-خب دیگه... رسیدیم. پیاده شید... عه اینا کجا رفتن؟
سوسک که با خیال حمل دو عدد جادوگر، تمام مسیر برج رو رفته بود، تام و جیمز را بین راه پایین انداخته و خود متوجه این اتفاق نشده بود. تام که به لبه تیزی از برج آویزون شده بود، حتی توی اون وضعیت هم تو سر و کله جیمز میزد اما جیمز همچنان خونسرد بود:
-آخه سوسک؟ سوسک؟ لامصب سوسک؟ چیز دیگه ای نبود ما رو سوارش کنی؟
-در فراسوی نا امیدی همچنان امید هست تام.
-خف بابا. جملات امیدوار کننده واسه من بلغور نکن. یا شنلم رو آزاد میکنی و هر جفتمون رو از اینجا نجات میدی یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی تسترال.
تام عصبانی بود. خیلی هم عصبانی بود. هر لحظه شدت عصبانیت تام بیشتر میشد و جیمز همچنان خونسرد بود و برای اذیت کردن تام کم نمیذاشت. با هر بدبختی بود، جیمز شنل تام رو آزاد کرد و اون رو بالا کشید. حالا لبه پرتگاه بودن و باید خودشون رو به بالاترین نقطه برج میرسوندن.
-نظری نداری تام؟
-از من میپرسی عمه تسترال؟
-جز تو کسی نیست اینجا ازش بپرسم.
تام کم کم به اوج عصبانیت خودش میرسید و چیزی نمونده بود بزنه خودش و جیمز رو شتک کنه که دید از آسمون چیزی به سمتشون میاد:
-ازون بالا کفتر میایه...
-کاری نکن اسمتو روی تکه سنگی بنویسم و جلوی همین برج خاکت کنم جیمز. بهتره منتظر بمونیم ببینیم چی داره نزدیک میشه. شاید بتونه کمکمون کنه.
ساعت ها گذشت ولی اون شی همچنان توی راه بود. کم کم هوا، رو به تاریکی میرفت و جیمز و تام، در لبه قسمتی از برج گیر افتاده بودن و همچنان منتظر بودن ببینن اون کفتر که داره از آسمان میایه، بالاخره میایه یا نمیایه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


سیریوس عمرا نمی تونست اینجوری توضیح بده.
نقشت چی هست ؟


