جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
63 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1392 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
زیر زمین

دامبلدور که پس از ایجاد جادوهای حفاظتی میخواست بره بیرون پشیمون میشه و شرط های حفاظتی رو عوض میکنه:

۱. شخص باید هدفش نگهداری از مدارک باشد نه استفاده از آن

۲.شخص باید عشق و امید و ایمان داشته باشد

۳.شخصی که نشانه ی صاعقه روی پیشانیش دارد شامل نمیشود

۴. فرد تنها قادر به دسترسی به نسخه ی کپی صندوقچه و مدارک دارد و نسخه ی اصلی تا ابد مصون است

سپس کمی فکر میکنه و میبینه بهتره صندوقچه تو جیب فرد ظاهر بشه که عوارض جانبیش به خودش مربوطه.

و سپس دامبلدور غیب میشه.





آشپزخانه

مالی پس از برداشت کمی خاک از باغچه به سمت آشپزخونه میره تا تو بشقاب بذاره

ریموس وارد میشه و میگه:

-اینا خیلی مشکوک میزنن

-آره. ولی چه میشه کرد باید پول در بیاریم، دخترا کمی برین اونطرف تر بخوابین من اینجا کار دارم.

-میگم اون معجون تشخیص هویت داری؟

- یعنی میگی مرگخوارن؟

-هیچ بعید نیست.

- باشه میریزم. به نظرت خاک با اسفناج قسنگ تر میشه یا با لیمو؟




بار کافه

سه مرد داشتن با هم پچ پچ میکردن:

-میگم حسابشون رو برسیم؟

مرد دیگر نگاهی به علامت روی دستش میکنه و میگه:

-عجله ای نیست.

-آره. بهتره اولا خوب بخوریم و بیاشامیم بعدش که پول خواستن شروع میکنیم.

-مگر اینکه لرد سیاه کارمون داشته باشه اونوقت...

-اونوقت غذامون رو میریزیم تو یکبار مصرف و میبریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1392 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه

محفلی ها برای باز کردن کافه بعد از مدت ها تصمیم به تمیز کردن کافه گرفتند و با کمک هم این کار را انجام دادند. در زمانی که اکثر محفلی ها از شدت خستگی جایی پهن شده بودند و خواب شکست دادن لرد سیاه را میدیدند استرجس به زیر زمین رفته و صندوق مهمی را پیدا کرد . اما درست لحظه ای که میخواست از ماهیت داخل صندوق پرده بردارد سروکله ی آلبوس پیدا میشود.
زمانی که آلبوس سعی داشت حواس استر را درباره ی صندوق پرت کند ریموس میرسد و به آلبوس خبر میدهد که اسنیپ درباره ی صندوق به لرد سیاه اطلاع داده است. با آمدن اسنیپ آلبوس از او میپرسد که ریموس راست میگوید؟ اما اسنیپ تکذیب کرده و به دلایلی با استر زد و خورد میکند.
بعد از این اتفاق آلبوس با کمک آینه ی نفاق انگیز صندوق را مخفی می کند . (برای اطلاعات بیشتر به پست گلرت مراجعه کنید).


---------------------

در همین هنگام درباز میشود و سه مرد شنل پوش داخل میشوند.

- تعطیله آقایون، بفرمایید بیرون.

ریموس بعد از گفتن این حرف سعی کرد با دست مانع از بیشتر داخل شدن آنها شود اما آنها بدون اعتنا به حرف های ریموس به سمت بار سفید رنگ کافه رفتند و نشستند.

مالی ویزلی که از آمدن آنها خوشحال شده بود رو به ریموس گفت :

- ریموس آقایون خستند، چیکارشون داری؟ این کافه بعد از مدت ها باز شده و چه مشتری بهتر از سه مرد شنل پوش مرموزِ خطرناک که هر لحظه ممکنه ما محفلیا و 120 تا بچه ام رو بکشن و غارت کنند؟ :worry:

- مالی تو حالت خوبه؟

- البته!! فقط یه خورده از اومدن مشتری نروس شدم ، نیست که خیلی وقت بود مشتری از نزدیک ندیده بودم، واسه همینه .

- سپس به سمت آن سه مرد آمد و گفت :

- آقایون چی میل دارن؟

- من یه مورف گلاشه میخوام
- منم یه مقداری خاک میخوام ، استخون هام داره ذوق ذوق میکنه .

مرد اولی رو به دومی کرد و گفت :
- داداش ، این خاک و قبر درمانی و اینا فایده نداره ، دوای تو دشت منه .
- صد دفعه گفتم که از این چیزای تو نمیخوام .

مالی بی اعتنا به آن دو به سمت سومی که گویا از بقیه پیرتر بود رفت و گفت :
- شما هم مثل این رفیقات چیز عجیب غریبی میل داری پدر جان؟

مرد سرش را بالا آورد و از پشت ابروهای پرپشتش نگاهی به مالی کرد و گفت :

- یَک لیوان کافه گلاسه برایم آوردیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1391 04:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از بیان این سخنان هرکدام از بچه ها به دنبال کار خود رفتند و دامبلدور چوب جادوگری اش را به سمت دماغ عقابی اش که حالا چندین برابر اندازه ی عادی اش بود برد , طلسمی را که از پری مهربان دوست پینوکیو آموخته بود را بر روی آن اجرا کرد.در عرض چند ثانیه بینی دامبلدور به حالت عادی برگشت.

دامبلدور پس از سامان دادن به بینی منقار شکلش به سمت زیر زمین رفت و بعد از اضافه کردن چند طلسم محافظتی دیگر به صندوقچه عزیزش آینه ی نفاق انگیز را در زیرزمین کار گذاشت و لبخندی شیطانی سرتاسر چهره اش را پوشاند.در ذهنش به دنبال جایی برای ظاهر شدن صتدوقچه ی قیب شده درون آینه گشت.ابتدا ذهنش به جایی راه نداشت ولی سپس جواب را یافت, دو شرط برای ظاهر شدن صندوقچه گذاشت:

شرط اول:"شخص باید مقدار ریشش از مقدار مویش بلندتر باشد"

شرط دوم:"شخص باید حتما" از اعماق قلبش قصد استفاده از صندوقچه را داشته باشد."

همچنین محل ظاهر شدن صندوقچه را پشت آینه تنظیم کرد و پس از آن با خیال راحت از پله ها ی زیر زمین بالا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در کافه
البوس نشسته بود و دور ش هری ، جرج ، رون نشسته بودن .
البوس گفت : ما بودیم استر بود ریموس بود اه اسوروس هم بود
هری گفت : سوروس ؟ کدوم سوروس ؟
البوس گفت : سوروس اق اسنیپ
خلاصه اکی خوردیم به سلامتی جمع ، یک خوردیم گفتیم یا حق نفهمیدیم چی چی شد که اوضاع مرلین زیر خاک پا شد . استر ریموس شروع کردن دعوا کردن که یک دفعه منم زدن تو به میری ناراحت شدم رفتن تو پکر خجالت نمی کشیدن من با این سن زدن گفتم : منو می زنی ؟
گفت : پس چی من ولدمورت زدم تو که جا خود داری .
خلاصه گفتم : رته ته ؟
گفت : پته ته
این گفت به جون خواهرم اریانا قسم یک کف گرگی زدم تو صورت اش .
ریموس گفت : منو می زنی با مشت زد تو صورتم
حالا که می بینی باهم قهر کردیم
استر هم که رفت بیمارستان سنت مانگو
حالا هم شما بگو که ما زدیم تا ریا نشه ! .
نامردا سه در برابر یک بودن خوب ...
ادامه دارد ...... ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس:مهم نیست حالا کیا بهتون گفتن؟
آلبوس:اونا..نه...خودت!
-خودم؟
استر و ریموس زیر لبی خندیدند
آلبوس لگدی ب پای هر دوشون زد ریموس که از درد روی زمین افتاد استر هم که یک دفعه بهش شوک وارد شده بود چک محکمی به سوروس زد
سوروس هم چکی به استر زد و با این حال دعوا شروع شد.
هی استر میزد سوروس دنبالش(12345باز)
آلبوس جوگیر شده بود و با هیجان میگفت:بزن بزن تو میتونی سوروس بزن!بزن!بزن!بزن!
ریموس از روی زمین بلند شد و وقتی دید آلبوس دارد جو میده اونم شروع کرد:بدو بدو بدو استر تو میتونی!
آلبوس از بس هیجان زده شده بود یک چک محکم به ریموس زد و ریموس هم ریش آلبوس را کشید.
دعوای آلبوس و ریموس هم شروع شد تا اونا شروع کردند استر و سوروس تمام کردند و در حالی که قدم قدم از ان ها دور میشدند سوروس یک دفعه چنان دادی زد که استر پرید دو متر بالا تر.
سوروس فریاد میزد:بزن آلبوس بزن!تو میتونی بزن!
استر از ترس داد زد:یا مرلین!
سوروس تو گوشی محکمی به استر زد و گفت:ساکت شو!
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1391 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس گفت: من به اینا میگم شما باهوشید میگن نه، آره مثل اینکه سوروس به لرد سیاه خبرچینی مارو میکنه، البته این ویزلی ها چون از سوروس بدشون میاد ممکنه بخوان براش شایعه درست کنن، ولی از سوروس این کار بعید نیست، نخ سوزن اینکه الآن رفته اونجا...

دامبلدور گفت:
پس که اینطور حالا چه خبرهایی از ما به تام میده؟باید یه بار ازش بپرسم

استرجس که کم مونده بود یدونه از اون طلسمای توپ واسه رفع اعصاب خورکنی به آلبوس بفرسته گفت: دامبلدورجان بله مثل اینکه حتما باید این سوال رو از سوروس بپرسید ولی فکر نمیکنید که ممکنه بهتون جواب نده؟

- اوه اونم هست ممکنه. پس ما باید خودمون این قضیرو کشف کنیم، کی این ماموریت خطیر رو به عهده میگیره؟

که ناگهان صدای آشنایی گفت: من.

صدای اسنیپ بود که برگشته بود.

دامبلدور با خوشحالی گفت: اوه، سوروس چه خوب شد که برگشتی میشه بگی اونجا به لرد سیاه چیا گفتی؟

سوروس گفت: دامبلدور لرد سیاه دیگه کیه؟ تو فکر کردی من بهت خیانت میکتم؟

دامبلودر نگاهی از روی خشم به ریموس و استرجیوس انداخت و رو به سوروس گفت:

البته که نه مثل اینکه دوباره کمی قاطی کردم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1391 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لامپ کوچکی بالای سر استرجس روشن شد.
-مچتونو گرفتم پروفسور! شما سوروس رو توی اون صندوقچه قایم کردین.سوروس هم جزو اسناد محفل محسوب میشه.قصد دارین در روز مبادا ازش استفاده کنین.دیدم از گوشه صندوق یه چیزی مثل روغن سرازیر بودا.تیزبینی رو داشتین؟

جمله بعدی ریموس کل ابهت استرجس را از بین برد.
-من نمیدونم درباره کدوم صندوقچه حرف میزنین ولی سوروس یه سر رفت خانه ریدل، گزارش کارای ما رو به اسمشو نبر بده و برگرده.

دامبلدور با تعجب نگاهی به یارانش انداخت.
-کدوم کارا؟ما که کاری نمیکنیم؟!
-همین خوابیدن جینی و چو و بقیه...به اضافه صندوقچه ای که اون پایین قایم کردین.

استرجس که متوجه نگاه متهم کننده دامبلدور شده بود فورا شروع به دفاع از خودش کرد.
-من چیزی بهشون نگفتم.خودت که میدونی.اینا ذاتا فضولن.همین برو بچه های ویزلی کشفش کردن.فکر کرده بودن توش خوراکی پیدا میشه.داشتن سعی میکردن قفلشو بشکنن.من به سختی جلوشونو گرفتم.

دامبلدور با تاسف آهی کشید.گذشته از اینکه محفل هرگز قادر به سیر کردن شکم ویزلی ها نبود، نکته مهم دیگری توجهش را جلب کرده بود.
-این صندلیا چقدر نرم شدن.روکششونو عوض کردین؟

ملت محفلی کم کم داشتند به این نتیجه میرسیدند که بهتر است برای انتخاب رهبر شرط سنی گذاشته شود.لوپین جغد کوچک کافه را برداشت و به آرامی از او پرسید که آدرس خانه سالمندان را بلد است یا نه...با هوهوی مثبت جغد نفس راحتی کشید.
-الان نکته مهمی که شما با این یال و کوپالتون دریافتین همین بود؟!کمی فکر کنین...

دامبل به فکر فرو رفت.
-مرگ آریانا؟...نه بابا.اینو که حل کردیم.روابط من و گلرت؟نه...اینم که قبول کردین.شکل دماغ من؟به اینم که عادت کردین.رمز ورود به دفترم؟اینم که قبلا کشف کردین...آهان...یافتم!گفتی سوروس درباره صندوقچه هم به تام گزارش میده؟!! :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1391 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
به دنبال آلبوس داشت از پله ها بالا میرفت که ناگهان متوجه موضوعی شد .

-آلبوس اگه اسناده محفله و خیلی هم مهمه توی انباری کافه چیکار می کنه ؟

آلبوس برگشت و از پشت عینک نیم دایره ایش نگاهی به استر انداخت و گفت :

- همیشه چیزهای مهم باید جاهایی که انتظارش رو نداری باشن.

استر سکوت کرد و با هم از پله ها بالا رفتند . وقتی به سالن اصلی رسیدند آلبوس متوجه شد که همه ی اعضای محفل خواب هستند .

- اینا چرا خوابن؟

- بعد هزار سال اومدیم یه دستی رو کافه کشیدیم تا تمیز شه ، معلومه که همه خسته میشن ، واسه همین بیچاره ها خوابشون میبره .

آلبوس دستی به ریش نقره ای فامش کشید و بعد از گذراندن تک تک اعضای محفل از زیر چشمان تیز بینش گفت :

- راستی ، من سوروس رو اینجا نمی بینیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: شنبه 11 شهریور 1391 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس در حالیکه چوبدستیش رو به سمت قفل بزرگ ققنوس شکل که به صندوقچه زده شده بود تا از محتویات درون آن محافظت کنه، میگیره و آروم زمزمه میکنه:

- آلوهومورا!

قفل صدای تلقی میده ولی باز نمیشه، استرجس درحالیکه سایه از از ناراحتی لحظه ای از صورتش رد میشه، دوباره امتحان میکنه:

- آلوهومورا!

ولی قفل همچنان با قدرت به محافظت خود از محتویات داخل صندوقچه ادامه میدهد. استرجس چند بار دیگر هم امتحان کرد ولی هیچ تغییری ایجاد نشد!

- پس نمیخوای باز بشی؟ ببینم جلوی ورد انفجار چطوری میتونی مقاومت کنی!

استرجس چوبدسیتشو بلند میکنه تا ورد انفجار( چی بود اسمش؟ ) رو اجرا کنه که متوجه سایه ای روی دیوار میشه! به سرعت سرش رو بر میگردونه و با قامت افراشته ی آلبوس دامبلدور مواجه میشه!

- سلام استرجس، خوشحالم که میبینمت!

- آ آ آلبوس؟ مگه تو نمرده بودی؟ الان ...

- من خیلی موقع ها میمیرم! ولی همیشه دوباره زنده میشم! یه نگاهی به خاطرتت بنداز!

استرجس درحالیکه به شانس بدش لعنت میفرستاد، با اضطراب خاصی گفت:

- خوشحالم که برگشتی!

- ممنونم عزیزم! راستی، با صندوقچه ی مخصوص من چی کار داری؟

- هیچی، فقط میخواستم ببینم هنوز مثل قبل سالمه یا نه!

- باشه استرجس، میدونی که من بهت اعتماد دارم، و همینطور تو پسر سیفیت خودم هستی! () ولی خودت میدونی که چه چیز هایی توی صندوقچه هستش! اسنادی که حیات محفل به اونا وابسته هستش!

- بله پروفسور! میدونم.

- خیلی خب! من هنوز بقیه رو ندیدم! بیا بریم باید یکمی باهاشون حرف بزنیم!

- چشم پروفسور!

و در حالیکه هنوز داشت به شانس بدش لعنت میفرستاد با دامبلدور به سمت سالن اصلی کافه حرکت کرد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه بد شد ببخشید! هدف فقط بالا آوردن انجمن محفل بعد از مدت ها بودش! میتونید نادیده ش بگیرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه محفل ققنوس
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1391 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- چقدر کثیف و خاک گرفته شده ، ایش... چطوری میخوایم تمیزش کنیم؟!

چو چانگ راست میگفت ، مدت ها بود که کافه محفل به دلایل کاملا سری بسته شده بود و در این مدت نمای بیرونی و داخل کافه بسیار کثیف و چرکین شده بود ، دیگر مرمرهایش آن سفیدی قبل را نداشتند ، شیشه هایش را غبار گرفته بود و دیگر تابلوی معروف "ورود سیاهان ممنوع" مشخص نبود .
حتی مجسمه ی ققنوس که برای زیبایی در جلوی در کافه گذاشته بودند هم از بین رفته بود .

استرجس در حالی که سطل آبی را از زمین بلند می کرد گفت :

- مهم نیست که چقدر سیاهه ، مهم اینه که ما محفل ققنوسیم و میتونیم هرگونه سیاهی رو از بین ببریم.

ویکتور دستمالش را از روی شانه اش برداشت و درحالی که به سمت کافه میرفت گفت :

- الکی شعار نده استر ، اگه مرد بودی یه جنگی راه مینداختی با این سیاهها که ما این قدر حوصلمون سر نره .

الفیاس از بین جمعیت گفت :
- بابا بیخیال جنگ شو ویکتور ، ما همینطوری روزبه روز داریم کمتر میشیم ، یه جنگ که بریم محفل کلوهوم سقط میشه دیگه چیزی ازش نمیمونه...

بعد از همهمه ای ، استر به سمت در رفت و با ذوقی فراوان در را باز کرد .

- آقایون و خانومای سیفید حـــــــــــــــــــــــــــــــملـــــــــــــــــــــه


ساعاتی بعد

همه جا به شدت تمیز و زیبا شده بود ، پنجره ها در نور آفتاب میدرخشیدند ، زمین چوبی کافه مانند صحرایی زیبا شده بود و البته مرمرهای سفید و مجسمه ی بازسازی شده ی ققنوس دوباره به حالت قبل خود برگشته بودند .

اعضای محفل از فرط خستگی هرکدام یکجا پهن شده بودند . ویکتور و الفیاس بین سیب زمینی ها خوابیده بودند ، چو ، بانو ویولت و هرمیون در کف آشپزخانه خوابشان برده بود و بقیه نیز هرکدام در گوشه ای به خواب فرو رفته بودند .

در این زمان استر که کماکان هوشیار و بیدار بود به آرامی از پله های منتهی به زیر زمین پایین رفت و با چوبدستیش راه را روشن کرد .
زیر زمین هنوز خاکی و کثیف بود ، در میان آت و آشغالهایی که از خانه ی گریمولد به اینجا آورده و انبار کرده بودند به سمت گوشه ای از زیر زمین رفت .
صندوق بزرگی را یافت و درحالی که خنده ای شیطانی میکرد گفت :

- این همون چیزیه که میخواستم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز