آرسینوس جیگرold
از وزارت سحر و جادو
- تولد نقش
- 1395/12/19
- آخرین ورود
- دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
- عضویت
- 1391/06/13
- پستها
- 1513
ایگور با شنیدن پاسخ مادام ماکسیم، از مرلین خواسته غار را بخشید به او و درحالی که آخرین شکلات هایش را میخورد، از دفتر خارج شد که ناگهان با یک زیرپاییِ زیبا از سوی آرسینوس پخش زمین شد.
آرسینوس بلافاصله پس از اینکار، جهت جلوگیری از تگری زدن دوباره ایگور، شکلات هارا از مشت وی بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
- حالا میشه بریم؟
- میشه.
ایگور غم زده که شکلات هایش را هم از دست داده بود، از جا بلند شد تا همراه آرسینوس به سوی سرسرای بزرگ بوباتون برود. در راه، آرسینوس که کار با سیستم بلندگوهای نامرئی بوباتون را بلد نبود، سه عدد پاتروناس فرستاد. یکی برای گریفیندوری ها، یکی برای دورمشترانگی ها و دیگری برای دانش آموزان بوباتون.
دقایقی بعد:
آرسینوس و ایگور که میکوشیدند ابهت خود را حفظ کنند، به درهای سنگی سرسرا نزدیک شدند و درها مقابلشان باز شد و سپس دهان آرسینوس باز ماند.
- چرا شماها همتون لباس خواب پوشیدید؟!
دانش آموزان که خمیازه میکشیدند، میخواستند پاسخ دهند، اما با دیدن ایگور کارکاروف که داشت در جیب آرسینوس دنبال شکلات میگشت، از پاسخ ماندند.
اما بالاخره شیرزن بوباتونی، فلور ویزلی، در حالی که گوش همسرش بیل ویزلی را میکشید، جلو آمد.
- ساعت یازده شبه پروفسور! یک ساعت پیش اعلام خاموشی شد و شما مارو کشوندید اینجا!
آرسینوس که متوجه گندی که زده بودند شد، ایگور را انداخت جلو و گفت:
- به هر حال، پروفسور کارکاروف حرف خیلی مهمی دارن باهاتون.
ایگور جلو آمد، نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
- ببینید دانش آموزان گرامی، اون جام آتش و این حرفا همشون خالی بندی بود، شماها همتون باید در مسابقه شرکت کنید، اعتراضم نداریم، برید بخوابید حالا.
سپس آرسینوس و ایگور، پیش از اینکه زمزمه های اعتراض آمیز دانش آموزان اوج بگیرد، از سرسرا خارج شدند و رفتند تا به مادام ماکسیم ملحق شوند...
آرسینوس بلافاصله پس از اینکار، جهت جلوگیری از تگری زدن دوباره ایگور، شکلات هارا از مشت وی بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
- حالا میشه بریم؟

- میشه.

ایگور غم زده که شکلات هایش را هم از دست داده بود، از جا بلند شد تا همراه آرسینوس به سوی سرسرای بزرگ بوباتون برود. در راه، آرسینوس که کار با سیستم بلندگوهای نامرئی بوباتون را بلد نبود، سه عدد پاتروناس فرستاد. یکی برای گریفیندوری ها، یکی برای دورمشترانگی ها و دیگری برای دانش آموزان بوباتون.
دقایقی بعد:
آرسینوس و ایگور که میکوشیدند ابهت خود را حفظ کنند، به درهای سنگی سرسرا نزدیک شدند و درها مقابلشان باز شد و سپس دهان آرسینوس باز ماند.
- چرا شماها همتون لباس خواب پوشیدید؟!

دانش آموزان که خمیازه میکشیدند، میخواستند پاسخ دهند، اما با دیدن ایگور کارکاروف که داشت در جیب آرسینوس دنبال شکلات میگشت، از پاسخ ماندند.
اما بالاخره شیرزن بوباتونی، فلور ویزلی، در حالی که گوش همسرش بیل ویزلی را میکشید، جلو آمد.
- ساعت یازده شبه پروفسور! یک ساعت پیش اعلام خاموشی شد و شما مارو کشوندید اینجا!

آرسینوس که متوجه گندی که زده بودند شد، ایگور را انداخت جلو و گفت:
- به هر حال، پروفسور کارکاروف حرف خیلی مهمی دارن باهاتون.

ایگور جلو آمد، نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
- ببینید دانش آموزان گرامی، اون جام آتش و این حرفا همشون خالی بندی بود، شماها همتون باید در مسابقه شرکت کنید، اعتراضم نداریم، برید بخوابید حالا.

سپس آرسینوس و ایگور، پیش از اینکه زمزمه های اعتراض آمیز دانش آموزان اوج بگیرد، از سرسرا خارج شدند و رفتند تا به مادام ماکسیم ملحق شوند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!




و اما در مورد مسابقه خودت بهتر از من در جریانی تو این مسابقات توانایی دانش آموزان سنجیده میشه در مرحله ی اول شجاعت اون ها باید ارزیابی بشه؛ میدونم کسی که تو گروه گریفیندوره مطمئنا فرد شجاعیه اما نکته ی مهم اینه که یه نفر تو شرایط سخت حضور ذهن داشته باشه یعنی فقط شجاعت کافی نیست باید بتونه عکس العمل مناسب هم نشون بده. خب گفتن این حرف راحته اما مشکل اینه چه جوری این چالش رو باید به وجود بیاریم؟
از اونجایی که نه رون فهمیدو نه هرماینی تجزیه تحلیل کرد جریان چیه، هری جویای اتفاقی که برای دلو جیگر (دقت کنید! دلو جیگر!
)پیش اومده بود شد!

... جیگر تو که خودت واقفی من اصن سنم قد نمیده به این داستانا! منو تو همون بدو ورود به هاگوارتز نطفه م رو چیندن نذاشتن درسمون به این داسانا برسه. مَمَن خدانیامرزمم که ما و آقامونو رها کرد رفت... کودکی ما با سه برادر خداوردی پر شد! مرگ پرگ حالیمون نیس...

