پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

92
نفر همین الان آنلاین‌اند 50 نفر در «انجمن»
2 عضو 90 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

سفر به گذشته (گریفیندور)

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
ایگور با شنیدن پاسخ مادام ماکسیم، از مرلین خواسته غار را بخشید به او و درحالی که آخرین شکلات هایش را میخورد، از دفتر خارج شد که ناگهان با یک زیرپاییِ زیبا از سوی آرسینوس پخش زمین شد.
آرسینوس بلافاصله پس از اینکار، جهت جلوگیری از تگری زدن دوباره ایگور، شکلات هارا از مشت وی بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

- حالا میشه بریم؟
- میشه.

ایگور غم زده که شکلات هایش را هم از دست داده بود، از جا بلند شد تا همراه آرسینوس به سوی سرسرای بزرگ بوباتون برود. در راه، آرسینوس که کار با سیستم بلندگوهای نامرئی بوباتون را بلد نبود، سه عدد پاتروناس فرستاد. یکی برای گریفیندوری ها، یکی برای دورمشترانگی ها و دیگری برای دانش آموزان بوباتون.

دقایقی بعد:

آرسینوس و ایگور که میکوشیدند ابهت خود را حفظ کنند، به درهای سنگی سرسرا نزدیک شدند و درها مقابلشان باز شد و سپس دهان آرسینوس باز ماند.
- چرا شماها همتون لباس خواب پوشیدید؟!

دانش آموزان که خمیازه میکشیدند، میخواستند پاسخ دهند، اما با دیدن ایگور کارکاروف که داشت در جیب آرسینوس دنبال شکلات میگشت، از پاسخ ماندند.
اما بالاخره شیرزن بوباتونی، فلور ویزلی، در حالی که گوش همسرش بیل ویزلی را میکشید، جلو آمد.
- ساعت یازده شبه پروفسور! یک ساعت پیش اعلام خاموشی شد و شما مارو کشوندید اینجا!

آرسینوس که متوجه گندی که زده بودند شد، ایگور را انداخت جلو و گفت:
- به هر حال، پروفسور کارکاروف حرف خیلی مهمی دارن باهاتون.

ایگور جلو آمد، نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
- ببینید دانش آموزان گرامی، اون جام آتش و این حرفا همشون خالی بندی بود، شماها همتون باید در مسابقه شرکت کنید، اعتراضم نداریم، برید بخوابید حالا.

سپس آرسینوس و ایگور، پیش از اینکه زمزمه های اعتراض آمیز دانش آموزان اوج بگیرد، از سرسرا خارج شدند و رفتند تا به مادام ماکسیم ملحق شوند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/03/05
آخرین ورود
پنجشنبه 16 شهریور 1396 13:21
عضویت
1396/03/03
پست‌ها
5
ایگور که داشت سی و چهارمین شکلاتشو باز می‌کرد گفت:
خب حالا یه موضوع جدید غارو چی جوری آماده کنیم؟

مادام ماکسیم آرسینوس رو با با شدت پرت کرد سَرِ جاش و دوباره به همون حالت ماتم زده یقبلش برگشت.

آرسینوس پس از تعویض مجدد ردا، در حالی که زیر لب غر غر میکرد و از نداشتن ردای اضافه مینالید از روی صندلیش بلند شد و گفت:
_به نظر من که در کل داره کسل کننده میشه! اخرش که چی؟
_ممم... خب اگه تعداد منتخبین رو بیشتر کنیم چی ؟
ایگور:
_مَم گه موامِمَم! مَیجامِژ میشمَره... اثلا مَم میگَ...
آرسینوس:وات؟
مادام:
_ایگور ما... واقعا نمیفهمیم تو چی میگی!

ایگور حجم شکلات توی دهنشو به زور بلعید، سپس طی یک حرکت بسیار چیـندیش(!) انگشت اشاره ش رو تا انتها وارد قسمت فوقانی دهانش کرد و مابقی شکلات رو از بین لپ و لثه ش جمع کرد. این مسئله که اون انگشت شکلاتیِ از دهنش خارج شده رو مجددا روی زبونش کشید، و بعد هم با همون انگشت شروع به تمیزکاری مابقی دندون هاش کرد رو چون که نمیخوام خاطرتون رو مُکَدَر کنم نمیگم!
با او دندون های شکلاتیش گفت:
_ای بابا! یه چیزیتون میشه ها! دارم میگم مــَن کـه موافقـَـم! هیجـــانش بیشتره... و خواستم بگم که ... اصلا من میگم از هر مدرسه هر کس که از نظر خودش شجاعتشو داشته باشه کاندید شه. اینجور...

مادام،ایگور رو از روی صندلی بلند کرد و با شوق و شور و شَعَف فریاد زد:
_اینجور کار ما هم راحت تر میــــشه!
_اوه نه واقعا نمیخواستم اینو بگم... آه... نه... شکمم خیلی پُره... مادام من... دارم...
آرسینوس:
_اینجور خودشون خودشونو محک میزنن!
خواهش میکنم تمامش کن مادام... نه ... عــــــــــــــوووووووووووق!

{درون ذهن آرسینوس:}

_ آه... واقعا نفهمیدم بعدش چیشد... من یک لحظه پلک زدم و... اون چی بود؟ ... سونامی اومد؟ ... اوه خدای من... اون مایع لزج و داغ همه ی صورتمو پوشوند... د...د... دلم نمیخواست اون لحظه نفس بکشم ... (فین! فین !)... آه خواهش میکنم من رو با سیم ظرف شویی بسابیدو... و ... لطفا بعدش توی یک شیشه ی بزرگ به میزان کافی اسید بریزید... میخوام تا اَبد اونجا بمونم! نمیخوام هیچوقت نفسی توی این هوای مسموم بکشم!... آه صورتم... صورت نازنینم!

ایگور:
_ اوه شرمنده رفیق... متاسفم!

آرسینوس خیلی اروم دستش رو توی جیبش برد. یک دستمال جیبی سفید دور گل دوزی شده در اورد. خیلی اروم و با طُمانینه استفراغ ایگور رو از دور چشماش پاک کردو چشم هاش رو باز کرد:
_ د...دیگه...دیگه... دیگه نمیخوام ... ببینمت. متوجهی؟

و خیلی آروم از اتاق خارج شد و در رو بست.

چند لحظه به سکوت گذشت.
ایگور که هنوز توی دست های مادام ماکسیم بین زمین و هوا معلق بود گلوش رو صاف کرد و بقایای اون لعنتی حال بهم زن رو از روی لب هاش پاک کرد.

_خیلی خب مادام چطوره منو بزاری پایین؟!
_اوه! بله.متاسفم!
_ خب؟
_آه فکر کنم باید بچه ها رو جمع کنیم و درمورد این تصمیم بهشون خبر بدیم!
_که قراره خودشون بیان و شرکت کنن؟ به تعداد نا محدود؟
_
_و غار چی میشه؟
_آه... اون رو بسپر به من...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1391/03/09
آخرین ورود
سه‌شنبه 2 تیر 1405 23:06
عضویت
1391/02/27
پست‌ها
509
آرسینوس روی صندلی نشست و پس از چند دقیقه که هیچکس شروع به توضیح نکرد با بی حوصلگی گفت:
خب؟منو صدا کردید که دور هم بشینیم سکوت کنیم؟
کارکاروف که مدهوش طعم شکلات ها شده بود و دل کندن از آنها را غیر ممکن میدونست گفت:
اوه نه اصلا آرسی جان متاسفانه ما مثل تو بیکار نیستیم. مشکل اینه که ایده ها ته کشیده و نمی دونیم مرحله ی اول مسابقه چی باشه بهتره؛ تو نظری نداری گل من؟
آرسینوس چشم غره ی غلیظی نثار ایگور کرد و چیزی نگفت.
مادام ماکسیم که دید با پسر بچه هایی در ردای جادوگرای یه پا لب گور طرفه گفت:
ایگور جان تمام اون ظرف شکلات برای خودت انقدر به خودت فشار نیار که بیشتر بخوری. آرسینوس شما هم از ایگور دلخور نشو از زمانی که من می‌شناسمش توی لیست جادوگراییه که از سطح شعور پایینی برخوردار​ند بحث مفصلیه فقط به طور خلاصه بگم مشکلش ژنتیکیه دست خودش نیست. و اما در مورد مسابقه خودت بهتر از من در جریانی تو این مسابقات توانایی دانش آموزان سنجیده میشه در مرحله ی اول شجاعت اون ها باید ارزیابی بشه؛ می‌دونم کسی که تو گروه گریفیندوره مطمئنا فرد شجاعیه اما نکته ی مهم اینه که یه نفر تو شرایط سخت حضور ذهن داشته باشه یعنی فقط شجاعت کافی نیست باید بتونه عکس العمل مناسب هم نشون بده. خب گفتن این حرف راحته اما مشکل اینه چه جوری این چالش رو باید به وجود بیاریم؟
دوباره سکوت در اتاق حکم فرما شد. آرسینوس که به گل های قالی وسط دفتر مادام خیره شده بود گفت:
درسته پیدا کردن چنین مسائله ای سخته٬ متاسفانه اصلا حضور ذهن ندارم خنده داره ولی یه خاطره ی قدیمی تو ذهنم اومده بچه که بودم پدرم برای نشون دادن مشنگ ها به من یه روز بردتم یه جایی که بهش میگفتن شهر بازی از وسایل مزخرف مشنگی ای که اونجا بود بگذریم یه فضایی مثل غار درست کرده بودن و بهش میگفتن تونل وحشت نمی تونم براتون توصیف کنم که چه جای حوصله سر بری بود اما نمی دونم چرا همش الان تو فکر اون تونلم!!!
مادام که به کل از ایگور قطع امید کرده بود با شنیدن حرف های آرسینوس هیجان زده از جاش بلند شد؛ دست هاشو بهم کوبید و گفت:
وای آرسی وای آرسی تو فوق العاده بینظیری پسر بی نظیر...
در حین ابراز هیجان شدیدش اصلا متوجه نبود که با دست های غول پیکرش آرسی را که خودشم هزار ماشاالله از طول و عرض چیزی کم نداشت بلند کرده و می چرخونه...
_وای مادام بسه مااااادام ماکسیم منو بذار زمین نذار احترامتو بذارم تو جیب پشتی ردام و جفت پا بیام تو صورتت وای مادام حالم بهم خورد منو بذار زمین
مادام که دوباره کنترل خودشو به دست آورده بود با عذرخواهی کوتاهی نمایشش را تمام کرد و گفت:
نزدیک قصر یه غار هست که میتونیم اون رو آماده کنیم تا با گذر از اون هم شجاعتشون سنجیده بشه هم تواناییشون مشخص.
ایگور که داشت سی و چهارمین شکلاتشو باز می‌کرد گفت:
خب حالا یه موضوع جدید غارو چی جوری آماده کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/3/5 13:09:39
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
با شنیدن نام "ولدمورت"، گریفیندوری‌ها پوکرفیس شدند. هری نیز که یکبار جهت زدن مخ جینی ویزلی ولدمورت را ناکار کرده بود و خرش از پل گذشته بود، سوت زنان خود را به گوشه کادر رساند تا بتواند به طریقی فرار کند که با چشم غره و پس گردنی آرسینوس به سر جایش بازگشت.
آرسینوس ابتدا نفس عمیقی کشید، سپس گفت:
- ببینید ما هنوز از هیچی مطمئن نیستیم. پس وحشت زده نشید اصلاً. من اینجا هستم. الان هم دارم میرم دیدن مدیریت مدرسه و وزیر سحر و جادو.
- اونوقت این جمله یعنی اینکه ما باید اینجا تنها بمونیم؟
- پسر برگزیده دارید با خودتون. زنده میمونید. هرکس اومد سراغتون هری رو بندازید رو سر و کلش، درست میشه همه چی. خوشبین باشید.

آرسینوس این را گفت، از خوابگاه خارج شد و در را با طلسمی قفل کرد. پس از آن اعلان از سوی بلندگوهای نامرئی، بوباتون کاملاً خلوت بود. دختران بوباتون به خوابگاه‌های خود رفته بودند و پسران دورمشترانگ نیز در خوابگاه مخصوص به خود مستقر شده بودند.

آرسینوس همچنان از میان راهروهای بزرگ و سفید میگذشت. مشتش را محکم دور چوبدستی حلقه کرده بود و آماده بود. این میزان از سکوت به نظرش غیر طبیعی بود.
چند قدم دیگر جلو رفت، سپس ناگهان ضربه‌ای به شانه‌اش خورد، پس به سرعت چرخید و چون کسی را ندید، تلاش کرد جلوی زرد شدن ردایش را بگیرد که البته ناگهان با پریدن روحی بی رنگ و بدون بینی جلوی صورتش، تلاشش ناموفق باقی ماند.
اولین اقدام آرسینوس این بود که بلافاصله چنگ بیندازد به صورت روح و البته روح که روی غافلگیری و فرار آرسینوس حساب کرده بود، خودش را عقب نکشید و آرسینوس با موفقیت نقاب را از صورت وی کند.
- پیوز...

آرسینوس پس از مراجعه به یک کمد جاروها و عوض کردن ردایش، گوش پیوز را گرفت و برد به دفتر مدیریت.
وی اصولا شخص مودبی بود. اما در آن لحظه ناگهان با لگد در را باز کرد و نعره زد:
- همین امشب به هر روشی هست این رو برگردونید به هاگوارتز!
- نمیشه که... گریفیندوریه.

ایگور کارکاروف که داشت دزدکی شکلات میخورد:

- آها... حالا که تا اینجا اومدی آرسی... دلیل اینکه صدات کردم این بود که برنامه ریزی مرحله اول مسابقه رو انجام بدیم...

آرسینوس با دیدن دست مادام ماکسیم که به سوی یک صندلی اشاره میکرد، روی صندلی نشست و منتظر شد تا وی توضیحاتش را تکمیل کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/03/07
آخرین ورود
شنبه 28 تیر 1399 02:05
عضویت
1394/08/15
پست‌ها
49
آقا من هموز اینو درک نکرم که چرا تو مدرسه دخترونه اتاق پسران وجود داره؟!
-عامو تو رولتو بنویس چیکار بقیه داری؟!

خلاصه... عامو اینا که رفتن تو خوابگاه که از ترس خودشونو خیس نکنن یهو دیدن جیگرشون با قیافه کاملا بهت زده عین بروز علی پرید تو کادر آبرو مارو برد! از اونجایی که نه رون فهمیدو نه هرماینی تجزیه تحلیل کرد جریان چیه، هری جویای اتفاقی که برای دلو جیگر (دقت کنید! دلو جیگر!)پیش اومده بود شد!
-آخه این مملکت داره به کدام سو میره؟ اصلا ما پسرا اینجا چیکار میکنیم؟! رفتم دنبال خوابگاه پسرانه بگردم، در یه اتاقو وا کردم از زندگیم سیر شدم!!!ولی عژب چیزایی بودنا!

هرماینی که کاملا به آرسینوس مشکوک شده بود، با صدایی کاملا ناجور گفت:
-پیوز؟! تویی؟
-لامصب چجوری فهمیدی؟!

ناگهان از دماغ آرسینوس دودی شدیدا سفید ساطع شد و طبق معمول خود شخص پیوز بود که باز هم در بدن فردی دیگر خودرا نمایان کرده بود! آرسینوس وقتی به خودش آمد و دید یک روح از بدنش خارج شده است، از شدت ضعفی که داشت روی زمین افتاد و چند دقیقه ای از دیالوگ های ما کاست!
-از اونجایی فهمیدم که موقع اومدنمون به اینجا اصلا با دامبلدور مخالفت نکردی و سرتو انراختی پایین مسئولمون شدی، وقتی از بلندگو صدات کردن نرفتی دفتر مدیریت! و جالب تر از همه اینه که پیژامتو برعکس پوشیدی!
-عه؟
-حالا بگو ببینم تو کاری کردی که دانش آموزای بوباتون اینجوری بشن؟!

پیوز با کمی مکث گفت:
-نه بابا منو چه به این کارا! هنوز در عجبم چجوری مارو اینجا راه دادن! اینجا ورود آقایون ممنونه!

رون گفت:
-پس یعنی همه اینا نقشه ست؟!
-آره رون! مطمئنم یه مشکلی پیش اومده! باید موضوع رو به باروفیو بگیم!!!

هرماینی با قیافه بسیار نگران ناگهان به یاد چیزی افتاد! وقتی آلبوس داملدور اصرار داشت که بچه ها به بوباتون بروند، مینروا هی تاکید میکرد که آن یک مدرسه دخترانه است و مردان حق ورود به آنجا را ندارند!
-نه بچه ها، ما باید منتظر بمونیم ببینیم چی میشه! مطمئنم یکی وارد ذهن دامبلدور شده!
-ینی چی؟!
-یعنی این که دامبلدور اصلا خودش نیست!

پیوز با نگاهی که کاملا معلوم بود از سر رضایت بوده و نقشه اش به خوبی پیش میرود گفت:
-فک کنم ولدمورت برگشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1396/3/1 23:08:11
ویرایش شده توسط پیوز در 1396/3/1 23:15:47
ویروسر!

آیم ناثینگ برو!


کن آی هّو ا لیدل پرّویسی پلیز؟!


عمق داره!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیجنگم بــــــــــــــــــرای خودم...!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1395/11/24
آخرین ورود
پنجشنبه 8 تیر 1396 00:06
عضویت
1395/07/02
پست‌ها
44
هری،رون و هرمیون
هرسه تو راهرو های پر پیچو خم بوباتون گشت میزدن و در حین حال در مورد استراتژیک هایی که تو مسابقه وجود داشت حرف میزدند.

دانش اموزان بوباتون با لبخندی با ادبانه به هرسه انها سر تکان میدادن و رد میشدند،که اینکارشون برای رون خیلی خوش اومده بود.

ناگهان صدایی از نا کجا اباد که انگار از بلند گو میومد با صدای نگران بلند گفت
_همه دانش اموزان مدرسه هاگوارتز به خوابگاه مخصوص خود بروند و تا اطلاع ثانوی حق بیرون امدن از خوابگاه ندارند.ارسینوس جیگر هرچه سریع تر به دفتر مدیر بیاد.

صدا بعد کمی خش خش کردن همین جملات را دوباره تکرار کرد و دیگر صدایی به گوش نرسید.

رون با نگرانی داد زد:سوزان سوزان سوزااااان کجاااست؟
هرمیون یه پس گردنی جانانه میزنه و میگه: رون ابرومونو بردی،سوزان داره روی جام اتش بندری میرقصه، مگه یادت رفت ارسینوس پرتش کرد بیرون حالا ما با اونیم.
رون در حال جویدن ناخوناش با تته پته گفت: خوب حالا این اقا ارسی کجاااست؟!

ایندفه هری قبل از این که هرمیون بخواد چیزی بگه زود و با اقتدار میگه:
_ رون حتما یه مشکلی پیش اومده، دقت کن دانش اموز های خود بوباتون متعجب شدن انگار این اتفاق براشون تازگی داره،
زود باشین باید سریع خودمون به خوابگاه برسونیم.

هر سه انها از راه رو های پر پیچ خمی که اومده بودن دوان دوان به طرف خوابگاهشون رفتند و دانش اموز های بوباتون هم از حالت عادی خودشون در اومده بودن و هر یک به طرفی نا معلوم میرفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
تولد نقش
1395/11/17
آخرین ورود
جمعه 25 شهریور 1401 14:20
عضویت
1395/11/15
پست‌ها
633
هری، رون و هرمیون دوباره شانه بالا انداختند، سپس از میان تالار ها و راهروهای مجلل و زیبای بوباتون عبور کردند تا به دیگر همگروهی هایشان ملحق شوند...

آرسینوس: فکر کنم باید از این طرف بریم! نه از اینطرف... ام... آره دنبال من بیاین!

هری رون و هرمیون با تعجب به هم نگاه میکردن

آرسینوس:
-بسیار خب رسیدیم. اگر کاری با من داشتین منو میتونید توی خوابگاه پسران یا کتابخونه یا سرسرای عمومی پیدا کنید. البته هر چند خودمم به یه راهنما یا نقشه نیاز دارم!
هری:
-بچه ها به نظرتون میشه بهش اطمینان کرد؟
رون و هرمیون هم زمان با هم گفتن:
-فکر نکنم!
هری:
-خب حالا چیکار کنیم؟ اینجا دیگه هاگوارتز نیست که برا خودمون پرسه بزنیم و بگردیم.
رون:
-البته اگه یه نقشه داشتیم میشد.
هرمیون:
-رووون! یکم به فکر مسابقه باش اگه انتخاب بشیم به نظرتون باید چیکار کنیم؟
رون:
-خب اینکه معلومه باید مسابقه رو ببریم.
هرمیون:
-انقد مزه نریز رون. این مسابقه به حدی خطرناک و سخته که فکر نکنم یه کله خرابی مثل تو بتونه حتی یه ثانیه هم دووم بیاره.
هری:
-هی بچه ها بس کنید. من یه فکری دارم.
رون و هرمیون:
-چه فکری؟
هری:
-بهتره بریم یکم تو بوباتون گشت بزنیم و با اینجا آشنا بشیم. شاید به چیزای جالب تری برخوردیم یا حتی چیزایی که بتونن تو مسابقه کمکمون کنن.
هرمیون:
-خب من موافقم.
رون:
-اگه اینطوریه پس منم هستم.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1396/2/2 1:07:15
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
تولد نقش
1393/06/30
آخرین ورود
چهارشنبه 17 تیر 1405 23:45
عضویت
1393/06/28
پست‌ها
456
نقل قول:
ملت شریف گریفیندور!
شمایی که اضافه وزن دارید،ای شمایی که همساده تان کارمند وزارت است و سر و صدایشان شب ها خواب از چشمانتان گرفته، شمایی که از ریزش مو رنج می برید، همسایه هایی که کارمند وزارت هستید و سر و صدایتان شب ها خواب از چشمان ملت می گیرد، شمایی که سودای آکتور شدن دارید، شمایی که استعدادش را دارید ولی زمونه پا نداده، بشتابید! نظارت گریفیندور، با افتخار برگزار می کند... تست بازیگری نمایش خیابانی دریاچه ای سه برادر!


- خعب! نام و نام خانوادگی!
-روبیوس هاگرید هستم...کوجارو باهاس امضا کنم؟
- چی باعث شد که فکر کنید برای بازی کردن در نقش سه برادر مناسب هستید؟
- خوب من از بچگی کار هاشون رو دمبال می کردم... کوجارو باهاس امضا کنم؟
-امضا؟
-برای قرارداد دیگه جیگر! آفتاب خورده بت فشارت ظاهرن سر جاش نی! کیک بدمت؟
-نه ممنون! در ضمن برای قرارداد خیلی زوده...
-همی الانشم دیره مرد مومن. یه نیگا به این مرلین بنداز؟ ببین چه بغز پنهونی لابلاش نهفته؟ ای بچه چوب دستیشو میخواد و ما باهاس دس به دست هم یه ترفندی بزنیم که به مراد دلش برسه.کوجارو امضا کنم؟
- برمیگردیم سر بحثمون و... هیس! هاگرید ... لطفا هیس و بگو چی باعث شد فکر کنی برای بازی در نقش سه برادر مناسبی؟
-خوب راستش از خودا که پنهون نی! از تو چه پنهون... من از بچگی کاراشون رو دمبال می کردم.
- اینو که یه بار دیگه هم همون اولش گفتی.بیشتر توضیح بده!
- ینی بچه که بودم، صبر می کردم آقام بره بخوابه بشینم پشت سیستم و کاراشون رو پخش کنم و عیش و الخ...
-جان؟
- اون تیکه ای که میگه! شوما خونتون مورچه دارهههه لباسات مورچه دارههه... اون تیکه دلمو لرزون واقعا! رفتم تو یاد و خاطرات ماکسیم...
-یه لحظه دست نگه دار!

آرسینوس که حسابی گیج شده بود، نگاهی به دو پرودوسر دیگر کرد، سری تکان داد و با پی بردن به اینکه دو پرودوسر دیگر برنامه هم متوجه حرف های هاگرید نشده اند، احساس تنهایی اش را از دست داد و از هاگرید خواست ادامه دهد.

-آوره خلاصه... این سه برادر مسیر زندگی منو متحول نوموندند. احساس دین میکنم که نقششون رو ایفا کنم. صبر کن... حتی پسترشون هم همراهمه...

هاگرید این را گفت و دست کرد توی جیبش و پس از انداختن چندین پوست تیتاپ خورده شده روی طبیعت دل باز و بکر حومه ی روستا، این عکس را در اورد و به همه نشان داد. پس از مشاهده چهره ی پوکرفیس پرودوسر ها، دستگاه پخش موزیک جادویی اش را در آورده و این فیلم را هم نشان داد.

-هووم... هاگرید جان فکر کنم شما طبق معمول زنگ رو اشتباه زدید!
-هن؟
-ما داریم درباره یادگاران مرگ صحبت میکنیم! سه برادر که سه یادگار رو از مرگ گرفتند.
-اونو که اصن صوبتشم نکن ... جیگر تو که خودت واقفی من اصن سنم قد نمیده به این داستانا! منو تو همون بدو ورود به هاگوارتز نطفه م رو چیندن نذاشتن درسمون به این داسانا برسه. مَمَن خدانیامرزمم که ما و آقامونو رها کرد رفت... کودکی ما با سه برادر خداوردی پر شد! مرگ پرگ حالیمون نیس...
-
-
-گورتو گم کن هاگرید!
-نمیکنم!
-چیکار کنم که بری؟
-من رو باسه نقشتون انتخاب کنید.

و آرسینوس که راهی جز رای گیری برای دَک کردن هاگرید جلوی پایش نداشت، آهی کشید و گفت:
-نظر من منفیه! نظر شما چیه؟

این را گفت و نگاهی به دو پرودوسر دیگر برنامه انداخت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1396/1/1 23:32:11
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
در واقع نه تنها "یه چی" درست نبود، بلکه هیچ چیز درست نبود!
گریفیندوری ها همچنان داشتند به گوینده آن سخن نگاه میکردند. گریفیندوری ها محو گوینده آن سخن شده بودند. بدون آنکه بدانند چقدر از زمان گذشته است.
گوینده آن سخن که دید آبی از گریفیندوری ها گرم نمیشود و آنها همچنان میخواهند به او خیره شوند، گفت:
- ما الان توی قرون وسطی هستیم. الان دامبلدور داره قنداقشو کثیف میکنه تو دره گودریک. و اینکه شماها چطوری تونستید از ساعت ۱۲:۲۵ در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۹۵ تا الان به من خیره بشید؟

گریفیندوری ها همچنان خیره مانده بودند. به نظر میرسید این سخن برایشان بسیار سنگین بوده باشد، اما بعد، لوئیس ویزلی که کنار شناسه نمایشی اش یک old هم خورده بود، به سخن درآمد.
- من شخصاً داشتم به افق های دوردست نگاه میکردم و سعی میکردم مدیتیشن کنم.

گریفیندوری ها نیز پس از او سری به تأیید تکان دادند و ثابت کردند هنوز زنده هستند. آرسینوس هم با تأسف به old کنار شناسه نمایشی لوئیس نگاه کرد و سپس با منوی نظارتش او را از صحنه تاپیک های تالار گریفیندور محو کرد.
- نکته زیبایی بود که ما درحال حاضر ققنوس نداریم. اما توی همین دوران بود که قصه سه برادر به حقیقت پیوست و ابرچوبدستی و اینا... خودتون بهتر از من میدونید.

گریفیندوری ها از او بهتر میدانستند. اما گوینده آن سخن که از ابتدای رول هویتش ناشناخته بود، از همه شان بهتر میدانست.
- من که میگم نقشه جالبیه. یعنی ما باید بریم نقش مرگ رو بازی کنیم؟ بعد اگر اون وسط مرگ اصلی اومد چی؟
- نمیدونم دیگه... اصلا کی هستی تو؟
- والا من همون مشنگه ام. یهو دیدم شماها دویدید، منم دویدم پشت سرتون از خوف. فقط بگید چی شده حالا؟

گریفیندوری ها که برحسب اتفاق فیلم "جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها" را دیده بودند، تصمیم گرفتند تهدید را به فرصت تبدیل کرده، مشنگ مذکور را با خودشان ببرند و حتی از او در مواقع نیاز سود بجویند. روایت است که خود سالازار اسلیترین پس از مشاهده این میزان زرنگی و سودجویی گریفیندوری ها، از صحنه سودجویی و پلادت و زرنگی و تالار اسرار سازی استعفا داد و بقچه خود را همچون حسنی که به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت جمعه میرفت، جمع کرد و رفت به سمت افق های دور دست در متوازی الاضلاع زاویه شصت درجه.

گریفیندوری ها هم خنده های ترولی بر لب زدند و رفتند به سمت رودخانه ای که سه برادر احتمالاً قرار بود از آن بگذرند. بی خبر از آنکه مرگ هم دارد با لبخندی شیطانی به دنبالشان می آید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
هری، رون و هرمیون به جایی ناکجا آباد وارد شدند. در واقع خودشان هم نمی دانستند که کجا هستند! اما به هرحال روی یک صندلی زهوار در رفته نشستند و به وزیر سحر و جادو که داشت گاومیشش را نوازش میکرد، نگاه کردند.
باروفیو پس از آنکه کار نوازش کردن گاومیش را تمام کرد، گفت:
- شماها پیشنهاد من ره مورد تفکر قرار دادید؟

رون دهانش را برای جواب دادن باز کرد، اما هرمیون به سرعت گفت:
- بله جناب وزیر، راجع بهش کاملا فکر کردیم.
- خب؟
- ما این مسابقه رو با شرافت و نیروی خودمون میبریم.

باروفیو عقب نشست. انتظار این مورد را نداشت. چهره اش به نظر میرسید ناامید شده باشد.
- پس با این حساب، هیچ حرفی ره نداریم برای ادامه دادن. برید که دلم ره شکوندید.

هری، رون و هرمیون نگاهی به یکدیگر انداختند. شانه ای بالا انداختند و به آرامی از اتاق خارج شدند.
پشت در اتاق، سوزان را دیدند. اصولا سوالی که طی چندین پست برای همگان به وجود آمده بود و همچنان هم ادامه یافته است، این است که آیا ملت گریفیندوری بی ناظر میباشند که یک شخص سوزان نام بلند شده آمده ناظرشان شده است؟!
به هر صورت. هری، رون و هرمیون داشتند به لبخند گل و گشاد سوزان نگاه میکردند که ناگهان، با یک حرکت بروسلی وارانه به جهت افزودن بار طنز بیشتر به سوژه، یک عدد آرسینوس در حالی که کراواتش را همچون کمند روی هوا میچرخاند، پرید داخل کادر و سوزان را پرتاب کرد داخل همان جام آتش در سرسرای عمومی.
آرسینوس با حالتی like a boss وارانه به سه گریفیندوری متعجب نگاه کرد.
- بلند شید بریم سالن گروه. توی طبقه سوم. اگرچه خودم هنوز دقیقا این مدرسه رو نمیشناسم. دیگه توی هاگوارتز نیستیم به هر حال. در نتیجه باید مواظب همدیگه باشیم و جلوی خطرات بایستیم.

هری، رون و هرمیون دوباره شانه بالا انداختند، سپس از میان تالار ها و راهروهای مجلل و زیبای بوباتون عبور کردند تا به دیگر همگروهی هایشان ملحق شوند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.