شده بود و زبانش باز نميشد از جايش بلند شد به آرامي گفت : پروفسور دامبلدور ....
دامبلدور با نفرت به هري چشم دوخت و فشي كرد . هري حاضر بود قسم بخورد كه چشمك محو او را ديده است !! اما با نگاه خشن او به اشتباه خود پي برد .
فاوكس به دامبلدور خيره شد ؛ گويي با او حرف ميزد .
_ : آواداكداورا !! آواداكداورا !!
ولدمورت با تعجب به پرنده ي رويين تن نگاه ميكرد و با ورد هايش سعي ميكرد از اين ارتباط جلوگيري كند . با بالا رفتن دست ولدمورت مرگخواران به سوي محفلي ها حمله ور شدند و جنگ در گرفت . خود ولدمورت سعي داشت با ورد هايش به دامبلدور و يا فاوكس صدمه بزند اما پس از چند دقيقه فاوكس پري زد و رفت . دامبلدور با بهت و حيرت به صحنه ي درگيري نگاه كرد و سپس به سمت ولدمورت برگشت .
طلسم هاي آن دو تمامي نداشت . هري به آنها خيره شده بود و تازه دليل كار دامبلدور را ميفهميد . اما چطور ممكن است ؟! كدام قدرت ميتواند دامبلدور را تحت فرمان گيرد ؟!
دو ديوانه ساز به سمت هري هجوم آوردند تا او را بوسه باران كنند اما او به موقع خاطره ي بوسه ي زيباي چوچانگ را در ذهن مرور كرده و فرياد زد : اكسپكتو پاترونوم !!
بدنبال اين ورد گوزن بزرگي از چوبدستي او خارج شد و به دو ديوانه ساز حمله كرد . هري پس از سركوب دو ديوانه ساز چوب دستي را به سمت ولدمورت چرخاند گوزن را به آن سو هدايت كرد .
گوزن با لرد سياه برخورد كرده و او را نقش زمين كرد . بلافاصله نور قرمزي از چوبدستي دامبلدور خارج شد و ولدمورت را خلع سلاح كرد .
تمام محفليها و مرگخواران سر برگرداندند تا آن صحنه را ببينند . مرگخواران باورشان نميشد كه لرد والايشان آنگونه خار و خفيف بر زمين زانو زده باشد .
ولدمورت سر بالا كرد و به سمت هري فشي كرد : پيشگويي چي گفت ؟!
هري به او نزديك شد و با فش فش كنان گفت : گفت كه تو بايد به دست من بميري ... فقط به دست من !!!
هري پس از اداي اين كلمات به طرفي پرتاب شد و ولدمورت فرصت پيدا كرد چوب دستي خود را بردارد . بلاتريكس لسترنج براي چندمين بار به لرد خود خدمت كرده بود .
دامبلدور دستانش را در هوا فشرد تا بلاتريكس به عقب پرتاب شود و سپس رو در روي ولدمورت قرار گرفت . محفلي ها و مرگخواران نيز كار خود را شروع كرده بودند . نيمي از محفلي ها مرده بودند و پيروزي ولدمورت نزديك به نظر ميرسيد .
بلاتريكس كه از جايش برخواسته بود به هري نگاه كرد كه در اثر دردي كه كروشيو به جاي گذاشته بود در خود مي پيچيد .
_ : آواداكداورا !!
با مرگ هري لحظه اي سكوت بر فضا حكم فرما شد و لحظه اي بعد :
آواداكداورا !!
و اين ولدمورت بود كه به وسيله ي طلسم مرگ جان بلاتريكس را از بدنش خارج كرد ؛ بلاتريكس مانع شده بود تا ولدمورت هري را بكشد و علاوه بر گرفتن قدرتش ، پيشگويي را اجرا كند .
سالها بعد
همه جا از سرما يخ بسته بود و پليدي بر جهان حكم فرما . هيچ ماگلي حق زنده مانندن را نداشت و هيچ جادوگري حق نيكي !!
زندگي تباه شده بود و تاريكي و پليدي جهان شمول !!
_________________________________________________
اين آخراش كلا سوژرو داغون كردم ... ولي در كل عيبي نداره اولين رولم بود ...
آن كريسمس به طرز چشمگيري با كريسمس هاي سال هاي پيش فرق داشت ؛ دامبلدور مانع از رفتن هري ، رون و هرميون شده و آنها را در هاگوارتز نگه داشته بود ، محفلي ها در هاگوارتز گرد هم آمده بودند و از همه مهمتر اين بود كه جشني به مناسبت كريسمس برگذار نميشد .
دامبلدور و محفلي ها برا محافظت از دانش آموزان كارهاي مختلفي انجام داده بودند ؛ بستن راه هاي ورود و خروج ، كارگذاشتن ورد ها در ساختمان و ...
نيمفادورا وظيفه ي آموزش ورد هاي دفاعي به دانش آموزان را بر عهده گرفته بود و سعي ميكرد طلسم خلع سلاح را به دانش آموز سال اولي كند هوشي بياموزد .
تنها محفلي كه در آنجا حاضر نبود سوروس اسنيپ بود كه با فراخوانده شدن توسط علامت شوم ، دامبلدور او را مامور كرده بود تا به مرگخواران ملحق شود .
داملبدور بر خلاف هميشه كه لبخندي زيبا صورتش را ميپوشاند ، عصبي به نظر ميرسيد و چند تار موي پريشان روي صورتش آمده بودند و چشمانش از بي خوابي به زور باز مي شدند .
هري با استفاده از شنل نامرئي به جلسه ي سري محفل رفته و فهميده بود كه ولدمورت و ديگر مرگخواران براي كشتن او به هاگوارتز مي آيند .
دامبلدور به خوبي ميدانست كه با مرگ هري ولدمورت به قدرت رسيده و جهان جادوگري را غباري از پليدي فرا مي گيرد .
ناگهان هوا سرد شد و به طور باور نكردني غم بر فضا چيره گشت ؛ گويي پليدي تمام شادي ها را مي بلعيد .
هري در حالي كه از سرما مي لرزيد چوب دستي خود را آماده كرد تا با ديوانه ساز ها مقابله كند ولي چيزي كه ديد آنقدر تعجب آور بود كه به كلي فراموش كرد براي ورد پاترونوم بايد به خاطره اي خوش فكر كرد .
ولدمورت با همان سر تاس و صورت بي دماغ و خوف ناكش روبروي دامبلدور ايستاده و به او زل زده بود . آن چيز كه بيشتر هري را ميترساند لشكر لرد سياه بود ؛ لشكري تشكيل شده از ده ها ديوانه ساز و مرگ خوار و حيوانات ديگر .
دراكو مالفوي از سمت راست ولدمورت پوزخند چندش آوري را تحويل هري داد و باعث شد تا چشم همه به او خيره شود ؛ پسري شانزده ساله در ركاب لرد بزرگ !!
اسنيپ بي احساس به دامبلدور چشم دوخته بود ولي بر خلاف انتظار دامبلدور ناراحت نبود ؛ او فقط لبخند ميزد و با افتخار به اسنيپ نگاه ميكرد . يك لحظه هري حس كرد دامبلدور راه مخفي هاگوارتز را به اسنيپ نشان داده است تا رغيب ديرينه اش را براي او بياورد .
هري با تعجب به ديوانه ساز ها چشم دوخت . تا به حال نديده بود آنها با ديدن طعمه به سمت آن حمله ور نشوند ؛ به راستي كه تنها رهبرشان ولدمورت بود و آنها از او پيروي ميكردند .
ولدمورت زبون ماري شكل خود را بيرون آورد گفت : مرگ بهت سلام ميكنه پاتر !!
هري با ديدن چهره ي متعجب ديگران فهميد كه ولدمورت به زبان ماري اين سخنان را گفته است . دامبلدور لبخندي زده و گفت : مرگ ، پاتر !!!
مرگخواران لبخند ميزدند اما چهره ي محفلي ها از شدت تعجب باز شده بود ... دامبلدور به زبان ماري حرف بزند ؟ اما او كه زبان ماري نميدانست !!
آن چيز كه تعجب هري را بيش از همه بر انگيخته بود آن كلمات بودند ؛ دامبلدور از ولدمورت دفاع ميكرد !!
ناگهان دامبلدور فريادي زد و بر اثر آن شيشه ها خرد شده و به سمت هري پرتاب شدند . هري راهي براي فرار نداشت ولي اين فاوكس بود كه به كمكش آمد و سينه ي خود را سپر بلاي هري كرد اما خود به شكل معجزه آسايي هيچ زخمي نديد .
اشك از چشمان هري سرازير شده بود . تنها حامي او ، دامبلدور ، او را مورد حمله قرار ميداد .
_ : اوه درست ميبينم ؟! پاتر مغرور داره گريه ميكنه ؟ اوه ... حيف شد كه به خاطر من معروف شدي ... با انتخاب من !!!
سيريوس از جايش تكاني خورد و با عصبانيت گفت : خفه شو مارصفت پست !!!
ولدمورت دستش را به نشانه ي سكوت روي لبانش گذاشت ... با اين كار او گويي نيروي عجيبي گلوي سيريوس را فشرد و روحش را از كالبد جدا ساخت .
اسنيپ لبخندي زد و با چاپلوسي به ولدمورت گفت : سرورم ... اجازه مي داديد خودم جانش را مي گرفتم !!
هري كه از اين اتفاقات شوكه شده بود و زبانش باز نميشد از جايش بلند شد به آرامي گفت : پروفسور دامبلدور ....
دامبلدور با نفرت به هري چشم دوخت و فشي كرد . هري حاضر بود قسم بخورد كه چشمك محو او را ديده است !! اما با نگاه خشن او به اشتباه خود پي برد .
فاوكس به دامبلدور خيره شد ؛ گويي با او حرف ميزد .
_ : آواداكداورا !! آواداكداورا !!
ولدمورت با تعجب به پرنده ي رويين تن نگاه ميكرد و با ورد هايش سعي ميكرد از اين ارتباط جلوگيري كند . با بالا رفتن دست ولدمورت مرگخواران به سوي محفلي ها حمله ور شدند و جنگ در گرفت . خود ولدمورت سعي داشت با ورد هايش به دامبلدور و يا فاوكس صدمه بزند اما پس از چند دقيقه فاوكس پري زد و رفت . دامبلدور با بهت و حيرت به صحنه ي درگيري نگاه كرد و سپس به سمت ولدمورت برگشت .
طلسم هاي آن دو تمامي نداشت . هري به آنها خيره شده بود و تازه دليل كار دامبلدور را ميفهميد . اما چطور ممكن است ؟! كدام قدرت ميتواند دامبلدور را تحت فرمان گيرد ؟!
دو ديوانه ساز به سمت هري هجوم آوردند تا او را بوسه باران كنند اما او به موقع خاطره ي بوسه ي زيباي چوچانگ را در ذهن مرور كرده و فرياد زد : اكسپكتو پاترونوم !!
بدنبال اين ورد گوزن بزرگي از چوبدستي او خارج شد و به دو ديوانه ساز حمله كرد . هري پس از سركوب دو ديوانه ساز چوب دستي را به سمت ولدمورت چرخاند گوزن را به آن سو هدايت كرد .
گوزن با لرد سياه برخورد كرده و او را نقش زمين كرد . بلافاصله نور قرمزي از چوبدستي دامبلدور خارج شد و ولدمورت را خلع سلاح كرد .
تمام محفليها و مرگخواران سر برگرداندند تا آن صحنه را ببينند . مرگخواران باورشان نميشد كه لرد والايشان آنگونه خار و خفيف بر زمين زانو زده باشد .
ولدمورت سر بالا كرد و به سمت هري فشي كرد : پيشگويي چي گفت ؟!
هري به او نزديك شد و با فش فش كنان گفت : گفت كه تو بايد به دست من بميري ... فقط به دست من !!!
هري پس از اداي اين كلمات به طرفي پرتاب شد و ولدمورت فرصت پيدا كرد چوب دستي خود را بردارد . بلاتريكس لسترنج براي چندمين بار به لرد خود خدمت كرده بود .
دامبلدور دستانش را در هوا فشرد تا بلاتريكس به عقب پرتاب شود و سپس رو در روي ولدمورت قرار گرفت . محفلي ها و مرگخواران نيز كار خود را شروع كرده بودند . نيمي از محفلي ها مرده بودند و پيروزي ولدمورت نزديك به نظر ميرسيد .
بلاتريكس كه از جايش برخواسته بود به هري نگاه كرد كه در اثر دردي كه كروشيو به جاي گذاشته بود در خود مي پيچيد .
_ : آواداكداورا !!
با مرگ هري لحظه اي سكوت بر فضا حكم فرما شد و لحظه اي بعد :
آواداكداورا !!
و اين ولدمورت بود كه به وسيله ي طلسم مرگ جان بلاتريكس را از بدنش خارج كرد ؛ بلاتريكس مانع شده بود تا ولدمورت هري را بكشد و علاوه بر گرفتن قدرتش ، پيشگويي را اجرا كند .
سالها بعد
همه جا از سرما يخ بسته بود و پليدي بر جهان حكم فرما . هيچ ماگلي حق زنده مانندن را نداشت و هيچ جادوگري حق نيكي !!
زندگي تباه شده بود و تاريكي و پليدي جهان شمول !!
_________________________________________________
اين آخراش كلا سوژرو داغون كردم ... ولي در كل عيبي نداره اولين رولم بود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

یک روز بسیار زیبای زمستانی بود.خورشید در حال غروب کردن بود و کم کم از پشت کوه ها محو میشد.آلبوس،اعضا محفل را دور میز جلسات جمع کرد تا موضوع مهمی را مطرح کند.تمامی اعضا از این کار ناگهانی آلبوس متعجب شده بودند.
او سرفه ای به نشانه ی ساکت شدن اعضا کرد و گفت:
-موضوع مهمی برای محفل و امنیت شهر پیش اومده که باید مطرح کنم!
سیریوس دستی به نشانه ی تایید حرف آلبوس زد و گفت:
-خوبه!همه داریم گوش میدیم! لطفا ادامه بده.
آلبوس با صدای پیر و لرزانش ادامه داد و گفت:
-طبق اطلاعاتی که بدست آمده امشب قراره مرگخواران با یک حمله ی برنامه ریزی شده به شهربازی حمله کنند و من سه تا داوطلب نیاز دارم که به اونجا برن و امنیت شهربازی رو زیر نظر داشته باشن.
کمی بعد از اتمام حرف آلبوس،جیمز شروع به حرف زدن کرد و گفت:
-و اگه این اطلاعات درست نباشن؟!
آلبوس دستی بر ریش هایش کشید و گفت:
-پسرم! ما نمیتونیم ریسک کنیم و کسی رو به اونجا نفرستیم در ضمن اگه حمله ای در کار نباشه داوطلبان برمیگردن و اتفاقی نیموفته.خوب حالا کیا داوطلب هستن؟!
در همان لحظه سریعا دستان ریموس و فرانک بالا رفت و اندکی بعد دست سیریوس نیز بالا رفت.
آلبوس خوشحال شد و گفت:
-خیلی عالیه فرزندانم! حالا زودتر حرکت کنید.
شهربازی
فرانک نگاهی به دور و ورش کرد و گفت:
-پس خبری از این مرگخوارا نشد؟!
ریموس خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت:
-بابا هممون سرکاریم! مرگخواری در کار نیست.
سیریوس تنه ای به ریموس زد و گفت:
-مثله اینکه آقایان مرگخوار پیداشون شد.
ریموس نفس عمیقی کشید و گفت:
-آروم باشید!! اول باید بفهمیم نقششون چیه! سیریوس تو برو جاسوسی کن ببین میخوان چیکار کنن.
سیریوس سرش را به نشانه ی تایید حرف ریموس تکان داد و رفت.
20 دقیقه بعد :
-خب سیریوس بگو ببینم! چیزی هم دستگیرت شد؟
-آره ! مثه اینکه قراره چرخ و فلک رو منفجر کنن
-کسی که متوجه نشد داری جاسوسی میکنی؟
-فکر کنم الان همشو میدونن رفته بودم جاسوسی بکنم
فرانک میان حرف ریموس و سیریوس پرید و گفت :
-من یه نقشه ای دارم! بعد اینکه مرگخوارا بمب رو کار گذاشتن ما برین اونجا و بمب بندازیم تو دریا !!
بعد از حرف فرانک ، سیریوس و ریموس با پیشنهاد فرانک موافقت کردن و منتظر کار گذاشتن بمب شدن.
مرگخواران بمب را در یکی از کابین های چرخ و فلک کار گذاشتن و از آنجا فرار کردند.
ریموس دست خود را به نشانه ی حرکت به سمت خرچ و فلک تکان داد و به زیر خرچ و فلک رفتند.
سیریوس :
-فک کنم تو یکی از این 220 کابین باشه
ریموس:
-زحمت کشیدی
ولی اون کابینی که بمب رو توش کار گذاشتن آبی بود.
سیریوس:
-خب اینجا حدودا 50 تا کابین آبی موجود می باشد.
15 دقیقه بعد :
فرانک:
-ایناهاش!! بمب رو پیداش کردم !! 53 ثانیه دیگه منفجر میشه
در همان لحظه ریموس سریعا بمب را برداشت و سوار ماشین شد و ماشین را داخل رودخانه پرتاب کرد!!
صدای انفجار تمام شهربازی را برداشت اما آسیبی به کسی نرسید.
سیریوس فریاد زد :
- نه!! ریـــــــــــــــــموس!!
پس از چند دقیقه سیریوس و فرانک نا امید بازگشتند.
محفل
سیریوس وارد مقر محفل شد و سرش را پایین انداخت و گفت :
-شهربازی نجات داده شد اما ...
آلبوس با نگرانی از سیریوس پرسید :
-اما چی فرزندم؟!
سیریوس اشک های بر گونه اش را پاک کرد و گفت :
-ریموس خودشو با بمب به دریا انداخت تا مردم زنده بمونن.
بعد از این حرف سیریوس،آلبوس بسیار ناراحت شد و گوشه ای آرام نشست.
30 دقیقه بعد :
ناگهان مردی از در وارد شد و آرام در دل خود گفت:چقدر سرده!!
تمامی اعضای محفل متعجب مانده بودند از اینکه آن مرد ریموس بود و سالم بازگشته بود.
ابتدا ریموس به کنار شومینه رفت و ساکت نشست.
سیریوس با تعجب از ریموس پرسید:
-مگه تو خودتو با بمب پرت نکردی تو دریا، پس چرا الان زنده ای؟!
ریموس :
-توی آخرین لحظه از ماشین خودمو پرت کردم بیرون ولی از شدت انفجار بیهوش شدم.
سپس آلبوس او را بوسید و یک مدال افتخار به سینه ی او زد و همه به طبقه بالا رفتند که استراخت کنند.
خانه ریدل
لرد از این اشتباه بزرگ مرگخواران بسیار عصبانی شده بود.
لرد بروی صندلی نشست و گفت:
-ای احمقا!! یک کارم نتونستین درست انجام بدین
روفوس پوز خندی زد و گفت:
- ولی فک کنم تو زندگیمون یه کارو درست انجام داده باشیم
لرد: آوداکداورا!!
مرگخواران به خاطر این شکست بزرگشان حسابی تنبیه شدند.
__پایان__
او سرفه ای به نشانه ی ساکت شدن اعضا کرد و گفت:
-موضوع مهمی برای محفل و امنیت شهر پیش اومده که باید مطرح کنم!
سیریوس دستی به نشانه ی تایید حرف آلبوس زد و گفت:
-خوبه!همه داریم گوش میدیم! لطفا ادامه بده.
آلبوس با صدای پیر و لرزانش ادامه داد و گفت:
-طبق اطلاعاتی که بدست آمده امشب قراره مرگخواران با یک حمله ی برنامه ریزی شده به شهربازی حمله کنند و من سه تا داوطلب نیاز دارم که به اونجا برن و امنیت شهربازی رو زیر نظر داشته باشن.
کمی بعد از اتمام حرف آلبوس،جیمز شروع به حرف زدن کرد و گفت:
-و اگه این اطلاعات درست نباشن؟!
آلبوس دستی بر ریش هایش کشید و گفت:
-پسرم! ما نمیتونیم ریسک کنیم و کسی رو به اونجا نفرستیم در ضمن اگه حمله ای در کار نباشه داوطلبان برمیگردن و اتفاقی نیموفته.خوب حالا کیا داوطلب هستن؟!
در همان لحظه سریعا دستان ریموس و فرانک بالا رفت و اندکی بعد دست سیریوس نیز بالا رفت.
آلبوس خوشحال شد و گفت:
-خیلی عالیه فرزندانم! حالا زودتر حرکت کنید.
شهربازی
فرانک نگاهی به دور و ورش کرد و گفت:
-پس خبری از این مرگخوارا نشد؟!
ریموس خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت:
-بابا هممون سرکاریم! مرگخواری در کار نیست.
سیریوس تنه ای به ریموس زد و گفت:
-مثله اینکه آقایان مرگخوار پیداشون شد.
ریموس نفس عمیقی کشید و گفت:
-آروم باشید!! اول باید بفهمیم نقششون چیه! سیریوس تو برو جاسوسی کن ببین میخوان چیکار کنن.
سیریوس سرش را به نشانه ی تایید حرف ریموس تکان داد و رفت.
20 دقیقه بعد :
-خب سیریوس بگو ببینم! چیزی هم دستگیرت شد؟
-آره ! مثه اینکه قراره چرخ و فلک رو منفجر کنن

-کسی که متوجه نشد داری جاسوسی میکنی؟
-فکر کنم الان همشو میدونن رفته بودم جاسوسی بکنم

فرانک میان حرف ریموس و سیریوس پرید و گفت :
-من یه نقشه ای دارم! بعد اینکه مرگخوارا بمب رو کار گذاشتن ما برین اونجا و بمب بندازیم تو دریا !!
بعد از حرف فرانک ، سیریوس و ریموس با پیشنهاد فرانک موافقت کردن و منتظر کار گذاشتن بمب شدن.
مرگخواران بمب را در یکی از کابین های چرخ و فلک کار گذاشتن و از آنجا فرار کردند.
ریموس دست خود را به نشانه ی حرکت به سمت خرچ و فلک تکان داد و به زیر خرچ و فلک رفتند.
سیریوس :
-فک کنم تو یکی از این 220 کابین باشه

ریموس:
-زحمت کشیدی
ولی اون کابینی که بمب رو توش کار گذاشتن آبی بود.سیریوس:
-خب اینجا حدودا 50 تا کابین آبی موجود می باشد.
15 دقیقه بعد :
فرانک:
-ایناهاش!! بمب رو پیداش کردم !! 53 ثانیه دیگه منفجر میشه

در همان لحظه ریموس سریعا بمب را برداشت و سوار ماشین شد و ماشین را داخل رودخانه پرتاب کرد!!
صدای انفجار تمام شهربازی را برداشت اما آسیبی به کسی نرسید.
سیریوس فریاد زد :
- نه!! ریـــــــــــــــــموس!!
پس از چند دقیقه سیریوس و فرانک نا امید بازگشتند.
محفل
سیریوس وارد مقر محفل شد و سرش را پایین انداخت و گفت :
-شهربازی نجات داده شد اما ...
آلبوس با نگرانی از سیریوس پرسید :
-اما چی فرزندم؟!
سیریوس اشک های بر گونه اش را پاک کرد و گفت :
-ریموس خودشو با بمب به دریا انداخت تا مردم زنده بمونن.
بعد از این حرف سیریوس،آلبوس بسیار ناراحت شد و گوشه ای آرام نشست.
30 دقیقه بعد :
ناگهان مردی از در وارد شد و آرام در دل خود گفت:چقدر سرده!!
تمامی اعضای محفل متعجب مانده بودند از اینکه آن مرد ریموس بود و سالم بازگشته بود.
ابتدا ریموس به کنار شومینه رفت و ساکت نشست.
سیریوس با تعجب از ریموس پرسید:
-مگه تو خودتو با بمب پرت نکردی تو دریا، پس چرا الان زنده ای؟!

ریموس :
-توی آخرین لحظه از ماشین خودمو پرت کردم بیرون ولی از شدت انفجار بیهوش شدم.
سپس آلبوس او را بوسید و یک مدال افتخار به سینه ی او زد و همه به طبقه بالا رفتند که استراخت کنند.
خانه ریدل
لرد از این اشتباه بزرگ مرگخواران بسیار عصبانی شده بود.
لرد بروی صندلی نشست و گفت:
-ای احمقا!! یک کارم نتونستین درست انجام بدین

روفوس پوز خندی زد و گفت:
- ولی فک کنم تو زندگیمون یه کارو درست انجام داده باشیم

لرد: آوداکداورا!!
مرگخواران به خاطر این شکست بزرگشان حسابی تنبیه شدند.
__پایان__
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 21:51:54
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 21:57:48
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 22:01:02
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 22:52:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 0:47:03
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 18:14:01
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 21:57:48
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 22:01:02
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/8/30 22:52:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 0:47:03
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 18:14:01
مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/08/08
آخرین ورود: شنبه 6 آذر 1389 20:23
از: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پستها:
132

خورشید در حال غروب بود. انگار بر آسمان خون پاشیده بودند.فرانک لانگ باتم در زمین نشسته و به این دریای نور نگاه می کرد.
_فرانک البوس اومده
_برای چی؟
_نمی دونم ولی خیلی ناراحت هست
_اومدم
داخل خانه
_سلام
_سلام فرانک
_چی شده؟
البوس نگاهش را به سمت همسر فرانک برد و بهش خیره شد.
_بهتره تو بری ، خب البوس ادامه بده
_فرانک پسرت رو دزدیدن
_چی.....
_دیشب نویل به داخل مدرسه نیومده بود. دوستان او گفتن که قصد داشت تو گلخانه بمونه و کاری انجام بده. امروز هم تو مدرسه نبود.
_البوس کی اینکارو کرده
_بلا
_همون زن لعنتی
_نمی دونم منظورت کیه ولی فکر کنم خودشه
فرانک به سرعت به سمت در رفت.
_فرانک صبر کن حالا که دیگه ولدمورت چند روزه دیده نشده ، این می تونه یک طله برای گیر انداختن تو و زنت باشه
_اهمیت نمی دم
_گفتم صبر کن محفل به تو کمک خواهد کرد
_البوس چه کمکی می تونن بکنن در حالی که پسرم دست این زن لعنتی هست
صدای گریه دلی سوخته سکوتی طولانی بین البوس و فرانک برقرار کرد.
_فرانک اماده شو بریم مدیریت و هر چه زودتر اماده حمله بشیم
فرانک با صدایی بسیار ضعیف و پر از اندوه گفت: باشه
کنار خونه ریدل ها
_البوس مطمئنی این تو هستن
_شاید....ولی فکر کنم اینجا هستن
_زود باشید پسرم در عذابه اینو حس می کنم
_اروم باش عزیزم
دامبلدور جلو رفت و چوبش را در گلویش گذاشت.صدایش اندازه بلندگو های خواننده های معروف
صدا می داد:
بلاتر.....چرا صدا نداد....1...2....3...خب اگه از پنجره نگاه کنی می فهمی که تمام محفل برای نجات پسر فرانک اومدن
پنجره خرابی با صدای گوشخراش باز شد. چوبی در گردن نویل قرار گرفته بود. بلا چیزی در گوش نویل گفت.
_بگو پسر لعنتی
این صدای بلا بود که کمتر کسی شنید.
_مامان و بابا عزیز این زن فرفری
میگه که شما باید بیاین داخل و من بیام بیرون و اینکارو کرده چون با شما یه حسابی داره و اینکه اینجا کسان زیادی نیستن همتون ح............
در بین محفلیان
_البوس اجازه بده بریم
_صبر کن فکر کنم
_چه صبری من نمی خوام پسرم اسیب ببینه
_ولی اون گفت داخل کسان زیادی نیست
_ممکن است قایم شده باشند البوس
_چاره ای نیست
جمیز دستش را در شانه فرانک قرار داد و گفت: موفق باشی
بعد از ارزوی موفقیت تمام محفلی ها فرانک و همسرش به طرف خانه رفتن. در باز شد و نویل بیرون اومد و پدر و مادرش را بغل کرد.
نویل به جمع محفلیان پیوست.
جمیز با جهره ای نگران گفت:
_البوس چه کار کنیم؟
_چند دقیقه صبر می کنیم اگر نیامدند میریم تو
چند دقیقه بعد
دو فرد لنگ لنگان و دیوانه وار از در خارج شدند.
انها بر اثر طلسم های متعدد بلا دیوانه شده بودند. محفلی ها داخل خانه رفتند اما مرگخوار ها از دری دیگر فرار کرده بودند.صدای خنده ی بلند بلا هنوز به گوش محفلی ها می رسید.
پایان
_فرانک البوس اومده
_برای چی؟
_نمی دونم ولی خیلی ناراحت هست
_اومدم
داخل خانه
_سلام
_سلام فرانک
_چی شده؟
البوس نگاهش را به سمت همسر فرانک برد و بهش خیره شد.
_بهتره تو بری ، خب البوس ادامه بده
_فرانک پسرت رو دزدیدن
_چی.....
_دیشب نویل به داخل مدرسه نیومده بود. دوستان او گفتن که قصد داشت تو گلخانه بمونه و کاری انجام بده. امروز هم تو مدرسه نبود.
_البوس کی اینکارو کرده
_بلا
_همون زن لعنتی
_نمی دونم منظورت کیه ولی فکر کنم خودشه
فرانک به سرعت به سمت در رفت.
_فرانک صبر کن حالا که دیگه ولدمورت چند روزه دیده نشده ، این می تونه یک طله برای گیر انداختن تو و زنت باشه
_اهمیت نمی دم
_گفتم صبر کن محفل به تو کمک خواهد کرد
_البوس چه کمکی می تونن بکنن در حالی که پسرم دست این زن لعنتی هست
صدای گریه دلی سوخته سکوتی طولانی بین البوس و فرانک برقرار کرد.
_فرانک اماده شو بریم مدیریت و هر چه زودتر اماده حمله بشیم
فرانک با صدایی بسیار ضعیف و پر از اندوه گفت: باشه
کنار خونه ریدل ها
_البوس مطمئنی این تو هستن
_شاید....ولی فکر کنم اینجا هستن
_زود باشید پسرم در عذابه اینو حس می کنم
_اروم باش عزیزم
دامبلدور جلو رفت و چوبش را در گلویش گذاشت.صدایش اندازه بلندگو های خواننده های معروف
صدا می داد:بلاتر.....چرا صدا نداد....1...2....3...خب اگه از پنجره نگاه کنی می فهمی که تمام محفل برای نجات پسر فرانک اومدن
پنجره خرابی با صدای گوشخراش باز شد. چوبی در گردن نویل قرار گرفته بود. بلا چیزی در گوش نویل گفت.
_بگو پسر لعنتی
این صدای بلا بود که کمتر کسی شنید.
_مامان و بابا عزیز این زن فرفری
میگه که شما باید بیاین داخل و من بیام بیرون و اینکارو کرده چون با شما یه حسابی داره و اینکه اینجا کسان زیادی نیستن همتون ح............
در بین محفلیان
_البوس اجازه بده بریم
_صبر کن فکر کنم
_چه صبری من نمی خوام پسرم اسیب ببینه
_ولی اون گفت داخل کسان زیادی نیست
_ممکن است قایم شده باشند البوس
_چاره ای نیست
جمیز دستش را در شانه فرانک قرار داد و گفت: موفق باشی
بعد از ارزوی موفقیت تمام محفلی ها فرانک و همسرش به طرف خانه رفتن. در باز شد و نویل بیرون اومد و پدر و مادرش را بغل کرد.
نویل به جمع محفلیان پیوست.
جمیز با جهره ای نگران گفت:
_البوس چه کار کنیم؟
_چند دقیقه صبر می کنیم اگر نیامدند میریم تو
چند دقیقه بعد
دو فرد لنگ لنگان و دیوانه وار از در خارج شدند.
انها بر اثر طلسم های متعدد بلا دیوانه شده بودند. محفلی ها داخل خانه رفتند اما مرگخوار ها از دری دیگر فرار کرده بودند.صدای خنده ی بلند بلا هنوز به گوش محفلی ها می رسید.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در 1389/8/29 16:21:40
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در 1389/8/29 16:25:36
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در 1389/8/29 16:25:36
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
اینجاست گریف
جزئیات کاربر

در کتابخانه:
بچه ای به نام جوزف داد میزند:
-سلام تامی مشقای معجون سازی رو نوشتی؟
-نه
-نمیخوای بنویسیشون؟اخه من تغییر شکل جریمه شدم وقت نمیکنم خودم پیداشون کنم.
-جو این همه گریفیندوری باهات توی کلاس معجون سازی هستن.چرا من باید محکوم به از دست دادن تمرکزم بشم؟
-ببخشید تامی.قصد بدی نداشتم.
هوا داشت تاریک میشد ونمیخواست دوباره دیر به خوابگاه برسد.ولی از طرف دیگر جواب سوالش را نگرفته بود.
پس کجاست؟اگر هری پاتر مشهور قسم میخورد که هیچکدامشان را ندارد...پس کجاست؟
در راه نیک هد لس(نیک بی سر) را دید.او قطعا تجربه های زیادی داشت.همینطور سن زیادی! و قطعا چیز هایی میدانست.
صدایش را صاف کرد...
-اهم اهم...اممممم نیک؟
نیک گچی رنگ ارام به سمت تامی برگشت.
با صدای طنین اندازش گفت:
-چه کمکی از روح عاجزی مثل من برای یک دانش اموز سال سومی مثل شما برمیاد؟
-فقط میخواستم یکم از جزئیات...
دوباره مردد شد.نکند نیک بی سر او را لو دهد؟
-میخواستم یکم از جزئیات زحل 4000 بدونم.چیزی درموردش شنیدی؟
نیک:نه متاسفانه.فقط میدونم قیمتش خیلی بالاست.ولی شنیدم تیم ملی فرانسه سه تاشونو سفارش داده...
-هه!چه ثروت مند!ممنون نیک.
به سرعت دور شد.نمیخواست بر افروختگی صورتش او را لو دهد.
((سرزمین عجایب))
اسم رمز جدید بود.چه لزومی داشت هر هفته رمز ها تغییر کنند؟
به فکر فردا افتاد.
معجون سازی – تاریخ جادویی – تعطیل
برنامه فردا نسبتا سبک بود.هرچند تکالیف معجون سازی را ننوشته بود.باید جریمه اش را به جان میخرید.چون هدف والا تری داشت.
فضای سالن اجتماعات مثل همیشه گرم و دلپذیر بود.کمی کنار اتش نشست.به بازی های همسن و سالانش نگاه کرد.بی هیچ دقدقه ای میخندیدند.ایا ممکن بود روزی دوباره لبخند بر روی لبان تامی نقش ببندد؟
کتاب بیدل نقال را باز کرد.دنبال نشانه ای بود.ولی هیچ نیافت.تفاسیر دامبلدور به وضوح یادگاران را نفی میکردند.ولی این حقیقت نداشت.او میدانست.او تمام داستان را میدانست.ردا همیشه در خاندان پاتر بوده.چوبدستی نیز قدرتش در هم شکسته شده ولی سنگ...بعد از نبرد اخر ناپدید شده بود.
باید به دنبال فردی مورد اعتماد و همچنین مسن باشد تا بتواند به اوبگوید که ان نبرد نهایی کجا اتفاق افتاده بود.
در ذهن خود یکی یکی افراد را از زیر نظر میگذراند...بله...مورد اعتماد ترین کسی که سراغ داشت و همچنین یکی از نزدیکان پاتر!
...
فردای ان روز به هر سختی که بود گذشت.برای معجون سازی تکلیف اضافه گرفت ولی بسیار مسرور به سمت محوطه دوید.
کلبه اش را دید.مثل همیشه از دودکشش دود بلند میشد.
تق تق تق
هاگرید با صدای کلفتش داد زد:
کیه؟ بابا یه لـــظه صب کن الان میام.مگه سر اوردی؟
پس از چند دقیقه در کلبه هاگری باز شد.
هاگرید: ا... سلام تامی.خوبی؟از این ورا!
تامی:سلام هاگرید.امروز سرم خلوت بود گفتم یه سری بهت بزنم.مزاحمت که نیستم؟
هاگرید:نه بابا مراحمی.بیا تو...
کلبه هاگرید هم مانند سابق بود.گرم و صمیمی و البته شلوغ!
تامی پرسید:
هاگرید؟توی دفتر مک گوناگال چیا هست؟
هاگرید:چیزای جالب و البته ترسناکی هست...چیزایی که...
تامی:مفید ترین و جالب ترینش به نظرت چیه؟چیزی که مربوط به گذشته ها باشه...
هاگرید:خب...از زمان دامبلدور ... یه چیزی هست به اسم قدح اندیشه...اون واقعا چیز جالبیه.درواقع خیلی چیزا داره که...اصلا تو اینارو برای چی میپرسی؟
تامی که جوابش را گرفته بود گفت:
هیچی بابا فقط از روی کنجکاوی بود.
...........................................................
راهرو تاریک بود.بانوی خاکستری را از دور میدید.میدانست او تا سرسرای بزرگ راهنماییش میکند.به دنبال او رفت.مواظب بود صدای پایش شنیده نشود.هرچند که کفش هایش را در اورده بود.
بانوی خاکستری به دیوار سرسرا فرو رفت.راهش را به حیاط کشید و به دنبال اژدری بود که کشف کرده بود به اتاق مدیر میرسد.او حتی رمز را هم بلد بود.فقط باید بی سرو صدا یکی از پروفسور هارا تعقیب میکرد تا رمز را پیدا کند.
به اژدر سنگی رسید.
<<ارتش دامبلدور>>
ورودی به ارامی باز شد.پلکان هایی مارپیچ...و در اخر...
درکوب شیردال!
که حاکی از رسیدن تامی به دفتر مدیر بود.
غـــــــژژژژژ
لوموس!
نور ضعیفی از چوبدستیش بیرون زد.
حالا باید دنبال چه میبود؟قفسه هارا یکی یکی بازرسی میکرد.کمد بسته ای را دید.بازش کرد.مملو از کتاب های خاک گرقته و شمشیری بود که غلاف شیشه ای داشت.
باز هم قفسه...یک کمد بسته دیگر...نوری از ان ساطع میشد.به ارامی بازش کرد.ظرفی عمیق بود.حاوی مایعی...نه حاوی گازی...شاید هم مایع...چیزی بین مایع و گاز بود.مانند جیوه براقبود ولی در عین حال شفاف بود.تامی حدود 15 دقیقه فقط محو تماشای قدح شده بود.
وقتی به خود امد جرات نکرد به ان دست بزند.در نتیجه چوبدستی اش را در ان فرو کرد.تصاویری مبهم پدیدار شدند.تامی خم شد تا ان هارا ببیند...نوک دماغش در ان مایع فرو رفت.خود را عقب کشید ولی دیر شده بود.در خاطرات قدح غرق شد...
گروهی را میدید که شنل های سیاهی پوشیده اند...شخصی صورتی مهتابی داشت...چشمانی مارگونه...و به جای دماغ دو حفره در صورتش داشت.
ناگهان خاطره عوض شد.در جنگلی تاریک بود.هاگوارتز پیدا بود...ولی ویرانه!
نوجوانی را دید...به همراه چند شیء مبهم در اطراف خود...او نوجوانی هر پاتر بود...و در دستش رویای همیشگی تامی...تامی سعی کرد ان را از دست هری بگیرد ولی نتوانست.مانند روح شده بود.خاطرات به سرعت عوض شدند...ولی یک چیز در انها مشترک بود...
جنگل!
-امیدوارم به اندازه کافی دید زده باشی براون.چون اجازه نمیدم به دزدیت ادامه بدی!
شخصی بازوی تامی را گرفت و او را از قدح بیرون اورد.او مک گوناگال با چهره ای برافروخته بود.
تامی:پروفسور من...بخا نمیخواستم که...ببخشید من فقط...
-ساکت!چطور جرات کردی براون؟چطور وارد شدی؟ها؟برام مهم نیست.فقط زود برگرد به خواب گاهت.
.........................
تامی برگشت ولی با ذهنی مشغول.جنگل ممنوعه؟ولی کجای ان؟یک راه بیشتر برای امتحان کردن وجود نداشت...
.........................
ذهنش خسته بود.صدای خش خش برگ ها که زیر پایش خرد میشدند نیز بر اضطرابش می افزود.هوا بسیار سرد بود.
-اینجا چی میخوای ادم جوان؟
تامی با وحشت به پشت سرش نگاه کرد.سانتوری بلند قامت و خشمگین پشت سرش بود.
-من ... من...
یادش به مادرش افتاد...شجاعتش مضاعف شد و جواب داد:
-میدونم که توی جنگل ممنوعست.کجاست؟
سانتور جا خورد.
-چی کجاست؟
-سنگ.سنگ حیات مجدد.
-امشب چیز های عجیبی در اسمان دیدم.تو رو هم دیدم.همینطور همکاری یک سانتور با یک بشر رو دیدم.شاید...خب دنبالم بیا.
سانتور بسیار سریع بود.در اعماق جنگل میتاخت ولی تامی خود را به او رساند.
سانتور گفت:
-تا اونجایی که اجازه داشتم بهت گفتم.تنها راهنمایی.چوبدستیتو رها کن.هر جا افتاد همونجاست.
و به سرعت از تامی دور شد.
تامی این حقه را بلد بود.زیر پایش را نگاه کرد و شروع به کندن کرد.دست هایش یخ زده و خسته بودند.صدای خش خشی از بقلش می امد ولی توجه نکرد.بالاخره یافت.مطابق روایت بیدل نقال سه بار ان را چرخاند و بعد مادرش...دوباره صورتش را دید.ولی اشکالی در کار بود.مانند داستان بیدل مادر او هم خوشحال نبود.ولی ناگهان چهره مادر بشاش شد.همچنین تامی دردی در قوزک پایش احساس کرد.بله.ماری کنارش بوده و نفهمیده بود.زهر داشت اثر میکرد...
دست در دست مادرش...پرواز میکرد...پروازی فراتر از اذرخش...فراتر از ابر ها...فراتر از زمین...
پروازی ابدی...
پایان
بچه ای به نام جوزف داد میزند:
-سلام تامی مشقای معجون سازی رو نوشتی؟
-نه
-نمیخوای بنویسیشون؟اخه من تغییر شکل جریمه شدم وقت نمیکنم خودم پیداشون کنم.
-جو این همه گریفیندوری باهات توی کلاس معجون سازی هستن.چرا من باید محکوم به از دست دادن تمرکزم بشم؟
-ببخشید تامی.قصد بدی نداشتم.
هوا داشت تاریک میشد ونمیخواست دوباره دیر به خوابگاه برسد.ولی از طرف دیگر جواب سوالش را نگرفته بود.
پس کجاست؟اگر هری پاتر مشهور قسم میخورد که هیچکدامشان را ندارد...پس کجاست؟
در راه نیک هد لس(نیک بی سر) را دید.او قطعا تجربه های زیادی داشت.همینطور سن زیادی! و قطعا چیز هایی میدانست.
صدایش را صاف کرد...
-اهم اهم...اممممم نیک؟
نیک گچی رنگ ارام به سمت تامی برگشت.
با صدای طنین اندازش گفت:
-چه کمکی از روح عاجزی مثل من برای یک دانش اموز سال سومی مثل شما برمیاد؟
-فقط میخواستم یکم از جزئیات...
دوباره مردد شد.نکند نیک بی سر او را لو دهد؟
-میخواستم یکم از جزئیات زحل 4000 بدونم.چیزی درموردش شنیدی؟
نیک:نه متاسفانه.فقط میدونم قیمتش خیلی بالاست.ولی شنیدم تیم ملی فرانسه سه تاشونو سفارش داده...
-هه!چه ثروت مند!ممنون نیک.
به سرعت دور شد.نمیخواست بر افروختگی صورتش او را لو دهد.
((سرزمین عجایب))
اسم رمز جدید بود.چه لزومی داشت هر هفته رمز ها تغییر کنند؟
به فکر فردا افتاد.
معجون سازی – تاریخ جادویی – تعطیل
برنامه فردا نسبتا سبک بود.هرچند تکالیف معجون سازی را ننوشته بود.باید جریمه اش را به جان میخرید.چون هدف والا تری داشت.
فضای سالن اجتماعات مثل همیشه گرم و دلپذیر بود.کمی کنار اتش نشست.به بازی های همسن و سالانش نگاه کرد.بی هیچ دقدقه ای میخندیدند.ایا ممکن بود روزی دوباره لبخند بر روی لبان تامی نقش ببندد؟
کتاب بیدل نقال را باز کرد.دنبال نشانه ای بود.ولی هیچ نیافت.تفاسیر دامبلدور به وضوح یادگاران را نفی میکردند.ولی این حقیقت نداشت.او میدانست.او تمام داستان را میدانست.ردا همیشه در خاندان پاتر بوده.چوبدستی نیز قدرتش در هم شکسته شده ولی سنگ...بعد از نبرد اخر ناپدید شده بود.
باید به دنبال فردی مورد اعتماد و همچنین مسن باشد تا بتواند به اوبگوید که ان نبرد نهایی کجا اتفاق افتاده بود.
در ذهن خود یکی یکی افراد را از زیر نظر میگذراند...بله...مورد اعتماد ترین کسی که سراغ داشت و همچنین یکی از نزدیکان پاتر!
...
فردای ان روز به هر سختی که بود گذشت.برای معجون سازی تکلیف اضافه گرفت ولی بسیار مسرور به سمت محوطه دوید.
کلبه اش را دید.مثل همیشه از دودکشش دود بلند میشد.
تق تق تق
هاگرید با صدای کلفتش داد زد:
کیه؟ بابا یه لـــظه صب کن الان میام.مگه سر اوردی؟
پس از چند دقیقه در کلبه هاگری باز شد.
هاگرید: ا... سلام تامی.خوبی؟از این ورا!
تامی:سلام هاگرید.امروز سرم خلوت بود گفتم یه سری بهت بزنم.مزاحمت که نیستم؟
هاگرید:نه بابا مراحمی.بیا تو...
کلبه هاگرید هم مانند سابق بود.گرم و صمیمی و البته شلوغ!
تامی پرسید:
هاگرید؟توی دفتر مک گوناگال چیا هست؟
هاگرید:چیزای جالب و البته ترسناکی هست...چیزایی که...
تامی:مفید ترین و جالب ترینش به نظرت چیه؟چیزی که مربوط به گذشته ها باشه...
هاگرید:خب...از زمان دامبلدور ... یه چیزی هست به اسم قدح اندیشه...اون واقعا چیز جالبیه.درواقع خیلی چیزا داره که...اصلا تو اینارو برای چی میپرسی؟
تامی که جوابش را گرفته بود گفت:
هیچی بابا فقط از روی کنجکاوی بود.
...........................................................
راهرو تاریک بود.بانوی خاکستری را از دور میدید.میدانست او تا سرسرای بزرگ راهنماییش میکند.به دنبال او رفت.مواظب بود صدای پایش شنیده نشود.هرچند که کفش هایش را در اورده بود.
بانوی خاکستری به دیوار سرسرا فرو رفت.راهش را به حیاط کشید و به دنبال اژدری بود که کشف کرده بود به اتاق مدیر میرسد.او حتی رمز را هم بلد بود.فقط باید بی سرو صدا یکی از پروفسور هارا تعقیب میکرد تا رمز را پیدا کند.
به اژدر سنگی رسید.
<<ارتش دامبلدور>>
ورودی به ارامی باز شد.پلکان هایی مارپیچ...و در اخر...
درکوب شیردال!
که حاکی از رسیدن تامی به دفتر مدیر بود.
غـــــــژژژژژ
لوموس!
نور ضعیفی از چوبدستیش بیرون زد.
حالا باید دنبال چه میبود؟قفسه هارا یکی یکی بازرسی میکرد.کمد بسته ای را دید.بازش کرد.مملو از کتاب های خاک گرقته و شمشیری بود که غلاف شیشه ای داشت.
باز هم قفسه...یک کمد بسته دیگر...نوری از ان ساطع میشد.به ارامی بازش کرد.ظرفی عمیق بود.حاوی مایعی...نه حاوی گازی...شاید هم مایع...چیزی بین مایع و گاز بود.مانند جیوه براقبود ولی در عین حال شفاف بود.تامی حدود 15 دقیقه فقط محو تماشای قدح شده بود.
وقتی به خود امد جرات نکرد به ان دست بزند.در نتیجه چوبدستی اش را در ان فرو کرد.تصاویری مبهم پدیدار شدند.تامی خم شد تا ان هارا ببیند...نوک دماغش در ان مایع فرو رفت.خود را عقب کشید ولی دیر شده بود.در خاطرات قدح غرق شد...
گروهی را میدید که شنل های سیاهی پوشیده اند...شخصی صورتی مهتابی داشت...چشمانی مارگونه...و به جای دماغ دو حفره در صورتش داشت.
ناگهان خاطره عوض شد.در جنگلی تاریک بود.هاگوارتز پیدا بود...ولی ویرانه!
نوجوانی را دید...به همراه چند شیء مبهم در اطراف خود...او نوجوانی هر پاتر بود...و در دستش رویای همیشگی تامی...تامی سعی کرد ان را از دست هری بگیرد ولی نتوانست.مانند روح شده بود.خاطرات به سرعت عوض شدند...ولی یک چیز در انها مشترک بود...
جنگل!
-امیدوارم به اندازه کافی دید زده باشی براون.چون اجازه نمیدم به دزدیت ادامه بدی!
شخصی بازوی تامی را گرفت و او را از قدح بیرون اورد.او مک گوناگال با چهره ای برافروخته بود.
تامی:پروفسور من...بخا نمیخواستم که...ببخشید من فقط...
-ساکت!چطور جرات کردی براون؟چطور وارد شدی؟ها؟برام مهم نیست.فقط زود برگرد به خواب گاهت.
.........................
تامی برگشت ولی با ذهنی مشغول.جنگل ممنوعه؟ولی کجای ان؟یک راه بیشتر برای امتحان کردن وجود نداشت...
.........................
ذهنش خسته بود.صدای خش خش برگ ها که زیر پایش خرد میشدند نیز بر اضطرابش می افزود.هوا بسیار سرد بود.
-اینجا چی میخوای ادم جوان؟
تامی با وحشت به پشت سرش نگاه کرد.سانتوری بلند قامت و خشمگین پشت سرش بود.
-من ... من...
یادش به مادرش افتاد...شجاعتش مضاعف شد و جواب داد:
-میدونم که توی جنگل ممنوعست.کجاست؟
سانتور جا خورد.
-چی کجاست؟
-سنگ.سنگ حیات مجدد.
-امشب چیز های عجیبی در اسمان دیدم.تو رو هم دیدم.همینطور همکاری یک سانتور با یک بشر رو دیدم.شاید...خب دنبالم بیا.
سانتور بسیار سریع بود.در اعماق جنگل میتاخت ولی تامی خود را به او رساند.
سانتور گفت:
-تا اونجایی که اجازه داشتم بهت گفتم.تنها راهنمایی.چوبدستیتو رها کن.هر جا افتاد همونجاست.
و به سرعت از تامی دور شد.
تامی این حقه را بلد بود.زیر پایش را نگاه کرد و شروع به کندن کرد.دست هایش یخ زده و خسته بودند.صدای خش خشی از بقلش می امد ولی توجه نکرد.بالاخره یافت.مطابق روایت بیدل نقال سه بار ان را چرخاند و بعد مادرش...دوباره صورتش را دید.ولی اشکالی در کار بود.مانند داستان بیدل مادر او هم خوشحال نبود.ولی ناگهان چهره مادر بشاش شد.همچنین تامی دردی در قوزک پایش احساس کرد.بله.ماری کنارش بوده و نفهمیده بود.زهر داشت اثر میکرد...
دست در دست مادرش...پرواز میکرد...پروازی فراتر از اذرخش...فراتر از ابر ها...فراتر از زمین...
پروازی ابدی...
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

[img]http://www.jadoogaran.org/ima
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه:يک روز بدون جادو در يک شهر یا دهکده پرت ماگلي!
____________________________________
-ببخشید، میتونم کمکتون کنم؟
اهمیتی نداد.احتمالا او مخاطب صاحب صدا نبود.
صدای سوت قطار به طرز غیر قابل تحملی بلند بود.شباهتی به قطار هاگوارتز نداشت.گرد و خاک لباس عجیبش را تکاند. طبق گفته آنتونین این لباس معمول ماگلهای این شهر بود.گرچه خوشحال بود که شبیه لباسهای پرورشگاه نیست، ولی قطعا او ردا را ترجیح میداد.تحمل گریم سنگین روی صورتش هم کار چندان ساده ای نبود.ولی چاره ای نداشت.نباید جلب توجه میکرد...
نگاهی به اطراف انداخت.همه جا ناآشنا بود.باید ادوارد پیر را پیدا میکرد.نام این شهر و اسم ادوارد آخرین چیزهایی بود که اولیواندر زیر شکنجه بلاتریکس اعتراف کرده بود.مطمئنا ادوارد پیر،استاد چوب دستی ساز، قادر بود نیروی جادویی از دست رفته او را برگرداند یا حداقل راه حلی به او نشان بدهد.چه کسی باور میکرد نیروی خارق العاده لرد سیاه بدون هیچ دلیلی بطور ناگهانی ازبین رفته باشد....باید هر طور شده ادوارد را پیدا میکرد.برای دومین بارصدا را شنید.
-ببخشید، میتونم کمکتون کنم؟
لرد سیاه با دیدن پیرمرد ژنده پوشی که با لبخندی که بشدت به لبخند دامبلدور شباهت داشت به او نزدیک میشد، اخمی کرد و از او فاصله گرفت.
-به من نزدیک نشو پیر مرد کثیف!موجود بی ارزشی مثل تو چه کمکی میتونه به یه لرد بکنه؟
چهره پیرمرد با شنیدن کلمه لرد در هم رفت.
-خب جناب لرد...کاش چن تا از برده هاتونو با خودتون میاوردین که مراقبتون باشن.چون اگه درست دیده باشم اون دو تا بچه جیبتونو زدن.
لرد سیاه به سختی جمله "جیبتونو زدن" را هضم کرد.
-یا سالازار کبیر...پولای ماگلیم!حالا چطوری خودمو به مغازه ادوارد برسونم؟
با خشم و ناامیدی بطرف دو جوانی که روی نیمکتی نشسته بودند رفت.کاغذی را که آدرس مغازه روی آن نوشته شده بود به آنها نشان داد و بدون اینکه سعی در پنهان کردن لحن طلبکارانه اش داشته باشد گفت:
-هی،شما دوتا...من میخوام برم اینجا...
یکی از پسرها لبخندی زد.
خب...میتونی بری...از نظر ما هیچ اشکالی نداره.
چهره لرد سیاه از خشم سرخ شد.اگر چوب دستیش کار میکرد...به سختی خشمش را کنترل کرد.
-من اینجا غریبه هستم.تو ایستگاه جیبمو بردن!
-جیبتو بردن؟منظورت جیبتو زدنه؟انگار واقعا غریبه ای.خب ببین...حالا که پول نداری دو سه ساعتی باید پیاده گز کنی.جایی که میخوای بری خیلی دوره.از این خیابون که بری میرسی به یه.....
لرد سیاه چیززیادی از حرفهای مرد متوجه نشد.ولی به طرف خیابانی که او اشاره کرده بود به راه افتاد.یازده سال بصورت یک ماگل زندگی کرده بود.ولی درمحدوده پرورشگاه...چیزی از دنیای واقعی نمیدانست.هرگز تا این حد احساس ناامنی و حقارت نکرده بود.
-آقا دخترمو ندیدی؟چهارسالشه...یه لباس قرمز...
زن جوان جمله اش را ناتمام گذاشت.نگاهش به نقطه ای ثابت ماند...با دیدن دخترش که شادمانه بطرف خیابان میرفت فریادی کشید و وحشتزده بطرف او دوید.درست در ثانیه آخر دخترک را از برخورد با اتومبیلی که در حال رد شدن بود نجات داد.او را در آغوش گرفت و درحالیکه از شدت هیجان نفس نفس میزد به کنار خیابان برگشت.
لرد با ناباوری به آن دو خیره شده بود.ظاهرا سعی در درک موضوعی داشت.
-چرا این کارو کردی؟ممکن بود خودت بمیری...
زن بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد.
-هیچ معلومه چی داری میگی؟خب بمیرم...اون دخترمه...
چقدر این صحنه برایش آشنا بود.فداکاری مادرانه..چه نفرت انگیز.با خودش فکر کرد:
-خوشحالم که مادر من همچین عقاید مسخره ای نداشت.
واقعا خوشحال بود؟....ترجیح داد جواب سوال خودش را ندهد.
چند ساعت بعد...
خسته شده بود...واقعا خسته...معنی خستگی را بعد از سالها عمیقا درک میکرد.جمله "پول نداری؟وقتی همه ظرفا رو شستی میفهمی پول ندارم یعنی چی...مرتیکه کچل" هنوز در گوشش زنگ میزد.بهای سنگینی برای یک وعده غذا پرداخته بود.
از اینکه اجازه همراهی به مرگخوارانش نداده بود کمی احساس پشیمانی میکرد.ولی عاقلانه نبود در این شرایط رازش را به کسی بگوید.وانمود میکرد برای پیشگیری از وقوع چنین اتفاقی، دست به تحقیق و جستجو زده.نقشش را ماهرانه بازی کرده بود.
بالاخره به مقصدش رسید.مغازه در کثیفترین و پستترین محله شهر قرار داشت.با انسانهایی فقیر و بی ارزش...حتی رغبت نمیکرد نگاهی به چهره های خسته و شکسته شان بیندازد.
مغازه تعطیل بود.در گوشه ای به انتظار آمدن ادوارد نشست.
-بفرمایین...
وحشتزده از صدایی که شنیده بود چوب دستیش را بیرون کشید.ولی وقتی به خاطر آورد که نیرویی ندارد آنرا دوباره سرجایش گذاشت و به گوینده جمله خیره شد.پیرمردی روی زمین، کنار آتشی که روشن کرده بود نشسته بود.لرد سیاه نگاه تحقیرآمیزی به غذای ساده و مختصر پیرمرد انداخت.
-چی میخوای؟
پیرمرد لبخند زد.
-چیزی نمیخوام. دیدم یه ساعته اینجا نشستی.ظاهرا جایی نداری بری.اگه مایل باشی خوشحال میشم شام مهمون من باشی.
با تعجب پرسید:
-خوشحال میشی؟برای چی؟توکه منو نمیشناسی...در مقابلش چی میخوای؟
پیرمرد با صدای بلند خندید.
-در مقابل چی؟این چند تیکه نون؟!تا حالا کسی بدون چشمداشت کاری برای تو نکرده پسرم؟!
به دوستان و اطرافیانش فکر کرد....جواب سوال منفی بود...غذای پیرمرد دیگر به نظرش محقرانه نمی آمد.گرسنه بود.غرورش را کنار گذاشت و با حالتی مسخ شده به او پیوست.
-منتظر کسی هستی؟
-ادوارد...صاحب این مغازه.نمیدونی کی پیداش میشه؟
پیر مرد آهی کشید.
-ادی خله؟...اون دیگه اینجا نمیاد.بعد از مرگ زن و سه تا پسرش یه جورایی خل و چل شد.میگفت یه جادوگر سیاه اونا رو کشته و ازشون...بذار ببینم چی بود...آهان...اینفری درست کرده....وقتی دید کسی حرفاشو باور نمیکنه مغازه رو ول کرد و آواره کوچه و خیابون شد.هر شب یه جایی میخوابه.شنیدم تازگیا تو ایستگاه قطار دیدنش.هر روز میره اونجا و به مردم کمک میکنه، به این امید که یه روز خانوادش از یکی از قطارا پیاده بشن....پیرمرد بی آزاریه...چیکارش داری؟
لرد سیاه بهت زده از جایش بلند شد.زیر لب تشکری کرد.مقصد بعدیش مشخص بود.
با راهنمایی پیر مرد وسکه کوچکی که از او گرفته بود بطرف ایستگاه اتوبوس حرکت کرد.جایی که ایستگاه نام داشت نیمکت کوچکی مملو از ماگلهای کلافه و ظاهرا عصبانی بود!
چاره ای نبود.به جایی که مرد اشاره کرده بود رفت.دو دخترجوان که روی نیمکت نشسته بودند نگاهی به او انداختند.پچ پچی کردند و بدون ترس از شنیده شدن صدایشان، زدند زیر خنده!
لرد با دستپاچگی دستی به کت و شلوار کهنه اش کشید.در دنیای جادویی هم اهمیت چندانی به سرو و وضعش نمیداد.ولی ردای سیاه ساده اش هرگز اسباب تمسخر کسی را فراهم نکرده بود.ظاهرا در دنیای ماگلی این مسائل مهمتر بودند.با رسیدن اتوبوس نفس راحتی کشید.هرگز از از اینکه در تیررس نگاه دیگران باشد، تا این حد احساس تشویش و نگرانی نکرده بود.هرگز تا این حد تحقیر نشده بود.معمولا همه نگاههایی که به سوی او معطوف میشد دو حالت داشت:وحشتزده یا تحسین آمیز...که هر دو برای او قابل قبول بود.
پس از طی مسافتی طولانی از اتوبوس پیاده شد و بطرف ایستگاه قطار حرکت کرد...دو پسر بچه جیب بر به دنبال شکار جدیدی میگشتند.حتی قدرت و نیروی کافی برای مقابله با آنها را هم نداشت.پولها را فراموش کرد.
تشخیص ادوارد بین مسافران کار سختی نبود.مرد هم او را دید و لبخند دوستانه ای زد.در طی آن روز برای دومین بار در مقابل هم قرار گرفته بودند.
ولی با یک تفاوت کوچک...
این بار لرد سیاه بود که نفس عمیقی کشید و با گامهای مردد بطرف او رفت.
-ببخشید ...ممکنه کمکم کنین؟
____________________________________
-ببخشید، میتونم کمکتون کنم؟
اهمیتی نداد.احتمالا او مخاطب صاحب صدا نبود.
صدای سوت قطار به طرز غیر قابل تحملی بلند بود.شباهتی به قطار هاگوارتز نداشت.گرد و خاک لباس عجیبش را تکاند. طبق گفته آنتونین این لباس معمول ماگلهای این شهر بود.گرچه خوشحال بود که شبیه لباسهای پرورشگاه نیست، ولی قطعا او ردا را ترجیح میداد.تحمل گریم سنگین روی صورتش هم کار چندان ساده ای نبود.ولی چاره ای نداشت.نباید جلب توجه میکرد...
نگاهی به اطراف انداخت.همه جا ناآشنا بود.باید ادوارد پیر را پیدا میکرد.نام این شهر و اسم ادوارد آخرین چیزهایی بود که اولیواندر زیر شکنجه بلاتریکس اعتراف کرده بود.مطمئنا ادوارد پیر،استاد چوب دستی ساز، قادر بود نیروی جادویی از دست رفته او را برگرداند یا حداقل راه حلی به او نشان بدهد.چه کسی باور میکرد نیروی خارق العاده لرد سیاه بدون هیچ دلیلی بطور ناگهانی ازبین رفته باشد....باید هر طور شده ادوارد را پیدا میکرد.برای دومین بارصدا را شنید.
-ببخشید، میتونم کمکتون کنم؟
لرد سیاه با دیدن پیرمرد ژنده پوشی که با لبخندی که بشدت به لبخند دامبلدور شباهت داشت به او نزدیک میشد، اخمی کرد و از او فاصله گرفت.
-به من نزدیک نشو پیر مرد کثیف!موجود بی ارزشی مثل تو چه کمکی میتونه به یه لرد بکنه؟
چهره پیرمرد با شنیدن کلمه لرد در هم رفت.
-خب جناب لرد...کاش چن تا از برده هاتونو با خودتون میاوردین که مراقبتون باشن.چون اگه درست دیده باشم اون دو تا بچه جیبتونو زدن.
لرد سیاه به سختی جمله "جیبتونو زدن" را هضم کرد.
-یا سالازار کبیر...پولای ماگلیم!حالا چطوری خودمو به مغازه ادوارد برسونم؟
با خشم و ناامیدی بطرف دو جوانی که روی نیمکتی نشسته بودند رفت.کاغذی را که آدرس مغازه روی آن نوشته شده بود به آنها نشان داد و بدون اینکه سعی در پنهان کردن لحن طلبکارانه اش داشته باشد گفت:
-هی،شما دوتا...من میخوام برم اینجا...
یکی از پسرها لبخندی زد.
خب...میتونی بری...از نظر ما هیچ اشکالی نداره.
چهره لرد سیاه از خشم سرخ شد.اگر چوب دستیش کار میکرد...به سختی خشمش را کنترل کرد.
-من اینجا غریبه هستم.تو ایستگاه جیبمو بردن!
-جیبتو بردن؟منظورت جیبتو زدنه؟انگار واقعا غریبه ای.خب ببین...حالا که پول نداری دو سه ساعتی باید پیاده گز کنی.جایی که میخوای بری خیلی دوره.از این خیابون که بری میرسی به یه.....
لرد سیاه چیززیادی از حرفهای مرد متوجه نشد.ولی به طرف خیابانی که او اشاره کرده بود به راه افتاد.یازده سال بصورت یک ماگل زندگی کرده بود.ولی درمحدوده پرورشگاه...چیزی از دنیای واقعی نمیدانست.هرگز تا این حد احساس ناامنی و حقارت نکرده بود.
-آقا دخترمو ندیدی؟چهارسالشه...یه لباس قرمز...
زن جوان جمله اش را ناتمام گذاشت.نگاهش به نقطه ای ثابت ماند...با دیدن دخترش که شادمانه بطرف خیابان میرفت فریادی کشید و وحشتزده بطرف او دوید.درست در ثانیه آخر دخترک را از برخورد با اتومبیلی که در حال رد شدن بود نجات داد.او را در آغوش گرفت و درحالیکه از شدت هیجان نفس نفس میزد به کنار خیابان برگشت.
لرد با ناباوری به آن دو خیره شده بود.ظاهرا سعی در درک موضوعی داشت.
-چرا این کارو کردی؟ممکن بود خودت بمیری...
زن بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد.
-هیچ معلومه چی داری میگی؟خب بمیرم...اون دخترمه...
چقدر این صحنه برایش آشنا بود.فداکاری مادرانه..چه نفرت انگیز.با خودش فکر کرد:
-خوشحالم که مادر من همچین عقاید مسخره ای نداشت.
واقعا خوشحال بود؟....ترجیح داد جواب سوال خودش را ندهد.
چند ساعت بعد...
خسته شده بود...واقعا خسته...معنی خستگی را بعد از سالها عمیقا درک میکرد.جمله "پول نداری؟وقتی همه ظرفا رو شستی میفهمی پول ندارم یعنی چی...مرتیکه کچل" هنوز در گوشش زنگ میزد.بهای سنگینی برای یک وعده غذا پرداخته بود.
از اینکه اجازه همراهی به مرگخوارانش نداده بود کمی احساس پشیمانی میکرد.ولی عاقلانه نبود در این شرایط رازش را به کسی بگوید.وانمود میکرد برای پیشگیری از وقوع چنین اتفاقی، دست به تحقیق و جستجو زده.نقشش را ماهرانه بازی کرده بود.
بالاخره به مقصدش رسید.مغازه در کثیفترین و پستترین محله شهر قرار داشت.با انسانهایی فقیر و بی ارزش...حتی رغبت نمیکرد نگاهی به چهره های خسته و شکسته شان بیندازد.
مغازه تعطیل بود.در گوشه ای به انتظار آمدن ادوارد نشست.
-بفرمایین...
وحشتزده از صدایی که شنیده بود چوب دستیش را بیرون کشید.ولی وقتی به خاطر آورد که نیرویی ندارد آنرا دوباره سرجایش گذاشت و به گوینده جمله خیره شد.پیرمردی روی زمین، کنار آتشی که روشن کرده بود نشسته بود.لرد سیاه نگاه تحقیرآمیزی به غذای ساده و مختصر پیرمرد انداخت.
-چی میخوای؟
پیرمرد لبخند زد.
-چیزی نمیخوام. دیدم یه ساعته اینجا نشستی.ظاهرا جایی نداری بری.اگه مایل باشی خوشحال میشم شام مهمون من باشی.
با تعجب پرسید:
-خوشحال میشی؟برای چی؟توکه منو نمیشناسی...در مقابلش چی میخوای؟
پیرمرد با صدای بلند خندید.
-در مقابل چی؟این چند تیکه نون؟!تا حالا کسی بدون چشمداشت کاری برای تو نکرده پسرم؟!
به دوستان و اطرافیانش فکر کرد....جواب سوال منفی بود...غذای پیرمرد دیگر به نظرش محقرانه نمی آمد.گرسنه بود.غرورش را کنار گذاشت و با حالتی مسخ شده به او پیوست.
-منتظر کسی هستی؟
-ادوارد...صاحب این مغازه.نمیدونی کی پیداش میشه؟
پیر مرد آهی کشید.
-ادی خله؟...اون دیگه اینجا نمیاد.بعد از مرگ زن و سه تا پسرش یه جورایی خل و چل شد.میگفت یه جادوگر سیاه اونا رو کشته و ازشون...بذار ببینم چی بود...آهان...اینفری درست کرده....وقتی دید کسی حرفاشو باور نمیکنه مغازه رو ول کرد و آواره کوچه و خیابون شد.هر شب یه جایی میخوابه.شنیدم تازگیا تو ایستگاه قطار دیدنش.هر روز میره اونجا و به مردم کمک میکنه، به این امید که یه روز خانوادش از یکی از قطارا پیاده بشن....پیرمرد بی آزاریه...چیکارش داری؟
لرد سیاه بهت زده از جایش بلند شد.زیر لب تشکری کرد.مقصد بعدیش مشخص بود.
با راهنمایی پیر مرد وسکه کوچکی که از او گرفته بود بطرف ایستگاه اتوبوس حرکت کرد.جایی که ایستگاه نام داشت نیمکت کوچکی مملو از ماگلهای کلافه و ظاهرا عصبانی بود!
چاره ای نبود.به جایی که مرد اشاره کرده بود رفت.دو دخترجوان که روی نیمکت نشسته بودند نگاهی به او انداختند.پچ پچی کردند و بدون ترس از شنیده شدن صدایشان، زدند زیر خنده!
لرد با دستپاچگی دستی به کت و شلوار کهنه اش کشید.در دنیای جادویی هم اهمیت چندانی به سرو و وضعش نمیداد.ولی ردای سیاه ساده اش هرگز اسباب تمسخر کسی را فراهم نکرده بود.ظاهرا در دنیای ماگلی این مسائل مهمتر بودند.با رسیدن اتوبوس نفس راحتی کشید.هرگز از از اینکه در تیررس نگاه دیگران باشد، تا این حد احساس تشویش و نگرانی نکرده بود.هرگز تا این حد تحقیر نشده بود.معمولا همه نگاههایی که به سوی او معطوف میشد دو حالت داشت:وحشتزده یا تحسین آمیز...که هر دو برای او قابل قبول بود.
پس از طی مسافتی طولانی از اتوبوس پیاده شد و بطرف ایستگاه قطار حرکت کرد...دو پسر بچه جیب بر به دنبال شکار جدیدی میگشتند.حتی قدرت و نیروی کافی برای مقابله با آنها را هم نداشت.پولها را فراموش کرد.
تشخیص ادوارد بین مسافران کار سختی نبود.مرد هم او را دید و لبخند دوستانه ای زد.در طی آن روز برای دومین بار در مقابل هم قرار گرفته بودند.
ولی با یک تفاوت کوچک...
این بار لرد سیاه بود که نفس عمیقی کشید و با گامهای مردد بطرف او رفت.
-ببخشید ...ممکنه کمکم کنین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج